اولياى خدا هميشه راست مى‏گويند به خدا، خانواده، به مردم و خود

 امام حسين عليه السلام‏سوار بر يك قاطر است، از يك محلى در مدينه رد مى‏شود، چهار پنج كارگر، نماز ظهر خود را خوانده و روى خاك‏هاى كوچه نشسته و يك پارچه پهن كرده بودند و يك مقدار نان خشك ريخته بودند و مى‏خواهند غذا بخورند. چشم يكى از آنها به أبى عبدالله عليه السلام افتاد، گفت: صبر كنيد من بروم اگر امام حسين عليه السلام ناهار نخورده، او را دعوت كنم بيايد با ما ناهار بخورد.

تا اين را گفت، بقيه كارگرها گفتند، عقلت كم است، آسمان و زمين غلام حلقه به گوش حسين عليه السلام است، از او دعوت كنيم با ما ناهار بخورد؟! و روى خاك‏ها بنشيند، گفت: رفقا شما حسين را نمى‏شناسيد. بلند شد دويد و جلوى مركب آمد، گفت: حسين جان غذا خورده‏ايد؟ فرمود: نه.

اولياى خدا هميشه راست مى‏گويند به خدا، خانواده، به مردم و خود راست مى‏گويند، گفت: ميل به غذا دارى، فرمود: بله، گفت: مى‏آييد با ما ناهار بخوريد، فرمود: بله، از قاطر پياده شدند، روى خاك نشستند، غذاى آنها كه تمام شد، فرمود: من دعوت شما را اجابت كردم، حالا من اگر شما را دعوت كنم اجابت مى‏كنيد. گفتند: يابن رسول الله، با كمال ميل اطاعت مى‏كنيم،

بدين مژده گر ديده خواهى رواست‏

 

كاين مژده آسايش جان ماست‏ «6»

     

 

فرمود: فردا همه شما خانه ما دعوت هستيد، يك غذاى خوبى پخت، بعد به قنبر فرمود: پول و لباس، به اين بزرگواران بده، اينها ميهمانان من هستند.

 

زكريا بن آدم و شهرى كه مردم آن بر سر گاو و گوسفند كلاه بگذارند

زكريا بن آدم، وكيل امام رضا عليه السلام

 

 در قم قبرى در قبرستان شيخان هست . روى آن نوشته است : قبر زكريا بن آدم . اين شخص اهل قم بوده است . در دوره اوج حكومت بنى العباس زندگى مى‏كرد .

 زمانى كه حكومت بنى اميه يا بنى العباس سست شد ، متدين‏ها جان گرفتند و ائمه عليهم السلام نيز آزادى نسبى پيدا كردند ، اما زمانى كه بنى اميه يا بنى العباس در اوج بودند، امامان ما در محاصره بودند و حرف زدن با آنها جرم بود. مردم را مى‏گرفتند و مى‏كشتند.

 زكريا بن آدم در اوج قدرت بنى العباس زندگى مى‏كرد و حكومت قم نيز در دست بنى العباس بود . آنها نيز قوى بودند . جامعه اسير سياست و فرهنگ بنى العباس بود .

 اگر دوره آزادى نسبى براى حضرت باقر عليه السلام در اواخر بنى اميه و براى امام صادق عليه السلام در اوايل بنى العباس نبود ، يقيناً فرهنگ واقعى خدا را نابود كرده بودند ، چون با جلوه علمى جلو آمدند . اساتيد ورزيده‏اى مانند ابن المقفع ، عبدالملك البصرى ، ابوشاكر الديصانى، ابن ابى العوجاء كه چهره‏هاى برجسته‏اى بودند و در اواخر حكومت بنى اميه و بنى العباس ، يعنى با قدرت يافتن آنها ، دانش يونان را به عربى ترجمه كردند ، خيلى هم چشم گير و فوق العاده بود كه اگر نهضت علمى امام باقر و امام صادق عليهما السلام نبود ، تمام اصول اسلام را ترجمه فرهنگ يونان و اسكندريه قديم تحت تأثير قرار داده و محو كرده بود .

 زكريا بن آدم ، در زمان اوج بنى العباس و حكومت مأمون كه كم از حكومت پدرش نداشت ، به خصوص كه مأمون و دستيارانش بودجه سنگينى براى ترجمه كتب خارجى قرار داده بودند و جنگ فرهنگى سنگينى را با اهل‏بيت عليهم السلام شروع كرده و آنها را به ميدان كشيده بودند . اين همان عينيت مفهوم سعى در آيه شريفه است :

  » وَ أَن لَّيْسَ لِلْإِنسَنِ إِلَّا مَا سَعَى «

  اما زكريا بن آدم ، اين آدم با معرفت ، با تقوا و روشن كه از هجوم فرهنگى فريب نخورد ، تهديد حاكمان بنى العباس او را به عقب نراند و تشويق‏ها نيز او را جذب نكرد ، از طريق وجود مبارك موسى بن جعفر و حضرت رضا عليهما السلام چنان دين را زيبا دنبال كرد و عامل به دين شد و خودش را از هجوم خطرات فرهنگى و سياسى حفظ كرد كه حضرت رضا عليه السلام به اهالى قم نامه نوشتند : زكريا بن آدم از طرف من در ميان شما است و امين بر دين و دنياى شماست .

 يك وقت مرجعى نامه مى‏نويسد ، او كه علم غيب ندارد ، ظاهر را مى‏بيند و مى‏گويد : وكالت نامه من به فلانى است و به مردم مى‏گويد : وجود او را مغتنم بدانيد و از وكيل من استفاده كنيد و خمس و وجوهات خود را به او بدهيد. اما امام هشتم عليه السلام عاقبت‏بين و عالم به غيب كه از قم تا خراسان اين همه فاصله است ، و لذا امام به اهالى قم مى‏نويسد : او امين من نسبت به دين و دنياى شما است ، در اين جمله امام دقت بايد شود كه چه كلام سنگينى است ايمن بر دين و دنياى شماست زكريا بن آدم .

 مقام تقوايى ايشان را ببينيد ، به حضرت رضا عليه السلام نامه مى‏نويسد كه : يابن رسول الله ! اجازه بدهيد من با خانواده‏ام از قم به خراسان بيايم و در كنار شما زندگى كنيم . زيرا من با چشم خودم ديده‏ام كه بعضى از اهالى قم ، صبح‏ها كه مى‏خواهند از طويله گوسفند و گاو به صحرا ببرند ، گاو و گوسفندهايى كه در بيرون آمدن تأنى دارند ، علف سبز جلوى آنها مى‏گيرند و آنها را به دنبال علف مى‏كشند . شهرى كه مردم آن بر سر گاو و گوسفند كلاه بگذارند ، من بر دين خود و خانواده‏ام در اين شهر مى‏ترسم . رفتار اهل تقوا خيلى عجيب بوده است .

 امام رضا عليه السلام در جواب مرقوم فرمودند:

 راضى نيستم كه قم را ترك كنيد . تا پايان عمر در قم بمانيد ؛ زيرا خداوند متعال بلاهاى آسمانى را به وسيله وجود تو از اهل قم دفع مى‏كند . همان‏گونه كه بلا را از اهالى كاظمين بواسطه پدرم موسى بن جعفر عليهما السلام دفع مى‏كند .

 امام رضا عليه السلام نمى‏دانست كه خواهرش آنجا دفن شده است و اين نامه را نوشته است ؟ چرا . مى‏دانست . حضرت معصومه مقام خاصى دارند . امام رضا عليه السلام مى‏خواهند بفرمايند:

 زكريا بن آدم تافته بافته شده جدا از شما نيست ، او نيز مانند شما از پدر و مادر كاسب و متدينى متولد شده و بزرگ شده است ، ولى با خواست خودش رو به فضاى تقوا كرده و ارزش خود را به جايى رسانده است كه خدا به واسطه اين يك نفر ، بلاها را از اهل قم دفع مى‏كند . و نگذاشتند بيرون بيايد و او ماند تا در همانجا از دنيا رفت . اين همان ارزش نهادن خدا ، ائمه و انبيا عليهم السلام به اهل تقوا مى‏باشد .

 

پایگاه عرفان

قبر يوسف

در حيات الحيوان دميرى نقل شده: روزى رسول خدا در سفرى كه داشتند به شخصى برخوردند و ميهمان او شدند، آن شخص به اندازه همتش از حضرت پذيرائى كرد، پيامبر هنگام رفتن به او فرمود: چنانچه خواسته‏اى از من داشته باشى، از خدا مى‏خواهم تو را به خواسته‏ات برساند.

عرضه داشت از خدا بخواهيد شترى به من عنايت كند كه اسباب و لوازم زندگى‏ام را بر آن حمل كنم، و چند گوسپند كه از شير آنها بهره‏مند شوم، پيامبر برايش دعا كرد كه خدا آنچه مى‏خواهد به او لطف فرمايد، سپس رو به اصحاب كرد و فرمود اى كاش همت اين مرد مانند عجوزه بنى‏اسرائيل بلند بود، از ما مى‏خواست كه خير دنيا و آخرت را براى او بخواهيم.

عرض كردند داستان پيره‏زن بنى‏اسرائيل چگونه بوده؟ حضرت فرمود: هنگامى كه حضرت موسى خواست با بنى‏اسرائيل از منطقه مصر به سوى شام برود راه را گم كردند، از هر طرف به جستجو برخاستند ولى از راه اثرى نبود.

حضرت ترسيد مانند گذشته كه در بيابان تيه سرگردان شدند اين بار هم سرگردان شوند، اصحاب خود را جمع كرد، پرسيد آيا شما به مردم مصر وعده‏اى داده‏ايد كه با رفتن از اين شهر خلف وعده شود؟ در پاسخ گفتند آرى از پدران خود شنيده‏ايم زمانى كه حضرت يوسف مشرف به مرگ شد از مصريان تقاضا كرد هر وقت خواستند به شام بروند جنازه او را همراه خود ببرند و در كنار قبر پدرش يعقوب به خاك بسپارند، اجداد ما با يوسف عهد بستند كه اين برنامه را عملى سازند، موسى فرمود به مصر برگرديد تا به وعده خود وفا نمائيد، و گرنه هرگز از اين سرگردانى نجات پيدا نمى‏كنيد، مردمى با موسى به مصر بازگشتند، سپس از هر كس جوياى محل قبر يوسف شدند اظهار بى‏اطلاعى مى‏كرد، تا به آن حضرت خبر دادند پيره‏زنى است كه ادعا دارد من محل قبر يوسف را مى‏دانم، فرمود او را احضار كنيد، فرستاده موسى نزد پيره‏زن آمد و او را از جريان آگاه كرد، آن زن گفت به موسى بگوئيد اگر نياز به دانش من نسبت به اين موضوع پيدا كرده، او بايد نزد من آيد، زيرا ارزش دانش اقتضا مى‏كند كه متعلم نزد معلم برود، چون پيام عجوزه به موسى رسيد سخن او را تصديق كرد و از همت عالى و نظر رفيعش شگفت‏زده شد، نزد آن زن آمد و از محل قبر يوسف جويا شد، عجوزه گفت: اى موسى دانش قدر و قيمت دارد من ساليان طولانى است كه اين راز را در سينه نگاه داشته‏ام در صورتى براى شما اظهار مى‏كنم كه سه حاجت از من برآورده سازى، حضرت فرمود حاجت‏هايت را بگو.

گفت اول آن كه از سختى پيرى در آيم و وضع جوانى به من دست دهد، دوم آن كه همسر شما شوم، سوم آن كه در آخرت هم افتخار همسرى شما را داشته باشم، موسى (ع) از بلند همتى او كه با خواسته‏هايش ميان سعادت دنيا و آخرت را جمع مى‏كرد شگفت‏زده شد، از حضرت حق درخواست كرد هر سه حاجت او برآورده شود.

در اين هنگام محل قبر يوسف را به اين شرح بيان كرد: زمانى كه يوسف از دنيا رفت مصريان در محل قبر او اختلاف كردند، هر طايفه‏اى مى‏خواستند قبر آن حضرت در محله ايشان باشد، دامنه اختلاف نزديك بود به درگيرى مسلحانه بيانجامد، قرار شد براى رفع اختلاف بدن حضرت يوسف را در تابوتى بلورين بگذارند و روزنه‏هاى آن را مسدود نمايند و تابوت را در داخل نهرى كه وارد مصر مى‏شود دفن كنند تا آب شهر مصر از روى شهر مصر از روى قبر يوسف بگذرد و در محلات گردش كند تا همه از فيض قبر او استفاده نمايند.

سپس محل قبر را به حضرت نشان داد، موسى تابوت را بيرون آورد و در شش فرسخى بيت‏المقدس محلى كه معروف به خليل قدس است روبروى قبر يعقوب كنار قبر ابراهيم دفن نمود.

در هر صورت اگر دعا كننده واجد شرايط لازم باشد، و دعايش تناسب با حيات دنيا و آخرتش داشته باشد، مستجاب خواهد شد.

 

فيض كاشانى در باب دعاى محجة البيضاء غير از شروطى كه در سطور گذشته نقل شد، جهت استجابت دعا شرايط ديگرى را نقل مى‏كند از جمله:

1- اظهار و بيان حاجات 2- داخل نمودن همه مردم در دعا 3- دعا كردن به صورت اجتماع 4- گريه در حال دعا. 5- اعتراف به گناه در پيشگاه حق پيش از بيان حاجت 6- دعا از روى قلب نه با زبان تنها. 7- عرفان و معرفت به پروردگار و توجه به حضرت او قبل از دعا 8- پيش انداختن برادران مؤمن در دعا و سپس براى خود دعا كردن. 9- در درخواست حوائج فقط به خدا اعتماد كردن. 10- حفظ آداب دعا.

 

 

پایگاه عرفان

رجعت امام حسین(ع) در قرآن و روایات

«رجعت» را که عبارت است از «بازگشت گروهی از مؤمنان خالص» و «طاغیان و کفار بسیار شرور» بعد از ظهور حضرت مهدی(ع) و «در آستانه رستاخیز»1 باید از جمله اموری دانست که اعتقاد بدان خاصه پیروان مکتب تشیع است. و از جانب امامان بزرگوار شیعه(ع)، تأکیدات فراوانی بر اعتقاد بدان وارد گردیده است؛ تا بدانجا که در حدیثی از امام جعفر صادق(ع)، عدم ایمان به آن، همسنگ و هموزن انکار ایشان قرار داده شده و کسانی را که بدین موضوع اعتقاد ندارند، خارج از دایره «امامت و ولایت» معرفی فرموده اند:

از ما نیست کسی که ایمان به رجعت نداشته باشد...2.

باید دانست؛ امر رجعت اگر چه در ابتدا برای ما آدمیان ـ که محصور در حصار مادیات هستیم ـ شگفت آور و عجیب به نظر می رسد، و به همین دلیل گاهی در این امر شک و تردید می کنیم و حتی زمانی هم پا را فراتر نهاده و به انکار آن می پردازیم!! ولی اگر عقل معاداندیش را که با حجابهای هوی و هوس پوشیده نشده باشد به کار گیریم و در این امر کمی اندیشه کنیم؛ خواهیم دید که بنا به چندین و چند دلیل عقلانی، وقوع رجعت، جای هیچ گونه استبعاد و شگفتی ندارد و نیز اگر در آیات قرآن کریم، غور و بررسی کنیم؛ بدین نکته پی می بریم که در این کتاب آسمانی، دهها آیه وجود دارد که هر یک به نوعی اثبات کننده موضوع رجعت می باشند و نه تنها آیات قرآن کریم که احادیث و روایات بسیاری را در کتب معتبر حدیثی می توان مشاهده کرد که بروقوع رجعت تأکید دارند.

