ختنه دختران که اصطلاحا به آن (خفض الجواری) گفته می شو

حضرت آیات عظام سیستانی،صافی گلپایگانی،موسوی اردبیلی، مکارم شیرازی،صانعی،سبحانی به پرسش شفقنا درباره ختنه دختران پاسخ گفته اند.
انعکاس : متن پرسش مطرح شده و پاسخ این مراجع عظام تقلید شیعیان بدین شرح است:

در برخی نقاط جهان، عمل ختنه دختران مرسوم است. آیا این عمل وجه شرعی دارد؟ برخی جوامع پزشکی معتقدند در اثر این عمل به زن لطمه جسمی یا روحی وارد می شود و یا احتمال خطر برای آن متصور است، در این صورت حکم چیست؟ آیا اجبار زن به ختنه جایز است و ولی دختر می تواند او را وادار به این عمل کند؟

فتوای حضرت آیت الله العظمی سیستانی

حرام نیست

 

فتوای حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی

ختنه دختران واجب نیست و الله العالم.

 

فتوای حضرت الله العظمی مکارم شیرازی

بسمه تعالی

درعصر وزمان ما ختنه زنان و دختران سفارش نمی شود واحتیاط واجب در ترک آن است.

 

فتوای حضرت آیت الله العظمی موسوی اردبیلی

بسمه تعالی
ختنه دختران که اصطلاحا به آن (خفض الجواری) گفته می شود واجب نیست بلکه مستحب است و باید توجه داشت که آنچه در برخی کشورهای آفریقایی به عنوان ختنه دختر انجام میپذیرد روش غلطی است و شیوه و طریقه صحیح آن در کتب مفصل فقهی توضیح داده شده است و ظاهرا اشکالاتی که در سوال آمده  مربوط به انجام همان روش غلطی می باشد ولی در هر حال چنانچه انجام آن موجب  ضرر جسمی یا روانی شده یا احتمال خطر بر آن موجود باشد انجام آن جایز نیست و ولی دختر هم حق اجبار ندارد.والله العالم

 

فتوای حضرت آیت الله العظمی صانعی

بسمه تعالی

ج-ختنه دختران،ـ که در روایات به خفض الجواری تعبیر شده ـ سنت ومستحب نبوده و نمی باشد و بعضی روایات هم بر اختصاص آن نسبت به پسران و نفی سنت بودن آن نسبت به دختران دلالتی روشن و واضح دارد چنانچه در صحیحه عبدالله بن سنان از امام صادق (علیه السلام)[۱]و صحیحه ابی بصیر مرادی از امام باقر (علیه السلام)[۲] بر آن تصریح شده است و در موثقه مسعدة بن صدقه از امام صادق (علیه السلام) نیز برای زنان به عنوان مَکرمه شمرده شده و به نحو منطوق بر عدم سنت بودن آن برای زنان دلالت دارد «خفض النساء مکرمة و لیس من السنة و لاشیئاً واجباً»[۳] و مکرمة به معنی آن چیزی است که سبب حسن و بزرگواری آنها نزد شوهرانشان می باشد که نه از سنت است و نه چیزی که واجب باشد و ناگفته نماند مکرمة که در مقابل سنت آمده گویای آن است که از نظر اسلام و شرع مبین دارای رجحان و استحباب نبوده بلکه یک امر مردمی و خواسته ی افراد در زمان ها و مکان ها بوده و جهتش هم همان حسن و زیبایی و کرامت نزد شوهر می باشد، و اما اگر این عمل دارای ضررهای روحی و جسمی باشد باید قائل به حرمت و عدم جواز شد و ولیّ دختر نیز در این گونه موارد که به ضرر دختر می باشد ولایت و حق دخالت ندارد.

——————————————————————————–

[۱]. «ختان الغلام من السنة و خفض الجاریه لیس من السنة» (ختنه شدن پسران سنت بوده و خفض دختران (ختان آنان) از سنت نمی باشد.) وسائل الشیعة- کتاب النکاح-ابواب احکام الاولاد- باب ۵۶- حدیث۲

[۲] . «…أما السنة فالختان علی الرجال و لیس علی النساء» همان، حدیث۱

[۳] . همان، حدیث۳

 

 

فتوای حضرت آیت الله العظمی سبحانی

در بالای فرج قطعه گوشت کوچکی وجود دارد که ختنه مربوط به آن است و در روایات تصریح شده است که آن عضو مخصوص از ریشه برداشته نشود بلکه فقط قسمت بالای آن برداشته شود. از آنجا که این امر مستحب است شوهر نمی تواند زن را مجبور به ختنه کند ولی دختر مادامیکه بالغ نشده است می توان او را ختنه کرد و در روایات هفت سالگی آمده است ولی پس از بلوغ اختیار با خود دختر است.والله العالم

 

فتوای حضرت آیت الله العظمی موسوی اردبیلی

بسمه تعالی
ختنه دختران که اصطلاحا به آن (خفض الجواری) گفته می شود واجب نیست بلکه مستحب است و باید توجه داشت که آنچه در برخی کشورهای آفریقایی به عنوان ختنه دختر انجام میپذیرد روش غلطی است و شیوه و طریقه صحیح آن در کتب مفصل فقهی توضیح داده شده است و ظاهرا اشکالاتی که در سوال آمده  مربوط به انجام همان روش غلطی می باشد ولی در هر حال چنانچه انجام آن موجب  ضرر جسمی یا روانی شده یا احتمال خطر بر آن موجود باشد انجام آن جایز نیست و ولی دختر هم حق اجبار ندارد.والله العالم

درس هایی از خورشید خراسان


 

نویسنده: دکتر حسن روحانی

 

نقش امامان شیعه در نهضت ها

گرچه (1) همه ائمه هدی(ع) نور واحد و همه آنها برای بشریت هادی و راهنما بودند، اما نهضت کربلا و عاشورا و مکتب امام باقر و امام صادق(ع) بر هدایت مردم اثر ویژه ای گذاشت و کربلا همواره سازنده حرکت و نهضت شیعیان و مسلمان ها بود. اکثر انقلاب ها و نهضت ها از سال 61 هجری تاکنون در دنیای اسلام با عَلَم و پرچم کربلا بوده است. دشمن فکر کرد که اگر دست های قمر بنی هاشم را قلم کند و پرچمدار حسین را به شهادت برساند، این پرچم بر زمین می افتد، اما نمی دانست که این پرچم، همواره در اهتزاز و خاندان رسالت همواره سربلند تاریخ اند.«فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه»(2). خیلی ها خواستند این بنای بلند و این نام پرافتخار را از بین ببرند، «یریدون لیطفئوا نور الله بافواههم والله متمّ نوره»(3) ولی خدا روز به روز این فریاد نجاتبخش را رفیع تر و رساتر ساخت. این هادیان امّت را عزیزتر کرد و این پرچم را برافراشته تر نمود.
روزی که جوانان مسلمان و شیعه جنوب لبنان خاک مذلت را بر سر صهیونیست ها ریختند و اسرائیلی ها را از جنوب لبنان بیرون کردند، انسان کاملاً حس می کرد که پرچم امام حسین (ع) به خوبی در تاریخ برافراشته است. این نکته را به این دلیل می گویم که در طول پنجاه سال گذشته، هر ارتش کشور عربی که رو به روی اسرائیل قرار گرفت، متأسفانه از لحاظ نظامی شکست خورد. اما آن نیروی سربلندی که اسرائیلی ها را با ذلت به فرار وادار کرد، جوانان مؤمن و مخلص حسینی در جنوب لبنان بودند. پرچم امام حسین(ع) بود که خاک مذلت را بر سر صهیونیست ها ریخت. نمونه اتم و اکمل آن هم در سرزمین ایران بود. همه دنیا خواستند نهضت اسلامی ایران را سرکوب کنند. همه خواستند نام امام را از تاریخ حذف کنند، همه خواستند نهضت اسلامی را در این سرزمین با شکست مواجه کنند، اما پرچمی که در دست امام و در دست مردم بود، همان پرچم کربلا بود و لذا این پرچم در اهتزاز خواهد بود تا روزی که مهدی آل محمد(ع)قیام کند.
این بیان امام هشتم است که فرمود: «یفرج عنا الهمّ و الکربات»(4) روزی که او بیاید، روز شادمانی نهایی است. آن روز، روزی است که دیگر هیچ غمی در هیچ دلی باقی نمی ماند. آن روز، روز انتقام واقعی است و آن روز، روز نصرت واقعی است. این خط، خط کربلا و عاشورا بود و همواره تا ظهور آن حضرت باقی خواهد ماند.
مسئله دوم، مکتب امام باقر و امام صادق(ع)بود. کربلا خط ایثار را جاودانه کرد. کربلا مسیر ایستادگی و شهامت را همیشگی کرد. کربلا مسیر عزت را برای همیشه به مردم مسلمان نشان داد. اما آن مکتبی که لازم بود مردم را به عمق فرهنگ اسلام و به مفاهیم صحیح قرآن برساند و احکام راستین اسلام را برای مردم تبیین کند، او باقرالعلوم بود که این کار را کرد. باقرالعلوم، کسی که همه دانش ها را شکافت و صادق آل محمد(ع) که خط راستین را تبیین کرد. درواقع می توان گفت مسیر نهضت شیعه و مسلمانان راستین، با کربلای حسینی و با علوم باقری و صادقی تکمیل شد.

