بمب ارزی و اعلیحضرت

پيش گزيده

نماینده مجلس خطاب به وزیر اقتصاد در باره بمب ارزی

آن روز که نقدینگی را از 160 ملیون به 360 میلیون رساندید باید فکر امروز را می کردید. آقای حسینی من می گویم که این بمب ترکیده است، اما در داخل کشور نه در خارج. این بمب شده بمب عباس میرزا! در آن زمان به شاه قاجار گفتند که بمبی می سازیم و می زنیم که در سن پطرزبورگ بترکد اما در تبریز ترکید، بعد آمدند گفتند اعلیحضرت این بمب که این همه از مومنین را کشته ببینید چند نفر از کفار را کشته است!

زشتى باور كردن سخن دروغگويان‏

زشتى باور كردن سخن دروغگويان‏

 

منابع مقاله:

کتاب   : تفسير حكيم جلد سوم

نوشته : حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

پليدى و قبح دروغ و افترا بر كسى پوشيده نيست، دروغ در حقيقت فريب دادن مردم و سخن گفتن به باطل است.

دروغ نشانه ضعف ايمان يا بيايمانى و زبونى و پستى و علامت نبود شخصيت و كرامت انسانى است.

قرآن مجيد به خاطر عظمت و شدت زشتى اين گناه آلودگان به آن را در دايره لعنت شدگان قرار داده است.

ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ: «1»

پيامبر اسلام به مسيحيان نجران كه منكر نبوت حضرت بودن فرمود:

بيائيد يكديگر را نفرين كنيم، پس لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم، از آيه شريفه استفاده مى شود كه اهل دروغ مستحق لعنت خدا هستند.

درباره زشتى دروغ روايات فراوانى در كتاب‏هاى باارزش حديث آمده كه به بخشى از آن اشاره مى شود:

از رسول خدا روايت شده:

«كبرت خيانة ان تحدث اخاك حديثا هو لك مصدق وانت به كاذب:» «2»

خيانت بزرگى است كه با برادر دينى ات سخن بگوئى سخنى كه مورد باور و تصديق او قرار بگيرد در حالى كه به او دروغ مى گوئى.

«من اعظم الخطايا اللسان الكذب:» «3»

زبان بسيار دروغگو داشتن از بزرگ ترين گناهان است.

«اياكم والكذب فانه يهدى الى الفجور و هما فى النار:» «4»

بر شماست كه از دروغ بپرهيزيد، زيرا دروغ شما را به كارهاى زشت مى كشاند و دروغ و كارهاى زشت سبب ورود به دوزخ است.

«اياكم والكذب فان الكذب لايصلح لابالجد ولابالهزل، ولايعدالرجل صبيه لايفى له وان الكذب يهدى الى الفجور وان الفجور يهدى الى النار وان الصدق يهدى البر وان البر يهدى الى الجنة:» «5»

از دروغ بپرهيزيد، زيرا جدى و شوخى دروغ روانيست و انسان نبايد به كودك خود وعده دروغ بدهد، دروغ آدمى را به بدكارى و بدكارى به دوزخ مى كشاند، و راستى و صدق انسان را به نيكى و نيكى نيز به بهشت رهنمون مى گردد.

«عليكم بالصدق فانه باب من ابواب الجنة واياكم والكذب فانه باب من ابواب النار:» «6»

راستى پيشه كنيد زيرا درستى درى از درهاى بهشت است، و از دروغ بپرهيزيد، زيرا دروغ درى از درهاى دوزخ است.

«ويلٌ للذى يحدث فيكذب فيضحك به القوم، ويل له ويل له:» «7»

واى بر كسى كه سخن دروغ گويد تا مردم را بخنداند، واى بر او، واى بر او.

اميرالمؤمنين (ع) در رواياتى مى فرمايد:

«اذا كذب العبد كذبة تباعد الملك منه مسيرة ميل من نتن ما جاءبه:» «8»

هنگامى كه انسان دروغى بگويد، فرشته الهى به اندازه يك ميل بخاطر بوى بدى كه به سبب دروغ توليد كرده از او دور مى شود.

«الكذب باب من ابواب النفاق:» «9»

دروغ درى از درهاى دوروئى و نفاق است.

«الصدق امانة والكذب خيانة:» «10»

راستى نشانه امانت، و دروغ علامت خيانت است.

«تحفظوا من الكذب فانه ادنى الاخلاق قدراً و هو نوع من الفحش و ضرب من الدناءة:» «11»

خود را از دروغ حفظ كنيد زيرا پست ترين مورد اخلاقى، و نوعى از زشتى و بخشى از پستى است.

حضرت باقر (ع) فرمود:

«ان الله عزوجل جعل للشر اقفالًا وجعل مفاتيح تلك الاقفال الشراب والكذب اشر من الشراب:» «12»

همانا خداى عزوجل براى شر قفل‏هائى قرار داده، و كليد اين قفل‏ها شراب مستكننده است و دروغ از شراب بدتر است.

با توجه به اين روايات بايد گفت سخن دروغگويان از هيچ نظر ارزش ندارد، و شناخت دروغگويان هم كار مشكلى نيست، و براين اساس باور كردن سخن دروغگويان و تصديق نمودن آنان، و زندگى را بر پايه دروغ ايشان جهت دادن كارى بسيار زشت و موجب افتادن انسان در خسارت، و درو شدنش از كرامت و هدايت است، با اين همه گروهى از يهود كه از سران خود شناخت داشتند، و عالمان خود را به مادى گرى و مايل به پركردن جيب و شكم خود مى ديدند، و اوصافى را كه با تكيه بر آيات تورات در پيامبر مشاهده مى كردند مورد انكار آنان ملاحظه مى كردند دروغ‏هاى آنان را تصديق نموده، و از ايمان به پيامبر امتناع كرده و انسانيت خود را زير پاى سران و عالمانشان قربانى مى كردند و ميكنند.

 

زشتى اتكاء به گمان و خيال‏

به راستى تكيه كردن بر گمان و خيال كه پايه عقلى و منطقى ندارد كارى ناپسند و زشت است، پيروى از گمان و خيالى كه علميت و عينيت ندارد تباه كردن زندگى، و ضايع نمودن عمل، و برباد دادن كوشش، و درود به خسارتى سنگين و زيانى عظيم است.

كتاب خدا در اين زمينه آيات بسيار قابل توجهى دارد كه دانستن آن آيات و نكاتش برهمگان لازم است.

وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا: «13»

و از چيزى كه به آن علم ندارى و عينيت و حقيقتش بر تو روشن نيست، بلكه برگرفته از شنيده‏ها و ساده نگرى‏ها و خيالات و اوهام است پيروى مكن، زيرا گوش و چشم و دل كه ابزار علم و شناخت واقعى‏اند مورد بازخواست و سئوال هستند.

از رسول خدا روايت شده:

«اذا حسدتم فلاتبغوا واذا ظننتم فلا تحققوا واذا وزنتم فارحجوا:»

هنگامى كه دچار حسد شديد تجاوز به حقوق محسود نكنيد، و هرگاه گرفتار گمان و ظن و خيال و وهم شديد آن را حقيقت مپنداريد، و چون چيزى را وزن كرديد اضافه بدهيد.

فرعون نسبت به موسى بن عمران كه پيامبر اوالوالعزم حق و داراى معجزات استوار بود دچار خيال و ظن گشت و همان خيال و ظن او را به هلاكت رسانيد، او با ديدن معجزات بينظير موسى بايد حساب معجزات را با سحر و جادو جدا مى كرد و ميان آن دو به قبول تفكيك تن مى داد، ولى به خيال و گمانش كه هيچ پايه علمى و منطقى نداشت تكيه زد و معجزه را از دريچه خيال و گمال نوعى سحر پنداشت و تصور كرد با به ميدان كشيدن ساحران، فرستاده حق را دچار شكست مى كند ولى با رو در رو قرار دادن ساحران و موسى نقشه‏اش نقش برآب شد، و تدبيرش باطل گشت او بر ضد موسى با كمال بيشرمى خطاب به ساحران گفت:

إِنَّهُ لَكَبِيرُكُمُ الَّذِي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ: «14»

اى جادوگران موسى بزرگ شماست كه جادوگرى را به شما آموخته است!

او به خيال و گمان خود موسى را با آن همه معجزات و بينات جادوگر و معلّم جادوگرى پنداشت و تا لحظه هلاكتش در خيال و گمان واهى خود غوطه ور بود.

قوم هود نسبت به نبوت و تبليغات هود كه پيامبرى از پيامبران حق بود و جز اصلاح قوم عاد نظرى نداشت و باهمه وجود دلسوز امت بود متكى به خيال‏ واهى و ظن باطن بودند و براساس گمان و خيالشان هود را كه در صف اول عاقلان و راستگويان قرار داشت سبك مغز و دروغگو مى انگاشتند:

قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَراكَ فِي سَفاهَةٍ وَ إِنَّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الْكاذِبِينَ: «15»

سران و اشراف و ثروتمندان قومش كه كافر بودند گفتند: ما تو را در سبك مغزى و نادانى مى بينيم و تو را از دروغگويان مى پنداريم!!

كافران قوم نوح كه بدون دليل و منطق و بدون آگاهى و علم برگمان و خيال تكيه داشتند براساس گمان بيپايه و باطلشان خطاب به نوح و مؤمنان گفتند:

ما نَراكَ إِلَّا بَشَراً مِثْلَنا وَ ما نَراكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَراذِلُنا بادِيَ الرَّأْيِ وَ ما نَرى‏ لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كاذِبِينَ: «16»

ما تو را جز بشرى مانند خود نمى بينيم و كسى را جز فرومايگان كه نسنجيده و بدون انديشه از تو پيروى كرده باشد مشاهده نمى كنيم، و براى شما هيچ برترى و فضيلتى برخود احساس نمى نمائيم، بلكه همه شما را دروغگو مى پنداريم.

راستى گمان و خيال با انسان چه مى كند، و چه خسارت سنگينى ببار مى آورد، و چگونه سعادت دنيا و آخرت انسان را به باد مى دهد، و عمر را به تباهى مى كشد، كدام زيان از اين بالاتر كه پيامبر اولوالعزم و مؤمنان به او دروغگو خوانده شوند، و عاقلان و خردمندان به نظر سبك مغزان آيند!!

اهل گمان و خيال در برابر وحى و همه پيامبران، و اولياء الهى موضع گيرى مخالف دارند و هزاران دليل و برهان را ناديده گرفته و بر اعتقاد خود كه متكى به خيال واهى و گمان باطل است اصرار و پافشارى مى ورزند، و حاضر نيستند از گمان دست برداشته و به علم و آگاهى كه ميوه شيرين دلايل و بينات و نظرات ارزشمند است تكيه كنند.

وَ قالُوا ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ: «17»

و اعتقادشان براين است كه زندگى و حياتى جز همين زندگى و حيات دنياى ما نيست، همواره گروهى از ما مى ميريم و گروهى زندگى مى كنيم و فقط روزگار ما را هلاك مى كند آنان را نسبت به اعتقادى كه دارند يقين و علم استوارى نيست، آنان فقط حدس و گمان مى زنند!

وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ: «18»

اگر از بيشتر مردم روى زمين پيروى كنى و به فرهنگ‏ها و آراء و خواسته‏هايشان گردن نهى تو را از راه خدا گمراه ميكنند، آنان فقط از گمان و پندار كه پايه علمى و منطقى ندارد پيروى ميكنند و تنها به حدس و گمان تكيه ميزنند.

توهم و خيال، و حدس و گمال كه اساس و ريشه علمى ندارد، و برهيچ برهان و دليلى استوار نيست وقتى مهار زندگى را به دست گيرد، و شكل دهنده حيات انسان شود، بدون ترديد فضاى زندگى و عرصه حيات را انباشته از انحرافات و كج فهمى‏ها و كژ راهه‏ها مى كند، و زمينه توليد انواع فساد و معصيت و ظلم و ستمگرى و جنايت و خيانت را فراهم مى سازد، و متأسفانه در همه دورهاى حيات اكثريت مردم با خيال پردازان و گرفتاران به حدس و گمان بوده، و پيروى از آنان سبب گمراهى و دورشدن از راه خدا و محروميت از درك حقايق، و موجب خسارت‏هاى غيرقابل جبران است.

إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ ... «19»

اين بتان كه شما آنها را به عنوان شريك خدا گرفته ايد، چيزى جز نام‏هاى بيمعنا و بيمصداق كه شما و پدرانتان براساس حدس و گمان نام گزارى كرده‏ ايد نيستند خدا بر حقانيت آنها هيچ دليلى نازل نكرده است، اين بت پرستان فقط از گمان و پندار بيپايه و هواهاى نفسانى پيروى ميكنند در حالى كه براى نجاتشان از اين گمان‏هاى بيپايه و پندارهاى بياساس از سوى پروردگارشان براى آنان هدايت آمده است.

إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنْثى‏ (27) وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً: «20»

بى ترديد كسانى كه به آخرت كه يك حقيقت مسلم و واقعيتى منطقى و بر پايه دليل و برهان استوار است ايمان ندارند فرشتگان را كه موجوداتى نيرومند و ملكوتى و مجرى فرمان‏هاى حق در عرصه هستى هستند در نامگذارى به نام زن نامگذارى ميكنند، آنان در اين زمينه متكى به علم و معرفت و آگاهى و بصيرت نيستند، آنان فقط از حدس و گمان پيروى مى كنند و يقيناً گمان به انسان براى دريافت حق هيچ سودى نميدهد و حدس و ظن هرگز جاى علم و يقين و آگاهى و بصيرت را نمى گيرد.

 

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- آل عمران 61.

(2)- تنبيه الخواطر 92.

(3)- نهج الفصاحه 558.

(4)- الرّغيب والرّهيب، ج 3، ص 592.

(5)- نهج الفصاحه، 558- 559.

(6)- نهج الفصاحه، 558- 559.

(7)- نهج الفصاحه 559.

(8)- شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 357.

(9)- تنبيه الخواطر 92.

(10)- بحار، ج 72، ص 261.

(11)- بحار، ج 78، ص 63.

(12)- بحار، ج 72، ص 236.

(13)- اسراء 36.

(14)- طه 101.

(15)- اعراف 66.

(16)- هود 27.

(17)- جاثيه 24.

(18)- انعام 116.

(19)- نجم 23.

(20)- نجم 27- 28.

 

ارواح اولیاء

حضرت صادق عليه السلام مى‏فرمايد:

«من با پدرم بودم تا اين كه به قبر و منبر رسول اللّه صلى الله عليه و آله رسيديم، پس پدرم نزد گروهى از اصحابش ايستاد و به ايشان سلام كرد و فرمود: به خدا سوگند! من خود شما و بوى شما و روح‏هاى شما را دوست دارم، پس ما را به پرهيزگارى و كوشش يارى دهيد. همانا شما به ولايت ما نمى‏رسيد مگر به دورى از هواى نفس و تلاش. هر كسى از پيشوايى پيروى مى‏كند پس عمل او را به كار گيرد و سپس فرمود:

شما خط اتصال خداييد، شا پيرو خداييد و شما پيشگامان نخستين و آخرين هستيد، شما پيشگامان محبت ما در دنيا هستيد و شما پيشگامان بهشت در آخرتيد و ما به ضمانت الهى، بهشت را براى شما ضمانت مى‏كنيم.

نشانه‏ هاى اصحاب حقيقى رسول خدا


 

 

 

منابع مقاله:

کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد سوم

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

 

1- نصرت و يارى پيامبر در تمام مواطن.

2- شتاب به ايمان آوردن.

3- پيشى گرفتن در قبول دعوت.

4- قبول رسالت در كنار برهان.

5- مفارقت از زن و فرزند براى اعلاى كلمه حق: «هجرت».

6- جنگ با اقوام نزديك و دور محض تثبيت نبوّت.

 

نشانه‏هاى اصحاب حقيقى رسول خدا صلى الله عليه و آله در قرآن و روايات‏

 

«فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُوْلئِكَ هُمُ‏ الْمُفْلِحُونَ» «1»

پس كسانى كه به او ايمان آوردند و او را [در برابر دشمنان‏] حمايت كردند و ياريش دادند و از نورى كه بر او نازل شده پيروى نمودند، فقط آنان رستگارانند.

وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدَاً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» «2»

پيشگامان نخستين از مهاجران و انصار و كسانى كه به نيكى و درستى از آنان پيروى كردند، خدا از ايشان خشنود است و آنان هم از خدا راضى هستند؛ براى ايشان بهشت‏هايى آماده كرده كه از زيرِ [درختانِ‏] آن نهرها جارى است، در آنجا براى ابد جاودانه‏اند؛ اين است كاميابى بزرگ.

 

پيشگامان در اسلام و هجرت‏

در آيه فوق اشاره به گروههاى مختلف از مسلمانان راستين شده،

نخست: آنان كه پيشگامان در اسلام و هجرت بوده‏اند: وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ».

دوّم: آنها كه پيشگام در نصرت و يارى پيامبر و ياران مهاجرش بودند:

وَالْأَنْصَارِ».

سوّم: آنها كه بعد از اين دو گروه آمدند و از برنامه‏هاى آنها پيروى كردند و با انجام‏ اعمال نيك و قبول اسلام و هجرت و نصرت آيين حق به آنها پيوستند.

پس از ذكر اين گروه سه گانه مى‏فرمايد: هم خداوند از آنها راضى است و هم آنها از خدا راضى شده‏اند.

رضايت خدا از آنها به خاطر ايمان و اعمال صالحى است كه انجام داده‏اند، و خشنودى آنان از خدا به خاطر پاداش‏هاى گوناگون و فوق العاده و پراهميّت است كه به آنان ارزانى داشته.

خداوند براى آنها باغ‏هايى از بهشت فراهم ساخته كه از زير درختانش نهرها جريان دارند. از امتيازات اين نعمت آن است كه جاودانى است و همواره در آن خواهند ماند، و مجموع اين مواهب معنوى و مادى براى آنها پيروزى بزرگى است.

 

نخستين مسلمان‏

 در اين جا بيشتر مفسّران به تناسب بحث آيه فوق اين سؤال را مطرح كرده‏اند كه نخستين كسى كه اسلام آورد و اين افتخار بزرگ در تاريخ به نام او ثبت شد چه كسى است؟

در پاسخ اين سؤال همه متّفقاً گفته‏اند: نخستين كسى كه از زنان مسلمان شد خديجه همسر وفادار و فداكار پيامبر بود. و اما از مردان، همه دانشمندان و مفسّران شيعه به اتّفاق گروه عظيمى از علماى اهل سنّت على عليه السلام را نخستين كسى از مردان مى‏دانند كه دعوت رسول الهى را اجابت كرد.

شهرت اين حقيقت در ميان دانشمندان اهل سنّت به حدّى است كه جمعى از آنان ادّعاى اجماع و اتّفاق بر آن كرده‏اند.

 

نخستين مسلمان در نزد اهل سنّت‏

 حاكم نيشابورى در «مستدرك» مى‏گويد:

لا أعْلَمُ خِلافاً بَيْنَ أصْحابِ التَّواريخِ أنَّ عَلِىَّ بْنَ أبى طالِبٍ رَضِىَ اللّهُ عَنْهُ‏ أوَّلُهُمْ إسْلاماً، وَإنَّمَا اخْتَلَفُوا فى بُلُوغِهِ. «3»

هيچ مخالفتى در ميان تاريخ نويسان در اين مسأله وجود ندارد كه علىّ بن ابى‏طالب نخستين كسى است كه اسلام آورده، تنها در بلوغ او به هنگام پذيرش اسلام اختلاف دارند.

ابن عبدالبرّ در «استيعاب» مى‏نويسد:

اتَّفَقُوا عَلى‏ أنَّ خَديجَةَ أوَّلُ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَصَدَّقَهُ فيما جاءَ بِهِ، ثُمَّ عَلِىٌّ بَعْدَها. «4»

در اين مسأله اتّفاق است كه خديجه نخستين كسى بود كه ايمان به خدا و پيامبر آورد و او را در آنچه آورده بود تصديق كرد، سپس على بعد از او همين كار را انجام داد.

ابوجعفر اسكافى معتزلى مى‏نويسد:

قَدْ رَوَى النَّاسُ كافَّةً افْتِخارَ عَلِىٍّ بِالسَّبْقِ إلَى الْإسْلامِ. «5»

عموم مردم نقل كرده‏اند كه افتخار سبقت در اسلام مخصوص علىّ بن ابى طالب است.

روايات فراوانى از پيامبر صلى الله عليه و آله و نيز از خود على عليه السلام و صحابه در اين باره نقل شده كه به حدّ تواتر مى‏رسد.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:

أوَّلُكُمْ وارِداً عَلَى الْحَوْضِ أوَّلُكُمْ إسْلاماً: عَلِىُّ بنُ أبى طالبٍ. «6»

نخستين كس از شما كه بر حوض كوثر وارد مى‏شود كسى است كه پيش از همه شما اسلام آورده و او علىّ بن ابى طالب است.

گروهى از دانشمندان اهل سنّت به نقل‏ «الغدير» از پيامبر نقل كرده‏اند كه آن حضرت دست على را گرفت و فرمود:

إنَّ هذا أوَّلُ مَنْ آمَنَ بى، وَهُوَ أوَّلُ مَنْ يُصافِحُنى، وَهُوَ الصِّدّيقُ الْأكْبَرُ. «7»

اين مرد نخستين كسى است كه به من ايمان آورده؛ اين مرد نخستين كسى است كه با من (در قيامت) مصافحه مى‏كند، و اين مرد صدّيق بزرگ است.

و نيز آن حضرت طبق نقل‏ «حلية الأولياء» «8» فرمود:

يا عَلِىُّ لَكَ سَبْعُ خِصالٍ لايُحاجُّكَ فيهِنَّ أحَدٌ يَوْمَ القيامَة: أنْتَ أوَّلُ الْمؤمنينَ بِاللّهِ إيماناً، وَأوْفاهُمْ بِعَهْدِ اللّهِ، وَأقوَمُهُمْ بِأمْرِ اللّه ...

ياعلى، هفت امتياز دارى كه احدى در قيامت نمى‏تواند درباره آنها با تو گفتگو كند: تو نخستين كسى هستى كه به خدا ايمان آوردى، و از همه نسبت به پيمان‏هاى الهى باوفاترى، و در اطاعت فرمان حق پابرجاترى ...

در اين زمينه روايات زيادى در كتب مختلف تاريخ و تفسير و حديث آمده كه قسمت عمده‏اى از آنها را «الغدير» «9» نقل كرده‏اند.

جالب اين كه گروهى كه نتوانسته‏اند سبقت على عليه السلام را در ايمان و اسلام انكار كنند، به عللى كه ناگفته پيداست كوشش دارند آن را به نحو ديگرى انكار يا كم اهميّت جلوه دهند، و بعضى ديگر كوشش دارند كه بجاى آن ابوبكر را بگذارند كه‏ او اوّلين مسلمان است!

گاهى مى‏گويند: على عليه السلام در آن هنگام ده ساله بود و طبعاً نابالغ، بنابراين اسلام او به عنوان اسلام يك كودك تأثيرى در قوّت و قدرت جبهه مسلمين در برابر دشمن نداشت.

اين سخن را فخر رازى در تفسيرش ذيل آيه فوق آورده است. و اين به راستى عجيب است و ندر واقع ايرادى است بر شخص پيامبر صلى الله عليه و آله؛ زيرا مى‏دانيم هنگامى كه در يوم الدار پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام را به عشيره و طايفه خود عرضه داشت هيچ كس آن را نپذيرفت جز على كه برخاست و اعلام اسلام نمود، پيامبر اسلامش را پذيرفت و حتى اعلام كرد كه تو برادر و وصى و خليفه منى.

و اين حديث كه گروهى از حافظان حديث از شيعه و سنّى در كتب صِحاح و مسانيد و همچنين گروهى از مورّخان اسلام نقل كرده و بر آن تكيه نموده‏اند، نشان مى‏دهد كه نه تنها پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله على را در آن سنّ و سال كم پذيرفت، بلكه او را به عنوان برادر و وصى و جانشين خود معرّفى نمود.

و گاهى به اين تعبير كه خديجه نخستين مسلمان از زنان و ابوبكر نخستين مسلمان از مردان و على نخستين مسلمان از كودكان بود خواسته‏اند از اهميّت آن بكاهند.

اين تعبير را مفسّر معروف و متعصّب، نويسنده‏ «المنار» ذيل آيه مورد بحث ذكر كرده است. در حالى كه اوّلًا همان گونه كه گفتيم كمى سنّ على عليه السلام در آن روز به هيچ وجه از اهميّت موضوع نمى‏كاهد، به خصوص اين كه قرآن درباره حضرت يحيى صريحاً مى‏گويد:

وَآتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً» «10»

و به او در حالى كه كودك بود، حكمت داديم.

و درباره عيسى عليه السلام نيز مى‏خوانيم كه در حال كودكى به سخن آمد و به آنها كه درباره او گرفتار شك و ترديد بودند گفت:

إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيّاً» «11»

نوزاد [از ميان گهواره‏] گفت: بى‏ترديد من بنده خدايم، به من كتاب عطا كرده و مرا پيامبر قرار داده است.

هنگامى كه اين گونه آيات را با حديثى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله در بالا نقل كرديم كه او على را وصى و خليفه و جانشين خود قرار داد، ضميمه كنيم روشن مى‏شود كه سخن «المنار» گفتار تعصّب‏آميزى بيش نيست.

ابن ابى الحديد از دانشمند معروف ابوجعفر اسكافى معتزلى نقل مى‏كند:

اين كه بعضى مى‏گويند ابوبكر سبقت در اسلام داشته اگر صحيح باشد چرا خودش در هيچ مورد به اين موضوع بر فضيلت خود استدلال نكرده است و نه هيچ يك از هواداران او از صحابه چنين ادّعائى را كرده‏اند؟ «12» در هر صورت سبقت در اسلام و پابرجائى در آن تا آخر عمر از خصوصيّات صحابه واقعى رسول خداست و در اين زمينه خديجه و على عليه السلام گوى سبقت را از ديگران ربودند.

 

بحثى مجدّد در عدالت صحابه‏

به خاطر اين كه دانشمندان اهل سنّت بر پايه اين آيه شريفه معتقدند كه همه ياران پيامبر پاك و درستكار و صالح و شايسته و اهل بهشتند، و اين آيه را دليل قاطعى بر ادّعاى خود گرفته‏اند بار ديگر چون صفحات گذشته اين موضوع مهم را كه سرچشمه دگرگونى‏هاى زيادى در مسائل اسلامى مى‏شود با نظر عقل و انصاف و وجدان تماشا مى‏كنيم.

بسيارى از مفسّران اهل سنّت اين حديث را ذيل آيه فوق نقل كرده‏اند كه حميد بن زياد مى‏گويد:

نزد محمّد بن كعب قُرَظى رفتم و به او گفتم درباره اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله چه مى‏گويى؟ گفت:

جَميعُ أصْحابِ رَسُولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فِى الْجَنَّةِ، مُحْسِنُهُمْ وَمُسيئُهُمْ.

همه ياران پيامبر صلى الله عليه و آله در بهشتند اعم از نيكوكار و بدكار و گنهكار.

گفتم: اين سخن را از كجا مى‏گويى؟ گفت: اين آيه را بخوان:

وَ السبِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهجِرِينَ وَالْأَنصَارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسنٍ رَّضِىَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُواْ عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنتٍ تَجْرِى تَحْتَهَا الْأَنْهرُ خلِدِينَ فِيهَآ أَبَدًا ذَ لِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» «13»

پيشگامان نخستين از مهاجران و انصار و كسانى كه به نيكى و درستى از آنان پيروى كردند، خدا از ايشان خشنود است و آنان هم از خدا راضى هستند؛ براى ايشان بهشت‏هايى آماده كرده كه از زيرِ [درختانِ‏] آن نهرها جارى است، در آنجا براى ابد جاودانه‏اند؛ اين است كاميابى بزرگ.

سپس گفت: اما درباره تابعين شرطى قائل شده و آن اين است كه آنها بايد تنها در كارهاى نيك از صحابه پيروى كنند. (فقط در اين صورت اهل نجاتند و امّا صحابه چنين قيد و شرطى را ندارند.)

 

ردّ عدالت كل صحابه

 ولى اين ادّعا به دلايل زيادى مردود و غير قابل قبول است؛ زيرا:

اوّلًا: حكم مزبور در آيه فوق شامل تابعين هم مى‏شود، و منظور از تابعان تمام كسانى هستند كه از روش مهاجران و انصار نخستين و برنامه‏هاى آنها پيروى مى‏كنند، بنابراين بايد تمام امّت بدون استثنا اهل نجات باشند!

و امّا اين كه در حديث محمّد بن كعب از اين موضوع جواب داده شده كه خداوند در تابعين قيد احسان را ذكر كرده، يعنى از برنامه نيك و روش صحيح صحابه پيروى كنند نه از گناهانشان، اين سخن از عجيب‏ترين بحث‏هاست. چرا كه مفهومش اضافه فرع بر اصل است. جايى كه شرط نجات تابعان و پيروان صحابه اين باشد كه در اعمال صالح از آنها پيروى كنند، به طريق اولى بايد اين شرط در خود صحابه بوده باشد.

و به تعبير ديگر، خداوند در آيه فوق مى‏گويد: رضايت و خشنودى او شامل حال همه مهاجران و انصار نخستين كه داراى برنامه صحيحى بودند و همه پيروان آنهاست، نه اين كه مى‏خواهد مهاجران و انصار را چه خوب باشند و چه بد مشمول رضايت خود قرار دهد، امّا تابعان را با قيد و شرط خاصّى بپذيرد.

ثانياً: اين موضوع با دليل عقل به هيچ وجه سازگار نيست؛ زيرا عقل هيچ گونه امتيازى براى ياران پيامبر بر ديگران قائل نمى‏باشد. چه تفاوتى ميان ابوجهل‏ها و كسانى است كه نخست ايمان آوردند سپس از آيين حق منحرف شدند؟

و چرا كسانى كه سال‏ها و قرن‏ها بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله قدم به اين جهان گذاردند و فداكارى‏ها و جانبازى‏هاى آنها در راه اسلام كمتر از ياران نخستين پيامبر صلى الله عليه و آله نبود، بلكه اين امتياز را داشتند كه پيامبر را ناديده شناختند و به او ايمان آوردند، مشمول اين رحمت و رضايت الهى نباشند.

قرآنى كه مى‏گويد:

إنَّ أكْرَمَكُمْ عِنْدَاللّهِ أتْقاكُمْ» «4

بى‏ترديد گرامى‏ترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست.

چگونه اين تبعيض غير منطقى را مى‏پسندد؟

قرآنى كه در آيات مختلفش به ظالمان و فاسقان لعن مى‏كند و آنها را مستوجب عذاب الهى مى‏شمرد، چگونه اين «مصونيّت غيرمنطقى صحابه» را در برابر كيفر الهى مى‏پسندد؟ آيا اين گونه لعن‏ها و تهديدهاى قرآن قابل استثناست و گروه خاصّى از آن خارجند؟ براى چه و چرا؟

از همه گذشته آيا چنين حكمى به منزله چراغ سبز دادن به صحابه نسبت به هر گونه گناه و جنايت محسوب نمى‏شود؟

ثالثاً: اين حكم با متون تاريخ اسلامى به هيچ وجه سازگار نيست؛ زيرا بسيار كسان بودند كه روزى در رديف مهاجران و انصار بودند و سپس از راه خود منحرف شدند و مورد خشم و غضب پيامبر صلى الله عليه و آله كه توأم با خشم و غضب خداست قرار گرفتند. آيا در آيات قرآن داستان ثعلبة بن حاطب انصارى را نخوانديم كه چگونه منحرف گرديد و مغضوب پيامبر صلى الله عليه و آله شد.

روشن‏تر بگوييم: اگر منظور آنها اين است كه صحابه پيامبر عموماً مرتكب هيچ گناهى نشدند و معصوم و پاك از هر معصيتى بودند اين از قبيل انكار بديهيّات است.

و اگر منظور آن است كه آنها گناه كردند و اعمال خلافى انجام دادند باز هم خدا از آنها راضى است، مفهومش اين است كه خدا رضايت به گناه داده است.

چه كسى مى‏تواند طلحه و زبير كه در آغاز از ياران خاصّ پيامبر بودند و همچنين عايشه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله را از خون هفده هزار نفر مردم مسلمانى كه خونشان در ميدان جنگ جمل ريخته شد تبرئه كند؟ آيا خدا به اين خونريزى‏ها راضى بود؟

آيا مخالفت با على عليه السلام خليفه پيامبر كه اگر فرضاً خلافتِ منصوص او را نپذيريم حدّاقل با اجماع امّت برگزيده شده بود، و شمشير كشيدن به روى او و ياران وفادارش چيزى است كه خدا از آن خشنود و راضى باشد؟

حقيقت اين است كه طرفداران فرضيّه «تنزيه صحابه» با اصرار و پافشارى روى اين مطلب، چهره پاك اسلام را كه همه‏جا ميزان شخصيّت اشخاص را ايمان و عمل صالح قرار مى‏دهد زشت و بدون منظر ساخته‏اند.

