«به پای اسلام»

اشاره:

دهه فجر یادآورخاطرات این دهه در سال 1357 است. همه کسانی که آن روزهای پرشور را به یاد دارند و از نزدیک آن را تجربه کرده اند هر ساله با زنده شدن خاطرات خود با پرسشهای جدید روبرو شده و به تأمل مجدد از گذشته می پردازند. دأب این نویسنده آن است که در چنین موقعیتهایی، به بازخوانی سخنان حضرت امام خمینی(ره) می پردازد و تلاش می کند که با تأمل دیگری، «غفلتهای دیروز» خودرا کشف کند. در این بازخوانی ها، یک بار دیگر به سراغ چیزهایی می رویم که 35 سال قبل شنیده بودیم یا خوانده بودیم، و یا دیده بودیم ولی به دلیل روحیۀ انقلابی به سرعت از آنها عبور نموده و حاضر به مکث و توقف برای تأمل در آنها نشده بودیم.

یک نمونه که اینک به گزارش آن می پردازیم نگرانی حضرت امام(ره) از «حیثیت اسلام» در نظام جدید بود. این نگرانی پس از گذشت حدود 5 ماه از پیروزی انقلاب، در کلام امام خود را نشان داد و در حالی که در چند ماه نخست، «امید به آینده» همه را سرشار از نشاط ساخته بود، ولی با گذشت یک دوره کوتاه، نگرانی های جدی آن هم در سطح رهبری انقلاب، آشکار گردید. این نگرانی چه بود؟ از کجا نشأت می گرفت؟ و چگونه می توانستیم بر آن فائق آییم؟...

اسلام گرایی؛ فرصت و تهدید

انقلاب اسلامی ایران، یک انقلاب مکتبی بود، انقلابی متکی به اسلام، با انگیزه های اسلامی، و با شعارهای اسلامی. پس از آن که نظام طاغوتی هم سرنگون شد و انقلاب به پیروزی رسید، باز هم نظامی متکی به اسلام و شعارهای اسلامی، مطرح گردید. پسوند «اسلامی» برای نظام جدید زمینه های موفقیت و پیشرفت را در مقابل این نظام قرار می داد و بر سرعت گردش امور می افزود؛ اینک «اطاعت» جنبۀ دینی داشت و چون تخلّف، معصیت تلقّی می شد، مؤمنان از آن پرهیز می کردند. همکاری و مساعدت به دولت، با انگیزه الهی انجام می شد، ایثار و فداکاری، مقدّس بوده و موجب ثواب بود، و دفاع از نظام و جانفشانی در برابر تهاجم دشمن، انجام تکلیف شرعی بود و... . این امور هم نظام را «مستحکم» می ساخت و هم به اتکای مشارکت مردم دیندار، تدبیر امور را «تسهیل» می نمود.

ولی «انتساب به اسلام» پیامدهای دیگری هم به همراه داشت و اگر در جریان اداره کشور، خللی رخ می داد و ضعف و سستی بروز می کرد، «به پای اسلام» گذاشته می شد و به جای اینکه ضعفها به «اشخاص» و «نهادها» نسبت داده شود، به نام اسلام تمام می شد. ریشه این یکسان نگری آن بود که گاه یک شخص و یا یک نهاد و مجموعه، تجسّم عینی اسلام شناخته می شد، به گونه ای که انگار اسلام، در او حلول کرده و تار و پود وجود او را تشکیل می دهد. این تصوّر هرچند واقعی نبود و گاه از سوی دشمنان و معاندان و در جهت تخریب بنیه دینی مردم انجام می گرفت ولی به هر حال در ذهنیت مردم، تأثیر واقعی می گذاشت و تفکیک، مورد قبول آنها قرار نمی گرفت، زیرا به هر حال کارها به نام دین صورت می گرفت و چهره های دینی در انجام آن دخالت داشتند.

امام خمینی(ره) به پاسداران فرمودند:

شما امروز با سمت پاسداری در جمهوری اسلامی یک شرافت زیاد و بزرگی دارید، و یک مسئولیت بزرگ، اما شرافت به خاطر اینکه خدمتگذار به اسلام شریف هستید، و اما مسئولیت برای اینکه باید همه چیزتان را اسلامی کنید، چنانچه از سربازهای اسلام به مردم یک تعدّی بشود، این «پای اسلام» حساب می شود. (صحیفه امام ، ج9، ص220)

اینک باید به تحلیل این «نسبت» پرداخت؛ نسبت «ما» –به عنوان کارگزاران حکومت و یا حامیان ان - با «اسلام». نسبتی که موجب می شود رفتار شخصی به عنوان عملکرد «اسلام» به حساب آید و البته ما نمی توانیم این نسبت را از خود «سلب» کنیم، چون وقتی دائما از اسلام سخن می گوئیم، و کارهای خود را «اسلامی» معرفی می کنیم، قهرا این نسبت را «تثبیت» می کنیم. در چنین فضائی جدا کردن نقاط ضعف و آنها را به حساب «افراد» گذاشتن، برای بسیاری از اشخاص قانع کننده نیست. به علاوه که ما نسبت به دیگران هم با همین شیوه داوری می کنیم، مثلا با نقد عملکرد مارکسیست ها، مارکسیسم را نقد می کنیم. حضرت امام (ره) با انتقاد از عملکرد"روحانیون" مسیحی، انرا خطری برای "دین مسیح" می‌دانست:

«حضرت عیسی(ع) و مذهب مسیح را دریابید. مسیحیت را دریابید و نگذارید در نظر مردم مشوّه بشود، نگذارید روحانیت مسیح در نظر مردم، یک روحانیتی باشد طرفدار ظالمها.» (همان: ج11، ص411)

آسیب جدید

با تغییر رژیم شاهنشاهی به اسلامی، یک اتفاق بسیار مهم در کشور ما رخ داد و "نظام اسلامی" تأسیس گردید. با این اتفاق همه رخدادهائی که در نظام جدید ظهور می کرد، «اسلامی» شناخته میشد، و خواسته یا ناخواسته، در داوریها، پای اسلام به میان می آمد. در گذشته هر عمل خلاف، چهرۀ رژیم پهلوی را مشوّه می ساخت، ولی هرگز غباری بر چهرۀ اسلام نمی نشاند، ولی پس از آن، نه:

«کارهای رژیم سابق را «پای اسلام» حساب نمی کردند. این به «مسلک ما» هیچ ضرری وارد نمی آورد، به «مملکت ما» ضرر وارد می آورد... . این خطر نبود که اگر چنانچه محمد رضا یک ظلمی بکند، یا سازمان امنیت مردم را چه بکند، این به اسلام مرتبط است، هیچ، جدا بود حساب از اسلام، حساب آنها هم جدا بود، این خطر آن روز هیج نبود، بلکه هر چه آنها ظلم می کردند، مردم توجهشان به این زیادتر می شد، اما امروز رژیم یک رژیم اسلامی است.» (همان: ج8، ص274)

«اگر ما در رژیم سابق یک اشتباه و خطائی می کردیم «پای اسلام» حساب نمی شد، نمی گفتند دولت اسلامی کذا. می گفتند در دولت طاغوت واقع شده. امروز که اسلام است، اگر چنانچه یک خطائی واقع شود، فرم این خطا با خطای سابق فرق دارد، پای اسلام حساب می شود، و این مسئولیت بزرگی است بر عهدۀ ما» (همان: ج8، ص389)

پس فرق است بین کار خلاف و ظلمی که به «یک شخص» نسبت داده می شود، یا به «یک نهاد»، انتساب پیدا می کند، یا به «یک نظام» و رژیم نسبت داده می شود، و یا به «اسلام» انتساب می یابد، و فقط در صورتی که حکومت به نام اسلام باشد و ادعای برافراشتن پرچم اسلام را داشته باشد، این نسبت اخیر اتفاق می افتد:

«امروز که جمهوری اسلامی است، اگر یک مطلبی بر خلاف مقاصد اسلامی واقع شود، این نه این که ضرر به «همان کسی» که این کار را انجام می دهد می خورد، (بلکه) اگردر پاسدارها باشد، ضرر به اصل «پاسدارهای جمهوری اسلامی» می خورد، از آنجا هم یک قدم بالاتر می رود و به «جمهوری اسلامی» می خورد. در آن زمان اگر هر چه برایمان واقع می شد «بر ما» واقع می شد، بر اسلام واقع نمی شد، لکن امروز، که به اسم اسلام هر کس الان مشغول یک کاری است، چنانچه یک خطائی یا عمدی واقع شود «پای اسلام» حساب می شود» (همان:ج11، ص65)

حیثیت اسلام

«به پای اسلام» تمام شدن، که در آغاز «صرفا منفعت» شناخته می شد، چرا که بر وجاهت و «اعتبار ما» می افزود، اینک روی دیگر خود را نشان می دهد که با کمترین غفلت، از «اعتبار اسلام» کاسته می شود، و آیا به همان اندازه که برای ما «فایده» به ارمغان می آورد، برای خود او «هزینه» ندارد؟ مثلا وقتی دادگاه به نام اسلام مشروعیت دینی پیدا می کند، آیا این نام با کمترین خطای ما، بیشترین ضرر را متحمل نمی شود؟

شجاعت بزرگ حضرت امام(ره) این بود که به این «معادله» اذعان داشت و آن را به صراحت بیان می کرد. از نظر ایشان حکم ناعادلانه قاضی، فقط «ظلم به یک شخص» نیست، بلکه اگر این کار در دادگاه اسلامی اتفاق بیفتد، علاوه بر آن، «ظلم به اسلام» است. و لذا به قضات می فرمود:

