منابع مقاله:
کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد سوم
نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان
1- نصرت و يارى پيامبر در تمام مواطن.
2- شتاب به ايمان آوردن.
3- پيشى گرفتن در قبول دعوت.
4- قبول رسالت در كنار برهان.
5- مفارقت از زن و فرزند براى اعلاى كلمه حق: «هجرت».
6- جنگ با اقوام نزديك و دور محض تثبيت نبوّت.
نشانههاى اصحاب حقيقى رسول خدا صلى الله عليه و آله در قرآن و روايات
«فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُوْلئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» «1»
پس كسانى كه به او ايمان آوردند و او را [در برابر
دشمنان] حمايت كردند و ياريش دادند و از نورى كه بر او نازل شده پيروى
نمودند، فقط آنان رستگارانند.
وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ
وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللّهُ
عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا
الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدَاً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» «2»
پيشگامان نخستين از مهاجران و انصار و كسانى كه به نيكى
و درستى از آنان پيروى كردند، خدا از ايشان خشنود است و آنان هم از خدا
راضى هستند؛ براى ايشان بهشتهايى آماده كرده كه از زيرِ [درختانِ] آن
نهرها جارى است، در آنجا براى ابد جاودانهاند؛ اين است كاميابى بزرگ.
پيشگامان در اسلام و هجرت
در آيه فوق اشاره به گروههاى مختلف از مسلمانان راستين شده،
نخست: آنان كه پيشگامان در اسلام و هجرت بودهاند: وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ».
دوّم: آنها كه پيشگام در نصرت و يارى پيامبر و ياران مهاجرش بودند:
وَالْأَنْصَارِ».
سوّم: آنها كه بعد از اين دو گروه آمدند و از برنامههاى آنها پيروى كردند و با انجام اعمال نيك و قبول اسلام و هجرت و نصرت آيين حق به آنها پيوستند.
پس از ذكر اين گروه سه گانه مىفرمايد: هم خداوند از آنها راضى است و هم آنها از خدا راضى شدهاند.
رضايت خدا از آنها به خاطر ايمان و اعمال صالحى است كه
انجام دادهاند، و خشنودى آنان از خدا به خاطر پاداشهاى گوناگون و فوق
العاده و پراهميّت است كه به آنان ارزانى داشته.
خداوند براى آنها باغهايى از بهشت فراهم ساخته كه از
زير درختانش نهرها جريان دارند. از امتيازات اين نعمت آن است كه جاودانى
است و همواره در آن خواهند ماند، و مجموع اين مواهب معنوى و مادى براى آنها
پيروزى بزرگى است.
نخستين مسلمان
در اين جا بيشتر مفسّران به تناسب بحث آيه فوق اين
سؤال را مطرح كردهاند كه نخستين كسى كه اسلام آورد و اين افتخار بزرگ در
تاريخ به نام او ثبت شد چه كسى است؟
در پاسخ اين سؤال همه متّفقاً گفتهاند: نخستين كسى كه
از زنان مسلمان شد خديجه همسر وفادار و فداكار پيامبر بود. و اما از مردان،
همه دانشمندان و مفسّران شيعه به اتّفاق گروه عظيمى از علماى اهل سنّت على
عليه السلام را نخستين كسى از مردان مىدانند كه دعوت رسول الهى را اجابت
كرد.
شهرت اين حقيقت در ميان دانشمندان اهل سنّت به حدّى است كه جمعى از آنان ادّعاى اجماع و اتّفاق بر آن كردهاند.
نخستين مسلمان در نزد اهل سنّت
حاكم نيشابورى در «مستدرك» مىگويد:
لا أعْلَمُ خِلافاً بَيْنَ أصْحابِ التَّواريخِ أنَّ عَلِىَّ بْنَ أبى طالِبٍ رَضِىَ اللّهُ عَنْهُ أوَّلُهُمْ إسْلاماً، وَإنَّمَا اخْتَلَفُوا فى بُلُوغِهِ. «3»
هيچ مخالفتى در ميان تاريخ نويسان در اين مسأله وجود
ندارد كه علىّ بن ابىطالب نخستين كسى است كه اسلام آورده، تنها در بلوغ او
به هنگام پذيرش اسلام اختلاف دارند.
ابن عبدالبرّ در «استيعاب» مىنويسد:
اتَّفَقُوا عَلى أنَّ خَديجَةَ أوَّلُ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَصَدَّقَهُ فيما جاءَ بِهِ، ثُمَّ عَلِىٌّ بَعْدَها. «4»
در اين مسأله اتّفاق است كه خديجه نخستين كسى بود كه
ايمان به خدا و پيامبر آورد و او را در آنچه آورده بود تصديق كرد، سپس على
بعد از او همين كار را انجام داد.
ابوجعفر اسكافى معتزلى مىنويسد:
قَدْ رَوَى النَّاسُ كافَّةً افْتِخارَ عَلِىٍّ بِالسَّبْقِ إلَى الْإسْلامِ. «5»
عموم مردم نقل كردهاند كه افتخار سبقت در اسلام مخصوص علىّ بن ابى طالب است.
روايات فراوانى از پيامبر صلى الله عليه و آله و نيز از خود على عليه السلام و صحابه در اين باره نقل شده كه به حدّ تواتر مىرسد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
أوَّلُكُمْ وارِداً عَلَى الْحَوْضِ أوَّلُكُمْ إسْلاماً: عَلِىُّ بنُ أبى طالبٍ. «6»
نخستين كس از شما كه بر حوض كوثر وارد مىشود كسى است كه پيش از همه شما اسلام آورده و او علىّ بن ابى طالب است.
گروهى از دانشمندان اهل سنّت به نقل «الغدير» از پيامبر نقل كردهاند كه آن حضرت دست على را گرفت و فرمود:
إنَّ هذا أوَّلُ مَنْ آمَنَ بى، وَهُوَ أوَّلُ مَنْ يُصافِحُنى، وَهُوَ الصِّدّيقُ الْأكْبَرُ. «7»
اين مرد نخستين كسى است كه به من ايمان آورده؛ اين مرد نخستين كسى است كه با من (در قيامت) مصافحه مىكند، و اين مرد صدّيق بزرگ است.
و نيز آن حضرت طبق نقل «حلية الأولياء» «8» فرمود:
يا عَلِىُّ لَكَ سَبْعُ خِصالٍ لايُحاجُّكَ فيهِنَّ
أحَدٌ يَوْمَ القيامَة: أنْتَ أوَّلُ الْمؤمنينَ بِاللّهِ إيماناً،
وَأوْفاهُمْ بِعَهْدِ اللّهِ، وَأقوَمُهُمْ بِأمْرِ اللّه ...
ياعلى، هفت امتياز دارى كه احدى در قيامت نمىتواند
درباره آنها با تو گفتگو كند: تو نخستين كسى هستى كه به خدا ايمان آوردى، و
از همه نسبت به پيمانهاى الهى باوفاترى، و در اطاعت فرمان حق پابرجاترى
...
در اين زمينه روايات زيادى در كتب مختلف تاريخ و تفسير و حديث آمده كه قسمت عمدهاى از آنها را «الغدير» «9» نقل كردهاند.
جالب اين كه گروهى كه نتوانستهاند سبقت على عليه
السلام را در ايمان و اسلام انكار كنند، به عللى كه ناگفته پيداست كوشش
دارند آن را به نحو ديگرى انكار يا كم اهميّت جلوه دهند، و بعضى ديگر كوشش
دارند كه بجاى آن ابوبكر را بگذارند كه او اوّلين مسلمان است!
گاهى مىگويند: على عليه السلام در آن هنگام ده ساله
بود و طبعاً نابالغ، بنابراين اسلام او به عنوان اسلام يك كودك تأثيرى در
قوّت و قدرت جبهه مسلمين در برابر دشمن نداشت.
اين سخن را فخر رازى در تفسيرش ذيل آيه فوق آورده است. و
اين به راستى عجيب است و ندر واقع ايرادى است بر شخص پيامبر صلى الله عليه
و آله؛ زيرا مىدانيم هنگامى كه در يوم الدار پيامبر صلى الله عليه و آله
اسلام را به عشيره و طايفه خود عرضه داشت هيچ كس آن را نپذيرفت جز على كه
برخاست و اعلام اسلام نمود، پيامبر اسلامش را پذيرفت و حتى اعلام كرد كه تو
برادر و وصى و خليفه منى.