و اما همانطور که از تعریف رجعت که در صدر این نوشتار ذکر شد، برمی آید، رجعت یعنی اعتقاد به بازگشت «مؤمنان خالص» و «کفار و ظالمان خالص»، آنان که در طول حیات دنیوی خود جزو رهبران و سردمداران ایمان و کفر محسوب می شده اند، و بدین ترتیب در می یابیم که امر رجعت تنها شامل عده ای از انسانها می شود و نه همه آنها! همانطور که در حدیثی از امام جعفر صادق(ع)، می خوانیم که فرمود:

رجعت عمومی نیست بلکه جنبه خصوصی دارد؛ تنها گروهی بازگشت می کنند که ایمان خالص یا شرک خالص دارند.3

و مطابق این حدیث شریف از جمله کسانی که در هنگامه رجعت به این عالم برمی گردند کسانی هستند که در ایمان، خالص و ناب بوده اند و به تعبیر رساتر، امام مؤمنان و مولای صالحان و مقتدای پرهیزگاران گردیده اند، که یکی از آنها سالار شهیدان و سرور آزادگان حضرت ابا عبداللّه الحسین(ع) است، که در برخی از آیات قرآن کریم و نیز تعداد کثیری از روایات و احادیث به رجعت آن حضرت تصریح گردیده است و آن را امری حتمی الوقوع دانسته اند، که ذیلاً به دو نمونه از آیات قرآن کریم و تعدادی از روایات اسلامی که در خصوص رجعت آن حضرت وارد شده است اشاره می نماییم:

1. رجعت امام حسین(ع) در قرآن کریم:

همانطور که قبلاً گفتیم در قرآن کریم درباره مسئله رجعت و نیز رجعت حسین بن علی(ع)، آیات فراوانی وجود دارد تا بدانجا که گفته اند: «در قرآن 18 آیه صریح در باب رجعت هست»4 و از جمله این آیات، آیات ششم و هفتم از سوره مبارکه نازعات می باشد:

یوم ترجف الراجفة تتبعها الرادفة.

در آن روز که زلزله های وحشتناک همه چیز را به لرزه درمی آورند و به دنبال آن حادثه دومین رخ می دهد.

این دو آیه شریفه اشاراتی دارند به حوادثی که قبل از وقوع قیامت و رستاخیز روی می دهند که از جمله آنها زلزله ای وحشتناک است که همه چیز را درهم ریخته و نظام جهان را دگرگون می سازد.

حضرت امام جعفر صادق(ع) در تأویل این آیه شریفه فرموده اند:

لرزاننده حسین بن علی(ع) و حادثه دومین، علی بن ابی طالب(ع) است. نخستین فردی که (در رجعت) قبر او شکافته شده (و از آن بیرون می آید) و خاک را از سر می زداید، حسین بن علی(ع) است.5

و نیز در این زمینه باید به آیه 6 از سوره مبارکه اسراء اشاره کرد، که خداوند عزیز در این آیه می فرماید:

ثمّ رددنالکم الکرّة علیهم و أمددناکم بأموال و بنین و جعلناکم اکثر نفیرا.

آنگاه شما را روبه روی آنها قرار داده و بر آنها غلبه دهیم و به مال و فرزندان نیرومند، مدد بخشیم و عده جنگجویان شما را بسیار گردانیم.

این آیه شریفه نیز طبق روایتی که از امام جعفر صادق(ع) وارد گردیده، به موضوع رجعت امام حسین(ع) اشاره دارد؛ چرا که آن حضرت فرمود:

اول کسی که به دنیا برمی گردد؛ حضرت امام حسین(ع) و اصحاب او و یزید و اصحاب او خواهند بود. پس همه ایشان را بکشد مثل آنکه ایشان کشته اند چنانچه حق تعالی فرموده است: «ثم رددنا لکم...»6

و باز در روایت دیگری امام صادق(ع)، در تأویل همین آیه فرماید:

«... ثم رددنا لکم الکره علیهم» اشاره است به خروج امام حسین(ع)، با هفتاد نفر از اصحابش... و به مردم گویند که این حسین است که بیرون آمده است تا مؤمنان شک در او نکنند و بدانند که دجال و شیطان نیست و حضرت قائم در آن وقت در میان ایشان باشد...7.

با توجه به دو آیه یاد شده این نکته به دست می آید که امر رجعت و نیز رجعت امام حسین(ع)، از نظر این کتاب آسمانی امری شدنی خواهد بود و به همین دلیل جای شگفتی در آن وجود ندارد.

2. رجعت امام حسین(ع) در روایات

درباره امر رجعت و حوادث پیرامون آن، روایات و احادیث فراوانی در کتب روائی و حدیثی مضبوط است. تا جایی که شیخ حر عاملی در کتاب الایقاظ من الهجعه بالبرهان علی الرجعه، 600 حدیث در این زمینه روایت کرده است.8 ولی از آنجا که بحث ما پیرامون رجعت امام سوم(ع) است، فقط به برخی از روایاتی که در آنها به رجعت آن حضرت تصریح گردیده می پردازیم.

روایت اول: قطب راوندی و دیگران از جابر ازامام محمد باقر(ع)، روایت کرده است که حضرت امام حسین(ع) در صحرای کربلا، پیش از شهادت فرمودند:

... اول کسی که زمین شکافته می شود و از زمین بیرون می آید من خواهم بود و بیرون آمدن من موافق می افتد با بیرون آمدن امیرالمؤمنین و قیام قائم ما...9.

این روایت که علامه مجلسی آن را در حق الیقین آورده است بر این نکته تصریح می فرماید که اولین رجعت کننده در هنگامه رجعت، امام حسین(ع) است و در این مورد، احادیث فراوانی نقل گردیده که نمونه ای از آن را قبلاً و در شرح آیات سوره مبارکه نازعات نیز ذکر کردیم.

روایت دوم: ... عیاشی از حضرت امام جعفر صادق(ع) روایت کرده است که:

اول کسی که به دنیا برمی گردد حضرت امام حسین(ع) است و اصحاب او و یزید و اصحاب او، پس همه ایشان را بکشد مثل آن که ایشان را کشته اند.10

در این روایت علاوه بر آنچه قبلاً بدان اشاره نمودیم یعنی اولویت امام حسین(ع) در رجعت، به رجعت اصحاب آن حضرت و نیز مخالفان و دشمنان ایشان هم اشاره گردیده و همانطور که ملاحظه می شود تصریح گردیده که در واقعه رجعت، گوئی صحنه حماسه آفرین عاشورا بار دیگر تکرار گردیده و مجددا مقاتله ای بین آن حضرت و سپاه یزید درمی گیرد که سرانجام و عاقبت آن، پیروزی و غلبه سپاه امام(ع) بر سپاه کفر است و در واقع انتقام فجایع حادثه عاشورا از یزیدیان گرفته می شود. و البته این انتقام گیری از ظالمان و ستمگران، تنها منحصر به واقعه عاشورا نبوده، بلکه مطابق روایتی که از امام کاظم(ع) وارد شده، در هنگامه رجعت بسیاری از مؤمنان از دشمنان خود، طلب حقوق پایمال شده خویش را می نمایند و علاوه بر آن از عده ای از دشمنان خود، انتقام می گیرند:

... ارواح مؤمنان با ارواح دشمنان ایشان به سوی بدنها برمی گردند تا حق خود را از ایشان استیفاء کنند. هر که ایشان را عذاب و شکنجه کرده باشد انتقام از او بکشند و...11

روایت سوم : از حضرت امام محمد باقر(ع) روایت گردیده است که:

اول کسی که در رجعت برخواهد گشت حضرت امام حسین(ع) خواهد بود و آن مقدار پادشاهی خواهد کرد که از پیری، موهای ابروهای او بر روی دیده اش آویخته شود.12

مطابق این روایت و روایات مشابه دیگر، در هنگامه رجعت برای برخی از ائمه(ع) دورانی است که در طی آن در پهنه گیتی به حکمرانی پرداخته و حکومت می نمایند، که از جمله آنها امام حسین(ع) است که دوران حاکمیت آن حضرت بسیار طولانی خواهد بود.

باید دانست که از این روایت استفاده می شود که فاصله بین قیام حضرت صاحب(ع) و رجعت تا وقوع رستاخیز و برپا شدن قیامت، فاصله ای طولانی خواهد بود که در این فاصله همانطور که گفتیم عده ای از اولیای الهی حکومت می کنند و دنیا، روزگاری سرشار از صلح و صفا را به خود خواهد دید. دورانی که نشانی از ظلم و ستم وجود ندارد و «نیکان به دیدن دولت ائمه(ع) خوشحال شده و دیده های ایشان روشن می گردد...»13.

از آنچه گفتیم نتیجه گرفته می شود که: اولاً امر رجعت، امری حتمی الوقوع است و ثانیا این امر منحصر به برخی از صلحا و اشقیا می شود و نه همه آنها، که از آن جمله اند، امام حسین(ع) که نخستین مراجعت کننده به دنیا است و پس از انتقام گیری از پدیدآورندگان فاجعه عاشورا و گستردن صلح و صفا و آرامش در عرصه گیتی، مدت بسیاری را به اداره امور عالم و حاکمیت بر جهان بشریت می پردازند.

پی نوشتها :

1 .تفسیر نمونه ج15، ص555.

2 .علامه مجلسی، حق الیقین، ج2، ص2.

3 .تفسیر نمونه، ج15، ص560.

4 .حسین عمادزاده، منتقم حقیقی، ص481.

5 .عباس عزیزی، فضائل و سیره امام حسین(ع) در کلام بزرگان، ص69.

6 .حق الیقین ج2، ص12.

7 .همان، ج2، ص16.

8 .حسین عمادزاده، منتقم حقیقی، ص482.

9 .علامه مجلسی، حق الیقین، ج2، ص7.

10 .همان، صص11و12.

11 .همان، ص7.

12.همان.

13.همان، ص10.

پایگاه حوزه

ما آبروى فقر و قناعت را نمى‏بريم

نوشته‏ اند : رضاخان صبح جمعه به حرم حضرت عبدالعظيم رفته بود . او آدمى بود كه كسانى كه به او حكومت داده بودند مى‏گفتند : او را به شدت مخالف دين و قرآن و فرهنگ خدا رشد داده‏ايم . سواد چندانى نداشت ، يا بهتر بگويم : اصلاً سواد نداشت .

 در صحن حضرت حمزه بن موسى الكاظم عليه السلام مى‏بيند كه چند نفرى به يكى از علماى حاضر در آنجا خيلى احترام مى‏كنند . او مأموريت داشت كه تمام حوزه‏هاى شيعه را تعطيل كند ، درب مساجد را ببندد ، منبرها ممنوع شود و لباس روحانيت از بين برود .

 تعجب كرد كه ما با اين همه هجومى كه كرده‏ايم ، روضه‏ها را تعطيل كرديم ، مسجدها خلوت شده ، حوزه‏ها بر لب مرز شكست هستند ، چطور هنوز در بين مردم ، اهل اين لباس را اين قدر احترام مى‏گذارند ؟

 به آن سرهنگ كه در كنارش بود گفت : اين عالم كيست ؟ او بين مردم آمد پرسيد : اين آقا كيست ؟ يكى از چهره‏هاى معروف آن زمان بود ، كه نوشته‏اند اهل حال و اهل دل بوده است .

 آمد و به رضاخان گفت : اسم آقا، اين است ، او فكرى كرد و يادش آمد كه زياد اسم ايشان را شنيده است . از جيب خود پنجاه تومان درمى‏آورد و درون پاكت مى‏گذارد ، به اين سرهنگ يا سرتيپ مى‏دهد ، مى‏گويد : ببر به ايشان تقديم كن . آن پول كه پول حلال و مشروعى نبود .

 مى‏آورد و تعارف مى‏كند و طورى مى‏گويد كه مثلاً به اين بزرگوار بفهماند كه قدر اعليحضرت را بدان ، قبله عالم پنجاه تومان تقديم كرده است .

 آن وقت‏ها كه خودكار و اين حرفها نبوده ، آن عالم مداد خود را از جيب در مى‏آورد ، به سرعت پشت پاكت مى‏نويسد :

 ما آبروى فقر و قناعت را نمى‏بريم

با پادشه بگوى كه روزى مقدّر است

  به او بگو : ما نان‏خور خدا هستيم ، پول تو را نمى‏توانيم قبول كنيم .

تلبيه

اجابت نداى حق با تسليم روح‏

برادر مؤمنى داشتم كه از هر جهت مورد اطمينان بود، بيست و پنج سال خدمتگزارى زائران خانه حق را به عهده داشت، نيكان و پاكان سعى داشتند در اين سفر ملكوتى در معيت او باشند.

روزى در محضر او از اين مقوله سخن بود، داستان اعجاب‏انگيزى در يكى از سفرهايش برايم تعريف كرد.

گفت: تعدادى زائر در يكى از سال‏ها براى رفتن به حج از طريق عراق همراه من شدند، همه در اتوبوس مستقر گشته، تا طى راه نمايند، در اين ميان يك زن و شوهر كه از چهره آنان آثار عظمت و ادب و عبوديت مى‏درخشيد براى سوار شدن به اتوبوس نزديك شدند و اين دو نفر آخرين مسافران من بودند و هر دو از اصفهان در كاروان من نام‏نويسى داشتند.

با احترام هر دو را سر جاى مخصوص به خودشان نشاندم، يكى از بدرقه‏كنندگان سفارش هر دو را با حالتى خاص به من داشت.

زيارت عالى عتبات را در عراق طى كرديم، پس از آن عازم حج شديم، به مدينه رسيده مدتى در آنجا اقامت كرديم، سپس آماده رفتن به ميقات شديم، در بين مسافران آن سال من، آن مرد و زن حال ديگرى داشتند، انقلاب حال به آنان مهلت نمى‏داد، تا به مسجد شجره رسيديم، جمعيت در آن ناحيه موج مى‏زد، هر كس با سرعت هرچه تمام‏تر به فكر محرم شدن بود، پيرمرد از من مهلت خواست تا غسل كند، وسائل غسلش را فراهم كردم، غسل كرد و دو پارچه احرام را بر خود بست، گريه به او مهلت نمى‏داد، او را براى گفتن تلبيه حاضر كردم، سؤال كرد: معناى تلبيه چيست؟ عرضه داشتم: يعنى: اى خداى مهربان! مرا دعوت كردى به حريم قرب تو درآيم، آمدم؛ گفت: آه معناى تلبيه اين است؟! يكى دو بار در شدت انقلاب حال گفت: خدايا آمدم، آمدم و ناگهان نقش زمين شد؛ با كمال حيرت بالاى سرش قرار گرفتم، ديدم از دنيا رفته است.