نهضت علویان

لذا آن زمان که خلیفه قدرتمند و سفاکی به نام هارون که قدرت را در دنیای پهناور اسلام آن زمان در دست گرفت، نگرانی اش از این مکتب بود. سرزمین اسلامی در دوران خلافت هارون الرشید، بسیار پهناور بود. از غرب نیمکره زمین تا شرق آن، از غرب اروپا و غرب افریقا گرفته تا آسیای مرکزی همه تحت نفوذ اسلام بودند. کشور اسلامی یک کشور عظیم و بزرگی بود، از شبه قاره هند گرفته تا غرب افریقا؛ و لذا هارون می گفت آفتاب هر کجا که می خواهی طلوع کن که آنجا سرزمین من است و هر کجا که می خواهی غروب کن که آنجا سرزمین من است. یک کشور عظیم و بزرگ اسلامی و یک حاکمی که این کشور پهناور را در اختیار دارد، ولی تنها نگرانی و مشکلش نهضت علوی است که در اوج خود در دنیای اسلام بود. نگرانی هارون از درون دنیای اسلام بود و از موج خروشنده و پرباری بود که سرچشمه آن کربلا و غنایش از مکتب امام باقر و امام صادق(ع) بود. لذا شما می بینید فرزند امام صادق(ع) یعنی حضرت موسی بن جعفر(ع) آن همه تحت فشار قرار می گیرد. حتی هارون که در بغداد است، از خانه محاصره شده موسی بن جعفر در مدینه می هراسد. خانه ای که در مدینه در محاصره سربازان است، بغداد از آن لرزان است. علی رغم اینکه موسی بن جعفر(ع) در منزلش در مدینه در محاصره بود، ظاهراً هیچ راهی برای آرامش هارون نبود، جز اینکه موسی بن جعفر در زندان باشد. آن هم نه در زندان معمولی بلکه در بدترین زندان ها که سفاک ترین زندانبان ها را داشته باشد، که در داخل آن زندان هم غل و زنجیر بر دست و پاهای او باشد. با این حال باز هم در ترس و وحشت بود.
تاریخ را مطالعه کنید، واقعاً عجیب است. حاکمی که می گوید آفتاب هر کجا می خواهی طلوع کن و هر کجا می خواهی غروب کن، آنجا سرزمین من است، از یک ذریه پیامبر که دست خالی است و تنها سلاح او علم و دانش و منطق و سخن حق است، آنچنان می ترسد و می هراسد که در زندان هم از او هراس دارد. موسی بن جعفر(ع) در یک زندان انفرادی بود تا کسی نتواند با او ملاقات کند. هرکس را که به عنوان زندانبان می گذاشتند تا مراقب موسی بن جعفر(ع) باشد تحت تأثیر او قرار می گرفت. سفاک ترین زندانبان ها را که به عنوان مراقب امام می گذاشتند، تحت تأثیر آن حضرت قرار می گرفت. می دیدند یک سیّد که غل و زنجیر به گردن و دست و پا دارد، از شب تا صبح مشغول نماز و عبادت است و همیشه مشغول دعاست. روزها معمولاً روزه دارد، این وضع را که می دیدند تحت تأثیر قرار می گرفتند و لذا مرتب مأموران را تغییر و افراد جدید را مأمور می کردند. یک چنین وضعیتی در دنیای اسلام حاکم بود. هارون احساس می کرد با دشمنی به نام خاندان رسالت و نهضت علویون مواجه است و لذا به شدت از این نهضت در ترس و هراس بود.
هارون از دنیا رفت و در طوس و خراسان دفن شد که خود امام هشتم هم وقتی به ایران آمد و به طوس رسید، ‌قبر هارون را دید و کنار همان قبر با دست مبارکش خط کشید و فرمود: قبر و مدفن من اینجا خواهد بود. بعد از حکومت هارون، شرایط فرق کرد، فرزندش امین خلیفه شد و عبدالله مأمون برادرش هم در خراسان حاکم بود. اینها دیدند در برابر نهضت عظیم علویان دیگر قادر نیستند که به صورت سابق مبارزه کنند و مثلاً علی بن موسی الرضا(ع) را دستگیر کنند و به زندان ببرند. اصلاً شرایط، چنین شرایطی نبود، در کوفه، بصره و مدینه همه جا قیام بود. همه جا قیام علویان به چشم می خورد. در سراسر ایران هم که عشق به خاندان رسالت بود. مردم می گفتند مگر موسی بن جعفر چه کرده بود که می بایست سال ها در زندان باشد؟ این مظلومیت امام هفتم بر آن مکتب غنی امام جعفرصادق و امام باقر اضافه شده بود و این نهضت را کامل تر و پربارتر و قیام مردم را پرشورتر و آتش قهر مردم را شعله ورتر کرده بود.

شیوه های جدید مأمون

مأمون در آغاز به عنوان حاکم خراسان و درنهایت به عنوان خلیفه، دارای ویژگی های خاصی بود و به عنوان حاکمی دانشمند و عالم شناخته می شد. در تاریخ هم به خلیفه دانشمندی معروف بود و معمولاً هم او را شیعه خوانده اند، چون مأمون در دربارش با علما و اهل سنت درباره حقانیت مذهب شیعه مباحثه می کرد. فردی هوشمند و عالم به قرآن و حدیث و تاریخ بود و همه مخالفین را به راحتی در بحث مغلوب می کرد. در تاریخ خلفای بنی امیه و بنی عباس بی سابقه بود که خلیفه ای بر منبر خلافت و تخت حکومت تکیه زده باشد و از شیعه و تفکر شیعه و مذهب شیعه دفاع کند و با علمای مخالف بحث کند و حقانیت تشیّع را به اثبات برساند. مقطع تاریخی عجیبی برای جهان اسلام پیش آمده بود و این دوران برای تثبیت تفکر شیعه بسیار مهم بود. مخصوصاً اینکه امام هشتم هم به ایران آمد و تأثیر بسیار شگرفی بر اذهان عمومی مردم این سرزمین گذاشت.
به مناسبت بحث، به قسمت کوتاهی از زندگی امام هشتم می پردازم و سپس اشاره ای به حوادث و مسائل روز منطقه و پیچیدگی هایی می کنم که امروز با آن مواجه هستیم که باید با استمداد از مکتب امام هشتم در این مقطع حساس به وظایف مهم خود آشنا شویم و به آن عمل کنیم. ما روزهای سختی در گذشته داشتیم و خداوند به ما کمک کرد و از آنها عبور کردیم. اگر ما با حق باشیم و اخلاص و ایمانمان را از دست ندهیم، این طوفان ها عبور می کند و تمام می شود و ما می توانیم به مسیر تکاملی انقلاب اسلامی ادامه دهیم.
مأمون به امام هشتم فشار آورد که به ایران سفر کند و در شهر مرو، مرکز خلافت مستقر شود. شهر مرو امروزه جزو کشور ترکمنستان در شمال خراسان است. البته آن زمان بخارا و سمرقند و هرات و بسیاری از شهرهای آسیای میانه هم جزو خراسان بزرگ بودند. خراسان یک منطقه بسیار وسیع و بزرگی بود. ترکمنستان، ازبکستان امروز و بخش بزرگی از قزاقستان، قرقیزستان، تاجیکستان و افغانستان امروز، همه اینها جزو خراسان بزرگ بوده اند. به هر حال، مأمون به امام هشتم فشار زیادی آورد تا به ایران بیایند. البته امام می توانست در مدینه بماند و مقاومت کند، ولی قاعدتاً این مقاومت منجر به شهادت ایشان می شد. یعنی مأمون تصمیم داشت امام را به ایران بیاورد و اگر نتوانست او را به شهادت برساند. امام در بین این دو امر یعنی شهادت یا آمدن به ایران، آمدن به ایران را برگزید. امام برای این اقدام خود، دلایل سیاسی و فرهنگی داشت و می خواست از این فرصت تاریخی استفاده کند.