و اين حديث كه گروهى از حافظان حديث از شيعه و سنّى در
كتب صِحاح و مسانيد و همچنين گروهى از مورّخان اسلام نقل كرده و بر آن تكيه
نمودهاند، نشان مىدهد كه نه تنها پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله على
را در آن سنّ و سال كم پذيرفت، بلكه او را به عنوان برادر و وصى و جانشين
خود معرّفى نمود.
و گاهى به اين تعبير كه خديجه نخستين مسلمان از زنان و
ابوبكر نخستين مسلمان از مردان و على نخستين مسلمان از كودكان بود
خواستهاند از اهميّت آن بكاهند.
اين تعبير را مفسّر معروف و متعصّب، نويسنده «المنار»
ذيل آيه مورد بحث ذكر كرده است. در حالى كه اوّلًا همان گونه كه گفتيم كمى
سنّ على عليه السلام در آن روز به هيچ وجه از اهميّت موضوع نمىكاهد، به
خصوص اين كه قرآن درباره حضرت يحيى صريحاً مىگويد:
وَآتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً» «10»
و به او در حالى كه كودك بود، حكمت داديم.
و درباره عيسى عليه السلام نيز مىخوانيم كه در حال كودكى به سخن آمد و به آنها كه درباره او گرفتار شك و ترديد بودند گفت:
إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيّاً» «11»
نوزاد [از ميان گهواره] گفت: بىترديد من بنده خدايم، به من كتاب عطا كرده و مرا پيامبر قرار داده است.
هنگامى كه اين گونه آيات را با حديثى كه از پيامبر صلى
الله عليه و آله در بالا نقل كرديم كه او على را وصى و خليفه و جانشين خود
قرار داد، ضميمه كنيم روشن مىشود كه سخن «المنار» گفتار تعصّبآميزى بيش
نيست.
ابن ابى الحديد از دانشمند معروف ابوجعفر اسكافى معتزلى نقل مىكند:
اين كه بعضى مىگويند ابوبكر سبقت در اسلام داشته اگر
صحيح باشد چرا خودش در هيچ مورد به اين موضوع بر فضيلت خود استدلال نكرده
است و نه هيچ يك از هواداران او از صحابه چنين ادّعائى را كردهاند؟ «12»
در هر صورت سبقت در اسلام و پابرجائى در آن تا آخر عمر از خصوصيّات صحابه
واقعى رسول خداست و در اين زمينه خديجه و على عليه السلام گوى سبقت را از
ديگران ربودند.
بحثى مجدّد در عدالت صحابه
به خاطر اين كه دانشمندان اهل سنّت بر پايه اين آيه
شريفه معتقدند كه همه ياران پيامبر پاك و درستكار و صالح و شايسته و اهل
بهشتند، و اين آيه را دليل قاطعى بر ادّعاى خود گرفتهاند بار ديگر چون
صفحات گذشته اين موضوع مهم را كه سرچشمه دگرگونىهاى زيادى در مسائل اسلامى مىشود با نظر عقل و انصاف و وجدان تماشا مىكنيم.
بسيارى از مفسّران اهل سنّت اين حديث را ذيل آيه فوق نقل كردهاند كه حميد بن زياد مىگويد:
نزد محمّد بن كعب قُرَظى رفتم و به او گفتم درباره اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله چه مىگويى؟ گفت:
جَميعُ أصْحابِ رَسُولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فِى الْجَنَّةِ، مُحْسِنُهُمْ وَمُسيئُهُمْ.
همه ياران پيامبر صلى الله عليه و آله در بهشتند اعم از نيكوكار و بدكار و گنهكار.
گفتم: اين سخن را از كجا مىگويى؟ گفت: اين آيه را بخوان:
وَ السبِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهجِرِينَ
وَالْأَنصَارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسنٍ رَّضِىَ اللَّهُ
عَنْهُمْ وَ رَضُواْ عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنتٍ تَجْرِى تَحْتَهَا
الْأَنْهرُ خلِدِينَ فِيهَآ أَبَدًا ذَ لِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» «13»
پيشگامان نخستين از مهاجران و انصار و كسانى كه به نيكى
و درستى از آنان پيروى كردند، خدا از ايشان خشنود است و آنان هم از خدا
راضى هستند؛ براى ايشان بهشتهايى آماده كرده كه از زيرِ [درختانِ] آن
نهرها جارى است، در آنجا براى ابد جاودانهاند؛ اين است كاميابى بزرگ.
سپس گفت: اما درباره تابعين شرطى قائل شده و آن اين است
كه آنها بايد تنها در كارهاى نيك از صحابه پيروى كنند. (فقط در اين صورت
اهل نجاتند و امّا صحابه چنين قيد و شرطى را ندارند.)
ردّ عدالت كل صحابه
ولى اين ادّعا به دلايل زيادى مردود و غير قابل قبول است؛ زيرا:
اوّلًا: حكم مزبور در آيه فوق شامل تابعين هم مىشود، و
منظور از تابعان تمام كسانى هستند كه از روش مهاجران و انصار نخستين و
برنامههاى آنها پيروى مىكنند، بنابراين بايد تمام امّت بدون استثنا اهل
نجات باشند!
و امّا اين كه در حديث محمّد بن كعب از اين موضوع جواب
داده شده كه خداوند در تابعين قيد احسان را ذكر كرده، يعنى از برنامه نيك و
روش صحيح صحابه پيروى كنند نه از گناهانشان، اين سخن از عجيبترين
بحثهاست. چرا كه مفهومش اضافه فرع بر اصل است. جايى كه شرط نجات تابعان و
پيروان صحابه اين باشد كه در اعمال صالح از آنها پيروى كنند، به طريق اولى
بايد اين شرط در خود صحابه بوده باشد.
و به تعبير ديگر، خداوند در آيه فوق مىگويد: رضايت و
خشنودى او شامل حال همه مهاجران و انصار نخستين كه داراى برنامه صحيحى
بودند و همه پيروان آنهاست، نه اين كه مىخواهد مهاجران و انصار را چه خوب
باشند و چه بد مشمول رضايت خود قرار دهد، امّا تابعان را با قيد و شرط
خاصّى بپذيرد.
ثانياً: اين موضوع با دليل عقل به هيچ وجه سازگار نيست؛
زيرا عقل هيچ گونه امتيازى براى ياران پيامبر بر ديگران قائل نمىباشد. چه
تفاوتى ميان ابوجهلها و كسانى است كه نخست ايمان آوردند سپس از آيين حق
منحرف شدند؟
و چرا كسانى كه سالها و قرنها بعد از پيامبر صلى الله
عليه و آله قدم به اين جهان گذاردند و فداكارىها و جانبازىهاى آنها در
راه اسلام كمتر از ياران نخستين پيامبر صلى الله عليه و آله نبود، بلكه اين
امتياز را داشتند كه پيامبر را ناديده شناختند و به او ايمان آوردند،
مشمول اين رحمت و رضايت الهى نباشند.
قرآنى كه مىگويد:
إنَّ أكْرَمَكُمْ عِنْدَاللّهِ أتْقاكُمْ» «41»
بىترديد گرامىترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست.
چگونه اين تبعيض غير منطقى را مىپسندد؟
قرآنى كه در آيات مختلفش به ظالمان و فاسقان لعن مىكند
و آنها را مستوجب عذاب الهى مىشمرد، چگونه اين «مصونيّت غيرمنطقى صحابه»
را در برابر كيفر الهى مىپسندد؟ آيا اين گونه لعنها و تهديدهاى قرآن قابل
استثناست و گروه خاصّى از آن خارجند؟ براى چه و چرا؟
از همه گذشته آيا چنين حكمى به منزله چراغ سبز دادن به صحابه نسبت به هر گونه گناه و جنايت محسوب نمىشود؟
ثالثاً: اين حكم با متون تاريخ اسلامى به هيچ وجه
سازگار نيست؛ زيرا بسيار كسان بودند كه روزى در رديف مهاجران و انصار بودند
و سپس از راه خود منحرف شدند و مورد خشم و غضب پيامبر صلى الله عليه و آله
كه توأم با خشم و غضب خداست قرار گرفتند. آيا در آيات قرآن داستان ثعلبة
بن حاطب انصارى را نخوانديم كه چگونه منحرف گرديد و مغضوب پيامبر صلى الله
عليه و آله شد.