آخرين سخن اين كه: رضايت و خشنودى خدا كه در آيه فوق است روى يك عنوان كلّى قرار گرفته و آن هجرت و نصرت و ايمان و عمل صالح است. تمام صحابه و تابعان مادام كه تحت اين عناوين قرار داشتند مورد رضاى خدا بودند، و آن روز كه از تحت اين عناوين خارج شدند از تحت رضايت خدا نيز خارج گشتند.

از آنچه بازگو شد به خوبى روشن مى‏شود كه گفتار مفسّر دانشمند امّا متعصّب، يعنى نويسنده‏ «المنار» كه در اين جا شيعه را به خاطر عدم اعتقاد به پاكى و درستى همه صحابه، مورد سرزنش و حمله قرار مى‏دهد كمترين ارزشى ندارد. شيعه گناهى نكرده، جز اين كه حكم عقل و شهادت تاريخ و گواهى قرآن را در اين جا پذيرفته و به امتيازات واهى و نادرست متعصّبان گوش فرا نداده است.» «15»

 

جنايت‏هاى معاويه‏

علماى مكتب خلفا معاوية بن ابى سفيان را كاتب وحى و صحابى رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‏دانند و به قول فخر رازى و صاحب تفسير «المنار» در ذيل آيه قبل و حديث حميد بن زياد، عادل و مجتهد و مورد وثوق و اهل نجات و رضايت حق مى‏دانند، در حالى كه كتب سنّى و شيعه گوشه‏اى از اعمال معاويه را به شرح زير بازگو كرده‏اند:

1- جنگ با اميرالمؤمنين عليه السلام در صفّين و كشتن بيش از پنجاه هزار نفر از مسلمانان و به خصوص عمّار ياسر كه پيامبر در حقّ او فرمود: عمّار با حقّ است و حق با عمّار، و او را گروه باغى و ستمگر به قتل مى‏رسانند. «16» 2- جنگ با سبط اكبر، حضرت مجتبى عليه السلام.

3- تخلّف از عهد و پيمان و قراردادى كه با امام حسن عليه السلام بسته بود.

4- دسيسه چينى براى قتل حضرت مجتبى عليه السلام به توسط دختر اشعث بن قيس.

5- خوشحالى شديد معاويه از كشته شدن حضرت مجتبى عليه السلام.

6- فرستادن بُسْر بن أرْطاة بعد از داستان تحكيم به شهرهاى تحت فرمان اميرالمؤمنين عليه السلام براى كشتن مرد و زن و كودك به جرم تشيّع و غارت اموال مردم و خراب كردن شهرها.

7- فرستادن ضحّاك بن قيس فهرى به مناطق مؤمن نشين ودستور به او جهت كشتار مردم و خرابى و غارت.

8- فرستادن عبداللّه بن مسعده به باديه‏ها و مكّه و مدينه جهت وادار كردن مردم به تسليم در برابر حكومت و كشتن آنان در صورت امتناع.

9- مسلّط كردن زياد بن أبيه بر مردم بى‏گناه و جنايات بى‏شمار او بر مردم با تكيه بر قدرت معاويه.

10- كشتن حُجْر بن عدى و ياران وفادارش به جرم ايمان و عشق به على بن ابى طالب عليه السلام.

11- محاصره كردن عَمْرو بن حَمِق خُزاعى و جدا كردن سر او از بدن بعد از مرگ.

12- كشتن صَيْفى بن فَسيل به جرم محبّت على عليه السلام.

13- كشتن مسلم بن زيمر و عبداللّه بن نجى به جرم عشق به اسلام و امير المؤمنين عليه السلام.

14- كشتن مالك بن اشتر نخعى كه در امّت اسلام در كرامت و ايمان و شخصيت كم نظير بود.

15- كشتن محمّد بن أبى بكر به شديدترين وجه و سوزاندن جسد آن شهيد به جرم عشق به على عليه السلام.

16- مسلّط كردن عمروعاص ستمكار بر مردم مصر.

17- هتك حرمات حق.

18- هتك حرمت مردم.

19- تشكيل سلطنت و شاهنشاهى خلاف قواعد اسلام.

20- آزردن صحابه و تابعين.

21- آزار همه جانبه به اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله.

22- تطهير زناكاران و زنازادگان بر خلاف قرآن.

23- خريد و فروش شراب ونوشيدن آن.

24- اشاعه فحشا در بلاد اسلامى.

25- حلال دانستن ربا و خوردن آن.

26- تمام خواندن نماز در سفر.

27- بدعت در امر اذان.

28- جمع بين دو خواهر در ازدواج.

29- تغيير ديات اسلامى.

30- قرار دادن خطبه نماز عيد فطر و قربان قبل از نماز.

31- ترك حدود و سنّت رسول حق.

32- نقض حكم عاهر و زناكار.

33- حكم به سبّ اميرالمؤمنين در قنوت نماز و خطبه‏هاى جمعه و عيدين و قرار دادن آن به صورت قانون حكومتى.

34- كشتن اصحاب بدر و اصحاب بيعت شجره.

35- پرداخت مال بى‏شمار جهت ساختن حديث و بستن آن به رسول خدا.

36- به نيزه زدن سر بريده عمرو بن حَمِق و گرداندن در شهرها.

37- كشتن زنان و بچه‏ها و غارت اموال.

38- گرفتن شهادت زور از مردم.

39- انتقال منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله از مدينه به شام.

40- پوشيدن لباس حرير و ابريشم و ديباج و آشاميدن از ظرف طلا و نقره.

41- برقرار كردن مجالس لهو و لعب و شنيدن موسيقى حرام.

42- مسلّط كردن يزيد شرابخوار، سگ باز، ميمون باز، بى‏اعتقاد به جامعه اسلامى.

 

عقوبت جنايت‏هاى معاويه در قرآن و روايات‏

اين است معاويه و اعمال او كه نظر حضرت ربّ العزّه را در آيات زير در قرآن مجيد و حديث پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به آن اعمال مى‏خوانيد:

وَمَن يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِيهَا وَغَضِبَ اللّهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَاباً عَظِيماً» «17»

و هر كس مؤمنى را از روى عمد بكشد، كيفرش دوزخ است كه در آن جاودانه خواهد بود، و خدا بر او خشم گيرد، و وى را لعنت كند و عذابى بزرگ برايش آماده سازد.

إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُّهِيناً* وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلوا بُهْتَاناً وَإِثْماً مُّبِيناً» «18»

قطعاً آنان كه خدا و پيامبرش را مى‏آزارند، خدا در دنيا و آخرت لعنتشان مى‏كند، و براى آنان عذابى خواركننده آماده كرده است.* و كسانى كه مردان و زنان مؤمن را [با متهم كردن‏] به اعمالى كه انجام نداده‏اند، مى‏آزارند، بى‏ترديد بهتان و گناه بزرگى بر عهده گرفته‏اند.

وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللّهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ» «19»

و براى آنان كه همواره پيامبر خدا را آزار مى‏دهند، عذابى دردناك است.

الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبَا لَا يَقُومُونَ إِلَّا كَمَا يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَانُ مِنَ الْمَسِّ» «20»

كسانى كه ربا مى‏خورند [در ميان مردم و براى امر معيشت و زندگى‏] به پاى نمى‏خيزند، مگر مانند به پاى خاستن كسى كه شيطان او را با تماس خود آشفته حال كرده [و تعادل روانى و عقلى‏اش را مختل ساخته‏] است.

إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ الْفَاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ» «21»

كسانى كه دوست دارند كارهاى بسيار زشت [مانند آن تهمت بزرگ‏] در ميان اهل ايمان شايع شود، در دنيا و آخرت عذابى دردناك خواهند داشت، و خدا [آنان را] مى‏شناسد و شما نمى‏شناسيد.

لَعَنَ اللَّهُ الخَمْرَ وَشارِبَها وَ بايِعَها وَ مُبْتاعَها. «22»

خداوند شراب و خورنده‏اش و خريدار و فروشنده‏اش را لعنت كرده است.

لَعَنَ رَسول اللَّه صلى الله عليه و آله آكِلَ الرِّبا وَمُوكِلَهُ. «23»

رسول خدا، خورنده ربا و دستيارش را لعنت كرده است.

مَنْ سَبَّ عَلِيّاً فَقَدْ سَبَّنى، وَ مَنْ سَبَّنى فَقَدْ سَبَّ اللّه. «24»

هر كس على را ناسزا گويد مرا ناسزا گفته، و هركس مرا ناسزا گويد خدا را ناسزا گفته است.

لا يُريدُ أحَدٌ أهْلَ الْمَدينَةِ بِسُوءٍ إلّاأذابَهُ اللّهُ فِى النّارِ ذَوْبَ الرَّصاصِ أوْ ذَوْبَ الْمِلْحِ فِى الْماء. «25»

احدى اراده بدى به اهل مدينه نمى‏كند مگر اين كه خداوند چون قلع در آتش آبش كند، يا چون نمك در آب در عذاب ذوبش نمايد.

مَنْ أخافَ أهْلَ الْمَدينَةِ ظالِماً لَهُمْ أخافَهُ اللّهُ وَكانَتْ عَلَيْهِ لَعْنَةُ اللّهِ. «26»

هر كس به ظلم و جور اهل شهرى را بترساند، خداوند وى را خواهد ترسانيد و لعنت خدا بر اوست.

مسائل ذكر شده درباره معاويه را به طور مفصّل همراه با آيات و روايات در قرآن مجيد، «صحيح بخارى»، «وفاء الوفاء»، «مجمع الزوائد»، «مُروج الذهب»، «المحاسن والمساوى»، «شرح ابن ابى الحديد»، «صحيح مسلم»، «تاريخ ابن عساكر»، «انساب بلاذرى»، «معارف ابن قتيبه»، «طبقات ابن سعد» «أغانى»، «تاريخ‏ طبرى»، «مستدرك حاكم»، «مسند احمد بن حنبل»، «استيعاب»، «اسْد الغابة» و به خصوص در «الغدير» «27» ملاحظه كنيد، آن گاه از علماى مكتب خلفا و مفسّرانى چون فخر رازى و صاحب «المنار» بپرسيد:

معناى عدالت، وثاقت، اجتهاد، رضايت حق، نجات در قيامت اين است؟!

معناى اسلام، ايمان، هجرت، عمل صالح، اخلاق حسنه، مسلمانى، صفا، وفا، حقيقت، مهر، محبّت اين است؟!

و از همه مهم‏تر معناى صحابى بودن و مصداق آيه‏ وَالسّابِقُونَ الْأوَّلُونَ‏ اين است؟!

سؤال كنيد شما مى‏خواهيد قرآن و سنّت و اسلام و مسلمانى را با چنين افرادى به دنيا عرضه كنيد و از آنان بخواهيد اسلام را با تمام وجود قبول كنند و آن را بهترين و برترين مكتب بدانند؟!

 

هجرت در راه خدا

از ديگر خصوصيّت‏هاى صحابه حقيقى كه در دعاى چهارم اشاره شده، مفارقت و هجرت از زن و فرزند به خاطر اعلاى كلمه حق است.

عدّه‏اى كه جهت نان و نوا و اهداف دنيائى هجرت كردند، و گروهى از مهاجران كه پس از هجرت با منافقان همدست شدند، و يا به گردونه ظلم و ستم و بى‏ايمانى درآمدند چنانكه در سطور گذشته خوانديد، از رحمت حق ممنوع، و از رضايت حضرت محبوب دور شدند.

رحمت و رضوان از آنِ صحابه‏اى است كه در هجرت خود نيّتى جز اظهار كلمه حق نداشتند و تا خروج از دنيا بر ايمان و مقاومت خويش استوار بودند.

عاشقى را جگرى مى‏بايد


احتمال خطرى مى‏بايد




نتوان رفت درين ره با پاى‏


عشق را بال و پرى مى‏بايد

گريه نيمه شبى در كار است‏


دود آه سحرى مى‏بايد

ديده را آب ده از آتش دل‏


عشق را چشم‏ترى مى‏بايد

دست در دامن آگاهى زن‏


سوى او راهبرى مى‏بايد

نتوانى تو به خود پى بردن‏


مرد صاحب نظرى مى‏بايد

چشم و گوش تو به شرك آلودست‏


چشم و گوش دگرى مى‏بايد

عاقبت نخل اميد ما را


از وصال تو برى مى‏بايد




(فيض كاشانى)

 

هجرت در قرآن كريم‏

 «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ أُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَةَ اللّهِ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ» «28»

 

يقيناً كسانى كه ايمان آورده، و آنان كه هجرت كرده و در راه خدا به جهاد برخاستند، به رحمت خدا اميد دارند؛ و خدا بسيار آمرزنده و مهربان است.

فَالَّذِينَ هَاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِن دِيَارِهِمْ وَأُوذُوا فِي سَبِيلِي وَقَاتَلُوا وَقُتِلُوا لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُم سَيِّآتِهِمْ وَلَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ثَوَاباً مِنْ عِندِ اللّهِ وَاللّهُ عِندَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ» «29»

پس كسانى كه [براى خدا] هجرت كردند، و از خانه‏هايشان رانده شدند، و در راه من آزار ديدند، و جنگيدند و كشته شدند، قطعاً بدى‏هايشان را محو خواهم كرد و آنان را به بهشت‏هايى كه از زيرِ [درختانِ‏] آن نهرها جارى‏ است، وارد مى‏كنم [كه‏] پاداشى است از سوى خدا و خداست كه پاداش نيكو نزد اوست.

 

تعرّب بعد از هجرت‏

باب مفصّل و مهمّى در روايات فريقين است تحت عنوان تعرّب بعد از هجرت، كه در آن روايات آمده:

كسى كه پس از معرفت خدا و رسول و كوشش در راه دين، از صراط مستقيم حق برگردد، آلوده به گناه كبيره شده و خود را از رحمت حضرت محبوب ممنوع كرده است.

و بر اساس كتب تاريخى و تفسيرى، گروهى از صحابه به اين گناه دچار شدند و گروه ديگر در برابر طوفان‏هاى اجتماعى و حوادث زمان استقامت ورزيدند تا به لقاى خداوند نايل شدند. آنان براى اعلاى كلمه حق با پدران و فرزندان و برادران و عموهايشان جنگيدند، و در اين نبرد كمال اخلاص و خلوص را نشان دادند.

 

تعرّب بعد از هجرت در كلام امير مؤمنان عليه السلام‏

اميرالمؤمنين عليه السلام در «نهج البلاغه» به اين معنا اشاره مى‏فرمايند:

وَلَقَدْ كُنّا مَعَ رَسُولِ اللّه صلى الله عليه و آله نَقْتُلُ آباءَنا وَأبْناءَنا وَإخْوانَنا وَ أعْمامَنا، ما يَزيدُنا ذلِكَ إلّاإيماناً وَ تَسْليماً و مُضِيّاً عَلَى اللَّقَمِ وَ صَبْراً عَلى‏ مَضَضِ الْألم وَ جِدّاً فِى جِهادِ الْعَدُوِّ.

وَلَقَدْ كانَ الرَّجُلُ مِنّا وَالآخَرُ مِنْ عَدُوِّنا يَتَصاوَلانِ تَصاوُلَ الْفَحْلَيْنِ، يَتَخالَسانِ أنْفُسَهُما أيُّهُما يَسْقى صاحِبَهُ كَأْسَ الْمَنُونِ، فَمَرَّةً لَنا مِنْ عَدُوِّنا، وَمَرَّةً لِعَدُوِّنا مِنّا.

فَلَمّا رَأَى اللّهُ صِدْقَنا أنْزَلَ بعَدُوِّنَا الْكَبْتَ، وَأنْزَلَ عَلَيْنَا النَّصْرَ، حَتَّى‏ اسْتَقَرَّ الْإسْلامُ مُلْقِياً جِرانَهُ وَمُتَبَوِّئاً أوْطانَهُ. وَلَعَمْرى لَوْ كُنّا نَأتى ما أتَيتُمْ ما قامَ لِلدّينِ عَمُودٌ وَلا اخْضَرَّ لِلْإيمانِ عُودٌ. وَأيْمُ اللّهِ لَتَحْتَلِبُنَّها دَماً وَ لَتُتْبِعُنَّها نَدَماً. «30»

ما در كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله بوديم، پدران و فرزندان و عموهاى خود را به امر حق مى‏كشتيم، و اين مسئله جز بر ايمان و تسليم و حركت در راه راست و شكيبايى بر سوزش الَم، و كوشش ما در جهاد با دشمن نمى‏افزود.

و مردى از ما و مردى از دشمن چون دو شير نر با هم در مى‏افتادند، و در صدد برآوردن جان يكديگر بودند تا كدام يك از آن دو جام مرگ را به كام ديگرى بريزد. يك بار ما بر دشمن پيروز مى‏شديم، و يك بار دشمن بر ما.

چون خدواند راستى ما را ديد دشمن ما را سركوب كرد، و يارى خود را بر ما فروفرستاد، تا آن وقت كه اسلام همانند شترى كه سينه و گردن براى استراحت به زمين نهد و در جاى خود بخوابد استقرار يافت. به جانم قسم! اگر ما در آن زمان رفتارى مانند رفتار امروز شما داشتيم پايه‏اى از بناى اسلام برپا نمى‏شد، و شاخه‏اى از درخت ايمان سبز نمى‏گشت. به خدا قسم! با اين وضعى كه داريد به جاى شير خون خواهيد دوشيد، و به دنبالش دچار ندامت خواهيد شد.

در اين خطبه اميرالمؤمنين عليه السلام از صحابه‏اى سخن مى‏گويد كه با تمام وجود از اسلام دفاع مى‏كردند، و حرمت قرآن وصراط حق را تا آخر نگاه داشتند، و از كسانى گلايه و شكايت مى‏كند كه از آن جهاد و كوشش و خلوص و اخلاص دست برداشتند و به مال و منال و شهوات و هواها روى كرده و از دفاع از اسلام در برابر هجوم مارقين و قاسطين و ناكثين دست برداشتند و امام معصوم را بر اثر سستى و روگردانى خود از قرآن، دل شكسته كردند.

 

وصف صحابه واقعى در كلام امام على عليه السلام‏

امام در وصف صحابه واقعى كه خود در رأس آنان بود مى‏فرمايد:

«در آن زمان كه از همه علايق و تمايلات و روابط و ضوابط پوسيده گذشتيم و حتّى جان خود را در راه هدف اعلاى حيات بر كف نهاديم تا معناى واقعى علايق و تمايلات و روابط و ضوابط و حتّى معناى جان را كه اسلام براى ما توضيح مى‏داد درك كنيم و در حيات معقول خود به كار ببريم. از پدران و فرزندان و همه شاخه‏ها و ريشه‏هاى وجود طبيعى خود بريديم، تا انسان‏هايى ساختيم در دنياى جديدى كه آن علايق و تمايلات همگى دگرگون شدند و گام در صراط مستقيم نهاديم.

ما و دشمن هر دو در مرز زندگى و مرگ گريبان يكديگر را مى‏گرفتيم، ما در آن مرز پرشكوه كه براى ما پلِ‏

إنّا لِلّهِ وَإنّا إلَيْهِ راجِعُونَ» «31»

ما مملوك خداييم و يقيناً به سوى او بازمى‏گرديم.

بود؛ به اميد برگرداندن جان به جان آفرين تلاش مى‏كرديم. ولى دشمنان ما در آن مرز جز به تحريك عوامل لجاجت در برابر ما و اسارت در دست قدرت پرستان و پرستش بت‏هاى جامد و جاندار به منطق ديگرى تكيه نداشتند.

پيروزى ما در آن تلاش و تكاپوها و فداكارى‏ها مستند به انبوه سپاه و ديگر عوامل قدرت نبود. ما مسلّح به سلاحى بالاتر از شمشير و نيزه و داراى قوايى ما فوق ديگر نيروهاى جنگى بوديم. اين سلاح وقوا، صدق و اخلاص حقيقى ما بود.

ما در آن مرز زندگى و مرگ، خدا را مى‏ديديم و پيامبر خدا را كه جلوه‏اى از صفات‏ پروردگارمان بود مى‏نگريستيم.

دشمنان ما به تحريك بت‏هاى جاندار به خودكشى مى‏پرداختند و تسليت آنان براى دلدارى خود چنين بود كه ما مرد جنگيم، ما قهرمانيم، ما نبايد مغلوب شويم؛ و نمى‏دانستند كه شكست و پيروزى آنان جز سقوط در عذاب الهى يا دوزخ اجتماعى كه سوداگران جان‏هاى آدميان براى آنان شعله‏ور مى‏ساختند نتيجه‏اى ديگر در بر نداشت.» «32»

با تو بى خويش همه نرد وفا مى‏بازم‏


آه اگر آگه ازين كار شود غمّازم‏

ماجراى دل خون گشته زمن باز مپرس‏


كه من از دوست به خود باز نمى‏پردازم‏

دوستان شاد كه اين واقعه را پايانى است‏


من در آن جامم و با بيخوديم آغازم‏

عشق چون پير شد از طبع به مردن نرود


اين نه طفلى است كه از دايه ستانى بازم‏




 (وصال شيرازى)

 [ «5» وَمَنْ كَانُوا مُنْطَوِينَ عَلَى مَحَبَّتِهِ يَرْجُونَ تِجَارَةً لَنْ تَبُورَ فِي مَوَدَّتِهِ «6» وَالَّذِينَ هَجَرَتْهُمُ الْعَشَائِرُ إِذْ تَعَلَّقُوا بِعُرْوَتِهِ وَانْتَفَتْ مِنْهُمُ الْقَرَابَاتُ إِذْ سَكَنُوا فِي ظِلِّ قَرَابَتِهِ «7» فَلَا تَنْسَ لَهُمُ اللَّهُمَّ مَا تَرَكُوا لَكَ وَفِيكَ وَأَرْضِهِمْ مِنْ رِضْوَانِك وَبِمَا حَاشُوا الْخَلْقَ عَلَيْك وَكَانُوا مَعَ رَسُولِك دُعَاةً لَك إِلَيْكَ «8» وَاشْكُرْهُمْ عَلَى هَجْرِهِمْ فِيك دِيَارَ قَوْمِهِمْ وَخُرُوجِهِمْ مِنْ سَعَةِ الْمَعَاشِ إِلَى ضِيقِهِ وَمَنْ كَثَّرْتَ فِي إِعْزَازِ دِينِك مِنْ مَظْلُومِهِمْ‏]

و كسانى كه به رشته محبت او پيچيده شدند، در مسير دوستى و عشقش، تجارتى را اميد دارند، كه هرگز كسادى و زيان، در آن راه ندارد، و آنان كه وقتى به دستگيره دين او آويختند، قبايل و عشايرشان از آنان دورى گزيدند، و زمانى كه در سايه قرب به او آرميدند، خويشاوندانشان از آنان كناره گرفتند. خدايا! لطفت را براى اصحاب محمّد به خاطر آنچه كه محض تو، و در راه تو از دست دادند، از نظر دور مدار و آنان را از خشنوديت خشنود ساز!

و نيز به خاطر آن كه مردم را پيرامون دينت گرد آوردند، و در حالى كه خالصانه، ملّت را به سوى تو دعوت مى‏كردند، همراه فرستاده‏ات بودند، و براى اين كه در راه تو از شهر و ديار و قوم خود هجرت كردند و از فراخى معاش، به تنگى و سختى دچار شدند و افراد زيادى كه براى بزرگداشت دينت ستم‏ها تحمل كردند، پاداش عنايت كن.

 

حقيقت مودّت و لزوم آن‏

در اين قطعه از دعا به دو حقيقت بسيار مهم كه در اعلاى كلمه حق اثر فوق العاده داشته اشاره شده است:

1- مودّت.

2- مهاجرت ياران حق به حبشه.

صاحب تفسير «المنار» «33» كه از دانشمندان بنام عرب است، در معناى عداوت و مودّت در ذيل آيه پنجاه و هشتم سوره مائده مى‏گويد:

 

تفسير عداوت و مودت‏

 عداوت‏ به معناى كينه‏اى است كه اثرش در قول و عمل ظاهر مى‏شود. و مودّت‏ عشق و محبّتى است كه نتيجه‏اش در گفتار و كردار آشكار مى‏شود.

به هنگامى كه دل انسان نسبت به كسى آغشته به كينه و عداوت شد، آن كينه و عداوت باعث مى‏گردد كه انسان از طرف مورد كينه‏اش جدا شده و از حالات و خصوصيّات وى پرهيز نموده و وى را از دخالت در امورش منع نمايد، و اين اقتضاى كينه و دشمنى است و كسى در ظهور آثار كينه و عداوت در گفتار و عمل ترديد ندارد.

و به وقتى كه قلب انسان نسبت به كسى محبّت شديد پيدا كند و به تعبير قرآن مجيد داراى مودّت شود، آن عشق و محبّت باعث مى‏شود كه انسان براى اتّصالش به حالات و خصوصيّات محبوب بكوشد و خود را به هر قيمتى كه باشد به محبوب برساند، و دست دخالت معشوق را در امور زندگيش باز بگذارد. اين عشق و محبّت‏ علّت تامّه‏اى است براى ورود عاشق به گردونه اطاعت از معشوق، و اين حقيقتى است كه گمان نمى‏رود براى كسى جاى انكار داشته باشد، و شايد بتوان گفت:

محبّت و عشقى كه خالى از اثر باشد و كينه و عداوتى كه جداى از عكس العمل باشد به هيچ عنوان نداريم، و آنان كه عداوت و محبّت را جداى از اثر مى‏دانند، سخن آنان ارزشى ندارد، محبّت جداى از عمل، و كينه فارغ از اثر كدام است؟ ...»

اسلام براى مودّت مثبت، و كينه و عداوت قابل قبول، آيات و روايات بسيار مهمّى دارد كه مجموع آن آيات و روايات دو باب بسيار مهم تولّى و تبرّى را تشكيل داده‏اند.

در آن آيات و روايات اعلام شده كه هر كس خالى از تولّى و تبرّى باشد مسلمان نيست. مؤمن بايد با تمام وجود نسبت به حق و رسول حق و مردم مؤمن داراى مودّت باشد، و نسبت به دشمنان خدا و رسول و مردم مؤمن داراى عداوت و كينه، تا آن مودّت وى را به اخلاق حق و رسول الهى و مؤمنان واقعى بيارايد، و آن كينه و عداوت باعث جدائى از حالات و اخلاق و كردار دشمنان خدا و دين شود.

 

مودّت اهل بيت عليهم السلام‏

اين كه در قرآن مجيد اجر رسالت را مودّت اهل بيت عليهم السلام قرار داده و نفعش را متوجه خود انسان مى‏داند به اين معناست كه به اهل بيت عشق بورزيد، عشقى كه باعث اطاعت شما از امامان معصوم و علّت آراسته شدنتان به اخلاق اوليا شود، كه اين اطاعت و آراستگى به نفع خود شماست.

قُل لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‏» «34»

بگو: از شما [در برابر ابلاغ رسالتم‏] هيچ پاداشى جز مودّت نزديكان را [كه‏ بنابر روايات بسيار اهل بيت هستند] را نمى‏خواهم.

قُلْ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أجرٍ فَهُوَ لَكُمْ إنْ أجْرِىَ إلّاعَلَى اللّهِ» «45»

بگو: هر گونه پاداشى كه از شما خواستم، آن پاداش براى خودتان، پاداش من فقط بر عهده خداست، و او بر همه چيز گواه است.

آرى، عشق مثبت به معشوق مثبت، در حيات فكرى و نفسى و روحى و قلبى و عملى انسان معجزه مى‏كند. عشق مثبت به معشوق مثبت، از آتش پرست سلمان، از بى سواد گمنام ابوذر، از سياه حبشى بلال، از زن عصر جاهلى خديجه، از غلام زاده عمّار، و از آدم خاكى، موجودى افلاكى مى‏سازد. «46»

جان و دل و دين و رگ و پوست، عشق‏


در همه اشيا به تكاپوست عشق‏

تخم بَدَل كاشته بى حاصلان‏


غافل از اين نكته كه خودروست عشق‏

خواهى اگر خويش بسنجى به كار


سنگ گران كن كه ترازوست عشق‏

زو دل و بازوت ندارد گريز


نيروى دل قوّت بازوست عشق‏

زمزمه خلوت سرّ صفا


همهمه ساحت مينوست عشق‏




 (صفا اصفهانى)

اين نكته را نبايد ناگفته گذاشت كه عشق و محبّت و كينه و عداوت مثبت ثمره معرفت است.

انسان وقتى به آيات قرآن مجيد كه بازگو كننده اسما و صفات حق و حالات و اخلاق انبيا و اولياست دقّت كند و از اين طريق به معرفت لازم آراسته شود، عاشق حق و انبيا و اوليا گشته و نسبت به دشمنان آنان كه درونى سياه و باطنى نازيبا و وحشت آور دارند، دشمن مى‏شود. اين عشق و محبّت انسان را به سوى مقام قرب و وصال مى‏برد، و آن كينه و عداوت آدمى را از ساحت دشمنان دور ساخته و انسان را در صورت حمله آنان به عرصه حيات انسانى تا سرحدّ جان باختن در راه معشوق مثبت آماده مبارزه و قتال مى‏نمايد.

 

وجوب عداوت با دشمنان خدا

دشمنان حضرت رب كه دشمنان رسول الهى و قرآن مجيد و مردم مؤمن هم هستند و كينه و عداوت آنان با حقايق، معلول كبر و جهل و غرور و هواى نفس و دلبستگى شديد آنان به زندگى مادّى چند روزه است و داراى چهره‏هاى گوناگونى هستند و هدفى جز خاموش كردن چراغ حق، كوبيدن فرهنگ رسول اللّه، بى‏ايمان كردن ملّت اسلام و غارت سرمايه‏هاى معنوى و مادّى اهل ايمان ندارند، دوستى و محبّت با آنان و باز گذاشتن دستشان براى دخالت در امور مسلمانان گناه كبيره و خيانت به حضرت حق و انبيا و ائمّه و ملّت اسلام است، و كينه داشتن نسبت به آنان و جدا زيستن از اخلاق و رفتار و حالات آنان و بستن راهشان براى عدم دخالت در امور مسلمانان از اعظم واجبات الهيّه است.

اگر ملّت اسلام پس از وفات رسول حق، اين قاعده قرآنى را نسبت به دشمنان مراعات مى‏كردند، دچار آن همه بلا و به خصوص حكومت بنى اميّه كه در قرآن مجيد از آن تعبير به «شجره ملعونه» شده و حكومت بنى عبّاس و حكومت‏هاى پس از آن نمى‏شدند.

و اگر در اين عصر هم ملّت‏ها و دولت‏هاى مدّعى اسلام مراعات اين حقيقت را مى‏نمودند، دچار حاكميّت استعمار نگشته و اين همه بلا بر سرشان نمى‏آمد، معادن آنان و فرهنگ و ناموسشان به غارت نمى‏رفت، به ذلّت و مذلّت دچار نمى‏شدند و سيادت و آقائى خود را از دست نمى‏دادند.

دشمنى با دشمنان خدا كه قومى كافر، مشرك، فاسق، فاجر و حيله گرند باعث حفظ اسلام و رشد حق و عظمت مسلمانان است.

 

الگوى استعمارى‏

 مودّت با حق و با انبيا و ائمّه عليهم السلام علّت شكوفايى استعدادها و سعادت دنيا و آخرت و ذلّت و خوارى و نابودى دشمنان است.

لَا يَتَّخِدِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَن يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللّهِ فِيْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَيُحَذِّرُكُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَإِلَى اللّهِ الْمَصِيرُ» «37»

مؤمنان نبايد كافران را به جاى اهل ايمان، سرپرست و دوست بگيرند؛ و هر كس چنين كند در هيچ پيوند و رابطه‏اى با خدا نيست، مگر آن كه بخواهيد به سبب دفع خطرى كه متوجه شماست از آنان تقيّه كنيد؛ خدا شما را از [عذاب‏] خود بر حذر مى‏دارد، و بازگشت [همه‏] به سوى خداست.

«آيه شريفه در مقام يك درس مهمّ سياسى و اجتماعى به مسلمانان است كه بيگانگان را نه به عنوان دوست ونه به عنوان حامى و يار و ياور در هيچ كار خود نپذيرند و فريب سخنان جذّاب و طرح‏هاى جالب و اظهار محبّت‏هاى به ظاهر عميق و صميمانه آنها را نخورند؛ زيرا تاريخ نشان مى‏دهد ضربه‏هاى سنگينى، مردم با ايمان و با هدف از اين رهگذر خورده‏اند.

اگر در تاريخچه استعمار دقيق شويم، هميشه استعمارگران در لباس دوستى و دلسوزى و عمران و آبادى در اجتماعات استعمار شده نفوذ مى‏كنند. آنها پس از محكم كردن پنجه‏هاى خود در ريشه‏هاى اجتماع استعمار شده، بى‏رحمانه بر آنها مى‏تازند و همه چيز آنها را به يغما مى‏برند.

براى اهميّت اين موضوع، تهديد بسيار شديدى در آيه آمده است و آن اين كه هر كس تن به چنين كارى دهد، هر گونه ارتباطش را از خدا قطع خواهد كرد.