«توجه کنند به واسطه قضاوت آنان جانی بدون مجوّز شرعی از بین نرود، مالی از بین نرود، آبرویی از بین نرود، امروز اهمیتش بیشتر از سابق است. سابق قضیه این نبود که اگر قاضی تخلف می کرد اصل اسلام را مشوّه کند... امروز پای اسلام حساب می کنند، و لهذا قاضی امروز مسئول حیثیت اسلام است و مثل قضاوت در طول تاریخ نیست که فقط مسئول باشد نسبت به آن قضاوتی که در مورد شخصی می کرد، امروز علاوه بر آن، بُعد خاصی را دارد که بر می خورد به حیثیت اسلام.» (همان: ج14، ص336)

بر اساس این معادله، یک نظام دینی، دو کاربرد کاملا متضاد می تواند داشته باشد، می تواند برای اسلام "آبروسازی" کند، و می تواند برای اسلام "آبروسوزی" کند. اگر عملکردش مطابق با حق و عدل باشد، افتخار آفرین بوده و بیشترین جاذبه را خواهد داشت و اگر به این نام، ظلم و جنایت اتفاق افتد، و یا نظام نتواند در برابر عوامل فساد آفرین مقاومت کند، این نظام، مهمترین عامل تنفّر از دین خواهد بود، و در همین شرایط است که کارگزاران حکومت دینی به شکل عاملان شکست اسلام نقش آفرینی می کنند. نقشی که حاکمان هرگز در یک حکومت غیردینی و یا حتی ضددینی نمی توانند ایفاء کنند. آنها فقط «از بیرون» می توانند در برابر ارزشهای دینی مانع تراشی کنند، در حالی که در نظام دینی وقتی انحرافی رخ می دهد، «از درون» ارزشهای دینی را بی اعتبار می کند:

«امروز یک مسأله خطرناکی که مطرح است، ما آن وقت اگر از طاغوت شکست خورده بودیم هیچ إبایی نداشتیم، مطلب حقی داشتیم، می گفتیم نتوانستیم پیش ببریم و آنها بر ما غلبه کردند. اما امروز مسأله این نیست، اگر امروز ما یک خطایی بکنیم که دشمنهای ما در خارج دامن به آن بزنند، در داخل دامن به آن بزنند، و منعکس کنند که اسلام هم مثل سایر مکتبها بلکه پایین تر از آنها، این شکست، شکستی است که جبران ناپذیر است» (همان: ج8، ص273)

اگر خطر اینقدر جدی است، و اگر مسأله در حد شکست جبران ناپذیر برای دین است، پس در چه شرایطی می توان به این اقدام مخاطره آمیز دست زده و برای رسیدن به منافع "عاجل" از خطرات سهمگین "آجلِ آن چشم پوشی کرد؟! همین پرسش جدی بود که عده ای از عالمان متعهد – مثلآیت الله شیخ مرتضی حایری - را از ادامه دادن راه منصرف کرد .

جایگزینی معیارهای عینی

دیروز که اسلام در «مصاف علمی» با رقیبان خود حاضر بود، آنها را نقد علمی می کرد و از خود هم دفاع علمی می نمود. با پیروزی انقلاب و تشکیل نطام اسلامی، درگیری و نزاع به «مصاف عینی» کشیده شد و نظامهای مختلف سیاسی، هر یک تجربه های عینی خود را در برابر یکدیگر قرار دادند. دیروز می گفتیم نظام خانوادگی اسلام بر نظامهای دیگر به این دلایل برتری دارد، و اگر غیر از این دیده می شود، به دلیل آن است که نظام حاکم نمی خواهد و نمی گذارد که احکام اسلام اجرا شود، ولی امروز زمانِ نشان دادن «تفوق عینی» است. آیا آمار اختلافات خانوادگی کاهش یافته است؟ آیا شرایط ازدواج تسهیل شده است؟ و آیا آمار طلاق سیر نزولی داشته است؟ و ... .

امروز نمی توانیم کاستیهایمان را در تجربه های عینی در زمینه محیط زیست، یا آزادیهای اجتماعی، یا رفاه عمومی و یا بهداشت، به اتکای مباحث نظری پر کنیم، بلکه به عکس، هر اختلال عینی ما را با یک چالش نظری مواجه می سازد. پس ما در برابر یک دوراهی قرار گرفته ایم: ارائه یک تجربۀ موفق و برافراشته شدن پرچم اسلام، یا ناکام ماندن از نشان دادن برتری تجربی و فرو افتادن پرچم و بلکه به تعبیر حضرت امام(ره) «دفن شدن اسلام»!

«امروز قضیه اسلام است، در یک وقت حساسی واقع هستیم که امر دائر بین این است که خدای نخواسته، خدای نخواسته، -و نخواهد شد ان شاءالله- اسلام زیر پای ما دفن بشود و برود سراغ کارش، و بین اینکه پیروز بشویم ان شاءالله –و می شویم- و اسلام را به آن طوری که هست در این مملکت پیاده کنیم تا همه بدانند اسلام چه هست»(ج10، ص146)

پس ما در این مرحله پذیرفته ایم که بار سنگین «حیثیت اسلام» بر دوش ماست، و پذیرفته ایم که با لغزش ما این بار سنگین و حیاتی، ساقط می شود. و پذیرفته ایم که این سقوط یک سقوط معمولی نیست، نه سقوط یک شخص است، و نه سقوط یک نظریه در باب ولایت فقیه است، و نه سقوط یک مبنا در باب حکومت اسلامی، و نه سقوط نظام اسلامی، بلکه سقوط اسلام است، و پذیرفته ایم که در جهان حاضر با این سقوط احتمالی – به فرض- فرصت دیگری برای برخاستن و جبران کردن نداریم، یعنی خود را دفن کرده ایم! چه اینکه متقابلا در صورت پیروزی، با سرافرازی، اسلام را به دنیا نشان خواهیم داد، ولی این نشان دادن، نشان دادنِ در کتاب و یا تبلیغ کردنِ در رسانه نیست، بلکه معرفی عینی است با پیاده کردن اسلام.

در این مصاف شکست از «دو سو» ما را تهدید می کند؛ یکی از طرف «افرادی» که در نظام جایگاه دارند و مرتکب رفتارهای خلاف می شوند:

«دادگاههای ما دادگاههای اسلامی است، پاسدارهای ما پاسدار اسلامی، قوای انتظامی ما اسلامی، دولت ما اسلامی، ما همچو ادعا داریم، من خوف آن دارم که به واسطه قشرهایی که نادان هستند، کارهایی صورت بگیرد که مکتب ما را آلوده کند و بد معرفی کند و اسلام دفن بشود. ما اگر در رژیم سابق بعضی کارهای خلاف –فرض کنید- می کردیم، به مکتبمان مربوط نبود، و اگر امروز کار خلاف بکنیم، مکتب شکست می خورد»(ج8، ص479)

و دیگری از طرف «شیوه ها» و برنامه هایی که «به نام اسلام» معرفی می شود و به اجرا گذاشته می شود، شیوه هایی که در عمل به ناکامی می انجامد و چون مستقیما به عنوان «راه حل اسلامی» معرفی می شود، با شکست آن، زمینه شکست اسلام فراهم می گردد.نظامی که پیوسته به نام اسلام «قانون» و «برنامه» و «تصویب نامه» تولید و ارائه می کند، و از بانک و صنعت تا تفریح و ورزش، و تا بهداشت و جمعیت و فرهنگ ، از زبان اسلام سخن می گوید، به میزان همین انتسابها، و به تناسب خطاپذیری آنها، زمینه های آسیب به اسلام را فراهم می کند. به همین دلیل است که در حکم تأسیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، حضرت امام(ره) آورده بودند که غفلت از مصلحت نظام، زمینه «شکست اسلام» را فراهم می آورد:

«حضرات آقایان توجه داشته باشند که مصلحت نظام از امور مهمه ای است که گاهی غفلت از آن موجب شکست اسلام عزیز می گردد. امروز جهان اسلام نظام جمهوری اسلامی ایران را تابلوی تمام نمای حل معضلات خویش می داند.»(ج20، ص464)

ولی آیا ما در موقعیتی قرار داریم که برای معضلات جهان راه حل ارائه نمائیم؟ آیا می توانیم وضع اخلاقی یا اقتصادی جامعه خویش را به عنوان نمونه ای از راهکارهای جدید برای بشریت عرضه کنیم؟

دغدغه امام(ره) این نبود که آیا اسلام در بحثهای نظری تفوق خود را حفظ می کند و در مجامع بین المللی توان دفاع علمی از اسلام را داریم یا نه؟ دغدغه امام این بود که آیا می توانیم «قدرت اسلام برای اداره جهان» را در پیچ و خم های مهم زندگی امروز بشر، نشان دهیم؟ لذا به اعضای شورای نگهبان فرمود:

«باید تمام سعی خودتان را بنمایید که خدای ناکرده اسلام در پیچ و خم های اقتصادی، نظامی، اجتماعی و سیاسی، متهم به عدم قدرت اداره جهان نگردد(ج21، ص218)

اینگونه جملات گویای آن است که وقتی در پیچ و خم های جامعه «ناتوانی ما» ظهور می کند، در حقیقت زمینه اتهام «عجز اسلام» را فراهم می آوریم، زیرا توانائی و ناتوانی دین برای حل معضلات بشر، استنتاجی از عملکرد موفق یا ناموفق ماست، و آنجا که ما موفق نیستیم، عملا دینمان را ناتوان معرفی می کنیم!