ایرانیان و توسعه فرهنگ اسلامی

ایران یک سرزمین آماده با ملتی بزرگ و هوشمند بود. خود هارون الرشید و خلفای بنی عباس هم برای اداره حکومت از ایرانی ها استفاده زیادی می کردند. ایران یک مرکز تمدنی بود و از این مرکز با مردمی که از استعداد و هوش سرشار و دانش گسترده بهره مند بودند، به خوبی می شد برای تبیین فرهنگ اسلام استفاده کرد. مردم دانشمند و فهمیده ایران، به درستی درک کرده بودند که این گوهر گرانبها چگونه می تواند دانش و اخلاق جامعه بشری را به سمت تعالی و کمال و پیشرفت ببرد. اسلام گوهری بود که ملت های دیگر نمی توانستند به درستی این گوهر را بشناسند، اما ایرانی ها این گوهر را به خوبی شناختند، از آن بهره بردند و آن را پرورش و گسترش دادند. شما آثار اسلامی ایرانی ها را ببینید، چقدر کتاب های فلسفی، کلامی، فقهی، عرفانی و تفسیری را نوشتند. حتی ایرانی ها بهترین کتاب های ادبی زبان عربی را تدوین کردند. کتاب صرف و نحو و ادبیات سیبویه به نام«الکتاب» معروف ترین کتاب ادبی عرب است که یک ایرانی اهل شیراز نوشته که جزو بهترین کتاب های ادبیات عرب است. بهترین کتاب لغت را صاحب قاموس که یک ایرانی بود، نوشت. عجیب است که این ملت قادر بود ادبیات زبان غیربومی را به این خوبی تدوین و ترویج و تکمیل کند. البته این مردم، همه این کارها را با عشق کردند. چون گوهر اسلام را شناخته بودند و چون زبان اسلام، عربی بود، قرآن به زبان عربی بود، احادیث پیامبر و ائمه به زبان عربی بود، به عشق اسلام مردم آمدند و قوی ترین زبان دنیای آن روز را به بهترین وجه تدوین و تبویب و بازسازی کردند و قواعدنویسی و واژه نامه نویسی آن را برعهده گرفتند. ایرانی ها بهترین تفسیرها و کتاب های حدیث و فقه را نوشتند. امروز هم عظیم ترین حوزه علمیه دینی و مرکز فرهنگ اسلامی در همین سرزمین است و بسیاری از علمای بزرگ اسلام از همین سرزمین برخاسته اند.
امام هشتم از این فرصت تاریخی استفاده کرد. البته شاید این تعبیر، تعبیر نامناسبی باشد که بگوییم امام، ایران را به خوبی می شناخته است. به هر حال، امام از این فرصت استفاده کرد و می دانست بهترین سرزمینی که باید بذر فرهنگ اسلام در آن کاشته شود، اینجاست؛ و لذا وارد این سرزمین شد. امام در اهواز، شوشتر، فارس و به نقل برخی از تواریخ در یزد و نائین توقف و مطالب فراوانی برای مردم بیان کرد. البته مأمورین مکلف شده بودند تا نگذارند مسیر کاروان به سمت قم و ری باشد. ظاهراً از مسیر کویر عبور کردند و به منطقه قومس یعنی سمنان و دامغان و شاهرود آمدند و بعد امام وارد خطه خراسان شد و از نیشابور و طوس عبور کرد تا به مرو رسید. تمدن این سرزمین آن گونه بود که وقتی امام هشتم می خواست حدیثی را برای مردم بیان کند، با وجود آنکه در آن دوران سواد خواندن و نوشتن و آشنایی با کتابت معمول نبود و معدود افرادی بودند که توان خواندن و نوشتن داشتند، ولی در نیشابور وقتی مردم خواستند سخن حضرت را یادداشت کنند، هزاران قلم از قلمدان ها خارج می شوند و حضرت حدیث معروف سلسله الذهب را برای مردم نقل می کنند.

