erfan.ir
سلمان فارسى در محضر نور
آن كسى كه در نور زندگى مىكند،
پيغمبر صلىاللهعليهوآله را مىبيند. از فارس پابرهنه تا به منطقه
بُسرى مىرود و از بسرى تا مدينه، در مدينه نيز با اولين برخورد، به او
نمىگويد كه معجزهات چيست تا من پيغمبرى تو را قبول كنم، بلكه مىگويد: من
چه كار بايد بكنم؟ من در به در دنبال تو گشتم، از ايران تا اينجا آمدهام.
پيغمبر صلىاللهعليهوآلهراه را به او نشان مىدهند و يك سال نمىگذرد
كه بين انصار و مهاجر
مىخواهد جنگ بشود، مهاجرين مىگويند: او از
ايران آمده و از ماست، انصار مىگويند: از مدينه آمده و از ما است. به بلال
فرمود: مردم را در مسجد جمع كن. به منبر رفت و با يك دنيا محبت فرمود: نه
از مهاجرين است و نه از انصار، بلكه:
« سلمان منّا أهل البيت »[24]
پيغمبر صلىاللهعليهوآله را در
نور ديد. در اين نور، على عليهالسلام را نيز راحت پيدا كرد. وقتى حكومت
مدينه او را وادار كردند كه به مدائن برود تا استاندار شود، افراد گزارشگر،
به مدينه پنهانى گزارش دادند كه اين استاندار دائم در مردم و با مردم است و
راحت مىشود او را ديد. محل استانداريش در استاندارى ساسانيان نيست، بلكه
در بازار مغازهاى اجاره كرده و روى گليم حكومت مىكند با يك كوزه و كاسه
گلى زندگى مىكند، عظمت استاندارى را خُرد كرده است، او بايد در كاخ برود،
با لباسهاى زرق و برق دار و نشان دار در مردم بيايد، نبايد مردم او را اين
گونه ببينند.
حاكم در نامهاى نوشت: از اين به بعد
حق نداريد در آن مغازه حكومت كنيد، در مقرّ استاندارى برو. حق ندارى با آن
لباسها به ميان مردم بيايى و با مردم صميمى باشى و مردم راحت بتوانند تو
را ببينند. حق ندارى نان خشك و انگور و پنير بخورى.
او نيز نامهاى به حاكم مدينه، عمر
بن خطّاب نوشت: وقتى كه تو به من پيشنهاد استاندارى كردى، اجازه استاندار
شدن را از مولايم اميرالمؤمنين عليهالسلام گرفتم. من استاندار تو نيستم.
تو چه كارهاى كه به من دستور مىدهى؟ من با مردم صميمى هستم، چون اين روش
حبيب خدا پيغمبر صلىاللهعليهوآله بوده است. من جزء كسرايىها و
قيصرىها نيستم. مگر حبيب خدا كاخ نشين بود؟ خانه گلى داشت
و محل
حكومتش در معنوىترين جايگاه بود. مگر ايشان هر روز بهترين غذا را
مىخوردند؟ بارها مىشد كه چند روز نان خشك نيز به دستش نمىآمد. مگر حبيب
خدا لباسهاى قيمتى مىپوشيد؟ مگر ما مىخواهيم به مردم فخر بفروشيم؟ از
اين به بعد براى من دستورى ننويس ؛ چون من فقط حرف اميرالمؤمنين
على عليهالسلامرا اجرا مىكنم.[25]
روزى كه در همين شهر مىخواست از
دنيا برود، شاد بود. به اطرافيانش گفت: به جنازه من دست نزنيد. من وقتى كه
از دنيا رفتم، مولايم مىآيد و همه
كارهاى مرا انجام مىدهد. يعنى خود على عليهالسلام مراغسل مىدهد و كفن مىكند.[26]
وقتى جنازه سلمان را كنار قبر گذاشت، روى كفن سلمان نوشت:
« وفدت على الكريم »
من مسافرى هستم كه به طرف كريم مىروم. او على عليهالسلام و قرآن را در نور پيدا مىكند