زمینه های اتهام

کسانی که عمل «ما» را «به پای اسلام» می گذارند و ضعفهای ما را به ضعف دینمان سرایت داده و بی محابا همه چیز را مورد تردید و شک قرار می دهند، در موارد مختلف، برخوردهای متفاوتی دارند. برخی از کارها را مستقیما از چشم اسلام می بینند و برخی دیگر را به شکل غیر مستقیم به آن نسبت می دهند. مثلا نمی توانند بگویند خشک سالی در کشور ما، عامل دینی دارد، ولی ممکن است «بی تدبیری» در مواجهه با این مشکل طبیعی را، به پای دین بگذارند.

در چنین مواردی دفاع از حریم دین چندان دشوار نیست و می توان حساب اسلام را از حساب اشخاص جدا کرد. ولی در مواردی که مشکل برخاسته از یک «تلقّی دینی» است و مستقیما به منابع اسلامی نسبت داده می شود، چگونه می توان از این تفکیک دفاع کرد؟ مثلا وقتی در معرض اتهام دیکتاتوری قرار گرفته ایم، ولی خودمان هزار دلیل و برهان اقامه می کنیم تا آن را استناد به اسلام توجیه نماییم، در این صورت چگونه می توان اسلام را از آن اتهام تبرئه کرد؟

بی دلیل نیست که در میان همه اتهامات، حضرت امام(ره) نسبت به این اتهام حساسیت بیشتری داشتند، زیرا نقش تخریبی آن را در تنفّر از اسلام بیشتر می دانستند و بارها آن را به زبان می آوردند:

«آبروی اسلام در ایران امروز بسته به اعمال همه است و خصوصا روحانیون. اگر خدای ناخواسته از این طایفه یک اشتباهی صادر شود این به پای اسلام تمام می شود. همانطور که گفته می شود و اشخاص مغرض گفته اند و می گویند: از زیر بار دیکتاتوری رضاخان بیرون آمدیم و زیر بار دیکتاتوری آخوندها واقع شدیم.» (ج8، ص258)

«بهانه به دست دشمنان ندهید که ما را آلوده کنند و بگویند اهل علم یا دیکتاتور هستند یا انحرافات دارند.» (ج8، ص303)

«امروز اگر از یک روحانی مطلبی صادر شود که بر خلاف موازین باشد، آنهایی که باید ما را لکه دار کنند می گویند: این هم آخوندها، الان دیکتاتوری کفش و عمامه است. بهانه دست مردم ندهید، اسلام دیکتاتوری نیست آن که دیکتاتور است عالم نیست.»(ج8، ص370)

«چشمها دوخته شده است ببینند روحانیون که حالا یک قدرت ظاهری دستشان آمده است با ملت چه می کنند؟ ... ما را معرفی می کنند به اینکه اینها تا قدرت دستشان نبود هی می گفتند باید آزادی باشد حالا که خودشان مشغول شده اند با مردم بدرفتاری می کنند.» (ج9، ص475)

«ائمه جمعه باید خیلی مواظب باشند اگر چیزی اتفاق افتاد با جهت پدری حل کنند، اگر بناباشد اعمال قدرت بکنند برای اینکه امام جمعه است پای روحانیت حساب می شود، پای اسلام حساب میشود.»(ج19، ص250)

«ولایت فقیه آنطور که اسلام مقرّر فرموده است به کسی صدمه وارد نمی کند، دیکتاتوری به وجود نمی آورد.»(ج10،ص58)

و از همه اینها صریح تر زمانی بود که فرستاده ویژه پاپ به ایران آمد و در قم به خدمت امام رسید تا برای حل مشکل گروگانهای آمریکایی چاره اندیشی کند و حضرت امام(ره) بر اساس اینکه نمی توان از خواست مردم تخطی کرد و چیزی را بر آنها تحمیل نمود، و من شخصا چنین حقی ندارم، به او پاسخ منفی داد.

«آقای پاپ این را بداند که مسأله، مسأله ای نیست که من بتوانم شخصا حل کنم. ما بنای بر این نداریم که یک تحمیلی بر ملتمان بکنیم و اسلام به ما اجازه نداده است که دیکتاتوری بکنیم. ما تابع آزادی ملت هستیم، ملت هرطور که رأی داد ما هم از آنها تبعیت می کنیم. ما حق نداریم. خدای تبارک و تعالی به ما حق نداده است، پیغمبر اسلام به ما حق نداده است که ما به ملتمان یک چیزی را تحمیل بکنیم.» (ج11، ص34)

این جملات بسیار صریح و روشن است و به لحاظ مبانی نظری می تواند پایه و اساس یک تحلیل جدی درباره دیدگاه اسلامی حضرت امام در زمینه تحمیل رأی شخص بر شهروندان قرار گیرد، ولی اینگونه تحلیل ها فقط در صورتی که با «رویه های عملی» همخوانی داشته باشد، جلوی اتهام به اسلام را می گیرد. و در غیر این صورت داوریها به اقتضای رفتارها -و نه گفتارها- صورت می گیرد.

پیامدهای نظریه

1- نظریه «به پای اسلام» یک نظریه فقهی و حقوقی نیست، یعنی نمی توان گفت که فقه چنین نسبتی را «تجویز» می کند، بلکه این انتساب یک «واقعیت اجتماعی» است که ریشه در «ذهنیت» اشخاص و تلقّی آنها از «ظهور و بروز هر آئین در رفتارهای پیروان» آن دارد، چنین درکی هرچند از نظر منطقی قابل نقد بوده و چه بسا عیب و ایراد رفتارها ریشه در عامل دیگری غیر از آئین پیروان داشته باشد، ولی اینگونه درک و داوری، به عنوان یک «پدیده اجتماعی» قابل انکار نیست و همه هشدارهای حضرت امام(ره) گویای آن است که ما نمی توانیم چنین واقعیتی را نادیده گرفته و چشم خود را به روی داوریهای دیگران ببندیم. و به دلیل همین پیوند عرفی بین رفتار ما و قضاوت دیگران است که ما مسئولیت قضاوت دیگران را هم بر عهده داریم و در نتیجه نباید به گونه ای عمل کنیم که دیگران را نسبت به مکتب و مراممان دچار تردید نموده و موجب بدبینی و تنفّر آنها شود. بر این اساس نه تنها گاه یک «عمل خلاف» به دلیل آن که حیثیت اسلام را لکه دار می کند، دارای گناه مضاعف است، بلکه گاه از یک «عمل مباح» هم به همین دلیل باید پرهیز کرد و بلکه گاه از یک «عمل واجب» هم به دلیل آن که بر این حیثیت آسیب می رساند و حفظ حیثیت اسلام اهمیت بیشتری دارد باید صرف نظر کرد.

2- بر اساس نظریه «به پای اسلام»، پیامدهای منفی رفتار «بعضی از اشخاص» به پای اسلام تمام می شود و «این بعض» همان کسانی اند که خود را به اسلام نزدیک تر معرفی نموده و زبان خود را زبان اسلام دانسته و مخالفت با خود را مخالفت با اسلام تلقی می کنند. کسانی که از نام اسلام ارتزاق می کنند، و به استناد اسلام به موقعیت و جایگاه ویژه می رسند. در بیانات حضرت امام(ره) هر جا سخن از «به پای اسلام» است، از گروههای خاص مانند دولتمردان و روحانیون و پاسداران نام برده شده است. و الاّ افراد عادی که از چنین رتبه ای برخوردار نیستند، قهرا رفتارشان به پای اسلام و یا جمهوری اسلامی گذاشته نمی شود:

«اگر از دولت اسلامی خلاف صادر شود، اسلام را لکه دار می کند. اگر از روحانی در این زمان یک خلاف صادر شود، مکتب را متزلزل می کند. اگر از پاسدارهای ما خدای نخواسته یک خلافی صادر شود، همان کارهایی که در رژیم سابق می شد، صادر به اسم اسلام بشود، مکتب ما متزلزل می شود.(ج8، ص422)

«در رأس علما هستند و اگر در رأس یک خطایی واقع شود مردم او را پای انبیاء می گذارند و می گویند تعلیم آنهاست. لااقل دشمنهای ما می گویند اسلام همین بوده است.»(ج8، ص259)

3- در نظریه «به پای اسلام» پیامدهای منفی در یک «قلمرو گسترده» مورد داوری و انتساب به اسلام قرار می گیرد. این قلمرو اختصاص به شهروندان کشور خود ما ندارد. چه بسا بسیاری از رفتارهای سوال برانگیز برای بسیاری از مردم کشورقابل توجیه بوده و به حیثیت اسلام در نزد آنان لطمه ای وارد نکند، ولی همان رفتار ممکن است در دنیای امروز برای کسانی که از بیرون ما را تماشا می کنند به اعتبار و آبروی دین ما آسیب وارد کند. حضرت امام(ره) توجه عمیقی داشتند که «دنیا» درباره کارهای ما چه قضاوتی دارد:

«اگر ما یک کاری بکنیم که این مکتب لکه دار شود، در دنیا بگویند که وقتی به دست پاسداران اسلام و به دست علمای اسلام افتاد، اگر یک وقت خطا واقع بشود، این مسأله از خطاهای کوچک نیست.»(ج8، ص260)

«اگر ما یک کاری بکنیم که اسلام در نظر دنیا لکه دار شود این جرم از جرمهایی است که نابخشیدنی است، قابل جبران نیست، غیر از این است که ما خودمان «بینی و بین الله» یک خلافی بکنیم، خوب این را توبه می کنیم، تمام می شود، اما اسلام را در دنیا جلوه بدهیم که این رژیم همان رژیم محمدرضایی است، این آخوند هم همان کاری را می کند که آن سرهنگ آن وقت می کرد، این پاسدار اسلامی هم همان کاری را می کند که آن سازمان امنیتی می کرد، این اسباب این می شود که مکتب آلوده شود.»(ج8، ص409)