شکست مأمون در اجرای اولین نقشه

امام وارد شهر مرو شد و پس از زمان کوتاهی مأمون فشار آورد تا آن حضرت نیابت از خلافت را بپذیرد. عشق به حکومت، مقام و قدرت بسیار خطرناک است و تا انسان به آن مبتلا نشود، نمی فهمد. همه مناصب دنیوی چنین است. شما به یک فرد فقیری بگویید اگر پولدار شوی چه کار می کنی؟ می گوید من اگر پولدار شوم، به تمام فقرا کمک می کنم و با آن کارهای خیر را انجام می دهم، برای کمک به دیگران استفاده خواهم کرد؛ ولی به محض اینکه پولدار می شود، حرص و طمع سراسر وجودش را فرامی گیرد. اینکه قرآن می گوید:« و لنبلونکم بشیء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشّر الصابرین»(5) شما را به ترس و گرسنگی و از دست دادن مال و جان آزمایش می کنیم و مژده از آن شکیبایان است. یا قرآن می فرماید:« احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون»(6) آیا مردم گمان کرده اند، اظهار ایمان با زبان کافی است و مورد آزمایش قرار نمی گیرند. واقعاً در امتحان معلوم می شود که اگر قدرت در اختیار یک فرد قراربگیرد، چه می کند. ممکن است بگوید، اگر من رئیس کشور شوم و قدرت پیدا کنم، چه عدالتی مستقر می کنم و چه خدماتی انجام می دهم، ولی وقتی به قدرت رسید،‌می بیند این قدرت و استفاده از آن برای مطامع شخصی چقدر شیرین است. در حالی که در واقع، چیزی نیست. گویی بشر متأسفانه به طور معمول چنین است و غالباً در امتحان مقام و قدرت مردود می شود.
به هر حال مأمون هم فردی بود که به قدرت و خلافت رسید و یکی از اهدافی هم که داشت این بود که امام هشتم را جهت جلب نظر مردم و محبوبیت در افکار عمومی به ایران بیاورد، چون تکیه مأمون در خلافت به مردم ایران بود. مأمون در منطقه حجاز و عراق مشکلات فراوانی داشت. مخصوصاً بعد از اینکه امین کشته شد و به بغداد لشکرکشی کرد. هم بنی عباس خیلی با او میانه خوبی نداشتند و هم شرایط به گونه ای بود که قیام علویان سراسر این مناطق را فراگرفته بود. او می خواست امام هشتم را به ایران بیاورد تا هم قیام علویون را کنترل کند و اساساً انگیزه قیام را از بین ببرد و هم مردم ایران را که می دانست علاقه مند به خاندان رسالت هستند، مجذوب خود و در نهایت به تسلیم و تبعیت خویش وادار کند. لذا امام را به مرو آورد و اول هم به او پیشنهاد خلافت داد. به متن این حدیث توجه کنید: مأمون به امام گفت:«یابن رسول الله قد عرفت فضلک و علمک و زهدک و ورعک و عبادتک»، من می دانم که علم و دانش تو چه مقدار است و فضایل تو چیست و من می دانم مقام زهد و تقوا و ورع تو تا چه حدّ است؛ و «اراک احق بالخلافة» من می دانم که خلافت از آن تو است و حق توست. «فقال الرضا: بالعبودیة لله عزوجل افتخر» امام فرمود من به عبودیت خداوند و به عبادت حق افتخار می کنم. فخر من این است که عبد خداوندم. بیان امام هشتم خیلی زیباست. فرمود: من به این عبادت فخر و افتخار می کنم. «و بالزهد فی الدنیا ارجو النجاه من شرّ الدنیا» چطور انسان می تواند با زهد از شر و مهلکه دنیا خلاص شود و سالم از آن عبور کند؟ فرمود من مسیر نجات از شر دنیا را با زهد از دنیا و با بی اعتنایی به زرق و برق دنیا برگزیدم و انتخاب کردم.« بالورع عن المحارم ارجو الفوز بالمغانم»فرمود: با دوری از محرمات خداوند، امید دارم به کامیابی از همه غنائم و غنیمت ها و ثواب ها برسم. «بالتواضع فی الدنیا ارجو الرفعه عندالله» اگر کسی می خواهد نزد خداوند عزیز شود، نزد بندگان خدا تواضع کند. اگر در برابر بندگان خدا متواضع شوید، خداوند شما را عزیز می کند و به شما عزت می دهد. فرمود: من با تواضع در دنیا، امید رفعت و جایگاه بلند در پیشگاه خداوند دارم. «فقال له المأمون» مأمون گفت:« فأنی قد رأیت ان اعزل نفسی عن الخلافة» من هیچ چاره ای جز این نمی بینم که خودم را از خلافت عزل و برکنار کنم و این لباس خلافت را از تنم بیرون بیاورم. « واجعلها لک» و این لباس خلافت را برای شما قرار بدهم‌«و ابایعک» و من می خواهم با شما بیعت کنم. «فقال له الرضا: ان کانت هذه الخلافه لک و جعل الله لک فلایجوز ان تخلع لباساً البسکه الله و تجعله لغیرک»(7)فرمود: اگر این لباس خلافت را خداوند برای تو قرار داده و تو مستحق خلافت هستی، نمی توانی این خلافت را به دیگری واگذار کنی. این مسئولیت است و مسئولیت بخشیدنی نیست. فردی که به مقام رهبری و خلافت دنیای اسلام رسیده و حق او هم بوده و به حق این لباس را پوشیده که نمی تواند به دیگری تفویض و واگذار کند. باید به مسئولیتش عمل کند. « و ان کانت الخلافه لیس لک» و اگر این خلافت از ‌آن تو نیست، پس مقامی که از آن تو نیست، چطور می خواهی به من واگذار کنی.«فلا یجوز لک ان تجعل لی ما لیس لک» آنچه تعلق به تو ندارد، چطور می خواهی به من تفویض کنی. «فقال له المأمون: یابن رسول الله لابد لک من قبول هذا الامر» مأمون وقتی دید که در برابر منطق و استدلال امام پاسخی ندارد، گفت من با تو نمی خواهم بحث کنم، باید قبول کنی. یعنی من یک تصمیم سیاسی اتخاذ کرده ام، مهم نیست که حق با توست یا با من است. من در پی مشروعیت و حقانیت کار خودم نیستم، بلکه به دنبال اهداف سیاسی خودم هستم، باید قبول کنی. حضرت فرمود:« لست افعل ذلک ابدا » به هیچ عنوان این کار را نخواهم کرد. مأمون گفت اگر خلافت را به هیچ عنوان قبول نمی کنی، پس ولایتعهدی من را باید قبول کنی، من خلیفه می مانم ولی تو ولیعهد باشی. لااقل قبول کنی که بعد از من خلافت از آن تو باشد. «فقال له فان لم تقبل الخلافه فکن ولیعهدی لتکون لک الخلافه بعدی» لااقل بعد از من، تو خلیفه باشی. «فقال الرضا: و الله لقد حدثنی ابی»فرمود به خدا قسم پدرم برای من حدیث کرد از پدرانش، از امیرالمؤمنین، از رسول خدا که «انی اخرج من الدنیا قبلک مقتولاً بالسّم» پیغمبر فرموده من قبل از تو از دنیا می روم و شهید می شوم و با سم هم به شهادت می رسم. بنابراین من چطور می توانم ولیعهد تو باشم؟ من که می دانم در زمان حیات تو به شهادت می رسم، چطور می توانم ولیعهد باشم. حتی حضرت این نقل حدیث را با قسم به خداوند آغاز کرد. بعد فرمود«و ادفن فی ارض غربة الی جنب هارون»اگر می خواهی مکان قبر خود را هم بگویم، قبر من هم کنار قبر پدرت هارون خواهد بود. بنابراین دست بردار و مسئله ولیعهدی را کنار بگذار. مأمون خیلی اصرار کرد و گفت باید این سِمت را قبول کنی و هیچ راهی برای تو نیست. حضرت فرمود می دانم چرا اصرار داری تا من این سمت را قبول کنم! تو می خواهی به مردم بگویی که اگر این خاندان تا به حال زاهد دنیا بودند و راغب به ریاست نبودند، به این دلیل بوده که نتوانستند آن را به دست آورند و حالا که زمینه آماده شده، قبول کردند.
حضرت فرمود اگر امان دهی واقعیت را می گویم و بعد حضرت گفت:« قال ترید بذلک ان یقول الناس ان علی بن موسی لم یزهد فی الدنیا بل زهدت الدنیا فیه»(8)، تو می خواهی با این برنامه ات به مردم بگویی که این علی بن موسی الرضا نیست که دنیا را رها کرده، بلکه این دنیاست که او را رها کرده است. حالا که زمینه آماده شد، شما دیدید که چگونه ولیعهدی را قبول کرد. مأمون در پاسخ گفت هیچ راهی جز این برای تو وجود ندارد. خلافت را که قبول نکردی، اگر بخواهی ولایتعهدی را هم قبول نکنی، بدان که کشته خواهی شد. با همین صراحت و با همین لحن بسیار بد با امام سخن گفت. حضرت فرمود حالا که کار به اینجا رسیده، من با این شرط قبول می کنم که در هیچ کاری مداخله نکنم. عزل و نصبی را انجام ندهم، هیچ منصبی را نپذیرم و هیچ اقدامی نکنم. فقط اگر طرف مشورت قرار گرفتم، نظر مشورتی خودم را بگویم. امام گرچه ناچار شد به ظاهر ولایتعهدی را بپذیرد، اما در همان مجلسی که ولایتعهدی را قبول کرد، این موارد را اعلام نمود. درواقع هم به صراحت گفت که من قبل از مأمون بدرود حیات می گویم و هم تصریح کرد که در هیچ امری مداخله نمی کنم. بنابراین، عملاً مأمون در این شیوه هم دچار شکست شد.