روشنتر بگوييم: اگر منظور آنها اين است كه صحابه
پيامبر عموماً مرتكب هيچ گناهى نشدند و معصوم و پاك از هر معصيتى بودند اين
از قبيل انكار بديهيّات است.
و اگر منظور آن است كه آنها گناه كردند و اعمال خلافى
انجام دادند باز هم خدا از آنها راضى است، مفهومش اين است كه خدا رضايت به
گناه داده است.
چه كسى مىتواند طلحه و زبير كه در آغاز از ياران خاصّ
پيامبر بودند و همچنين عايشه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله را از خون
هفده هزار نفر مردم مسلمانى كه خونشان در ميدان جنگ جمل ريخته شد تبرئه كند؟ آيا خدا به اين خونريزىها راضى بود؟
آيا مخالفت با على عليه السلام خليفه پيامبر كه اگر
فرضاً خلافتِ منصوص او را نپذيريم حدّاقل با اجماع امّت برگزيده شده بود، و
شمشير كشيدن به روى او و ياران وفادارش چيزى است كه خدا از آن خشنود و
راضى باشد؟
حقيقت اين است كه طرفداران فرضيّه «تنزيه صحابه» با
اصرار و پافشارى روى اين مطلب، چهره پاك اسلام را كه همهجا ميزان شخصيّت
اشخاص را ايمان و عمل صالح قرار مىدهد زشت و بدون منظر ساختهاند.
آخرين سخن اين كه: رضايت و خشنودى خدا كه در آيه فوق
است روى يك عنوان كلّى قرار گرفته و آن هجرت و نصرت و ايمان و عمل صالح
است. تمام صحابه و تابعان مادام كه تحت اين عناوين قرار داشتند مورد رضاى
خدا بودند، و آن روز كه از تحت اين عناوين خارج شدند از تحت رضايت خدا نيز
خارج گشتند.
از آنچه بازگو شد به خوبى روشن مىشود كه گفتار مفسّر دانشمند امّا متعصّب، يعنى نويسنده «المنار»
كه در اين جا شيعه را به خاطر عدم اعتقاد به پاكى و درستى همه صحابه، مورد
سرزنش و حمله قرار مىدهد كمترين ارزشى ندارد. شيعه گناهى نكرده، جز اين
كه حكم عقل و شهادت تاريخ و گواهى قرآن را در اين جا پذيرفته و به امتيازات
واهى و نادرست متعصّبان گوش فرا نداده است.» «15»
جنايتهاى معاويه
علماى مكتب خلفا معاوية بن ابى سفيان را كاتب وحى و صحابى رسول خدا صلى الله عليه و آله مىدانند و به قول فخر رازى و صاحب تفسير «المنار»
در ذيل آيه قبل و حديث حميد بن زياد، عادل و مجتهد و مورد وثوق و اهل نجات
و رضايت حق مىدانند، در حالى كه كتب سنّى و شيعه گوشهاى از اعمال معاويه
را به شرح زير بازگو كردهاند:
1- جنگ با اميرالمؤمنين عليه السلام در صفّين و كشتن
بيش از پنجاه هزار نفر از مسلمانان و به خصوص عمّار ياسر كه پيامبر در حقّ
او فرمود: عمّار با حقّ است و حق با عمّار، و او را گروه باغى و ستمگر به
قتل مىرسانند. «16» 2- جنگ با سبط اكبر، حضرت مجتبى عليه السلام.
3- تخلّف از عهد و پيمان و قراردادى كه با امام حسن عليه السلام بسته بود.
4- دسيسه چينى براى قتل حضرت مجتبى عليه السلام به توسط دختر اشعث بن قيس.
5- خوشحالى شديد معاويه از كشته شدن حضرت مجتبى عليه السلام.
6- فرستادن بُسْر بن أرْطاة بعد از داستان تحكيم به
شهرهاى تحت فرمان اميرالمؤمنين عليه السلام براى كشتن مرد و زن و كودك به
جرم تشيّع و غارت اموال مردم و خراب كردن شهرها.
7- فرستادن ضحّاك بن قيس فهرى به مناطق مؤمن نشين ودستور به او جهت كشتار مردم و خرابى و غارت.
8- فرستادن عبداللّه بن مسعده به باديهها و مكّه و مدينه جهت وادار كردن مردم به تسليم در برابر حكومت و كشتن آنان در صورت امتناع.
9- مسلّط كردن زياد بن أبيه بر مردم بىگناه و جنايات بىشمار او بر مردم با تكيه بر قدرت معاويه.
10- كشتن حُجْر بن عدى و ياران وفادارش به جرم ايمان و عشق به على بن ابى طالب عليه السلام.
11- محاصره كردن عَمْرو بن حَمِق خُزاعى و جدا كردن سر او از بدن بعد از مرگ.
12- كشتن صَيْفى بن فَسيل به جرم محبّت على عليه السلام.
13- كشتن مسلم بن زيمر و عبداللّه بن نجى به جرم عشق به اسلام و امير المؤمنين عليه السلام.
14- كشتن مالك بن اشتر نخعى كه در امّت اسلام در كرامت و ايمان و شخصيت كم نظير بود.
15- كشتن محمّد بن أبى بكر به شديدترين وجه و سوزاندن جسد آن شهيد به جرم عشق به على عليه السلام.
16- مسلّط كردن عمروعاص ستمكار بر مردم مصر.
17- هتك حرمات حق.
18- هتك حرمت مردم.
19- تشكيل سلطنت و شاهنشاهى خلاف قواعد اسلام.
20- آزردن صحابه و تابعين.
21- آزار همه جانبه به اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله.
22- تطهير زناكاران و زنازادگان بر خلاف قرآن.
23- خريد و فروش شراب ونوشيدن آن.
24- اشاعه فحشا در بلاد اسلامى.
25- حلال دانستن ربا و خوردن آن.
26- تمام خواندن نماز در سفر.
27- بدعت در امر اذان.
28- جمع بين دو خواهر در ازدواج.
29- تغيير ديات اسلامى.
30- قرار دادن خطبه نماز عيد فطر و قربان قبل از نماز.
31- ترك حدود و سنّت رسول حق.
32- نقض حكم عاهر و زناكار.
33- حكم به سبّ اميرالمؤمنين در قنوت نماز و خطبههاى جمعه و عيدين و قرار دادن آن به صورت قانون حكومتى.
34- كشتن اصحاب بدر و اصحاب بيعت شجره.
35- پرداخت مال بىشمار جهت ساختن حديث و بستن آن به رسول خدا.
36- به نيزه زدن سر بريده عمرو بن حَمِق و گرداندن در شهرها.
37- كشتن زنان و بچهها و غارت اموال.
38- گرفتن شهادت زور از مردم.
39- انتقال منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله از مدينه به شام.
40- پوشيدن لباس حرير و ابريشم و ديباج و آشاميدن از ظرف طلا و نقره.
41- برقرار كردن مجالس لهو و لعب و شنيدن موسيقى حرام.
42- مسلّط كردن يزيد شرابخوار، سگ باز، ميمون باز، بىاعتقاد به جامعه اسلامى.
عقوبت جنايتهاى معاويه در قرآن و روايات
اين است معاويه و اعمال او كه نظر حضرت ربّ العزّه را
در آيات زير در قرآن مجيد و حديث پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به آن
اعمال مىخوانيد:
وَمَن يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ
جَهَنَّمُ خَالِداً فِيهَا وَغَضِبَ اللّهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ
لَهُ عَذَاباً عَظِيماً» «17»
و هر كس مؤمنى را از روى عمد بكشد، كيفرش دوزخ است كه
در آن جاودانه خواهد بود، و خدا بر او خشم گيرد، و وى را لعنت كند و عذابى
بزرگ برايش آماده سازد.
إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ
وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ
لَهُمْ عَذَاباً مُّهِيناً* وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ
وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلوا بُهْتَاناً
وَإِثْماً مُّبِيناً» «18»
قطعاً آنان كه خدا و پيامبرش را مىآزارند، خدا در دنيا
و آخرت لعنتشان مىكند، و براى آنان عذابى خواركننده آماده كرده است.* و
كسانى كه مردان و زنان مؤمن را [با متهم كردن] به اعمالى كه انجام
ندادهاند، مىآزارند، بىترديد بهتان و گناه بزرگى بر عهده گرفتهاند.
وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللّهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ» «19»
و براى آنان كه همواره پيامبر خدا را آزار مىدهند، عذابى دردناك است.
الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبَا لَا يَقُومُونَ إِلَّا كَمَا يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَانُ مِنَ الْمَسِّ» «20»
كسانى كه ربا مىخورند [در ميان مردم و براى امر معيشت و
زندگى] به پاى نمىخيزند، مگر مانند به پاى خاستن كسى كه شيطان او را با
تماس خود آشفته حال كرده [و تعادل روانى و عقلىاش را مختل ساخته] است.
إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ الْفَاحِشَةُ
فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ
وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ» «21»
كسانى كه دوست دارند كارهاى بسيار زشت [مانند آن تهمت
بزرگ] در ميان اهل ايمان شايع شود، در دنيا و آخرت عذابى دردناك خواهند
داشت، و خدا [آنان را] مىشناسد و شما نمىشناسيد.
لَعَنَ اللَّهُ الخَمْرَ وَشارِبَها وَ بايِعَها وَ مُبْتاعَها. «22»
خداوند شراب و خورندهاش و خريدار و فروشندهاش را لعنت كرده است.
لَعَنَ رَسول اللَّه صلى الله عليه و آله آكِلَ الرِّبا وَمُوكِلَهُ. «23»
رسول خدا، خورنده ربا و دستيارش را لعنت كرده است.
مَنْ سَبَّ عَلِيّاً فَقَدْ سَبَّنى، وَ مَنْ سَبَّنى فَقَدْ سَبَّ اللّه. «24»
هر كس على را ناسزا گويد مرا ناسزا گفته، و هركس مرا ناسزا گويد خدا را ناسزا گفته است.
لا يُريدُ أحَدٌ أهْلَ الْمَدينَةِ بِسُوءٍ إلّاأذابَهُ اللّهُ فِى النّارِ ذَوْبَ الرَّصاصِ أوْ ذَوْبَ الْمِلْحِ فِى الْماء. «25»
احدى اراده بدى به اهل مدينه نمىكند مگر اين كه خداوند چون قلع در آتش آبش كند، يا چون نمك در آب در عذاب ذوبش نمايد.
مَنْ أخافَ أهْلَ الْمَدينَةِ ظالِماً لَهُمْ أخافَهُ اللّهُ وَكانَتْ عَلَيْهِ لَعْنَةُ اللّهِ. «26»
هر كس به ظلم و جور اهل شهرى را بترساند، خداوند وى را خواهد ترسانيد و لعنت خدا بر اوست.
مسائل ذكر شده درباره معاويه را به طور مفصّل همراه با
آيات و روايات در قرآن مجيد، «صحيح بخارى»، «وفاء الوفاء»، «مجمع الزوائد»،
«مُروج الذهب»، «المحاسن والمساوى»، «شرح ابن ابى الحديد»، «صحيح مسلم»،
«تاريخ ابن عساكر»، «انساب بلاذرى»، «معارف ابن قتيبه»، «طبقات ابن سعد»
«أغانى»، «تاريخ طبرى»، «مستدرك حاكم»، «مسند احمد بن حنبل»، «استيعاب»، «اسْد الغابة» و به خصوص در «الغدير» «27» ملاحظه كنيد، آن گاه از علماى مكتب خلفا و مفسّرانى چون فخر رازى و صاحب «المنار» بپرسيد:
معناى عدالت، وثاقت، اجتهاد، رضايت حق، نجات در قيامت اين است؟!
معناى اسلام، ايمان، هجرت، عمل صالح، اخلاق حسنه، مسلمانى، صفا، وفا، حقيقت، مهر، محبّت اين است؟!
و از همه مهمتر معناى صحابى بودن و مصداق آيه وَالسّابِقُونَ الْأوَّلُونَ اين است؟!
سؤال كنيد شما مىخواهيد قرآن و سنّت و اسلام و مسلمانى
را با چنين افرادى به دنيا عرضه كنيد و از آنان بخواهيد اسلام را با تمام
وجود قبول كنند و آن را بهترين و برترين مكتب بدانند؟!
هجرت در راه خدا
از ديگر خصوصيّتهاى صحابه حقيقى كه در دعاى چهارم اشاره شده، مفارقت و هجرت از زن و فرزند به خاطر اعلاى كلمه حق است.
عدّهاى كه جهت نان و نوا و اهداف دنيائى هجرت كردند، و
گروهى از مهاجران كه پس از هجرت با منافقان همدست شدند، و يا به گردونه
ظلم و ستم و بىايمانى درآمدند چنانكه در سطور گذشته خوانديد، از رحمت حق
ممنوع، و از رضايت حضرت محبوب دور شدند.
رحمت و رضوان از آنِ صحابهاى است كه در هجرت خود نيّتى
جز اظهار كلمه حق نداشتند و تا خروج از دنيا بر ايمان و مقاومت خويش
استوار بودند.
|
عاشقى را جگرى مىبايد
|
|
احتمال خطرى مىبايد
|
|
|
|
|
نتوان رفت درين ره با پاى
|
|
عشق را بال و پرى مىبايد
|
|
گريه نيمه شبى در كار است
|
|
دود آه سحرى مىبايد
|
|
ديده را آب ده از آتش دل
|
|
عشق را چشمترى مىبايد
|
|
دست در دامن آگاهى زن
|
|
سوى او راهبرى مىبايد
|
|
نتوانى تو به خود پى بردن
|
|
مرد صاحب نظرى مىبايد
|
|
چشم و گوش تو به شرك آلودست
|
|
چشم و گوش دگرى مىبايد
|
|
عاقبت نخل اميد ما را
|
|
از وصال تو برى مىبايد
|
|
|
|
(فيض كاشانى)
هجرت در قرآن كريم
«إِنَّ
الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ
أُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَةَ اللّهِ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ» «28»
يقيناً كسانى كه ايمان آورده، و آنان كه هجرت كرده و در
راه خدا به جهاد برخاستند، به رحمت خدا اميد دارند؛ و خدا بسيار آمرزنده و
مهربان است.
فَالَّذِينَ هَاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِن دِيَارِهِمْ
وَأُوذُوا فِي سَبِيلِي وَقَاتَلُوا وَقُتِلُوا لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُم
سَيِّآتِهِمْ وَلَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا
الْأَنْهَارُ ثَوَاباً مِنْ عِندِ اللّهِ وَاللّهُ عِندَهُ حُسْنُ
الثَّوَابِ» «29»
پس كسانى كه [براى خدا] هجرت كردند، و از خانههايشان
رانده شدند، و در راه من آزار ديدند، و جنگيدند و كشته شدند، قطعاً
بدىهايشان را محو خواهم كرد و آنان را به بهشتهايى كه از زيرِ [درختانِ]
آن نهرها جارى است، وارد مىكنم [كه] پاداشى است از سوى خدا و خداست كه پاداش نيكو نزد اوست.
تعرّب بعد از هجرت
باب مفصّل و مهمّى در روايات فريقين است تحت عنوان تعرّب بعد از هجرت، كه در آن روايات آمده:
كسى كه پس از معرفت خدا و رسول و كوشش در راه دين، از
صراط مستقيم حق برگردد، آلوده به گناه كبيره شده و خود را از رحمت حضرت
محبوب ممنوع كرده است.
و بر اساس كتب تاريخى و تفسيرى، گروهى از صحابه به اين
گناه دچار شدند و گروه ديگر در برابر طوفانهاى اجتماعى و حوادث زمان
استقامت ورزيدند تا به لقاى خداوند نايل شدند. آنان براى اعلاى كلمه حق با
پدران و فرزندان و برادران و عموهايشان جنگيدند، و در اين نبرد كمال اخلاص و
خلوص را نشان دادند.