امام پس از اشاره به خلاف کاریهایی که به نام اسلام تمام می شود و تأثیر منفی در جهان دارد، می فرمود:

«می گویند این پاسدارها ببینید مثل ساواکیها عمل می کنند، این دادگاهها را ببینید مثل همان دادگاههای طاغوتی است، و هکذا. آن که امروز نگرانی دارد، آن که امروز مصیبت است برای ما، این است که اسلاممان درمعرض این است که «دنیا» به آن پشت بکند و با اعمال ما دفنش کنند. فکری برای این باید کرد.»(ج8، ص486)

4- نظریه «به پای اسلام» را در «خطاهایی که از دولتمردان سر می زند» نمی توان محدود و محصور کرد، بلکه فراتر از خطا و اشتباه در اجرای احکام اسلامی، برخی شیوه ها و روشها هم می تواند «حیثیت شکن» و آبرو سوز باشد. مقصود این است که گاه ممکن است یک شخص که از اسلام مایه و اعتبار گرفته، بین خود و خدا برای رفتارش حجّت داشته باشد، و بر اساس فهم و درک خود آن را صواب و صحیح بداند، ولی همان رفتار در منطق دیگران و به خصوص از نگاه افراد بی طرف زشت و زننده تلقی شود، و با دینی معرفی شدن آن، اسلام را در اتهام قرار دهد. در چنین وضعی استناد شخص به «حجّت شخصی» و نادیده گرفتن «قضاوت عمومی» موجّه نیست؛ زیرا در مسائل اجتماعی به «اقناع» عمومی که پشتوانه ای از «عقلانیت» داشته باشد نیاز است. و در غیر این صورت «اتهام» جای اقناع را گرفته و «به پای اسلام» گذاشته می شود. حضرت امام(ره) یک بار در دیدار با اعضای شورای نگهبان موضوع «استبداد دینی» را مطرح کردند و بر دو نکته مهم انگشت گذاشتند: یکی حساسیت نسبت به «نظر مردم» در اینکه ما را متهم کنند و دیگری اینکه اتهام استبداد دینی را نمی توان نادیده گرفت. و از همین جا بود که نتیجه گرفتند کاری که چنین تهمتی را به دنبال دارد نباید انجام داد:

«کاری نباید بکنیم که مردم بگویند اینها دستشان به جایی نمی رسید حالا که رسید دیدید اینطور شدند. استبداد دینی خود تهمتی است که از کنارش نباید گذشت.»(ج19، ص43)

5- اگر اعمال و رفتار منادیان و مدعیان اسلام «به پای اسلام» گذاشته می شود، و اگر حیثیت اسلام تابعی از حیثیت ماست، در این صورت چگونه ممکن است «حیثیت اسلام» را حفظ کنیم؟ مگر نه آن است که نه «همۀ کارگزاران» و متصدیان حکومت اسلامی از لیاقت کافی برخوردارند، و نه «همۀ تصمیمات» آنها مصون از خطا و اشتباه است، و نه همۀ «رفتارهای آنان» عادلانه و به حق است؟ پس چنین مجموعه ای که معمولا با عیب و ایراد همراه است چگونه می تواند بار سنگین «حیثیت اسلام» را بر دوش گیرد؟

بسیاری از متدینان عالم یا عامی، و مجتهد یا مقلد که از صحنه سیاست و مسئولیتهای اجتماعی گریزانند، با این ابهام روبرو هستند و خود را در برابر یک دو راهی می‌بینند: به میدان آمدن به نام اسلام که از یک سو می‌توانند نتایج مثبت و سازنده ای داشته باشد، و از سوی دیگر می‌تواند خسارت های جدّی به اسلام وارد کند! آن ها که در این موازنه، جانب «پرهیز» را می‌گیرند ، به اقتضای «احتیاط» می خواهند «دین» را از آفات و آسیب ها مصون نگهدارند. این جماعت را به شکل کلی و فراگیر نباید «مسئولیت ناشناس» و «بی تعهد» معرفی کرد، بلکه برخی از آن ها از سر درد و تعهد دینی، به چنین نتیجه ای رسیده اند.

آن چه که گاه از برخی مراجع بزرگ مانند آخوند خراسانی ـ رهبر مشروطه ـ نقل می‌شود مؤید این دیگاه است که ایشان وسپس آیت الله بروجردی به دلیل همین نگرانی ها در اجرای موفق آمیز احکام اسلامی به عنوان حکومت اسلامی، از این آرمان عدول کرده و به یک آرمان متوسط که پای اسلام در میان نباشد و مستقیما ضعف های آن به اسلام انتساب پیدا نکند، رضایت داده اند.

6- اگر ما بر اساس تفکر حضرت امام بپذیریم که اصل این خطر بسیار جدی است و به پای اسلام تمام شدن همه مسائل نظام، به شدت به ایمان و عقیده مردم می‌تواند آسیب وارد کند، در این صورت چگونه می‌توان در عین حضور در عرصه های اجتماعی، این دغدغه را به شکل معقول و منطقی کاهش داد؟

این مسأله هرچند نیاز به یک پژوهش و تحقیق مستقل دارد، ولی می‌توان به عنوان مثال این راهکار ها را مورد بررسی قرار داد:

الف)در هزینه کردن از «دین»، صرفه جویی کرده و از نسبت دادن شخصیت ها و نهاد ها و سازمان ها و رفتار های آنان به اسلام، حداکثر امساک را به کار بریم، زیرا هرچه بیشتر از این ذخیره برداشت و از اعتبارات آن هزینه کنیم، آن را در معرض آسیب بیشتر قرار داده ایم.

ب) بیاییم مسئولیت رفتار ها و تصمیم های خودمان را، خودمان به عهده بگیریم. این سخنِ معقول و مستدل فقه را بپذیریم و رسماً اعلام کنیم که حکم فرمانروایان حکم آن هاست نه حکم خدا. به تعبیر صاحب جواهر: اما الحکم فهو انشاء انفاذ من الحاکم لامنه تعالی. (جواهر الکلام، ج40، ص100)

ج) تبیین دین خدا را در انحصار خود ندانیم، اگر برای خود این حق را قائلیم که درباره دینی یا ضد دینی بودن یک رفتار داوری کنیم و برخی از رفتار ها را چون برخلاف دین می‌دانیم، محکوم نماییم، به اهل نظر و اجتهاد هم اجازه دهیم که آن ها هم بر اساس شاخص هایی که از دین می‌شناسند، اظهار نظر نموده و بگویند که کدام رفتارحاکمان خلاف دین است. مگر در حکومت قرار داشتن و یا از سوی حکومت حمایت شدن، معیار حقانیت یک نظریه دینی و یک اجتهاد است؟ شکستن این انحصار موجب آن می‌شود که عیب ها و ایراد ها، متوجه یک «تفسیر خاص» از دین شود و مردم به جای آن که انرا به «پای اسلام» بگذارند به پای یک اجتهاد از اسلام، یا یک قرائت از دین می‌گذارند و قهرا اصل دیانت کم تر آسیب می‌بیند. یکی از افت های حکومت دینی همین انحصاراجتهاد و اختصاص یافتن سخنگویی دین به حکام است؛ مثلا چگونه است که برای جواز شطرنج استناد به فتوای ایت الله خونساری جایز است ولی برای عدم اجرای حدود در عصر غیبت استناد به فتوای ایشان جایز نیست ؟! اگر اولی یک نظر اسلامی است هرچند خلاف مشهور است پس دومی هم یک نظر اسلامی است ولو خلاف مشهور است .

د) همان گونه که جرأت و جسارت هزینه کردن از دین و دین را به خود چسباندن را داریم، شجاعت نقد و نفی کار های خلاف دین را هم در حوزه اختیارات ما رخ می‌دهد را داشته باشیم، اگر ورود به خانه مردم بدون حکم قضایی خلاف شرع است، از بازگو کردن آن ابایی نداشته و در مجازات متخلفان کوتاه نیاییم. از حضرت امام بیاموزیم که در هشدار های خود از ذکر نمونه های عینی ظلم و تعدّی به مردم استیحاش نداشت:

 «خوف این است که این به پای اسلام نوشته شود و در خارج بگویند این نظام اسلامی هم مثل سابق است، همان طوری که سابق می‌ریختند توی خانه مردم و می‌گرفتند و هیچ قاعده ای نبود الّا قاعده جباریت و ظلم، حالا هم بی میزان مثلا در بعضی جاها می‌روند خانه مردم، این پای اسلام حساب شود.» (ج8، ص272)

هـ) در انتساب دادن مسائل به اسلام، توجه داشته باشیم که برخی موضوعات را به «شکل قطعی» می‌توان به اسلام نسبت داده و از اسلام دانست، مثل احکام و معارف مسلّم دین که فراتر از اجتهاد مجتهدان بوده و در نظر همگان پذیرفته شده است. و برخی موضوعات دیگر را به «شکل ظنی» می توان به اسلام نسبت داد زیرا محصول یک اجتهاد ظنی است مثل مسائل فرعی فقهی که در رساله های علمیه مورد اختلاف نظر مراجع قرار دارد. در این موارد چه بسا «نسبت ظنی» هم بی مورد است، زیرا تکثّر و تعارض فتاوا به حدّی است که فقط می‌توان گفت: «احتمالاً» این حکم از خداوند است!