شکست مأمون در نقشه های بعدی

در توطئه ای دیگر، مأمون جلسه بحث و مناظره دانشمندان بزرگ با امام را برپا کرد و علما را دعوت کرد تا با علی بن موسی الرضا(ع) وارد بحث شوند، تا شاید در یکی از این جلسات بحث، امام با شکست مواجه شود و مأمون بتواند جایگاه حضرت را در قلوب دانشمندان و مردم تخریب کند. اما هر جلسه ای که تشکیل گردید و امام وارد بحث شد، مقام علمی آن حضرت برای همگان بیشتر روشن شد و مأمون احساس حقارت و کوچکی بیشتری کرد. مخصوصاً برخی از این جلسات که آن قدر مهم و پر سر و صدا بود که امواج آن به عراق و حجاز هم رسید. واقعاً مأمون مستأصل شده بود و نمی دانست باید چه کند. هر نقشه ای که می کشید، نقش بر آب می شد و نتیجه معکوس می گرفت.(9)
یک بار نزدیکان مأمون به او گفتند که این چه کاری است که تو کردی؟ مورد تمسخر مردم قرار گرفتی، اعلام کردی که علی بن موسی الرضا ولیعهد است، اما او هیچ اقدامی نمی کند. لااقل یکبار او را به انجام کارهایی که جزو منصب خلافت است، مجبور کن. مأمون گفت چه کاری؟ آنها گفتند لااقل او را وادار کن که نماز عیدفطر امسال را او اقامه کند. گفت پیشنهاد بدی نیست و لذا به حضرت اصرار کرد که به جای او نماز عید را اقامه کند. حضرت قبول نکرد. وقتی مأمون اصرار را از حد گذراند، حضرت فرمود: بسیار خوب، اگر بناست نماز عید را اقامه کنم، مثل جدم رسول خدا عمل خواهم کرد.وقتی حضرت در صبح روز عید با پای برهنه به سمت مصلی حرکت کرد، آنچنان ولوله ای در شهر بپا شد که به مأمون گفتند اگر امروز نماز توسط علی بن موسی الرضا(ع) اقامه شود، بعد از نماز کار خلافت تو تمام است و لذا از بین راه حضرت را برگرداند که موجب رسوایی جدیدی برای مأمون شد.(10)
می خواهم بر این نکته تأکید کنم که مأمون در نقشه هایی که برای علی بن موسی الرضا(ع) طراحی کرده بود، در تمام آنها دچار شکست شد و امام توانست از آنها بهترین استفاده و بهره برداری را برای هدایت مردم بنماید و راه و طریق را به مردم نشان دهد. بهترین دلیل شکست او هم این است که مأمون در نهایت، راهی جز شهادت علی بن موسی الرضا نمی بیند. اگر مأمون به هدفش رسیده بود که دیگر نیازی نداشت تا امام هشتم را به شهادت برساند. بنابراین علی بن موسی الرضا(ع) در یک موقعیت و مقطع تاریخی خاص و شرایط ویژه ای قرار گرفته بود و حضرت توانست در برابر انواع نقشه ها و توطئه های مأمون مسیر و راهی را برگزیند که هم مأمون نتواند به اهداف سوءخودش برسد و هم او بتواند حداکثر استفاده را برای هدایت مردم ببرد و البته در نهایت هم حضرت راه شهادت را برگزید و انتخاب کرد و به لقای حق شتافت.

پی نوشت ها :

خاطره تکان دهنده آیت الله مرعشی نجفی


 
حضرت آیت الله العظمی مظاهری در نقل خاطره‌ای از استادشان آیت الله مرعشی نجفی می‌فرمایند: «خدا رحمتش‌ کند، درجاتش‌ عالیست، عالی‌تر کند، مرحوم‌ آیت‌ الله مرعشی، من‌ مکاسب‌ پیش‌ ایشان‌ خواندم، هم‌ کفایه‌ خواندم، هم‌ مکاسب... ایشان‌ بنایشان‌ این‌ بود برای‌ این‌که‌ خسته‌ نشوند، یک‌ قصه‌ای‌ گاهی‌ اوقات‌ یا خیلی‌ از اوقات‌ در میان‌ درس‌ برای‌ شاگردها می‌گفتند و یکی‌ از قصه‌هایشان‌ این‌ بود که‌ می‌گفتند:
 
پدر من‌ از علمای‌ نجف‌ بوده‌ یک‌ شاگرد سنی‌ داشت، این‌ فرد می‌خواست‌ برود کردستان‌ و کرمانشاه، با پدر من‌ خداحافظی‌ کرد و رفت، پدر من‌ آمد ایران‌ و رفت‌ مشهد، در زمان برگشت‌ قافله‌ ما غروب‌ به کرمانشاه رسید، من‌ خیلی‌ وحشت‌ کردم‌ که‌ حالا چه‌ می‌شود، آن‌ وقت‌ وضع‌ کرمانشاه‌ و وضع‌ کردستان‌ به خاطر شیعه‌ و سنی‌گری‌ خیلی‌ بد بود، ناگهان‌ آن‌ شاگرد من‌ پیدا شد، خیلی‌ با من‌ گرم‌ گرفت‌ و بالاخره‌ با زور و رودربایستی‌ من‌ را خانه برد‌ خیلی‌ هم‌ خدمت‌ کرد به‌ من، بعد آخر شب‌ به‌ من‌ گفت:‌ آقا ما یک‌ جلسه‌ای‌ داریم‌ شما بیاید برویم‌ توی‌ این‌ جلسه، گفتم‌ می‌آیم، خلاصه مرا بردند توی‌ آن‌ جلسه، وقتی‌ نشستم‌ توی‌ جلسه، دیدم‌ این‌ سبیل‌ گُنده‌ها، سبیل‌ کشیده‌ها می‌آیند، تعجب‌ کردم، چه‌ خبر است، یک‌ وقت‌ مَنقَلی‌ پر از آتش‌ که‌ آتش‌ زغالی‌ که‌ اَلُو داشت، این‌را هم‌ آوردند، یک‌ مجمع‌ را هم‌ آوردند گذاشتند روی‌ این‌ آتش‌ها، روی‌ این‌ منقل‌ .من‌ تعجب‌ کردم، ترس‌ هم‌ من‌را گرفته‌ بود که‌ این‌ها چه‌ کار می‌خواهند بکنند، یک‌وقت‌ دیدم‌ یک‌ جوانی‌ زیر غُل‌ و زنجیر، قیافه‌ای شبیه مردم‌ همدان‌ داشت، آوردند. یک‌ سفره‌ چرمی‌ هم‌ پَهْن‌ کردند، او را نشاندند روی‌ سفره‌ چرمی‌ و کسی‌ با یک‌ ضربت‌ گردنش ‌را زد، آن‌ مجمع‌ که‌ داغ‌ بود گذاشتند روی‌ گردن‌ این‌که‌ خون‌ بیرون‌ نیاید، غُل‌ و زنجیرها را هم‌ باز کردند این‌ هی‌ دست‌ و پا می‌زد این‌ها هم‌ قاه‌ قاه‌ می‌خندیدند. من‌ غش‌ کردم‌.

بالاخره‌ قضیه‌ تمام‌ شد و من‌ در حال‌ غش‌ بودم، کم‌کم‌ مَرا به‌ هوش‌ آوردند اما آن‌ موقعی‌ که‌ نزدیک‌ بود به‌ هوش‌ بیایم‌ می‌دیدم‌ با هم‌ زمزمه‌ دارند، این‌ شیعه‌ است‌ این‌را هم‌ بیاورید دومی‌اش‌ باشد، آن‌ طلبه‌ می‌گفت:‌ نه‌ بابا من‌ درس‌ پیش‌ ایشان‌ خواندم، این‌ از آن‌ سنی‌های‌ داغ‌ است‌ معلم‌ من‌ بوده، بالاخره‌ من‌ را نجات‌ داد، آمدیم‌ خانه، وقتی‌ من‌ حال‌ آمدم، این‌ طلبه‌ به‌ من‌ گفت:‌ آقا من‌ سنی‌ هستم، اما مُرید شما هستم، می‌دانید شما را خیلی‌ دوست‌ دارم، نمی‌خواستم‌ ناراحتتان‌ کنم، اما بُردم‌ آن‌جا یک‌ پیام‌ بدهید به‌ علمای‌ نجف‌ و پیام‌ این، که‌ شما عُمَرکُشون‌ کنید ما هم‌ این‌جور می‌کنیم،‌ ما رسم‌مان‌ است‌ یک‌ شیعه‌ را یک‌ جایی‌ پیدا می‌کنیم‌ زندانی‌اش‌ می‌کنیم‌ غُل‌ و زنجیر می‌کنیم‌ تا شب‌ چهارشنبه، شب‌ چهارشنبه‌ همه‌ ما جمع‌ می‌شویم‌ برای‌ رضایت‌ خدا، قربة الی‌ الله این‌را می‌آوریم‌ و این‌ بلا را به‌ سرش‌ می‌آوریم‌ که‌ تو دیدی.»