 

پایگاه عرفان

یک شخص

 رحمت خدا بر مفسّر عالیقدر قرآن علامه طباطبائی که معتقد بود در جامعه اسلامی کار به دست “عموم مردم “است نه «یک شخص» و لو آن شخص مانند پیامبر «صاحب ولایت الهی» و «عصمت» باشد:«المجتمع المتکون منهم امره الیهم من غیر مزیه فی ذلک لبعضهم و لا اختصاص منهم ببعضهم و النبی(ص) و من دونه فی ذلک سواء»(المیزان ج۴ ص۱۲۴ )

بيت و آثار آن

 

منابع مقاله:

کتاب   : تفسير حكيم جلد چهارم

نوشته : حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

بيت به محل و مركزى گفته مى‏شود، كه شبانه در آن استقرار مى‏يابند، و به بيتوته و استراحت يا به عبادت و بندگى مى‏پردازند. گاهى استعمال اين كلمه بر همه مسجدالحرام و به حرم امن الهى اطلاق مى‏شود.

مى‏گويند مراد از بيت در آيه شريفه كعبه معظمه است، و به نظر مى‏رسد در اين تطبيق اشكالى نباشد زيرا از باب تسميه كل بر جزء است.

كعبه كه بناى آن بر اساس آيات خدا به دست نورانى ابراهيم و اسماعيل با نيتى پاك و خالصانه بنا گذارى شده، داراى آثار الهى و معنوى فراوانى است كه بخشى از آن در اين قسمت اشاره مى‏شود.

معنويت كعبه دورنمائى از عظمت و جلال و جبروت صاحب آفرينش و خالق هستى است.

مسلمانان اگر مناسك مربوط به اين مركز الهى را به حقيقت تحقق دهند، و شرايط آن را به گونه‏اى كه حضرت حق از آنان خواسته، انجام دهند به عظمتى مافوق تمام عظمت‏ها و جلالى مافوق تمام جلالت‏ها ميرسند.

در مناسك مربوط به بيت، همه عوامل و ابزار لازم براى رشد و تكامل انسان قرار داده شده است.

زائر بيت لازم است با انجام مناسك، در حالى كه شرايط معنوى آن را رعايت نمايد، و در اين بازار معنوى كالاى اخلاص به ميدان بياورد، خود را به عرصه قبولى عمل برساند و همه خلأهاى فكرى و روحى و اخلاقى و عملى و به ويژه ايمانى خود را جبران كند، و اگر در اتصال معنوى به بيت به اين كيفيت نرسد و از آن جايگاه با عظمت به اين صورت بهره نجويد، جز ظاهرى خشك و بى‏روح از مناسك را بجاى نياورده و كارى هماهنگ با حقايق الهيه از او ظهور نكرده است.

كعبه به حقيقت قبله دل‏ها و نور ارواح و ضياء افكار، و نشانه‏اى براى جهت دادن همه موجوديت انسان به سوى الله است.

كعبه محورى است كه انسان در صورت طواف واقعى در حول آن از تمام رذايل پاك مى‏گردد و به همه حسنات آراسته مى‏شود.

كعبه خانه عبادت و بندگى و محل عشق و عاشقى و جايگاه پاكان و نيكان، و مركز خشوع و خضوع صالحان و صديقان است.

كعبه قلب معنويت و جايگاه عبوديت، و محل اخلاص و مركز فروتنى و خاكسارى است و دلى كه از اين اوصاف بهره ندارد در آن جاى ندارد.

بى‏ترديد بدون وجودى تزكيه شده، و قلبى آراسته به حقايق، و نفسى رنگ گرفته از اوصاف الهى نمى‏توان راهى به آن حريم مقدس و حرم با عظمت پيدا كرد، كه راه واقعى انسان به سوى حضرت معبود فقط از طريق قلب سليم است و بس و يقيناً قلب سليم عبارت از قلب خاشع و خاضع و مؤمن و متقى و رقيق و رحيم و رؤوف و كريم و آراسته به يقين و منبع مهر و كرامت است.

خانه حق خانه‏اى است كه تا از صفات شيطانى پاك نگردى، و از شرارت‏هاى نفس رها نشوى، و از چاه تاريك رذايل بيرون نيائى و خوديت ملكوتى خود را باز نيابى، و خويشتن را از بيگانگان و دشمنان بى‏نياز نسازى به آن حريم مقدس و حرم امن راه پيدا نكنى. يقيناً چون دل از غير فارغ ساختى، و نفس از رذايل پرداختى، و لباس شيطان صفتى از وجودت در انداختى و هويت خود را به تمام معنا به حضرت دوست باختى لياقت ورود به حرم را براى خود مقرر ساختى.

عارف معروف همدانى، در كتاب عرفانى تمهيدات مى‏گويد:

اى عزيز! بدان كه راه خدا نه از جهت راست است، و نه از جهت چپ و نه بالا و نه زير و نه دور و نه نزديك كه راه خدا در دل است و يك قدم است:

«دع نفسك و تعال:»

خود را از خوديت و منيت و از همه آلودگى‏ها برى و پاك كن و بالاترى رذيلت كه خودپرستى است و آن اساس تمام بدبختى‏هاست از خود بريز و آنگاه به جوار قرب حركت كن.

مگر از حضرت مصطفى صلى‏الله‏عليه‏وآله نشنيده‏اى كه او را پرسيدند:

«اين الله؟ فقال عند المنكسرة قلوبهم» «1»

خدا كجاست؟ فرمود: نزد قلب‏هاى شكسته مؤمنان.

اى عزيز زيارت كعبه و حج صورت كار همه كس باشد، ولى حج حقيقت نه كار هر كسى باشد، در راه حج زر و سيم بايد فشاندن، در راه حق جان و دل بايد فشاندن اين چه كسى را مسلّم باشد؟ آن را كه از بند جان برخيزد مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا «2» اين باشد.

دريغا كه بشريت انسان نمى‏گذارد كه به كعبه ربوبيت رسيم، و بشريت نمى‏گذارد كه ربوبيت رخت بر صحراى صورت نهد.

هر كه بى‏توجه (به حقايق و بدون آراستگى به صفات حسنه) نزد كعبه گل رود خود را بيند و هر كه به كعبه دل رود خدا را بيند انشاءالله كه خدا ما راجح حقيقى روزى كند.

چون دل تصفيه كردى و آن را به نور معرفت آراستى و بر يقين و عشقش استوار نمودى، حرمتى مافوق حرمت كعبه براى آن به دست آوردى، با چنين دل به زيارت كعبه برو كه خود را با معنويت آن بيت عظيم يعنى آن نورى كه در قيامت از باطن آن خانه به شفاعتت آيد هماهنگ نموده و به موقفى بسيار مهم و مقامى جليل دست يافته‏اى و بدان كه حرمت دل در صورتى كه به حقيقت و درستى، بيت الله و عرش الله گردد با حرمت كعبه قابل قياس نيست.

از زمان بناى كعبه به دست ابراهيم و اسماعيل، اين مركز مبدء و منبع پخش نور هدايت و مايه بركت و عامل راهنمائى بندگان به سوى حقايق بوده و قرآن مجيد جهت هدايت انسان‏ها و ايجاد تحول همه جانبه در كنار اين خانه نازل شده، و راه بينش وسيع را به گستردگى ظاهر و باطن هستى به روى آنان گشوده است.

كعبه آرى كعبه همان مركزى كه در آن و از بركت و هدايت آن و معنويت فوق‏العاده‏اش، مناسك انجام مى‏گيرد و با توجه به مناسك آن و دقت در اسرارش، آدمى از شرك، زندقه، نفاق، قوميت، عصبيت، تكبر، نخوت، اسارت، ذلت و ساير پليدى‏ها دور مى‏شود، و به همه مراتب هدايت اگر از صميم قلب بخواهد مى‏رسد.

كعبه با معنويت همه جانبه‏اش و با مناسك ابراهيمى‏اش به انسان مى‏آموزد كه بنده‏ى پاك از شوائب محبوب خداست، كعبه تعليم مى‏دهد كه جامعه اسلامى بايد در همه شئون زندگى داراى وحدت كلمه باشد و به اهل استطاعت درس مى‏دهد كه از استطاعت مالى و بدنى خود در راه اعتلاى كلمه‏ى حق بكوشيد و به نداى تمام مظلومان و محرومان و مستمندان و مستضعفان و دردمندان جهان جواب مثبت دهيد و همه ساله با تشكيل دادن اين اجتماع بى‏نظير و گردهمائى عظيم به رفع نيازها و گرفتارى‏هاى ملل اسلامى و ديگر ملت‏ها اقدام نمائيد و اسيران در بند مستكبران را از اسارت برهانيد و براى حفظ استقلال مادى و معنوى امت اسلامى ايجاد ضمانت نمائيد.

كعبه در صورتى كه مناسكش با خلوص انجام گيرد، و حقايق معنوى‏اش از افق وجود انسان طلوع كند عامل محبت و دوستى، عاطفه و مهرورزى، اخوت و برادرى، و مايه ظهور عدل و مساوات و صفا و صميميت است.

كعبه در پرتو عظمت و معنويتى كه دارد، راهنماى مسلمانان به سوى سعادت دنيا و آخرت است و به غير مسلمانان هم راه ايجاد وحدت و اتفاق را آموخته و به آنان تعليم مى‏دهد كه: براى رفع مشكلات خانوادگى و اجتماعى و سياسى و اقتصادى نياز مبرم به يك جامعه سالم و پاك دارند.

اميرمؤمنان (ع) در پايان خطبه اول نهج‏البلاغه درباره‏ى كعبه و مناسك مربوط به آن مى‏فرمايد:

شما را به حج خانه‏اش كه آن را قبله‏ى مردم قرار داده مكلف نموده، تا چون جانداران كه با حرص و ولع به چشمه‏ى زلال وارد مى‏شوند، در حال تسليم به آن جايگاه در آئيد، و كبوتروار به آن حرم امن پناهنده شويد.

حكمت الهى اقتضا دارد كه بندگانش آزادانه در برابر عظمت ربوبى‏اش در آن جايگاه مقدس سر فرود آرند، شنوندگانى از بندگانش را انتخاب كرد تا دعوت او را پاسخ گويند و مشيت حضرتش را تسليم گردند.

اين بندگان بهره‏مند از گوش شنوا، به آن حريم مقدس ميروند و در آن جايگاه قدس كه پيامبران عظام الهى وظيفه بندگى به جاى آوردند، روى به معبود قرار گرفته و خود را شبيه فرشتگان طواف كننده به دور عرش مى‏نمايند، تا در آن تجارت‏گاه الهى سودها برده و به وعده‏گاه عفو و احسان حق روى مى‏آورند.

خداى سبحان كعبه و وظايفش را شعار جاودانى براى اسلام، و جايگاه امن براى پناهندگانش قرار داده، در آن معبد عظيم اعمالى را واجب، و اداى حق آن حرم مقدس را بر بندگانش لازم و ورود به آن معبد و ديدارش را به كسانى كه توانائى دارند حكم نموده است.

در ترجمه و تفسير نهج‏البلاغه درباره‏ى عظمت كعبه مى‏خوانيم: «3»

حج خانه‏ى خدا و اعمالى كه بايستى در آن مقدس‏ترين معبد الهى انجام گيرد به قدرى در سازندگى فرد و اجتماع مؤثر است كه قابل توصيف با قضاياى معمولى نيست به طورى كه ميتوان گفت:

اگر انسانى به آن عمل سازنده توفيق يابد و با اين حال دگرگونى در وضع او ايجاد نشود و به مسير تكامل وارد نگردد حتماً يا به حكمت آنچه كه ديده و عمل كرده است آگاهى نداشته و يا نيروى غرائز حيوانى و خودخواهى او به قدرى مقاومت داشته است كه اگر خود حق و حقيقت را هم مى‏ديد و در جاذبه‏ى آن قرار مى‏گرفت پا به فرار مى‏گذاشت و كم‏ترين نتيجه‏اى را از آن مشاهده نكرده و قرار گرفتن در جاذبه‏ى حق و حقيقت را به دست نمى‏آورد.

براى توضيح مقدارى از عظمت حج بيت الله اين عمل دگرگون كننده مطالبى را مطرح مى‏كنيم.

 

كعبه اولين معبد الهى‏

1- مسلم است كه در همه جوامع و همه دوران‏ها مخصوصاً در آن جمعيت‏هائى كه پيامبران و خداشناسان وجود داشته‏اند، جايگاه مخصوصى براى عبادت و تفكرات معنوى ساخته شده است.

اين معابد در حقيقت رصدگاه‏هائى براى نظاره به بى‏نهايت و ايجاد رابطه ميان بى‏نهايت بزرگ «خدا» و بى‏نهايت كوچك «انسان» مى‏باشند.

در اين رصدگاه‏هاست كه آدميان بدون واسطه با خويشتن روبرو مى‏شوند و با امواج مقدس وجدان خويش با خدا به راز و نياز مى‏پردازند.

در هيچ يك از جايگاه‏ها و مسكن‏هائى كه بشر با دست خود مى‏سازد مصالح ساختمانى از آنچه كه هستند تغييرى پيدا نمى‏كنند، مگر مصالح ساختمان معابد كه با آجر بالا مى‏رود و مبدل به روح و جان شفاف مى‏شود و انوار الهى را در دل‏ها منعكس مى‏سازد.

اين معابد مانند چشمه‏سارهائى زلال، در ميان سنگلاخ‏ها و دشت‏هاى سوزان زندگى حيوانى آدميان قرار گرفته است، انسان‏ها با شستشو در اين چشمه‏سارها طراوت و شادابى روح را در مى‏يابند.

بيت الله الحرام (و به عبارت ديگر كعبه مشرفه) كه نيز به نام مكه ناميده شده است اولين معبد جهانى است كه براى همه مردم و به نفع آنان به دست ابراهيم خليل ساخته شده است.

دومين خانه جهانى كه به عنوان معبد عمومى بنا شده است، مسجد الاقصى است كه بوسيله حضرت سليمان در سال 1005 پيش از ميلاد، پس از قرن‏ها از تاريخ بناى كعبه ساخته شده است.

البته پيش از كعبه و مسجد الاقصى معابد زيادى وجود داشته است، زيرا به گفته بعضى از انسان شناسان:

تاريخ معابد مساوى تاريخ انسان‏هاست، خصوصيت اين دو معبد به جهت عمومى بودن و خالى بودن از رنگ و شكل محلى و خصوصيات نژادى و غيره است.

روايتى از اميرالمؤمنين (ع) درباره‏ى اين كه كعبه اولين معبد الهى است وارد شده است كه:

مردى از اميرمؤمنان (ع) پرسيد: آيا اولين خانه خدا كعبه بوده است؟ آن حضرت فرمود: نه، پيش از كعبه خانه‏هائى براى عبادت بنا شده، ولى كعبه اولين خانه مبارك و وسيله هدايت و رحمت و بركت است، و اولين كسى كه آن را بنا كرده است ابراهيم خليل بوده، سپس قبيله جرهم كه يكى از قبائل عرب است آن را تجديد بنا نمود، و بار ديگر منهدم شد و عمالقه آن را نوسازى كردند.

 

جايگاه جغرافيائى كعبه‏

2- كعبه در جايگاهى بنا شده است كه هيچ گونه وسيله تفريح و مناظر طبيعى خوش‏آيندى ندارد، سنگلاخى در ميان اقيانوسى از ريگزارها و ديدگاه‏هاى خشن‏ كه مجالى به انديشه‏هاى گسترده و عميق و فوق ضرورت‏هاى زندگى معمولى نمى‏دهد.