به نظر می‌رسد بسیاری از مشکلات ما ناشی از نسبت دادن قطعی امور ظنی و احتمالی است. بگذریم از این که امور ذاتا غیر دینی هم به دین نسبت داده و دائما دائره مقدسات را گسترش می‌دهیم!

موارد فوق چند مثال بود، والّا نویسنده توجه دارد که معضل «به پای اسلام»، به تأملات جدی تر و راه حل های اساسی تر نیاز دارد.

* استاد دروس خارج فقه و اصول حوزه علمیه قم

بانو نرجس خاتون

  حالا بانو نرجس خاتون در دنيا نيست، اما بزرگان به ما گفته‏اند: اگر مشكلى در زندگى شما پيدا شد،

توسلى به ايشان پيدا كنيد، صدقه‏اى براى او بدهيد، نماز و ذكرى براى او بخوانيد، او در عالم برزخ از خدا

بخواهد كه مشكل شما را حل كند، خدا خواسته او را رد نمى‏كند

نه ادب داشتند نه سواد داشتند و نه فهم و شعور

آیت الله محمد سروش محلاتی، در روز اربعین در میان جمعی از جوانان و دانشجویان با ذکر این نکته که شیوه ی حکومت علی و معاویه در تفاوت نگاه و تربیت جامعه بود می گوید: معاویه وقتی قدرت را در دست گرفت شیوه‌ای را بکار برد که باعث شد به راحتی و بدون هیچ مزاحمتی ۴۰ سال راحت حکومت کند. او مردم را طوری تربیت کرد که در امور مختلف جامعه دخالت نکنند و هرچه القا می‌شود بپذیرند و تسلیم باشند.

به اعتقاد این اندیشمند اسلامی، معاویه در شرایطی مردم جامعه اش را بی اطلاع و تسلیم خواست و در جهل تربیت کرد که علی (ع) درد مردمی را داشت که نا آگاهانه هر چه میشنوند را می پذیرند و چشم و گوش بسته به دنبال عده ای به راه میفتند و آنان را در هر فضایی همراهی می کنند.

به گزارش کلمه، این محقق فقه و اصول، با بیان این جمله که ای کاش فرصتی برای محصورین و محبوسین ما هم فراهم می شد تا آزادانه در مجالس عزاداری حاضر شود، تصریح کرد که  ما نیابت می‌کنیم از آن عزیزانی که نمی‌توانند در این مجالس برای حسین ندبه و عزایی بر پا کنند.

متن سخنرانی حجه الاسلام والمسلمین محمد سروش محلاتی به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم

تسلیت به مناسبت اربعین امام حسین و‌ ای کاش در شرایطی که هزاران نفر رو به سوی کربلا دارند، و در شرایطی که میلیون‌ها انسان در این گونه مجالس حضور می‌اورند که بر مولای خود حسین سوگواری کنند و اشک بریزند،‌ ای کاش این فرصت برای عزیزان محبوس و محصور ما هم بود که آزادانه در این مجالس حضور داشته باشند و عزاداری کنند.

و ما امروز نیابت می‌کنیم از آن عزیزانی که نمی‌توانند در این مجالس برای حسین ندبه و عزایی بر پا کنند.

یک جمله از زیارت اربعین را معنا می‌کنیم و دو سوال مطرح می‌کنیم و سعی می‌کنیم که این دو سوال را تو ضیح دهیم.

در زیارت اربعیین می‌خوانیم

وَبَذَلَ مُهْجَتَهُ فیکَ یَسْتَنْقِذَ عِبادَکَ مِنَ الْجَهالَةِ

حسین بذل مهجه کرد

در زبان عربی لغات متفاوتی هست برای لغت خون دم، ثار، مهجه هم به معنای خون است که تفاوت‌هایی با هم دارند که در ماجرای امام حسین کلمه ثار هم یکبار برده لی بیشتر مهجه بکار رفته است.

امام هم در دعوت مردم برای هم راهی از کلمه مهجه استفاده می‌کنن. من بذل فینا مهجه…

هر کس اماده است برای بذل خون خود حرکت کند. اری این راه این گونه است. نیاز یه این امادگی دارد. کسی که امادگی ندارد نیاید

در زیارت عاشورا هم می‌گوییم در حال سجدهاین جمله گفته می‌شود: سلام یر حسین ابن علی و کسانی که بذل مهجهم…

تفاوتی که بین دم و مهجه است این است که ممکن است انسان خون یدهد ولی جان ندهد. مثل همین خونی که الان سازمان خون می‌گیرد. اینگونه است. ایثاری در کار نیست. فدا کاری نیست.

این دم است و مهجه نیست

مهجه در زبان عرب خون قلب است که وقتی تخلیه می‌شود انسان جان می‌دهد این اوج ایثار و از خود گذشتگی است. جانفشانیست که امام حسین هم چین خونی داد هم چین ایثار کرد.

اینکه می‌گویند روز عاشورا به یاد امام خون دهید، این هیچ ریطی به آن خون ندارد. و این یک مغالطه است. نه اینکه کار بدی باشه کار خوبی کرده و اجر و پاداش می‌برد اما ماهیتا ربطی ندارد.

وَبَذَلَ مُهْجَتَهُ فیکَ یَسْتَنْقِذَ عِبادَکَ مِنَ الْجَهالَةِ

استنقاذ، نجات دادن است. کسی که در هلاکت افتاده مشرف به هلاکت هست. این فردی که نیاز به کمک دارد و امام حسین خون داد که بندگان تو را نجات دهد

ازچه؟ چه هلاکتی وجود داشت مگر چه بیچارگی درکار بود؟

جهالت. جهل. از جهالت بود که می‌خواست مردم را نجات دهد.

این جمله سنگین است و دو سوال مطرح است و اول اینکه این جهالت که امام حسین برای نجات از آن جان داد، جهالت در برابر چیست؟ جهل در برابر علم است.

چه چیزی را مردم نمی‌توانستند بدانند یا نمی‌فهمیدند که حسین باید خود را فدای آن می‌کرد؟

این جهل چی بود؟ نسبت به اصول دین بود؟ یعنی حضرت می‌خواست اعتقادات مردم را درست کند؟ مگر دستگاه خلافت کاری با اعتقادات مردم داشت؟

یا جهل مریو ط به فرو ع دین بود؟ مگر دستگاه خلافت کاری با نماز و روزه و حج مردم داشت که امام با فداکاری خود بخاطر آ ن بخواهد جان خود را فدا کند به علاوه برای رفع این جهل نیازی به فداکاری نیست او می‌توانست حوزه درس برپا کند و غیره.. خطبه بخواند سخنرانی کند که مردم اموزه‌های دینی را یاد بگیرند و…

پس این جهل چه بود؟

و سوال دوم اینکه چه نسبتی بین بذل جان و رفع جهل و جود دارد که امام حسین باید جان بدهد تا مردم از جهل نجات پبدا کنند؟ این نشان دهنده این است که همهٔ راه‌های دیگر برای نجات از جهل مسدود شده است و نثار جان کردن آخرین مرحله است. چون اگر می‌شد از روشی ساده‌تر این استنقاذ صورت بگیرد، از راهی کم هزینه‌تر استفاده می‌شد.

چون فرصت و مجال بررسی نیست فضای بحث را روشن‌تر می‌کنم برای شما که اهل فکر و اهل درک و به علاوه اهل درد هستید.

کمیل ابن زیاد می‌گوید یکبار علی دست من را گرفت و از شهر کوفه بیرون برد. در نهج البلاغه این گونه ذکر شده.

شب بود در مسجد کوفه نماز اعشا را خوانده بودیم که پس از نماز علی دستم را گرفت و مرا از شهر بیرون برد در بیابان. خیلی غیر طبیعی و غیر عادیست. شب و تاریکی و دست کمیل را گرفتن. در نقل شیخ مفید این اضافه را دارد که حضرت برای من صحبت‌هایی کردند ولی دست مرا گرفته یودند و بعد از اینکه صحبت‌های حضرت تمام شد دست مرا‌‌ رها کردند. یک التفات، توجه در این حرکت حضرت نهفته است. کمیل که از اصحاب امیرالمومنین است. بعد از انکه بحث تمام شد آهی کشیدند. مکان اتفاق هم کوفه بوده است نه مدینه. یعنی حضرت در اوج قدرت یودند.

بعد از اینکه این اه را کشیدند، حضرت فرمودند: احفظ انی ما اقول لک انچه را که می‌گویم دقت کن و بگیر. یعنی مسئله از نظر امیر المومنین مهم و جدی و بلکه حیاتی است. اینهمه حضرت خطبه خوانده که در نهج البلاغه است.

با این مقدمات حضرت شروع کردند: که مردم ۳ دسته‌اند.

۱. عالم ربانی

۲. متعلم از عالم ربانی. علی سبیل نجاه و در صدد فراگیری از عالم ربانی هستند.

که هیچ کدام از دو گروه را توضیحی ندادند. مثل اینکه این مقدمه است برای گروه سوم. تقسیم بندی متفاوتی می‌توان کرد انسان‌ها را. از نظر مالی یا فقیرند یا غنی. به لحاظ جنسیت مرد هستند یا زن هستند واز لحاظ ایمانی یا با ایمانند یا کافر ولی حضرت علی در اینجا از لحاظ علمی مردم را تقسیم بندی می‌کنند. یا عالم ربانیند یا متعلمند.

حال گروه سوم که حضرت فرمودند این‌ها «همج الرعاع» هستند.

همج الرعاع چیست؟ حضرت کمیل را اوردند بیرون تا این گروه سوم را معرفی کنند. اولا این کلمه را با این بار فرهنگی اجتماعی و سیاسی اولین بار حضرت علی به کار بردند. مراجعه کنید به لغات اصیل عرب تاج العروس، لسان العرب همه این حدیث علی را برای این لغت اوردند. معلوم می‌شود این واژه تا ان زمان با این معنا بکار نرفته بود.