امام صادق و شاخص اسلامیت نظام

محمد سروش محلاتی

امام صادق (ع)، اصحاب و شاگردان زیادی داشتند که تعداد آنها تا چهار هزار نفر هم گفته شده است. ولی این تعداد زیاد همان هایی بودند که در درس های عمومی شرکت داشتند و به فراخور استعداد خود، در فقه، تفسیر، عقاید و علوم دیگر علم آموزی می کردند. سطح مباحث ارائه شده برای این جماعت انبوه، معمولا فراتر از همان مسائل عادی فقه و عقاید و اخلاق که برای همگان قابل بازگو کردن است نبود، ولی در این میان نادر زبدگانی هم بودند که امام، اسرار خود را با آنها در میان می گذاشت، برخی ظرفیت درک اسرار علمی را داشتند، و برخی هم ظرفیت درک اسرار سیاسی را داشتند، یکی از این نوادر، شخصیتی به نام «برید» است. که گاه صحنه های عجیب و یا گفته های استثنائی از امام بازگو می کند، صحنه هایی که فقط او شاهد و ناظر آن بود و امام صرفاً برای او رمزگشایی کرده است. وی گزارشی از یکی از این ملاقات ها ارائه کرده است.

سقوط نظام در درّه

در یکی از مجالس خصوصی که امام با او خلوت کرده بود، حضرت با اشاره به شیوه حکمرانی امیرالمؤمنین (ع) چنان متأثر و ناراحت شد که بی اختیار شروع به گریستن کرد و در حالی که اشک از دیدگانش سرازیر بود و فشار بغض و ناراحتی اجازه سخن گفتن به او نمی داد، پرده از روی حقایقی برداشت. آنچه امام می خواست آشکار کند این بود که در جامعه ما از حقیقت دین چه چیزی باقی مانده است؟

البته مسلمانان ـ و حتی طرفداران خلیفه ـ اذعان داشتند که حکومت بدون عیب و نقص نیست و در گوشه و کنار جامعه، مواردی از خطا یا گناه وجود دارد، نه کسی خلیفه را «معصوم» می دانست، و نه از حاکم «دفاع مطلق» کرده و در کشور پهناور اسلامی، وجود ظلم و احجاف را «به طور کلی» انکار می نمود، ولی سخن توأم با اشک امام صادق (ع)، با وجود این همه قضاوت های به ظاهر منصفانه، کاملا متفاوت بود، نظر امام این بود «همه حرمت»های الهی شکسته شده و «همه پرده ها» را دریده اند، یعنی «هیچ چیز» باقی نمانده است. به کتاب خدا و سنت پیامبر او عمل نمی شود، و از رحلت امیر المؤمنین تاکنون نه «حدّی» اجرا شده و نه به «کمترین حقّی» عمل گردیده است! امام این جملات را نه فقط با گریه ادا می کرد، بلکه با قسم به اسم جلاله هم قرین ساخته بود و سوگند می خورد که چنین است:

«والله ما بقیت لله حرمة الا انتهکت… و لا عُمل بشیء من الحق.»

این جملات بسیار سنگین و کوبنده بود و چونان پتکی «همه چیز» را نابود می کرد، از یک سو امام اهل اغراق گوئی و سیاه نمائی و گزافه سرائی نبود، و از سوی دیگر مگر می توان همه چیز را «سیاه» دید و برهمه افتخارات رژیم، مهر بطلان زد؟

فهم این معما برای «بُرید» دشوار نبود ولی برای ساده انگارانی که در رونق مساجد و در رواج زیارت خانه ی خدا،” اوج دینداری” را می دیدند، چنین قضاوتی شگفت آور و باورنکردنی بود. آنها در پس ذهن و خیال خود درگیر این مسأله بودند که چرا امام صادق (ع) این همه خدمت دولت عباسی را نمی بیند و برتلاش آنان در عزت بخشیدن به اسلام در جهان ارج نمی نهد؟!

آغاز چرخش نظام

البته این بُهت و اعتراض، تازگی نداشت. پیش از آن هم، چند نسل قبل با چنین مسأله ای در برابر داوری امیرالمؤمنین (ع) نسبت به اوضاع و احوال پیش از خلافت خود روبرو بودند. آن روزها هم مولا فرموده بود که شما به عقب برگشته اید، و این عقب گرد، درحد باز گشت به «نیمه راه» نیست و گمان نکنید که فقط از بخشی از مسیر برگشته اید، شما به «نقطه صفر» ـ روز بعثت پیامبر ـ رجعت کرده اید و هرآنچه را که به دست آورده بودید از دست داده اید و هیچ چیز از اسلام در میان شما نمانده است:

«الا و انّ بلیّتکم عادت کهیئتها یوم بعث الله نبیکم» (خطبه۱۶نهج البلاغه)

و پاسخ حضرت به آنها که می پنداشتند مظاهر اسلام در همه جا دیده می شود و «جلوه های مسلمانی» سراسر جامعه را گرفته است، این بود که شما فقط «پوسته» می بینید و غافلید از این که در پس این ظواهر، چیزی وجود ندارد، و از «دیانت»، بجز انبوهی از «نام» اثری باقی نمانده است:

«انکم صرتم بعد الهجرة اعراباً و بعد الموالاة احزاباً ما تتعلقون من الاسلام الّا باسمه و لا تعرفون من الایمان الّا رسمه.»(خطبه ۲۳۴ نهج البلاغه)

و اینک پس از گذشت حدود یک قرن، امام صادق (ع) بار دیگر همان سخن را تکرار می کند. بدون تردید این گونه قضاوت و داوری، دارای ملاک خاصّی است، ولی این ملاک، نه تقیّد به “مناسک” دینی مانند نماز جمعه و جماعت است، و نه “گسترش” مرزهای کشور اسلامی است، و نه رونق یافتن بازار “بحث های علمی” است، و نه از دیار” ثروت” و رشد اقتصادی. زیرا بر طبق این شاخص ها، جامعه اسلامی در آن دوره “پیشرفت” کرده و بر اساس آنها نمی توان به انحطاط و عقب گرد، نظر داد. به نظر میرسد امام صادق (ع) در داوری خود از شاخص دیگری استفاده می کرد و به نتیجه کاملاً معکوسی می رسید، از نظر امام «شاخص اسلامیّت» نظام، «عدالت» است و «شاخص عدالت»، «رفتار انسانی» حکمرانان است، و شاخص رفتار انسانی، رعایت «حقوق مردم» و احترام به شخصیت آنان و پرهیز از زبان زور و عنف و دوری از جباریت است.

چهره دوم حاکمیت

داوری امام صادق درباره عیار اسلامی بودن” نظام” ، بر اساس زندگی مسلمانی «افراد» و تقیّد آن ها به ارزش های دینی نیست. بدون تردید در همان دوره اموی و عباسی هم افرادی بودند که زندگی پاک و سالمی داشتند، نه زبان به هتک حرمت مسلمانی باز می کردند و نه مال و ناموس مردم دست درازی می نمودند، و از این قبیل افراد در میان اصحاب حضرت کم نبودند. ولی در این سخن، امام نظر به زندگی «افراد» ندارند و لذا مقیاس داوری را هم یک «فرد پاک» مثل سلمان قرار نداداه اند تا «افراد دیگر» را با او مقایسه کنند، بلکه امام، نگاه به دولت داشته و در بررسی عملکرد آن، مقیاس داوری را یک «نظام پاک» قرار داده اند. برای فهم عمیق تر و درک کامل تری از این داوری شگفت، فضای حاکمیت آن دوره باید مورد مطالعه قرار بگیرد. مثلاً باید دید که منصور دوانیقی چگونه رفتاری داشت؟ آیا او زندگی اشرافی داشت؟ آیا اموال عمومی را سخاوتمندانه به اطرافیانش می بخشید؟ آیا مقدسات دینی را مورد هتک و بی احترامی قرار می داد؟ و ….