جمله‏ مِنْ دُونِ الْمُؤمِنين‏ اشاره به اين است كه در زندگى اجتماعى، هر كس ناچار است اوليا و دوستانى داشته باشد، ولى افراد با ايمان بايد اولياى خود را از ميان افراد با ايمان انتخاب كنند و كافران را بجاى آنها قرار ندهند.» «38» يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا بِطَانَةً مِن دُونِكُمْ لَا يَأْلُونَكُمْ خَبَالًا وَدُّوا مَا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضَاءُ مِن أَفْوَاهِهِمْ وَمَا تُخْفِيْ صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الآيَاتِ إِن كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ* هَاأَنْتُمْ أُوْلَاءِ تُحِبُّونَهُمْ وَلَا يُحِبُّونَكُمْ وَتُؤْمِنُونَ بِالْكِتَابِ كُلِّهِ وَإِذَا لَقُوكُمْ قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْا عَضُّوا عَلَيْكُمُ الْأَنَامِلَ مِنَ الغَيْظِ قُلْ مُوتُوا بِغَيْظِكُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ» «39»

اى اهل ايمان! از غير خودتان براى خود محرم راز نگيريد؛ آنان از هيچ توطئه و فسادى درباره شما كوتاهى نمى‏كنند؛ شدت گرفتارى و رنج و زيان شما را دوست دارند؛ تحقيقاً دشمنى [با اسلام و مسلمانان‏] از لابلاى سخنانشان پديدار است و آنچه سينه‏هايشان [از كينه و نفرت‏] پنهان مى‏دارد بزرگ‏تر است. ما نشانه‏ها [ىِ دشمنى و كينه آنان‏] را اگر مى‏انديشيد براى شما روشن ساختيم.* آگاه باشيد! اين شماييد كه آنان را دوست داريد، و آنان شما را دوست ندارند. و شما به همه كتاب‏ها [ىِ آسمانى‏] ايمان داريد [ولى آنان ايمان ندارند]. و چون با شما ديدار كنند، مى‏گويند: ايمان آورديم. و زمانى كه با يكديگر خلوت نمايند از شدت خشمى كه بر شما دارند، سر انگشتان خود را مى‏گزند. بگو: به خشمتان بميريد. يقيناً خدا به آنچه در سينه‏هاست، داناست.

الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَيَبْتَغُونَ عِندَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمِيعاً» «40»

همان كسانى كه كافران را به جاى مؤمنانْ سرپرست و دوست خود مى‏گيرند؛ آيا عزت و قدرت را نزد آنان مى‏طلبند؟ يقيناً همه عزت و قدرت فقط براى خداست.

يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَتُرِيدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا لِلّهِ عَلَيْكُمْ سُلْطَاناً مُبِيناً» «41»

اى اهل ايمان! كافران را به جاى مؤمنان، سرپرست و يار خود مگيريد. آيا مى‏خواهيد براى خدا بر ضد خودتان دليلى آشكار [نسبت به عذابتان در دنيا و آخرت‏] قرار دهيد؟!

يَاأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى‏ أَوْلِيَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ» «42»

اى اهل ايمان! يهود و نصارى را سرپرستان و دوستان خود مگيريد، آنان سرپرستان و دوستان يكديگرند [و تنها به روابط ميان خود وفا دارند]. و هر كس از شما، يهود و نصارى را سرپرست و دوست خود گيرد از زمره آنان است؛ بى‏ترديد خدا گروه ستمكار را هدايت نمى‏كند.

آرى، به وجود آمدن اسرائيل غاصب در اين چهل ساله اخير در دل ممالك‏ اسلامى و آن همه جنايت و خيانتى كه به اسلام و مسلمين و قرآن نموده، نتيجه دوستى دولت‏هاى به ظاهر اسلامى با يهود و نصاراى غرب و پذيرش ولايت آنان بوده است.

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُواً وَلَعِباً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِن قَبْلِكُمْ وَالْكُفَّارَ أَوْلِيَاءَ وَاتَّقُوا اللّهَ إِن كُنتُم مُؤْمِنِينَ» «43»

اى مؤمنان! كسانى كه دين شما را مسخره و بازيچه گرفته‏اند، چه از اهل كتاب و چه از كافران، سرپرستان و دوستان خود مگيريد؛ و اگر مؤمن هستيد از خدا پروا كنيد.

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتَتَّخِذُوا آبَاءَكُمْ وَإِخْوَانَكُمْ أَوْلِيَاءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الْإِيمَانِ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِنكُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ» «44»

اى اهل ايمان! اگر پدرانتان و برادرانتان كفر را بر ايمان ترجيح دهند، آنان را دوستان و سرپرستان خود مگيريد؛ و كسانى از شما كه آنان را دوست و سرپرست خود گيرند، هم اينانند كه ستمكارند.

قُلْ إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُم مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى‏ يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ» «45»

بگو: اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و همسرانتان و خويشانتان و اموالى كه فراهم آورده‏ايد و تجارتى كه از بى‏رونقى و كسادى‏اش مى‏ترسيد و خانه‏هايى كه به آنها دل خوش كرده‏ايد، نزد شما از خدا و پيامبرش و جهاد در راهش محبوب‏ترند، پس منتظر بمانيد تا خدا فرمان عذابش را بياورد؛ و خدا گروه فاسقان را هدايت نمى‏كند.

لَا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ وَأَيَّدَهُم بِرُوحٍ مِنْهُ وَيُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» «46»

گروهى را كه به خدا و روز قيامت ايمان دارند، نمى‏يابى كه با كسانى كه با خدا و پيامبرش دشمنى و مخالفت دارند، دوستى برقرار كنند، گرچه پدرانشان يا فرزاندانشان يا برادرانشان يا خويشانشان باشند. اينانند كه خدا ايمان را در دل‏هايشان ثابت و پايدار كرده، و به روحى از جانب خود نيرومندشان ساخته، و آنان را به بهشت‏هايى كه از زيرِ [درختانِ‏] آن نهرها جارى است درمى‏آورد، در آنجا جاودانه‏اند، خدا از آنان خشنود است و آنان هم از خدا خشنودند. اينان حزب خدا هستند، آگاه باش كه بى‏ترديد حزب خدا همان رستگارانند.

مُحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ» «47»

محمّد، فرستاده خداست و كسانى كه با او هستند بر كافران سرسخت و در ميان خودشان با يكديگر مهربانند.

قرآن مجيد در سه آيه اوّل سوره ممتحنه مى‏فرمايد:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَقَدْ كَفَرُوْا بِمَا جَاءَكُم مِنَ الْحَقِّ يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَإِيَّاكُمْ أَن تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ إِن كُنتُم خَرَجْتُمْ جِهَاداً فِي سَبِيلي وَابْتِغَاءَ مَرْضَاتِي تُسِرُّونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَأَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَمَا أَعْلَنتُمْ وَمَن يَفْعَلْهُ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِيلِ* إِن يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا لَكُمْ أَعْدَاءً وَيَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَأَلْسِنَتَهُم بِالسُّوءِ وَوَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ* لَن تَنفَعَكُمْ أَرْحَامُكُمْ وَلَا أَوْلَادُكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ» «48»

اى اهل ايمان! دشمنان من و دشمنان خودتان را دوستان خود مگيريد، شما با آنان اظهار دوستى مى‏كنيد، در حالى كه آنان به طور يقين به آنچه از حق براى شما آمده كافرند، و پيامبر و شما را به خاطر ايمانتان به خدا كه پروردگار شماست [از وطن‏] بيرون مى‏كنند، [پس آنان را دوستان خود مگيريد] اگر براى جهاد در راه من و طلب خشنوديم بيرون آمده‏ايد [چرا] مخفيانه به آنان پيام مى‏دهيد كه دوستشان داريد؟ در حالى كه من به آنچه پنهان مى‏داشتيد و آنچه آشكار كرديد داناترم، و هر كس از شما با دشمنان من رابطه دوستى برقرار كند، مسلماً از راه راست منحرف شده است.* اگر بر شما چيره شوند، دشمنانتان خواهند بود، و دست‏هايشان را [به اسارت، آزار و كشتن‏] و زبان‏هايشان را به [بدگويى، تحقير و ناسزا] بر ضد شما مى‏گشايند، و آرزو دارند كه اى كاش شما هم كافر شويد.* روز قيامت [كه كيفر دوستى با دشمنان داده شود] خويشان و فرزندانتان سودى به حال شما ندارند، خدا ميان شما و آنان جدايى مى‏اندازد، و خدا به آنچه انجام مى‏دهيد، بيناست.

در هر صورت قسمت مهمّى از بلاهايى كه بر سر امّت اسلام آمده، معلول‏ دوستى عدّه‏اى از سردمداران ممالك اسلامى و مردم مسلمان با كفّار و يهود و نصارى‏ بوده، و واى به حال اينان از روزى كه قرآن مجيد در پيشگاه حضرت حق، به شكايت از آنان برخيزد و حضرت قهّار به شكايت قرآن عليه آنان توجّه كند.

افسوس كه از حالت خود بيخبرانيم‏


يك دهر همه كور و يك آفاق كرانيم‏

ره پُر چَه و ما كور و ز نابردن فرمان‏


هم از نظر افتاده صاحبنظرانيم‏

شه جاده كز آن قافله سالار گذشته‏


گم كرده به هر كوره رهى ره سپرانيم‏

تنها نه همين خود شده مشغول به عصيان‏


بل بر پدر و مادر عاصى پسرانيم‏




گو سنگ تنبّه دگر اى چرخ ميفكن‏


خود رنجه مفرماى كه ما خيره سرانيم‏

هر تخم كنى كشت همان بدروى آخر


زنهار در اين مزرعه ما بذرگرانيم‏




(صغير)

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- اعراف (7): 157.

(2)- توبه (9): 100.

(3)- الغدير: 3/ 238 به نقل از المستدرك على الصحيحين: 22، كتاب المعرفة.

(4)- الاستيعاب: 3/ 1092.

(5)- الغدير: 3/ 237، به نقل از ابوجعفر اسكافى در كتاب العقد الفريد: 3/ 43.

(6)- المستدرك على الصحيحين: 3/ 136؛ الاستيعاب: 2/ 457؛ شرح ابن ابى الحديد: 3/ 258.

(7)- الغدير: 2/ 313، حديث 2؛ كنز العمال: 11/ 616، حديث 32993.

(8)- حلية الاولياء: 1/ 66.

(9)- الغدير: 3/ 220- 240؛ احقاق الحق: 3/ 114- 120.

(10)- مريم (19): 12.

(11)- مريم (19): 30.

(21)- شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد: 13/ 224.

(13)- توبه (9): 100.

(41)- حجرات (49): 13.

(15)- تفسير نمونه: 8/ 99- 111، با كمى تلخيص.

(16)- بحار الأنوار: 33/ 7، باب 13، حديث 364؛ العمدة: 324، حديث 543.

(17)- نساء (4): 93.

(18)- احزاب (33): 57- 58.

(19)- توبه (9): 61.

(20)- بقره (2): 275.

(21)- نور (24): 19.

(22)- مستدرك الوسائل: 17/ 75، باب 23، حديث 20805؛ عوالى اللآلى: 1/ 166، حديث 176.

(23)- من لايحضره الفقيه: 3/ 274، حديث 3993؛ وسائل الشيعه: 18/ 127، باب 4، حديث 23299؛ مستدرك الوسائل: 13/ 336، باب 4، حديث 15526.

(24)- بحار الأنوار: 27/ 227، باب 10، حديث 26؛ جامع الاخبار: 161.

(25)- الغدير: 11/ 34؛ مسند احمد بن حنبل: 1/ 185.

(26)- الغدير: 11/ 35؛ مسند احمد بن حنبل: 4/ 56.

(27)- الغدير: 11/ 3- 195.

(28)- بقره (2): 218.

(29)- آل عمران (3): 195.

(30)- نهج البلاغه: خطبه 55.

(31)- بقره (2): 156.

(32)- ترجمه و تفسير نهج البلاغه: 10/ 182.

(33)- تفسير المنار: 7/ 2.

(34)- شورى (42): 23.

(35)- سبأ (34): 47.

(36)- مرحوم استاد شهيد مطهرى در كتاب پرقيمت «جاذبه و دافعه على عليه السلام» در بخش اول آن بحث مفصّلى در اكسير محبّت و عشق و آثار مثبت آن دارند كه به جهت خوددارى از تطويل، نقل نكرديم. شما مى‏توانيد براى تكميل اين بحث بدان مراجعه فرماييد. و نيز در كتاب «ولاءها و ولايت‏ها» فصلى در ولاى محبّت آورده كه لزوم محبّت و مودّت خاندان وحى را از كتاب و سنّت به خوبى استنباط فرموده است كه مطالعه آن بسيار سودمند مى‏باشد.

(37)- آل عمران (3): 28.

(38)- تفسير نمونه: 2/ 449، با كمى تلخيص.

(39)- آل عمران (3): 118- 119.

(40)- نساء (4): 139.

(41)- نساء (4): 144.

(42)- مائده (5): 51.

(43)- مائده (5): 57.

(44)- توبه (9): 23.

(45)- توبه (9): 24.

(46)- مجادله (58): 22.

(47)- فتح (48): 29.

(48)- ممتحنه (60): 1- 3.

 

 

خبرهاى غيبى آخر الزمان

منابع مقاله:

کتاب   : تفسير حكيم جلد سوم

نوشته : حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

خبرهاى غيبى پيامبران و اميرالمؤمنين‏

در اين بخش به چند روايت كه پيامبر و امامان در آنها از تحولات و اوضاع زمان‏هاى پس از خود به ويژه آخر الزمان كه طليعه‏اش در زمان نوشتن اين تفسير آشكار شده اكتفا مى كنم.

شيخ بهائى در كتاب اربعين ص 133 حديث 18 از رسول خدا روايت مى كند كه آن حضرت فرمود: زمانى بر مردم بيايد كه براى صاحب دينى دينش سالم نماند مگر آن كه از سر كوهى به سر كوه ديگر فرار كند و از سوراخى به سوراخى، مانند روباه كه بچه‏هايش را با خود برداشته به جائى مى برد بگريزد، گفتند چنين زمانى كى خواهد آمد؟ فرمود: هنگامى كه مرد به معيشتش و ابزار زندگى‏اش جز به وسيله معصيت خدا نرسد، پس در آن زمان است كه ترك ازدواج و عزب زيستن حلال خواهد بود، گفتند: شما ما را به ازدواج فرمان مى داديد فرمود آرى ولى هنگامى كه آن روزگار پيش آيد هلاك و نابودى دين و ارزش‏هاى اخلاقى مردان به دست پدران و مادرانشن خواهد بود، و اگر پدر و مادر در ميان نباشند به دست همسر و فرزندانش انجام مى گيرد، و اگر همسر و فرزند نداشته باشد به دست خويشان و همسايگانش خواهد بود، گفتند اين هلاكت چگونه اتفاق مى افتد؟ فرمود: او را به تنگى معيشت و مضيقه در زندگى سرزنش نموده و نهايتاً به امور مادى طاقت فرسا وادارش ميكنند تا اين كه تن به كارهائى دهد كه آن كارها هلاكش نمايند.

آيا در روزگار فعلى چنين اتفاقى كه پيامبر از آن خبر داده به وقوع نپيوسته؟ آيا بسيارى از مردان براى فرار از سرزنش ديگران، خود را به حرام‏هاى مالى و عملى آلوده نميكنند؟!

و نيز از آن حضرت روايت شده كه فرموده:

زود است بر امت من زمانى برسد كه از عالمان دين چون فرار گوسپند از گرگ فرار كنند، چون اين برنامه پيش آيد خدا آنان را به سه چيز مبتلا كند:

اول: بركت را از اموالشان بردارد.

دوم: حكومت ستمكارى را بر آنان چيره سازد.

سوم: از دنيا بيايمان به آخرت وارد شوند! «1»

از رسول الهى روايت شده:

«ستكون عليكم ائمة يملكون ارزاقكم، يحدثونكم فيكذبونكم، و يعملون فيسيئون العمل، لايرضون فيكم حتى تحسنّوا قبيحهم، و تصدقوا كذبهم فاعطوهم الحق مارضوا به فاذا تجاوزو افمن قتل على ذلك فهو شهيد:» «2»

در آينده رهبرانى بر شما حكومت ميكنند كه روزى‏هايتان را تصرف ميكنند و در مالكيت خود قرار مى دهند، با شما در امورتان سخن به دروغ مى گويند، بد عمل ميكنند، از شما خوشنود نشوند تا كارهاى بدشان را نيك بدانيد و دروغشان را تصديق نمائيد، پس زمانى كه به حق گردن نهند شما نيز حقشان را عطا كنيد، ولى اگر تجاوز نمودند هر كه براى پيش گيرى از تجاوزشان كشته شود شهيد است.

آيا اكثر حكومت‏هاى گذشته كه پس از پيامبر بر امت مسلط بودند، و اغلب حكومت‏هاى اين روزگار به صورتى كه پيامبر خبر داده‏اند نيستند؟

آيا گفتار پيامبر كه خبر از آينده امت بوده از اخبار غيبى و از معجزات رسول خدا نيست؟

اميرالمؤمنين (ع) در روايتى از آينده بعد از خودش چنين خبر مى دهد:

بر مردم زمانى برسد كه كارشان در امر فحشا اوج گيرد و آن را پيشه خود قرار دهند، حرمت ارزش‏ها در آن روزگار پايمال گردد، و زنا علنى شود، خوردن مال و ثروت ايتام را به ناحق حلال شمارند، و ربا خوارى نمايند، كم فروشى در كالا و متاع بر آنان حاكم گردد، و مسكرات را با تغيير اسم بر خود حلال كنند، رشوه حرام را با نام هديه قبول نمايند، و به اسم امانت خيانت ورزند، مردان شبيه زنان، و زنان به شكل مردان درآيند، حدود نماز را سبك انگارند، و براى غيرخدا به حج روند، هلال شب اول ماه خود را دوشبه نشان دهد و گاهى هم از ديد مردم مخفى گردد به طورى كه اول ماه رمضان به عنوان اين كه اول ما نيست روزه نگيرند و آخر آن را كه روز عيد است روزه دار باشند در اين هنگام بترسيد، بترسيد كه مبادا خدا فرصت توبه را از شما سلب كند، زيرا پس از وقوع اين امور مرگ‏ها به سرعت و شتاب گريبان مردم را بگيرد، تا جائى كه مردم به ناگهان بميرند به صورتى كه صبح سالم باشند، و شب دفنشان كرده باشند، يا شب زنده باشد، و صبح مرده، پس زمانى كه روزگار اينگونه باشد واجب است پيش از آن كه بلا فرا رسد وصيت را مقدم بداريد «3»

 

خبرهاى غيبى حضرت موسى بن جعفر

از عبدالله بن سنان روايت شده كه براى هارون الرشيد لباس‏هاى قميتى و با ارزش آوردند و او همه آنها را به وزيرش على بن يقطين بخشيد و از ميان آن لباس‏ها لباسى روباز از پوست خز و طلاباف بود كه به لباس شاهان شباهت داشت.

على بن يقطين كه از شيعيان مخلص موسى بن جعفر بود همه آن لباس‏ها را به انضمام اموالى بسيار براى آن حضرت فرستاد، امام آن لباس روباز گران قيمت‏ را كه دراعه مى گفتند توسط شخصى امين و راز نگاهدار براى على بن يقطين فرستاد، على بن يقطين از پس فرستادن دراعه به شك افتادو سبب برگردانده شدن آن را ندانست، حضرت به او نامهاى نوشتند و تذكر دادند دراعه را حفظ كن و از منزل بيرون نبر زيرا زمانى به آن نيازمند خواهى شد، او هم پس از نامه امام به حفظ لباس همت گماشت.

على بن يقطين پس از مدتى بر يكى از خادمان خود خشم گرفت و او را از خدمت معزول نموده از دستگاه خود بيرون راند، آن خدمتكار نزد هارون به بدگوئى از على بن يقطين پرداخت، و از او سخن چينى و سعايت كرد و گفت: على بن يقطين عقيده مند به امامت موسى بن جعفر است و خمس درآمد خود را همه ساله براى او مى فرستد و در فلان روز دراعه پر قيمت تو را براى امام خود فرستاد!

هارون فوق العاده خشمگين شد و گفت بايد اين مسئله را روشن سازم، چنانچه وزير من شيعى و با دشمن من در ارتباط باشد او را به عقوبت سختى مبتلا كنم، در همان وقت دنبال على بن يقطين فرستاد، هنگامى كه به دربار آمد گفت: آن دراعهاى را كه به تو بخشيدم چه كردى؟ على بن يقطين گفت در خانه است و آن را در پارچهاى پيچيدهام و هر صبح و شام پارچه را باز كرده و به آن نظر مى كنم و از باب تبرك آن را مى بوسم، هارون گفت هم اكنون آن را نزد من بياور.

على بن يقطين يكى از خادمان خود را فرستاد و گفت وارد فلان اطاق شود و دراعهاى پيچيده در پارچه در فلان صندوق است فوراً آن را بياور، غلام رفت و دراعه را آورد، هارون هنگامى كه دراعه را در پارچه و عطرآلود ديد خشمش فرو نشست و گفت: آن را به منزل خود برگردان، من ديگر سخن كسى را درباره تو مى پذيرم، سپس جايزه فراوانى به او داد و دستور داد غلام سخن چين را هزار تازيانه بزنند و بيش از پانصد تازيانه به او نزده بودند كه از دنيا رفت. «4»

 

ميثم تمّار و خبر از آينده‏

سالى كه حضرت حسين (ع) از مدينه عازم مكه و از مكه به كربلا رهسپار شد، ميثم در همان سال به مكّه مشرف گشت.

ميثم همان سال خدمت ام سلمه همسر بزرگوار پيامبر رسيد، ام سلمه پرسيد كيستى؟ گفت: ميثم تمارم سلمه گفت: به خدا سوگند بسيار شنيدم كه رسول خدا در دل شبهاى تاريك از تو ياد مى كرد و تو را به اميرالمؤمنين سفارش مى نمود.

ميثم جوياى حال حضرت حسين شد، ام سلمه گفت: به يكى از باغستان‏هاى خود رفته، ميثم گفت هنگامى كه بازگشت سلام مرا به او ابلاغ كن و به آن حضرت بگو در آينده نزديك در پيشگاه خدا يكديگر را ديدار خواهيم كرد.

ام سلمه مقدارى عطر از كنيز خود خواست و به او گفت محاسن ميثم را خشبو كن، ميثم گفت: تو صورت مرا خوشبو كردى، ولى طولى نخواهد كشيد كه همين محاسن در راه دوستى شما اهل بيت به خون آغشته مى شود، ام سلمه گفت: حضرت حسين تو را بسيار ياد مى كند.

ميثم گفت: من هم همواره ياد اويم ولى پون شتاب دارم نمى توانم توقف كنم، من و آن حضرت را كارى در پيش است كه به آن خواهيم رسيد، در اين هنگام از نزد ام سلمه خارج شد، در بيرون سراى مشاهده كرد ابن عباس روى زمين نشسته گفت: اى پسر عباس از تفسير قرآن هرچه مى خواهى از من بپرس، من قرآن را نزد اميرالمؤمنين فرا گرفته ام و تأويل آياتش را از او شنيده ام، ابن عباس دوات و صفحهاى را خواست، سپس از ميثم مى پرسيد و مى نوشت تا آن كه گفت: اى پسر عباس حال تو چگونه خواهد بود هنگامى كه ببينى مرا با نه نفر ديگر به دار آويخته باشند، ابن عباس پس از شنيدن اين سخن صفحه را پاره كرد و گفت: تو جادوگرى و اهل كهانت و سحرى، ميثم گفت صفحه را پاره نكن اگر آنچه گفتم دروغ از آب درآمد آنگاه پاره كن. «5»

 

خبر دادن پيامبر از راز ميان دو نفر از دشمنان‏

وهب بن عمير با صفوان بن اميه در حجره نشسته بودند، وهب كه از دشمنان پيامبر بود به صفوان كه هم كيش و هم عقيده‏اش بود گفت:

«لولا عيالى و دَين على لاحببت ان اكون انا الذى اقتل محمداً لنفسى:»

اگر مسئوليت عيالم را نداشتم و دينى كه بر عهده دارم دوست داشتم با دست خود پيامبر را مى كشتم و شما را از بند تبليغات او نجات مى دادم.

صفوان گفت: با چه نقشهاى اين كار را عملى مى كنى و چگونه دست به اقدام مى زنى؟ پاسخ داد من مردى شجاع و دلاورم، او رامى فريبم و سپس ضربهاى به او مى زنم آنگاه بگونهاى فرار مى كنم كه هيچ كس مرا نيابد.

صفوان گفت: نگهدارى از عيالت با من و ادا كردن قرضت بر عهده من، هان برخيز و دنبال اين كار برو تا ببينم درچنته ادعايت چه دارى؟

وهب شمشير خود را تيز كرد و سمّ كشنه بيالود و به قصد مدينه از مكه خارج شد.

هنگامى كه وارد مدينه شد عمر بن خطاب از ديدن حالت و وضع او انديشناك گشته به اهل ايمان و ياران پيامبر گفت: وهب بن عمير به مدينه آمده، از وضع او دلم به شك و ترديد افتاده، من او را مردى غدّار مى بينم، اطراف پيامبر را خالى مگذاريد كه مبادا آسيبى به آن حضرت رسد.

پيامبر ميان اصحاب نشسته بود كه وهب وارد شد و به رسم جاهليت گفت: انعم صباحا يا محمد!

حضرت فرمود:

«قد ابدلنا خيراً منها- السلام- ما اقدمك»

خدا به جاى اين جمله بهتر از آن را كه سلام است به ما عنايت كرده، چه سبب شد به مدينه آمده اى؟ گفت: آمده ام تا اسيران را از شما بخرم و آزاد نمايم، حضرت فرمود، شمشيرى كه در ميان دارى چيست؟ گفت: اى محمد روز بدر نيز آن را همراه داشتم و ما را از آن پيروزى ظفر است، حضرت فرمود:

«فما شيئى قلت لصفوان و انتما فى الحُجر:»

تو با صفوان هنگامى كه در حجره بوديد چه قراى گذاشتى و چه امرى را بر عهده گرفتى؟!

وهب گفت: آه من چه گفتم؟ حضرت گفتار خود را تكرار كرد وهب گفت:

«قد كنت تخبرنا بخبر اهل السماء فنكذبك فاراك تحدثنا بخبر اهل الارض! اشهد ان لا اله الا الله و انك رسول الله:»

تو ما را از ملكوت عالم خبر مى دادى ما تو را تكذيب مى كرديم اكنون مى بينم از اسرار ما زمينيان خبر مى دهى معلوم است كه در نبوّتت راستگويى من به وحدانيت خدا و رسالت تو شهادت مى دهم و ايمان مى آورم.

آنگاه به رسول خدا گفت عمامه خود را از باب تبرك به من ببخش حضرت عمامه خود را به او بخشيد، سپس راهى مكه شد.

در هر صورت وقتى پيامبران و اولياء الهى به خاطر ايمان و تقواى بينظيرشان به توفيق حق و به اذن رب از اسرار و امور غيبى آگاه باشند، بر حضرت حق كه خالق آنهاست و علم و آگاهى‏اش بينهايت و نسبت به ظاهر و با طن هستى و همه موجوداتش فراگير است همه چيز روشن و معلوم و براى او غيب و سرّ و رازى وجود ندارد و برخلاف عقيده باطن و سخيف يهود آنچه را انسان پنهان مى دارد و آشكار مى كند مى داند و بر دقائق امور آگاهى كامل دارد.

 

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- جامع الاخبار 130.

(2)- نهج الفصاحه 50، حديث 207.

(3)- بحار، ج 69، ص 303.

(4)- اعلام الورى.

(5)- منتهى الآمال، ج 1، ص 217.

 

پایگاه عرفان

وجوب حفظ قلب از نفوذ شيطان‏

وجوب حفظ قلب از نفوذ شيطان‏

 

منابع مقاله:

کتاب   : تفسير حكيم جلد سوم

نوشته : حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

ابوحامد غزالى در احياء العلوم و محدث بزرگ و فيلسوف عالى‏قدر در كتاب پر قيمت محجة البيضاء درباره قلب گفته‏اند:

بدان كه مثل قلب مثل قلعه‏اى استوار است، و شيطان دشمنى است كه مى‏خواهد وارد اين قلعه شود و آن را تملك نمايد و بر آن چيره گردد، و حفظ اين قلعه از هجوم دشمن ممكن نيست جز به پاسدارى از درهاى قلعه و روزنه‏هاى ورودى‏اش و كسى كه درهاى ورودى اين قلعه را نمى‏شناسد قدرت پاسدارى از درهاى آن را ندارد.

حفظ قلب از فساد شيطان واجب است واجبى بر هر انسان مكلف و چيزى كه جز به آن نميتوان به واجب رسيد قطعا واجب است، انسان به دفع شيطان قدرت پيدا نمى‏كند مگر درهائى كه شيطان از آن وارد مى‏شود بشناسد، پس شناخت درهاى ورودى شيطان واجب است و اين درها و منافذ ورود شيطان صفات منفى و ناپسند آدمى است كه زياد و فراوان است و ما در اين بخش به درهاى بزرگ و عظيمى كه شيطان از آنها به قلب وارد مى‏شود اشاره مى‏كنيم.

از درهاى عظيمى كه ورود شيطان را به قلب ميسر مى‏كند حرص و حسد است، هر گاه انسان به چيزى حرص و ميل شديد بورزد اين صفت ناپسند او را كور و كر مى‏سازد مگر نه اين است كه پيامبر اسلام فرمود:

«حبك الشئ يعمى و يصم:» «1»

عشق‏ورزى‏ات به چيزى تو را كور و كر مى‏كند.

نور بصيرت در وجود انسان حقيقتى است كه درهاى ورودى شيطان را مى‏شناسد، هنگامى كه حرص و حسد اين نور را بپوشاند نور بصيرت از ديدن و شناخت باز مى‏ماند و فرصت براى شيطان فراهم مى‏گردد پس هر چه كه حريص‏ را به شهواتش برساند نزد او زيبا جلوه مى‏دهد گرچه از قبيل منكر و فحشا باشد، در فضاى كوردلى است كه انسان منكر را منكر و فحشا را فحشا نمى‏بيند بلكه منكر و فحشا به نظر او زيبا و نيكو مى‏آيد و به اين خاطر به سوى آن و براى به دست آوردن آن حركت مى‏كند.

روايت شده زمانى كه نوح در كشتى قرار گرفت و از هر نوع موجود به همان گونه كه فرمان يافته بود يك جفت در آن قرار داد، فردى مسّن را در كشتى ديد كه او را نشناخت، به او گفت براى چه و چگونه در اين كشتى وارد شدى؟ گفت براى ضربه زدن به قلب يارانت آمده‏ام تا دلشان با من و بدنشان با تو باشد! نوح گفت: اى دشمن خدا بيرون شو كه تو از درگاه حق رانده شده‏اى، ابليس گفت: پنج چيز است كه به وسيله آنها مردم را هلاك مى‏كنم من سه چيز آن را به تو مى‏گويم و دو چيز آن را پنهان مى‏دارم، خدا به نوح وحى كرد به سه چيز از آن پنج چيز نيازى ندارى او را فرمان ده كه دو مرحله‏ى آن را برايت بگويد، پس نوح به او گفت: آن دو چيز چيست؟ گفت: دو وسيله‏اى است كه مرا انكار نمى‏كنند و از من براى هلاك كردن مردم تخلف نمى‏نمايند، مردم را حرص و حسد به هلاكت نشانيد، بر اثر حسد بود كه من به لعنت دچار شدم و شيطان رجيم گشتم، و امّا حرص صفتى بود كه توانستم به وسيله آن درخت ممنوعه را بر آدم حلال كردم و با بيرون شدنش از بهشت به مقصودم رسيدم. «2»

از درهاى بزرگ و خطرزائى كه شيطان ميتواند از آن وارد قلب گردد و بر آن چيره شود و هر گونه كه بخواهد اين عضو حساس را جهت دهد خشم و شهوت است، خشم ديوى قاتل و غولى كشنده براى عقل است هنگامى كه سپاه عقل ناتوان شود سپاه شيطان هجوم مى‏كند، و هر گاه انسان دچار خشم شود شيطان با او به بازى مى‏نشيند چنان كه كودك با توپ سرگرم بازى مى‏شود.

در روايت آمده ابليس با موسى ديدار كرد و به او گفت: خدا تو را براى ابلاغ پيام‏هايش برگزيد و با تو سخن گفت، من از مخلوقات خدايم كه گناهى مرتكب شدم علاقه دارم توبه كنم براى من نزد خدا شفاعت كن كه توبه‏ام را بپذيرد موسى گفت از خدا براى تو درخواست پذيرش توبه مى‏كنم، بر اين اساس موسى براى ابليس درخواست قبول توبه كرد، خطاب رسيد درخواستت براى ابليس پذيرفته است او را فرمان ده بر قبر آدم سجده كند، موسى ابليس را ديد و به او گفت از تو خواسته‏اند به قبر آدم سجده كنى تا توبه‏ات پذيرفته شود، ابليس از سجده بر قبر آدم امتناع كرد و تكبر ورزيد و از فرمان حق دائر بر سجده بر قبر آدم خشمگين شد و گفت: من در حالى كه آدم زنده بود به او سجده نكردم، اكنون به قبر او سجده كنم!!

