نفيسه، نوه امام مجتبى عليه السلام،

انسان‏هاى مخلصِ خدا دارالشفاى بندگان‏

 

در مدينه، إسحاق مؤتمن، پسر امام جعفر صادق عليه السلام، نفيسه، نوه امام مجتبى عليه السلام، دختر حسن بن زيد را به همسرى برگزيد. بعد از ازدواج، زندگى آن‏ها را به مصر كشاند. نفيسه بانويى بزرگوار و داراى ثروتى فراوان بود و به همه مردم، جذامى‏ها، زمين‏گيرها و بيماران احسان مى‏كرد. او عابد و زاهد بود. نفيسه با دستانش قبرش را كنده بود و پيوسته در آن قبر مى‏رفت و نماز مى‏خواند. او توانست در اين قبر شش هزار بار قرآن را ختم كند. اين بانو در حال احتضار هم روزه بود. از او خواستند كه روزه‏اش را افطار كند. او پاسخ داد: چگونه اين كار انجام دهم، در حالى كه سى سال از خداى متعال مى‏خواهم در حال روزه با او ديدار كنم. سپس شروع به خواندن سوره انعام كرد و همين كه به آيه صد و بيست و هفتم: لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ‏ «1» رسيد، جان را به جان‏آفرين تسليم كرد. شبى كه اين بانو از دنيا رفت، شوهرش مصمّم بود كه جناز او را به مدينه ببرد تا در بقيع دفن كند. مردم مصر به محض اين كه از اين تصميم اسحاق آگاه شدند، دور خانه‏اش ريختند و گفتند: ما نمى‏گذاريم كه شما حتى تار مويى از او را به مدينه ببرى. اين بدن را بايد در همين جا دفن كنيد؛ چون ما گرفتارى زيادى داريم و بايد به خاك قبر اين خانم توسّل پيدا كنيم. اسحاق گفت: من بايد اين دختر را در كنار پدرانش دفن كنم و فردا صبح هم اين جنازه را مى‏برم. شبى كه جنازه نفيسه هنوز در اتاق بود، پسر امام صادق عليه السلام پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم را در خواب ديد كه به او مى‏گويد با مردم مصر در نفيسه معارضه نكن؛ زيرا به بركت وجود او بر مردم مصر بركت نازل مى‏شود.

كسانى كه تا به حال در عمره رجبيه به مصر رفته‏اند، مى‏دانند بارگاه ايشان در مصر چقدر فوق‏العاده هست. در كشور مصر و در شهر قاهره، هنوز هم اهل‏تسنن در مشكلات غير قابل حل خود فقط يكبار كه به اين خانم مراجعه مى‏كنند، مشكلشان رفع مى‏شود.

تو دست‏افشانى جان را چه دانى؟ تو شور اين نمكدان را چه دانى؟

تو را با اطلس و مخمل بود كار قماش گلعذاران را چه دانى؟

صائب‏

اين افراد بندگان خدا بودند كه چنين شدند. عبد؛ يعنى كسى كه به طور كامل تحت اختيار خداست و در برابر، خدا هم به طور كامل عالم را تحت اختيار آنان قرار مى‏دهد. اين عبد است. انسان كه با بندگان‏خدا برخورد مى‏كند، نفس، نگاه و فكر كردن آن‏ها، او را به حركت وامى‏دارد و منقلب مى‏كند، چرا؟ چون آنان به انقلاب‏دهنده عالم وابسته هستند؛ وابسته به الله هستند؛ وابسته به اسماءالحسنى هستند؛ موجود فى الله و بالله و الى الله و من الله هستند. خداوند متعال با تكيه بر اين نوع از آيات، ما را دعوت مى‏كند تا ما هم بتوانيم به درجات عالى برسيم.

 

 

پایگاه عرفان

آخرالزمان

پیامبر خدا محمد مصطفی ( که درود خدا بر او باد) در روایتی فرمود: روزگاری خواهد آمد که دین خدا تکه تکه خواهد شد. سنت من در نزد آنان بدعت و بدعت در نزد آنان سنت باشد، شخصیت های بزرگ در نزد آنها حیله گر خوانده می شوند و اشخاص حیله گر در نزد مردم، با شخصیت و وزین خوانده شوند.

مومن در نزد آنان حقیر و بی مقدار می شود و فاسق به پیش آنها محترم و ارجمند باشد، کودکانشان پلید و گستاخ و بی ادب و زنانشان بی باک و بی شرم و بی حیا شوند، پناه بردن به آنها خواری و اعتماد به آنان ذلت و درخواست چیزی از آنها نمودن، جامه درویشی به تن کردن و مایه بیچارگی و ننگ است.

در آن هنگام خداوند، آنان را از باران به هنگام، محروم سازد و در وقت نامناسب بر آنها ببارد.

اگر در جمع آنها باشی به تو دروغ گویند
زمانی بر مردم بیاید که چهره هایشان چهره های آدمیان ولی دل هایشان دل های شیاطین باشد، بسان گرگان درنده خونریز باشند. از منکرات اجتناب نکنند، پیوسته به کارهای ناپسند خویش ادامه دهند، اگر در جمع آنها باشی به تو دروغ گویند و اگر خبری برایشان بازگویی تو را دروغگویی شناسند و چون از آنها غایب باشی غیبتت کنند. افراد بد بر آنان مسلط شود که آنان را به انواع عذاب معذب دارند، نیکانشان دعا کنند ولی اجابت نشود.

شکم هاشان خدایان آنها، و زنانشان قبله گاهشان و پولشان دینشان
در جایی دیگر رسول خدا فرمود: زمانی بر مردم بیاید که شکم هاشان خدایان آنها شود، و زنانشان قبله گاهشان و پول شان دین شان شود و کالاهای دنیوی را مایه شرف و اعتبار و ارزش خویش دانند. از ایمان جز نامی و از اسلام جز آثاری و از قرآن جز درس نماند. ساختمان های مسجدهایشان آباد باشد ولی دلهایشان از جهت هدایت خدا خراب شود.

به چهار بلا مبتلا شوند
در آن روزگار است که خداوند، آنها را به چهار بلا مبتلا سازد. نخست: تجاوز به ناموسشان، دوم: هتک حرمت از ناحیه زورمندان و ثروتمندانشان، سوم: خشکسالی و چهارم: ظلم و ستم از جانب زمامداران و قاضیان.

اصحاب از سخنان آن حضرت سخت به شگفت آمدند و گفتند: یا رسول الله! مگر آنها بت پرست هستند؟ پیامبر فرمود: آری هر پول و درهمی به نزد آنها بتی است که در حد پرستش به آن تعلق خاطر دارند.

آنچنان از علما بگریزند که گوسفند از گرگ گریزد
از پیامبر خدا در منابع شیعه و اهل تسنن روایت شده است که در جایی دیگر فرمود: روزگاری بیاید که مردم شان آنچنان از علما بگریزند که گوسفند از گرگ گریزد. در آن هنگام، خداوند آنها را به سه بلا دچار سازد: نخست آنکه برکت از مالشان بگیرد، دوم: ستمگران را بر آنها مسلط سازد و سوم انکه بی ایمان از دنیا بروند.

یکی از اصحاب از پیامبر پرسید: یا رسول الله دین مردم شان چگونه خواهد بود؟

پیامبر فرمود: زمانی بر مردم بیاید که هر کس دین خویش را به سختی حفظ کند. دینداری شان بسان کسی ماند که آتش در دست خود نگه دارد.

از قرآن جز رسم الخطی و از اسلام جز نامی برای مسلمانان نماند
در جایی دیگر در بحارالانوار جلد52ص190 پیامبر فرمود : زمانی برسد که از قرآن جز رسم الخطی و از اسلام جز نامی برای مسلمانان نماند ، آنچنانکه گروهی به دین خدا در جهان خوانده شوند در حالی که همین گروه از هرکسی از اسلام دورتر باشند. مسجدهاشان از حیث ساختمان آباد ولی از نظر هدایت، خراب باشد.