معنی لغوی یعنی این پشه‌ها و مگس‌های که روی سر و صورت گاو گوسفندان به خصوص گاو می‌نشیند و دور سر او می‌چرخند. وقتی حیوان حرکت می‌کند آن‌ها هم با حیوان حرکت می کنند و وقتی می‌ایستد آن‌ها هم می‌ایستند. حالا انواع و اقسامی از این پشه و مگس‌ها هست و مثلا یرخی در زباله‌ها زندگی می‌کنند و بعضی در فضای باز که اسم‌های خاصی دارند.

میان همهٔ این‌ها حضرت علی آن‌ها یی را انتخاب می‌کنند که به دنبال یک کله هستند و اهل اینکه در فضای آزاد پرواز بکنند نیستند اصلا. سر حیوانی باشه و دور سر حیوانی بگردند و صدا کنند. و فقط به دنبال این کلهٔ حیوان هستند و با آن حرکت می‌کنند و با ان توقف می‌کنند.

و این تعبیر حضرت است که این لغت را در فرهنگ سیاسی و اجتماعی آوردند و برای گروه خاصی به کار بردند و گروهی را با این عنوان معرفی کرد.

حال اگر بخواهیم که این را به فارسی هم تبدیل کنیم، که کار بسیار دشواری است اینکه بتوانیم مفاهیم را از عربی به فارسی منتقل کنیم، من در جایی دیدم که آقایی این همج الرعاع را به هر دمبیل در فارسی ترجمه کرده و من معنی آن را نمی‌دانستم. حال به دنبال معنی هردمبیل رفتم و در دهخدا دیدم که نوشته: اصل این لغت ترکی است و صحیح آن هر، دن، بیر که مرکب از سه کلمه است. یعنی هر وقتیکی. یعنی افرادی که هر بار یک جور هستند در هر مناسبتی یک جور و جای دیگر جور دیگر. که الیته ابن معنای دقیقی نیست ولی دور از معنا هم نیست. ولی آن کلمه حضرت خیلی بارمعنای سنگینی دارد.

ویژگی دیگری که حضرت برای گروه سوم که نه عالمند و نه متعلم هستند، این است که اینان به دنبال هر صدایی راه می‌افتند. ناعق از نعق می‌آید که صدای حیوان است. انسان هم صدایی دارد ولی یا صدای حیوان فرق می‌کند نعق صدای انسان نیست. امتیاز انسان به بیان است نه به صدا. یعنی مضمون دارد و محتوا دارد و معنا دارد اما صدا‌های حیوانات برای ما حداقل صداست و معنای آن نمی‌فهمیم.

حضرت فرمودند که اینان به جای انکه به دنبال بیان و محتوا بودن که اگر به دنبال فهم بودن می‌شدند گروه دوم. این‌ها دنبال معنا و مفهوم نیستند. پس اینان به دنبال صدا هستند. حالا این صدا معناش چیست؟ نمی‌دانم. این همه رفتی و آمدی و حرف گوش دادی چه فهمیدی؟؟؟ این سوال مثل آن می‌ماند که بپرسیم این صدای حیوان بعنی چه؟ خوب اگر تو نمی‌فهمی و برای تو معنا و مفهومی ندارد، پس چرا تبعیت می‌کنی. هرکسی سر و صدایی داشته باشد دنبال آن راه می‌افتند.

مشخصهٔ بعدی اینان این است که با هر بادی حرکت می‌کنند. خودشان جهت و تحلیلی ندارند. اوضاع و احوال جامعه چه اقتضا می‌کند. گاهی از آن طرف گاهی از این طرف، گاهی این شعار گاهی آن شعار. استقامتی در کار آن‌ها دیده نمی‌شود.

ادامه دارد کلمات امام در حالیکه همینطور دست کمیل را گرفته‌اند و می‌خواهند گروه سوم را معرفی کنند. که حال وقت نیست اشاره کامل بکنم.

و حال نکته‌ای را که می‌خواهم بیان کنم و تطبیق کنم با ماجرای اربعین. قطعا باید دو موضوع را مورد توجه قرار داد یکی شناخت مردم کوفه و دیگری مردم شام. آن‌هایی که حضور مستقیم پیدا کردند در کربلا در برابر امام حسین که مردم کوفه بودند و آنهایی که در سطح بالاتری در مرکز قدرت در جامعه اسلامی تلقی می‌شدند که در زمان معاویه ابی سفیان، پایگاه خلافت او در شام بود و بعدهم یزید در شام اسقرار داشت. پس شام را هم باید شناخت. واقعا چه طورمی شود که بین علی و معاویه، معاویه را انتخاب کند. و مردم این را انتخاب کرده بودند. مردم بدون زور و تحمیل معاویه را انتخاب می‌کنند. شاهدش هم این است که اینان در جنگ‌های مختلف با علی می‌جنگیدند و در کنار معاویه بودند. این قصه شام باید شناخته شود و علی در نهج البلاغه از مردم شام یک معرفی دارد در نهج البلاغه که اینجا یک جمله‌اش رامی گویم.

یک تربیت خاصی داشت معاویه وقتی که قدرت را در دست گرفت شیوه‌ای را بکار برد که باعث شد به راحتی و بدون هیچ مزاحمتی حکومت کند و آن شیوه این بود که ۴۰ سال راحت حکومت کرد خیلی راحت. مردم را باید طوری تربیت کرد که در امور مختلف جامعه دخالت نکنند و هرچه القا می‌شود بپذیرند و تسلیم باشند این شیوه را معاویه در شام پیاده کرد و خیلی راحت هم با موفقیت به پایان رساند و مردم می‌پذیرفتند.

توصیف حضرت امیر در نهج البلاغه در مورد مردم شام این گونه است که: افرادی از اراذل و بردگانی سفله، پست. روحیهٔ عزت و شرافت و حریت را در آن‌ها از بین برد. و این مردم با فرهنگ ذلت بار آمدند. و برای آن‌ها طبیعی شد.

عبید: برده که حق ندارد سوال کند، باید مطیع باشد. برای او دیگری تصمیم می‌گیرد. باید نگاه کند ببیند آقا چه می‌گوید، هر چه او خواست‌‌ همان است.

حضرت ادامه می‌دهند که این‌ها از نقاط مختلف در شام جمع شده بودند کسانی که متاسفانه نه حظ و بهره‌ای از دانش داشتند و نه از ادب. سه تعبیر را حضرت بکار بردند: تفقهو تعلم و تادب نه ادب داشتند نه سواد داشتند و نه فهم و شعور. همه این‌ها را در جامعه از بین بردند.


وفاى به این عهد،

امام رضا علیه السلام مى فرماید:

هر امامى بر گردن دوستان و پیروانش عهد و پیمانى دارد و وفاى به این عهد، با زیارت قبر آنان ممكن مى‏باشد.

و كسى كه به شوق زیارت آنها و با تصدیق به فضیلت آنها به سوى قبور آنها برود مورد شفاعت ائمه

علیهم السلام در قیامت قرار مى‏ گیرد.

يعنى با زبان مدارا و آشتى با او راه بيايى....

امام صادق عليه السلام فرمود: لقمان حكيم در سفارش‏هاى خويش به فرزندش مى‏گويد:

يا بُنَىَّ! لِيَكُنْ مِمَّا تَتَسَلَّحُ بِهِ عَلَى عَدُوِّكَ وَ تَصْرَعُهُ الْمُماسَحَةُ وَ إِعلانُ الرِّضا عَنْهُ وَ لاتُزاوِلْهُ بِالْمُجانَبَةِ فَيَبْدُوَ لَهُ ما فى‏ نَفْسِكَ فَيَتَأَهَّبَ لَكَ.

فرزندم! از جمله چيزهايى كه بايد در برابر دشمنت به آن مسلّح شوى و در نتيجه او را به خاك افكنى، اين است كه با او به زبان گرم و نرم سخن گويى و وانمود كنى كه از وى خرسند هستى و از او دورى نكنى تا آن چه در درونت مى‏گذرد بر او آشكار شود؛ پس، خودش را در برابر تو آماده سازد.

يعنى با زبان مدارا و آشتى با او راه بيايى، ولى در باطن غضب و نفرت خودت را پنهان نگه دارى، تا دشمن با خيال خام خودش در برابر تو قدرت نمايى كند و سپس در وقت مناسب او را سركوب كنى

کسی که از «گناهِ نکرده» عذرخواهی می کند، آن گناه را بر عهده گرفته است

عذرخواهی غیر اخلاقی!
محمد سروش محلاتی*

عذرخواهی یک «فعل اخلاقی» است، ولی مانند هر رفتار دیگری، در چارچوب خاص «وصف اخلاقی» پیدا می کند و در بیرون آن می تواند غیر اخلاقی یا ضد اخلاقی باشد. چه اینکه «انفاق» نیز یک رفتار اخلاقی است، ولی در شرایطی که به انگیزه ریا کاری انجام شود، و یا موجب سستی و تنبلی گردد و یا از مرز اعتدال خارج شود، غیر اخلاقی است.