سپس به موسى گفت: تو به خاطر اين كه براى من نزد خدا شفاعت كردى بر من حق پيدا كردى پس لازم است تو را هشدار دهم كه مرا در سه موقعيت به ياد داشته باش تا به وسيله من دچار هلاكت نگردى، هنگام خشم توجه داشته باش كه وجودم در قلبت و دو چشمم در دو چشم توست، چون خود را از خشم و آثارش حفظ كنى قلبت را از من خالى و دو چشمت را از دو چشم من آزاد نموده از هلاك شدن در امان مى‏مانى، من هنگام خشم تو و غضبت چون خون در همه وجودت در حركت و رفت و آمدم.

و نسبت به من در هنگام جنگ حق عليه باطل توجه داشته باش كه در آن موقعيت من سراغ فرزند آدم مى‏آيم و فرزندان و همسرش و اهلش را بيادش مى‏اندازم تا از جهاد دلسرد گردد و به جنگ پشت كند.

و تو را از نشست و برخاست و خلوت كردن با زن نامحرم بر حذر ميدارم زيرا من او را نزد تو فرستاده‏ام و تو را به جانب او گسيل داشته‏ام‏ «3»

شيطان در اين داستان به شهوت و خشم و حرص اشاره كرده زيرا فرار از جهاد بر پايه حرص بر دنياست، و امتناع از سجود بر آدم منشأش حسد است كه از بزرگترين درهاى ورودى او به باطن انسان است.

برخى از انبياء به ابليس گفتند: به چه چيز بر فرزندان آدم چيره مى‏شوى؟ گفت: آنان را هنگام خشم و خواسته‏هاى بى‏مهار به اسارت مى‏گيرم.

از درهاى ورودى شيطان به قلب انسان عشق آدمى به آراستن خويش به لباس و جمع كردن انواع اثاث چشم‏گير براى زندگى و ساختن خانه زيبا و مزين به انواع وسايل و گچ‏برى و آئينه كارى و وسائل گوناگون روز است، ابليس چون اين امور را بر قلب انسان چيره و حاكم مى‏بيند در قلب تخم‏گذارى نموده و توليد جوجه مى‏كند تا لشگرى از خود فراهم آورده و همه نواحى قلب را تسخير كند، او همواره انسان را وسوسه نموده و دعوت مى‏كند كه خانه‏اش را به هر صورت ممكن آباد سازد و نوسازى نمايد و سقف و ديوارش را به انواع زينت‏ها بيارايد و هر چه ميتواند به بناى آن اضافه كند و بدن را به لباس‏هاى گوناگون بيارايد و بهترين مركب‏ها را فراهم نمايد و با دل انسان كار مى‏كند كه اين راه را بدون بازگشت تا پايان عمر ادامه دهد و در اين زمينه از وضعى به وضع ديگر منتقل گردد تا عمرش سر آيد و اجلش برسد و او هم‏چنان در راه شيطان و اسير هوا بماند!!

از درهاى عظيم ديگر كه راه ورود ابليس به باطن است سيرى و پرخورى است گرچه غذاى پاك و حلال باشد، قطعاً سيرى و پرخورى به شهوات به ويژه‏ شهوت جنسى نيرو مى‏دهد و مسلماً شهوات اسلحه شيطان است كه با آن انسان را به اسارت در آورده بر او چيره مى‏گردد.

در روايت آمده: ابليس در برابر يحيى (ع) آشكار شد و يحيى قفل‏هاى زيادى را نسبت هر چيز در او ديد پرسيد اين قفل‏ها چيست؟ گفت اينها شهوات است كه به وسيله آنها بلا و زخم بر بنى‏آدم مى‏زنم، يحيى گفت دراين قفل‏ها براى من هم سهمى هست؟ ابليس گفت: چون شكم از غذا سير كنى و پرخورى نمائى تو را نسبت به نماز و ذكر ثقيل سنگين نموده و زمين‏گير مى‏كنم، يحيى گفت براى من در پرخورى زيانى غير اين هست؟ گفت: نه يحيى گفت: به خدا سوگند بر عهده‏ى من است كه هرگز شكمم را از غذا سير نكنم، ابليس هم گفت: به خدا سوگند بر من است كه هرگز مسلمانى را نصيحت نكنم. «4»

از درهاى ورودى شيطان به قلب طمع به مردم است، هنگامى كه طمع بر قلب چيره گردد، ابليس پيوسته ظاهرسازى و خودآرائى را در برابر كسى كه آدمى به او طمع دارد در نظرش نيكو جلوه مى‏دهد تا جائى كه انواع ريا و پوشانيدن حقيقت و جلوه دادن غير آنچه را كه در انسان است به انسان تحميل مى‏كند در حدى كه مورد طمع را به صورت معبود در قلب انسان مى‏آرايد و در اين مرحله است كه آدمى پيوسته در انديشه محبوب نمودن خويش در برابر طرف برمى‏آيد و اين كه از هر راه ممكن خودش را به گردونه آن محبوبيت درآورد و كمترين حال او اين مى‏شود كه طرف خود را به آنچه در او نيست و سزاوارش نمى‏باشد ستايش كند و مدح و تعريف نمايد، و با او به قيمت ترك امر به معروف و نهى از منكر نرمى به خرج دهد و در مقام سازش برآيد.

از ديگر درهاى ورودى شيطان به قلب عجله و شتاب‏زدگى در امور و دورى از انديشه در عاقبت كار و اجتناب از تفكر در برخوردهاست.

از رسول خدا روايت شده:

«العجلة من الشيطان و التأنى من الله عزوجل:» «5»

شتاب ورزى از شيطان و درنگ و تأمل از خداست بر انسان لازم است كه انجام همه امور و كارهايش را بر اساس بصيرت و معرفت قرار دهد و بصيرت و معرفت نيازمند تأمل و مهلت است و شتاب و عجله فرصت بصيرت و آگاه شدن را به نسبت به هر كارى و عاقبت آن از انسان سلب مى‏كند، در فضاى شتاب و عجله است كه شيطان از جائى كه انسان پى نمى‏برد شر و زيانش را رواج داده و وارد حوزه حيات و زندگى آدمى مى‏كند.

در روايت آمده هنگامى كه عيسى به دنيا آمد همه شياطين نزد بزرگشان ابليس آمدند و گفتند: همه بت‏ها به صورت واژگون شده‏اند، گفت در مكان شما حادثه‏اى اتفاق افتاده، همه جا را گشت ولى چيزى نيافت تا ديد عيسى به دنيا آمده و فرشتگان الهى اطراف او جمع‏اند، به سوى شياطين بازگشت و گفت شب گذشته پيامبرى به دنيا آمده، زنى در دنيا حامله نشد و وضع حمل نكرد مگر اين كه من نزدش حاضر بوده‏ام جز اين مولود، پس از اين زمان از اين كه مردم بت‏ها را به عنوان معبود بپرستند نااميد باشيد اگر مى‏خواهيد بنى‏آدم را بفريبيد از جانب شتاب و عجله نزد آنان آئيد!

از درهاى بزرگى راه ورود شيطان به قلب است و درى از آن عظيم‏تر نيست ثروت و مال و پول و منال است و به دنبال آن اثاث و ابزار زندگى و مركب و محل كسب و مغازه و كارخانه و خانه قصر مانند و باغ و امثال آن.

در اين زمينه‏ها هر چه كه مازاد بر نياز و احتياج باشد همان جايگاه شيطان و مركز استقرار او و كمين‏گاهش براى صيد آدمى است.

كسى كه به اندازه كفاف و به مقدار احتياج و گذران امور زندگى‏اش دارد خيالش راحت و نفسش آرام و قلبش فارغ از همّ و غم است، اگر بر فرض يك ميليون تومان به طور ناگهان پيدا كند صدها رشته خواسته و شهوت از قلبش‏ برانگيخته مى‏شود كه هر خواسته و شهوتى براى تحققش نياز به يك ميليون تومان ديگر دارد، اينجاست كه آن يك ميليون اوليه براى او كافى نيست بلكه خواستار چند ميليون است تا خانه‏اى اشرافى بخرد، و آن خانه را از اثاث و ابزار مناسب آن پر كند، و كارگر و كارمند براى اداره امور خانه و بيرون استخدام نمايد، و بدن خود و اهل و عيالش را با لباس‏هاى فاخر و گران قيمت بپوشاند كه هر يك از اينها برنامه ديگرى را مى‏طلبد كه در چهارچوب زندگى نهايت ندارد، و از اين طريق است كه انسان دچار غفلت و نسيان و دور شدن از عبادت و بندگى مى‏شود و چون قارون غرق در ماديت مى‏گردد و عاقبت در هاويه و عمق دوزخ افتاده و همه درهاى نجات به رويش مسدود مى‏شود!

از ثابت نامى روايت شده: هنگامى كه پيامبر عزيز اسلام معبوث به رسالت شد ابليس به لشگريانش و شياطين زير مجموعه‏اش گفت: حادثه‏اى به وقوع پيوسته بنگريد چيست آنان روانه شدند و به جستجو برآمدند سپس نزد او برگشته و گفتند: چيزى به دست نياورديم، ابليس گفت: من براى شما خبر حادثه اتفاق افتاده را مى‏آورم رفت و برگشت و گفت محمد (عليهما السلام) مبعوث به رسالت شده پس شياطين زير دستش را سراغ اصحاب پيامبر فرستاد وى آنان نااميد از فريب دادن ياران پيامبر بازگشتند و به ابليس گفتند ما تاكنون چنين قومى را نيافته بوديم كه به آنان هجوم بريم و در گناه را به رويشان باز كنيم ولى آنان به نماز برخيزند و زحمات ما را نابود سازند، ابليس گفت آنان را مهلت دهيد شايد دنيا به آنان رو كند و شما از طريق آن به فريب آنان موفق گرديد.

از ديگر درهاى بزرگ كه راه ورود شيطان به باطن انسان مى‏باشد بخل و ترس از تهيدستى است كه اين دو صفت بسيار مذموم انسان را از اتفاق و صدقه و كار خير باز مى‏دارد و آدمى را به ثروت اندوزى و انباشته كردن مال و منال مى‏كشاند و نهايتاً مستحق عذابى مى‏كند كه قرآن به ثروت اندوزان وعده داده است.

از قول شيطان نقل شده كه در مسئله بخل و خوف از فقر آدميان بر من چيره نشده‏اند تا از دام من بگريزند و نسبت به سه چيز هرگز بر من چيره نخواهند شد هنگامى كه از آنان بخواهم ثروت را از طريق نامشروع به دست آورند، و در غير طريق صحيح انفاق كنند، و از پرداخت حقوق مالى باز ايستند.

از آفات بخل و حرص پاى‏بندى به مراكز تجارت و بازارها براى جمع كردن ثروت و هزينه كردن همه عمر در اين مورد است.

ابو امامه از رسول خدا روايت كرده: هنگامى كه ابليس را به زمين فرود آوردند گفت پروردگارا مرا در زمين جاى دادى و مطرود و رجيم نمودى براى من خانه‏اى قرار ده خطاب شد حمام، گفت درخواست مجلس و محفلى دارم خطاب شد بازارها و راه‏هائى كه در آن جمعيت گرد مى‏آيد، گفت: طعامى مقرر كن خدا فرمود آنچه نام خدا بر آن برده نشود، گفت درخواست آشاميدنى دارم خدا پاسخ دهد هر نوع مستكننده، گفت موذن و اعلامكنندهاى مى خواهم، خطاب رسيد وسائل نوازندگى و آلات موسيقى، گفت كتابى كه بر مردم بخوانم، حضرت فرمود شعر و ترانه گفت مكتوب و نوشته اى برايم قرار ده خطاب رسيد خال كوبى بر بدنها، گفت سخنى برايم مقرر فرما، خدا فرمود دروغ و كذب، گفت دام‏هائى برايم قرار ده خطاب رسيد زنان بيتقوا و بيپروا كه با عشوه و ناز عقل مردان را مى ربايند.

مؤمن واقعى و مسلمان حقيقى و اهل الله كسى است كه در اين چند روزه عمر كوتاهش با توجه به خدا و لحاظ كردن قيامت به كمك عمل به احكام الهى و رعايت تقوا تمام درهاى ورودى شيطان و وسوسه‏هاى او را به قلب ببندد و پيوسته‏

اين درها را بسته نگه دارد تا قلب از آفات شياطين در امان بماند و از اين طريق خير دنيا و آخرت انسان تأمين شده به خواست خدا به سعادت ابدى نائل گردد.

مدعى ديندارى بخصوص كسى كه خود را پيرو اهل بيت مى داند، و شعار تشيع مى دهد بايد عمل و حركات و منش و اخلاق و اطوارش اين ادعا را تصديق كند، اگر كسى مدعى مذهب اهل بيت باشد ولى اعمال و حركاتش با اعمال و حركات اهل بيت هماهنگ نباشد قطعاً در ادعايش كاذب و راه نجات بر او بسته است.

تشيع و ديندارى با ادعا و گفتار تنها قابل قبول نيست، ادعاى سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و على بن ابى رافع و امثال اينان در شيعه بودن كه عملشان با گفتارشان يكى بود ادعائى صادق و سخنى راست و درست است ولى كسى كه ادعاى ديندارى و تشيع مى كند ولى در عمل پيرو ابليس و دنباله روى شياطين و رنگ گرفته از مكتب يهود و نصرانيت و شكل گرفته از بيدينان است ادعايش در دنيا و در دادگاه‏هاى آخرت قابل قبول نخواهد بود زيرا ديندارى و شيعه بودن به عمل است نه به لقلقه زبان.

مذهب اهل بيت كه شاخه‏هاى پرمحصول درخت نبوت‏اند تركيبى از عقايد حقه، و اعمال صالحه و اخلاق حسنه، و صلاح و سداد و عفت و اجتهاد و قناعت و كرامت و عبادت ربّ و خدمت به خلق و اجراى امر بمعروف و نهى از منكر و نيت پاك و تبليغ دين و هدايت مردم به سوى خدا و روشن نگاه داشتن مشعل درستى و راستى و صدق و صداقت است، هركس به اندازه گنجايش وجودياش پاى بند به اين حقايق باشد، و در برابر هجوم فرهنگ بيگانه خود را حفظ كند، و خويش را از افتادن در دام ابليس و جنودش نگاه دارد قطعاً در ادعاى ديندارى و به ويژه تشيع راست گفتار و در دنيا و آخرت اهل نجات و همراه با سعادت و سلامت و امنيت همه جانبه و اهل بهشت است، در هر صورت موفقيت انسان در همه امور، و نجاتش ازهمه شرور در گرو قلب سالم و دل مملو از ايمان و داشتن عمل صالح مى باشد، و جز اين راه نجاتى براى احدى وجود ندارد.

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- محجة البيضاء، ج 5، ص 58.

(2)- محجة البيضاء، ج 5، ص 58.

(3)- محجة البيضاء، ج 5، ص 50- الدر المنثور، ج 1، ص 5- بحار، ج 14، ص 634.

(4)- بحار ج 14، ص 620.

(5)- محجة البيضاء ج 5، ص 60.

 

امام صادق علیه السلام

حجت الاسلام والمسلمین فاطمی نیا افزود: در مرحله بعد باید بگوییم وجود مقدس امام صادق علیه السلام خودش ظاهر و باطن دارد ظاهر حضرت را همگان ملاحضه و مشاهده می­کردند و از او می آموختند، اما باطن حضرت برای همگان مشخص نبود مگر افراد خاص آن هم تاکید می­کردند برای همگان بازگو نکنید، لذا حضرت می­فرمایند: «لنا مع کل ولیّ اُذُناً سامعة و عیناً ناظرة و لساناً ناطقاً  من با هر ولی و دوستدار یک گوش شنوا و یک چشم بینا و یک زبان گویا دارم ». لذا امام صادق (ع) با ما این حالت را دارد و این گونه متوجه احوالات و سخنان و اعمال و کردار ما است. به همین خاطر وقتی حضرت باطن خود را به برخی افراد نشان می داد، به آنها می­فرمود این از اسرار است و آنها را در جایی بازگو نکنید.

پیشگویی اقتصادی با فضا ـ زمان

پیشگویی اقتصادی با فضا ـ زمان :
آیا تأثیر اینده بر زمان حال بیش از زمان گذشته است ؟ آیا تپش های سی و شش ساله خورشیدی مؤثر بر اقتصاد جهانی است ؟ آیا برآورد و محاسبه تغییر و تحولات بازار بورس امکان پذیر است ؟
با توجه به یک فرمول بسیار مرموز و عجیبی که در طول ده ها سال به طور موفقیت آمیزی مورد استفاده قرار گرفته است ، جواب هر سه سئوال فوق مثبت است . از سال ۱۹۶۵ که سیستم پیشگویی فضا ـ زمان یا S.T.F مورد بهره برداری قرار گرفته متحیرانه دقت عمل خاصی را نشان داده است .
ضربه و نزول اقتصادی امریکا در سال های ۱۹۷۳ و ۱۹۷۴ و کوشش های نیکسون رئیس جمهوری آمریکا برای جلوگیری از تورم ، یک سال جلوتر توسط کارشناسان اعلام شده بود .
البته بیان این مطلب هم که بوالهوسی های سهامداران بازار بورس به دلیل اینکه بتوانند جیب خود را بیشتر پر کرده و ثروت های کلان تری به دست بیاورند منطقی و قابل قبول است ولی از طرفی هم هر کدام از سرمایه داران بزرگ آمریکا مشاورانی دارند که آنها را در مورد بورس اجناس روز همچون زغال سنگ ، فولاد ، پلاستیک ، حبوبات و غله ، دام پروری ، الکترونیک و انواع روغن های مایع یاری می دهند.
البته برای این قانون نیز استثنایی موجود است .
همانطور که قبلاً گفته شد سیستم غامض و ثابت شده STF که توسط زوج باهوش ، لوئیس و موریل هاس بروک ابداع شده در تمام موارد اقتصادی مورد بهره برداری بوده است . این زوج عالم و مشتاق دارای سوابقی بسیار گستردهدرعلم احکام نجوم ( استرولوژی ) و دیگر علوم روزهستند خانم و آقای هاسبروک هنوز هم با توجه به مراجعین بسیاری که دارند باز هم وقت زیادی را در توسعه روش های اساسی در شناخت ترقی و تنزل بازار مصروف می دارند و واقعاً هم که خوب پیش می روند .
تمام سرمایه داران و سهامدارانی که به خانواده بروک مراجعه می کند و آنها را می شناسند می دانند که اینها نه افرادی سودجو و کلاش هستند و نه کولی دوره گرد ، آنها نه پیرو عواطف و احساسات خود هستند و نه جاه طلب و از هر گونه برخورد عمومی در اجتماع اجتناب می ورزند . یکی از سرمایه داران وصاحبان تراست در آمریکا آقای مک گروهیل که در کارش بسیار موفق بوده اظهار داشته است ( خانواده بروک مدت زیادی است که به طور خیلی صحیح به من کمک کرده اند اما من خیلی دوست دارم که زمان انفجار مجدد کوه آتشفشان اتنا در سیسیل را نیز بدانم ، البته ان ها زمان وقوع زلزله در نیکاراگوئه و الاسکا را پیش گوئی کرده بودند . )
راجع به اینکه این افراد چگونه این کار را انجام می دهند ، آقای بروک می گوید که آنها از وضعیت و حرکت دقیق و حقیقی سیارات استفاده می کنند ، اما این مسئله خیلی غامض تر از آن است که بتوان با قوانین احکام نجوم سنتی تشریح کرد . او می افزاید نتیجه گیری از پژوهش های مستقل و مطالعات طاقت فرسای آنها حدود سی سال به طول انجامیده است .

دکترین STF در وهله اول براین مبناست که زمان حال متشکل از گذشته نیست بلکه متأثر از آینده است و دیگر اینکه پیشگوئی فضا ـ زمان شامل تعدادی مسائل ثقیل التعریف است ، از جمله آنکه فعالیت هماهنگ منظومه شمسی بر ذهن بشر تأثیر می گذارد. نتیجه سالها تحقیقات و مطالعات خصوصی آنها رابطه و بستگی تپش های سی و شش ساله خورشیدی را با ( تناوب اقتصادی ) دنیا اثبات کرد . چیزی که در قرون متمادی قبل اتفاق افتاده و آنها با بهره وری از این مسئله و هماهنگ کردن آن نوشتند روند اقتصادی آینده را ترسیم کنند . خانواده بروک سالها قبل از ارائه فرمول STF یعنی در سال ۱۹۵۹ تنزل دلار و تعلیق سیستم بین المللی پولی را در دهه ۱۹۷۰ پیش بینی کرده بودند .




اما فرمول STF کلاً بر مبنای احکام نجوم سنتی نیست و در اصل برای چهار عنصر اصلی آتش و باد و آب و خاک ، بیان شده و این مسئله حاصل همان ریتم سی و شش ساله خورشیدی است و در واقع سیستم STF پلی است بین علوم قابل قبول فعلی و علوم غیرقابل قبول احکام نجوم و فرمول اصلی در مورد علوم قابل قبول فعلی تئوری متحدالشکل کردن میدان های گرانشی انیشتین است .
حال آیا تئوری نسبیت ستارگان صحیح باشد یا غلط ، به هر حال نادیده گرفتن انگاشتن پیشگویی های STF در خلال سالیان متمادی برروی روند اصلی اقتصاد جهانی مشکل است و تشریح مکانیزم این سیستم نیز یک اجبار منطقی به نظر
می رسد . خانم لوئیس بروک می گوید : خورشید تنها چیز حیات بخش این منظومه است و بدین خاطر در تمام جوانب میدان های انرژی را ساطع می نماید و این انرژی نامرئی به طرف ما می آیند و در حقیقت مرکزشان بر خط استوای خورشیدی منطبق می باشند و در ضمن هر کدام از سیارات دیگر نیز برای خود میدان مغناطیسی خاصی دارند که این میادین به میدان مغناطیسی خورشید دائماً در تداخل هستند و درنتیجه از این تداخل ( امواجِ ) منظم با تناوب های ( معین ) حاصل می گردد .
گراف STF متشابه ایناست که ریتم ( ضربان قلب ) خورشید را رسم کرده باشیم و با توجه به این حقیقت که واقعاً خورشید هستی بخش منظومه ما می باشد و همه موجودات دیگر به هر شکل و نوعی که باشند حیات و زندگی خود را از نو می گیرند پس میادین مغناطیسی سیارات دیگر را که میدان مغناطیسی اصلی ( خورشید ) تداخل می کنند باید مزاحم بدانیم ، پس ناچاراً این مزاحمت ها در بعضی اوقات به شدت بیشتری و در بعضی اوقات در حد خیلی کمتری می رسند که رسم گراف این مطلب کلی ( که از روی حرکت تمام سیارات منظومه شمسی می باشد ) ماکزیمم و می نیمم موارد اقتصادی را به دست می دهد . در جهت روشن شدن تداخل میدان های مغناطسی مثالی میزنم ، اگر توجه کرده باشید گاهی اوقات که از نزدیک تلویزیون خود عبور می کنید نوعی از تغییر تصویر مانند ( سایه ، دوتا شدن و غیره … ) بر روی صفحه تلویزیون مشاهده می کنید این امر به علت تداخل میدان بیومغناطیسی بدن شما با میدان الکترومغناطیسی تلویزیون است .
در اینجا جدال اصلی با علم این است که دانشمندان از قبول تأثیر طبیعت بر روی فعالیت های فکری بشر اجتناب می ورزند ، و علیرغم علاقه گسترده و روز افزون مردم به مسائل فرا روانشناسی ، باز هم دانشمندان کلاسیک معتقدند که ذهن بشر و فعالیت های عاطفی از دسترس پژوهش های علمی دور می باشند . هاس بروک می گوید ، آنچه را که ما اظهار می داریم این است که افکار و احساسات انسان ها با تأثیرات کواکب منظومه شمسی و خورشید تغییر پذیر است . همچنانکه این تأثیرات پدیده های جوی ، امواج رادیویی و یا خیلی چیزهای دیگر را متأثر می سازند و ثابت کرده ایم که بازار بورس ، کشاورزی ، صنعت و غیره و غیره مستقیماً متأثر از فکر و رفتار مردم است ، یعنی تأثیرات کیهانی بر افکار مردم بر جریانات روزمره ، هاس بروک می افزاید ثابت کرده ایم و نشان داده ایم که انسان از لحاظ جسمانی و روانی تابع میدان های مغناطیسی خورشید و کواکب منظومه شمسی است . ما که همه چیزمان در اصل حیات و نشأت گرفته از سیستم خورشیدی است ، حالا چطور می تواند از آن جدا باشد ؟
آقای هاس بروک شخصی تحصیل کرده است او در جنگ جهانی اول و دوم خلبان نیروی هوائی آمریکا بوده و در ضمن مهندس ساختمان می باشد و در نیویورک زندگی می کند . او قبل از رکود اقتصادی دهه ۱۹۳۰ آمریکا در نیویورک بر روی سرمایه گذاری مطالعه می کرده و سپس مشاور خصوصی بسیاری از سرمایه داران بزرگ گردیده ، در سال ۱۹۲۹ که سقوط اقتصادی بازار آمریکا به وقوع پیوست او به خودش گفت ( اکنون باید تحقیق کرد که علت این امر چیست؟ ) و چه قانونی در طبیعت در پس پرده اقتصادی تأثیر گذار است .
یکی از موفقیت های خانواده بروک همکاری آنها با خانواده ساخت هواپیماهای بوئینگ و همچنین مشاوره با شرکت خطوط هوائی یونایتد می باشد ، دیگر آنکه یکی از مقامات مهم که در مورد مسائل STF و شراره های خورشیدی بسیار نگران بود ضمن راهنمایی گرفتن از آنها اکنون این روش را به دقت مورد مطالعه قرار دادهاست . سیستم STF و دیگر روش های بروک از جمله ، تخمین دقیق شراره های خورشیدی و علل جوی و ژئو مغناطیسی آن بر روی زمین ، مسائل ژئوفیزیکی از جمله پیشگوئی زلزله و انفجارات آتشفشانی از طرف سازمان هوائی آمریکا ناسا و مرکز فضایی در کلرادو ، و مرکز ملی پژوهشی اوضاع جوی در بولدر موردمطالعه و بررسی قرار گرفته است . البته برای فراگیری این علوم ـ احکام نجوم STF ـ سالها مطالعه و صرف وقت و تمرین لازم است ضمناً باید توجه داشت که خیلی از تشعشعات نامنظم خورشیدی هم هستند که باید مورد مطالعه و بررسی بیشتر قرار بگیرند .
خانم و آقای هانس بروک به خاطر ارائه سیستم دقیق خود از طرف کمیته مخابرات فدرال آمریکا به عنوان کارشناس درجه یک ( محاسبات اقتصادی ) پذیرفته شده اند هاسبروک ها می گویند : ( ما به خاطر اینکه سیستم اقتصادی خود را ثابت کنیم در وهله اول مجبور بودیم از خلقیات و حوادث زندگی افراد سخن بگوئیم ) خانم هاس بروک علاوه بر مطلاعات عمیقی که در آسترولوژی دارد فارغ التحصیل رشته فلسفه تطبیقی نیز می باشد . مضافاً بر اینکه کتاب مفصلی راجع به آسترولوژی و تمام درجات بروج منطقه البروج نوشته که واقعاً بی نظیر است .
خانم و آقای هاس بروک با استفاده از معلومات وسیع خود ضمن کار فراوان متدی را کشف کردنئد که زمان دقیق انحرافات و اشکالات مخابرات رادیویی را بیان می دارد . این روش در سال ۱۹۴۰ به وسیله شرکت تلفن بل و سپس به وسیله شبکه مخابراتی جهانی RCA آزمایش و موردتصدیق و بهره برداری فرا گرفت .
انگیزه این براورد ان بود که درست در هنگام فوران شراره های خورشیدی طوفان هایی در قسمت یونیسفر و در قسمت بالای آتمسفر زمین ایجاد می شود ، این طوفان ها بر روی امواج کوتاه رادیویی تأثیر گذاشته و باعث می شوند که از لایه یونیسفر گذشته و به وراء انحناء زمین که گیرنده در آنجا قرار دارد برسند و در نتیجه اختلال دریافت رخ می دهد ، علیرغم این مسائل علمی و حتی علیرغم این مطلب کمپانی RCA استفاده از محاسبات احکام نجوم را علناً در سال ۱۹۵۰ برای کارهای مخابراتی خود اعلام داشت . هنوز هم عده ای از اصطلاح دانشمندان کله شق که هیچگونه مطالعه عمیق و کلاسیکی دراین موضوع ندارند با این امر مخالفت ورزیده و می گویند که کواکب آنقدر دور هستند که نمی توانند انرژی یا تأثیری بر شئونات زندگی ما بگذارند . البته در جواب اینگونه افراد باید گفت تصدیق می شودکه راه اثباتی برای تأثیر مستقیم کواکب نیست ولی آنچه مسلم است و از نظر علمی هم نشان داده شده میدان های مغناطیسی سیارات بر میدان مغناطیسی خورشید تأثیر گذاشته و موجب اختلالاتی در آن می شوندو چون خورشید تنها موجود هستی بخش منظومه ماست و همه ما به واسطه او در پویش زندگی هستیم پس این تأثیر بر روی جسم و خصوصاً روان ما نیز بازتاب پیدا می کند.
میدان های مغناطیسی بی شمار ساطع شدهاز خورشید در تمام جهات در فضا منتشر می شوند ، و همزمان با تشعشعات هماهنگی از انرژی هائی توأم است که دامنه و طول موج آنها نیز کم و زیاد می شوند. خطوط اصلی این نیرو به محاذات کمربندی که به عنوان خط استوای خورشیدی فرض می شود قرار دارند . برای مثال می توانید متشابهاً حلقه زحل را در نظر بگیرید اما به شکلی نامرئی که در تمام جهات عالم پخش می شود و قوی ترین این حوزه ها نیز به محاذات و منطبق بر کمربند فرضی دایره البروج هستند یعنی محلی که مدار اغلب کواکب بر آن می گذرد.
این میدان های مغناطیسی خورشیدی به فواصل بسیار دور و حتی به ماوراء سیاراتی که تاکنون شناخته نشده اند می رسند و عمیقاً به وسیله حوزه های بین سیاره ای و مراکز گرانشی متأثر می شوندو با شناور شدن در اطراف خورشید و با تداخل میدان های مغناطیسی سیارات دگرگونی های مختلفی از لحاظ تشعشع پیدا کرده و بر تمام چیزهای روی زمین تأثیر می گذارند .
دامنه و پریود و نقاط ماکزیمم و مینیمم این امواج انرژی قابل تخمین است ، و بدین واسطه زمان و نوع تأثیرات را بر روی بازار اقتصادی و اخلاق عمومی می توان پیشگویی کرد.
همچنان که حوزه مغناطیسی خورشید به زمین می رسد حوزه ژئومغناطیسی آن را به شدت تغییر داده و متأثر می سازد و ضمناً بر خلقیات و رفتار انسان ها چه فرداً و چه جمعاً اثر می گذارد . البته باید دانست که تغییرات حوزه مغناطیسی بر تمام افراد بشر در یک زمان تأثیر می کند ولی نوع تأثیر به دلیل زمان تولد افراد بنا به شرایط مولودی ایشان نسبت به آن حوزه های خاصی که در هنگام تولد داشته اند ، متفاوت است .
تفاوت در زمان تولد موجب تغییرات اساسی در رفتارهای شخصیتی افراد است حتی در مورد دوقلوها ( چون گرچه مکان آنها یکی است ولی زمان فرق می کند و تفاوت ۴ دقیقه و بیشتر خیلی مؤثر است ) . حال تعجب در اینجاست که آسترولوژرهای عهد باستان از کجا این مطلب را می دانستند ؟
جان نلسون رئیس RCA یک مرتبه آسترولوژی را به عنوان مطلبی غیر علمی اعلام کرده بود اکنون خودش از اعضاء فدراسیون منجمین آمریکایی می باشد . این شخصاً با مطالعات خودش متوجه شد همانطور که منجمین قدیمی در مورد زو.ایای مخالف صحبت کرده بودند درست همان حالات تأثیرات بدی بر انتقال امواج خورشیدی ، رادیویی و هوا می گذارند ، این زوایای ناجور که ( قبلاً هم توضیح داده شده ) و و درجه هستند ، این زوایا با تحولات فاحشی بر یونیسفر خورشید و زمین مصادف می باشند و به همان مرسومات قدیمی احکام نجوم زویای خوب و و درجه می باشند که منتقل کننده فعالیت های آرام خورشیدی بوده و برای امواج رادیوئی نیز خوب می باشند .
لوئیس هاس بروک می گوید : هر عنصر اصلی متشکل ازشارژهای میدان الکتریکی است و هر موجود زنده در حقیقت یک ناقل الکتریکی است و مادامی که ما بر روی زمین و در حوزه مغناطیسی آن زندگی می کنیم و غذا و آب و هوایی که استفاده می کنیم منشعب از این عناصر هستند ، پس همه ما در کل عضوی و جزئی ازاین تصویر کلی و بزرگ زندگی هستیم . میدان انرژی سیارات کلاً در تأثیرگذاری و تغییرات ابدی هر چیزی هستند که به آن بتابند .
در بیان چگونگی تأثیر آینده بر حال و یا به عبارتی دیگر کشش زمان حال و صوب آینه هاس بروک با ترسیم طول موج های سی و شش ساله خورشیدی و تأثیرات آن بر اقتصاد جهانی به وسیله تأثیرپذیری شعور توده مردم مطلب را ادا می کند . اتفاقاً بر حسب تصادف مشاده می شود که زایجه های ترسیم شده به وسیله هندیان و عبریان عهد باستان نیز به سیکل های سی و شش ساله منقسم بوده اند و این خیلی جالب است که نشان می دهد دانشمندان و متخصصین آن عهد به چیزی دست یافته بودند که در دنیای جدید امروز تازه ما آن را کشف کرده ایم .
شاید بتوان گفت که در این امر ادوارد.آر.دیوی رئیس مؤسسه مطالعاتی ( سیکل ها ) از نظر علمی تنها کارشناس پیش قدم می باشد . او برای ادعای این مهم که چرا نبردهای خارجی بر ذهن بشر و در نتیجه فعالیت های او مؤثر است چهار دلیل می آورد :
۱- تقریباً هر چیزی در دنیا دارای ارتعاش است .
۲- بسیاری از چیزها به صورت امواج و یا سیکل ها نوسان دارند .
۳- بسیاری از این امواج خیلی منظم و نافذ تکرار می شوند به طوری که نمی شود آنها را فقط در تحت قوانین امکانات یا شانس تعریف کرد .