حكمت بالغه الهى اقتضا نموده كه كعبه را در اين جايگاه خسته كننده قرار داده است كه انسان‏ها از محيطهاى زيبا و خوش آب و هواى چون بهشت روى به آن بياورند و هدفى جز چشيدن طعم تكليف نداشته باشند.

در حج خانه خدا در كنار كعبه هيچ يك از عوامل طبيعى و نفسانى و اجتماعى دخالتى در انجام تكليف ندارد، بلكه در آن تكاپوى تكليفى و عمل عبادى، انسان است و خدايش كه رويارويش قرار گرفته است.

همين نكته را اگر انسان در اين سفر ملكوتى بفهمد، به جائى مى‏رسد كه چشمى نديده و گوشى نشنيده، در آن صورت است كه همه وجود انسان فرياد دوست دوست خواهد زد.

عماد فقيه مى‏گويد:

من از سر همه عالم گذشتم الا دوست‏

نعيم دينى و عقبى تو را و ما را دوست‏

مرا دهر دو جهان مى‏كنند بر ما عرض‏

دل از ميان همه مى‏كند تمنا دوست‏

رسد به مرتبه‏اى اتحاد ما با او

كه هيچ فرق نماند ميان ما با دوست‏

طواف كعبه دل كن كه هست خانه او

نه هر كجا كه كنى فرض باشد آنجا دوست‏

 

وحدت و يگانگى در كنار كعبه‏

3- شگفت‏انگيزترين حكمتى كه در حج بيت الله وجود دارد احساس وحدت و يگانگى است كه در حد اعلاى مفهوم انسانيت به وجود مى‏آيد.

عالم و غير عالم، كوچك و بزرگ، زن و مرد، سياه و سپيد كسى كه عالى‏ترين مقام جامعه خويش را داشته باشد، و كسى كه گمنام‏ترين فرد جامعه خود باشد همه و همه با دو قطعه لباس سپيد با جدى‏ترين قيافه حيات، مى‏جوشند و مى‏خروشند و مى‏روند و مى‏نشينند.

تضادها و تنوعاتى كه انسان‏ها را از يكديگر جدا كرده هر يك را مانند گرگى در برابر ديگرى قرار داده، آنان را به جنگ و پيكار در كارزارهاى رنگارنگ وادار كرده است، تبديل به هماهنگى و وحدتى مى‏گردد كه تنها در شعر و سخنان مبلغان به عنوان آرمان اعلاى انسانى ديده مى‏شود. اين احساس است كه اگر ادامه يابد، و مربيان جوامع آن را به طور جدى در تعليم و تربيت اجرا كنند، دردهاى بشرى را كه هر روز با كيفيت ديگرى به سراغ افراد و جوامع مى‏آيد مداوا خواهد نمود.

 

كعبه مظهر خدا خواهى‏

4- در انجام مناسك در كنار كعبه در صورتى كه همه شرايط معنوى و حالات ملكوتى به كار گرفته شود و خلاصه در اين عمل كه فوق‏العاده سازنده است، خودخواهى، آن عامل درنده آدمى با ضربه قاطع و كوبنده‏اى از پاى در مى‏آيد و فضاى درون را براى خداخواهى خالى مى‏كند.

به راستى انسان آگاه در اعمال گوناگون حج، بارها تجرد روح و فوق طبيعى بودن آن را بخوبى احساس مى‏كند.

روح در اين عمل با باز كردن زنجيرهاى سنگين محيط و اجتماع و خواسته‏هاى مادى و طبيعى خويش، به قدرت پرواز خود در بى‏كرانه‏ها آگاه مى‏شود و حيات خود را در افق بسيار والائى كه هدف اساسى خود را در سطوح مختلفش جاى داده است مشاهد مى‏كند.

طواف كنندگان، در آن حريم مقدس به درك اين مسأله مى‏رسند، كه هيچ چيز در اين عالم استقلال ندارد، و قابل تكيه زدن نيست، و به اين حقيقت واقف مى‏گردند كه خلأ روح جز با عشق و محبت و اطاعت از جناب او پر نمى‏شود، و به اين واقعيت آگاه مى‏شوند كه هر چه هست اوست، و ماسواى وى جز سايه‏اى بيش نيست و تنها سكوى پرواز و مايه ارزش براى انسان، نقطه‏ى اتصال به جناب اوست.

آنان كه خيمه بر سر كوى فنا زنند

از جام نيستى مى هستى فزا زنند

نى بيم از فنا و نه خرسند از بقا

يك باره بر بقا و فنا پشت پا زنند

مرغان آشيانه قدس‏اند و عاقبت‏

زين آشيانه خيمه بر آشنا زنند

 

كعبه و تمايل بين مردم‏

5- در آن اجتماع الهى افراد جامعه‏هاى گوناگون از همه نقاط دنيا به خوبى مى‏توانند از دردها و ناگوارى‏هاى خويشتن اطلاع پيدا كنند.

از حوادث و رويدادهاى ساليانه خود يكديگر را آگاه سازند، از امتيازات و احتياجات يك ديگر با خبر شوند، درباره‏ى آينده‏ى خويش بينديشند و راه‏هاى گوناگون تكامل و جلوگيرى از سقوط را در ميان بگذارند، و ارتباطات خود را تا حد ارتباطات اعضاى يك خانواده بالا ببرند.

 

مقام ابراهيم‏

لحظه‏اى كه انسان عارف، و آگاه و بينا به ديدن كعبه، و زيارت بيت الله موفق مى‏شود، چه لحظه‏ى پر شكوهى است، كيست كه بتواند به وصف آن لحظه‏ برخيزد، لحظه ديدار خانه خدا، آرى ديدار خانه خدا! ديدارى كه در همه هستى لحظه‏اى پر قيمت‏تر از آن را نمى‏توان يافت، در اين لحظه بايد از طريق قرآن و معارف الهى و با بصيرت لازم كعبه را تماشا كرد، و از رصدخانه قلب به رصد كردن بيت الله برخاست.

چون با آيات قرآن و معارف و بصيرت باطنى نظر شود در آن آئينه پاك، ابراهيم ديده مى‏شود، انسان والائى كه با فرزندش بانى اين بنا به فرمان خدا بود، و زير بناى آن را با خلوص و تقوا و ايمان كامل قرار داد، آرى بايد اينگونه نظر كرد تا در درون اين بناى معنوى و محل توحيدى ابراهيم را يافت و پس از يافتن او رموز بندگى و اصول معنوى او را ادراك كرد و به مقام امامت او توجه نمود، تا با اقتداى به آن امام هدايت به خير دنيا و آخرت، و سعادت امروز و فردا و خوشبختى دائمى و فوز سرمدى رسيد، و اگر زيارت كعبه اينگونه صورت نگيرد زيارت نيست بلكه گردش و سياحت است!

بايد با انجام مناسك مربوط به اين بيت از طريق اقتدا به آن امام بزرگ و پيشواى ناس به امنيت لازم رسيد، كه اگر نتيجه زيارت امنيت نباشد پس زيارتى صورت نگرفته، و مشقتى بنام سياحت بر دوش جان بار شده است.

وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً

جعل مثابه‏ به معناى بازگشت‏گاه، همانند جعل امامت است كه در آيه شريفه پيش از آيه مورد شرح و توضيح در حق ابراهيم بيان شده، امامتى كه خدا قرار مى‏دهد براى اين است كه دل‏ها به سوى آن متوجه شود و پس از توجه دل، عقيده و ايمان و عمل اخلاق انسان در سايه رهبرى و امامت امام بر حق مستقيم شود، تا در نهايت جهان پر از عدل و داد گردد، و بساط بيدادگرى و ظلم و جنايت و ستم و خيانت برچيده شود.

قرار دادن بيت به صورت مثابه نيز بر طبق كشش نفسانى انسان به محل امن و عدل مى‏باشد.

نفسى كه طبيعتاً جوياى واقعيت است، اين جويائى مانند امام جوئى است و توجه به چنين خانه‏اى كه فطرت حق‏جوئى و عدل را بيدار مى‏سازد، از كشش‏ها و خواسته‏هاى درونى آدمى و به سود وى مى‏باشد.

همان طور كه مردمى به سوى شهوات و برترى جوئى و محيط مناسب به آن مى‏گرايند، مردمى هم تحت رهبرى فطرت و تربيت پيامبران مى‏كوشند تا ارزش‏هاى انسان را بالا ببرند و قوى گردانند و خود را به محيط خير وحق رسانند.

پس اينگونه انگيزه تعالى جوئى و برترى خواهى از خواسته‏هاى فطرت، بلكه يگانه خواسته و جاذبه انسانى است و خواسته و انگيزه‏هاى ديگر از ريشه‏هاى نفسى و حيوانى بر مى‏آيد.

لِلنَّاسِ‏ در آيه شريفه‏ مَثابَةً لِلنَّاسِ‏ گويا اشاره به همان جهت انسانيت است، اينگونه انگيزه‏ها و مبادى عالى انسانى چون مبتلا به بندها و جاذبه‏هاى غرائز مادى است، مى‏كوشد تا خود را از اين بند برهاند و به كمالات شايسته خود برساند، از اين رو انسان، همين كه امام را با ابتلائات معنوى و اتمام كلماتش شناخت، شيفته‏ى او مى‏شود و ميل قطعى پيدا مى‏كند كه در ولايت او در آيد.

وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ.

هر انسان با بصيرتى ملاحظه مى‏كند كه ستمگر از اين حريم پاك و مقدس خارج است، و بزرگ‏ترين ستم بر نفس جلوگيرى از شناخت امام و پيشواست، و آن كس كه خود را در حريم بصيرت و آگاهى قرار ندهد ستمگر و متجاوز است.

در هر صورت چون خود امام و ابتلائاتش و اتمام كلماتش به صورت ظاهر وجود ندارد، صورتى از امامت و ولايت امام، همين خانه است كه بنا و مناسك و آداب آن معناى امامت ابراهيم را تصوير و تجسيم مى‏نمايد، چنان تصويرى كه نه زيان فكرى و اعتقادى و راهزنى مجسمه را دارد، نه تنها شمايل ظاهرى را مى‏نماياند، و نه تنها مانند كتاب فقط شرح حال است، اين خانه با همه آدابش تصويرى است كه چهره‏ى ابراهيم را در عالى‏ترين صورت معنوى در ضلع ظاهرى، در خيال ترسيم مى‏كند، و انسان خود را در هنگام اجراى مناسك با ابراهيم هم قدم و هم صدا و با انديشه‏هاى بلند او آشنا مى‏نگرد، و همان كلماتى كه از ضمير ابراهيم برانگيخته شد و صورت و سيرت او به آن مبتلا گرديد تا تمامش كرد، در ضمير هر انسانى كه به رموز اين بيت آشنا شود و واقعيت ابراهيم را در آن بنگرد برانگيخته مى‏شود، آرى از اين رهگذر بايد سالى قريب به دو ميليون تا سه ميليون انسان، ابراهيم‏وار به تمام نقاط زمين پخش شوند و نداى توحيد را با تمام شرائطش، چون آن امام بزرگ در همه نقاط روى زمين پخش كنند ولى افسوس و .....

در آن صورت كه آدميان، متوجه صورت معنوى ابراهيم مى‏شوند امامت او قلوب مستعد آنان را پيرو او مى‏كند.

مثابه شدن اين خانه هم كه عبارت از خطوط بندگى آن رادمرد بزرگ عرصه توحيد است، نفوس مستعدى را به سوى آن مى‏كشاند، تا در گير و دار زندگى از دور و نزديك به سوى آن روى آورند، و به آنجا رفت و آمد كنند تا اندك حق و كلمات او بر وجودشان حاكم گردد و نفوسشان از كشمكش‏ها و تشويشها و جاذبه‏هاى مختلف و نگرانى‏ها كه از خودبينى و سودانديشى و برترى‏جوئى بر مى‏آيد برهد و به آرامش و امنيت خدائى گرد آيند.

مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً

پس روى آوردن، و رفت و آمد پى در پى، چهره حقيقى ابراهيم و قيام او با تمام كلمات و وظايف امامت چهره مى‏نمايد، و از ميان بيت و سنگ و گل آن نقشه ابراهيم ظاهر مى شود، همان طور كه چهره مردان فداكار و نمونه‏هاى غيرت و مليت، يا پستى و شهوت عواطف و مليت و شهوت را بيدار مى‏نمايد.

چهره ابراهيم و فرهنگ عبوديت و بندگى او و ابتلا و اتمام كلمات در مسير سلوك وى، در حال انجام مناسك در آئينه قلب و جان انسان بيدار منعكس مى‏شود تا در سايه‏ى اين انعكاس، فطرت حق‏پرستى و قيام به وظائف انسانى را برانگيزد و اين حقايق در صورت و حال قيام به نماز، نمايان و آغاز مى‏گردد.

وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى‏

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- بحار ج 70 ص 157 باب 125.

(2)- آل عمران 97.

(3)- ترجمه و تفسير نهج‏البلاغه علامه جعفرى ج 2 ص 224.

 

دعاى ابراهيم براى امنيت و اقتصاد شهر مكه‏

  

منابع مقاله:

کتاب   : تفسير حكيم جلد چهارم

نوشته : حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ قالَ وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلًا ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى‏ عَذابِ النَّارِ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ.

و ياد كن آنگاه كه ابراهيم گفت: پروردگارا اين شهر را شهرى امن قرار ده، و اهلش را البته آنان كه خدا و روز قيامت مؤمن هستند از هر نوع ميوه و محصول روزى عنايت كن، خدا فرمود: «دعايت را درباره اهل ايمان اجابت كردم» ولى به كافران بهره اندكى خواهم داد، سپس آنان را به عذاب آتش مى‏كشانم و عذاب آتش بد بازگشت‏گاهى است.

شايد بتوان از آيه شريفه، يا از آنچه كه برخى از تاريخ نويسان نوشته‏اند به دست آورد كه سرزمين مكه پيش از دعاى حضرت ابراهيم منطقهاى نا امن و محل تاخت و تاز قبايل، و عرصه قتل و غارتگرى بوده، ولى به دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام كه دعائى برخوردار از اجابت است به شهرى امن و منطقهاى آرام تبديل شد.

بيترديد اگر به دعاى ابراهيم امنيت منطقه تحقق نمييافت سفر به سوى آن سرزمين ملكوتى به ويژه براى انجام مناسك حج ميّسر نبود، و اهل ايمان از بهره‏ بردن از مناسك و ثواب عظيم زيارت و عبادت در آن منطقه مقدس محروم ميشدند.

امنيت شهر مكه به دعاى حضرت ابراهيم و اجابت حق تا قيامت برقرار است، و هر ظالم و ستمگرى به قصد تجاوز و ناامن كرن آن مكان مقدس به حركت آيد به عذاب خدا و انتقام حق دچار ميگردد، چنان كه ابرهه و پيل سوارانش به اراده خدا هنگام حمله به مكه نابود شدند و حرم از ناامنى در مصونيت قرار گرفت.