چارچوب اخلاقی عذرخواهی با این خطوط مشخص می شود:

1. عذرخواهی، اقدامی در برابر رفتار ناپسند و اقدام مجرمانه است، لذا وقتی که شخص خود را مجرم نمی داند، عذرخواهی بدون معنا و مفهوم است. معمولا کسانی که در موضع قدرت قرار دارند، بسیاری از رفتارهای خلاف توقع خود که از دیگران صادر می شود را جرم می پندارند و اصرار دارند که تمام متهمان، «عذرخواهی» کنند، ولی آیا به نظر عقل و شرع، کسی که خود را گناهکار نمی داند، «مجاز» است که با عذرخواهی کردن، به شکل ضمنی «گناه» را به گردن بگیرد؟ بدون تردید اینگونه عذرخواهی «غیر اخلاقی» است. حضرت علی(ع) فرمود: کسی که از «گناهِ نکرده» عذرخواهی می کند، آن گناه را بر عهده گرفته است!
«من اعتذر من غیر ذنب فقد اوجب علی نفسه الذنب»(غررالحکم)

آقا جمال خوانساری در شرح کلام مولا، می نویسد:
مراد، منع از عذرخواهی هایی است که بعضی از مردم می کنند بی اینکه گناهی کرده باشند و با این کار اثبات «گناهی بر نفس خود» می کنند.(شرح غررالحکم، ج5، ص392)

2. غیراخلاقی تر از عذرخواهی از گناه نکرده، عذرخواهی از «انجام وظیفه» و ادای تکلیف است. این توقع در جایی شکل می گیرد که تلاش می شود «خدمت»، «خیانت» معرفی شود و مقصود از مطالبه عذرخواهی، تخطئه اقدامات پسندیده است.
در چنین شرایطی، فرد مورد اتهام، حتی اگر حاضر باشد از آبروی خود صرف نظر کند، حق عذرخواهی ندارد، زیرا عذرخواهی به مفهوم تخطئه یک راه و «هدف مقدس» است، و چنین کاری غیراخلاقی و بلکه «ضداخلاقی» است. کلام امیرالمؤمنین آن است: از رفتاری که در مسیر اطاعت خدا انجام داده ای، عذرخواهی مکن که آن کار برای تو افتخاری است.

«لا تعتذر من أمر أطعت الله سبحانه فیه فکفی بذلک منقبة»

جمال المحققین در شرح این جمله هم می گوید:
یعنی هر گاه کاری را از برای اطاعت و فرمانبرداری حق تعالی کرده باشی و موافق رضای کسی نباشد، لازم نیست که از برای آن عذر بخواهی، کافی است همین در فضیلت و منقبت تو، و تقصیری نیست که عذری از آن، باید خواست. (شرح غررالحکم، ج6، ص306)

حضرت علی(ع) در برابر زیاده خواهی برخی اصحاب خود که می خواستند به بهانه سوابق خود، بر منابع ثروت و قدرت حاکم شوند و لذا دست به شورش زدند، ایستادگی کرد و به صراحت فرمود: شیوه ام را تغییر نمی-دهم و از گذشته ام عذرخواهی نمی کنم. ما أعتذر ممّا فعلتُ و لا أتبرّأُ ممّا صنعتُ(الارشاد، ج1، ص251)

3. گاه، از عذرخواهی به عنوان یک «اهرم فشار» برای رسیدن به اهداف سیاسی استفاده می شود، در این صورت عذرخواهی فاقد ارزش اخلاقی بوده و اخلاق، مقاومت در برابر آن را پسندیده می شمارد. مثلا وقتی عثمان حکم تبعید ابوذر به ربذه را صادر کرد و مروان را مأمور اجرای آن نمود، امیرالمؤمنین بر خلاف دستور، به مشایعت ابوذر رفت و برادرش عقیل و فرزندان خود را به همراه بُرد. این اقدام حضرت برای حکومت بسیار سنگین و گران بود و عده ای پا در میانی کردند تا حضرت از مروان عذرخواهی کند و کدورت رفع شود. امام(ع) به شدت در برابر این پیشنهاد مقاومت کرد و فرمود: هرگز به نزد مروان نمی روم و از او عذرخواهی نمی کنم: اما مروان فلا آتیه و لا اعتذر منه.(شرح ابن ابی الحدید، ج8، ص255)

معاویه نیز تلاش می کرد که با حیله های مختلف، چهره های انقلابی را وادار به عذرخواهی و گرفتن توبه نامه از گذشته شان کند، مثلا به محمدبن ابی بکر نامه نوشت که تو از معترضان به عثمان بوده ای، ولی محمد با افتخار از مواضع خود دفاع کرد و گفت: هیچگاه از آن عذرخواهی نمی کنم:
«اما بعد فقد آتانی کتابک تذکّر من امر عثمان امرا لا اعتذر الیک منه»(الغارات، ج1، ص183)

4. عذرخواهی در برابر کسی دارای ارزش اخلاقی است که او هم از درک و شعور اخلاقی برخوردار باشد، و الا حتی از سلام کردن به کسی که ادب و احترام را نمی فهمد و در اوج تکبّر قرار دارد، باید خودداری کرد. از این-رو، در برابر کسی که برای دیگران حقی قائل نیست، خود را «حق مطلق» می پندارد، عذرخواهی کردن، اخلاقی نیست. منطق حکیمانی مانند جناب لقمان نیز همین است: از کسی که برای تو حقّی قائل نیست عذرخواهی مکن: لا تعتذر الی من لا یری لک حقا (بحارالانوار، ج13، ص419)

لذا گاه حتی اگر گناه هم وجود دارد، نباید عذرخواهی کرد، زیرا عذرخواهی عواقبی خطرناک تر از خود گناه دارد، چه اینکه امام حسین(ع) فرمود: ربّ ذنب احسن من الاعتذار منه.(نزهةالناظر، ص84)

5. عذرخواهی، ابراز و اظهار پشیمانی درونی است و نشان دهنده ی «تنبّه» شخص و توجه او به خطایش می باشد، و به همین دلیل، دارای ارزش اخلاقی است. ولی آیا «مطالبه ی عذر» و «درخواست عذرخواهی» هم اخلاقی است؟ اخلاق می گوید خود را در موضع حق دیدن و طرف مقابل را در موضع باطل دیدن، خود را منزّه دانستن و طرف مقابل را خطاکار دانستن، خود را طلب کار پنداشتن و دیگران را بدهکار پنداشتن، غیر اخلاقی است. از نظر اخلاق، قرض دادن یسندیده، و طلب قرض ناپسند، سلام کردن پسندیده و توقع سلام داشتن، ناپسند است و... .

بر این اساس، کسی که با انگیزه پاک درونی عذرخواهی می کند، کاری پسندیده انجام داده است، ولی کسی که طلبکارانه از دیگران عذرخواهی «مطالبه» می کند، و آنها را بدهکار می داند، کاری ناپسند انجام می دهد. از این رو، روایات فراوانی تحت این عنوان داریم که عذر را بپذیرید. (الحث علی قبول عذر من اعتذر) ولی تحت این عنوان که «از دیگران عذر بخواهید» تاکنون هیچ روایتی نیافته ایم.

از سوی دیگر، در حالی که امیرالمؤمنین در دوران حکومت پنج ساله خود مورد ظلم و جفای شورشیان مسلح قرار گرفت و با آنها جنگهای متعدد داشت، ولی آیا مورخان و محدثان می توانند نمونه هایی نشان دهند که آن حضرت از طاغیان درخواست عذرخواهی نموده و یا تقاضای نوشتن توبه نامه کرده باشد؟

6. در جرائم سیاسی که جنبه عمومی دارد، توقع عذرخواهی در شرایطی معقول و منطقی است که فضای مناسب برای مطرح شدن مسأله و نقد و اظهار نظر آزادانه از سوی متهمان درباره آن وجود داشته باشد، و الّا عذرخواهی درباره گناهی که هزاران امّا و اگر درباره آن وجود دارد و احتمال حقایق پنهان در آن منتفی نیست و لبهای بسیاری برای سخن گفتن درباره آن دوخته شده است، از نظر اخلاقی غیر موجّه است. به تعبیر دیگر در مخاصمات تا وقتی که «بررسی عادلانه» توسط «داوران بی طرف» انجام نگرفته، و متهمان از «حقّ دفاع» برخوردار نشده اند، نمی توان از عذرخواهی سخن گفت. زیرا چه بسا با برگزاری اینگونه داوری، جای مدّعی و متّهم تغییر کرده و لازم باشد مدّعی از متّهم عذرخواهی کند.

امیرالمؤمنین در زمان عثمان «معترض» بود، ولی برخی حضرت را به «بغی» و شورش متهم می کردند، امام(ع)، ضمن ردّ این اتهام، حاضر به عذرخواهی نبود، ونسبت به «اعتراض» هم هرچند آن را قبول داشت، اما آن را گناه نمی دانست تا عذرخواهی کند:
فامّا البغی فمعاذ الله ان یکون، و اما الکراهیة لهم فوالله ما أعتذر الی الناس من ذلک. (الطرائف، ج2، ص423)

7. عذرخواهی، امری است که باید ریشه «وجدانی» و درونی داشته باشد و تا شخص وجدانا به جرم خود پی نبرده باشد، جایی برای عذرخواهی نیست، از این رو حتی اگر کسی در محکمه صالحه محکوم شود و ادلّه کافی برای اثبات جرم او وجود داشته باشد، باز هم نمی توان او را مکلّف به عذرخواهی دانست و یا او را الزام به عذرخواهی کرد، زیرا چه بسا او واقعا خود را گناهکار ندانسته و ادلّه از نظر او مخدوش باشد.
چنین فردی را طبق قانون می توان مجازات کرد، ولی اخلاقا نمی توان او را مجبور به عذرخواهی کرد. از نظر فقه نیز مسلّم و قطعی است که «حکم حاکم» واقعیت ها را تغییر نمی دهد، لذا کسی که مظلوم است، هرچند حکم به ظالم بودن او شود، در واقع هیچ چیز عوض نمی شود، و حاکم حتی اگر به دلیل استناد به ادله کافی و معتبر، او را محکوم کند، ولی نمی تواند او را وادار به توبه نامه نویسی نماید. و به همین دلیل است که متهم را در صورت اثبات جرم، حتی می توان اعدام کرد، ولی نمی توان او را به «اندک عذرخواهی» واداشت.