۴- پس اگر امواج یا سیکل با ( قانون شانس ) تکرار نمی شود ، پس باید چیزی ، نیرویی و یا یک انرژی خاصی ان را ساطع کرده باشد و وقتی که نیرو یا نیروهائی که باعث ایجاد این امواج شده اند کشف گردید آن وقت معمای ما نیز حل می شود . فضای اطراف ما سرشار از نیروهایی است که متناوباً در تحریک و یا افسرده کردن انسان هاست ، آنها را گاهی بدبین گاهی خوش بین و یا زمانی وحشت زده می کند این نیروها ما را کنترل نمی کند و اثر می گذارد .http://www.bineshmavara.com/astrology/311.htm



1357-36=1321


سالهای گرانی بین 1320 تا 1322 در ایران اتفاق افتاده است ، سالهایی که پهلوی اول را متفقین با پسرش عوض می کنند، در این سالها نرخ تورم در اقتصاد ایران به 110 درصد می رسد. در همین سالها (آذرماه سال 1321)شورش نان در تهران اتفاق می افتد، شورشی که از سر به ستوه آمدن مردم گرسنه آغاز شد و قوای اشغال گر در ایجاد این نارضایتی ها نقش داشتند.

نگاهی به توالی حوادث اجتماعی و سیاسی نشان می دهد بازتاب این تحولات به خوبی در شاخص های اقتصادی قابل مشاهده است


1321-36=


انقلاب مشروطه ایران که یکی از انقلابهای بزرگ دنیا محسوب میشود در دوره قاجاریه و حکومت مظفرالدین شاه قاجار اتفاق افتاد1285



  چه علل و زمینه‌هایی در بروز نهضت مشروط موثر بود؟

برای بررسی علل یک حرکت بزرگ، بر اساس فلسفه تاریخ، دو نوع علت را می‌توان نام برد. علت اول، علت دراز مدت است و به زمان‌های گذشته باز می‌گردد و علت دوم به زمان حال و جریانات اخیر باز می‌گردد. درباره علل دراز مدت، نهضت مشروطه در ادامه سلسله نهضت‌هایی که در طلب هویت ملی و هویت واقعی ایرانی هستند، باز می‌گردد. این نهضت عمدتا علیه استبداد و استعمار شکل گرفت. علل نزدیکتر به مسائلی چون موج آزادی خواهی و رفع استبداد و رفع ظلم باز می‌گردد که با هم یکی شدند. در این بین حوادث کوچکتری هم اتفاق افتاد که نقش بسزایی در بروز نهضت داشتند و در واقع نقش کاتالیزور را اعمال کردند. مثلا نقش عسگر گاریچی که بین تهران و قم تردد می‌کرد، چوب خوردن تجار، کشته شدن برخی از مردم در تظاهرات، اختلاف علما با عین الدوله و مشکلات مزاجی مظفرالدین شاه در اداره کشور، همگی جز این حوادث بودند در واقع این حوادث بروز نهضت مشروطه را تسریع کرد.


1357+36=1393؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امام صادق علیه السلام

در زندگی این امام نکات بس شنیدنی و شگفتی وجود دارد .دوران امامت ایشان 34 سال بود که دو دوره بنی امیه (11سال) و بنی عباس(23 سال) را دربر می گرفت.

1- قول مشهور این است که ایشان چهار هزار شاگرد داشته است. این مطلب البته درست است ولی نه به آن معنی که حضرت بدون نظارت ماموران امنیتی حکومت کلاس و جلسه درس و بحث آزادی داشته است! این شاگردان یکی دو و چند نفری به محضر امام می رفته اند واز محضر شان درس می گرفته اند.

در تاریخ زندگی ایشان آمده است غالبا از طرف خلافت ماموری درب منزل امام نگهبانی می داده است و اگر کسی با ایشان کاری داشته است به سختی وبا ترفندهایی خود را به امام می رسانده است .

مانند مردی که زن خود را دریک جلسه سه طلاقه کرد و از این کار پشیمان شد وبا پیشنهاد زنش خود را به امام رسانید تا راه شرعی بازگشت به همسرش را پیدا کند و ماموری را بر در خانه امام دید و از قضا در همان نزدیکی مردی را دید که با سبدی خیار برسر از آنجا عبور می کرد مرد بلافاصله به ذهنش رسید سبد او را برگیرد و بر سر نهد و به بهانه خیار فروشی به منزل امام وارد شود که شد و سوالش را پرسید وقتی از امام جواب گرفت امام به او فرمود: حیله خوبی بکار گرفته ای اما زود از اینجا دورشو.

2- سخت ترین دوران امامت و زندگی امام در دوره خلفای عباسی بود و فرزندان عباس عموی پیامبر، کسانی که قوم و خویشان نزدیک اولاد علی بودند و توقع می رفت با بنی هاشم مهربان باشند. کسانی که با شعار :الرضا لآل محمد با کمک کسانی امثال ابومسلم خراسانی جاه طلب قیام کردند تا به گمان خودشان حکومت را به کسی بدهند که از آل پیامبر باشد و مردم هم به حکومت او راضی باشند اما نه تنها چنین نشد بلکه بگونه ای بر مردم و اولاد علی ستم کردند که مردم می گفتند یا لیت جور بنی امیه! صد رحمت به بنی امیه!

نمونه ای ذکر می کنم:

منصور عباسی خلیفه معاصر امام بود که بارها به زبان می آورد که ای کاش کسی مثل حجاج پسر یوسف ثقفی را داشتم که با او می توانستم عده بیشتری از مردم را بکشم!

منصور بارها در اوج غضب و مستی دستور می داد ماموران امنیتی خلافت به منزل امام بروند و امام را با همان لباس راحتی خواب وبا پای پیاده از منزل به دار الخلافه ببرند تا او را به قتل برساند! وهمو بود که در نهایت امام را به شهادت رساند.

مرحوم کلینی در کتاب کافی نقل کرده است ماموران حکومت یکبار منزل امام را به اتش کشیده اند!

در منابع تاریخی این دوره آمده است ماموران خلیفه گاه از روی دیوار منزل امام وارد خانه وی می شده اند!

منصور که از امام با تعبیرهذاالشجی فی الحلق! - این استخوان در گلو است - نام می برد واز مقابله با او در مانده شده بود در ترفندی فریبکارانه دستور داد تا به بعضی که حدیث می دانستند مزایایی مانند حقوق و خادم بدهند و آثار و نوشته هایشان منتشر شود و حلقات درسشان بدون هیچ مانعی برگزار شود!

3-دوتن از شاگردان امام از رهبران بزرگ اهل سنت اند.یکی مالک است ودیگری ابوحنیفه که ظاهرا ایرانی و از اهالی اصفهان بود و دوسال محضر امام را درک کرد و می گفت :لولا السنتان هلک النعمان اگر این دوسال نبود -نعمان که نام او بود- هلاک می شد! با این همه او با اینکه بارها در مناظره و بحث از امام شکست خورد دست از مرید خواهی اش بر نداشت و جاه طلبی او مانع از آن شد که روش امام را بپذیرد. دو نمونه بسیار شنیدنی ذکر می کنم.

یکبار امام از او پرسید : شنیده ام برای اهل عراق فتوا می دهی. گفت :آری .حضرت پرسید : برچه مبنایی فتوا می دهی؟گفت:برمبنای قرآن. حضرت پرسید: قرآن آیات محکم ،منسوخ، متشابه دارد ،چگونه اینکار را می کنی؟ پاسخ داد : به قیاس .حضرت فرمود پس به سوال من با همین روش پاسخ بده. سپس پرسید:درقرآن اهمیت نمازبیشتراست یاروزه؟ ابوحنیفه گفت: معلوم است نماز. حضرت پرسید چرا زنان حائض در ایام خاصی که دارند ونمازنمی خوانند و روزه نمی گیرند پس از بر طرف شدن این عذر لازم نیست قضای نماز این روزها را بخوانند ولی قضای روزه برآنها واجب است؟ ابوحنیفه در پاسخ درماند.

حضرت پر سید: بگو ببینم فتوای تو در مورد عمل زنا چیست؟ حرمت این کار بیشتر است یا مجازات قتل و آدم کشتن؟ ابوحنیفه گفت: معلوم است حرمت قتل مهمتر است .حضرت پرسید :پس چگونه است که برای قتل گواهی دو شاهد کافی است در حالی که برای اثبات عمل زنا باید چهار نفر شهادت بدهند؟ وی از پاسخ عاجز شد ودرحضورامام سوگند خورد از آن پس هرگزبرمبنای قیاس آیات فتواندهد.حضرت فرمود: بخدا سوگند اینگونه نمی کنی چون آدمی هستی که در دلت حب ریاست برمردم داری وحب الریاسه ماترکک! و جاه طلبی از تو دور نمی شود!

این ابوحنیفه همان است که در کتب برادران اهل سنت در جلد سیزدهم تاریخ بغداد که در باره مثلا فضائل ابوحنیفه است از قول خطیب بغدادی آمده است وقتی بعضی ها به او کمی گفته اند تو برخی اوقات بر خلاف سنت رسول خدا فتوا می دهی چه کار کنیم گفت لو ادرکنی رسول الله لاخذ بکثیر من کلامی! اگر رسول خدا زنده بود بسیار از حرفهای من استفاده می کرد! یعنی اینکه پیامبر از حرف خود می گذشت و سخن مرا می پذیرفت.!

هم براین اساس است که مرحوم شیخ مفید بغدادی هزار سال قبل کتابی نوشته و در آن فتاوای ائمه اهل سنت نظیر ابوحنیفه که برخلاف فتوای رسول خدا نظر داده اند را آورده است!

مرحوم آقای نجمی در کتاب بسیار ارزشمند سیری در صحیحین که در باره کتابهای صحاح سته - ششگانه- کتابهایی که اهل سنت در درستی احادیث موجود در آنها هیچ تردیدی ندارند احادیثی را از قول ائمه چهارگانه اهل سنت می آورد که خدا جسم دارد و بر سر او موهایی مجعد روییده است!!

5-- زمان امام صادق زمان عجیبی است با اینکه ایشان در میان آنکه بیشترین احادیث را دارد در کتب اهل سنت از ایشان تقریبا هیچ روایتی نقل نشده است مثلا در کتاب صحیح بخاری که از کتب معتبر اهل سنت است و در میان بعضی از آنان به سبک جلسات ختم انعام اهل شیعه جلسات ختم صحیح بخاری هست حتی یک حدیث از امام صادق نیامده است.

جالب اینکه وی در باره تالیف کتابش گفته است من از میان 600هزارحدیث تعداد7000 حدیث را که مطمئن به صحت شان بودم را آورده ام و هیچ حدیثی را بدون وضو ننوشته ام. جالبتر اینکه وی در این کتاب مکرر از کسانی مانند رهبران خوارج با مرجئه ومشبهه که از فرق انحرافی موجود در این دوره اند روایت نقل کرده است! ولی از فرزند رسول خدا هیچ روایتی ذکر نکرده است!

۶-نکته ی مهم درباره زندگی امام صادق نحوه ی وصیت ایشان است. منصور خلیفه عباسی

دستور داده بود هر کس را که امام به عنوان وصی خود معین کرده است بیابند و به قتل برسانند.

امام در حرکتی هوشمندانه بجای معرفی فرزندش موسی کاظم چند نفر را بعنوان وصی خود معرفی فرمود که عبارت اند از منصورخلیفه سلیمان والی مدینه مادر خود حضرت و فرزندش موسی و با این روش توطئه منصور را در قتل جانشین خود خنثی نمود.

خداوند ما را قدردان داشتن چنین رهبرانی همانند امام صادق علیه السلام که به سرچشمه وحی وعصمت متصلند قرار بدهد واز امام صادق ،صداقت را بمابیاموزاند که در این زمانه پر از دروغ سخت به آن محتاجیم. آمین


ولايت

امام صادق، ولايت و سياست
ولايت حرام، ولايت زمامدار جاير و كارگزارانش است؛ كه هر گونه همكاري با آن حرام و ناروا است 

 

در ميان امامان شيعه امام صادق(ع) به اعتبار نقشي كه در صورتبندي اعتقادي و فقهي تشيع داشت از جايگاه و نقش ويژه اي برخودار است. بر اين اساس در مطالعه و تبيين ديدگاه سياسي شيعه و رابطه آن با حكومت بررسي ديدگاه امام صادق در مورد ولايت و سياست بسيار اهميت دارد. با نگاهي به سيره و رفتار حضرت مي توان دريافت كه ايشان همچون پدرش از سياسي شدن امامت پرهيز داشت و براساس برخي روايات حتي نسبت به آنكه امام خوانده شود ابراز تمايل نمي­كرد.[۱]هنگامي كه جنبش ضد اموي به اوج رسيده بود او تقاضاي برخي از شيعيان براي رهبري سياسي را نپذيرفت و نامه ابوسلمه را سوزانيد[۲]. او پيروان خويش را از هر گونه فعاليت در اين راستا بازداشت و حتي به آنان توصيه كرد كه از تبليغ در راستاي گسترش تشيع جعفري پرهيز كنند.[۳]ياران وپيروان او نيز برداشتي سياسي از امامت نداشتند و امام را به عنوان دانشمند ترين فرد از خاندان پيامبر مي­شناختند كه وظيفه اساسي وي تعليم حلال و حرام و تفسير شريعت و تزكيه و تربيت اخلاقي جامعه است.[۴]


امام صادق(ع) كه از اواخر امويان هدايت شيعه را عهده دار شد، رسالت خويش را ژرف سازي و تحكيم بنيان هاي اعتقادي و فقهي تشيع مي­دانست و با استفاده از موقعيت و فرصت پديد‌آمده توانست صورت­بندي منسجمي از مذهب شيعه ارائه كند. بی‌ثباتی نظام اموی و انقلابی­شدن وضعيت سياسی هر چند انتظار برخی از شيعيان برای دخالت بيشترِ امام در امور سياسی را در پی داشت، ولی از ديدگاه او فعاليت فکری در راستای تاسيس و تقويت بنيان‌های نظری و اصول­عملی اهميت بيشتری داشت. به ويژه اين­که شيعه همگام با دور شدن از عصر تشريع با مسايل جديدی روبرو شده بود که پاسخ‌های تازه می­طلبيدند. افزون بر روند رو به رشد گردآوری و تدوين احاديث، مذاهب فقهی در حال پديدار شدن بودند و بازارِ آشفته بحث‌های کلامی نيز روبه گرمی بود. در چنين شرايطی حيات فکری و سياسی شيعه به تدوين اصول و بنيادهای فکری آن بستگی داشت و برجسته­ترين بازمانده خاندان رسول خدا عهده دار انجام آن شد و مكتب جعفري را بنيان نهاد.


گستره دانش رييس مذهب جعفري ‌البته به علوم ديني محدود نبود و افزون بر احاطه به معارف ديني از قرآن و حديث گرفته تا فقه و كلام و اخلاق و عرفان بر ديگر دانش­هاي عقلي و تجربي زمانه همچون فلسفه و علوم طبيعي نيز آگاهي و تسلط داشت. شخصيت علمي و معنوي بي­نظير امام بسياري از مسلماناني كه در جستجوي دانش بودند را به سوي او كشاند و دانشمندان فراواني در مكتب او پرورش ­يافتند و از خرمن دانش او توشه چيدند.[۵] حتي كساني چون ابوحنيفه و مالك كه هر يك مذاهب فقهي جداگانه اي تاسيس كردند از او بهره بردند.[۶] چنان كه در فصل گذشته اشاره شد شافعي و احمد بن حنبل در مرحله بعدي قرار داشتند از اين رو مي­توان ادعا كرد فقه جعفري بر مذاهب فقهي اهل سنت تقدم دارد.[۷]


فقه جعفري بر قرآن و سنت قطعي پيامبر استوار بود و از حيث روش شناسي در ميانه دو گرايش اهل راي و اهل حديث قرار داشت. پيشتر بيان شد كه عراق جولانگاه خرد گرايان بود و با توجه به حجم اندك ميراث روايي وآراي صحابه و تابعين، عقل و راي نقشه برجسته تري در فهم احكام داشت و فقيه برجسته آن ابوحنيفه براي فهم احكام از قياس بهره مي برد. در برابر، مدينه ميراث روايي غني­تري داشت و فتاواي و احكام بر جاي مانده از صحابه و تابعين نيز افزون تر بود، از اين رو در سنت فقهي مدينه احاديث و برداشت هاي صحابه و تابعين از متون ديني جايگاهي برتر و عقل و راي در فهم احكام جايگاه چنداني نداشت. [۸] امام صادق(ع) در پرتو آگاهي كامل از اين دو سنت فقهي و تسلط بر ديدگاه­هاي متفاوت فقيهان عراق و مدينه توانست از جايگاهي فراتر به آنها بنگرد و فقه شيعه را بر اساس روشي ميانه تاسيس كند. او هر چند روش ابو حنيفه را نمي پذيرفت وكاربرد قياس براي فهم احكام را روا نمي­دانست[۹] ولي با روش ظاهرگرايانه فقهاي مدينه نيز موافق نبود.


اسلوب فقهي امام با فقهاي مدينه دست كم از سه جهت متمايز مي­شد؛ نخست از اين نظر كه برداشت او بر فهمي عميق و كامل از قرآن و تقدم آن بر سنت استوار بود. او بر اين اساس قرآن را به عنوان محكي براي ارزيابي و سنجش روايات به كار مي­برد و هر حديثي كه با كتاب خداوند موافقت نداشت را بي اعتبار مي دانست.[۱۰] دومين تفاوت مهم به سنت و احاديثي برمي­گشت كه مستند احكام فقهي امام بود. برخلاف اهل سنت كه از اواسط دوره اموي به گرد آوري احاديث اقدام كردند، امامان شيعه از آغاز نگران حفظ احاديث پيامبر بودند. تاخير اهل سنت سبب شد تا احاديث جعلي بسياري به مجموعه­هاي آن­ها راه يابد، در حالي كه شيعه در عصر حضور امامان از اين آفت تا حد زيادي مصون ماند. از اين رو امام صادق گنجينه اي غني و معتبر از احاديث پيامبر را در اختيار داشت و در فهم احكام و آموزه هاي دين به آن استناد مي جست.[۱۱] سومين وجه تفاوت به كاربرد عقل به شكلي متفاوت از قياس اهل راي مربوط مي شد. امام دليل سرزنش علماء يهود و پيروان آنان در قرآن را شيوه تقليدي آنان مي دانست و شيعيان را از هر گونه عقيده پرستي و شخصيت پرستي كه با تعطيل عقل همراه باشد باز مي­داشت.[۱۲] بر اين اساس امام عقل را نيز از منابع فهم احكام و اجتهاد بر اساس دليل معتبر عقلي را روا مي دانست.[۱۳]


در امور اعتقادي و مباحث كلامي نيز مي توان گفت امام رويكردي ميانه بين خرد گرايي محض معتزلي و ظاهرگرايي خردستيزانه برخي فرقه­ها همچون خوارج و جبريه، اتخاذ كرد. مباحث كلامي در اين عصر بيشتر درباره موضوعاتي همچون توحيد، صفات خدا، كلام خدا، اراده و اختيار، قضا و قدر، جبر و تفويض، ايمان وكفر و امامت بود. ديدگاه­هاي امام صادق در ارتباط با اين موضوعات در مرزبندي با جريان­هاي انحرافي درون شيعه همچون غلات از يك سو و ديگر جريان هاي كلامي رايج در آن عصر از سوي ديگر، مطرح مي­شد.[۱۴] با توجه به اين كه آموزه امامت در كلام سياسي شيعه جايگاهي كانوني دارد و ديگر مفاهيم حول آن سامان يافته­اند، از اين رو پيش از هر چيز بايد به بررسي آن پرداخت.


تبيين آموزه امامت از ديدگاه امام صادق با توجه به تنوع برداشت­های رايج ميان شيعه و روايات مختلفی که در اين باره گزارش شده دشواراست. اين تنوع ريشه دراختلاف بر سر ويژگي­ها، سرشت، ابعاد، قلمرو ولايت و قدرت و گستره دانش امام داشت. بر پايه اين اختلاف طيف گوناگونی از برداشت­ها در مورد امامت پديد آمد. در يک سوی اين طيف ديدگاه غلو آميز مفوضه قرار داشت که تصويری خداي­گونه از امام ارائه مي نمودند و در سوی ديگر ديدگاه کسانی که امام را همچون دانشمندي از خاندان پيامبر قلمداد و از او حديث و فتوي نقل می کردند. مفوضه اعتقاد داشتند سرشت پيامبر و ايمه با ديگر افراد بشر متفاوت است و آنان نخستين آفريدگاني­اند كه خداوند پس از آفرينش قدرت و مسئوليت اداره جهان را به آنان واگذار كرد و اختيار تشريع و نسخ احكام را نيز به آنان داد. آنان برهمه چيز از جمله غيب آگاهند و از توانايي نامحدود و علم نامحدود برخوردار و در همه جا حضور دارند.[۱۵]


در ميانه اين دو گرايش، شيعيان معتدلي بودند كه از انتساب ويژگي­هاي فوق بشري به امام خودداري مي­ورزيدند و آنان را دانشمنداني نيكوكار و پرهيزگار(علماء ابرار اتقياء) مي­دانستند.[۱۶] البته از ديدگاه اينان ايمه جانشينان بر حق پيامبر بودند كه خود، مسلمانان را به پيروي از ايشان به عنوان مفسرين برحق كتاب خدا و وارث علم پيامبر فرمان داده بود. از اين رو بر خلاف گروه دوم به وجوب پيروي و اطاعت از امام اعتقاد داشتند.[۱۷] با توجه به سخناني كه از امام صادق در تاييد اين دسته از شيعيان و سرزنش مفوضه نقل شده است، به نظر مي­رسد برداشت آنان ديدگاه امام را بهتر بازتاب مي دهد.


از اين ديدگاه امامت تداوم رسالت و كاركرد اصلي آن هدايت و راهنمايي امت است و دلايل نبوت بر ضرورت آن دلالت و از آن پشتيباني مي­كنند.[۱۸] امام در فهم دين و فضايل اخلاقي و معنوي بر همگان برتري دارد و به درجه اي از ولايت و نزديكي به خداوند رسيده كه حجت او بر همگان شده و شناخت و پيروي از وي واجب است.[۱۹] دانش و آگاهي او از دين و قرآن جامع و كامل است و در دريافت و انتقال آن به ديگران هرگز خطا نمي­كند.[۲۰] در تقوي و فضايل اخلاقي نيز به جايگاهي رسيده كه هرگز از وي نافرماني و گناهي سر نمي­زند. چنين شخصيتي كه مرجع اصلي فهم دين و هدايت جامعه است نه از سوي مردم بلكه از سوي خداوند تعيين و با نص و نصب از سوي رسول خداوند و يا جانشينان او مشخص مي­شود.[۲۱]بنابراين مفهوم ولايت نشان­گر جايگاهي والا از نظر نزديكي به خداوند و رسيدن به معنويت و معرفت ويژه­اي است كه در پرتو اين تقرب به­دست مي­آيد. بي­گمان اين جايگاه را نمي توان به اقتدار دنيوي فروكاست و زمامداري سياسي وحكومت بر مردم را جلوه اصلي آن دانست.


با وجود اين رابطه ولايت و سياست همواره از مسايل مناقشه بر انگيز در حوزه مطالعات امامت بوده است. پيروان امام صادق (ع) نيز بر سر اين مسئله دست كم دوگروه مي­شدند؛ گروهي به پيوند و گروهي ديگر به جدايي اين دو اعتقاد داشتند. اين اختلاف در بين شيعه همچنان ادامه يافته و به ظهور دو ديدگاه­ منجر شده است. از ديدگاه نخست دايره ولايت امام چنان گسترش مي يابد كه حاكميت سياسي را نيز در برمي­گيرد و او حاكم سياسي منصوب از ناحيه خداوند قلمداد مي­شود. از اين ديدگاه خودداري امام صادق از پذيرش رهبري سياسي به دليل نبود شرايط وعدم پشتيباني از سوي جامعه بوده است. در برابر، ديدگاه دوم برپايه برداشتي استعلايي از مفهوم ولايت به جدايي آن از زمامداري و برتري بر آن حكم مي­كند و پرهيز امام صادق از ورود به مناقشات سياسي را گواه درستي اين ادعا مي­داند. هرچند شايد ويژگي­هاي شخصيتي و علمي بيان شده اين گمان را تقويت ­كند كه حاكميت سياسي نيز يكي از ابعاد ولايت امام باشد، ولي در سخنان گزارش شده از امام صادق هيچ گونه تصريح و حتي اشاره­اي به اين پيوند نشده است. در برخي از روايات حكومت و اجراي حدود به امام اختصاص يافته است. با اندك تامل مي توان دريافت كه واژه حكومت در اين روايات در معناي قضاوت به كار رفته و دلالتي بر معناي سياسي آن ندارد.[۲۲] رواياتي كه امام شيعيان را از طرح دعوي و فصل خصومت نزد طاغوت باز مي­دارد و به فقيهان ارجاع مي­دهد نيز به قضاوت تفسير شده است. بنابر اين با وجود شايستگي امام براي رياست امور دنيوي جامعه اسلامي،‌ ادعاي ولايت سياسي انتصابي را به دشواري مي­توان به امام صادق(ع) منتسب كرد.[۲۳]


در گفتار سياسي منتسب به امام صادق از تقسيم ولايت به دو نوعِ عدلي و جوري سخن به ميان آمده است. بر اساس اين روايت «ولايت حلال، ولايتِ زمامداري دادگر است كه خداوند به شناخت و فرمانروايي وي و كاركردن در حكومت وي و ولايتِ كارگزارانش و كارمندان آن­ها در چارچوبِ دستورهاي الهي، فرمان­داده است. بي­آنكه بر آنچه خداوند فرو فرستاده افزايد و يا ازآن بكاهد و يا گفتار او را تحريف و يا از فرمان او سرپيچي كند. پس هنگامي كه فرمان روا به اين گونه دادگر باشد، زمام داري وي راست و همكاري و كمك كردن و تقويت او رواست. زيرا در پرتو زمامداري چنين كسي و كارگزارنش هر گونه حق و عدلي زنده و هر گونه ستم و فساد مي­ميرد، از اين رو فرد كوشا براي حكمراني وي و ياورِ وي بر زمامداريش­، كوشا در پيروي خدا و تقويت كننده دين او است.


اما ولايت حرام، ولايت زمامدار جاير و كارگزارانش است؛ كه از رييس و وابستگانش تا دون پايه ترين درب از درب هاي زمامداري بر مردم را در برمي­گيرد. هر گونه همكاري و معامله با ايشان كه از روي ولايت آنان باشد حرام و ناروا است و هر كس چنين كند، چه كم و چه زياد، عذاب بيند. چه هر چيزي كه عنوان ياري بگيرد گناهي كبيره است. زيرا در سايه حكمراني زمامدار جاير حق بكلي پايمال و باطل زنده مي شود و ستم و جور و فساد پديدار و كتاب­ها [ي الهي] ابطال و پيامبران و مومنان كشته و مساجد ويران و سنت و شريعت خداوند دگرگون مي­شود. از اين رو همكاري و كمك ايشان و معامله با آنان، جز در هنگام ناچاري همچون ناچاري خون خواري و يا مرده خواري، حرام است».[۲۴]


اين دسته بندي دوگانه، كه همواره مبناي گونه شناسي حكومت در انديشه سياسي شيعه بوده، بر شناسايي عدالت و اجراي فرمان هاي خداوند به عنوان معيار مشروعيت و الزام سياسي استوار است. بي گمان اجراي فرمان هاي خداوند در گرو آگاهي و برتري علمي نسبت به ديگران است، از اين رو امام صادق در جريان گفتگو با معتزله بر وجود چنين شرطي در حاكم جامعه تاكيد كرد. اين گفتگو هنگامي رخ داد كه پس از كشته شدن وليد(۱۲۵ق)؛ يازدهمين خليفه اموي، گروهي از معتزليان، كه خواهان خلافت محمد بن عبدالله[۲۵] معروف به نفس زكيه بودند، براي گرفتن بيعت به امام مراجعه كردند. امام، با توجه به زياد بودن تعداد آنان، پيشنهاد كرد تا نماينده اي براي گفتگو برگزينند و ايشان عمرو بن عبيد را برگزيدند. او نيز گرايش همفكران خود به بيعت با محمد بن عبدالله را بيان كرد و خواهان پيوستن امام به آنها شد. امام نخست ديدگاه وي را در مورد چگونگي برگزيدن خليفه جويا شد. او در پاسخ تشكيل شورايي از همه مسلمانان و انتخاب خليفه از سوي آنان را به عنوان راه كار معرفي كرد. امام پس از اعتراف وي به التزام به سيره ابابكر و عمر اين راه را خلاف سيره آنان دانست، ولي با عبور از اين بحث برخي از مسايل شرعي مربوط به اداره حكومت همچون دريافت جزيه و توزيع صدقات را طرح كرد و نظر وي را در مورد آنها جويا شد. فرزند رسول خدا مخالفت ديدگاه­هاي وي با روش پيامبر و سنت فقهي مدينه را نشان داد و با استناد به سخن پيامبر به آنان يادآور شد: «هركس مردم را با شمشير به خود فراخواند درحالي كه در بين مسلمانان داناتر از او باشد، همانا گمراه و دردِسرخواه است».[۲۶]


سخنان امام به روشني بيان­گر اهميتِ برتريِ علمي در بين شرايط حاكم است. زيرا در وضعيتي كه احكام و فرمان­هاي خداوند مبناي تنظيم روابط اجتماعي باشد، دانش و آگاهي نسبت به آن ضرورت مي­يابد. امام در اين گفتگو هر چند ديدگاه انتخابي و شورايي معتزله را مخالف سيره شيخين دانسته ولي به لزوم نصب حاكم از سوي خداوتد هيچ اشاره­اي نكرده است. اخبار بيان شده اين نتيجه گيري را تقويت مي كنند كه از ديدگاه امام اعلميت­ِ حاكم، عدالت و اجراي شريعت معيارهاي اصلي مشروعيت حكومت است. نبود اين ويژگي‌ها و شرايط سبب مي شود كه حكومت جائرانه شود. اما در مورد روش و چگونگي تعيين حاكم، بيان روشني از امام نقل نشده است، از اين رو داوري درباره آن دشوار است.


همكاري با حكومت جاير و مقاومت در برابر آن از موضوعاتي است كه در دوران امام صادق مطرح بوده و در برخي از روايات به آن پرداخته شده است. بر اساس اين روايات همكاري با حكومت جاير جز با هدف دفاع از حقوق مردم و سود رساندن به ايشان و رفع نيازهاي آنان و يا به هنگام ضرورت و تقيه جايز نيست.[۲۷] در اين ارتباط نامه گزراش شده از امام در پاسخ سوال يكي از ياران به نام عبدالله نجاشي[۲۸]؛ والي اهواز، قابل توجه است. امام در اين نامه رهايي او از خونريزي و آزار رساني را در گرو رواداري و خوشرفتاري و نرم خويي بدون سستي و قاطعيت بدون خشونت مي داند. سپس با توصيه هايي همچون خودداري از پذيرش سخن چينان، ريخت و پاش مالي، چاپلوس پروري، انباشت ثروت، بي توجهي به فرودستان، ترساندن مردم، آسيب هاي كارگزاري دولت جاير را به وي گوشزد مي كنند. در ادامه نيز او را به توجه به تهيدستان جامعه و مراعات اخلاق نيك فرا مي خوانند.