تعرّب بعد از هجرت در كلام امير مؤمنان عليه السلام
اميرالمؤمنين عليه السلام در «نهج البلاغه» به اين معنا اشاره مىفرمايند:
وَلَقَدْ كُنّا مَعَ رَسُولِ اللّه صلى الله عليه و آله
نَقْتُلُ آباءَنا وَأبْناءَنا وَإخْوانَنا وَ أعْمامَنا، ما يَزيدُنا
ذلِكَ إلّاإيماناً وَ تَسْليماً و مُضِيّاً عَلَى اللَّقَمِ وَ صَبْراً
عَلى مَضَضِ الْألم وَ جِدّاً فِى جِهادِ الْعَدُوِّ.
وَلَقَدْ كانَ الرَّجُلُ مِنّا وَالآخَرُ مِنْ
عَدُوِّنا يَتَصاوَلانِ تَصاوُلَ الْفَحْلَيْنِ، يَتَخالَسانِ أنْفُسَهُما
أيُّهُما يَسْقى صاحِبَهُ كَأْسَ الْمَنُونِ، فَمَرَّةً لَنا مِنْ
عَدُوِّنا، وَمَرَّةً لِعَدُوِّنا مِنّا.
فَلَمّا رَأَى اللّهُ صِدْقَنا أنْزَلَ بعَدُوِّنَا الْكَبْتَ، وَأنْزَلَ عَلَيْنَا النَّصْرَ، حَتَّى اسْتَقَرَّ
الْإسْلامُ مُلْقِياً جِرانَهُ وَمُتَبَوِّئاً أوْطانَهُ. وَلَعَمْرى لَوْ
كُنّا نَأتى ما أتَيتُمْ ما قامَ لِلدّينِ عَمُودٌ وَلا اخْضَرَّ
لِلْإيمانِ عُودٌ. وَأيْمُ اللّهِ لَتَحْتَلِبُنَّها دَماً وَ
لَتُتْبِعُنَّها نَدَماً. «30»
ما در كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم، پدران و
فرزندان و عموهاى خود را به امر حق مىكشتيم، و اين مسئله جز بر ايمان و
تسليم و حركت در راه راست و شكيبايى بر سوزش الَم، و كوشش ما در جهاد با
دشمن نمىافزود.
و مردى از ما و مردى از دشمن چون دو شير نر با هم در
مىافتادند، و در صدد برآوردن جان يكديگر بودند تا كدام يك از آن دو جام
مرگ را به كام ديگرى بريزد. يك بار ما بر دشمن پيروز مىشديم، و يك بار
دشمن بر ما.
چون خدواند راستى ما را ديد دشمن ما را سركوب كرد، و
يارى خود را بر ما فروفرستاد، تا آن وقت كه اسلام همانند شترى كه سينه و
گردن براى استراحت به زمين نهد و در جاى خود بخوابد استقرار يافت. به جانم
قسم! اگر ما در آن زمان رفتارى مانند رفتار امروز شما داشتيم پايهاى از
بناى اسلام برپا نمىشد، و شاخهاى از درخت ايمان سبز نمىگشت. به خدا قسم!
با اين وضعى كه داريد به جاى شير خون خواهيد دوشيد، و به دنبالش دچار
ندامت خواهيد شد.
در اين خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام از صحابهاى سخن
مىگويد كه با تمام وجود از اسلام دفاع مىكردند، و حرمت قرآن وصراط حق را
تا آخر نگاه داشتند، و از كسانى گلايه و شكايت مىكند كه از آن جهاد و كوشش
و خلوص و اخلاص دست برداشتند و به مال و منال و شهوات و هواها روى كرده و
از دفاع از اسلام در برابر هجوم مارقين و قاسطين و ناكثين دست برداشتند و
امام معصوم را بر اثر سستى و روگردانى خود از قرآن، دل شكسته كردند.
وصف صحابه واقعى در كلام امام على عليه السلام
امام در وصف صحابه واقعى كه خود در رأس آنان بود مىفرمايد:
«در آن زمان كه از همه علايق و تمايلات و روابط و ضوابط
پوسيده گذشتيم و حتّى جان خود را در راه هدف اعلاى حيات بر كف نهاديم تا
معناى واقعى علايق و تمايلات و روابط و ضوابط و حتّى معناى جان را كه اسلام
براى ما توضيح مىداد درك كنيم و در حيات معقول خود به كار ببريم. از
پدران و فرزندان و همه شاخهها و ريشههاى وجود طبيعى خود بريديم، تا
انسانهايى ساختيم در دنياى جديدى كه آن علايق و تمايلات همگى دگرگون شدند و
گام در صراط مستقيم نهاديم.
ما و دشمن هر دو در مرز زندگى و مرگ گريبان يكديگر را مىگرفتيم، ما در آن مرز پرشكوه كه براى ما پلِ
إنّا لِلّهِ وَإنّا إلَيْهِ راجِعُونَ» «31»
ما مملوك خداييم و يقيناً به سوى او بازمىگرديم.
بود؛ به اميد برگرداندن جان به جان آفرين تلاش
مىكرديم. ولى دشمنان ما در آن مرز جز به تحريك عوامل لجاجت در برابر ما و
اسارت در دست قدرت پرستان و پرستش بتهاى جامد و جاندار به منطق ديگرى تكيه
نداشتند.
پيروزى ما در آن تلاش و تكاپوها و فداكارىها مستند به
انبوه سپاه و ديگر عوامل قدرت نبود. ما مسلّح به سلاحى بالاتر از شمشير و
نيزه و داراى قوايى ما فوق ديگر نيروهاى جنگى بوديم. اين سلاح وقوا، صدق و
اخلاص حقيقى ما بود.
ما در آن مرز زندگى و مرگ، خدا را مىديديم و پيامبر خدا را كه جلوهاى از صفات پروردگارمان بود مىنگريستيم.
دشمنان ما به تحريك بتهاى جاندار به خودكشى
مىپرداختند و تسليت آنان براى دلدارى خود چنين بود كه ما مرد جنگيم، ما
قهرمانيم، ما نبايد مغلوب شويم؛ و نمىدانستند كه شكست و پيروزى آنان جز
سقوط در عذاب الهى يا دوزخ اجتماعى كه سوداگران جانهاى آدميان براى آنان
شعلهور مىساختند نتيجهاى ديگر در بر نداشت.» «32»
|
با تو بى خويش همه نرد وفا مىبازم
|
|
آه اگر آگه ازين كار شود غمّازم
|
|
ماجراى دل خون گشته زمن باز مپرس
|
|
كه من از دوست به خود باز نمىپردازم
|
|
دوستان شاد كه اين واقعه را پايانى است
|
|
من در آن جامم و با بيخوديم آغازم
|
|
عشق چون پير شد از طبع به مردن نرود
|
|
اين نه طفلى است كه از دايه ستانى بازم
|
|
|
|
(وصال شيرازى)
[ «5» وَمَنْ كَانُوا مُنْطَوِينَ
عَلَى مَحَبَّتِهِ يَرْجُونَ تِجَارَةً لَنْ تَبُورَ فِي مَوَدَّتِهِ «6»
وَالَّذِينَ هَجَرَتْهُمُ الْعَشَائِرُ إِذْ تَعَلَّقُوا بِعُرْوَتِهِ
وَانْتَفَتْ مِنْهُمُ الْقَرَابَاتُ إِذْ سَكَنُوا فِي ظِلِّ قَرَابَتِهِ
«7» فَلَا تَنْسَ لَهُمُ اللَّهُمَّ مَا تَرَكُوا لَكَ وَفِيكَ
وَأَرْضِهِمْ مِنْ رِضْوَانِك وَبِمَا حَاشُوا الْخَلْقَ عَلَيْك وَكَانُوا
مَعَ رَسُولِك دُعَاةً لَك إِلَيْكَ «8» وَاشْكُرْهُمْ عَلَى هَجْرِهِمْ
فِيك دِيَارَ قَوْمِهِمْ وَخُرُوجِهِمْ مِنْ سَعَةِ الْمَعَاشِ إِلَى
ضِيقِهِ وَمَنْ كَثَّرْتَ فِي إِعْزَازِ دِينِك مِنْ مَظْلُومِهِمْ]
و كسانى كه به رشته محبت او پيچيده شدند، در مسير دوستى
و عشقش، تجارتى را اميد دارند، كه هرگز كسادى و زيان، در آن راه ندارد، و
آنان كه وقتى به دستگيره دين او آويختند، قبايل و عشايرشان از آنان دورى
گزيدند، و زمانى كه در سايه قرب به او آرميدند، خويشاوندانشان از آنان
كناره گرفتند. خدايا! لطفت را براى اصحاب محمّد به خاطر آنچه كه محض تو، و
در راه تو از دست دادند، از نظر دور مدار و آنان را از خشنوديت خشنود ساز!
