از هر نوع پستى و زبونى بپرهيز

امام على عليه السلام به فرزندش حضرت مجتبى عليه السلام مى‏فرمايد:


وَاكْرِمْ نَفْسَكَ عَنْ كُلِّ دَنِيَّةٍ وَ انْ ساقَتْكَ الَى الرَّغائِبِ، فَانَّكَ لَنْ تَعْتاضَ بِما تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضاً، وَ لاتَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ و قَدْ جَعَلَكَ اللّهُ حُرّاً.

از هر نوع پستى و زبونى بپرهيز، هر چند آن ذلّت و پستى وسيله رسيدنت به آرزوها باشد؛ زيرا در برابر پرداخت شرف نفس عوضى كه با آن برابر باشد به دست نخواهى آورد، و بنده ديگران مباش كه خداوند تو را آزاد آفريده است.

سلمان فارسى در محضر نور

erfan.ir

 

سلمان فارسى در محضر نور

آن كسى كه در نور زندگى مى‏كند، پيغمبر  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را مى‏بيند. از فارس پابرهنه تا به منطقه بُسرى مى‏رود و از بسرى تا مدينه، در مدينه نيز با اولين برخورد، به او نمى‏گويد كه معجزه‏ات چيست تا من پيغمبرى تو را قبول كنم، بلكه مى‏گويد: من چه كار بايد بكنم؟ من در به در دنبال تو گشتم، از ايران تا اينجا آمده‏ام. پيغمبر  صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهراه را به او نشان مى‏دهند و يك سال نمى‏گذرد كه بين انصار و مهاجر
مى‏خواهد جنگ بشود، مهاجرين مى‏گويند: او از ايران آمده و از ماست، انصار مى‏گويند: از مدينه آمده و از ما است. به بلال فرمود: مردم را در مسجد جمع كن. به منبر رفت و با يك دنيا محبت فرمود: نه از مهاجرين است و نه از انصار، بلكه:

 

« سلمان منّا أهل البيت »[24]

 

پيغمبر  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را در نور ديد. در اين نور، على  عليه‏السلام را نيز راحت پيدا كرد. وقتى حكومت مدينه او را وادار كردند كه به مدائن برود تا استاندار شود، افراد گزارشگر، به مدينه پنهانى گزارش دادند كه اين استاندار دائم در مردم و با مردم است و راحت مى‏شود او را ديد. محل استانداريش در استاندارى ساسانيان نيست، بلكه در بازار مغازه‏اى اجاره كرده و روى گليم حكومت مى‏كند با يك كوزه و كاسه گلى زندگى مى‏كند، عظمت استاندارى را خُرد كرده است، او بايد در كاخ برود، با لباس‏هاى زرق و برق دار و نشان دار در مردم بيايد، نبايد مردم او را اين گونه ببينند.

حاكم در نامه‏اى نوشت: از اين به بعد حق نداريد در آن مغازه حكومت كنيد، در مقرّ استاندارى برو. حق ندارى با آن لباس‏ها به ميان مردم بيايى و با مردم صميمى باشى و مردم راحت بتوانند تو را ببينند. حق ندارى نان خشك و انگور و پنير بخورى.

او نيز نامه‏اى به حاكم مدينه، عمر بن خطّاب نوشت: وقتى كه تو به من پيشنهاد استاندارى كردى، اجازه استاندار شدن را از مولايم اميرالمؤمنين  عليه‏السلام گرفتم. من استاندار تو نيستم. تو چه كاره‏اى كه به من دستور مى‏دهى؟ من با مردم صميمى هستم، چون اين روش حبيب خدا پيغمبر  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بوده است. من جزء كسرايى‏ها و قيصرى‏ها نيستم. مگر حبيب خدا كاخ نشين بود؟ خانه گلى داشت
و محل حكومتش در معنوى‏ترين جايگاه بود. مگر ايشان هر روز بهترين غذا را مى‏خوردند؟ بارها مى‏شد كه چند روز نان خشك نيز به دستش نمى‏آمد. مگر حبيب خدا لباس‏هاى قيمتى مى‏پوشيد؟ مگر ما مى‏خواهيم به مردم فخر بفروشيم؟ از اين به بعد براى من دستورى ننويس ؛ چون من فقط حرف اميرالمؤمنين على  عليه‏السلامرا اجرا مى‏كنم.
[25]

روزى كه در همين شهر مى‏خواست از دنيا برود، شاد بود. به اطرافيانش گفت: به جنازه من دست نزنيد. من وقتى كه از دنيا رفتم، مولايم مى‏آيد و همه
كارهاى مرا انجام مى‏دهد. يعنى خود على  عليه‏السلام مراغسل مى‏دهد و كفن مى‏كند.
[26]

وقتى جنازه سلمان را كنار قبر گذاشت، روى كفن سلمان نوشت:

 

« وفدت على الكريم »

 

من مسافرى هستم كه به طرف كريم مى‏روم. او على  عليه‏السلام و قرآن را در نور پيدا مى‏كند

مشورت

امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:

اگر در كارى كه مربوط به دنياست و در نتيجه و عاقبت آن در ترديدى، از آن بگذر و فكرت را نسبت به آن مشغول

مكن كه در گذشت تو از آن برنامه، بركت زندگى و شيرينى طاعت حضرت حق است.


حضرت صادق عليه السلام مى‏فرمايد:

با كسى كه عقلت وى را تصديق نمى‏كند مشورت مكن، گرچه در بين مردم به عقل و ورع مشهور باشد

و هرگاه مشورت كردى، با انسانى كه قلبت او را مى‏پذيرد و تصديق مى‏كند با او مخالفت مكن و خلاف گفته

او را جايز مدان، چرا كه نفس آدمى سركش و چموش است و به آسانى قبول حق نمى‏كند، چنان كه گفته‏اند:

حق تلخ است، ولى بايد بدانى كه رشد و كمال در مخالفت با نفس است و اين معنى نزد دانايان راه روشن و به

تجربه ثابت شده است