آنچه در تاریخ در این باره ثبت شده، کاملاً با این گونه داوری منفی متفاوت است. منصور زندگی کاملاً ساده و معمولی داشت، او نه تنها لباس فاخر به تن نمی کرد، بلکه معمولاً لباسش وصله دار بود، اگر در اطرافیانش کسی را می دید که به تجملات روی آورده، به شدت او را تنبیه می کرد مثلا محمدبن جمیل منشی خلیفه بود که پانزده ضربه شلاق خورد که چرا لباس پنبه و کتان به تن کرده و اسراف نموده است! احترام ویژه او برای مقدسات مذهبی چنان بود که قطعه حصیر کهنه ای را با اهتمام و ادب خاص، نگهداری می کرد، چون آن را منسوب به رسول خدا می دانست، در برابر مردم به این حصیر فرسوده تبرّک می جست و آن را به دیده می نهاد! او مجالس موعظه و اخلاق تشکیل می داد و از اهل خطابه و منبر دعوت می کرد تا او را موعظه کنند و خلیفه با شنیدن مواعظ ایشان اشک می ریخت و زار زار گریه می کرد.

از سوی دیگر دستگاه خلافت، دستگاه علم پرور بود و هر دانشمندی که سرِ ستیز با حاکمیت نداشت، از عزت برخوردار می گردید. هم چنین در آن دوره، اسلام مرزهای کشور را درمی نوردید و سرزمین های کفر را تسخیر کرده و دولت کفر را مغلوب می ساخت، در همان ایام امام صادق (ع) بود که مسلمانان وارد خاک فرانسه شدند وتا رودخانه لوار در شمال غربی فرانسه پیش رفتند. و همین منصور بود که بغداد را بنا نهاد و آن را پایتخت کشور اسلامی قرار داد و از آن پس چنان توسعه پیدا کرد، که دولت های جهان را خیره ساخت!

ولی امام صادق (ع)، بر اساس این عملکرد ها، داوری نمی کند زیرا برای اخلاق بیش از توسعه ارزش قائل است و ادب دولتمردان را فراتر از دولتشان می داند حرمت مؤمن را بالاتر از حصیر پیامبر می بیند و به تن کردن جامه وصله دار را رواج ریاکاری معرفی می کند و…

امام صادق (ع) در داوری خود، مجذوب پرده های فریب کاری نمی شود، او میزان دینداری منصور را نه در مجالس موعظه، بلکه در سیاه چال های وحشتناکی می بیند که برای مخالفان ساخته است. امام (ع) او را از ماورای زهد فروشی ها می بیند و در خلوت خانه اش تماشا می کند. زیرا منصور در لایه درونی اش خلیفه سفّاکی بود که برای حفظ قدرت خود از هیچ جنایتی خود داری نمی کرد. مثلا گروهی از علویان معترض را در ربذه به زنجیر بسته و زندانی کرده بود و سپس آنها را به کوفه آورد ودر خانه ای زندانی کرد. در این زندان، شب و روز از یکدیگر تشخیص داده نمی شد و برخی از آنان که در شکنجه از دنیا رفتند، اجسادشان در همان زندان وانهاده شد، و زندانیان مجبور بودند در کنار بدن های متعفن دوستان خود زندگی کنند.

شاخص اسلامیت نظام

امام صادق (ع) برای نشان دادن آن که جامعه امروز، چقدر از اسلام حقیقی فاصله دارد، مقیاس را «جامعه علوی» قرار می دهد و با یادآوری یک نمونه از دستور العمل های امیرالمؤمنین به راحتی آشکار می سازد که از اسلام چیزی باقی نمانده است.

نمونه ای که امام صادق (ع) انتخاب کرده است، همان دستورالعملی است که امام علی (ع) برای مأموران جمع آوری زکات صادر کردند، در آنجا حضرت توضیح دادند که مأموران چگونه باید با مردم برخورد کرده، چگونه به سخن آنان اعتماد نموده و نظر آنها را بپذیرند و چگونه باید رأی آنان را بر خواست خویش مقدّم دارند و چگونه باید در مقام استیفای حق حکومت، از درشت گویی پرهیز کنند و چگونه موظف اند که به عنوان مأمور حکومت، از زبان زور و عنف دوری نمایند. حتی امام به آنان سفارش کرده اند در برخورد با حیوانات هم، رحم و عطوفت را در نظر گرفته، و رفتاری به دور از ملاطفت در حق آنها نداشته باشند. متن بخشنامه امام ـ به اختصارـ چنین بود:

«برو با ترس از خدا، مسلمانی را مترسان واگر او را خوش نیاید ، بر سر وی مران، و بیش از حق خدا از مال او مستان، آرام به سوی ایشان رو، سلامشان کن و در درود گفتن کوتاهی مکن و بگو: بندگان خدا، مرا ولیّ خدا سوی شما فرستاد تا حقی را که خدا در مال هایتان نهاد از شما بگیریم، آیا خدا را در مال های شما حقی است؟ اگر کسی گفت: نه. متعرض او نشو، و اگر کسی گفت: آری. با او برو، بی آن که او را بترسانی یا بیمش دهی و یا بر او سخت گیری. اگر اورا گاو و شتر هاست، بی رخصت او میان آن در مشو و چارپایان را از جای مگریزان و مترسان، و با خداوند آن در گرفتن حق خدا بدرفتاری مکن و چون مال مسلمانان را با کسی روانه داری، بدان بسپار که به دینداری او اطمینان داری، و به آن مگمار جز خیرخواهی مهربان و درستکاری نگاهبان که نه بر آنان درشتی کند و نه زیانشان رساند، و به دو سفارش کن که میان ماده شتر و بچه شیرخوارش جدائی نیفتد و ماده را چنان ندوشاند که شیرش اندک ماند و بچه اش را زیان رساند، و در سوار شدن به خستگی نیندازد و میان آن و دیگر شتران عدالت را برقرار سازد و باید شتر خسته را آسوده گرداند و آن را که از رفتن ناتوان گردیده، آرام راند، و چون از آبگیرها گذرد به آبشان درآرد و راهشان را از زمین های گیاهناک به جاده ها نگرداند و در ساعت هایی آن ها را آسوده بگذارد و به هنگام خوردن آب و چریدن گیاه مهلت شان دهد…»(نهج البلاغه، نامه۲۵، ترجمه از دکترسید جعفر شهیدی)

امام صادق (ع) با نقل این دستور العمل، حالش دگرگون شد و چنان قلبش به درد آمد، که شروع به گریستن کرد و در همین لحظات پر تأثّر و پر غصّه از یک سو گذشته در اوج افتخار را بازگو می کند و از سوی دیگر امروز را در حضیض انحطاط می بیند، با بیان چند جمله، از اندوه درونی اش پرده برمی دارد، بُرید ادامه ماجرا را چنین نقل می کند:

«ثُمَّ بَکَى أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع ثُمَّ قَالَ یَا بُرَیْدُ لَا وَ اللَّهِ مَا بَقِیَتْ لِلَّهِ حُرْمَةٌ إِلَّا انْتُهِکَتْ وَ لَا عُمِلَ بِکِتَابِ اللَّهِ وَ لَا سُنَّةِ نَبِیِّهِ فِی هَذَا الْعَالَمِ وَ لَا أُقِیمَ فِی هَذَا الْخَلْقِ حَدٌّ مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ وَ سَلَامُهُ عَلَیْهِ وَ لَا عُمِلَ بِشَیْ ءٍ مِنَ الْحَقِّ إِلَى یَوْمِ النَّاسِ هَذَا»

محدث جلیل القدر ثقه الاسلام کلینی در کتاب عظیم القدر کافی (ج۳،ص۵۳۸) این روایت را با سند معتبر نقل کرده است.

چند نکته

الف) معیار نفی و اثبات

امام صادق(ع) با یکی از توصیه های امیرالمؤمنین (ع)، نه درصدد بازخوانی تاریخ پیشینیان است و نه در صدد بازگوئی «سیره» امیرالمؤمنین. امام(ع) حتی درصدد آنکه یک «مسأله فقهی» در باب آداب جمع آوری زکات به بُرید یاد دهد، نبوده است.