يقيناً امنيت تنها براى يك منطقه كافى نيست، بلكه رونق اقتصادى و رفاه نسبى و فراوانى نعمت هم به صورتى تحقق دهنده و حافظ امنيت است، به همين خاطر حضرت ابراهيم با دلسوزى خاص و از باب مهرورزى به مردم مؤمن منطقه از خداى مهربان درخواست رزق فراوان و انواع ميوه و محصولات را براى ساكنان حرم نمود.

راستى دعاى مؤمن واقعى چه اندازه با ارزش است، كه به قله اجابت مى‏نشيند، و ميليون‏ها نفر در طول تاريخ از آن دعا بهره‏مند مى‏گردند.

ابراهيم براى منطقه‏اى درخواست رزق فراوان و انواع محصولات و رونق اقتصادى كرد كه خود از آنجا به وادى غير ذى زرع ياد كرد، و مشاهده نمود كه منطقه را جز حرارت سخت خورشيد، و كوه‏هاى خشن، و درهاى خشك، و ريگ‏زارهاى فراوان محاصره نكرده است، ولى امروز مشاهده مى‏شود كه به دعاى حضرت ابراهيم منطقه حرم از شهرهاى آباد دنيا، و داراى ساختمان‏ها و خيابان‏ها و تونل‏هاى زيبا، و محل زندگى هزاران نفر محلى، و شهرى پر از محصولات در همه فصول براى پذيرائى از ميليون‏ها زائر در هر سال است.

به اعتقاد گروهى از اهل دل دعاى ابراهيم نسبت به رزق شامل دو رزق مادى و معنوى است، كه از رزق مادى همه انسان‏ها بهره‏مندند و از رزق معنوى فقط اهل ايمان داراى نصيب هستند.

در هر صورت اجابت دعاى ابراهيم نسبت به امنيت منطقه، و فراوانى رزق در تحقق مكتب توحيدى و نشر آن مؤثر بوده و از زمان شهر شدن آن محل نورانى، و سرازير شدن انواع محصولات به آن حريم مقدس تعداد بى‏شمارى از بركت آن منطقه اهل ايمان و عمل صالح شدند، و ميليون‏ها نفر تا به امروز آن وادى امن را زيارت و به مناسك حج و عبادات خالصانه موفق شده راه قرب به سوى حق را پيموده و درهاى بهشت را به روى خود باز كردند، و اين جريان تا برپا شدن روز قيامت بخواست حضرت حق ادامه دارد.

كشف الاسرار ميبدى درباره‏ى دعاى ابراهيم نسبت به امنيت مكه مى‏گويد:

اين دعاى خليل هم از روى ظاهر بود، هم از روى باطن: از روى ظاهر آن است كه گفت: خدايا هر كه در اين شهر باشد وى را ايمن گردان بر تن و مال خويش، و دشمن را بر وى مسلط مكن، و از روى باطن گفت: بارخدايا هر كه در اين شهر شود او را از عذاب خود ايمن گردان و به آتش قطيعت مسوزان.

رب العالمين دعاى وى از هر دو روى اجابت كرد و تحقيق آن را گفت: وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ‏ (4) و قال تعالى‏ جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ.

مى‏گويد: سكّان حرم خود را ايمن كردم از آنچه مى‏ترسند، و دست ظالمان و دشمنان از ايشان كوتاه كردم، و تسلط جباران و طمع ايشان چنان كه بر ديگر

شهرهاست از اين شهر باز داشتم، و جانوران را از يكديگر ايمن گردانيدم تا گرگ و ميش آب بيكديگر خورند، و وحشى با انسى بيكديگر الف گيرند اين خود امن ظاهر است.

و امن باطن را گفت‏ وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً: يعنى نسوزيم شخص او را به آتش دوزخ و نه دل به آتش قطيعت، اين از بهر آن است كه خانه كعبه محل نظر خداوند جهان است.

هر سال يك بار.

از رسول خدا روايت شده است:

«ان الله عزوجل يلحظ الى الكعبة فى كل عام لحظة و ذلك فى ليلة النصف من شعبان فعند ذلك تحنّ القلوب اليه و يفد اليه الوافدون:»

خداى عزوجل در هر سال يك نظر به كعبه مى‏اندازد، و زمان نظر انداختنش شب پانزدهم شعبان است، از بركت اين نظر قلوب مؤمنان با اشتياق به جانب كعبه توجه مى‏كند، و كاروان‏ها به سوى آن سفر مى‏نمايند. يك نظر كه رب‏العالمين به كعبه كرد چندان شرف يافت كه مطاف جهانيان گشت و مأمن خلقان، پس بنده مؤمن كه به شبانه‏روز سيصد و شصت نظر از حق جل‏جلاله نصيب وى آيد شرف و امن وى را خود چه نهند و چه اندازه پديد كنند؟ «1»

محيط حرم، محيط امن، محيط نور، مركز وحى، مهبط فرشتگان و در آغوش دارنده قبله عبادات است.

منطقه حرم منطقه‏اى است كه هر كسى در آنجا از هر ستم و تجاوزى در امان است، و جائى است كه بايد با سپردن تعهداتى به حضرت حق و پاى‏بند بودن به آن خود را از عذاب دنيا آخرت در امان قرار داد.

در ابتداى ورود به حرم بايد به ياد آورد كه اينجا شهرى است كه حضرت حق آن را به سبب دعاى ابراهيم محل امن قرار داده و شأنش را آن چنان والا گردانيده كه به آن سوگند ياد كرده است:

وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ: «2»

و سوگند به اين شهر امن‏

آن محيط براى همه كس و همه جانداران و همه چيز محيط ان است، محيطى كه درختان و گياهان آن بدون اين كه آنها را با زره‏پوش در حفاظت قرار داده باشند از تجاوز متجاوز در امان است، حتى شاخه‏ها و ريشه‏ها و بوته‏ها همه و همه در امان‏اند.

حرم چهار فرسخ در چهار فرسخ است و اين محيط را خداوند محيط امن قرار داده، به حدى كه هر گاه شاخه‏اى از حرم سر در آورده باشد، به احترام اين كه ريشه‏اش در حرم نمى‏توان آن را بريد و يا برگى از آن چيد و هم چنين اگر درختى در بيرون حرم باشد ولى يك شاخه‏اش سر به حرم آورده، به هيچ چيز آن درخت هم نمى‏توان دست درازى كرد.

محيطى كه وحش هامون و آهوانش چهار فرسخ در چهار فرسخ از تعرض مصون‏اند، از اين جهت رم نمى‏كنند، و نميتوان آنها را رم داد و وحشت زده كرد، نبايد به نحوى رفتار كرد كه از انسان برمند و در اين محل حتى با اشاره چشم هم نمى‏توان صيدى را رم داد.

محيطى كه مرغان هوايش با سواران تماس مى‏گيرند و نمى‏رمند، با آن كه در پشت كوه‏ها و پهنه‏ى دشت‏ها و در همه جاى دنيا آدميان را هم وحشت هست، ولى در اين منطقه و وادى نيروئى غيبى كه امان بخش است حكم‏فرماست، آن چنان كه مرغان پناهنده را نيز چنان ايمنى داده كه سواران راه مكه در ميان كوه‏هاى مهيب دست به كاكل آن مرغان مى‏كشند ولى آن‏ها نمى‏رمند، با آن كه مرغ پر پرواز دارد و پائى هم در گل ندارد كه اگر بترسد نتواند پرواز كند.

محيطى كه از بيرون آن اگر آهوئى رو به حرم دارد، هر چند به حرم نرسيده باشد، نمى‏توان آن را هدف قرار داد، يا به كسى نشان داد تا او را هدف قرار دهد، حتى با گوشه چشم هم نمى‏توان به او صدمه رساند، و نيز نمى‏توان با چشم به كسى اشاره كرد تا به آن حيوان آزار برساند!

محيطى كه اگر مرغى بر شاخه‏اى از درختى بنشيند كه ريشه‏ى آن در حرم روئيده، اجازه نيست آن مرغ هدف قرار گيرد، يا اگر بر شاخه درختى نشسته كه يك شاخه آن درخت سر در حرم كشيده آن را هدف گرفت.

محيطى كه اگر كسى دسته كبوترى را رم دهد، براى جبران اين بى‏انضباطى بايد يك گوسپند كفاره دهد، و هر گاه آن دسته رفتند و به جاى خود بازنگشتند بايد به عدد هر يك، يك گوسپند جريمه بدهد، محيطى كه اگر در آن از كسى ظلمى صادر شود در حكم الحاد و خروج از حق و بمنزله بى‏دينى است.

محيطى كه اگر كسى مال بى‏سرپرستى جلوى پاى خود ديد، حق برداشتن آن را ندارد، حتى حق انگشت پا زدن به آن را هم ندارد!!

اين احكام محيط حرم است تا چهار فرسخ در همه اوان سال چه در موسم حج و چه در غير موسم- براى همه كس- چه حاج و چه غير حاج، چه محرم و چه غير محرم، در سراسر ايام سال براى هر بالغ عاقل اين حدود انضباطات هست. «3»

حاصل همه اين سطور اين كه طير هوا و مرغ صحرا و گياه بيابان همه و همه در اين حرم حق حيات و زندگى دارند و خيال وحشت نبايد در دل هيچ حيوان رميده و متوحشى سايه افكند و راه يابد، و هيچ مور ضعيفى نبايد پايمال گردد، تا نظامات اين حرم «هسته‏ى امنيت» براى جهان گردد، براى جهان پر آشوبى كه زبردست و زيردست آكل و مأكول يكديگرند، و دنياى متمدن كنونى هم با همه ادعا و غرور خود، روى همين اصل تجاوز و تنازع بقا جنگلى است پر آشوب كه زبردستان زيردستان را مى‏خورند، مگر دنيا از اين حرم الهام بگيرد و نظامات حاكم بر اين منطقه را كه محصول شيرينش امنيت است براى كشورها هديه ببرد. «4»

در خاتمه اين مقال يك بار ديگر توجه مى‏دهم كه «دعاى ابراهيم به اجابت رسيد، شهر مكه در ميان قبايل غارت‏گر عرب و دنياى پر آشوب آن روز پيوسته محل امن گرديد، چنان كه هيچ غارت‏گر و فاتحى بر آن دست نيافت، تنها درهاى آن در روز فتح مكه بدون كم‏ترين خون‏ريزى و رسيدن آسيب به كسى و چيزى به روى پيامبر اسلام باز شد تا عهد ابراهيم را انجام دهد و آن را از آلودگى شرك و بت‏ها پاك گرداند.

با آن كه بيت‏المقدس و ديگر شهرها و مراكز عبادت، پيوسته در معرض حمله فاتحين و خرابى خرابكاران بوده است، لطف خداوند و نفوذ معنوى اين خانه در دلها، و تا حدى دور بودنش از نظرها منشأ امنيت آن شد، و به دور از دسترس‏ حوادث ماند، امنيت موجب رفت و آمد اموال تجارتى و بارانداز ثمرات پيش از اسلام و پس از آن گرديد.

أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبى‏ إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ رِزْقاً مِنْ لَدُنَّا. «5»

آيا ما آنانرا در حرم امنى جاى نداديم كه همواره «در همه فصول سال» هر نوع ميوه و محصولى كه رزقى از سوى ماست به سوى آن گردآورى مى‏شود؟

اگر مانند اهل عرفان بلد آمن را تاويل نمائيم، يا به نفوس ايمانى تعميم دهيم، مى‏توان گفت: نفوسى كه در امنيت ايمان قرار گيرد از همه ثمرات معنوى قوا و ادراكات خود پيوسته و غير محدود بهره مى‏گيرد، ولى كافران بهره و نصيبشان از اين گونه ثمرات محدود و منقطع است. «6»

«اشتراك مؤمن و كافر در رزق دنيوى»

احتمال داده مى‏شود از آنجا كه ابراهيم دانست خداى بزرگ عهد امامت را در ستمگران قرار نمى‏دهد:

لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ‏ «7»

به نظرش رسيد در مسئله درخواست روزى و رزق براى ساكنان آينده حرم فقط براى اهل ايمان خواستار رزق باشد، تا بى‏دينان و ناسپاسان كه مردمى آلوده و تبهكارند از زندگى در منطقه حرم محروم باشند، و فقط اهل ايمان در آن عرصه مبارك و مقدس خيمه زندگى برپا كنند، ولى سنت و روش رحمانيه حضرت حق كه شامل همه موجودات اعم از بى‏جان و جاندار و حيوان و انسان‏ است اقتضا دارد كه رزق و روزى را نصيب همه جانداران و مخلوقات كند، و درخواستى را در زمينه محروم كردن غير مؤمن از رزق و روزى نپذيرد، لذا از اجابت درخواست ابراهيم نسبت به كافران دائر بر اين كه در آن منطقه به آنان روزى داده نشود امتناع فرمود و به ابراهيم خطاب كرد من به كافران بهره اندكى از امور مادى عنايت مى‏كنم، و سفره‏ى آنان را با رزق كمى رنگين مى‏نمايم، كه آن رزق فقط در جهت حيات مادى آنان كاربرد دارد، و سودى نسبت به آخرت آنان نخواهد داشت، چون در عذاب كافران شتابى ندارم، پس از پايان مهلت عمرشان و اجل معينشان آنان را به عذاب دوزخ مى‏كشانم دوزخى كه بد جايگاهى است.

اين مؤمنان هستند كه رزق خدا را سپاس مى‏گذراند، و به شكرگذارى برمى‏خيزند، و نعمت‏هاى حق را در مسير حق مصرف مى‏كنند و با انرژى گرفتن از روزى و رزق خدا به عبادت حق و خدمت به خلق اقدام مى‏نمايند و از اين طريق سعادت دنيا و آخرت خود را تامين مى‏كنند.

نعمت‏هاى مادى از چنان ارزشى برخوردار نيستند كه حضرت حق عقاب كافران را در دنيا محروم كردنشان از رزق و روزى قرار دهد، كرم و عنايت و لطف و آقائى او و به ويژه رحمت رحمانيه‏اش اقتضا دارد كه به هر موجود زنده‏اى فرا خور حالش رزق و روزى عنايت كند و او را از نعمت‏هاى مادى بهره‏مند فرمايد.

اديم زمين سفره عام اوست ج‏

بر اين خوان يغما چه دشمن چه دوست اى كريمى كه از خزانه غيب ج گبر و ترسا وظيفه خور دارى ججدوستان را كجا كنى محروم تو كه با دشمنان نظر دارى‏ آرى دنيا و آنچه ابزار مادى و نعمت ظاهرى در آن است در نگاه حضرت حق از چنان قيمت و ارزشى برخوردار نيست كه ناسپاسى ناسپاسان و كفر كافران موجب محروميت آنان از آن شود.

دنيا نه پاداش اولياء الهى است كه آنچه در آن است به آنان عطا شود، و نه جريمه بدكاران كه آنچه در آن است از آنان دريغ شود.

«ان الله تعالى لم يرضها ثواباً لاوليائه و لا عقابا لاعدائه:» «8»

خداوند بزرگ دنيا را براى دوستانش پاداش و براى دشمنانش به عنوان كيفر نپسنديد.

رزق و روزى حقيقتى است كه حضرت حق عطا كردنش را به همه موجودات و جنبدگان بر عهده گرفته و ايمان و كفر شرطى براى بهره‏ورى يا محروميت نيست.

وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها: «9»

و هيچ جنبنده‏اى در زمين نيست مگر اين كه رزق و روزى‏اش بر عهده خداست.

الميزان در ذيل اين آيه شريفه معناى لطيف‏ترى دارد كه قابل توجه است:

هنگامى كه ابراهيم دعاى خود را درباره اهل مكه و تقاضاى امنيت و وسعت روزى براى آنان بپايان رسانيد

رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ‏

متوجه شد كه همه اهل مكه در آينده مؤمن نخواهند بود و چه بسا كافرانى در ميان آنان پيدا شود «در حالى كه دعاى او تعميم داشته و همه را شامل مى‏شده است»

ابراهيم كه از كفار و معبودان آنان بيزار است و خدا در حق او مى‏فرمايد:

فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ: «10»

زمانى كه بر ابراهيم معلوم شد كه آذر دشمن خداست از او بيزارى جست.

كه بر اساس اين آيه خدا گواهى به بيزارى او از تمام كفار حتى آذر كه نزديك‏ترين افراد به اوست مى‏دهد، چطور ممكن است در حق آنان دعائى كند، لذا قيد مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ‏ را به كلام خود اضافه كرد و كفار را از عرصه آن دعا خارج ساخت، با اين كه مى‏داند طبق قوانين طبيعى و اجتماعى اين امنيت و رزقى كه نصيب مؤمنان مكه مى‏شود طبعاً كافران را نيز شامل خواهد شد، ولى او بايد وظيفه خود را انجام دهد اما خدا با بندگانش چگونه معامله مى‏كند خود مى‏داند.

در ضمن از اينجا استفاده مى‏شود كه خدا دعاى او را طبق جريان عادى طبيعت به اجابت رسانيد و خرق عادى ننمود، ابراهيم تقاضاى خود را به صورت‏

«وَ ارْزُقْ‏ من آمن من اهله‏ مِنَ الثَّمَراتِ»

كه از ابتدا رزق مخصوص مؤمنان باشد نكرد، بلكه چون منظور او آبادى مكه بخاطر احترام خانه خدا بود نخست دعا را در حق اهل آن شهر كرد و بعداً براى ابراز بيزارى از كفار قيد ايمان را به دعايش افزود. «11»

 

پی نوشت ها:

 

 

______________________________

(1)- كشف الاسرار ج 1 ص 365.

(2)- تين 3.

(3)- آفاق كعبه 38.

(4)- آفاق كعبه بخش دستورالعمل حج ص 25. (5)- قصص 57.

(6)- پرتوى از قرآن 302.

(7)- بقره 124.

(8)- حكمت 415 نهج‏البلاغه.

(9)- هود 6.

(10)- توبه 114.

(11)- الميزان ج 1 ص 390.

 

خيانت بزرگ


حضرت رسول(ص)

 من تقدم على المسلمين و هو يرى ان فيهم مـن هو افضل منه فقد خان الله و رسوله و المسلمين

كسى كه بر مسلمانان پيشـى گيرد، در حالـى كه ميداند در ميان آنها كسـى افضل وبهتر از او وجـود دارد، چنيـن كسى به خدا و رسولـش و همه مسلمانان خيانت كرده است . الغدير، ج 8، ص 291.


 اميرالمؤمنين عليه السلام پنج سال حاكم بود ، كدام پست را دست عقيل داده بود ؟ چون حضرت مى‏دانست كه عقيل يك روستا را نمى‏تواند بچرخاند ، لذا به او پستى نداد .

 كميل بن زياد نخعى ، از چهره‏هاى الهى و ملكوتى است . اميرالمؤمنين عليه السلام او را در محلى براى رياست فرستاد ، بعد از چند روز نامه نوشت : اى كميل ! پست را تحويل بده و بيا ، اين لباس به تن تو دوخته نشده است . اگر بخواهى بمانى ، به جهنم مى‏روى .

 ابوذر بعد از سلمان ، شخصيت دوم امت نبود ؟ پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله چه پستى به ابوذر دادند ؟ اتفاقاً روزى خدمت پيغمبر صلى الله عليه وآله آمد و گفت : پستى به من بده ، فرمودند : تو متخصص پست گرفتن نيستى ، نمى‏دهم . تو برو گوسفند بچران .

 

بازگشت فرزند هارون الرشيد به حق

صاحب كتاب ابواب الجنان، و همچنين واعظ سبزوارى در كتاب جامع‏ النورين، (ص 317) و آيت اللَّه نهاوندى در خزينة الجواهر (ص 291) نقل مى‏كند: هارون را پسرى بود به زيور صلاح آراسته، و گوهر پاكش از صلب آن ناپاك چون مرواريد، از آب تلخ و شور برخاسته، فيض مجالست زهاد و عباد آن عصر را دريافته بود و از تأثير صحبت ايشان روى دل از خواهش زخارف دنيوى برتافته، طريقه‏ى پدر و آرزوى سرير و افسر را ترك گفته و خانه‏ى دل را به جاروب آگاهى از خس و خاشاك انديشه پادشاهى پاك نموده، از جامه‏هاى غير كرباس و شال نپوشيدى، و خون رغبتش با رنگ اطلس و ديباى دنيا نجوشيدى، مرغ دلش از دامگاه علايق جسته، بر شاخهاى بلندى حقيقت آشيان گرفته و ديده از تماشاى صورت ظاهر دنيا بسته بود.

پيوسته به گورستانها رفته و به نظر عبرت نگريستى، و بر آن گلزار اعتبار مانند ابر بهار زار زار مى‏گريستى!

روزى وزير هارون در مجلس بود، در آن اثنا آن پسر كه نامش قاسم بود و لقبش مؤتمن آمد بگذرد، جعفر برمكى خنديد، هارون از سبب خنده پرسيد، پاسخ داد، بر احوال اين پسر مى‏خندم كه تو را رسوا نموده، اى كاش اين پسر به تو داده نمى‏شد! اين است لباس و وضع و روش و منش او، با فقرا و تهيدستان مى‏نشيند، هارون گفت: حق دارد، زيرا ما تاكنون منصب و مقامى به او واگذار نكرده‏ايم، چه خوبست حكومت شهرى را در اختيارش بگذاريم، امر كرد او را به حضور آوردند، وى را نصيحت كرد و گفت: مى‏خواهم تو را به حكومت شهرى منصوب نمايم، هر منطقه‏اى را علاقه دارى بگو.

گفت: اى پدر! مرا به حال خود بگذار، علاقه‏ام به بندگى خدا بيش از حكومت است، تصور كن فرزندى چون مرا ندارى.

گفت: مگر نمى‏توان در لباس حكومت به عبادت برخاست؟ حكومت منطقه‏اى را بپذير، وزيرى شايسته براى تو قرار مى‏دهم تا اكثر امور منطقه را به‏ دست گيرد و تو هم به عبادت و طاعت مشغول باشى.

هارون از اين معنا غافل بود يا خود را به غفلت زده بود كه حكومت، حق امامان معصوم و اولياى الهى است. در حكومت ظالمان و ستمگران، و غاصبان و طاغيان، قبول امارت و حكومتى كه نتوان دستورات حق را پياده كرد و با حقوق آن، كه سراسر حرام است هيچ عبادتى به صورت صحيح ممكن نيست انجام گيرد، مورد رضايت خدا نيست و پذيرفتن امارت از جانب ستمگر، بدون وجه شرعى گناه بزرگى است.

قاسم گفت: من هيچ نوع برنامه‏اى را نمى‏پذيرم و زير بار قبول امارت و حكومت نمى‏روم.

هارون گفت: تو فرزند خليفه و حاكم و سلطان مملكتى پهناور و سرزمينى وسيع هستى، چه مناسبت دارد كه با مردمان بى‏سر و پا معاشرى و مرا در ميان بزرگان سرشكسته كرده‏اى؟ پاسخ داد: تو هم مرا در ميان پاكان و اولياى خدا از اينكه فرزند خود مى‏دانى سرشكسته كرده‏اى!

نصيحت هارون و حاضران مجلس در او اثر نكرد، از سخن گفتن ايستاد و در برابر همه سكوت كرد.

حكومت مصر را به نام او نوشتند، اهل مجلس به او تبريك و تهنيت گفتند.

چون شب رسيد از بغداد به جانب بصره فرار كرد، به وقت صبح هر چند تفحص كردند او را نيافتند.

مردى از اهالى بصره به نام عبد اللَّه بصرى مى‏گويد: من در بصره خانه‏اى داشتم كه ديوارش خراب شده بود، روزى آمدم كارگرى بگيرم تا ديوار را بسازد، كنار مسجدى جوانى را ديدم مشغول خواندن قرآن است و بيل و زنبيلى هم در پيش رويش گذاشته است، گفتم: كار مى‏كنى؟ گفت: آرى، خداوند ما را براى كار و كوشش و زحمت و رنج براى تأمين معيشت از راه حلال آفريده.

گفتم: بيا به خانه‏ى من كار كن، گفت: اول اجرتم را معين كن سپس مرا براى كار ببر. گفتم: يك درهم مى‏دهم، گفت: بى‏مانع است، همراهم آمد تا غروب كار كرد، ديدم به اندازه‏ى دو نفر كار كرده، خواستم از يك درهم بيشتر بدهم قبول نكرد، گفت: بيشتر نمى‏خواهم، روز بعد دنبالش رفتم او را نيافتم، از حالش جويا شدم گفتند: جز روز شنبه كار نمى‏كند.

روز شنبه اول وقت نزديك همان مسجدى كه در ابتداى كار او را ديده بودم ملاقاتش كردم، او را به منزل بردم مشغول بنايى شد، گويى از غيب به او مدد مى‏رسيد. چون وقت نماز شد، دست و پايش را شست و مشغول نماز واجب شد، پس از نماز كار را ادامه داد تا غروب آفتاب رسيد، مزدش را دادم رفت، چون ديوار خانه تمام نشده بود صبر كردم تا شنبه‏ى ديگر به دنبالش بروم، شنبه رفتم او را نيافتم، از او جويا شدم گفتند، دو سه روزى است بيمار شده، از منزلش جويا شدم، محلى كهنه و خراب را به من آدرس دادند، به آن محل رفتم، ديدم در بستر افتاده به بالينش نشستم و سرش را به دامن گرفتم، ديده باز كرد و پرسيد: تو كيستى؟ گفتم: مردى هستم كه دو روز برايم كار كردى، عبد اللَّه بصرى مى‏باشم، گفت: تو را شناختم، آيا تو هم علاقه دارى مرا بشناسى؟ گفتم:

آرى، بگو كيستى؟

گفت: من قاسم پسر هارون الرشيد هستم!

تا خود را معرفى كرد از جا برخاستم و بر خود لرزيدم، رنگ از صورتم پريد، گفتم: اگر هارون بفهمد فرزندش در خانه‏ى من عملگى كرده مرا به سياست سختى دچار مى‏كند و دستور تخريب خانه‏ام را مى‏دهد. قاسم فهميد دچار وحشت شديد شده‏ام، گفت: نترس و وحشت نكن، من تا به حال خود را به كسى معرفى نكرده‏ام، اكنون هم اگر آثار مردن در خود نمى‏ديدم حاضر به معرفى خود نبودم، مرا از تو خواهشى است، هرگاه دنيا را وداع كردم، اين بيل و زنبيل‏ مرا به كسى كه برايم قبر آماده مى‏كند بده و اين قرآن هم كه مونس من بوده به اهلش واگذار، انگشترى هم به من داد و گفت: اگر گذرت به بغداد افتاد پدرم روزهاى دوشنبه بار عام مى‏دهد، آن روز به حضور او مى‏روى و اين انگشتر را پيش رويش مى‏گذارى و مى‏گويى: فرزندت قاسم از دنيا رفت و گفت: چون جرأت تو در جمع كردن مال دنيا زياد است اين انگشتر را روى اموالت بگذار و جوابش را هم در قيامت خود بده كه مرا طاقت حساب نيست، اين را گفت و حركت كرد كه برخيزد نتوانست، دو مرتبه خواست برخيزد قدرت نداشت، گفت: عبد اللَّه، زير بغلم را بگير و مرا از جاى بلند كن كه آقايم اميرالمؤمنين عليه السلام آمده، او را از جاى بلند كردم به ناگاه روح پاكش از بدن مفارقت كرد، گويا چراغى بود كه برقى زد و خاموش شد!

پایگاه عرفان

تسويل اعمال از طريق شيطان


 

قرآن مجيد مى‏فرمايد :

 از مواردى كه شيطان انحراف ايجاد مى‏كند ، مورد اقتصاد و مال است . نقشه‏ها ، وسوسه‏ها و خناس‏گرى‏هاى او در اين زمينه به صورت‏هاى مختلف است .

 شيطان كه يا به صورت انسان گمراه ، متمرّد و سركش در زندگى انسان قرار مى‏گيرد ، يا به صورت‏هاى ديگر ، مخترع انواع راه‏هاى حرام است و يا اين كه برانگيزاننده حالات انسان نسبت به مال از طرق تحريك خصايصى مانند محبت ، حرص ، بخل و طمع است كه با ايجاد وسوسه‏هايى مانند : همه بردند ، تو چرا نمى‏برى ؟ همه خوردند ، تو چرا نمى‏خورى ؟ از ديگران چه چيزى كمتر دارى ؟ چرا آن آشناى تو تا ديروز پابرهنه بود ، امروز از ثروتمندان است ؟ تو در مقابل او ضعف نشان مى‏دهى . مگر به اندازه او نيستى ؟ يا به اندازه او نمى‏توانى ؟

 به تعبير قرآن مجيد : گاهى ايجاد »تسويل« مى‏كند كه در كتاب خدا ذكر شده است . معناى عمقى »تسويل « اين است كه من به اميد علاج ، خودم را بيمار كنم . به اميد اين كه پاد زهر در داروخانه هست ، من خودم را در معرض زهر مار و نيش عقرب قرار دهم .

 در مرحله معنوى اين است كه من به اميد رحمت و كرم خدا ، گناه كنم . بگويم : قرآن و همه مى‏گويند خدا مى‏آمرزد ، ما نيز چند روزى آلوده به گناه و مال حرام مى‏شويم ، بعد خدا ما را مى‏آمرزد .

 اسم اين حال، امن از مكر و عذاب و جريمه خدا است . خود اين حالت ، از گناهان كبيره است .

 امام صادق عليه السلام براى شناخت گناهان كبيره مى‏فرمايد :

 هر گناهى كه در قرآن ذكر شده و خداوند متعال به آن گناه وعده عذاب داده است ، آن گناه كبيره است . يكى »الامن من مكر الله « است كه من خودم را به خاطر رحمت و كرم خدا ، از جريمه و عذاب الهى در امان بدانم و دست به آلودگى بزنم ، در حالى كه چنين امانى وجود ندارد .

 من هر چقدر خودم را آلوده كنم ، اگر رحمت خدا را بخواهم طلب كنم ، بايد به طور واجب از آن آلودگى پاك بمانم ، وگرنه مغفرت مرا پاك نمى‏كند . مثلاً وقتى حق الناس يقينى را برده‏ام ، اگر بخواهم پاك شوم ، بايد مال مردم را كه برده‏ام ، برگردانم . اگر ده سال نماز نخوانده‏ام ، گفتن : الهى ! مرا بيامرز ، حرف بيهوده‏اى است ، بايد نمازهاى از دست داده را قضا كنم .