در میان مردمانشان قرآن و اهل آن در اقلیت باشند. مومنانشان در میان مردم باشند ولی در میان آنها نباشند، با مردم باشند ولی براستی با مردم نباشند، زیرا هدایت با ضلالت همراه نیست گرچه در کنار یکدیگر باشند.

به اندک نانی پیش هرکسی کرنش کنند
در بحار ج 77ص369 آمده است پیامبر در اواخر عمر خود اصحاب را جمع کردند و فرمودند: زمانی بر مردم بیاید که اخلاق انسانی از آنان رخت بربندد چنانکه اگر نام یکی را بشنوی به از آن بود که آن را ببینی یا اگر او را ببینی به از آن است که او را بیازمایی. چون او را بیازمایی، حالاتی زشت و ناروا در او مشاهده کنی.

دینشان پول و قبله گاهشان زنانشان شود. برای رسیدن به اندک نانی پیش هرکسی کرنش کنند نه خود را در پناه اسلام دانند و نه به کیش نصرانی زندگی کنند. بازرگانان و کاسبان شان رباخوار و فریبکار، و زنانشان خود را برای نامحرمان بیارایند. در آن هنگام اشرارشان بر آنها چیره گردند و هر چه دعا کنند به اجابت نرسد.

آنچنان به قوانین اسلامی بی اعتنا بشوند که...
روزگاری خواهد امد که مردمانشان به پراکندگی مصمم باشند و از هماهنگی و اتفاق نظر و اتحاد بدور شوند. آنچنان به قوانین اسلامی بی اعتنا بشوند که گویی آنان خود پیشوای قرآن بودند نه قرآن پیشوای آنها . از حق جز نامی نزد آنها نمانده باشد و از قرآن جز خط و ورقی نشناسند. بسا یکی در درس قرآن و تفسیر وارد شود، هنوز جا خوش نکرده از دین خارج شود. و چون در آخرالزمان دینتان دستخوش افکار گوناگون روایات جدید شود، کمتر کسی از شماست که دینش را حفظ کند.

هنگامی که معیشت جز با گناه تامین نگردد
در کنزالاعمال حدیث 31008 آمده است یکی از اصحاب پرسید دین خدا چگونه خواهد شد؟

پیامبر(ص) فرمود: زمانی بر مردم بیاید که هیچ دیندار دینش برایش سالم نماند جز اینکه از قله کوهی بگریزد یا از سوراخی به سوراخ دیگر پناه برد چون روباه که با بچه هایش چنین کند، و این آخرالزمان باشد.

هنگامی که معیشت جز با گناه تامین نگردد، چون این وضع پیش آید عزب بودن و تجرد حلال شود، در آن روزگار است که مرد به دست پدر و مادرش تباه و گمراه شود و اگر پدر و مادر نداشته باشد به دست زن و فرزندش و اگر زن و فرزند نداشته باشد، چه بسا هلاکت و تباهی اش به دست خویشان و همسایگانش باشد که او را به تهیدستی و فقر سرزنش کنند و بترسانند و تکالیفی بر او نهند که وی از عهده ان بر نیاید تا گاهی که او به پرتگاه های هلاکت سقوط کند.

در آخرالزمان فریبکارانی بیایند که حدیث هایی نو و روایت هایی جدید از دین بر شما بخوانند
و نیز از پیامبر خدا در کتاب کنزالاعمال، حدیث 290324 روایت شده است که فرمود: در آخرالزمان دغلبازان و فریبکارانی بیایند که حدیث هایی نو و روایت هایی جدید از دین بر شما بخوانند، انچنان که نه شما و نه پدرانتان چنین حدیث هایی نشنیده باشید. پس دوری گزینید از آنها. مبدا به دام تزویر و فریب شان بیافتید.

از علی بن ابی طالب(ع) درباه آخرالزمان پرسیده شد: آیا در آن زمان مومنانی وجود دارند؟ فرمود: آری. باز پرسیده شد: آیا از ایمان آنان بر اثر فتنه ها چیزی کاسته می شود؟ فرمود: نه، مگر آن مقدار که قطرات باران از سنگ خارا بکاهد اما آنان در رنج بسر برند.

امیرالمونین (ع) فرمود: زمانی بر مردم بیاید که مقرب نباشد جز به سخن چینی، و جالب شمرده نشود جز فاجر بودن، و تحقیر نشوند جز افراد با انصاف، در آن زمان دستگیری مستمندان زیان بشمار آید و صله رحم لطف وبزرگواری بشمار آید. (نهج/حکمت 102)

امام سجاد(ع) فرمود: چون خداوند می دانست در آخرالزمان اهل فکر دقیق النظر خواهند آمد، از این جهت قل هوالله و احد و آیاتی از سوره حدید نازل کرد. بحار 60/18

بر شما باد که همچون بادیه نشینان و زنان دینداری کنید
امام صادق(ع) فرمود: چون قائم ما قیام کند خداوند انچنان نیرویی به چشم و گوش پیروانش داده که به پیک و پیام اور نیازی نداشته باشند و به هرکجای جهان که باشند امام خود را ببینند و سخنش را بشنوند. بحار ۳۶/۴۵

پیامبر (ص) فرمود: «این دین مدام برپا خواهد ماند و گروهی از مسلمانان از آن دفاع کنند و در کنار ان بجنگند تا قیامت بپا شود.» و فرمود: «در هر عصر و زمانی گروهی از امتم مدافع احکام خدا باشند و از مخالفان باکی نداشته باشند.» کنزالاعمال حدیث34499و34500

در جای دیگری فرمودند: «چون در اخرالزمان دینتان دستخوش افکار گوناگون گردد، بر شما باد که همچون بادیه نشینان و زنان دینداری کنید که به دل هایشان دیندارند و دین انها از الایش به افکار مصون ماند.» بحار 52/111

دیوان شمس تبریزی(نماز)

چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خواني

منم و خيال ياري غم و نوحه و فغاني

چو وضو ز اشک سازم بود آتشين نمازم

در مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذاني

رخ قبله‌ام کجا شد که نماز من قضا شد

ز قضا رسد هماره به من و تو امتحاني

عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آن

که نداند او زماني نشناسد او مکاني

عجبا دو رکعت است اين عجبا که هشتمين است

که نداند او زماني نشناسد او مکاني

در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل

دل و دست چون تو بردي بده اي خدا اماني

به خدا خبر ندارم چو نماز مي‌گزارم

پس از اين چو سايه باشم پس و پيش هر امامي

که بکاهم و فزايم ز حراک سايه باني

به رکوع سايه منگر به قيام سايه منگر 

مطلب ز سايه قصدي مطلب ز سايه جاني

ز حساب رست سايه که به جان غير جنبد

که همي‌زند دو دستک که کجاست سايه داني

چو شه است سايه بانم چو روان شود روانم

چو نشيند او نشستم به کرانه دکاني

و مرا نماند مايه منم و حديث سايه

چه کند دهان سايه تبعيت دهاني

نکني خمش برادر چو پري ز آب و آذر

ز سبو همان تلابد که در او کنند يا ني

جلال الدین محمد بلخی (مولوی) دیوان شمس تبریزی

چرا امام زمان ظهور نمیکند

چرا امام زمان ظهور نمی کند ؟

غیبت حضرت ولی عصر(عج) یکی از رازهای الهی بوده و ممکن است ما نتوانیم ازکنه آن آگاه شویم و در برخی روایات آمده که حکمت آن پس از ظهور روشن می گردد. امام صادق(ع) فرمود: "صاحب الامر غیبتی دارد که تخلف ناپذیر است، اجازه نداریم علت آن را بیان کنیم. حکمت غیبت او همان حکمتی است که در غیبت حجت های پیشین وجود داشته و پس از ظهور روشن خواهد شد، چنان چه حکمت کارهای خضر از شکستن کشتی و کشتن پسربچه و برپا داشتن دیوار شکسته، وقتی برای موسی روشن شد که آن دو خواستند از هم جدا شوند،(1) غیبت سرّی از اسرار الهی است".(2)عبدالله بن فضل هاشمی می گوید: امام صادق(ع) فرمود: "صاحب الامر غیبتی خواهد داست؛ به طوری که گمراهان در شک واقع می شوند".عرض کردم چرا؟ فرمود: "اجازه نداریم علتش را بیان کنیم. موضوع غیبت از اسرار خدا و غیبتی از غیبت های الهی است. چون خدا را حکیم می دانیم، باید کارهایش از روی حکمت صادر شود".(3)در عین حال می توان فلسفه غیبت را در حد فکر بشری فهمید و آن این که این آخرین حجت معصوم الهی برای تحقق بخشیدن به آرمانی بزرگ (گسترش عدل کلی و به اهتزاز در آوردن پرچم توحید در جهان) در نظر گرفته شده است، و این آرمان نیاز به گذشت زمان و شکوفایی عقل و دانش بشر و آمادگی روحی و عقیدتی بشریت دارد، تا جهان به استقبال موکب آن امام عدل و آزادی رود. طبیعی است، چنان چه آن حضرت بیش از فراهم شدن مقدمات، در میان مردم ظاهر شود، سرنوشتی (شهادت) چونان دیگر حجت های الهی یافته و قبل از تحقق آن آرمان بزرگ، دیده از جهان فرو خواهد بست. به این حکمت در روایات اشاره شده است.امام باقر(ع) فرمود: "برای حضرت قائم غیبتی است قبل از ظهور، برای جلوگیری از کشته شدن". (4)در برخی روایات دیگر یکی از علل غیبت امام زمان(عج) امتحان مردم ذکر شده است.(5 ) بدین که در اثر غیبت حضرت مهدی(ع)، مردم آزمایش می شوند. گروهی ایمان استواری ندارند، باطنشان ظاهر می شود و دستخوش شک و تردید می گردند. کسانی که ایمان در اعماق قلبشان ریشه دوانده است، به سبب انتظار ظهور حضرت و ایستادگی در برابر شدائد، پخته تر و شایسته تر می گردند. امام کاظم(ع) فرمود: "هنگامی که پنجمین فرزندم غائب شد، مواظب دین خود باشید، زیرا او ناگزیر غیبتی خواهد داشت، به طوری که گروهی از عقیده خویش بر می گردند. خداوند به وسیله غیبت، بندگان خویش را آزمایش می کند".(6)در بعضی از روایات یکی از علل غیبت امام، آزادی او از یوغ بیعت با حاکمانِ ستمگر زمان بیان شده است؛ بدین معنا که امام هیچ رژیمی را حتی از روی تقیه به رسمیت نمی شناسد. اگر حضرت در غیبت نبود، باید با حکومت های عصر خود بیعت می کرد، که با اهداف و آرمان امام همخوانی نداشت. حسن بن فضّال می گوید: امام هشتم فرمود: "گویی شیعیان را می بینم که هنگام مرگ سومین فرزندم (امام حسن عسکری) در جستجوی امام خود، همه جا را می گردند. اما او را نمی یابند". عرض کردم: چرا غایب می شود؟ فرمود: "برای این که وقتی با شمشیر قیام می کند، بیعت کسی بر گردن وی نباشد".

شقيق بلخى

توبه‏ شقيق بلخى‏

شقيق فرزند يكى از ثروتمندان منطقه‏ى بلخ بود. زمانى براى تجارت به بلاد روم رفت، شهرهاى روم را در برنامه‏ى سياحت و گشت و گذار گذاشت. در يكى از شهرها براى تماشاى مراسم بت‏پرستان وارد بتخانه‏اى شد، خادم بتخانه را ديد موى سر و صورت را تراشيده، لباس ارغوانى به تن كرده و مشغول خدمت است، به او گفت: تو را خداى حىّ و آگاهى است، به عبادت او برخيز و اين بت‏هاى بيجان را واگذار كه نفع و زيانى ندارند. خادم به شقيق گفت: اگر انسان را خداى حىّ و آگاهى است، قدرت دارد تو را در شهر و ديار خودت روزى دهد، چرا تصميم گرفته‏اى همه‏ى عمر خود را براى به دست آوردن پول خرج كنى و اوقات گرانبها را در اين شهر و آن شهر نابود سازى؟

شقيق از نهيب خادم بتخانه بيدار شد و دست از فرهنگ مادّيگرى و دنياپرستى شست، به عرصه‏گاه توبه و انابه درآمد و از عرفاى بزرگ روزگار شد.

مى‏گويد: از هفتصد دانشمند پنج مسأله پرسيدم همه به طور مساوى پاسخ گفتند. پرسيدم عاقل كيست؟ جواب دادند: كسى كه عاشق دنيا نيست، گفتم:

زيرك كيست؟ گفتند: كسى كه مغرور به دنيا نشود، پرسيدم: ثروتمند كيست؟

گفتند: كسى كه به داده‏ى حق رضايت دهد، سؤال كردم: تهيدست كيست؟

گفتند: آن كسى كه زياده طلب است، پرسيدم: بخيل كيست؟ گفتند: كسى كه حق خدا را در مالش از محتاجان منع مى‏نمايد .

نظرات کاربران

امام سجاد عليه السلام

امام سجاد عليه السلام و عبداللَّه مبارك‏


عبداللَّه مبارك مى‏گويد:

به مكّه مى‏رفتم، كودكى را بين هفت تا هشت سال ديدم كه سبك بال و سبك بار، به سوى حرم روان است. پيش خود گفتم: طفلى خردسال اين بيابان‏ها را تا مكّه چگونه سپرى مى‏كند. به نزدش شتافتم و بدو گفتم: از كجا مى‏آيى؟ جواب داد: از نزد خدا. گفتم: كجا مى‏روى؟ گفت: به سوى خدا. گفتم: اين بيابان مخوف را با چه كسى طى كردى؟ گفت: با خداى نيكوكار. گفتم: راحله‏ات كو؟ گفت: زادم تقوى، راحله‏ام قدم و قصدم حضرت مولاست. گفتم: از چه طايفه‏اى؟ گفت:

مطّلبى. گفتم: فرزند كه هستى؟ گفت: هاشمى‏ام. گفتم: واضح‏تر بگو. گفت: علوى فاطمى‏ام. گفتم: شعر سروده‏اى؟ گفت: آرى، گفتم: بخوان. اشعارى به مضمون زير خواند:

«ماييم كه واردان بر چشمه كوثريم؛ تشنگان لايق را از آن آب سيراب كرده و درصحراى محشر از آنان حمايت مى‏كنيم؛ هيچ كس جز از طريق ما به رستگارى نرسيده؛ و آن كس كه زادش رابطه با ماست بيچاره و بدبخت نشد؛ آن كه با ايمان و عملش ما را خوشحال كرد، از جانب ما مسرور مى‏شود و هر كس با ما به دشمنى و مخالفت برخاست، در اصل و ريشه‏اش خلل است و آن كس كه حقّ مسلّم ما را غصب كرد، در قيامت سر و كارش با حضرت ربّ العزّه است»!!

او پس از خواندن آن اشعار از نظرم ناپديد شد. به مكّه رفتم، حجّم را بجا آوردم.

در بازگشت، جمعى را در بيابان ديدم دايره‏وار نشسته‏اند. سركشيدم ناگهان آن چهره پاك و با عظمت را ديدم. پرسيدم: اين شخصيّت والا كيست؟

گفتند: علىّ بن الحسين

ياد حق‏

ياد حق‏


منابع مقاله
:

کتاب : عرفان اسلامى جلد سه        

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

ريشه همه آثار معنوى اخلاقى و اجتماعى كه در عبادت است در يك چيز است، ياد حق و غير او را از ياد بردن.