ذیل این نقل نشان می دهد که امام، با این نقل می خواهد «معیار» حکمرانی عادلانه را تبیین کند. و معیار شاقولی است که هم «راست بودن» رفتار و هم «کج بودن» اعمال را نشان می دهد، و چون شاخص، زبان دوگانه دارد و علاوه بر «اثبات» از آن می توان «نفی» را هم استنتاج کرد، لذا بلافاصله امام نتیجه می گیرد که «در این حکومت چیزی از حق و عدل وجود ندارد».

متأسّفانه شیخ حرّعاملی در کتاب وسائل الشیعه، به گمان اینکه ذیل کلام امام، دخالتی در فهم صدر ندارد و مشتمل بر حکم شرعی نیست، آن را حذف کرده و موجب آن گردیده که خواننده با مطالعه روایت بپندارد، امام با نقل سیره امیرالمؤمنین، صرفاً در مقام بیان حکم فقهی و مسأله گویی بوده است. درحالی که ذیل کلام گواه آن است که امام صرفا نمی خواسته «کلی گویی» کند، مگر کلی گویی و در فضای معلّق سخن گفتن، هشدار دهنده و برای توده ها آگاهی بخش است؟

اگر صاحب وسائل، این تقطیع را نکرده بود و فقیهان و متفقهان را از بخش دوم روایت، محروم نمی کرد، برای آنها توجه و التفاتی بود که امام صادق(ع) هرگز در «مسأله گویی» توقف نمی کردو شاگردان مکتبش نیز شایسته چنین شیوه ای نیستند.

امام صادق (ع) با استناد به کلام امیرالمؤمنین، به «مفهوم گیری» پرداخت و از آن استفاده کرد : پس کسی که این گونه حکومت نمی کند، حکومتش اسلامی نیست.

خدا حفظ کند استاد بزرگوار آیة الله حسن زاده آملی را که در شرح نهج البلاغه وقتی به این کلام مولی رسید که به مأمورانش فرموده بود: «مبادا بدون اجازه به خانه کسی وارد شده و بدون رضایت بر اموال و اثاث او را دست بگذارید» در سال ۱۳۴۸ چنین نوشت:

«فرمانروای دادگر الهی چنین است که مأمورش را از ورود به خانه هر مسلمانی ـ بدون رضایت ـ باز می دارد حتی اگر آن مسلمان، گوسفند چرانی در بادیه بوده و در پائین ترین مرتبه اجتماعی باشد، این ادب الهی کجا، و رفتار فرمانروایانی که خود را به اسلام می چسبانند و ادعای مسلمانی دارند، کجا؟! آنها که به مأموران خود دستور می دهند که برخانه علمای امت هجوم برده و حاملان قرآن را شب هنگام مورد تعرض قرار داده و خانه شان را غارت نموده و از خانه هایشان آواره سازند!» (منهاج البراعه،ج۱۹، ص۶)

ب) آینده ای روشن

سخن پایانی امام صادق (ع) با «بُرید»، درباره آینده است. امام در ختم کلام خود، به اشاره دو نکته مهم و اساسی را یادآور شدند، یکی آن که این دوران سیاه و تاریک با صبح عدالت پایان می پذیرد و دیگر آن که خورشید عدالت در عصر امام زمان آشکار می گردد. سپس به بُرید و دوستانش نوید و بشارت آن ایام را دادند: «فابشروا، ثم ابشروا ثم ابشروا»

این کلام امام هرچند نور امید را در دل شیعه زنده می دارد، ولی آنان را از نگاه خوش بینانه به تحقق عدالت مطلق پیش از ظهور ولی حق، باز می دارد. امام از یک سو از بازگشت حق به اهل آن، و از اقامه دین حقیقی، خبر می دهد: «یرد الله الحق الی اهله و یقیم دینه الذی ارتضاه» و از سوی دیگر اصحاب خود را از شتاب زدگی در دستیابی به این آرمان و مغرور شدن به حرکت های اصلاحی ، باز می دارد.

بدون شک سخن امام به معنی تخطئه مبارزه با ظلم و تلاش برای احقاق حق نیست. ولی بدون تردید به معنی تخطئه مطلق گرائی در این مبارزه و مطرح کردن آرمان های کلان برای بشریت، و توهّم استقرار عدالت همه جانبه هست. و این هشدار در بیانات ائمه فراوان تکرار شده است تا نه ادّعاها هر روز متورم تر گردد و نه عیب ها و نقص ها در هر دوره ، نادیده انگاشته شده و یا توجیه شوند.

«حاکمیت کامل دین» وعده به حق الهی است. «وعد الله الذین امنوا منکم و عملوا الصالحات… لیمکنن لهم دینهم» (سوره نور، آیه ۵۵) ولی هیچ کس نباید این وعده را متوجه خود دانسته و چنین رسالتی را برابی خود تعریف کند. این آرمان فقط به دست مبارک امام معصوم غائب تحقق می یابد، همان گونه علّامه طباطبایی، پس از یک بحث مفصّل و دقیق، در نهایت می گوید:

«اگر در آیه به درستی تأمّل شود، معلوم می گردد که جز بر همان جامعه موعود که با ظهور امام زمان، برپا می شود، قابل انطباق نیست.»( المیزان ۱۵/۱۵۶)

ج) نکته سنجی سید رضی

سید رضی که این بخشنامه را در نهج البلاغه آورده می گوید، جملاتی از آن را می آوردم تا دیگران بدانند که حضرت چگونه ستون حق را برپاداشت و در کارهای “خرد و بزرگ” نشانه های عدالت به جای گذاشت:

«انّما ذکرناها لیعلم بها انّه علیه اسلام کان عماد الحق. و یشرع امثلة الحق فی صغیر الامور و کبیرها و دقیقها و جلیلها.»

و البته این شیوه مولی، نقطه مقابل کسانی است که می گویند ما به کار های کلان اهتمام داریم و از جور و جفا در ضمن آنها گریزی نبوده و باید از این ظلمها ی کوچک چشم پوشی کرد، آیا آنان نمی دانند کسی که بر ارتکاب ظلم های خرد جرأت می کند، خود را برای ارتکاب ظلم های کلان نیز آماده می سازد؟ و آیا نمی دانند که تکرار ظلم های اندک نیز مجموعه ای بزرگ از ظلم و بیداد درست می کند؟ و آیا نمی دانند کسی که در مصدر حکمرانی قرار می گیرد، چون «حق خود» را بسیار بزرگ می بیند، لذا حق مردم را کوچک دیده و هرگونه تعدی نسبت به آن ها را «کوچک» و ناچیز تلقّی می کند؟

ازخداوند میخواهیم که در این ایام سوگواری حضرت صادق علیه السلام به ما شیعیان نیز از ان درک و درد حضرت عنایت فرماید تا بتوانیم امام را در اشکهایش همراهی کنیم و اشک “بر” امام را با اشک “با” امام توأم سازیم.


(وَفَتَنَّاكَ فُتُونًا)(طه/40)

امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید: از جمله چیزهایی كه خداوند متعال به موسی (علیه السلام) وحی كرد،

این بود كه: آفریده‌ای نیافریده‌ام كه نزد من محبوب‌تر از بنده مۆمنم باشد. او را مبتلا می‌سازم

چون برایش بهتر است، به او عافیت می‌بخشم چون برایش بهتر است، از او می‌گیرم و محرومش

می‌سازم چون برایش بهتر است، من بهتر می‌دانم كه چه چیز بنده ‌مرا اصلاح می‌كند، پس باید

كه بر بلای من صبور باشد و از نعمت‌هایم سپاسگزار و از حكم من خشنود تا او را در شمار بندگان

صدیق خود بنویسم. (منتخب‌میزان الحكمه، ص 129، به نقل از بحارالانوار)

 

در قلب  به ناحق کينه‌اي باشد

 

فرمایشی از پیامبر هست که خيلي عجيب است؛ ایشان مي‌فرمايد:

اگر کسي شب بخوابد و در قلب او نسبت به کسي، به ناحق کينه‌اي باشد و با آن حالت کينه بميرد، در قيامت نجات نخواهد داشت