در احاديث گزارش شده از امام صادق (ع) اعتراض و مقاومت در برابر حكومت جاير در چارچوب دو اصل امر به معروف و نهي از منكر و اصل تقيه مطرح ­شده است. از اين ديدگاه نه تنها پيروي و انقياد از فرمان هاي ستمگرانه چنين حكومتي روا نيست[۲۹] بلكه بر عالمان جامعه كه از آگاهي و توانايي برخوردارند، لازم است تا در برابر كژروي­ها ايستادگي كنند. امام اين گفته پيامبر كه «برترين جهاد سخني حق است نزد پيشوايي ستمكار» را در مورد كساني مي داند كه افزون بر شناخت معروف از جايگاهي در جامعه برخوردار باشند كه مورد پذيرش قرار گيرند.[۳۰] سيره عملي امام نيز نشان مي دهد كه وي هر چند از پذيرش رهبري سياسي خودداري مي­ورزيد ولي از همكاري يا حكومت نيز دوري مي­جست[۳۱] و نسبت به ستم هاي آن واكنش نشان مي داد و از ستمديده­گان پشتيباني مي كرد.[۳۲]


بر پايه سخنان و سيره سياسي امام، بي ترديد مخالفت با رفتارهاي ستم­گرانه حكومت جاير در حد مبارزه منفي و نافرماني تكليفي ديني است، ولي قيام و كوشش براي سرنگوني آن به شرايطي بستگي دارد. امام صادق همچنان كه حكومت اموي و عباسي را نامشروع مي دانست و از همكاري با آنان خودداري مي ورزيد، ولي در قيام زيد بن علي و فرزندش بر ضد امويان و نفس زكيه و برادرش ابراهيم بر ضد عباسيان مشاركت نكرد.[۳۳] در موارد اخير امام حتي اثر بخش نبودن و ناكامي چنين قيام هايي را نيز پيش بيني كرد و آنان را بر حذر داشت. به نظر مي رسد امام هر نوع اقدامي كه ضررش بيش از نفعش باشد را روا نمي دانست، از اين رو نه تنها به قيام بر ضد حكومت باور نداشت بلكه در برخي موارد به پنهان كاري و تقيه توصيه مي كرد.


تقيه راهبردي براي تداوم و استمرار بخشيدن به تشيع در وضعيتي بود، كه به سبب ناتواني در هماوردي با حكومت و اكثريت جامعه، در خطر نابودي قرار داشت. در چنين وضعيتي به استناد آياتي از قرآن، كه پنهان كاري و حتي وانمود كردن به همراهي با اكثريت را توصيه مي كرد[۳۴]، امام يارانش را به پرهيز از آشكار كردن اعتقادات خود فرا مي خواند.[۳۵] از ديدگاه امام تقيه اصلي ديني است كه براي حفظ جان از خطر مرگ وضع شده است، از اين رو به هنگام خون ريزي تقيه جايي ندارد.[۳۶] از اين ديدگاه تقيه نه تنها اختصاصي به شيعه ندارد بلكه اصلي عقلايي است كه مورد پذيرش همه مسلمانان و همه اهل خرد نيز هست.[۳۷]بر اين اساس تقيه را نمي توان بهانه اي براي فرار از تكليف و مسئوليت قلمداد كرد بلكه با وجود شرايط در صورتي روا است كه به فساد در دين نيانجامد. [۳۸]


بر اين اساس شيعيان اماميه با نگرشي سلبي به حكومت عباسي مي­نگريستند ولي بر خلاف زيديه به قيام بر ضد آن اعتقاد نداشتند. با وجود اين از تنگناها و فشارهاي حكومت در امان نبودند و عباسيان به علت هراسي كه از علويان داشتند همواره آنان را همچون يك تهديد بالقوه قلمداد و سركوب مي كردند. جايگاه و رفتار امام صادق البته سبب شد تا هويت مذهبي اين جريان تثبيت شود و در چارچوبي كه او ترسيم كرده بود به حيات خود ادامه دهد.

 

 

---------------------------------------------------------------
[۱]. حسين مدرسي طباطبايي، مكتب در فرايند تكامل، تهران، كوير، ۱۳۸۶،ص۳۷

[۲] . سيد محسن امين، سيره معصومان، ترجمه علي حجتي كرماني، تهران: سروش، ۱۳۷۴،ص ۷۰

[۳] . پيشين، ص ۳۶

. [۴] همان، ص ۳۸ به نقل از كافي ج ۱، ص ۱۷۸و كمال الدين، صص ۲۲۳،۲۲۴و ۲۲۹

[۵] . بنگريد : ابو جعفر محمد بن حسن الطوسي، اختيار معرفه الرجال المعروف به رجال الكشي، تهران: موسسه چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، ۱۳۸۲، صص ۳۱۲و۳۲۹

[۶]. محمد ابوزهره، الامام الصادق حياته و و عصره،بي نا، دار الفكر العربي، بي تا، ص ۲۵۲ و نيز اسد حيدر، الامام اصادق و المذاهب الربعه، الطبعه الثانيه، بيروت دارالكتاب العربي، ۱۳۹۰/۱۹۶۹، ج۱، ص ۷۰ دربرخي منابع گزارش شده كه ابو حنيفه دو سال از دانش امام صادق بهره برد و مي گفت« اگر اين دوسال نبود ابن نعمان تباه مي­شد » اسد حيدر، همان، ج۳، صص۱۰۲-۱۰۴

[۷] . ابوحنيفه پس از آن كه به اصرار منصور دومين خليفه عباسي با امام به مناظره پرداخت بار ديگر بر جايگاه برتر علمي وي تاكيد و با توجه به تسلط امام بر ديدگاه هاي مختلف فقهي او را برترين دانشمندان عصر معرفي كرد. ابوزهره، همان.

[۸] . ابوز هره، همان، صص۱۷۸-۱۸۰. قاسم بن محمد بن ابي بكر پدر بزرگ مادري امام صادق (ع) به همراه شش تن ديگر ؛ يعني سعيد بن مسيب، عروه بن زبير، خارجه بن زيد، ابوبكر بن عبدالرحمن بن هشام، سليمان بن يسار، عبيدالله بن عتبه بن مسعود، فقهاي به نام اهل سنت در مدينه بودند. همان، ص ۱۶۵

[۹] .عزيز الله عطاردي، مسند الامام الصادق، تهران: انتشارات عطارد، ۱۳۸۴، ج ۹، ص ۴۲۵

[۱۰] . محمد بن يعقوب الكليني، الكافي، ج۱، تهران: دارالكتب الاسلاميه، ۱۳۶۲، ص۶۹ در خبري ديگر معلي بن خنيس از امام روايت مي كند: «هيچ موضوعي نيست كه در آن دو كس اختلاف كنند مگر آن كه در كتاب خدا اصلي دارد ولي عقل افراد به آن نمي رسد». همان، ج۱، ص۶۰

[۱۱]. از امام صادق نقل شده است: «حديث من حيث پدرم و حديث پدرم حديث جدم و حديث جدم حديث پدرش و حديث پدرش حديث علي بن ابي طالب و حديث علي حديث رسول خدا و حديث رسول خدا سخن خداوند است». محمد بن نعمان مفيد، الارشاد، قم: كنگره جهاني شيخ مفيد، ۱۴۱۳،ج۲، ص ۱۸۶ و نيز كافي، جلد ۱، ص ۵۳

[۱۲] . كليني در كافي از سفارش امام به ابو حمزه ثمالي را در اين مورد را چنين نقل كرده است: بپرهيز از رياست و اين كه در پي مردان گام برداري...؛ يعني اين كه كسي را بدون دليل پيشواي خود قرار دهي و هر چه گفت تصديق كني. محمد بن مسلم نيز از امام چنين روايت مي كند: آيا مي پنداريد ما نيكان شما را از بدكاران تشخيص نمي دهيم، به خدا سوگند بدكار شما كسي است كه دوست دارد مردم در پي او گام بردارند، همانا چنين كسي ناچار دروغ زن و يا سست راي است. عزيز الله عطاردي، همان، ج۵،ص ۴۱۹، كافي، ج۲، ص ۲۹۸

[۱۳] . بنگريد :ابوزهره، همان، صص۲۸۴-۲۹۵، امام براي تاكيد بر ارزش عقل و خرد هنگامي كه گزارش زهد و عبادت يكي از يارانش را شنيد از كيفيت عقل او پرسيد و آن را معيار ارزش انسان معرفي كرد. كافي، ج۱، صص ۱۲،۲۴،۲۶

[۱۴] . براي اطلاع بيشتر بنگريد عطاردي، همان، ج ۲

[۱۵] . حسين مدرسي طباطبايي، مكتب در فرايند تكامل، ص۷۰

[۱۶] . چهره برجسته اين گروه عبدالله بن ابي يعفور از اصحاب صادقين(ع) بود كه توسط امام به عنوان تنها و يا يكي از دو صحابي كاملا وفادار و فرمان­بردار شناخته شده است. شيخ محمد بن حسن طوسي، اختيار معرفه الرجال معروف به رجال كشي، ص۳۳۱(۴۵۶)

[۱۷] . همان،‌ ص۳۲۳(۴۶۲) و نيز پيشين، ص ۷۳.

[۱۸] .عطاردي، همان، ج ۲، ص ۴۳۷

[۱۹] . همان، صص ۵۳۲-۵۵۰

[۲۰] . طبق روايتي امام در پاسخ محمد بن مسلم كه پس از مرگ ابو لخطاب؛ سر دسته غاليان زمان برداشتهاي غلو آميز او را گزارش مي كرد به وي گفتند: كافي است كه در باره ما بگوييد « يعلم علم الحلال و الحرام و علم القرآن و فصل مابين الناس». در روايتي ديگر امام در ادامه توضيح دادند كه علم حلال و حرام در برابر علم قرآن بسيار اندك است. محمد بن حسن الصفار القمي، بصاير الدرجات، قم: مكتبه المرعشي النجفي، تحقيق حسن كوچه باغي، ۱۴۰۴ ق، ص ۱۹۵. در روايتي ديگر امام در رد ادعاي كساني كه علم غيب را به ايشان انتساب مي دهند، فرمودند: «عجبا لاقوام يزعمون انا نعلم الغيب و مايعلم الا الله لقد هممت بضرب خادمتي فلانه فذهبت عني فما عرفتها في اي بيوت الدار هي». البته در ادامه همين روايت امام تاكيد مي كنند كه مراد از «من عنده علم الكتاب كله » در آيه شريفه ايشان هستند. همان، صص۲۱۳.

[۲۱] . «الامامه عهد من الله عز وجل معهود لرجال مسمين» پيشين، ج ۳، صص۱۶۴-۱۶۵

[۲۲] . بنگريد: عطاردي، پيشين، جلد ۱۸، صص۲۹۸-۳۰۰

[۲۳] . در حديث وصايت نيز تنها وظيفه اي كه بر دوش امام نهاده شده اين است « حدث الناس و افتهم و لاتخافن الا الله و انشر علوم اهل بيتك و صدق آبائك الصالحين فانك في حرز و امان؛ براي مردم حديث كن و فتوي بده و دانش هاي اهل بيتت و راستي پدران شايسته ات را بگستران » كافي، ج ۱، ص ۲۸۱

[۲۴] . حسن بن علي حسين بن شعبه حراني، تحف العقول عن آل الرسول، الطبعه الخامسه، بيروت: موسسه الاعلمي للمطبوعات،۱۹۷۴/۱۳۹۴، صص۲۴۴-۲۴۵. هر چند نويسنده كتاب موثق و معتبر است ولي احاديث آن به دليل نداشتن سند مرسل قلمداد مي­شوند. آيت الله منتظري «ره» افزون بر اين معتقد است، آشفتگي و تكرار در متن اين روايت اطمينان مي آورد كه راوي آن را به خوبي ضبط نكرده و الفاظ آن از امام نيست. حسينعلي منتظري، دراسات في المكاسب المحرمه، قم: تفكر، ۱۴۱۵، ص۸۹.

[۲۵] . محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علي بن ابي طالب

[۲۶] . «أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ مَنْ ضَرَبَ النَّاسَ بِسَيْفِهِ وَ دَعَاهُمْ إِلَى نَفْسِهِ وَ فِي الْمُسْلِمِينَ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْهُ فَهُوَ ضَالٌّ مُتَكَلِّف»، احمد بن علي الطبرسي، الاحتجاج، تحقيق محمدباقر خراسان، نجف: دارالنعمان، ۱۳۶۸/۱۹۶۶ ج۲، صص ۱۱۸-۱۲۲

[۲۷] . محمد بن حسن الحرالعاملي، وسايل الشيعه، تحقيق عبدالرحيم الرباني الشيرازي، بيروت: دار احياء التراث العربي، ۱۳۶۲،ج۱۲، ابواب الولايه من كتاب التجاره، صص۱۳۵-۱۵۶

[۲۸] . ابي بحير عبدالله بن نجاشي والي اهواز كه نخست از پيروان زيديه بود و سپس از شيعيان امام صادق شد. محمد بن حسن طوسي، رجال كشي، همان، ص۴۰۸(شماره ۶۳۴)

[۲۹] . از امام روايت شده است :« من قواصم الظهر سلطان الجاير يعصي الله و انت تطيعه» يعني پيروي شاه ستمگري كه نافرماني خدا را كند كمر را مي شكند. عطاردي، پيشين، ج ۱۸، ص۳۳۵

[۳۰] . همان، ج۱۵، ص ۴۰۶-۴۰۷

[۳۱] . امام در پاسخ منصور دومين خليفه عباسي كه از دوري وي گلايه مي كرد، گفت: «ما از دنيا چيزي نداريم كه براي آن از تو بترسيم، و تو نيز از آخرت چيزي نداري كه آن را از تو بجوييم و نه به تو نعمتي رسيده تا تو را به آن تهنيت گوييم و نه خود را در نقمتي مي بيني تا تو را تسلي دهيم.» منصور گفت: با ما همنشين شو شايد ما را اصلاح كني. امام پاسخ داد: كسي كه دنيا را بخواهد تو را نصيحت نمي كند و كسي كه آخرت را جويد با تو همنشين نمي شود.» محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، تهران، اسلاميه، ج ۴۷، ص ۱۸۴

[۳۲] . بنگريد:اسد حيدر، الامام الصادق والمذاهب الاربعه،ج۱، صص۳۷۳-۳۷۷ و نيز صص ۴۶۳-۴۷۳. به ويژه اين كه حكومت عباسي كوشش بسياري مي كرد كه چهره اي دادگرانه و ديني از خود به نمايش بگذارد و امام در پس زدن نقاب و فاش كردن چهره پنهاني حكومت نقش فراواني داشتند. نگاه كنيد: سميره مختار الليثي، جهاد شيعه در دوره اول عباسي، تهران: شيعه شناسي، ۱۳۸۴، صص۲۳۷-۲۵۹

[۳۳] . بنگريد، سميره مختار الليثي، جهاد شيعه در دوره اول عباسي، ترجمه محمد حاجي تقي، تهران: شيعه شناسي، ۱۳۸۴، صص۲۳۹-۲۴۲

[۳۴] . خداوند در آيه ۳۸ سوره آل عمران « الا ان تتقو منهم تقاه» دوستي و ولايت كفار در هنگام تقيه را روا مي داند و نيز آيه ۱۰۶ سوره نحل« الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان» همنوايي با آنان در حال اكراه را مجاز مي شمارد.

[۳۵] . بر شما باد هنگامي كه با اهل باطل نشست و برخاست و بگو مگو مي كنيد، با آنان بسازيد و رنج آنان را تحمل كنيد،‌ زيرا شما به هنگام همنشيني و ارتباط با آنان ناگزيريد بر اساس تقيه اي كه خداوند به شما فرمان داده عمل كنيد. مجلسي، بحار الانوار، ج۷۵، ص۲۱۱. در برخي روايات اين مضمون از امام نقل شده است « التقيه ديني و دين و آبايي»؛ تقيه دين من و دين پدران من است. همان، ج۲، ص ۷۴

[۳۶] . «انما جعلت التقيه ليحقن بها الدم، اذا بلغت التقيه الدم فلاتقيه» محمد بن حسن الحر العاملي، وسايل الشيعه، قم: آل البيت، ۱۴۰۹، ج ۱۶، ص ۲۳۵

[۳۷] . بنگريد: ابوزهره، الامام الصادق، همان، ص۲۴۴ و نيز عمربن عبدالعزيز، الفكر السياسي للامام جعفر الصادق، بيروت: دارالمحجه البيضاء،۱۹۹۷/۱۴۱۷، ص ۵۹.

[۳۸] . ديدگاه امام در توضيح اين امر چنين گزارش شده است «و تَفْسِيرُ مَا يُتَّقَى مِثْلُ أَنْ يَكُونَ قَوْمُ سَوْءٍ ظَاهِرُ حُكْمِهِمْ وَ فِعْلِهِمْ عَلَى غَيْرِ حُكْمِ الْحَقِّ وَ فِعْلِهِ فَكُلُّ شَيْ‏ءٍ يَعْمَلُ الْمُؤْمِنُ بَيْنَهُمْ لِمَكَانِ التَّقِيَّةِ مِمَّا لَا يُؤَدِّي إِلَى الْفَسَادِ فِي الدِّينِ فَإِنَّهُ جَائِز» محمد بن يعقوب الكليني، الكافي، ج۲، ص ۱۶۸.


حضرت امام صادق عليه السلام

قتيبه اعشى مى‏گويد: براى عيادت فرزند حضرت امام صادق عليه السلام به محضر آن بزرگوار مشرّف شدم، ناگهان حضرت را بر درب خانه نگران و محزون ديدم، گفتم فدايت گردم، كودك در چه حال است؟ فرمود: به خدا سوگند آشفتگى و بلا بر اوست.

وارد خانه شد و ساعتى درنگ كرد، آنگاه به سوى ما بازگشت در حالى كه چهره مباركش مى‏درخشيد و دگرگونى و حزن از او برطرف شده بود، اميدوار شدم كه كودك سالم شده؛ گفتم: فدايت شوم كودك در چه حال است؟ فرمود: از دنيا رفت، گفتم: فدايت گردم او كه زنده بود شما را نگران و غصه‏دار ديدم و اكنون كه مرده تو را بر اين حال مى‏بينم؟ مطلب از چه قرار است؟ فرمود: ما اهل بيتى هستيم كه پيش از مصيبت جزع مى‏كنيم، هنگامى كه قضاى الهى جارى شد به قضايش رضا مى‏دهيم و به امرش تسليم مى‏شويم




سود حلال‏

ابوجعفر فزارى مى‏گويد: حضرت امام صادق عليه السلام غلامش را كه به او مصادف مى‏گفتند به حضور خواست و هزار دينار در اختيارش گذاشته، فرمود: آماده شو تا به مصر براى داد و ستد بروى، زيرا نان خورهاى من زياد شده‏اند.

مصادف كالايى آماده كرد و با كاروان تجار به سوى مصر رهسپار شد؛ هنگامى كه نزديك مصر رسيدند قافله‏اى كه از مصر بيرون مى‏آمد با آنان برخورد كرد، از قافله درباره وضعيت و قيمت كالايى كه داشتند و مورد نياز عموم مردم بود پرسيدند كه در مصر چگونه است؟

كاروانيان به آنان گفتند: چيزى از آن در مصر يافت نمى‏شود. هم سوگند و هم پيمان شدند كه كالايشان را از نظر سود دينار به دينار بفروشند! وقتى كالايشان را فروختند و قيمتش را گرفتند، به مدينه باز گشتند. مصادف، بر حضرت امام صادق عليه السلام وارد شد در حالى دو كيسه هزار دينارى همراهش‏ داشت، به حضرت گفت: فدايت گردم اين كيسه اصل سرمايه و آن ديگر سود سرمايه.

حضرت فرمود: اين سود، سودى زياد و فراوان است! شما در فروش كالا چه كرديد؟ مصادف داستان را بيان كرد، حضرت فرمود: سبحان اللّه بر ضد مسلمانان، هم سوگند شديد كه جنس را از نظر سود جز دينار به دينار به آنان نفروشيد؟! سپس يكى از آن كيسه‏ها را گرفت و فرمود: اين اصل سرمايه من و به سودش هيچ نيازى ندارم سپس فرمود: اى مصادف! شمشير زدن در ميدان جنگ از طلب حلال آسان‏تر است



برخورد با دو فقير

مسمع بن عبدالملك مى‏گويد: در منا با جمعى از شيعيان در خدمت حضرت امام صادق عليه السلام بوديم، در مقابل ما مقدارى انگور بود كه از آن مى‏خورديم، فقيرى آمد و از حضرت چيزى خواست، امام خوشه‏اى انگور به او عطا كرد، فقير گفت: مرا به اين انگور نيازى نيست، اگر درهمى باشد مى‏گيرم، حضرت فرمود: خدا برايت گشايش و فراخى فراهم آورد.

فقير رفت، سپس برگشت و گفت: خوشه انگور را بدهيد، حضرت فرمود: خدا برايت گشايش و فراخى آورد و چيزى به او نداد!

فقيرى ديگر آمد، حضرت صادق عليه السلام سه حبه انگور به او داد، فقير سه حبه را از دست حضرت گرفت، سپس گفت: حمد و سپاس پروردگار جهانيان را كه به من روزى عنايت كرد.

حضرت فرمود: بايست، پس دست مباركش را پر از انگور كرد و به او داد، فقير از دست حضرت گرفت سپس گفت: حمد و سپاس پروردگار جهانيان را كه به من روزى عنايت كرد.

حضرت فرمود: غلام چه مقدار درهم نزد توست؟ آن مقدار كه ما حدس زديم حدود بيست درهم بود، حضرت آن را هم به فقير داد و او هم گرفت‏ سپس گفت: خدايا! سپاس اين عنايت هم از تو بود اى خدايى كه شريكى براى تو نيست.

حضرت فرمود: به جايت بايست، سپس پيراهنى كه بر تن مباركش بود به او داد و فرمود: بپوش، او هم پوشيد و گفت: خدا را سپاس كه مرا لباس پوشانيد، اى اباعبداللّه! خدا جزاى خيرت دهد. تا اينجا كه رسيد امام را رها كرد و برگشت و رفت. ما گمان كرديم كه اگر حضرت را رها نمى‏كرد پيوسته به او عطا مى‏فرمود: زيرا هرگاه به او عطا مى‏كرد او هم خدا را به عطاى حضرت سپاس مى‏گفت


http://www.erfan.ir/farsi/

يونس

وانّ يونس لمن المرسلين. اذ أبق الى الفلك المشحون يعنى يونس از رسولان ما بود, حتى در همان لحظات كه مانند بندگان فرارى گريخت وبه كشتى پناهنده گشت تا از شماتت مردم برهد و غيظ دل را شفا بخشد, رسول ما بود و ما تلطيف رسالت را از دوش او برنداشته بوديم.
قرآن مجيد, با جمله (فساهم فكان من المدحضين)(صافات/141) به قرعه كشى رسميت قانونى مى دهد و به همين جهت است كه در فقه اسلامى, آنجا كه تكليف بندگان خدا روشن نباشد, قرعه كشى را حجت مى دانند. دراين زمينه از طريق عترت رسول, احاديثى وارد شده است

پيرمرد و مال يتيم

حضرت مسيح عليه السلام از قبرستان عبور مى‏كردند ، از وجود مقدس پروردگار درخواست كردند كه اجازه بده من با يكى از اين مرده‏ها صحبت كنم . قبرى را در نظر گرفت و سلام كرد . مسأله زنده شدن مرده با دم حضرت مسيح عليه السلام مسأله صد در صد قطعى و قرآنى است . ما نيز به سراغ اين مسأله مى‏رويم كه مردم هيچ شك و ترديدى نكنند .

 قبر شكافته شد ، پيرمردى بلند شد و ايستاد و جواب حضرت مسيح عليه السلام را داد . پرسيد : چند سال است كه مرده‏اى؟ گفت : هزار و هشتصد سال . فرمود : در چه حالى هستى ؟ گفت : مختصرى مال يتيم نزدم بود ، به او برنگرداندم ، از زمانى كه مُردم ، دچار مضيقه هستم . آن يتيم هزار و هشتصد سال قبل مرده بود.

 اما با مردن كه تبعات اعمال از بين نمى‏رود . هنگام مردن نمى‏تواند خودش را تكان بدهد و گناهان مالى را از خودش بريزد

عمر بن عبد العزیز

چنان که می دانید عمر بن عبد العزیز در مقایسه با سایر خلفای اموی، منصف تر و عادل تر بوده است و خدمات نسبتاً بزرگی نیز در حق شیعه انجام داده است.«همانند ممنوع کردن سبّ حضرت علی( علیه السلام)» حال در روایت پیش گفته چنین آمده است که حضرت فرمودند: زمانی که عمر بن عبد العزیز می میرد اهل زمین بر او گریه می کنند اما اهل آسمان بر او لعنت می فرستند. گریه اهل زمین، به خاطر عدل و انصاف اوست اما گریه اهل آسمان به این خاطر بود که او غاصب خلافت بود و در مسندی نشسته بود که نسبت به آن حقی نداشت.[i]

وقتی که حال عمر بن عبدالعزیز چنین باشد، تکلیف سایر خلفا روشن خواهد بود.

هارون و بهلول

هارون روزى بهلول را ديد، به او گفت مدتى است در آرزوى ديدارت بودم، بهلول گفت: اتفاقاً من به هيچ صورت به ديدار تو مشتاق نيستم، هارون از او درخواست پند و موعظه كرد بهلول گفت: تو را چه موعظه‏اى داشته باشم و به كدام برنامه پندت دهم؟ سپس اشاره به ساختمان‏هاى بلند و قصرها و قبرستان كرد و گفت: اين قصرها و كاخ‏هاى سر به فلك افراشته از كسانى است كه هم اكنون در زير خاك تيره اين قبرستان اسير و از همه جا رانده سر در خاك دارند، اى هارون چه حالى خواهى داشت روزى كه براى بازپرسى و بازخواست در پيشگاه حقيقت و عدل الهى بايستى و حضرت حق به اعمال و كردارت رسيدگى كند، در كمال دقت از تو حساب بخواهد؟ و چه خواهى كرد در آن زمانى كه خداوند به اندازه‏اى در حساب دقت و عدالت ورزد كه حتى از عملت گرچه به اندازه هسته خرما و پرده‏ى نازكى كه آن هسته را در ميان گرفته و آن نخ باريكى كه در شكم هسته است و آن خط سياهى كه در كمر آن هسته است باشد بازپرسى نمايد و در تمام اين مدت بازخواست تو گرسنه و تشنه و برهنه و در ميان جمعيت محشر روسياه و دست خالى باشى؟!

در چنين روزى همه به تو مى‏خندند و بيچاره و درمانده خواهى بود، هارون از اين موعظه و پند بى‏اندازه متأثر شد و اشك از ديده فرو ريخت، «5» ولى به خاطر تعلق افراطى‏اش به امورى مادّى و حكومت چند روزه دنيا از آن موعظه طرفى نبست

اخلاق و تهذیب

پایگاه اطلاع رسانی دفتر آیت‌الله مظاهری

توحید متوقف بر اخلاق و تهذیب است، دیگر فقه که جای خود را دارد و فقهی که در آن اخلاق نباشد، رنگ شیطان دارد

 توحیدی که در آن اخلاق نباشد شرک است

و طلبه‌ای که رنگ تهذیب نداشته باشد، یک شیطان است

سحر

سحر

سحر در لغت به معناى فريب دادن، جادو كردن، ربودن دل، باطل را به صورت حق جلوه دادن، فساد و تباهى آمده است.

اين علم در زمان موسى‏بن‏عمران در اوج خود قرار داشت تا جائى كه ساحران آن زمان قاطعانه به فرعون وعده دادند ما در مبارزه با موسى يقيناً به پيروزى دست خواهيم يافت.

و در زمان سليمان بخصوص در شهر بابل رواج دوباره پيدا كرد تا جائى كه به دست شياطين و شاگردانشان به عنوان ابزارى مؤثر بر ضد مردم به كار گرفته شد.

صاحب الميزان درباره علم سحر و علومى كه هم‏مرز يا در پايه علم سحر است مى‏نويسد:

علومى كه از عجائب و غرائب آثار بحث مى‏كند بسيار است، بطورى كه نمى‏توان در تقسيم آنها ضابطه‏اى كلى دست داد، لذا در اين بحث معروف‏ترين آنها را كه در ميان متخصصين آنها شهرت دارد نام مى‏بريم:

1- يكى از آنها علم سيمياست، كه موضوع بحثش هماهنگ ساختن و خلط كردن قواى ارادى با قواى مخصوص مادى است، و ثمره‏اش براى دست‏يابى و تحصيل قدرت در تصرفات عجيب و غريب در امور طبيعى كه يكى از اقسام آن تصرف در خيال مردم است، كه آن را سحر ديدگان مى‏نامند، و اين فن از تمامى فنون سحر مسلم‏تر و صادق‏تر است.

2- علم ليمياست، كه از كيفيت تاثيرهاى ارادى در صورت اتصالش با ارواح قوى و عالى بحث مى‏كند، كه مثلًا اگر اراده من متصل و مربوط شد با ارواحى كه موكل ستارگان‏اند چه حوادثى مى‏توانم پديد آورم؟ و يا اگر اراده من متصل شد به ارواحى كه موكل بر حوادث‏اند. و بتوانم آن ارواح را مسخر خود كنم و يا اگر اراده‏ام متصل با اجنه شد و توانستم آنان را مسخر خود كنم و از آنان كمك بگيرم چه كارهائى مى‏توانم انجام دهم؟ كه اين علم را علم تسخيرات نيز مى‏گويند.

3- سوم علم هيميا، كه در تركيب قواى عالم بالا با عناصر عالم پائين بحث مى‏كند تا از اين راه به تأثيرهاى عجيبى دست يابد و آن را علم طلسمات نيز مى‏گويند. چون كواكب و اوضاع آسمانى با حوادث مادى زمين ارتباط دارند، همان طورى كه عناصر و مركبات و كيفيات طبيعى آنها اينطورند.

پس اگر اشكال و يا بگو نقشه آسمانى كه مناسب با حادثه‏اى از حوادث است با صورت و شكل مادى آن حادثه تركيب شود آن حادثه پديد مى‏آيد، مثلًا اگر بتوانيم در اين علم به آن شكل آسمانى كه مناسب با مردن فلان شخص يا زنده ماندنش و يا باقى ماندن فلان چيز مناسب است، با شكل و صورت خود اين نامبرده‏ها تركيب كنيم منظور ما حاصل مى‏شود، يعنى اولى مى‏ميرد، دومى زنده مى‏ماند، و سومى بقا مى‏يابد و اين معناى طلسم است.

4- علم ريميا است و آن علمى است كه از استخدام قواى مادى بحث مى‏كند تا به آثار عجيب آنها دست يابد به طورى كه در حس بيننده آثار خارق‏العاده‏اى در آيد و اين را شعبده هم مى‏گويند.

آموختن اين علوم براى زيان زدن به مردم چه زيان به جسم و جانشان چه زيان به آبرو و مالشان از ديدگاه اسلام حرام قطعى و گناه دست‏اندركارش مساوى با كفر است.



استفتائات کسب های حرام- آیت الله العظمی بهجت قدس سره
سحر و جادو و...
دعانویسى
سؤال1864. عدّه‏اى از افراد به نام دعانویس از برخى کتاب‏ها، براى رفع امراض و اصلاح اختلاف زن و شوهر دعاهایى مى‏نویسند و عدّه‏اى براى گرفتن دعا به آن‏ها مراجعه کرده و به عنوان هدیه مقدارى پول پرداخت مى‏کنند. از نظر شارع مقدّس اسلام، این کار چه صورتى دارد و پولى که آن‏ها از این راه به دست مى‏آورند، حلال است یا حرام؟
پاسخ: اگر از کتب معتبره باشد و دعانویس متشرّع باشد و خلاف شرعى در کار نباشد، مانعى ندارد و پولى که به رضایت داده مى‏شود، حلال است.
درمان از راه‏هاى غیر متعارف
سؤال1865. 1) درمان نزد کسى که دستورالعمل پزشکى را براى مریض، از غیب مى‏گیرد، هر چند مشکوک‏الحال باشد چگونه است؟ این شخص ادّعا مى‏کند دوا و دستورالعمل و نسخه را با توسّل از محضر مقدّس اهل بیت ـ علیهم‏السّلام ـ دریافت مى‏کند.
پاسخ: اعمال و اقوال مؤمن، محمول بر صحّت است تا آن‏که بدانیم صحیح نیست و عمل به قول او، اگر خلاف شرع نیست، جایز است.
2) آیا درمان نزد کسى که با استفاده از نیروى مرموزى که در چشم او به ودیعه‏ى خداوندى نهاده شده است، جایز است؟
پاسخ: جوابش گذشت.
سؤال1866. مراجعه به افرادى که از طریق دعا و آب متبرّک، بیماران را شفا مى‏دهند، چه حکمى دارد؟
پاسخ: اگر مستلزم خلاف شرعى نباشد، اشکالى ندارد.
واقعیت داشتن سحر
سؤال1867. آیا جادو و سحر واقعیت دارد و در صورت وجود، آیا حرام است؟
پاسخ: بله، واقعیت دارد و حرام است.
باطل کردن سحر
سؤال1868. باطل کردن سحر و نجات افراد گرفتار از این طریق، چه حکمى دارد؟
پاسخ: جایز است.
سحر جهت سهولت در کار
سؤال1869. سحر کردن جهت تسهیل کارها از جمله ماهى‏گیرى، چه حکمى دارد؟
پاسخ: جایز نیست.
شعبده بازى و مسایل پیرامون آن
سؤال1870. شعبده بازى از نظر اسلام چیست؟ کسانى که براى آن‏ها پول پرداخت مى‏کنند، چه حکمى دارد؟ شرکت در مجالس، جهت دیدن شعبده بازى چه وجهى دارد؟ و اگر از تلویزیون پخش شود، چه حکمى دارد؟
پاسخ: شعبده بازى و پول دادن براى آن مانند سحر جایز نیست، ولى مجرد دیدن آن، بدون صدق اعانت و کمک به آن، مانعى ندارد.
احضار ارواح و اجنّه
سؤال1871. احضار ارواح و اجنّه و کمک گرفتن از آن‏ها، چه وجهى دارد؟
پاسخ: اگر معرضیّت خطر یا ضرر براى مسلمانى نباشد و اذیّت روح مؤمنى هم نباشد، در امور حلال جایز است.
سؤال1872. آیا از نظر اسلام مسأله ارتباط با روح جایز است، در صورت مثبت بودن پاسخ، مراحل دستیابى به آن را توضیح دهید؟
پاسخ: فى حدّ نفسه جایز است و به اهل خبره و مظانّ آن رجوع شود.
سؤال1873. مراجعه به فالگیر و پول دادن جهت فال چه حکمى دارد؟
پاسخ: اگر مستلزم خلاف شرعى نباشد جایز است، ولى حرف آن‏ها اگر یقین نباشد، اعتبارى ندارد.