قرآن كريم در يك‏جا به اثر تربيتى و جنبه تقويتى روحى عبادت اشاره مى‏كند و مى‏فرمايد:

 [إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ] «1».

نماز را برپا دار، يقيناً نماز از كارهاى زشت، و كارهاى ناپسند باز مى‏دارد.

و در جاى ديگر مى‏فرمايد:

[أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي‏] «2».

نماز را براى ياد من برپا دار.

اشاره به اين كه وقتى انسان نماز مى‏خواند و در ياد خدا است، همواره در ياد دارد كه ذات دانا و بينايى مراقب اوست و فراموش نمى‏كند كه خودش بنده است.

ذكر خدا و ياد خدا كه هدف عبادت است، دل را جلا مى‏دهد و صفا مى‏بخشد و آن را آماده تجليات الهى قرار مى‏دهد.

حضرت على عليه السلام درباره ياد حق كه روح عبادت است چنين مى‏فرمايد:

إِنَّ اللّهَ تَعالى‏ جَعَلَ الذِّكْرَ جَلاءً لِلْقُلُوبِ تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ وَتُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ وَتَنْقَادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعانَدَةِ وَما بَرَحَ لِلّهِ عَزَّتْ آلائُهُ فى الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ وَفى أَزْمانِ الْفَتَراتِ رِجالٌ ناجاهُمْ فى فِكْرِهِمْ وَكَلَّمَهُمْ فى ذاتِ عُقُولِهِمْ‏ «3».

خداوند، ياد خود را صيقل دل‏ها قرار داده، بدين وسيله دل‏ها از پس كرى شنوا و از پس نابينايى بينا و از پس سركشى و طغيان رام مى‏گردند؛ همواره چنين بوده و هست كه خداوند متعال در هر برهه‏اى از زمان و در زمان‏هايى كه پيامبرى در ميان مردم نبوده است بندگانى داشته و دارد كه در سر ضمير آن‏ها با آن‏ها راز مى‏گويد و از راه عقل‏هايشان با آن‏ها تكلّم مى‏كند.

در اين جملات، خاصيت عجيب و تأثير شگرف ياد حق در دل‏ها بيان شده است، تا جايى كه دل، قابل الهام‏گيرى و مكالمه با خدا مى‏گردد.

در ادامه همين خطبه حالات و مقامات و كرامت‏هايى كه براى اهل معنى در پرتو عبادت رخ مى‏دهد، توضيح داده شده است؛ از جمله مى‏فرمايد:

فرشتگان آنان را در ميان گرفته‏اند، آرامش بر دل‏هايشان فرود آمده است، درهاى ملكوت بر روى آنان گشوده شده است، جايگاه الطاف بى‏پايان الهى براى آن‏ها آماده گشته است، خداوند متعال مقام و درجه آنان را كه به وسيله بندگى به دست آورده‏اند ديده و عملشان را پسنديده و مقامشان را ستوده است.

آن‏گاه كه خداوند را مى‏خوانند بوى مغفرت و گذشت الهى را استشمام و كنار رفتن پرده‏هاى تاريك گناه را احساس مى‏كنند.

آرى، ياد حق اقتضا دارد، تجليات و فيوضات ربّانى را در آيينه قلب منعكس كند و حالى ديگر به انسان ببخشد و تغيير كلى و تحولى جامع در تمام زواياى وجود انسان به وجود بياورد.

ياد حق با دل كارى مى‏كند كه دل از تمام گناهان به سختى متنفر شود و از اطاعت و عبادت حق لذتى فوق العاده ببرد.

از ديدگاه مولاى عاشقان، اميرمؤمنان، محور عارفان، قطب آگاهان، على عليه السلام، دنياى عبادت دنياى ديگرى است، دنياى عبادت آكنده از لذت است، لذتى كه با لذت دنياى مادى قابل مقايسه نيست.

دنياى عبادت پر از جوشش و جنبش و سير و سفر است، اما سير و سفرى كه به مصر و عراق و شام و يا هر شهر ديگر زمينى منتهى نمى‏شود، به شهرى منتهى مى‏گردد كه او را نام نيست؛ دنياى عبادت شب و روز ندارد؛ زيرا همه روشنايى است، تيرگى و اندوه و كدورت ندارد، يكسره صفا و خلوص است، از نظر على عليه السلام چه خوشبخت وسعادتمند است كسى كه در اين دنياى پرعظمت عبادت پا گذارد و نسيم جان‏بخش اين دنيا او را نوازش دهد، آن كس كه به اين دنيا گام نهد، ديگر اهميت نمى‏دهد كه در دنياى ماده و جسم بر ديبا سر نهد يا بر خشت خام.

حضرت در اين زمينه مى‏فرمايد:

چه خوشبخت و سعادتمند است آن‏كه فرائض پروردگار خويش را انجام مى‏دهد، اللّه يار و حمد و قل هو اللّه كار اوست.

خوشا آنان كه اللّه يارشان بى‏

 

به حمد و قل هو اللّه كارشان بى‏

خوشا آنان كه دائم در نمازند

 

بهشتِ جاودان بازارشان بى‏ «4»

     

 

رنج‏ها و ناراحتى‏ها را مانند سنگ آسياب نسبت به دانه در زير پهلوى خود خورد مى‏كند، به هنگام شب از خواب دورى مى‏گزيند و شب زنده دارى مى‏نمايد، آن‏گاه كه سپاه خواب حمله مى‏آورد، زمين را فرش و دست خود را بالش قرار مى‏دهد، جزء گروهى است كه نگرانى روز بازگشت، خواب از چشمشان ربوده، پهلوهاشان از خواب‏گاهشان جا خالى مى‏كنند، لب‏هايشان به ذكر پروردگارشان آهسته حركت مى‏كنند، ابر مظلم گناهشان بر اثر استغفارهاى مداوم پس مى‏رود، آنانند حزب خدا، همانا آنان رستگارانند.

به قول شيداى سوخته مرحوم روشن:

باديه گردان عشق فخر بنى آدمند

 

تا شده جوياى عشق بى‏خبر از عالمند

مرحله شوق را نفس نباشد دليل‏

 

گم‏شدگان رهند راهنماى همند

در بر دردى كشان راز نبايد نهفت‏

 

زان كه به روشندلى معنى جام جمند

با همه آلودگى پاك‏تر از گوهرند

 

با همه پژمردگى تازه‏تر از شبنمند

     

تيغ ببارد اگر بر سرشان شاكرند

 

برق بسوزد اگر خرمنشان خرّمند

انجمنى كرده‏اند خيل سماواتيان‏

 

بى لب و كام و زبان هم نفس و همدمند

«روشن» از اين در متاب رخ كه گدايان او

 

رنج تو را راحتند زخم تو را مرهمند

     

اگر گفته شود كه ياد حق و ذكر دوست آن هم ياد به قلب و ذكر به دل اساس تمام واقعيت‏ها و ريشه تمام كمالات و علت العلل حركت انسان در قوس صعود است، چيزى به گزاف گفته نشده و سخنى خارج از حد حقيقت بيان نگرديده است.

ياد حق، نوريست كه در سايه آن نور، انسان به اين معنى مى‏رسد كه در اين عالم آزاد نيست و عبث و بيهوده آفريده نشده و تنها براى مصرف كردن نعمت‏ها و لذت بردن و تمام كردن عمر و مردن به دنيا نيامده است.

ياد حق نوريست كه مبدأ و منتها را به انسان مى‏شناساند و عظمت روح انسانى را به انسان نشان مى‏دهد و اهداف را روشن مى‏كند و آدمى را به بارگاه پر فيض نبوت و امامت و پس از آن به بساط پر بركت عبادت و اطاعت از مولاى عالم و آدم مى‏كشاند.