 

بستن درهاى ورود شيطان

 

منابع مقاله:

کتاب  : عرفان اسلامى جلد پنجم 

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

شيطان و عوامل ضد الهى و انسانى براى دست يافتن به انسان و از دست گرفتن سرمايه‏هاى معنوى او و نابود ساختن قوا و استعدادهاى الهى‏اش و زير صفر بردن اعتبار و ارزش خدايى‏اش، راه‏هاى گوناگون دارند كه خود انسان علت باز بودن آن راه‏هاست كه با توفيق حضرت محبوب و رعايت قواعد الهيه راه‏هاى نفوذ دشمنان ديرينه سد خواهد شد.

راستى! نسبت به خود آسوده نباشيد و از شرور و فتن و علل اغوا و وسوسه غافل نباشيد كه تا زنده‏ايد خطر بر شما نزديك است و بر شماست كه هميشه در حالت دفع خطر باشيد، راه دفع تمام خطرات ابليسى و شيطانى و طاغوتى پناه بردن به خداست كه اگر عملًا پناه ببريد از خطر در امان خواهيد بود، گفتن «اعوذ باللّه» و اين‏گونه استعاذه را چندان قدرتى و كمالى نيست، استعاذه حقيقى آن است كه هر در ورود آن ديو و طريق اغوا و اضلال او بازشناسى و از هر راه كه قصد تو كند سر راه در وى دربندى.

 

راه‏هاى نفوذ شيطان‏

ارباب مجاهده كه عنان اختيار از دست اين مكار برده‏اند، فرموده‏اند كه او از ده باب درمى‏آيد.

اول: از باب حرص و آن را به قناعت مى‏توان بست و كريمه:

[وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها] «1».

و هيچ جنبده‏اى در زمين نيست مگر اين‏كه روزىِ او برخداست.

را نصب العين خود ساخت.

دوم: از باب طول امل درمى‏آيد و آن را به خوف از موت مى‏توان مسدود كرد و التجا به كريمه:

[كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فازَ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ] «2».

هر كسى مرگ را مى‏چشد و بدون ترديد روز قيامت پاداش‏هايتان به طور كامل به شما داده مى‏شود. پس هر كه را از آتش دور دارند و به بهشت درآورند مسلماً كامياب شده است و زندگى اين دنيا جز كالاى فريبنده نيست.

سوم: از ممر طلب راحت و نعمت در مى‏آيد و آن را به زوال نعمت و ياد كردن صعوبت و سختى حساب مقابله مى‏توان كرد و تأديب او به وعيد:

[ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ‏] «3».

بگذارشان تا بخورند و [با لذايذ مادى و زودگذر] كامرانى كنند، و آرزوها، سرگرمشان نمايد؛ سپس [حقّانيّت اسلام و فرجام شوم خود را] خواهند فهميد.

اينان را به خورد و خواب طبيعى و لذات حيوانى واگذار تا آمال و اوهام دنيايى آنان را غافل كند پس زود است كه نتيجه كامرايى بيهوده و بى‏ثمر خويش را بيابند.

چهارم: از ممر عجب و خودبينى در مى‏آيد و آن راه را به خوف از عاقبت مسدود بايد ساخت و تقويت از آيات:

[يَوْمَ يَأْتِ لا تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلَّا بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَ سَعِيدٌ* فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِي النَّارِ لَهُمْ فِيها زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ* خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ إِنَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِما يُرِيدُ* وَ أَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّةِ خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ] «4».

روزى كه چون فرا رسد، هيچ كس جز به اجازه او سخن نمى‏گويد؛ پس برخى تيره‏بخت و برخى نيك‏بخت‏اند.* اما تيره‏بختان [كه خود سبب تيره‏بختى خود بوده‏اند] در آتش‏اند، براى آنان در آنجا ناله‏هاى حسرت‏بار و عربده و فرياد است.* در آن تا آسمان‏ها و زمين پابرجاست جاودانه‏اند، مگر آنچه را كه مشيّت پروردگارت اقتضا كرده است؛ بى‏ترديد پروردگارت هر چه را اراده مى‏كند، انجام مى‏دهد.* اما نيك‏بختان [كه به توفيق و رحمت خدا سعادت يافته‏اند] تا آسمان‏ها و زمين پابرجاست، در بهشت جاودانه‏اند مگر آنچه را مشيّت پروردگارت اقتضا كرده، [بهشت‏] عطايى قطع ناشدنى و بى‏پايان است.

پنجم: دخل و تصرف وى از ممر استخفاف برادران مؤمن است، آن را به رعايت حرمت و مبادرت ايشان قلع بايد نمود.

ششم: عبور او از راه حسد است، آن را به رضا دادن به قسمت الهى و عدل در حكم او بايد مقابله نمود و استدلال به آيات شريفه سى و دوم تا سى و نهم سوره مباركه زخرف بايد نمود آنجا كه مى‏فرمايد:

آيا آنان كه راضى از اوضاع عادلانه جهان نيستند، بايد رحمت و عنايت خداى را تقسيم كنند! در صورتى كه ما خود معاش حيات و روزى آنان را در دنيا تقسيم كرده‏ايم و بعضى را بر بعض ديگر به انواع عنايات برترى داده تا با كمك‏گيرى از يك ديگر چرخ زندگى بگردد و رحمت الهى از آنچه جمع مى‏كنند بهتر است.

مردم يك نوع و يك رشته و امتند، چند روزى در اين دنيا هستند و به اندازه معيشت در اختيار آن‏هاست، اگر نه اين بود كه مردم يك امتند، ما آنان كه به حق كافر مى‏شدند، «از پستى دنيا و بى‏قدرى آن به مال فراوان» سقف خانه‏هايشان را از نقره خام قرار مى‏داديم و چندين طبقه كه با نردبان بر سقف بام روند.

و نيز بر منازلشان درهاى بسيار (كنايه از وسعت خانه) و تخت‏ها كه بر آن تكيه زنند و عماراتشان را به زر و زيور مى‏آراستيم ولى اين‏ها همه متاع پست و فانى دنياست، اگر داراى ارزش بود بر آنان آن مى‏كرديم كه گفتيم:

هر كس از ياد خدا رخ برتابد شيطان را برانگيزيم كه يار و همنشين او باشد.

آرى، تمام متاع دنيا در نزد خدا بى‏ارزش است، اگر همه آن هم بر فرض نزد يك نفر باشد، ارزش حسد ورزيدن و اين‏كه شيطان همنشين دل انسان گردد، ندارد.

شياطين، مردم را از راه خدا بازدارند و به گمراهى افكنند و آنان پندارند كه به راه درست مى‏روند.

تا زمانى كه از دنيا به سوى ما باز آيند، آن گاه با حسرت گويد: اى كاش ميان من‏ و آن شيطان فاصله‏اى به دورى مشرق و مغرب بود كه او براى من همنشين و يار بسيار بدى بود.

آن روز حسرت و پشيمانى براى شما سودى ندارد؛ زيرا در دنيا از حدود الهى تجاوز كرديد و امروز با شياطين در عذاب دوزخ شريك هستيد.

هفتم: از راه ريا و سمعه و طلب خودنمايى در مى‏آيد و آن طريق را به اخلاص در اعمال بايد گرفت و اعتماد بر كريمه:

[وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً] «5».

و هيچ كس را در پرستش پروردگارش شريك نكند.

هشتم: از راه بخل در مى‏آيد، دل را به فناى: ما فى ايْدِى النَّاسِ يَنْفَدُ «6».

قرار بايد داد و به بقاى:

[ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ‏] «7».

آنچه [از پاداش و ثواب‏] نزد خداست، باقى مى‏ماند.

اقرار بايد كرد.

نهم: كبر و آن را بقوت بازوى تواضع مسدود بايد ساخت و به حكم:

[إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ‏] «8».

بى‏ترديد گرامى‏ترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست. يقيناً خدا دانا و آگاه است.

بزرگى و كرامت را در تقوا بايد دانست.

دهم: آمد و شد او از راه طمع است، پس دست طمع از خلق كوتاه بايد ساخت و روى همت بر خزانه كرم نامتناهى الهى بايد آورد و آيت عالى رايت،

[وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ‏] «9».

و هر كه از خدا پروا كند، خدا براى او راه بيرون شدن [از مشكلات و تنگناها را] قرار مى‏دهد.* و او را از جايى كه گمان نمى‏برد روزى مى‏دهد.

را بدرقه راه و اعتماد كار خود ساخت.

حاصل آن‏كه: از براى اهل هوش و بصيرت چه در وقت قرائت قرآن و چه در غير وقت قرائت، بستن راه‏هاى مدخل آن غاوى مغوى به تذكار آيات قرآنى و مواعظ سبحانى با توفيق ربانى سهل است.

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- هود (11): 6.

(2)- آل عمران (3): 185.

(3)- حجر (15): 3.

(4)- هود (11): 105- 108.

(5)- كهف (18): 110.

(6)- آنچه در دست انسان است تمام مى‏شود.

(7)- نحل (16): 96.

(8)- حجرات (49): 13.

(9)- طلاق (65): 2- 3.

 

پایگاه عرفان

پنهان کردن حسنات

عرفا گفته اند


پنهان کن حسنات خود را چنان که پنهان میکنی گناهان خود را

روز غدیر

عَنِ الصّادِقِ علیه ‏السلام: وَاللّه‏ِ لَو عَرَفَ النّاسُ فَضْلَ هذَا الْیَوْمِ بِحَقیقَتِهِ لَصافَحَتْهُمُ الْمَلائِکَةُ فِى کُلِّ یَوْمٍ عَشْرَ مَرّاتٍ… وَ مَا اَعْطَى اللّه‏ُ لِمَنْ عَرَفَهُ ما لایُحْصى بِعَدَدٍ .
امام صادق علیه ‏السلام فرمود: به‏ خدا قسم اگر مردم فضیلت واقعى «روز غدیر» را مى‏ شناختند، فرشتگان روزى ده‏ بار با آنان مصافحه مى‏ کردند و بخشش هاى خدا به کسى‏ که آن روز را شناخته، قابل‏ شمارش نیست.
مصباح المتهجد: ۷۳۸٫
روزگار نو

پدر و مادر

مرحوم ملامحسن فیض کاشانی نقل می‌کنند که اگر سجده به غیر از خدا واجب می‌شد، یقینا بر پدر و مادرم سجده می‌کردم؛ بنابراین اگر آن طوری که نباید با پدر و مادر برخورد کرد برخورد شود، فرزندانش بدتر از آن را با او برخورد می‌کنند و بهتر این است که قبل از اینکه پدر و مادر چیزی را از ما طلب کنند، آن کار را به رایشان انجام بدهیم.
کسانی که پدر و مادرشان را از دست داده و از دار دنیا رفته‌اند و از طرفی عاق آن‌ها نیز شده‌اند، می‌توانند برای انجام هر عمل مستحبی که قصد انجام آن را دارند، پدر و مادرشان را نیز در ثواب آن اعمال شریک کنند البته غیر از اعمال واجب و خوب است که هر جمعه قبل از طلوع آفتاب بر سر مزارشان بروند تا مشکلشان برطرف بشود و روزانه حداقل ۱۱۰ مرتبه برای آن‌ها استغفار کند، بنابراین هیچ موقع نباید پدر و مادر فراموش شوند و همان طور که پروردگار رب عظیم برای انسان‌ها حیّ ابدی است، ربّ صغیر نیز باید برای انسان‌ها حیّ ابدی باشند.

قرائت قرآن

امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:

كسى كه قرآن بخواند ولى وجودش در برابر خدا تواضع نكند و قلبش با اتصال به كتاب خدا رقّت نيابد و حزن و ترسى از آيات حق در درونش ظاهر نگردد، عظمت حضرت حق را سبك شمرده و دچار خسران آشكار شده است

قرآن در آيينه عرفان

 

 

منابع مقاله:

کتاب  : عرفان اسلامى جلد پنجم 

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

در سوره مباركه واقعه مى‏خوانيم:

[لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ‏] «1».

جز پاك شدگان [از هر نوع آلودگى‏] به [حقايق و اسرار و لطايف‏] آن دسترسى ندارند.

بدون شك منظور از پاكان در اين آيه شريفه پاكان از خبائث ظاهر نيست كه در دست نهادن به ظاهر قرآن تمام مردم عالم يكسانند، پاك از خبائث ظاهر و ناپاك هر دو قدرت دست زدن به ظاهر كتاب را دارند و منظور از مسّ كتاب در اين آيه مسّ با حس لامسه نيست.

منظور از پاكان، پاكان از نظر عقيده، عقل، روح، نفس، اخلاق و عمل است و منظور از مس، مسّ با قدرت قلب و قوت روح و ادراك عقل الهى است.

مفاهيم بلند قرآن، معانى آسمانى و ملكوتى اين كتاب به گونه‏اى است كه جز آنان كه در جهت معنويت از هر حيث پاك و منزه‏اند به آن نمى‏رسند.

عقل مغلوب و نفس معيوب و قلب محجوب، چگونه قدرت راه يافتن به اين‏ بارگاه مقدس و والا را دارند؟

منافق و مغرور، متكبر و خائن، سهل انگار و سست بنيان، به چه صورت در اين پيشگاه مقدس راه يابند؟

اينجا جايگاه مقربان، اصحاب يمين، سابقون، صالحون، مؤمنون، متوكلون، صابرون و مجاهدان فى سبيل اللّه است.

اينجا جايگاه آن انسان‏هاى والايى است كه عمرى با طاغوت درون و برون جنگيده و بر هر دو غلبه كرده‏اند.

اينجا جايگاه آن عاشقانى است كه دست از ماسوا بريده و جز عشق حضرت او محورى قبول نكرده و غير او را در زندگى حاكم نمى‏دانند. اينجا جايگاه فرزانه مردمى است كه دل از غير او پاك كرده و خويش را براى لقا و وصول آماده ساخته و حقوق حق و خلق را در حد شؤون مراعات نموده و سراسر وجود هستى و موجوديت آنان فرياد «يا اللّه و يا رب» مى‏زند.

اينجا جايگاه والهان و عاشقان و مستان مى عشق جناب اوست كه از خود و از هستى بى‏خبر و تنها از حضرت جانان خبر دارند و با تمام وجود واله و سرگردان و غرق در حيرت و شورند.

اينجا جايگاه برافروختگان و دل سوختگان و ياران يار و ناصران حق و فقيران كوى و دردمندان جمال محبوب و مستمندان خاك حضرت جانان است؛ جاى آن مردان والا و زنان ارزنده‏اى است كه چهره آنان چراغ حيات و شمع وجودشان، نور راه و دل پاكشان آيينه انعكاس صفات است و با تمام هستى در برابر آن جناب غرق در فكرت و حيرتند.