 

 

قتل نفس‏


منابع مقاله
:

کتاب   : تفسير حكيم جلد سوم

نوشته : حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

كشتن انسان و ريختن خون او به ناحق و براساس ستم و ظلم، و نشانيدن خانواده‏هائى بى‏گناه به داغ و عزاى او از گناهان كبيره و معاصى بزرگ است و براى شفاى زخم داغ ديدگان داروئى وجود ندارد و چه بسا پدران و مادران و همسران و يتيمان كه پس از مقتول به رنج‏هاى فراوان، و افسردگى و درماندگى، و مشكلات گوناگون و اختلالات روانى دچار شدند كه همه و همه نشانگر عظمت گناه قتل و جنايت نسبت به انسانى مظلوم و بى‏گناه است، و بسيار پيش آمده كه قتل بى‏گناهى سبب اختلاف و نزاع و ستيز سنگين ميان خانواده‏ها و قبائل شده و به كشتارهاى زياد به عنوان انتقام و زخمى شدن و مجروحيت افراد كشيده شده و خلاصه موجى سنگين از فتنه و فساد به وجود آورده است.

قرآن مجيد گناه قتل به ناحق را بسيار سنگين دانسته تا جائى كه مى‏فرمايد:

مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً ... «1»

به اين سبب بر بنى‏اسرائيل لازم و مقرر نموديم كه هر كس انسانى را جز براى حق قصاص، يا بدون آن كه فسادى در زمين كرده باشد به قتل برساند، چنان است كه همه انسان‏ها را كشته است.

و درباره كشتن مؤمن به ناحق و از روى عمد مى‏فرمايد:

وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً: «2»

و هر كس مؤمنى را از روى عمد به قتل برساند كيفرش دوزخ است كه در آن جاودانه خواهد بود و خدا بر او خشم گيرد، و وى را لعنت كند و عذابى بزرگ برايش آماده نمايد. راستى چه گناه سنگينى است گناه قتل مؤمن كه چهار كيفر به دنبال دارد، دوزخ، خشم خدا، لعنت حق، عذاب بزرگ.

از رسول خدا و اهل بيت در اين زمينه روايات مهمى رسيده است، رسول خدا مى‏فرمايد:

«و الذى نفسى بيده لو ان اهل السماوات و الارض اجتمعوا على مؤمن او رضوا به لادخلهم الله النار:» «3»

سوگند به كسى كه جانم در دست اوست اگر همه اهل آسمانها و زمين بر كشتن مؤمنى اتفاق كنند يا به قتل او رضايت دهند، خدا همه آنان را قطعاً به آتش درآورد.

و از آن حضرت روايت شده:

«لا يزال قلب العبد يقبل الرغبة و الرهبة حتى يسفك الدم الحرام فاذا سفكه نكس قلبه صار كانه كثير محم اسود من الذنب لا يعرف معروفاً و لا ينكر منكراً:» «4»

پيوسته قلب عبد شوق به عبادت و ترس از گناه و كيفرش را مى‏پذيرد تا خون محترمى را بريزد و انسان بى‏گناهى را به قتل برساند، چون اين گناه بزرگ را مرتكب شود قلبش واژگون مى‏شود و بر اثر آن گناه چون كوره حدادى سياه گردد، آن زمان است كه خوبى را خوبى نمى‏داند و از بدى احساس نفرت نمى‏كند.

«لزوال الدنيا جميعاً اهون على الله من دم يسفك بغير حق:» «5»

نابودى همه دنيا نزد خدا آسان‏تر از ريخته شدن خونى به ناحق است.

حضرت صادق (ع) مى‏فرمايد:

«ان اعتى الناس على الله من قتل غير قاتله و من ضرب من لم يضربه:» «6»

متجاوزترين مردم بر خدا كسى است كه انسان بى‏گناهى را به قتل برساند، و كسى كه او را مورد ضرب قرار نداده بزند.

و نيز حضرت فرموده:

«من قتل نفسه متعمداً فهو فى نار جهنم خالداً فيها:» «7»

كسى كه عمداً خودكشى كند در آتش دوزخ جاودانه است.

 

بيت المعمور


  

 

منابع مقاله:

کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد سوم

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

  

بيت المعمور كجاست؟

گروه فرشتگان داراى خانه‏اى آراسته و منور به نور الهى هستند، اين گروه طواف كنندگان عرش الهى در جايگاه رفيع سكونت دارند. همان گونه كه خداوند منان به آن سوگند ياد مى‏كند:

وَ الطُّورِ* وَ كِتبٍ مَّسْطُورٍ* فِى رَقٍّ مَّنشُورٍ* وَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ» «1»

سوگند به [كوهِ‏] طور،* و به كتابى كه نوشته شده،* در صفحه‏اى باز و گسترده،* و به آن خانه آباد.

بيت المعمور، همان ضُراح‏ «2» است كه خانه در آسمان چهارم موازى با كعبه در مقابل عرش خداوند است. هر روز هفتاد هزار فرشته به درون آن مى‏روند و تا روز قيامت باز نمى‏گردند. «3» بيت المعمور مطاف ملائكه در زير عرش الهى بود؛ تا هنگامى كه حضرت آدم به زمين فرود آمد، به امر خداوند و يارى فرشتگان براى او خيمه‏اى از آسمان نازل شد و آدم آن را بنا نمود كه اكنون اركان بيت اللَّه الحرام، كعبه معظمه بر روى زمين رو به روى بيت المعمور در آسمان است. «4» ابن مسعود مى‏گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

«چون مرا به آسمان بالا بردند با جبرئيل به آسمان چهارم رسيديم، خانه‏اى ديديم از ياقوت سرخ، جبرئيل به حضرت گفت: اين بيت المعمور است. اى محمد! برخيز و بدان سو نماز كن. آن گاه خداوند همه پيامبران را گرد آورد و همگى در پشت سر من صف بستند و من به آنان جماعت گزاردم.» «5»

 

علت طواف بر بيت المعمور

از امام سجاد عليه السلام درباره بيت المعمور، روايتى با عظمت در كتب حديثى آمده است كه بيان آن ضرورى به نظر مى‏رسد:

عَنْ عَلِىِّ بْنِ الحُسَين عليه السلام انَّ رَجُلًا سَالَهُ ما بَدْءُ هذَا الطَّوافِ بِهَذَا البَيْتِ لِمَ‏ كانَ وَ حَيْثُ كانَ؟ فَقَالَ عليه السلام: امَّا بَدْءُ هَذَا الطَّوَافِ بِهَذَا الْبَيْتِ فَانَّ اللَّه قالَ لِلْمَلائِكَةِ:

انّى‏ جاعِلٌ فى‏ الأرضِ خَلِيفَةً

فَقالَتْ الْمَلائِكَةُ: اىْ رَبِّ أَخَليفَةً مِنْ غَيْرِنا مِمَّنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكَ الدِّماءَ وَ يَتَحاسَدُونَ وَ يَتَباغَضُونَ وَ يَتَباغَونَ اىْ رَبِّ اجْعَلْ ذلِكَ الخَلِيفَةَ مَنَّا فَنَحْنُ لَانُفْسِدُ فِيها وَ لانَسْفِكُ الدِّماءَ وَ لانَتَبَاغَضُ وَ لانَتَحاسَدُ وَ لانَتَباغَى و

نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ‏

وَ نُطيعُكَ وَ لانَعْصِيكَ قالَ اللَّهُ تَعالى‏:

انِّى أَعْلَمُ ما لاتَعْلَمُونَ» «6»

قالَ فَظَنَّتِ الْمَلائِكَةُ أَنَّ ما قالُوا رَدٌّ عَلى‏ رَبِّهِم عَزَّوَجَلَّ وَ أَنَّهُ‏

قَدْ غَضَبَ عَلَيْهِمْ مِنْ قَوْلِهِم فَلَاذُوا بِالْعَرشِ ثَلاثَ ساعاتِ، فَنَظَرَ اللَّهُ الَيْهِمْ فَنَزَلَتِ الرَّحْمَةُ عَلَيْهِمْ فَوَضَعَ اللَّهُ سُبْحانَهُ تَحْتَ الْعَرْشِ بَيْتَا عَلَى ارْبَعِ اساطيِنَ مِنْ زَبَرْجَدٍ وَ غَشَّاهُنَّ بَياقُوتَةٍ حَمْراءَ وَ سُمِّىَ الْبَيْتَ الضُّراحَ ثُمَّ قالَ اللَّهُ لِلْمَلائِكَةِ: طُوفُوا بِهَذَا الْبَيْتَ وَ دَعُوا الْعَرْشَ فَطافَتِ المَلائِكَةُ بِالْبَيْتِ وَ تَرَكُوا الْعَرْشَ فَصارَ اهْوَنَ عَلَيْهِمْ وَ هُوَ الْبَيْتُ الْمَعْمُورُ الَّذى‏ ذَكَرَهُ اللَّهُ يَدْخُلُهُ كُلَّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ سَبْعُونَ الْفَ مَلَكٍ لايَعُودُونَ فِيهِ أَبداً ثُمَّ إنَّ اللَّهَ تَعالى‏ بَعَثَ مَلائِكَتَهُ فَقالَ ابْنُوا لى‏ بَيْتاً فى‏ الْأَرضِ بِمِثالِهِ وَ قَدْرِهِ فَامَرَ اللَّهُ سُبْحانَهُ مَنْ فى‏ الأَرْضِ مِنْ خَلْقِهِ أَنْ يَطُوفُوا بِهَذَا الْبَيْتِ كَما يَطُوفُ أَهْلُ السَّماءِ بِالْبَيْتِ الْمَعْمُورِ. «7»

شخصى از امام سجاد عليه السلام درباره علت طواف بر بيت المعمور و خانه كعبه پرسيد. زمان آغاز طواف بر بيت المعمور چه زمانى بوده و براى چه و چگونه بوده است؟ امام عليه السلام فرمود: آغاز طواف بر بيت المعمور زمانى بود كه خداوند متعال به ملائكه فرمود: من در روى زمين خليفه و جانشينى قرار دادم [به نام انسان‏]، پس ملائكه گفتند: پروردگارا! خليفه‏اى از غير فرشتگان قرار دادى در حالى كه اين خليفه در روى زمين فساد مى‏كند و خون مى‏ريزد و به همديگر حسادت و بغض مى‏ورزند و ستم مى‏كنند.

پروردگارا! جانشين و خليفه‏اى از ما روى زمين قرار بده كه ما فرشتگان، فساد نمى‏كنيم و خون نمى‏ريزيم و بغض و حسادت نداريم و ستم نمى‏كنيم و همواره به كمك تو تسبيح و تقديس مى‏كنيم تو را و اطاعت مى‏كنيم تو را و عصيان نمى‏كنيم تو را.

خداوند فرمود: مسلماً من چيزى را مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد. امام سجاد عليه السلام فرمود: ملائكه گمان كردند كه آنچه مى‏گويند ردّى است بر پروردگارشان و مسلماً خداوند بر گفتار ايشان غضبناك شده است پس سه ساعت به عرش خدا پناه بردند، سپس خداوند به ايشان نظر كرد و رحمتش بر ايشان نازل گرديد و خانه‏اى در زير عرش قرار داد كه بر چهار استوانه از زبرجد بود كه آن را به ياقوت قرمز آغشته نموده بود كه اين خانه «بيت الضّراح» نام دارد.

سپس خداوند به فرشگان فرمود: طواف كنيد اين خانه را و رها كنيد عرش را، پس ملائكه طواف خانه كرده و عرش را ترك كردند، در نتيجه اين طواف بر ملائكه آسان گرديد [كه مراد آسانى طواف نسبت به پناه بردن ملائكه به عرش مى‏باشد]. و اين بيت المعمور كه خداوند ذكر فرموده: هر روز و شب هفتاد هزار فرشته داخل آن مى‏شود كه هرگز برنمى‏گردند. سپس خداوند فرشتگانش را دستور داد كه: خانه‏اى براى من در روى زمين بسازيد به مانند و به منزلت بيت المعمور، بعد خداوند سبحان امر كرد به تمام انسان‏هايى كه در زمين خلق كرده، طواف اين خانه كنند همان طور كه اهل آسمان بيت المعمور را طواف مى‏كنند.

 

عظمت بيت المعمور

اين خانه آباد و نورانى به قدرى با عظمت است كه قرآن در شب قدر بر اين بيت معمور نازل شده است.

حفص بن غياث به امام صادق عليه السلام عرض كرد، از كلام خدا خبر بده، امام عليه السلام فرمود: ماه رمضان ماهى است كه قرآن در او نازل شده است.

چگونه قرآن در ماه رمضان نازل شده، در حالى كه قرآن در مدت بيست سال از ابتدا تا پايان نازل شده، حضرت فرمود: قرآن يك باره در ماه رمضان به بيت المعمور نازل شده است سپس از بيت المعمور در مدت بيست سال بر پيامبرش فرو فرستاد. «8» دعايى معروف به دعاى اهل بيت المعمور است كه فرشتگان در هنگام طواف زمزمه مى‏كردند و معصومان ما به ويژه امام سجاد عليه السلام در نمازهايشان مى‏خواندند و آن كلماتى از گنج‏هاى عرش براى اكرام رسول الله صلى الله عليه و آله است. هديه‏اى از سوى حق كه به وسيله جبرئيل بر حضرتش فرستاده شده كه بدان اشاره مى‏شود:

يا مَنْ اظْهَرَ الجَمِيلَ وَ سَتَرَ القَبيحَ يا مَنْ لَمْ يُواخِذْ بِالْجَرِيرَةِ وَ لَمْ يَهْتِكِ السِّتْرَ، يا عَظيمَ الْعَفْوِ، يا حَسَنَ التَّجاوُزِ، يا باسِطَ الْيَدَيْنَ بِالرَّحْمَةِ، يا صاحِبَ كُلِّ حاجَةِ، يا واسِعَ المَغْفِرَةِ، يا مُفَرِّجَ كُلِّ كُرْبَةٍ، يا مُقيلَ الْعَثَراتِ، يا كَرِيمَ الصَّفْحِ، يا عَظِيمَ الْمَنِّ، يا مُبْتَدِئاً بِالنِّعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقاقِها، يا رَبَّاهُ يا سَيِّداهُ يا غايَةَ رَغْبَتاهُ، أَسْالُكَ بِكَ وَ بِمُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله و عَلىٍّ وَ فاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ عَلىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىٍّ وَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّد وَ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ وَ عَلِىِّ بْنِ مُوسى‏ وَ مُحَمَّدِ ابْنِ عَلِىٍّ وَ عَلِىِّ بْنِ مُحَمَّد وَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِىٍّ وَ الْقائِمِ الْمَهْدِىِّ الْائِمَّةِ الهاديةِ عليهم السلام أَنْ تُصَلِّىَ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَسْالُكَ يا اللَّهُ يا اللَّهُ أَلَّا تُشَوِّهَ خَلْقى‏ بِالنَّارِ وَ أَنْ تَفْعَلَ بِى ما أَنْتَ أَهْلُهُ. «9»

اى كسى كه زيبايى‏ها را ظاهر مى‏كنى و زشتى‏ها را مى‏پوشانى، اى كسى كه مؤاخذه نمى‏كنى به گناهان ما و پرده درى نمى‏كنى. اى بزرگ بخشنده، اى نيكوترين گذشت كننده، اى كسى كه دست‏هاى رحمتت بر امت گشاده است، اى صاحب هر حاجتى، اى دارنده مغفرت گسترده، اى گشايش دهنده هر اندوه و مشتقى، اى جبران كننده لغزش‏ها. اى بزرگوار چشم پوش، اى بزرگ احسان، اى آغاز كننده هر نعمت پيش از لياقت آن، اى پروردگار!، اى آقا!، اى نهايت خواسته‏ها!، از تو مى‏خواهم به حق محمد و على و فاطمه و حسن و حسين و على بن الحسين و محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمد بن على و على بن محمد و حسن بن على و مهدى عليهم السلام، اين امامان هدايت كننده، اين كه درود بفرستى بر محمد و آل محمد عليهم السلام، و از تو مى‏خواهم اى خدا، اى خدا، كه زشت نگردانى خلق را به واسطه آتش و انجام دهى براى من آنچه را كه خود صلاح مى‏دانى.

 

فرشتگان، واسطه‏هاى بين خدا و موجودات‏

«بر اساس آنچه قرآن كريم به دست مى‏دهد، فرشتگان هم در اين جهان و هم آن جهان واسطه ميان خداى متعال و موجودات هستند. به اين معنا كه پيش از فرا رسيدن مرگ و انتقال به عالم ديگر و پس از آن، فرشتگان اسبابى فراتر از اسباب مادى عالم مشهود براى حوادث هستند. امّا در هنگام بازگشت، يعنى در زمان ظهور نشانه‏هاى مرگ و ستاندن جان و جارى ساختن سؤال و ثواب و عذاب قبر و ميراندن و زنده گرانيدن همگان با دميدن در صور و محشور كردن و دادن نامه اعمال‏ به دست بندگان و راندن آنها به سوى بهشت و دوزخ، واسطه در اجراى اين امور هستند كه آيات قرآن بر آن دلالت دارد.

واسطه بودن آنها در مرحله تشريع يعنى نزول وحى و جلوگيرى از مداخله شياطين در آن و تقويت پيامبر و تأييد مؤمنان و پاك كردن آنها به وسيله استغفار است.

و اما اين كه فرشتگان در اين جهان واسطه در تدبير امور هستند، دليلش اطلاق آيات آغازين سوره نازعات مى‏باشد، آن‏جا كه مى‏فرمايد:

وَ النزِعتِ غَرْقًا* وَ النشِطتِ نَشْطًا* وَ السبِحتِ سَبْحًا* فَالسبِقتِ سَبْقًا* فَالْمُدَبّرَ تِ أَمْرًا» «10»

سوگند به فرشتگانى كه [روح بدكاران را به شدت از بدن‏هايشان‏] بر مى‏كنند* و سوگند به فرشتگانى كه [روح نيكوكاران را به نرمى و ملايمت از بدن‏هايشان‏] بيرون مى‏آورند؛* و سوگند به فرشتگانى كه [براى اجراى فرمان‏هاى حق‏] به سرعت نازل مى‏شوند،* و سوگند به فرشتگانى كه [در ايمان، عبادت، پرستش و اطاعت‏] بر يكديگر [به صورتى ويژه‏] سبقت مى‏گيرند،* و سوگند به فرشتگانى كه [به اذن خدا امور آفرينش را] تدبير مى‏كنند.

بالاتر بودن مقام برخى از فرشتگان نسبت به برخى ديگر و امر كردن فرشته فراتر به فرشته فرودست، در تدبير امرى نيز از زمره همين وساطت است؛ زيرا فرشته متبوع در حقيقت واسطه ميان خداى متعال و فرشته تابع خود در رساندن فرمان خداى متعال مى‏باشد. مانند واسطه شدن ملك الموت در فرمان دادن به يكى از دستيارانش براى ستاندن جان كسى، خداوند متعال از قول فرشتگان چنين بازگو مى‏فرمايد:

وَ مَا مِنَّآ إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَّعْلُومٌ» «11»

و هيچ يك از ما فرشتگان نيست مگر اين كه براى او مقامى معين است.

و مى‏فرمايد:

مُّطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ» «21»

آنجا مورد اطاعت [فرشتگان‏] و امين است.

و نيز مى‏فرمايد:

حَتَّى‏ إِذَا فُزّعَ عَن قُلُوبِهِمْ قَالُواْ مَاذَا قَالَ رَبُّكُمْ قَالُواْ الْحَقَّ وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْكَبِيرُ» «31»

تا زمانى كه با صدور اذن شفاعت دل‏هايشان آرام گيرد [در اين هنگام مجرمان به شفيعان‏] گويند: پروردگارتان چه گفت؟ مى‏گويند: حق گفت و او بلند مرتبه و بزرگ است.

بنابراين واسطه بودن فرشتگان و استناد پديده‏ها به آنها با استناد پديده‏ها به خداوند و اين كه او به اقتضاى توحيد و ربوبيت، تنها سبب همه موجودات و پديده‏ها مى‏باشد، منافاتى ندارد.» «41» اين گونه فرشته‏ها در مأموريت‏هاى ويژه‏اى داراى قدرت مخصوص هستند.

 

تفسير مالك و خزنه‏

مالك فرشته‏اى الهى است كه نامش از ملك و قدرت ريشه مى‏گيرد، آن چنان‏ تسلط و قدرت دارد كه اميرمؤمنان مى‏فرمايد:

اعَلِمْتُمْ انَّ مالِكاً اذا غَضِبَ عَلَى النَّارِ حَطَمَ بَعْضُها بَعْضاً لِغَضَبِهِ، وَ اذا زَجَرَها تَوَثَّبَتْ بَيْنَ ابْوابِها جَزَعاً مِنْ زَجْرَتِهِ. «15»

آيا مى‏دانيد وقتى مالك دوزخ بر آتش خشم گيرد آتشها به روى هم غلتيده و يكديگر را به سختى مى‏كوبند، و هرگاه به آتش بانگ زند آتش دوزخ بى‏تابانه از نهيب او در ميان درهاى جهنّم برجهد؟!.

مالك، خزانه دار اصلى آتش است كه خزانه او توده‏اى از آتش و دود است و به همراه آن شدت غضب بر فضاى جهنّم حاكم مى‏شود.

به فرمايش رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرشتگان جهنّم هزاران سال قبل از خلق جهنّم آفريده شده‏اند و هر روز به نيرو و توانشان افزوده مى‏شود. «16» دوزخيان گاهى به مالك متوسل مى‏شوند كه به خداى تعالى عرض كند تا خدا جانشان را بگيرد بلكه با مرگ از اين عذاب نجات يابند، ولى مالك به آنان مى‏گويد:

كه در اين عالم مرگى وجود ندارد و حيات ابدى است.

خداوند مى‏فرمايد:

وَ نَادَوْاْ يملِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنَا رَبُّكَ قَالَ إِنَّكُم مكِثُونَ» «17»

و فرياد مى‏زنند: اى مالكِ [دوزخ! بگو:] پروردگارت ما را بميراند [تا از اين عذاب نجات يابيم‏]. [مالك‏] مى‏گويد: يقيناً شما ماندنى هستيد.

رسول اللَّه صلى الله عليه و آله در اين زمينه مى‏فرمايد:

اگر به دوزخيان گفته شود شما به تعداد ريگ‏هاى دنيا در آتش خواهيد ماند خوشحال مى‏شوند و اگر به بهشتيان گفته شود شما به تعداد ريگ‏هاى دنيا در بهشت ماندگار خواهيد بود اندوهگين مى‏شوند. اما جاودانگى براى آنها مقرر شده است. «18» و دوزخيان گاهى به خزانه دار و مأموران زيردست مالك پناهنده مى‏شوند كه اگر نجاتى نيست حداقل تخفيفى در عذابشان داده شود ولو به يك روز كه استراحتى كنند.

وَ قَالَ الَّذِينَ فِى النَّارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ادْعُواْ رَبَّكُمْ يُخَفّفْ عَنَّا يَوْمًا مّنَ الْعَذَابِ* قَالُواْ أَوَ لَمْ تَكُ تَأْتِيكُمْ رُسُلُكُم بِالْبَيّنتِ قَالُواْ بَلَى‏ قَالُواْ فَادْعُواْ وَ مَا دُعؤُاْ الْكفِرِينَ إِلَّا فِى ضَللٍ» «19»

و آنان كه در آتش‏اند، به نگهبانان دوزخ مى‏گويند: از پروردگارتان بخواهيد كه يك روز بخشى از عذاب را از ما سبك كند.* [نگهبانان‏] مى‏گويند: آيا پيامبرانتان دلايل روشن براى شما نياوردند؟ مى‏گويند: چرا آوردند.

مى‏گويند: پس [هر اندازه كه مى‏خواهيد خدا را] بخوانيد، ولى دعاى كافران جز در بيراهه و گمراهى نيست.

و لكن همين تقاضاى كوچك نيز پذيرفته نمى‏شود.

 

تفسير رضوان‏

رضوان به معناى رضا و خلاف سخط است و رضوان خداوند بزرگترين سعادت و برترين خواسته‏هاست. همان طور كه خداوند در سوره توبه فرمود:

وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنتِ جَنتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا الأْنْهرُ خلِدِينَ فِيهَا وَمَسكِنَ طَيّبَةً فِى جَنتِ عَدْنٍ وَرِضْوَ نٌ مّنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ذَ لِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» «20»

خدا به مردان و زنان با ايمان بهشت‏هايى را وعده داده كه از زيرِ [درختانِ‏] آن نهرها جارى است؟ در آن جاودانه‏اند، و نيز سراهاى پاكيزه‏اى را در بهشت‏هاى ابدى [وعده فرموده‏] و هم‏چنين خشنودى و رضايتى از سوى خدا [كه از همه آن نعمت ها] بزرگ‏تر است؛ اين همان كاميابى بزرگ است.

رئيس خزانه داران بهشت را رضوان ناميده‏اند، چون ورود به بهشت و سكونت در آن با رضايت اوست.

رسول اللَّه صلى الله عليه و آله وضعيت اين فرشتگان را در ماه رمضان چنين تشريح مى‏فرمايد:

اذا كانَ اوَّلُ لَيْلَةٍ مِنْ شَهْرِ رَمَضانَ نادَى الجَلِيلُ جَلَّ جَلالُهُ رِضْوانَ خَازِنَ الجَنَّةِ فَيَقولَ: لَبَّيْكَ وَ سَعْدَيْكَ فَيَقُولُ: نَجِّدْ جَنَّتى‏ وَ زَيِّنْها لِلصَّائِمينَ مِنْ امَّةِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله وَ لاتُغْلِقْها عَلَيْهِمْ حَتَّى يَنْقَضِىَ شَهْرُهُم ثُمَّ يُنادِىَ مالِكاً خازِنَ النَّارِ يا مالِكُ! فَيَقُولُ: لَبَّيكَ وَ سَعْدَيْكَ، فَيَقُولُ: اغْلِقْ ابْوابَ جَهَنَّمَ عَنِ الصَّائِمينَ مِنْ امَّةِ مُحَمَّدِ صلى الله عليه و آله ثُمَّ لاتَفْتَحُها حَتَّى يَنْقَضِىَ شَهْرُهُم. «21»

هر گاه اول ماه رمضان فرا مى‏رسد، خداوند بزرگ، رضوان، خزانه دار بهشت را ندا دهد و او پاسخ به اطاعت و يارى دهد؛ پس فرمايد: بهشتم را آراسته و زينت براى روزه داران از امّت محمّد صلى الله عليه و آله بنما و آن را براى ايشان باز بگذار تا ماه رمضان آنان بگذرد. سپس مالك، مأمور جهنّم را ندا دهد، اى مالك! و او گويد: در خدمت و يارى هستم، پس فرمايد: درهاى جهنّم را بر روى روزه داران از امّت محمّد صلى الله عليه و آله ببند پس باز نمى‏كنى تا ماه رمضان‏ آنها بگذرد.

 

تفسير سدنة الجنان‏

«سُدنة» خادم اماكن معظمه مانند كعبه و مسجد را گويند، يعنى توليت امر آنها به كليد دارى و نظارت بر آنها است. و سدنة الجنان، كليد داران و سرپرستان حوريان و غلامان و خدمه بهشتى كه همگى مأموران ويژه بهشت مى‏باشند.

«جنان»، جمع جنة به معناى پوشش و پوشيده است و به باغ بهشت هم گفته مى‏شود. چون درون بهشت از درختان و شاخه‏هاى گياهان بسيار پوشيده شده است.

كليد داران فردوس با سلام و سلامتى بدون آفت و نقصى و شاد باشى بهشتيان را به بهشت بدرقه مى‏كنند و آنان كسانى هستند كه با صبر و پايدارى در برابر گناهان و اطاعت خدا به اين درجات رسيده‏اند.

خداوند در وصف حال آنان مى‏فرمايد:

وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْاْ رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَرًا حَتَّى‏ إِذَا جَآءُوهَا وَ فُتِحَتْ أَبْوَ بُهَا وَ قَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا سَلمٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خلِدِينَ» «22»

و كسانى كه از پروردگارشان پروا كردند گروه گروه به بهشت رانده مى‏شوند، چون به آن رسند در حالى كه درهايش از پيش گشوده شده است، نگهبانانش به آنان گويند: سلام بر شما، پاكيزه و نيكو شديد، پس وارد آن شويد كه [در آن‏] جاودانه‏ايد.

وصف جنان در قرآن كريم به تعابير گوناگونى آمده است:

جَنَّةُ النَّعيم، جَنَّةُ الخُلد، جَنَّةُ المَأوى‏، جَنَّةُ عَدْن، جَنَّةُ عالية، جَنَّةُ عَرْضُها السّماواتِ وَ الْأَرْضِ، دارُالسَّلام، دارُ القَرارِ و ....

و در پس همه آنها عرش الرحمن و لقاء اللّه، درجات بالاى آن است.

و اين جايگاه با شكوه براى مؤمنان صابر و فرمانبر الهى است؛ زيرا كه در دنيا سختى‏ها و تلخى‏ها را چشيده‏اند و لذت‏ها را به آخرت واگذار كرده‏اند و آنچه مانده خلق و خوى پسنديده است كه راه گشاى حقيقت و سعادت ادبى است. و از اين رو كه انسان به محض ديدن فرشته مرگ كه خلق و خوى و كردار آدمى را دارد، همه علم و عمل او مى‏ريزد و حتى ناى پاسخ به پرسش‏

«مَنْ رَبُّكَ»

را هم ندارد؛ زيرا كه همه چيز او وارداتى و مصرفى بوده است. اكنون كه او را در قبر مى‏گذارند با يك برخورد و فشار از سوى فرشته قبر تمام عقايد و اخلاق و علوم ظاهرى و كمالات مجازى را از دست مى‏دهد. و خلق و خوى حقيقى و باطنى آن است كه علم و عمل و چهره حقيقت ملكه آدمى باشد و انسان به آن تخلّق يابد و تمام كمال را از حق ببيند و خويشتن خويش را از خود و غير تهى سازد.

همان گونه كه حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله مى‏فرمايد:

ايمان به آراستن ظاهر و آرزو نمودن كمال نيست بلكه ايمان، همان اعتقاد پاك و معرفت خالص در دل‏هاست كه كار نيك، آن را گواهى مى‏نمايد. «23»

 [ «19» وَالَّذِينَ لَا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ» «24» «20» وَالَّذِينَ يَقُولُونَ: سَلَامٌ عَلَيْكُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» «25» «21» وَالزَّبَانِيَةِ الَّذِينَ إِذَا قِيلَ لَهُمْ‏ خُذُوهُ فَغُلُّوهُ* ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ» «26» «22» ابْتَدَرُوهُ سِرَاعاً وَلَمْ يُنْظِرُوهُ وَمَنْ أَوْهَمْنَا ذِكْرَهُ وَلَمْ نَعْلَمْ مَكَانَهُ مِنْك وَبِأَيِّ أَمْرٍ وَكَّلْتَهُ‏]

و درود بر فرشتگانى كه، خدا را در آنچه دستورشان مى‏دهد، مخالفت نمى‏كنند، و آنچه را فرمان داده مى‏شوند، انجام مى‏دهند.