اگر خود را وادار به ياد حق كنيد و از طريق دل، غرق در درياى ذكر شويد، حال ديگرى غير آنچه داريد به شما دست مى‏دهد و به راه و روشى غير آنچه داريد، قرار خواهيد گرفت.

شما براى ايجاد ياد اللّه در خانه قلب و بهره گرفتن از اين ياد و از اين ذكر، ذكرى كه به فرموده قرآن از همه عبادات حتى از نماز بزرگ‏تر است‏ [وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ] «5» احتياج به مقدماتى داريد و در رأس آن مقدمات، ترك گناهان صغيره و كبيره است.

زيرا گناه، تيرگى و آلودگى و ظلمت و سياهى است و چون اين پرده ظلمت‏ و تاريكى بر روى آيينه دل باشد، انعكاس ياد دوست در خانه دل و بر صفحه پر عظمت آينه قلب غير ممكن است و تا انسان در اين حال ظلمانى است، عبادات و افعالش همراه با سردى و كسالت و بى‏رغبتى است و اين نوع عبادت از ارزش الهى خالى است.

در ابتدا بايد با ترك گناه و تسلط بر نفس اماره، به آيينه دل جلا داد و دل را آماده ظهور تجليات الهى كرد؛ چون دل جلا گرفت، توفيق رفيق راه مى‏شود و انسان در قلب خود احساس عشق به دوست كرده و جذبه‏اى سنگين و روحانى آدمى را از عالم ماده به عالم ملكوت و از عالم خاك به عالم پاك مى‏كشد و از همين جاست كه به آخرين نقطه قوس نزول كه غرق بودن در ماديات صرف است، خاتمه داده مى‏شود و نقطه حركت در قوس صعود كه ابتداى آن ترك گناه و ورود به جهان عبادت و اطاعت است، ظهور كرده و آدمى را به آخرين درجه قوس صعود كه آخرين نقطه معراج روحى است، يعنى فناى فى اللّه و بقاى باللّه مى‏رساند.

به عقيده سالكان راه، منبع معرفت واقعى قلب پاك است و بس و به‏دست آوردن قلب پاك كه جايگاه پرقيمت‏ترين گوهر درياى خلقت يعنى معرفت است در سايه ذكر واقعى ميسر است و بس.

آرى، اگر انسان در تمام شؤون ياد خدا كند، خدا هم در تمام شؤون به او نظر لطف كرده و از او ياد مى‏كند.

[فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ‏] «6».

پس مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم.

و ياد خدا از انسان عبارت از تجلى همان جذبه الهى در قلب است كه آن تجلى با قدرت بى‏نهايت خود انسان را از بند تمام اسارت‏هاى مادى و روحى و نفسى و اخلاقى رهانيده به اوج قدس انسانى مى‏رساند.

قلب انسان، آيينه‏اى است كه جميع صفات الهى بايد در آن جلوه گر شود، اگر ديديد صفات ملكوتى در آن جلوه گر نيست، بدون شك بدانيد كه علتش آلودگى آيينه است و بايد كوشيد تا زنگ و غبار از صفحه آن زدوده شود و بدانيد كه تنها صيقلى كه اين صفحه پرارزش را از غبار و زنگ پاك مى‏كند، ياد خداست؛ زيرا او و نعمت‏ها و محبت‏هاى او آدمى را وادار مى‏كند كه از گناهان گذشته توبه كند و در آينده در مقام ترك گناه قرار بگيرد و فرائض الهى را به جاى آورد و دائم در راه خدمت به حق و بندگان حق باشد، همان طور كه در ابتداى روايت مورد شرح درباره اثر ياد و ذكر حق حضرت صادق عليه السلام مى‏فرمايد: مَنْ كَانَ ذَاكِراً لِلّهِ عَلَى الْحَقيقَةِ فَهُوَ مُطيعٌ وَمَنْ كانَ غافِلًا عَنْهُ فَهُوَ عاصٍ.

كسى كه به حقيقت ياد خداست، در گردونه اطاعت از اوامر اوست و كسى كه از حضرتش غافل است، غرق معاصى است.

هنرمند واقعى آن نيست كه در مقام تكرار كتب و علوم باشد، هنرمند و مجاهد واقعى كسى است كه پس از فراگيرى علوم به خصوص علم دين، در مقام تزكيه نفس و پاكى جان و صاف كردن آيينه دل از سياهى گناهان و جهل برآيد، تا صفات حق در آن منعكس شود.

قصه پندآموز مجادله نقاشان رومى و چينى را نشنيده‏ايد كه هر دسته مدعى شدند كه ما هنرمندتريم.

امير مملكت براى امتحان به هر دسته اطاقى داد كه نقاشى كنند، تا از روى كار آن‏ها قضاوت شود.

اين دو اطاق مقابل و رو به روى يكديگر بودند، دو دسته مزبور مشغول كار شدند.

نقاشان چينى هر روز انواع و اقسام رنگ‏ها، از امير مى‏گرفتند و نقاشى مى‏كردند، ولى نقاشان رومى در به روى خود بسته بودند و به هيچ رنگى توسل نجستند و فقط ديوار را صيقل مى‏زدند. چون روز موعود و زمان امتحان فرا رسيد، امير حاضر شد. نقاشى چينى‏ها را ديد، ولى بهتر از آن عكس‏هاى تصاويرى بود كه روميها بر ديوارهاى صيقل خورده و صاف شده پديدار ساخته بودند.

مولانا در اين زمينه مى‏گويد:

روميان آن عارفانند اى پسر

 

نى ز تكرار و كتاب و نى هنر

ليك صيقل كرده‏اند آن سينه‏ها

 

پاك از آز و حرص و بخل و كينه‏ها

اهل صيقل رسته‏انداز بوى و رنگ‏

 

دمى بينند خوبى بى‏درنگ‏

     

نقش و قشر و علم را بگذاشتند

 

رايت عين اليقين افراشتند

     

آرى، همان طور كه آينه فلزى چون زنگ بگيرد و غبار آلود شود قوه انعكاس آن از ميان مى‏رود، حسّ روحانى باطنى هم كه عرفا «ديده دل» و «عين الفؤاد» و «ديده بصيرت» مى‏نامند، چون به تعيّنات و مفاسد مادى آلوده شود، ديگر نمى‏تواند از نور احديّت حكايت كند، مگر آن غبار و آلودگى به كلى از ميان برود.

و از ميان رفتن غبار و زنگ بنابر آيات قرآن و روايات بسيار مهم موقوف بر ياد خداست، آن هم يادى كه علت ترك گناه و انجام فرائض الهى است.

اين فقير در مقام مناجات با قاضى الحاجات در اين زمينه سروده‏ام:

اى تو مرا بزم مناجات شب‏

 

اى تو مرا راه نجات از تعب‏

رنج مرا داروى درمان تويى‏

 

قلب و دلم را همه ايمان تويى‏

ياد تو اندر دو جهان چاره‏ام‏

 

لطف نما لطف كه بيچاره‏ام‏

گشته دلم تيره ز بار گناه‏

 

از گنه اى دوست شدم رو سياه‏

من به گنه جان و دل آلوده‏ام‏

 

بنده شيطان و هوا بوده‏ام‏

     

پشت من از بار گنه خم شده‏

 

نور يقين از دل من كم شده‏

اى غم تو شادى جان و دلم‏

 

عشق تو درهر دوجهان حاصلم‏

يك نظرى بر من شرمنده كن‏

 

رحمت خود شامل اين بنده كن‏

كم نشود از تو، اگر اى حبيب‏

 

از كرمت سوى من آرى نصيب‏

من به تو سوگند گداى توام‏

 

يكسره اى دوست فناى توام‏

برق اميدى به دلم برفروز

 

قلب و دلم را به غم خود بسوز

روشنى معرفتم كن عطا

 

عفو كن از من تو گناه و خطا

راه بده تا به حضورت رسم‏

 

از عمل و علم به نورت رسم‏

زارم و مسكين و فقير و حقير

 

غير توام نيست به عالم نصير

     

 

پی نوشت ها:

ذكر

ذكر، برترين عبادت‏


منابع مقاله
:

کتاب : عرفان اسلامى جلد سه        

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

 

از آيات كتاب حق و گفتار روح‏بخش انبيا و امامان عليهم السلام و سخنان اوليا و عاشقان و كلمات عارفان و بيداران چنين استفاده مى‏شود كه افضل عبادات و اشرف معاملات و پرارزش‏ترين اعمال ذكر است.