جانا شعاع رويت در جسم و جان نگنجد

 

و آوازه جمالت اندر جهان نگنجد

     

وصلت چگونه جويم كاندر طلب نيابد

 

وصفت چگونه گويم كاندر زبان نگنجد

هرگز نشان ندادند در كوى تو كسى را

 

زيرا كه راه كويت اندر نشان نگنجد

آنجا كه عاشقانت يك دم حضور يابند

 

دل در حساب نايد جان در ميان نگنجد

آهى كه عاشقانت از حلق جان برآرند

 

هم در زمان نيايد هم در مكان نگنجد

اندر ضمير دل‏ها گنجى نهان نهادى‏

 

از دل اگر برآيد در آسمان نگنجد

عطار وصف عشقت چون در عبارت آرد

 

زيرا كه وصف عشقت اندر بيان نگنجد «2»

     

اينجا جايگاه عارفان و آگاهان و بيدارانى است كه دل از هر رنگ پاك نموده و جان از هر كدورت صفا داده و نفس از هر رذيلتى پيراسته‏اند.

اينجا جايگاه على عليه السلام و امثال اوست كه بنابر نقل شيخ سليمان بلخى در «ينابيع المودة» به ابن عباس فرمود:

اگر سوره حمد را براى شما تفسير كنم و شما تفسير مرا بنويسيد، براى حمل آن نوشته‏ها هفتاد شتر لازم افتد «3».

 

 (ويژگى‏هاى قرآن در كلام عين القضات)

عين القضات در «تمهيدات» مى‏گويد:

اى عزيز! از اين آيت چه فهم كرده‏اى كه حق‏تعالى مى‏گويد:

[لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ‏] «4».

اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مى‏كرديم، قطعاً آن را از ترس خدا فروتن و از هم پاشيده مى‏ديدى.

و مصطفى صلى الله عليه و آله گفت:

ألْقُرْآنُ غِنَىً لاغِنَى‏ دُونَهُ وَلا فَقْرَ بَعْدَهُ‏ «5».

قرآن ثروتى است كه بالاتر از او ثروتى نيست و هيچ فقرى بعد از او نمى‏باشد.

اى عزيز! چون قرآن نقاب عزت از روى خود برگيرد و برقع عظمت بردارد، همه بيماران فراق لقاى خدا را تبارك و تعالى شفا دهد و جمله از درد خود نجات يابند.

از مصطفى صلى الله عليه و آله بشنو كه گفت:

ألْقُرآنُ هُوَ الْدَّواءُ «6».

قرآن دوا است.

قرآن حبلى است كه طالب را مى‏كِشد تا به مطلوب رساند، قرآن را بدين عالم فرستادند در كسوت حروف، در هر حرفى هزار هزار غمزه جان‏ربا تعبيه كردند، آنگه اين ندا در دادند:

[وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرى‏ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَ‏] «7».

و پند ده؛ زيرا پند به مؤمنان سود مى‏دهد.

گفت: تو دام رسالت و دعوت بنه، آن كس كه صيد ما باشد دام ما خود داند و در بيگانگان مرا خود هيچ طمعى نيست.

[إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ‏] «8».

بى‏ترديد براى كسانى كه [به خدا و آياتش‏] كافرند مساوى است چه [از عذاب‏] بيمشان دهى يا بيمشان ندهى، ايمان نمى‏آورند.

هر چه هست و بود و خواهد بود، جمله در قرآن است كه:

[لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ‏] «9».

هيچ تر و خشكى نيست مگر آن‏كه در كتابى روشن [ثبت‏] است.

اما تو قرآن كجا بينى؟ هيهات هيهات! قرآن در چندين هزار حجاب است، تو محرم نيستى و اگر در درون پرده تو را راه بودى اين معنى كه مى‏رود بر تو جلوه كردى دريغا:

[إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ‏] «10».

همانا ما قرآن را نازل كرديم، و يقيناً ما نگهبان آن [از تحريف و زوال‏] هستيم.

قرآن خطاب لم يزل است با دوستان خود و بيگانگان را در آن هيچ نصيبى نيست جز حروفى و كلماتى كه به ظاهر شنوند؛ زيرا كه سمع باطن ندارند:

[إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ‏] «1.

بى‏ترديد آنان از شنيدن [وحى الهى و اخبار ملكوتى‏] محروم و بركنارند.

و جاى ديگر گفت:

[وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ‏] «12».

اگر خدا [نسبت به پذيرفتن هدايت، شايستگى و] خيرى در آنان مى‏ديد، يقيناً ايشان را شنوا [ى حقايق و معارف‏] مى‏كرد.

اگر مى‏دانستى كه ايشان را سمع بايد دادن، خود داده شدى اما هرگز به خاطر عناد و كبر و ماديگرى صرف از بيگانگى خلاص نيابند.

دريغا بر راه سالك مقامى باشد كه چون بدان مقام رسد، بداند كه همه قرآن در نقطه باء بسم اللّه است و يا در كسره باء ميم بسم اللّه است و همه موجودات در نقطه باء بسم اللّه بيند، مثالش را گوش دار.

اگر گويى:

[لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ‏] «13».

آنچه در آسمان‏ها و آنچه در زمين است، فقط در سيطره مالكيّت و فرمانروايى خداست.

آنچه در آسمان و زمين است هر دو بگفته باشى، اما اگر هر چه در آسمان و زمين است، يكان يكان، مفرد نامش برشمارى، روزگارى بى‏نهايت به كار بايد، باش تا دولت دست دهد.

خود را بينى در دايره:

[إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ مُحِيطٌ] «14».

يقيناً او به همه چيز [با قدرت و دانش بى‏نهايتش‏] احاطه دارد.

او محيط بنده باشد و بنده محاط او تا وجود خودبينى در نقطه‏اى كه در زير باء بسم اللّه است و جلالت باء بسم اللّه را بينى كه خود را بر محرمان چگونه جلوه مى‏دهد از نقطه باء اما اين هنوز نامحرمى باشد، اگر جمال سين با ميم بينى آن گاه بدانى كه محرميت چه باشد؟

 

(حقيقت حروف قرآن)

دريغا ما از قرآن جز حروف سياه و سپيدى كاغذ نمى‏بينيم، چون در وجود باشى جز سواد و بياض نتوانى ديدن، چون از وجود به در آمدى، كلام اللّه تو را در وجود خود محو كند، آن گاه تو را از محو به اثبات رساند، چون به اثبات رسى ديگر سواد نبينى همه بياض بينى برخوانى:

[وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ‏] «15».

و" امّ الكتاب" نزد اوست.

جوانمردا! قرآن را در چندين هزار حجاب به خلق فرستادند، اگر جلالت نقطه باى بسم اللّه بر عرش آمدى يا بر آسمان‏ها و زمين‏ها، در حال پست و گداخته شدندى:

[لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى‏ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ‏] «16».

اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مى‏كرديم، قطعاً آن را از ترس خدا فروتن و از هم پاشيده مى‏ديدى. و اين مثل‏ها را براى مردم مى‏زنيم تا بينديشند.

همين معنا باشد.

نوش باد آن كس را كه بيان اين همه كرد و گفت:

كُلُّ حَرْفٍ مِنَ القُران فى اللَّوْحِ أعْظَمُ مِنْ جَبَلِ قافٍ.

هر حرفى از قرآن در لوح محفوظ عظيم‏تر از كوه قاف است.

اين لوح خود دانى كه چه باشد، لوح محفوظ دل بود، اين قاف دانى كه چيست؟ و القرآن المجيد باشد.

 

(نام‏هاى قرآن در كتاب خدا)

دريغا در هر عالم از عالم‏هاى خدا قرآن را به نامى خوانند كه در آن عالم ديگر نخوانند.

در پرده‏اى قرآن را «مجيد» خوانند كه:

 [بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ] «17».

[چنين نيست كه درباره قرآن مى‏پندارند] بلكه آن، قرآنى باعظمت و بلند مرتبه است.

در پرده ديگر «مبين» خوانند كه:

[وَ كِتابٌ مُبِينٌ‏] «18».

نور و كتابى روشنگر آمده است.

در پرده ديگر «عظيم» خوانند:

[وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ‏] «19».

و به راستى كه هفت آيه از مثانى [يعنى سوره حمد] و قرآن بزرگ را به تو عطا كرديم.

در پرده ديگر «عزيز» خوانند كه:

[وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ] «20».

بى‏ترديد قرآن كتابى است شكست‏ناپذير.

در عالمى ديگر «كريم» خوانند كه:

[إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ‏] «21».

يقيناً اين قرآن، قرآنى است ارجمند و باارزش.

در جهانى ديگر «حكيم» خوانند كه:

[آياتُ الْكِتابِ الْحَكِيمِ‏] «22».

اين آيات [با عظمت‏] كتاب محكم و استوار است.

قرآن را چند هزار نام است، به سمع ظاهر نتوانى شنيد، اگر سمع درونى دارى در عالم [حم* عسق‏] «23» اين نام‏ها پوشيده با تو در صحرا نهند.

دريغا مگر مصطفى صلى الله عليه و آله از اينجا گفت:

اقْرَؤوا الْقُرْآنَ وَالْتَمِسُوا غَرائِبَهُ.

بخوانيد قرآن را و غرائب آن را تقاضا كنيد.

غرايب قرآن جستن كار هر كسى نباشد، اى دوست! باش تا به كتابخانه:

أوَّلُ ما خَلَقَ اللّهُ نُورى.

اولين مخلوق خداوند نور من است.

رسى، آن گاه استاد:

أدَّبَنى رَبّى فَأحْسَنَ تَأْديبى‏ «24».

پروردگارم مرا به ادب آراست و نيكو آراست.

قرآن را بلا واسطه بر لوح دل تو نويسد كه:

[اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ* الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ* عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ‏] «25».

بخوان در حالى كه پروردگارت كريم‏ترين [كريمان‏] است.* همان كه به وسيله قلم آموخت،* [و] به انسان آنچه را نمى‏دانست تعليم داد.

در اين كتابخانه بدانى كه‏ [ن وَ الْقَلَمِ‏] «26» چيست؟

آه اى قرآن! اى كتاب عزيز حق! اى قانون اساسى حيات! اى چهره زيباى علم دوست! اى فرمان مولا! اى صحيفه نور! اى دفتر عشق! اى چراغ راه! اى مهرجان افروز!

من خراب نگه نرگس شهلاى توام‏

 

بيخود از باده جام و مى و ميناى توام‏

تو به تحريك فلك فتنه دوران منى‏

 

من به تصديق نظر محو تماشاى توام‏

مى‏توان يافتن از بى‏سر و سامانى من‏

 

كه سراسيمه گيسوى سمن ساى توام‏

     

اهل معنى همه از حالت من حيرانند

 

بس كه حيرت زده صورت زيباى توام‏

تلخ و شيرين جهان در نظرم يكسان است‏

 

بس كه شوريده دل از لعل شكر خاى توام‏

زير شمشير تو امروز فروغى مى‏گفت‏

 

فارغ از كشمكش شورش فرادى توام‏ «27»

     

 

قرآن، مايه سعادت دنيا و آخرت‏

از دامن رحمت الهى كه قرآن مجيد است، دست برمداريد، از اين جام پر از مى‏عشق دوست غافل مشويد، مملكت وجود خويش را با نور قرآن بياراييد، با داروى شفابخش اين داروخانه تمام امراض روحى، عقلى، اخلاقى، خانوادگى و اجتماعى و مادى و معنوى خود را علاج كنيد.

آنچه مايه سعادت دنيا و آخرت شما و خانواده و اجتماع شما است، قرآن است.

با اتصال به اين كتاب تمام درهاى بركات آسمان و زمين به روى شما باز مى‏شود.

براى عمر خود ارزش قايل شويد، حيف است عمرى كه بيش از يك بار در اختيار شما قرار نمى‏گيرد، صرف برنامه‏هاى باطل و بيهوده و بى‏نتيجه شود.

براى برزخ و قيامت و دادگاه روز محشر فكرى كنيد، فردا در پيشگاه قرآن مسؤوليت بسيار سنگين خواهيد داشت.

راهى به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه جز از طريق قرآن نخواهيد داشت، بهتر است براى كمال و رشد خود، از باقى مانده وقت در سايه قرآن مجيد بهترين بهره را برده و با حقايق مسلم عالم آشتى كنيد.

آنچه در راه خير دنيا و آخرت و رشد و كمال و سلامت و سعادت بخواهيد در قرآن مجيد هست، قرآن جامع حقايق و فضايل و درستى‏ها و واقعيت‏هاست.

 

منافع ارتباط با قرآن‏

نسبت به اين منبع با عظمت الهى، تاجر بيدارى باشيد؛ نگذاريد سرمايه‏اى‏ عظيم و ابدى از دست شما، بدون اين‏كه نفعى از آن ببريد برود، روز برزخ و ساعت قيامت دچار حسرت سنگينى خواهيد شد كه راه خلاصى از آن براى شما نخواهد بود.

امام صادق عليه السلام در منفعت اتصال به قرآن مى‏فرمايد:

در قيامت سه نوع كتاب است:

1- كتاب نعمت‏

2- كتاب حسنات‏

3- كتاب سيئات‏

اگر ديوان نعمت را با حسنات مقابل كنند، تمام حسنات انسان در برابر درياى نعمت‏هايى كه به او عنايت شده غرق مى‏شود و گويى چيزى از آن باقى نمى‏ماند.

تنها چيزى كه از انسان بازمانده ديوان سيئات است، در اين وقت مؤمن را جهت حسابرسى مى‏خواهند، پس قرآن مجيد در نيكوترين صورت جلوى اوست، عرضه مى‏دارد: اى پروردگار! من قرآنم و اين بنده مومن توست كه خودش را براى تلاوت من به رنج انداخت و شبش را با قرائت من طولانى كرد و به وقت عبادت از دو چشمش اشك باريد، از او راضى باش آن طور كه مرا راضى كرد. از طرف عزيز جبار خطاب مى‏رسد: بنده‏ام! دو دست نياز باز كن، پس وجود او را از رضوان خود پر كرده و رحمتش را نصيب گردانده سپس مى‏فرمايد: اين است بهشت كه از آن توست بخوان و برو، پس به هر آيه‏اى درجه‏اى را طى مى‏كند «28».

 

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- واقعه (56): 79.

(2)- عطار نيشابورى.

(3)- بحار الأنوار: 40/ 157، باب 93.

(4)- حشر (59): 21.

(5)- جامع الأخبار: 40، الفصل الحادى والعشرون فى القرآن؛ وسائل الشيعة: 1/ 168، باب 1، حديث 7646؛ بحار الأنوار: 89/ 17، باب 1، حديث 18.

(6)- الدعوات، راوندى: 188، حديث 521؛ بحار الأنوار: 89/ 176، باب 18، حديث 4.

(7)- ذاريات (51): 55.

(8)- بقره (2): 6.

(9)- انعام (6): 59.

(10)- حجر (15): 9.

(11)- شعرا (26): 212.

(12)- انفال (8): 23.

(13)- بقره (2): 284.

(14)- فصلت (41): 54.

(15)- رعد (13): 39.

(16)- حشر (59): 21.

(17)- بروج (85): 21.

(18)- مائده (5): 15.

(19)- حجر (15): 87.

(20)- فصلت (41): 41.

(21)- واقعه (56): 77.

(22)- يونس (10): 1.

(23)- شورى (42): 1- 2.

(24)- بحار الأنوار: 68/ 382، باب 92، حديث 17.

(25)- علق (96): 3- 5.

(26)- قلم (68): 1.

(27)- فروغى بسطامى.

(28)- محجة البيضاء: 2/ 216، كتاب آداب تلاوة القرآن.