و نيز به خاطر آن كه مردم را پيرامون دينت گرد آوردند، و
در حالى كه خالصانه، ملّت را به سوى تو دعوت مىكردند، همراه فرستادهات
بودند، و براى اين كه در راه تو از شهر و ديار و قوم خود هجرت كردند و از
فراخى معاش، به تنگى و سختى دچار شدند و افراد زيادى كه براى بزرگداشت دينت
ستمها تحمل كردند، پاداش عنايت كن.
حقيقت مودّت و لزوم آن
در اين قطعه از دعا به دو حقيقت بسيار مهم كه در اعلاى كلمه حق اثر فوق العاده داشته اشاره شده است:
1- مودّت.
2- مهاجرت ياران حق به حبشه.
صاحب تفسير «المنار» «33» كه از دانشمندان بنام عرب است، در معناى عداوت و مودّت در ذيل آيه پنجاه و هشتم سوره مائده مىگويد:
تفسير عداوت و مودت
عداوت به معناى كينهاى است كه اثرش در قول و عمل ظاهر مىشود. و مودّت عشق و محبّتى است كه نتيجهاش در گفتار و كردار آشكار مىشود.
به هنگامى كه دل انسان نسبت به كسى آغشته به كينه و
عداوت شد، آن كينه و عداوت باعث مىگردد كه انسان از طرف مورد كينهاش جدا
شده و از حالات و خصوصيّات وى پرهيز نموده و وى را از دخالت در امورش منع
نمايد، و اين اقتضاى كينه و دشمنى است و كسى در ظهور آثار كينه و عداوت در
گفتار و عمل ترديد ندارد.
و به وقتى كه قلب انسان نسبت به كسى محبّت شديد پيدا
كند و به تعبير قرآن مجيد داراى مودّت شود، آن عشق و محبّت باعث مىشود كه
انسان براى اتّصالش به حالات و خصوصيّات محبوب بكوشد و خود را به هر قيمتى
كه باشد به محبوب برساند، و دست دخالت معشوق را در امور زندگيش باز بگذارد.
اين عشق و محبّت علّت
تامّهاى است براى ورود عاشق به گردونه اطاعت از معشوق، و اين حقيقتى است
كه گمان نمىرود براى كسى جاى انكار داشته باشد، و شايد بتوان گفت:
محبّت و عشقى كه خالى از اثر باشد و كينه و عداوتى كه
جداى از عكس العمل باشد به هيچ عنوان نداريم، و آنان كه عداوت و محبّت را
جداى از اثر مىدانند، سخن آنان ارزشى ندارد، محبّت جداى از عمل، و كينه
فارغ از اثر كدام است؟ ...»
اسلام براى مودّت مثبت، و كينه و عداوت قابل قبول، آيات
و روايات بسيار مهمّى دارد كه مجموع آن آيات و روايات دو باب بسيار مهم
تولّى و تبرّى را تشكيل دادهاند.
در آن آيات و روايات اعلام شده كه هر كس خالى از تولّى و
تبرّى باشد مسلمان نيست. مؤمن بايد با تمام وجود نسبت به حق و رسول حق و
مردم مؤمن داراى مودّت باشد، و نسبت به دشمنان خدا و رسول و مردم مؤمن
داراى عداوت و كينه، تا آن مودّت وى را به اخلاق حق و رسول الهى و مؤمنان
واقعى بيارايد، و آن كينه و عداوت باعث جدائى از حالات و اخلاق و كردار
دشمنان خدا و دين شود.
مودّت اهل بيت عليهم السلام
اين كه در قرآن مجيد اجر رسالت را مودّت اهل بيت عليهم
السلام قرار داده و نفعش را متوجه خود انسان مىداند به اين معناست كه به
اهل بيت عشق بورزيد، عشقى كه باعث اطاعت شما از امامان معصوم و علّت آراسته
شدنتان به اخلاق اوليا شود، كه اين اطاعت و آراستگى به نفع خود شماست.
قُل لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» «34»
بگو: از شما [در برابر ابلاغ رسالتم] هيچ پاداشى جز مودّت نزديكان را [كه بنابر روايات بسيار اهل بيت هستند] را نمىخواهم.
قُلْ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أجرٍ فَهُوَ لَكُمْ إنْ أجْرِىَ إلّاعَلَى اللّهِ» «45»
بگو: هر گونه پاداشى كه از شما خواستم، آن پاداش براى خودتان، پاداش من فقط بر عهده خداست، و او بر همه چيز گواه است.
آرى، عشق مثبت به معشوق مثبت، در حيات فكرى و نفسى و
روحى و قلبى و عملى انسان معجزه مىكند. عشق مثبت به معشوق مثبت، از آتش
پرست سلمان، از بى سواد گمنام ابوذر، از سياه حبشى بلال، از زن عصر جاهلى
خديجه، از غلام زاده عمّار، و از آدم خاكى، موجودى افلاكى مىسازد. «46»
|
جان و دل و دين و رگ و پوست، عشق
|
|
در همه اشيا به تكاپوست عشق
|
|
تخم بَدَل كاشته بى حاصلان
|
|
غافل از اين نكته كه خودروست عشق
|
|
خواهى اگر خويش بسنجى به كار
|
|
سنگ گران كن كه ترازوست عشق
|
|
زو دل و بازوت ندارد گريز
|
|
نيروى دل قوّت بازوست عشق
|
|
زمزمه خلوت سرّ صفا
|
|
همهمه ساحت مينوست عشق
|
|
|
|
(صفا اصفهانى)
اين نكته را نبايد ناگفته گذاشت كه عشق و محبّت و كينه و عداوت مثبت ثمره معرفت است.
انسان وقتى به آيات قرآن مجيد كه بازگو كننده اسما و صفات حق و حالات و اخلاق
انبيا و اولياست دقّت كند و از اين طريق به معرفت لازم آراسته شود، عاشق
حق و انبيا و اوليا گشته و نسبت به دشمنان آنان كه درونى سياه و باطنى
نازيبا و وحشت آور دارند، دشمن مىشود. اين عشق و محبّت انسان را به سوى
مقام قرب و وصال مىبرد، و آن كينه و عداوت آدمى را از ساحت دشمنان دور
ساخته و انسان را در صورت حمله آنان به عرصه حيات انسانى تا سرحدّ جان
باختن در راه معشوق مثبت آماده مبارزه و قتال مىنمايد.
وجوب عداوت با دشمنان خدا
دشمنان حضرت رب كه دشمنان رسول الهى و قرآن مجيد و مردم
مؤمن هم هستند و كينه و عداوت آنان با حقايق، معلول كبر و جهل و غرور و
هواى نفس و دلبستگى شديد آنان به زندگى مادّى چند روزه است و داراى
چهرههاى گوناگونى هستند و هدفى جز خاموش كردن چراغ حق، كوبيدن فرهنگ رسول
اللّه، بىايمان كردن ملّت اسلام و غارت سرمايههاى معنوى و مادّى اهل
ايمان ندارند، دوستى و محبّت با آنان و باز گذاشتن دستشان براى دخالت در
امور مسلمانان گناه كبيره و خيانت به حضرت حق و انبيا و ائمّه و ملّت اسلام
است، و كينه داشتن نسبت به آنان و جدا زيستن از اخلاق و رفتار و حالات
آنان و بستن راهشان براى عدم دخالت در امور مسلمانان از اعظم واجبات الهيّه
است.
اگر ملّت اسلام پس از وفات رسول حق، اين قاعده قرآنى را
نسبت به دشمنان مراعات مىكردند، دچار آن همه بلا و به خصوص حكومت بنى
اميّه كه در قرآن مجيد از آن تعبير به «شجره ملعونه» شده و حكومت بنى عبّاس
و حكومتهاى پس از آن نمىشدند.