و درود بر فرشتگانى كه به اهل بهشت مى‏گويند: بر شما به خاطر صبرى كه بر عبادات و ترك محرمات كرديد، سلام باد. بنابراين خانه آخرت براى شما نيكو خانه‏اى است، و درود بر نگاهبانان دوزخ؛ چون به آنها گفته شود: مجرم را بگيريد و او را زنجير كنيد و سپس به جهنّم دراندازيد، شتابان و سريع دستگيرش كنند و به او مهلت ندهند، و درود بر فرشته‏اى كه يادش را از حساب انداختيم، و از رتبه و منزلتش آگاه نشديم، و نمى‏دانيم او را به كارى گماشته‏اى.

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- طور (52): 1- 4.

(2)- مجمع البحرين: واژه ضراح.

(3)- تفسير نور الثقلين: 5/ 136، حديث 5.

(4)- تفسير نور الثقلين: 5/ 136، حديث 6- 7.

(5)- ينابيع المودة: 1/ 243، حديث 19، باب 15؛ شرح احقاق الحق: 2/ 300 (در پاورقى).

(6)- بقره (2): 30.

(7)- بحار الأنوار: 55/ 59، باب 7، حديث 7.

(8)- بحار الأنوار: 94/ 11، باب 53، حديث 14؛ الكافى: 2/ 628، حديث 6.

(9)- بحار الأنوار: 83/ 75، باب 39، حديث 10؛ المصباح، كفعمى: 29.

(10)- نازعات (79): 1- 5.

(11)- صافّات (37): 164.

(21)- تكوير (81): 21.

(13)- سبأ (34): 23.

(41)- تفسير الميزان: 20/ 182- 183، ذيل آيه 1- 5 سوره نازعات.

(15)- نهج البلاغه: خطبه 182.

(16)- لآلى الأخبار: 5/ 114؛ الدّر المنثور: 6/ 145، با كمى اختلاف.

(17)- زخرف (43): 77.

(18)- كنز العمال: 14/ 532، حديث 39530؛ الدر المنثور: 1/ 41.

(19)- غافر (40): 49- 50.

(20)- توبه (9): 72.

(21)- بحار الأنوار: 93/ 350، باب 46، ذيل حديث 18؛ مستدرك الوسائل: 7/ 427، باب 11، حديث 8592.

(22)- زمر (39): 73.

(23)- بحار الأنوار: 66/ 72، باب 30، حديث 26؛ معانى الأخبار: 187، حديث 3.

(24)- تحريم (66): 6.

(25)- رعد (13): 24.

(26)- حاقّه (69): 30- 31.

 

پایگاه عرفان

ذكر بعضى از گذشتگان

 خيلى آيه عجيبى است . بعضى از اين آيات قرآن را حفظ و تكرار كنيد . ارزش اينها خيلى بيشتر از ذكر است ، چون قرآن كريم بالاترين ذكر است :

  » إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحَفِظُونَ «

  ذكر بعضى از گذشتگان ، آيات قرآن بود


erfan.ir

مقایسه قیمت مسکن در ایران و جهان





خبرگزاري مهر گزارش داد : قیمت مسکن در تهران با دهلی نو، استانبول ترکیه، مونیخ آلمان، مادرید اسپانیا، کالیفرنیا آمریکا و مارسی فرانسه بررسی شد.



گزارش سایت مقایسه هزینه زندگی در کشورهای مختلف تحت نظر شرکت مدیریت هزینه در لندن به نام "اکسپاتیستان" حاکی از آن است که قیمت مسکن در تهران و سایر شهرهای کشور در مقایسه با شهرهایی چون مادرید، رم، فرانکفورت، سانفرانسیسکو، استانبول، بسیار بالاتر از آنها است. در زیر به نمونه هایی از قیمت خانه در کشورهای دیگر اشاره می کنیم:



1-قیمت هر متر آپارتمان نوساز، مبله، در شهر مادرید اسپانیا در بهترین منطقه این شهر، 422 یورو است و این براساس تحلیل سایت هزینه زندگی در شهرهای مختلف، قیمت مسکن درمنطقه شمالی تهران 1347 یورو است.



2- میانگین قیمت مسکن در تهران، پایتخت ایران 231 درصد گران تر از شهر دهلی نو پایتخت هند است؛ چرا که میانگین قیمت هر متر مسکن نوساز، مبله در بهترین منطقه هند تنها 17.9 هزار روپیه است.



3- میانگین قیمت مسکن در تهران از شهر بندری و زیبای ناپل، 39 درصد گران‌تر بوده و میانگین قیمت مسکن در شهر ناپل در منطقه مناسب مبله و نوساز و تجهیزات تلویزیونی، هر متر مربع 457 یورو است.



4- قیمت مسکن در شهر استانبول پایتخت اقتصادی ترکیه به طرز فاجعه باری از تهران کمتر بوده؛ چرا که بهترین خانه مبله نوساز با تجهیزات تلویزیونی و با شاخص های ضد زلزله، 1000 لیر ترکیه یعنی حدود 1 میلیون و 200 هزار تومان با تمامی تجهیزات است.



5- در شهر آنکارا پایتخت ترکیه، قیمت مسکن 153 درصد از میانگین قیمت مسکن در تهران کمتر است.



6- میانگین قیمت مسکن در مناطق لوکس شهر مونیخ، 26 درصد ارزان تر از شهر تهران است، چرا که قیمت مسکن 967 یورو در هر متر مربع است.



7- قیمت مسکن در کالیفرنیا در مقایسه با تهران، 60 درصد ارزان تر است.



8- میانگین قیمت مسکن در شهر بندری مارسی فرانسه، از تهران ارزان تر بوده و هر متر خانه مبله، نوساز و با تجهیزات تلویزیونی 371 یورو در هر متر مربع است.



حال، این بحث مطرح می شود در شرایط فعلی با توجه به وجود یک میلیون و 600 هزار خانه خالی براساس آمارهای رسمی و بعضا آمارهای بیشتر از این توسط منابع دیگر، که بیشترین حجم در استان تهران و البرز را دارد، هرچه زودتر باید مالیات بر محتکران خانه های خالی یعنی هر متر 4000 تومان، برای هر ماه که برای هر 100 متری 400 هزار تومان در هر ماه محاسبه می شود،

راه تحصيل شرح صدر

 اما شرح صدر را از چه راهى بايد به دست آورد ؟ از فهم قرآن . وقتى كسى اين آيه را مى‏خواند :

  » مَّآ أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَمَآ أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ «

  هر بلايى بر سر شما مى‏آيد ، از دست خود شما است ، پس از خدا ، عالم ، طبيعت و مردم نبايد گله‏مند باشيد .

 هر چه خوبى به تو مى‏رسد ، از جانب خدا است ، پس راه‏هاى ورود رنج‏ها و بلاها و مشكلات را به روى خود ببند و راه رسيدن خوبى‏ها را از جانب خدا به روى خود باز بگذار .

 اين آيه را كسى به خودش القا كند ، آدم با حوصله‏اى مى‏شود. به تعبير امام صادق عليه السلام ؛ اين سر درد گرفتن ، زمين خوردن ، پا يا پيشانى شكستن ، خونى كه از بينى مى‏آيد ، هيچ كدام از اين‏ها جز از طريق ارتكاب گناه به تو نرسيده است . درب گناهان را ببند و درب خوبى‏ها را باز كن ، بعد ببينيد كه چگونه حوصله و شرح صدر شما بالا مى‏رود . هم حوصله خدا را داريد ، هم حوصله خلق خدا را و هم خود را تبرئه نمى‏كنيد :

  » وَ مَآ أُبَرِّئُ نَفْسِى إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّى «

  وقتى كه فرزند شما با شوق به طرف شما مى‏آيد ، نگو : برو ! حوصله ندارم ، چون آدم بى‏حوصله ، حوصله خدا ، دين‏دارى ، نماز و روزه و خانواده‏اش را نيز ندارد ، و مانند ستمگرى است كه هم به خودش ستم مى‏كند ، هم به دين و هم به اطرافيان . بيمارى بى‏حوصلگى ، بيمارى خيلى سنگينى است .

 شرح صدر ديگر در قرآن ، در سوره مباركه انشراح است كه خدا به پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله مى‏فرمايد :

 حبيب من ! با هجوم آن حوادث سنگين مكه :

  » أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ «

  آيا من به تو حوصله ندادم ؟ هم حوصله تبليغ را داشتى ، هم حوصله دين دارى ، هم حوصله دين‏شناسى و شناساندن دين و هم حوصله تحمل رنج‏ها و مشكلاتى كه در مكه داشتى ، اما به خاطر همين شرح صدر ، دايم با نشاط وظيفه خود را عمل كردى .

  » اللهم اشرح بالقرآن صدرى «

 در اين بالقرآن ، »باء« استعانت است ، يعنى خدايا ! زمينه‏اى فراهم بيايد كه به وسيله قرآن ، شرح صدر پيدا كنم و گنجايش دريا وار داشته باشم . اگر در كاسه‏اى آب ، قطره‏اى خون بيافتد ، نجس مى‏شود ، ولى صدها ليتر خون را در دريا بريزند ، يك موج بزند ، همه خون‏ها را مى‏برد و درون خود حل مى‏كند . دريا كه با اين چيزها نجس نمى‏شود . دارندگان شرح صدر ، در مقابل هيچ مشكلى از كوره در نرفته ، خسته نمى‏شوند ، بلكه با خدا زندگى مى‏كنند . اين يك خواسته اميرالمؤمنين على عليه السلام در كنار قرآن بود .

 

سخن بسيار با ارزشى از اميرالمؤمنين على عليه السلام براى شما بگويم . وقتى كسى متصل به قرآن باشد ، چه بهره عظيمى از قرآن نصيبش مى‏شود . حضرت چند درخواست در كنار قرآن از پروردگار عالم دارند . كسى كه دوم شخص عالم است در كنار قرآن ، در خانه خدا به گدايى رفته است كه خدا به او يارى بدهد تا بتواند از اين خزانه پروردگار ، ثروت جمع كند .

 چون شخص بايد اين لياقت را پيدا كند كه درب اين خزانه را باز كند و گوهرهاى اين خزانه را به خزانه وجودش منتقل كند ، تا اهل قرآن شود .

 خواسته اول حضرت اين است :

  » اللهم اشرح بالقرآن صدرى «

  اين شرح صدر را از دو جاى قرآن بايد توضيح دهم : يكى از آيات آن مربوط به موسى بن عمران عليه السلام

است . موسايى كه پروردگار عالم عصا را به او داد و يا فرمود : دست خود را به زير گريبان خود كن و درآور ؛

 » وَ اضْمُمْ يَدَكَ إِلَى جَنَاحِكَ تَخْرُجْ بَيْضَآءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ ءَايَةً أُخْرَى «

  نور سفيدى از دست تو بيرون مى‏زند كه بينندگان را خيره مى‏كند .

 موسايى كه هارون را شريك نبوتش قرار داده و خدا او را به سخن گفتن مستقيم با خودش انتخاب كرده است . به او مى‏گويد : برو و فرعون را تبليغ و هدايت كن ، اما او با آن همه سرمايه به خدا بگويد :

  » قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِى صَدْرِى × وَ يَسِّرْ لِى أَمْرِى × وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِى × يَفْقَهُواْ قَوْلِى «

  خدايا ! به من حوصله گسترده‏اى بده تا من از كار مثبت خسته و ناراحت نشوم و عقب‏نشينى نكنم . خدايا ! درست است كه من »كليم الله« هستم ، عصا دارم ، هارون شريك و وزير نبوت من است و صاحب يد بيضا هستم ، ولى اگر آن حوصله و شرح صدر را به من ندهى ، همه اين‏ها معطل و بى فايده مى‏ماند . اين شرح صدر است .

 

  » وَ نَوِّر بِالْقُرآنِ بَصَرى و أَطْلِقْ بِالْقُرآنِ لِسانى «

  خدايا ! زبان مرا به قرآن گويا كن . من هر چه حرف مى‏زنم ، قرآنى و حق باشد . نه افراط در سخن داشته باشم و نه تفريط . نه آبروى كسى را ببرم و نه بى‏خودى به كسى آبرو بدهم . زبانم را به قرآن گويا كن .

 خدايا ! چشم دلم را با قرآن روشنايى ده كه من حق‏بين باشم . چه مقامى است اين مقام حق بينى ! من گوشه‏اى از اين مقام را از قرآن بگويم .

  » الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَمًا وَقُعُودًا وَعَلَى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّمَوَ تِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَطِلاً سُبْحَنَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ «

 در اواخر سوره آل عمران است . اين‏ها صفات حوصله‏داران است ؛ حوصله آنان خيلى زياد است . طبق فرموده قرآن ، ساعتى از شب را بيدار مى‏شوند و در آن خلوت شب وارد دنياى انديشه مى‏شوند . همه خواب هستند و او در عالم و صاحب عالم فكر مى‏كند . گويى كه در كنار تك تك موجودات قرار مى‏گيرد و حقيقت موجودات را مى‏بيند و فرياد مى‏زند . اين طرز نگاه را چشم حق‏بين مى‏گويند .

 نوشته‏اند كه سوسك سياهى از جلوى ارسطو  رد شد . گفت : ما نفهميديم كه خدا اين سوسك سياه را براى چه در اين نظام خلقت گذاشته است و چه فايده‏اى دارد ؟ چند وقتى گذشت و او دچار چشم درد سختى شد . داروهايى كه خودش مى‏ساخت ، ثمرى نداد . شاگردانش نيز نتوانستند معالجه كنند . تا عطارى قديمى را از آتن آوردند و او با روغنى كه به چشم ارسطو ماليد ، او را معالجه كرد و وقتى خوب شد ، ارسطو گفت : اى عطار ! تركيب اين دارو از چه بود ؟ به او گفت : تركيباتى كه مقدارى روغن بدن سوسك‏هاى سياه در آن است .

 چشم حق‏بين ، حضرت على عليه السلام به خدا مى‏گويد : با اين قرآن به من چشم حق‏بين بده ، يعنى اگر من قرآن را خوب بفهمم ، چشم حق‏بين پيدا مى‏كنم . چقدر اين حضرات با قرآن انس داشتند .

آسیه


منابع مقاله
:

کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد سوم

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

طيران مرغ ديدى، تو ز پايبند شهوت‏

 

به درآى تا ببينى طيران آدميت‏

     

(سعدى شيرازى)

وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَةَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِندَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ وَنَجِّنِي مِن فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ» «1»

و خدا براى مؤمنان همسر فرعون را مثل زده است هنگامى كه گفت:

پروردگارا! براى من نزد خودت خانه‏اى در بهشت بنا كن ومرا از فرعون وكردارش رهايى بخش ومرا از مردم ستمكار نجات ده.

رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

شريف‏ترين و گرامى‏ترين زنان جهان و بهشت چهار نفر هستند:

1- آسيه همسر فرعون.

2- مريم دختر عمران.

3- خديجه دختر خويلد.

4- فاطمه دختر محمد بن عبداللَّه صلى الله عليه و آله. «2» از چهره‏هايى كه بايد نامش را به بزرگى ياد كرد و در رديف قهرمانان برجسته عرصه ايمان و صبر و مقاومت قرار داد، آسيه دختر مزاحم همسر فرعون است.

 

عظمت و شخصيت آسيه همسر فرعون‏

وى بانويى بى‏نظير و برجسته و بنده شايسته خدا بود، او خداى جهان را از روى معرفت و اخلاص پرستش مى‏نمود، از ايمان كاملى كه در خور مقام يك انسان كامل و واقعى است برخوردار بود و از لحاظ تقوا و زهد و پاك دامنى در محيط خفقانى و كفرآميز فرعونى، نمونه‏اى بى‏نظير بود.

آسيه، با آن كه از عالى‏ترين موقعيّت‏هاى مادى و اجتماعى برخوردار بود، به رنگ محيط درنيامد و تا سر حدّ امكان در تغيير و اصلاح محيط مى‏كوشيد و هرگز افكار و عواطف و عقايد و آراى افراد در او اثر نمى‏كرد.

آسيه اول زنى بود كه به موسى بن عمران عليه السلام ايمان آورد و در ايمان راستين خود استوار بود و هيچ وقت در اين زمينه رنگ نباخت و ترسى به خود راه نداد.

به طورى كه از تفاسير و تواريخ و اخبار و سِيَر استفاده مى‏شود: از ابتداى آفرينش آدم، در محيط ظلم و ستم و در خانواده كفر و زندقه زنى همانند آسيه در ايمان و اطمينان و در دوستى با خدا و رسول، ثابت‏تر و مقاوم‏تر نيامده است.

آسيه، از جمله زنان فرزانه جهان است كه خداوند او را بر زنان عالم امتياز و برترى داده و در قرآن از او ستايش كرده و او را از سيّدات زنان بهشت قرار داده است.

آسيه، نخستين زنى است كه ايمانش به درجه كمال رسيد و اوّل زنى است كه در خانه فرعونِ كافر، سال‏ها ايمان و عقيده خود را مخفى نگاه داشت و در پنهانى خدا را پرستش مى‏كرد.

«هنگامى كه فرعون ستمگر «ماشطه» همسر حزقيل را به شهادت رساند، آسيه پرده از جلوى ديدگانش برداشته شد و ديد ملائكه روح ماشطه شهيده را با كمال احترام و تجليل به آسمان مى‏برند.

اين داستان بر اعتقاد و يقين او افزود و از ستمگرى و بى عدالتى همسرش بى‏نهايت افسرده شد. در آن هنگام فرعون بر آسيه وارد شد و خبر قتل همسر حزقيل را به وى داد.

آسيه ديگر تاب مقاومت نياورد و بر فرعون بانگ زد و گفت: واى بر تو اى ستمگر، چقدر مغرورى و بى‏پروا، و بر حكومت ظالمانه و سلطه‏گر خود مى‏نازى و هر آن بر گناه خود مى‏افزايى! همانا به كيفرى سخت گرفتار خواهى شد.

فرعون گفت: مگر تو را نيز جنون عارض شده مثل جنونى كه بر ماشطه عارض شده بود؟

آسيه گفت: خير، مرا ديوانگى عارض نشده، بلكه ايمان آوردم به خدائى كه پروردگار من و شما و همه جهان است.

از آنجايى كه فرعون آسيه را دوست مى‏داشت دست به يك سياست ليّن و زيركانه زد و مادر آسيه را احضار كرده، به وى گفت: مثل اين كه دخترت را ديوانگى عارض شده، از او بخواه كه از دين جديد خود دست بردارد.

مادر آسيه جريان را عنوان كرد، ولى سودى نبخشيد و حيله و نيرنگ فرعون، او را در دين و آيين خود استوارتر ساخت. فرعون همين كه از ايمان او اطلاع يافت، دنيا در نظرش تيره و تار شد و از شدّت خشم و غضب مدتى مبهوت ماند. همواره به خود مى‏پيچيد و آسيه را تكليف به قبول ربوبيّت خود مى‏كرد، در حالى كه آسيه اعتنائى به گفته‏هاى بى‏اساس وى نكرده و مى‏گفت: هرگز از آيين حق دست برندارم؛ من به اسلام گرويده‏ام و اكنون به پروردگار موسى مؤمنم و تو را مشرك مى‏دانم.

فرعون به دژخيمان خود دستور داد او را به چهارميخ كشند و وى را به بدترين وضعى شكنجه كنند. از اين جهت قرآن مجيد او را «ذِى الْأوْتاد» ناميد.

آسيه عنصر شجاعت و استقامت بود و با شهامت بى‏نظير خود در برابر شكنجه‏هاى دژخيمان فرعونى يك تنه و قهرمانانه ايستاد و كمترين ترس و وحشتى به خود راه نداد و همواره توكّل بر خدا مى‏كرد و هر چه مى‏خواست از او مى‏طلبيد و غير از حق به احدى تكيه نداشت.

فرعون او را همى عذاب كرد، تا اين كه آسيه قهرمان، زير بار ضربات شكنجه ددمنشان فرعونى به شهادت رسيد» «3» و از دروازه شهادت، به مقامات عالى الهى و انسانى و به منازل معنوى و عرفانى نايل شد.

من آنچه هست به عشق تو داده‏ام از دست‏

 

كه منتهاى مرادم تويى از آنچه كه هست‏

به دوستى توام گر به پاى دار برند

 

من آن نيَم كه بدارم تو را ز دامان دست‏

محبّت تو نه امروز كرده جا به دلم‏

 

كه من به روى تو عاشق شدم به روز الست‏

     

به شادمانى جاويد اميدوار شدم‏

 

دلم چو از همه ببريد و با غمت پيوست‏

كجا من از تو توانم بريد رشته مهر

 

كه عشق، تار وجود مرا به زلف تو بست‏

     

به محفلى كه تو باشى به باده حاجت نيست‏

 

كه هر كه چشم تو بيند خراب گردد و مست‏

صغير گِرد جهان گشت در پى دلدار

 

رسيد بر سر كوى تو و ز پاى نشست‏

 (صغير)

 [ «9» وَالَّذِينَ يَقُولُونَ إِذَا نَظَرُوا إِلَى جَهَنَّمَ تَزْفِرُ عَلَى أَهْلِ مَعْصِيَتِك «سُبْحَانَك مَا عَبَدْنَاك حَقَّ عِبَادَتِك» «10» فَصَلِّ عَلَيْهِمْ وَعَلَى الرَّوْحَانِيِّينَ مِنْ مَلَائِكَتِك وَأَهْلِ الزُّلْفَةِ عِنْدَك وَحُمَّالِ الْغَيْبِ إِلَى رُسُلِك وَالْمُؤْتَمِنِينَ عَلَى وَحْيِك «11» وَقَبَائِلِ الْمَلَائِكَةِ الَّذِينَ اخْتَصَصْتَهُمْ لِنَفْسِك وَأَغْنَيْتَهُمْ عَنِ الطَّعَامِ وَالشَّرَابِ بِتَقْدِيسِك وَأَسْكَنْتَهُمْ بُطُونَ أَطْبَاقِ سَمَاوَاتِك «12» وَالَّذِينَ عَلَى أَرْجَائِهَا إِذَا نَزَلَ الْأَمْرُ بِتَمَامِ وَعْدِك‏]

و آن دسته از فرشتگانى كه چون به جانب جهنّم بنگرند، و آن را بر متخلّفان از دستورهايت خروشان و عربده‏كنان ببينند، مى‏گويند: خدايا! منزّه و پاكى. ما تو را چنانكه سزاوار توست بندگى نكرديم؛ پس بر آنان درود فرست، و نيز درود فرست بر روحانيون از فرشتگانت و اهل رتبه و منزلت در پيشگاهت و حاملان پيام غيب، به سوى رسولانت، و امينان بر وحيت و اصناف فرشتگانى كه آنان را به خود اختصاص داده‏اى، در سايه تقديست، از خوراك و آشاميدن بى‏نياز كرده‏اى، و در اندرون طبقات آسمان‏هايت، ساكن فرموده‏اى.

و درود بر آنان كه چون فرمانت به انجام وعده‏ات نازل شود، به اطراف آسمان‏ها گماشته شوند.

 

فرشتگان در حظيرة القدس‏

از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت شده:

در آسمان هفتم جايى است به نام «حظيرة القدس»، در آن فرشتگانى هستند كه آنها را رَوْحانيّون مى‏گويند، چون شب قدر شود از پروردگار براى آمدن به دنيا اجازه مى‏طلبند، خداوند به آنان اجازه مى‏دهد، پس بر مسجدى نمى‏گذرند جز آن كه در آن نماز مى‏خوانند، و در راه با كسى روبرو نمى‏شوند جز آن كه براى او دعا مى‏نمايند و از ايشان به او بركت و نيكى مى‏رسد. «4»

 

پی نوشت ها:

مالک بن نویره

خالدبن ولید، شمشیر برنده اسلام در ایام فتنه

 

احمد حیدری

 

پرده اول :

 
رسول خدا از دنیا رفته  و کودتاگران بر علیه جانشین منصوب شده او که با وی در غدیر بیعت عمومی شده بود، برخاسته، او را کنار زده  و به زور بر مسند خلافت نشسته و برای خود بیعت گرفته اند.



در گوشه و کنار حجاز خبر پیچید که علی که در غدیر توسط پیامبر معرفی و منصوب شد و مردم با رغبت و اختیار با او بیعت کردند ، کنار زده شده و دیگری بر مسند خلافت نشسته است و جمعی از جمله علی و ... از  بیعت با او امتناع دارند.


رئیس قبیله بنی تمیم "مالک بن نویره یربوعی" از کسانی است که از شنیدن این خبر دچار حیرت و درگیری ذهنی شده است. او با خود می گوید : چه باید کرد؟ آیا باید سکوت کرد و خلیفه کودتایی و خود خوانده را پذیرفت؟ آیا باید زکات را به او داد؟ آیا باید از دادن زکات امتناع نمود تا معلوم شود او را جامعه می پذیرد یا نه؟ و آیا  ...


نمایندگان خلیفه کودتایی برای گرفتن زکات به قبیله او مراجعه می کنند و او و قبیله اش که هنوز حیران اند ، از پرداختن زکات امتناع می کنند. دیگرانی هم در جاهای دیگر همچون او از پرداخت زکات امتناع دارند و این برای خلافت کودتایی خطرناک و غیر قابل قبول است و باید هر چه سریع تر این اقدام که انکار خلافت از آن استشمام می شود ، حل شود و مانعین زکات تسلیم شوند.


خلیفه مانعین زکات را در حکم مرتدان می شمارد و خالد بن ولید را به سرکوبی آنان مأموریت می دهد.


خالد و گروه نظامی تحت فرمانش در ادامه مأموریت  به قبیله مالک می رسند . مالک افراد قبیله را متفرق ساخته تا اعزامیان خلیفه گمان نبرند قبیله با آنان سرجنگ دارد. ولی خالد که مأموریتش سرکوب آنان بود تا عبرت دیگران شوند ، دستور تعقیب می دهد و سربازان او  مالک و چند همراه او را محاصره می کنند. آنان اعلام اسلام و ایمان کردند و برای نشان دادن حسن نیت خود ، اسلحه هایشان را تحویل افراد خالد دادند . افراد خالد آنان و از جمله زن مالک را دستگیر کرده و به نزد خالد می برند .


خالد به توبیخ مالک می پردازد و او را به قتل تهدید می کند. مالک از او می خواهد که او و همراهانش را به نزد خلیفه ببرد تا با شنیدن سخنشان ، در باره آنان حکم کند. ولی خالد بر کشتن او اصرار می ورزد و بالاخره او و همراهانش را گردن می زند و افراد قبیله را اسیر می کنند و خود همان شب با همسر مالک درمی آویزد.


با بازگشت او به مدینه ، همراهان خالد که شاهد ایمان و اسلام مالک و همراهانش و کشته شدن مظلومانه او و ... بودند ، شکایت خالد را به خلیفه کودتایی می برند و عمر بن خطاب هم با شنیدن سخن آنان ، در مقصر شمردن خالد با آنان همراه شده و همگی مجازات خالد را خواستار می شوند و سرانجام خلیفه در رد درخواست آنان می گوید:

"من شمشیری را که خداوند بر سر کفار بران نموده است ، به غلاف نمی کشم." (1)

 

پرده دوم :


 
انتخابات ریاست جمهوری سال 1388 در ایران اتفاق افتاد و اعلام شد جناب آقای محمود احمدی نژاد با رأی قاطع، برنده انتخابات شده است.


دیگر کاندیداها بالاتفاق مدعی بودند که در سلامت انتخابات و شمارش آراء تردید دارند و خواستار رسیدگی بودند و مرجع رسیدگی را به دلایلی از جمله داشتن موضع طرفداری نسبت به کاندیدای پیروز اعلام شده ، صالح برای رسیدگی به شکایات نمی دانستند و خواستار تعیین مرجعی بی طرف برای رسیدگی بودند و اعتراض خود را در مصاحبه ها و راهپیمایی هایی اعلام کردند.


بعضی از راهپیمایی ها به دلایل مختلف پنهان و آشکار به درگیری کشیده شده و نوعی ناامنی بروز و ظهور داشت.


جناب آقای مرتضوی، دادستان تهران و همکارانش به زعم خود در دفاع از ولایت و برای ساکت کردن "معترضان فتنه گر" دستور دستگیری آنها و اعزامشان به زندان کهریزک را صادر کرد و تعدادی از این زندانیان در آن زندان با شرایط سخت و وحشتناکی مواجه شدند و جان دادند.


بعد از مدتی اخبار این بازداشتگاه جهنمی به گوش رهبر انقلاب رسید و به دستور صریح ایشان، این بازداشتگاه که لکه ننگی بر دامن نظام بود ، تعطیل شد و به شکایت اولیای مقتولین و تقاضای آنان از مسؤولان رده اول نظام ،  دستور رسیدگی و تعقیب مسببان صادر شد و دادستان تهران در مظان اتهام قرار گرفت و از او به قوه قضائیه شکایت شد.


الآن سه سال از آن جریان گذشته و دادستان تهران نه تنها محاکمه نشده، بلکه ارتقای رتبه هم گرفته است.


اخیرا با پیگیری های اولیای دم و افکار عمومی و ... دادستان تهران در معرض محاکمه قرار گرفته و با ارتقای درجه او مخالفت شد و ...


حالا احمد بخشایش اردستانی نماینده  مجلس و عضو کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی در دفاع از مرتضوی می گوید :


 به امثال مرتضوی ها جهت دفاع از نظام در ایام فتنه نیازمندیم .  اگر مرتضوی به دلیل حمایتی که از نظام داشته مورد مؤاخذه قرار گیرد، نباید در آینده انتظار دفاع از نظام را از دیگران داشته باشیم.  برخورد های صورت گرفته با مرتضوی باعث خواهد شد که در آینده و در دوران بحران وفتنه ، دیگران نیز در دفاع از نظام دچار شک و تردید شوند . (2)

 

 

پرده سوم :


 

در ایام شهادت اسوه عدالت "علی بن ابی طالب" قرار داریم که وقتی غلام محبوبش قنبر گناهکاری را یک شلاق بیش از حد زد ، دستور داد حد خورنده قنبر را قصاص کند.


نظام ما جمهوری اسلامی است و مردم مسلمان به رهبری امام خمینی برای به زیر کشیدن طاغوت ها از مسند حکومت و برنشاندن صالحان بر این مسند قیام کردند و امید و آرزو و غایتشان ایجاد حکومتی بود که به درجاتی هر چند پایین، همرنگ حکومت علی بن ابی طالب باشد .


حالا در این ایام یک نماینده که توسط شورای محترم نگهبان تایید صلاحیت شده و با شرایط خاص و در نبود رقیب قدر، با گرفتن رأی در صد کمی از مردم به مجلس راه یافته است ، به خود جرآت می دهد در نظامی که داعیه پیروی از اسوه عدالت و جوانمردی را دارد ، در دفاع از یک متهم مانند خلفای کودتایی استدلال کند و متهمی که به جنایت متهم است را "شمشیر  خدا بر سر کفار " و "مدافع ولایت در ایام فتنه و حامی نظام علوی وار" معرفی نماید.


ما از این نماینده محترم انتظار بیش از این نداریم زیرا ایشان و قشر وسیعی که متاسفانه امروز بر مسندهای مهمی در جمهوری اسلامی تکیه زده اند ، چنین تفکری دارند و از نظر آنان افراد به آسانی فتنه گر ، ضد ولایت فقیه ، ضد دین ، نوکر دشمن و ... خوانده می شوند و از نظر آنان جان و مال و آبروی این افراد که به نظر آنان دشمن ولایت و دین و نظام هستند ، هیچ حرمتی ندارد و ...  از این رو مرتضوی که به جنایت علیه این افراد متهم است ، نه تنها گناهی نکرده بلکه از ولایت و نظام دفاع کرده و باید مدال بگیرد [همچنان که تقریبا تا به حال گرفته است] .


انتقاد ما از کسانی است که شرایط را به گونه ای فراهم آورده اند که این افراد از طرف شورای محترم نگهبان تایید صلاحیت می شوند و از طرف دیگران بر مسند های مهم گمارده می شوند و بر خلاف های آنان چشم می بندند و علی وار خشم نمی کنند و از حقوق مظلومانی که تحت ظلم اینان له شده اند ، دفاع نمی کنند.

 

ما در شب های قدر از این افراد که زمینه بالا آمدن چنین افکار خوارج گونه ای را فراهم آورده اند ، به اسوه عدالت و جوانمردی "علی بن ابیطالب" شکایت خواهیم برد و امیدواریم "خدای علی" بین ما حکم کند.



و الله خیرالحاکمین.

 


پی نوشت ها:

1. سید عبد الحسین شرف الدین ، اجتهاد در مقابل نصّ ، ترجمه علی دوانی ، تهران ، کتابخانه بزرگ اسلامی ، 1296 ق ، ص 133- 155 (تلخیص).

2. سایت  عصر ایران ، کد خبر:

مى‏خواهيد خدا را ببينيد

 حضرت على عليه السلام فرمودند : و خداوند دوست داشت كه انسان او را ببيند ، لذا » فتجلّى لهم سبحانه فى كتابه « در قرآن جلوه كرد  معنى آن اين است كه اگر مى‏خواهيد خدا را ببينيد ، قرآن را ببينيد .

نهج البلاغه