ذكر عبارت است از: به زبان آوردن اسماى حق و تفكر و انديشه در مفهوم آن و آراستن حقيقت خويش به نور آن ذكر و به عبارت ديگر، ذكر عبارت است از جبران كردن فقر و خلأ جان و عقل و نفس و قلب با ياد خدا و آن سير و سفرى است الهى كه از حركت زبان شروع شده به منوّر شدن همه موجوديت انسان ختم مى‏شود.

غزالى بر اساس آيات قرآن مى‏گويد:

همه عبادات براى حصول همين نتيجه است كه ذكر خداوند باشد.

و در كتاب «كيمياى سعادت» «1»، مى‏گويد:

بدان كه لباب و مقصود همه عبادات ياد كردن حق تعالى است كه عماد مسلمانى نماز است و مقصود وى ذكر حق تعالى است، چنان كه گفت:

[إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ] «2».

يقيناً نماز از كارهاى زشت، و كارهاى ناپسند باز مى‏دارد و همانا ذكر خدا بزرگ‏تر است.

و خواندن قرآن فاضل‏ترين عبادات است به سبب آن‏كه سخن حق تعالى است كه مذكِّر است و هرچه در آن است همه سبب تازه گردانيدن ذكر حق تعالى است.

و مقصود از روزه كسر شهوات است، تا چون دل از زحمت شهوات خلاصى يابد، صاف گردد و قرارگاه ذكر شود كه چون دل به شهوات آكنده بود، ذكر از وى ممكن نشود و در وى اثر نكند.

و مقصود از حج كه زيارت خانه خداست، ذكر خداوند خانه است و تهييج شوق به لقاى وى.

ذكر، سرّ و لباب همه عبادات است، بلكه اصل مسلمانى كلمه «لا إله إلّا اللّه» است و اين عين ذكر است و همه عبادات ديگر تأكيد اين ذكر است و ياد كردن حق تعالى تو را، ثمره ذكر تواست و چه ثمره بود بزرگ‏تر از اين و براى اين گفت:

[فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ‏] «3».

پس مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم.

و اين ياد بر دوام مى‏بايد، و اگر بر دوام نبود لااقل در بيش‏تر احوال بايد كه فلاح در اين است و براى اين فرمود:

[وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ‏] «4».

و خدا را بسيار ياد كنيد تا رستگار شويد.

[الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ‏] «5».

آنان كه همواره خدا را ايستاده و نشسته و به پهلو آرميده ياد مى‏كنند.

[وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلِينَ‏] «6».

و پروردگارت را در دل خود بامدادان و شامگاهان از روى فروتنى و زارى و بيم و ترس به صدايى آرام وآهسته ياد كن و [نسبت به ذكر خدا] از بى‏خبران مباش.

آگاهان راه به مسئله ذكر اهميت بسيار داده‏اند و شروط بسيارى بر آن قايل شده‏اند و دليل اهميت دادن به اين موضوع آن است كه از بهترين راه‏هاى تأثير در قواى فكرى و عقلى و تلقين به نفس و ذهنى ساختن و ايجاد ملكه توجه كامل و جمع قواى نفسى در آن چه مقصود از سير مقامات و احوال است، ذكر است.

ذكر به سالك اطمينان مى‏دهد و يقين به‏وجود مى‏آورد و او را براى حال مشاهده كه نهايت احوال و مقصود و مطلوب نهايى سالك است، آماده و مستعد مى‏سازد.

 

مراتب ذكر

براى ذكر مراتب و مراحلى گفته‏اند و براى هر مرتبه از ذكر خصوصياتى وصف كرده‏اند.

مرتبه اوّل: ذكر عام است و آن ذكرى است كه فائده آن دور ساختن غفلت است و همين كه سالك غفلت را از خود دور سازد ولو به زبان ساكت باشد، ذاكر است.

مرتبه دوّم: ذكر خاص است كه ذاكر در اين مقام حجاب عقل و تميز را دريده و با تمام قلب متوجه خداست.

مرتبه سوّم: ذكر اخص است كه مرحله فناى ذاكر است كه ذاكر از خود فانى و به دوست باقى است.

البته يك دفعه نمى‏توان وارد ذكر اخص شد، بلكه بايد از ذكر عام شروع كرد تا به توفيق الهى به مرتبه ذكر اخص رسيد و بايد دانست كه ذكر گفتن ذاكر عين توفيق الهى و عين جواب حق به ذاكر است و در حقيقت هر بار اللّه گفتن ذاكر عين لبيك مذكور است.

مولوى در اين زمينه چه زيبا بيان مى‏كند:

آن يكى اللّه مى‏گفتى شبى‏

 

تا كه شيرين گردد از ذكرش لبى‏

گفت شيطانش خموش اى سخت رو

 

چند گويى آخر اى بسيار گو

اين همه اللّه گفتى از عتو

 

خود يكى اللّه را لبيك كو

مى‏نيايد يك جواب از پيش تخت‏

 

چند اللّه مى‏زنى با روى سخت‏

او شكسته دل شد و بنهاد سر

 

ديد در خواب او خضر را در حضر

     

گفت هين از ذكر چون وامانده‏اى‏

 

چون پشيمانى از آن كش خوانده‏اى‏

گفت لبيكم نمى‏آيد جواب‏

 

زان همى‏ترسم كه باشم رد باب‏

     

گفت خضرش كه خدا گفت اين به من‏

 

كه برو با او بگو اى ممتحن‏

نى كه آن اللّه تو لبيك ماست‏

 

آن نياز و سوز و دردت پيك ماست‏

نى تو را در كار من آورده‏ام‏

 

نه كه من مشغول ذكرت كرده‏ام‏

حيله‏ها و چاره‏جويى‏ها تو

 

جذب ما بود و گشاد آن پاى تو

ترس و عشق تو كمند لطف ماست‏

 

زير هر يا رب تو لبيك ماست‏

جان جاهل زين دعا جز دور نيست‏

 

زان كه يا رب گفتنش دستور نيست‏

بر دهان و بر دلش قفل است و بند

 

تا ننالد با خدا وقت گزند

     

ذكر در درجه اوّل براى اين است كه زبان را از هرچه غير ضرورى است حفظ نمايد و در درجه بعد براى اينست كه قلب به نور ذكر منور گشته و از تمام كدورت‏ها و تاريكى‏ها و آنچه به عنوان مرض قلب شناخته شده پاك گردد و در مرحله بعد براى اين است كه انسان با تمام هويت و هستى‏اش در دريايى از نور كه همان تجلى صفات بر صفحه وجود است، غرق گشته و در تمام مراحل و ابعاد حيات جز خدا نبيند و غير خدا نگويد و جز كلام خدا نشنود.

ذكر براى اين است كه انسان به مسمّاى ذكر كه حضرت حق تعالى است متوجه شود و به حقيقت خويش را در محضر قدس او ببيند، تا اين كه جز عبادت و اطاعت و خدمت به خلق از او صادر نشود!!