و اگر در اين عصر هم ملّتها و دولتهاى مدّعى اسلام
مراعات اين حقيقت را مىنمودند، دچار حاكميّت استعمار نگشته و اين همه بلا
بر سرشان نمىآمد، معادن آنان و فرهنگ و ناموسشان به غارت نمىرفت، به ذلّت و مذلّت دچار نمىشدند و سيادت و آقائى خود را از دست نمىدادند.
دشمنى با دشمنان خدا كه قومى كافر، مشرك، فاسق، فاجر و حيله گرند باعث حفظ اسلام و رشد حق و عظمت مسلمانان است.
الگوى استعمارى
مودّت با حق و با انبيا و ائمّه عليهم السلام علّت شكوفايى استعدادها و سعادت دنيا و آخرت و ذلّت و خوارى و نابودى دشمنان است.
لَا يَتَّخِدِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ
أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَن يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ
اللّهِ فِيْ شَيْءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً
وَيُحَذِّرُكُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَإِلَى اللّهِ الْمَصِيرُ» «37»
مؤمنان نبايد كافران را به جاى اهل ايمان، سرپرست و
دوست بگيرند؛ و هر كس چنين كند در هيچ پيوند و رابطهاى با خدا نيست، مگر
آن كه بخواهيد به سبب دفع خطرى كه متوجه شماست از آنان تقيّه كنيد؛ خدا شما
را از [عذاب] خود بر حذر مىدارد، و بازگشت [همه] به سوى خداست.
«آيه شريفه در مقام يك درس مهمّ سياسى و اجتماعى به
مسلمانان است كه بيگانگان را نه به عنوان دوست ونه به عنوان حامى و يار و
ياور در هيچ كار خود نپذيرند و فريب سخنان جذّاب و طرحهاى جالب و اظهار
محبّتهاى به ظاهر عميق و صميمانه آنها را نخورند؛ زيرا تاريخ نشان مىدهد
ضربههاى سنگينى، مردم با ايمان و با هدف از اين رهگذر خوردهاند.
اگر در تاريخچه استعمار دقيق شويم، هميشه استعمارگران در لباس دوستى و دلسوزى
و عمران و آبادى در اجتماعات استعمار شده نفوذ مىكنند. آنها پس از محكم
كردن پنجههاى خود در ريشههاى اجتماع استعمار شده، بىرحمانه بر آنها
مىتازند و همه چيز آنها را به يغما مىبرند.
براى اهميّت اين موضوع، تهديد بسيار شديدى در آيه آمده
است و آن اين كه هر كس تن به چنين كارى دهد، هر گونه ارتباطش را از خدا قطع
خواهد كرد.
جمله مِنْ دُونِ الْمُؤمِنين
اشاره به اين است كه در زندگى اجتماعى، هر كس ناچار است اوليا و دوستانى
داشته باشد، ولى افراد با ايمان بايد اولياى خود را از ميان افراد با ايمان
انتخاب كنند و كافران را بجاى آنها قرار ندهند.» «38»
يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا بِطَانَةً مِن دُونِكُمْ
لَا يَأْلُونَكُمْ خَبَالًا وَدُّوا مَا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ
الْبَغْضَاءُ مِن أَفْوَاهِهِمْ وَمَا تُخْفِيْ صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ قَدْ
بَيَّنَّا لَكُمُ الآيَاتِ إِن كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ* هَاأَنْتُمْ
أُوْلَاءِ تُحِبُّونَهُمْ وَلَا يُحِبُّونَكُمْ وَتُؤْمِنُونَ بِالْكِتَابِ
كُلِّهِ وَإِذَا لَقُوكُمْ قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْا عَضُّوا
عَلَيْكُمُ الْأَنَامِلَ مِنَ الغَيْظِ قُلْ مُوتُوا بِغَيْظِكُمْ إِنَّ
اللّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ» «39»
اى اهل ايمان! از غير خودتان براى خود محرم راز نگيريد؛
آنان از هيچ توطئه و فسادى درباره شما كوتاهى نمىكنند؛ شدت گرفتارى و رنج
و زيان شما را دوست دارند؛ تحقيقاً دشمنى [با اسلام و مسلمانان] از
لابلاى سخنانشان پديدار است و آنچه سينههايشان [از كينه و نفرت] پنهان
مىدارد بزرگتر است. ما نشانهها [ىِ دشمنى و كينه آنان] را اگر
مىانديشيد براى شما روشن ساختيم.* آگاه باشيد! اين شماييد كه آنان را دوست
داريد، و آنان شما را دوست ندارند. و شما به همه كتابها [ىِ آسمانى]
ايمان داريد [ولى آنان ايمان ندارند]. و چون با شما ديدار كنند، مىگويند:
ايمان آورديم. و زمانى كه
با يكديگر خلوت نمايند از شدت خشمى كه بر شما دارند، سر انگشتان خود را
مىگزند. بگو: به خشمتان بميريد. يقيناً خدا به آنچه در سينههاست، داناست.
الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِن
دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَيَبْتَغُونَ عِندَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ
الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمِيعاً» «40»
همان كسانى كه كافران را به جاى مؤمنانْ سرپرست و دوست
خود مىگيرند؛ آيا عزت و قدرت را نزد آنان مىطلبند؟ يقيناً همه عزت و قدرت
فقط براى خداست.
يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا
الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَتُرِيدُونَ أَنْ
تَجْعَلُوا لِلّهِ عَلَيْكُمْ سُلْطَاناً مُبِيناً» «41»
اى اهل ايمان! كافران را به جاى مؤمنان، سرپرست و يار
خود مگيريد. آيا مىخواهيد براى خدا بر ضد خودتان دليلى آشكار [نسبت به
عذابتان در دنيا و آخرت] قرار دهيد؟!
يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا
الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ
وَمَن يَتَوَلَّهُم مِنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّهَ لَا يَهْدِي
الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ» «42»
اى اهل ايمان! يهود و نصارى را سرپرستان و دوستان خود
مگيريد، آنان سرپرستان و دوستان يكديگرند [و تنها به روابط ميان خود وفا
دارند]. و هر كس از شما، يهود و نصارى را سرپرست و دوست خود گيرد از زمره
آنان است؛ بىترديد خدا گروه ستمكار را هدايت نمىكند.
آرى، به وجود آمدن اسرائيل غاصب در اين چهل ساله اخير در دل ممالك اسلامى
و آن همه جنايت و خيانتى كه به اسلام و مسلمين و قرآن نموده، نتيجه دوستى
دولتهاى به ظاهر اسلامى با يهود و نصاراى غرب و پذيرش ولايت آنان بوده
است.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا
الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَلَعِباً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا
الْكِتَابَ مِن قَبْلِكُمْ وَالْكُفَّارَ أَوْلِيَاءَ وَاتَّقُوا اللّهَ
إِن كُنتُم مُؤْمِنِينَ» «43»
اى مؤمنان! كسانى كه دين شما را مسخره و بازيچه
گرفتهاند، چه از اهل كتاب و چه از كافران، سرپرستان و دوستان خود مگيريد؛ و
اگر مؤمن هستيد از خدا پروا كنيد.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتَتَّخِذُوا
آبَاءَكُمْ وَإِخْوَانَكُمْ أَوْلِيَاءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى
الْإِيمَانِ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِنكُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ» «44»
اى اهل ايمان! اگر پدرانتان و برادرانتان كفر را بر
ايمان ترجيح دهند، آنان را دوستان و سرپرستان خود مگيريد؛ و كسانى از شما
كه آنان را دوست و سرپرست خود گيرند، هم اينانند كه ستمكارند.
قُلْ إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ
وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ
اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ
تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُم مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي
سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لَا
يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ» «45»
بگو: اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و
همسرانتان و خويشانتان و اموالى كه فراهم آوردهايد و تجارتى كه از
بىرونقى و كسادىاش مىترسيد و خانههايى كه به آنها دل خوش كردهايد، نزد
شما از خدا و پيامبرش و جهاد در راهش محبوبترند، پس منتظر بمانيد تا خدا فرمان عذابش را بياورد؛ و خدا گروه فاسقان را هدايت نمىكند.