اخلاق و فقه این است، ما چه می کنیم؟!

عناصر و ویژگی های پدر و مادر چه تاثیری بر نطفه و فرزندان دارد؟

پاسخ:تمامى عناصر و حوادثى كه بر پدر و مادر وارد مى‏آيد بر نطفه تأثير دارد و عوارض، خصوصيات، مقدمات و مبادى آن خود را به نطفه انتقال مى‏دهد و خود را در آينده‏ى فرزند و در سنين بزرگسالى نشان مى‏دهد و در چگونگى تصميم‏گيرى‏ها و عملكرد فرد نقش اساسى دارد. نطفه اگر از لقمه‏ى حرام، زنا، و یا ترك «بسم اللّه‏» و يا انعقاد آن در هنگام حيض باشد، خون به بار مى‏آورد و فرزند، حس خون‏ريزى را در خود به‏خوبى مى‏يابد و آن را جست‏وجو مى‏كند. افراد آدم‏كش به طور كلى اين‏گونه مفاسد را از نطفه به ارث برده‏اند و چنين حسى را از آن‏جا همراه خود دارند. آرزوهاى نفسانى در افراد مختلف است. ممكن است فردى در مسأله‏اى هيچ ارتكاب جرمى نداشته باشد؛ در حالى كه در جهت‏هاى ديگر آلوده باشد يا در جهتى قدرت كنترل خود را داشته باشد و در جهت‏هاى مختلف ديگر داراى چنين قدرتى نباشد. اعتبار گرچه در خُلق است ولى بايد بر حق تعالى اتكاى كامل داشت و جز او را ترك كرد.

: انسان کامل چه ویژگی هایی دارد؟

پاسخ: «كامل» كسى است كه مظهر گوياى حضرت حق باشد و چهره‏اى زيبا از حضرات اسما و صفات بارى را با خود داشته باشد و به تمام صفات جمال و جلال واصل شده باشد و عبادت، جنگ، تجارت، اعتكاف، ذكر، دعا، تبليغ، رحم، كافركشى و كفرستيزى را با هم داشته باشد. كسى كه اهل باطن است و با ظواهر بيگانه يا ناآشناست و كسى كه چنان دل به غيب بسته كه از امور عادى مانده است و كسى كه تنها سر بر آسمان دارد و پيش پاى خود را نمى‏بيند، هرگز نمى‏تواند داراى مقامات جمعى باشد. مقامات جمعى را كسانى دارند كه در تمام جهات، خير وجودى دارند و بدى‏ها را به خوبى مى‏شناسند و تمامى حقايق زشت و زيبا را در موقعيت واقعى آن‏ها قرار مى‏دهند و با آن‏ها برخورد مناسب دارند. حضرات انبيا و ائمه‏ى هدى عليهم‏السلام در رأس سلسله‏ى مقامات كاملان قرار دارند و با نسبتى دقيق، حفظ مراتب و مقام جمعى تحقق مى‏يابد و در اين امر نيز بحث چندانى در رد يا پذيرش وجود ندارد.

: دست یابی به تغذیه ی گوارا چگونه ممکن است؟

پاسخ: يكى از آيات شيرين قرآن كريم كه درباره‏ى تغذيه رهنمون مى‏دهد و در مهندسى تغذيه بايد به آن توجه داشت آيه‏ى زير است كه مقدار و كيفيت خوراك را با ميزان كار روزانه هماهنگ مى‏سازد. اين كريمه مى‏فرمايد: «كُلُوا وَاشْرَبُوا هَنِيئا بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ». بهره بردن از لذت خوراكى‏ها و آشاميدنى‏ها در صورتى مفيد و نيز گواراست كه در برابر كار و تلاش باشد وگرنه جز تلخ‏كامى و بيمارى جسمى يا روانى نخواهد داشت. گوارايى غذاها به تجربه نيز قابل دست‏يابى است. كارگرى كه شبانه‏روز زحمت مى‏كشد يا عالمى كه شبانه‏روز تحقيق و نگارش دارد، با خوردن نان و پنير چنان لذتى مى‏برد كه هيچ گاه انسان بى‏كار و بى‏عار از خوردن كباب نمى‏تواند چنين لذت و گوارايى را حس نمايد. بدن اين فرد با تخليه‏ى انرژى، چنان تازه و باطراوت است كه براى تأمين انرژى، غذا را با ولع و توان تمام به كام خود مى‏كشد به عكس بدن بى‏كارى كه از انرژى‏هاى متراكم و چربى به انبار ضايعاتى تبديل گشته است. به لحاظ معنوى نيز خوردن از مالى كه با كار خود فراهم آمده گواراست و مال حرام ديگران، جز وبال و مبال نيست.

هستى بى ‏نهايت

عالم نه ابتدا دارد و نه پايان و انتها. قيامت نيز آخر عالم نيست و جهنم و بهشت نه تكرار دارد و نه پايان انسان است. آدمى بى‏نهايت لايه دارد كه در هر عالمى لايه‏هايى از وى باز مى‏شود و تا خدا خدايى مى‏كند، پديده‏هاى هستى نيز بندگى او را دارند.

۳۲۶

سلام بر خدا

انسان وقتى از خواب بيدار مى‏شود نبايد به ناگاه از رخت‏خواب بجهد، بلكه نخست به خدا و رسول سلام دهد، سپس دست و پاى خويش را كمى تكان دهد و آن‏ها را از حالت سفتى و كرختى در آورد و قدرى بدن خويش را نرم كند تا سيستم نرم‏افزارى وى راه‏اندازى شود و سپس وضو بگيرد و بعد به دست‏شويى و مستراح رود، وگرنه جهيدن به محض بيدار شدن ناراحتى‏هاى مفصلى و استخوانى را در پى دارد و در درازمدت اثر نامطلوبى بر بدن مى‏گذارد. حيوانات و پرنده‏ها هم اين چنين هستند و ابتدا بدن خويش را با حركات كششى آماده مى‏كنند، دهان خويش را با يك خميازه نرم مى‏كنند و سپس به راه مى‏افتند.

۳۲۷

خاك و آتش

خاك، چينشى لطيف، نرم و افتاده دارد و انسان نيز وارث همين صفات است. آتش چينشى طغيان‏گر فرارونده دارد و ابليس و شياطين نيز با توجه به همين ويژگى است كه به غرور آلوده‏ اند.

۳۲۸

ابليس

ابليس نام يكى از اجنه و يكى از شياطين است كه بر آدم سجده نكرد و خداوند او را از درگاه خويش راند. ابليس همواره نخستين گناهان عمده و بزرگ را انجام داده است. او نخستين كسى است كه قياس نمود و استكبار ورزيد، اولين كسى است كه با خليفه‏ى اول بيعت كرد و اولين كسى است كه شراب خورد و لواط نمود. اما شيطان اسمى عام است كه هم بر جنيان و هم بر انسان‏هاى نيرنگ‏باز اطلاق مى‏شود. شياطين جنى زايش دارند. از بهترين زايشگاه‏هاى شياطين جنى درون كفار و منافقان است. گاه برخى از مؤمنان سست اراده نيز ميزبان شياطين مى‏باشند. خاطرنشان مى‏شود شياطين در انسانى مى‏توانند رسوخ و نفوذ داشته باشند كه زمينه و پيشينه براى پذيرش آنان داشته باشد. همانند سيبى كه ضربه مى‏بيند و به سبب اين ضربه دچار لك و خرابى مى‏شود.

۳۲۹

قدرت جن

اجنه قدرت بدنى برترى نسبت به آدميان دارند و يك جن قوى توان بدنى بيش از دويست انسان را مى‏تواند داشته باشد ولى به لحاظ علمى، قدرت انسان بيش‏تر است. بشر در آينده به چنان رشد علمى دست مى‏يابد كه مى‏تواند به طور عادى با جن ارتباط برقرار نمايد و با او معاشرت، دوستى و حتى ازدواج داشته باشد؛ همان‏طور كه امروزه رؤيت و استفاده از ريزاندامگانى مانند انواع ميكروب‏ها اعم از ويروس‏ها و باكترى‏ها براى بشر عادى شده است. در آينده، جنيان و انسان‏ها به هم نزديك مى‏شوند و ارتباط آنان بسيار گسترده مى‏گردد و از يك‏ديگر بهره مى‏برند و با هم زندگى مى‏كنند.

۳۳٠

تأثير پذيرى باطن

تمامى كردار و رفتار آدمى اعم از آن‏چه مى‏شنود، آن‏چه مى‏بيند، آن‏چه مى‏خورد و با آن‏كه مؤانست و حشر و نشر دارد و با او زندگى مى‏كند و يا با وسايلى كه فراهم مى‏آورد، يا بر صفاى باطن آدمى مى‏افزايد و يا خباثت و آلودگى او را سبب مى‏شود، پس انسان ببيند و بيانديشد كه چه مى‏خورد، چه مى‏شنود و چه مى‏بيند و با چه و با كه همنفس است و چه وسايلى فراهم مى‏آورد. البته همه‏ى هستى در انسان و روح او به صورت مشاعى نقش دارد اما او نسبت به كردار و رفتار خود توان مقاومت و انتخاب را داراست.