سالك وقتى از ذكر زبان به ذكر قلب و از ذكر قلب به ذكر عمق هستى رسيد، شيرينى عجيبى از حقيقت ذكر خواهد چشيد و در اين مرحله است كه وجود ذاكر منبعى از شرف و خير گشته و اگر همه عالم از خدا برگردند، توجه او به حضرت حق بيش‏تر شده و اگر او را قطعه قطعه كنند تا لحظه‏اى غافل گردد، قطعه قطعه مى‏شود، ولى محال است لحظه‏اى غفلت به او دست دهد.

جامى در اين زمينه در توجه حضرت مولى الموحدين به هنگام نماز به حضرت‏ دوست چه نيكو سروده:

شير خدا شاه ولايت على‏

 

صيقلى شرك خفى و جلى‏

روز احد چون صف هيجا گرفت‏

 

تير مخالف به تنش جا گرفت‏

غنچه پيكان به گل او نهفت‏

 

صد گل راحت ز گل او شكفت‏

روى عبادت سوى محراب كرد

 

پشت به درد سر اصحاب كرد

خنجر الماس چو بفراختند

 

چاك بر آن چون گلش انداختند

غرقه به خون غنچه زنگارگون‏

 

آمد از آن گلبن احسان برون‏

گل گل خونش به مصلا چكيد

 

گفت چو فارغ زنماز آن بديد

اين همه گل چيست ته پاى من‏

 

ساخته گلزار مصلاى من‏

صورت حالش چو نمودند باز

 

گفت كه سوگند به داناى راز

كز الم تيغ ندارم خبر

 

گرچه زمن نيست خبردارتر

     

 

زشتى باور كردن سخن دروغگويان‏

زشتى باور كردن سخن دروغگويان‏

پليدى و قبح دروغ و افترا بر كسى پوشيده نيست، دروغ در حقيقت فريب دادن مردم و سخن گفتن به باطل است.

دروغ نشانه ضعف ايمان يا بيايمانى و زبونى و پستى و علامت نبود شخصيت و كرامت انسانى است.

قرآن مجيد به خاطر عظمت و شدت زشتى اين گناه آلودگان به آن را در دايره لعنت شدگان قرار داده است.

ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ:

پيامبر اسلام به مسيحيان نجران كه منكر نبوت حضرت بودن فرمود:

بيائيد يكديگر را نفرين كنيم، پس لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم، از آيه شريفه استفاده مى شود كه اهل دروغ مستحق لعنت خدا هستند.

درباره زشتى دروغ روايات فراوانى در كتاب‏هاى باارزش حديث آمده كه به بخشى از آن اشاره مى شود:

از رسول خدا روايت شده:

«كبرت خيانة ان تحدث اخاك حديثا هو لك مصدق وانت به كاذب:»

خيانت بزرگى است كه با برادر دينى ات سخن بگوئى سخنى كه مورد باور و تصديق او قرار بگيرد در حالى كه به او دروغ مى گوئى.

«من اعظم الخطايا اللسان الكذب:»

زبان بسيار دروغگو داشتن از بزرگ ترين گناهان است.

«اياكم والكذب فانه يهدى الى الفجور و هما فى النار:»

بر شماست كه از دروغ بپرهيزيد، زيرا دروغ شما را به كارهاى زشت مى كشاند و دروغ و كارهاى زشت سبب ورود به دوزخ است.

«اياكم والكذب فان الكذب لايصلح لابالجد ولابالهزل، ولايعدالرجل صبيه لايفى له وان الكذب يهدى الى الفجور وان الفجور يهدى الى النار وان الصدق يهدى البر وان البر يهدى الى الجنة:»

از دروغ بپرهيزيد، زيرا جدى و شوخى دروغ روانيست و انسان نبايد به كودك خود وعده دروغ بدهد، دروغ آدمى را به بدكارى و بدكارى به دوزخ مى كشاند، و راستى و صدق انسان را به نيكى و نيكى نيز به بهشت رهنمون مى گردد.

«عليكم بالصدق فانه باب من ابواب الجنة واياكم والكذب فانه باب من ابواب النار:»

راستى پيشه كنيد زيرا درستى درى از درهاى بهشت است، و از دروغ بپرهيزيد، زيرا دروغ درى از درهاى دوزخ است.

«ويلٌ للذى يحدث فيكذب فيضحك به القوم، ويل له ويل له:»

واى بر كسى كه سخن دروغ گويد تا مردم را بخنداند، واى بر او، واى بر او.

اميرالمؤمنين (ع) در رواياتى مى فرمايد:

«اذا كذب العبد كذبة تباعد الملك منه مسيرة ميل من نتن ما جاءبه:»

هنگامى كه انسان دروغى بگويد، فرشته الهى به اندازه يك ميل بخاطر بوى بدى كه به سبب دروغ توليد كرده از او دور مى شود.

«الكذب باب من ابواب النفاق:»

دروغ درى از درهاى دوروئى و نفاق است.

«الصدق امانة والكذب خيانة:»

راستى نشانه امانت، و دروغ علامت خيانت است.

«تحفظوا من الكذب فانه ادنى الاخلاق قدراً و هو نوع من الفحش و ضرب من الدناءة:»

خود را از دروغ حفظ كنيد زيرا پست ترين مورد اخلاقى، و نوعى از زشتى و بخشى از پستى است.

حضرت باقر (ع) فرمود:

«ان الله عزوجل جعل للشر اقفالًا وجعل مفاتيح تلك الاقفال الشراب والكذب اشر من الشراب:»

همانا خداى عزوجل براى شر قفل‏هائى قرار داده، و كليد اين قفل‏ها شراب مستكننده است و دروغ از شراب بدتر است.

با توجه به اين روايات بايد گفت سخن دروغگويان از هيچ نظر ارزش ندارد، و شناخت دروغگويان هم كار مشكلى نيست، و براين اساس باور كردن سخن دروغگويان و تصديق نمودن آنان، و زندگى را بر پايه دروغ ايشان جهت دادن كارى بسيار زشت و موجب افتادن انسان در خسارت، و درو شدنش از كرامت و هدايت است، با اين همه گروهى از يهود كه از سران خود شناخت داشتند، و عالمان خود را به مادى گرى و مايل به پركردن جيب و شكم خود مى ديدند، و اوصافى را كه با تكيه بر آيات تورات در پيامبر مشاهده مى كردند مورد انكار آنان ملاحظه مى كردند دروغ‏هاى آنان را تصديق نموده، و از ايمان به پيامبر امتناع كرده و انسانيت خود را زير پاى سران و عالمانشان قربانى مى كردند و ميكنند.

نظرات کاربران

علامه مجلسی 2

رسول جعفریان در در مطلب اخیر وبلاگ خود درباره انتشار گسترده سی دی «ظهور نزدیک است» نوشت:

امروز یازدهم فروردین ماه 1390 فرصتی دست داد تا سی دی «ظهور نزدیک است»‌ را ملاحظه کنم. از این بابت خشنود شدم که پس از چند سال که گهگاه این مطلب در گوشه و کنار گفته می شد، یکجا گردآوری شد و بانیان آن، بی پرده مطالب خویش را مطرح کردند.

در این باره برخی از مراجع تقلید موضع گرفتند و امیدوارم سایر مراجع و همچنین علمای بزرگوار که مسؤولیت بیان احکام دین و حفظ شریعت مبین اسلام و آیین تشیع را دارند، دیدگاه‌های خود را بیان کنند. مجلس نقدی هم در مدرسه فیضیه بوده که سی دی آن نیز انتشار یافته است.

به یاد آوردم که در متنی از آثار علامه محمد باقر مجلسی ـ که رضوان خداوند بر او باد ـ مطالبی در باره تطبیق برخی از روایات با دولت صفوی دیده بودم.