لَا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ
الآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا
آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ
أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ وَأَيَّدَهُم بِرُوحٍ مِنْهُ
وَيُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ
فِيهَا رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ
أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» «46»
گروهى را كه به خدا و روز قيامت ايمان دارند، نمىيابى
كه با كسانى كه با خدا و پيامبرش دشمنى و مخالفت دارند، دوستى برقرار كنند،
گرچه پدرانشان يا فرزاندانشان يا برادرانشان يا خويشانشان باشند. اينانند
كه خدا ايمان را در دلهايشان ثابت و پايدار كرده، و به روحى از جانب خود
نيرومندشان ساخته، و آنان را به بهشتهايى كه از زيرِ [درختانِ] آن نهرها
جارى است درمىآورد، در آنجا جاودانهاند، خدا از آنان خشنود است و آنان هم
از خدا خشنودند. اينان حزب خدا هستند، آگاه باش كه بىترديد حزب خدا همان
رستگارانند.
مُحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ» «47»
محمّد، فرستاده خداست و كسانى كه با او هستند بر كافران سرسخت و در ميان خودشان با يكديگر مهربانند.
قرآن مجيد در سه آيه اوّل سوره ممتحنه مىفرمايد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا
عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ
وَقَدْ كَفَرُوْا بِمَا جَاءَكُم مِنَ الْحَقِّ يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ
وَإِيَّاكُمْ أَن تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ إِن كُنتُم خَرَجْتُمْ
جِهَاداً فِي سَبِيلي وَابْتِغَاءَ مَرْضَاتِي تُسِرُّونَ إِلَيْهِم
بِالْمَوَدَّةِ وَأَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَمَا أَعْلَنتُمْ
وَمَن يَفْعَلْهُ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِيلِ* إِن
يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا لَكُمْ أَعْدَاءً وَيَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ
أَيْدِيَهُمْ وَأَلْسِنَتَهُم بِالسُّوءِ وَوَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ* لَن
تَنفَعَكُمْ أَرْحَامُكُمْ وَلَا أَوْلَادُكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ
يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ» «48»
اى اهل ايمان! دشمنان من و دشمنان خودتان را دوستان خود
مگيريد، شما با آنان اظهار دوستى مىكنيد، در حالى كه آنان به طور يقين به
آنچه از حق براى شما آمده كافرند، و پيامبر و شما را به خاطر ايمانتان به
خدا كه پروردگار شماست [از وطن] بيرون مىكنند، [پس آنان را دوستان خود
مگيريد] اگر براى جهاد در راه من و طلب خشنوديم بيرون آمدهايد [چرا]
مخفيانه به آنان پيام مىدهيد كه دوستشان داريد؟ در حالى كه من به آنچه
پنهان مىداشتيد و آنچه آشكار كرديد داناترم، و هر كس از شما با دشمنان من
رابطه دوستى برقرار كند، مسلماً از راه راست منحرف شده است.* اگر بر شما
چيره شوند، دشمنانتان خواهند بود، و دستهايشان را [به اسارت، آزار و
كشتن] و زبانهايشان را به [بدگويى، تحقير و ناسزا] بر ضد شما مىگشايند، و
آرزو دارند كه اى كاش شما هم كافر شويد.* روز قيامت [كه كيفر دوستى با
دشمنان داده شود] خويشان و فرزندانتان سودى به حال شما ندارند، خدا ميان
شما و آنان جدايى مىاندازد، و خدا به آنچه انجام مىدهيد، بيناست.
در هر صورت قسمت مهمّى از بلاهايى كه بر سر امّت اسلام
آمده، معلول دوستى عدّهاى از سردمداران ممالك اسلامى و مردم مسلمان با
كفّار و يهود و نصارى بوده، و واى به حال اينان از روزى كه قرآن مجيد در
پيشگاه حضرت حق، به شكايت از آنان برخيزد و حضرت قهّار به شكايت قرآن عليه
آنان توجّه كند.
|
افسوس كه از حالت خود بيخبرانيم
|
|
يك دهر همه كور و يك آفاق كرانيم
|
|
ره پُر چَه و ما كور و ز نابردن فرمان
|
|
هم از نظر افتاده صاحبنظرانيم
|
|
شه جاده كز آن قافله سالار گذشته
|
|
گم كرده به هر كوره رهى ره سپرانيم
|
|
تنها نه همين خود شده مشغول به عصيان
|
|
بل بر پدر و مادر عاصى پسرانيم
|
|
|
|
|
گو سنگ تنبّه دگر اى چرخ ميفكن
|
|
خود رنجه مفرماى كه ما خيره سرانيم
|
|
هر تخم كنى كشت همان بدروى آخر
|
|
زنهار در اين مزرعه ما بذرگرانيم
|
|
|
|
(صغير)
پی نوشت ها:
______________________________
(1)- اعراف (7): 157.
(2)- توبه (9): 100.
(3)- الغدير: 3/ 238 به نقل از المستدرك على الصحيحين: 22، كتاب المعرفة.
(4)- الاستيعاب: 3/ 1092.
(5)- الغدير: 3/ 237، به نقل از ابوجعفر اسكافى در كتاب العقد الفريد: 3/ 43.
(6)- المستدرك على الصحيحين: 3/ 136؛ الاستيعاب: 2/ 457؛ شرح ابن ابى الحديد: 3/ 258.
(7)- الغدير: 2/ 313، حديث 2؛ كنز العمال: 11/ 616، حديث 32993.
(8)- حلية الاولياء: 1/ 66.
(9)- الغدير: 3/ 220- 240؛ احقاق الحق: 3/ 114- 120.
(10)- مريم (19): 12.
(11)- مريم (19): 30.
(21)- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد: 13/ 224.
(13)- توبه (9): 100.
(41)- حجرات (49): 13.
(15)- تفسير نمونه: 8/ 99- 111، با كمى تلخيص.
(16)- بحار الأنوار: 33/ 7، باب 13، حديث 364؛ العمدة: 324، حديث 543.
(17)- نساء (4): 93.
(18)- احزاب (33): 57- 58.
(19)- توبه (9): 61.
(20)- بقره (2): 275.
(21)- نور (24): 19.
(22)- مستدرك الوسائل: 17/ 75، باب 23، حديث 20805؛ عوالى اللآلى: 1/ 166، حديث 176.
(23)- من لايحضره الفقيه: 3/ 274، حديث 3993؛ وسائل الشيعه: 18/ 127، باب 4، حديث 23299؛ مستدرك الوسائل: 13/ 336، باب 4، حديث 15526.
(24)- بحار الأنوار: 27/ 227، باب 10، حديث 26؛ جامع الاخبار: 161.
(25)- الغدير: 11/ 34؛ مسند احمد بن حنبل: 1/ 185.
(26)- الغدير: 11/ 35؛ مسند احمد بن حنبل: 4/ 56.
(27)- الغدير: 11/ 3- 195.
(28)- بقره (2): 218.
(29)- آل عمران (3): 195.
(30)- نهج البلاغه: خطبه 55.
(31)- بقره (2): 156.
(32)- ترجمه و تفسير نهج البلاغه: 10/ 182.
(33)- تفسير المنار: 7/ 2.
(34)- شورى (42): 23.
(35)- سبأ (34): 47.
(36)- مرحوم استاد
شهيد مطهرى در كتاب پرقيمت «جاذبه و دافعه على عليه السلام» در بخش اول آن
بحث مفصّلى در اكسير محبّت و عشق و آثار مثبت آن دارند كه به جهت خوددارى
از تطويل، نقل نكرديم. شما مىتوانيد براى تكميل اين بحث بدان مراجعه
فرماييد. و نيز در كتاب «ولاءها و ولايتها» فصلى در ولاى محبّت آورده كه
لزوم محبّت و مودّت خاندان وحى را از كتاب و سنّت به خوبى استنباط فرموده
است كه مطالعه آن بسيار سودمند مىباشد.
(37)- آل عمران (3): 28.
(38)- تفسير نمونه: 2/ 449، با كمى تلخيص.
(39)- آل عمران (3): 118- 119.
(40)- نساء (4): 139.
(41)- نساء (4): 144.
(42)- مائده (5): 51.
(43)- مائده (5): 57.
(44)- توبه (9): 23.
(45)- توبه (9): 24.
(46)- مجادله (58): 22.
(47)- فتح (48): 29.
(48)- ممتحنه (60): 1- 3.