در جستجوی اولیه، به یاد مجموعه‌ای از رسائل ایشان افتادم که به سال 1368 در مشهد تحت عنوان «مجموعه رسائل اعتقادی» چاپ شده بود. یکی از آن رسائل، رساله اثبات رجعت یا ترجمه چهارده حدیث بود. نگاه کردم، اما ملاحظه کردم که در جایی از آن اشاره به این مطلب نشده است.

در این حال، نکته‌ ای که توجهم را جلب کرد این بود که در صفحات نخست در چندین مورد نقطه چین گذاشته شده بود. حدس زدم در این موارد، مطلب یا مطالبی بوده است که مصحّح یا ناشر مصلحت را در نقل آن ندیده‌اند.

به دنبال نسخه خطی این اثر که از قضا نسخه‌های آن هم فراوان است، گشتم و خوشبختانه آن را یافتم. حدسم درست بود. چند مطلب از متن چاپی به عمد حذف شده بود اما با گذاشتن نقطه چین، اشاره شده بود که اگر کسی آن مطالب را می‌ خواهد، باید به اصل نسخه مراجعه کند!

در اینجا بود که دریافتم علامه مجلسی دو حدیث نخست از آن چهارده حدیث را بر دولت صفوی منطبق کرده و به تطبیق برخی از مطالب موجود در این دو روایت با دولت صفوی، از جمله شاه اسماعیل و حتی قتل صفی میرزا به دست پدرش شاه عباس کرده است. تعبیری که در این روایت به عنوان نشانه بوده این که قوچ فرزند خود را خواهد کشت.

تصور کردم در این اوضاع و احوال که بحث ظهور با چنین صراحتی مطرح شده اس، بهتر است از باب عبرت، متن آنچه را که آن علامه بزرگوار قریب سیصد و اندی سال پیش در این باره آورده، عینا خدمت خوانندگان عزیز تقدیم کنم و قضاوت را به عهده خود عزیزان بگذارم.

اما بعد چنین گوید فقیر خاکسار محمد باقر بن محمد تقی ـ حشرهما الله مع الائمة الابرار ـ که چون بر کافّه ارباب فطنت و ذکا و عامّه اصحاب بصیرت و اعتلا ظاهر و هویداست که ادای شکر نعمت سلسله علیه صفیّه صفویه ـ انار الله برهانهم و شیّد الله ارکانهم ـ که اساطین دین مبین اجداد طاهرین ایشان ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ ببرکات تأییدات ایشان، استوار و قوانین شریعت منوّره و اقانین دوحه ملّت مطهّره نبوی ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به سعی جمیل ایشان مایه دار است، بر کافّه مؤمنان متحتّم و دعای خلود این دولت ابد پیوند بر عامّه فرقه ناجیه شیعیان لازم است.

و چون از پرتو این سلطنت روز افزون، این ذرّه بی‌مقدار توفیق یافت که اخبار حضرات ائمه اطهار ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ را در ضمن بیست و پنج مجلد از کتاب بحار الانوار جمع نمود، و عموم طلبه دینیه را از کتاب مزبور انتفاع عظیم حاصل گردید، در اثنای جمع احادیث، دو حدیث به نظر قاصر رسید که ائمه اهل بیت ـ علیهم السلام ـ به ظهور این دولت علیه خبر داده‌اند و به اتصال این سلطنت بهیّه به دولت قائم آل محمد ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ شیعیان را بشارت فرموده‌اند، به خاطر فاتر رسید که ترجمه این دو حدیث شریف را با دوازده حدیث دیگر که مشتمل بر احوال شریف حضرت خاتم اوصیاء و نقاوه ازکیا و شفیع روز جزا و مخزن اسرار سید انبیاء، یعنی صاحب الزمان و خلیفة الرحمان ـ علیه و علی آبائه الصلاة و السلام ـ بوده باشد، به موقف عرض نوّاب کامیاب فلک قباب خورشید حجاب، اعنی شهریار عادل کامل باذل گردون بارگاه ملایک سپاه گلدسته گلستان مصطفوی، نوباه بوستان مرتضوی، ثمره شجره نبوّت رسالت، غصن دوحه امامت و ولایت، خلاصه احفاد سیّد المرسلین و نقاوه اولاد ائمه طاهرین ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ باسط مهاد امن و امان، رافع لوای عدل و احسان، بانی مبانی مروت و انصاف، ماحی مراسم جور و اعتساف، قاسم ظهور قیاصره دوران، کاسر اعناق اکاسره زمان، سلطان سلطان نشان و خاقان گیتی ستان السلطان ابوالمظفر السلطان شاه سلیمان الصفوی الموسوی بهادرخان ـ خلد الله ملکه و اجری فی بحار الظفر االنصرة فلکه ـ برساند، و این چهارده درّ شاهوار که از دریای علوم اهل بیت رسالت ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ استخراج نموده‌ام، حمایل بر دوش شاهد دولت ابد توأمان گرداند.

امید که اطناب این سلطنت عظمی به اوتاد خیام سعادت فرجام خاتم اوصیاء پیوند یابد و صبح صادق این دولت کبری تا طلوع خورشید عالم افروز قائم آل محمد ـ علیه السلام ـ از آسیب ظلمت فتنه‌های زمانی تیرگی نیابد بمحمد و آله الطاهرین، من قال آمین، ابقی الله مهجته، فانّ هذا دعاء یشمل البشر.

حدیث اول: شیخ عالی مقدار محمد بن ابراهیم نعمانی که از اعاظم محدثین است در کتاب غیبت بسند معتبر از ابوخالد کابلی روایت کرده است که حضرت امام همام محمد بن علی باقر علوم الانبیاء و المرسلین ـ صلوات الله علیه ـ فرمودند: کأنّی بقوم قد خرجوا بالشرق یطلبون الحق، فلایعطونه، ثمّ یطلبون فلایعطونه، فاذا رأوا ذلک وضعوا سیوفهم علی عواتقهم، فیعطون ما سألوا فلایقبلونه، حتی قوموا و لایدفعونها الاّ الی صاحبکم قتلاهم شهداء.

یعنی: گویا می‌بینم گروهی را که از جانب مشرق ظاهر شوند و طلب دین حق از مردم کنند و مردم را به آن دعوت نمایند. پس از ایشان قبول نکنند. پس بار دیگر طلب نمایند و قبول نکنند. پس چون این آیه را بییند، شمشیرهای خود را بر دوشها گذارند و جهاد کنند. پس مردم بدین حق درآیند. پس ایشان به این راضی نشوند تا آن که بر ایشان پادشاه و والی شوند، و پادشاهی ایشان بماند و به کسی ندهند مگر به صاحب شما. یعنی حضرت صاحب الزمان ـ صلوات الله علیه ـ و هر که با ایشان کشته شود، در جنگ شهید شده است. او ثواب شهیدان را دارد.

مترجم گوید که بر صاحبان بصیرت ظاهر است که از جانب مشرق کسی که دین حق را طلب نمود و مردم را بدین حق دعوت کرد و پادشاهی یافت، به غیر سلسله علیّه صفویّه ـ خلّد الله ملکهم ـ نبود. و در این حیث شریف شیعیان خصوصا انصار واعوان این دولت توامان را بشارتهاست که بر عاقل پوشیده نیست.

حدیث دوم: باز شیخ نعمانی در کتاب مذکور بسند معتبر از حضرت امام بحق ناطق جعفر بن محمد الصادق روایت کرده است که آن حضرت فرمود که، روزی حضرت امیر المؤمنین و امام المتقین علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ خبر می دادند از وقایعی که بعد از آن حضرت به ظهور آید تا ظاهر شدن قائم آل محمد ـ علیه السلام ـ پس حضرت سید الشهداء حسین بن علی ـ علیه السلام ـ فرمودند که یا امیر المؤمنین! چه وقت حق سبحانه و تعالی زمین را از ظالمان پاک خواهد کرد؟‌حضرت امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ فرمود که خدای تعالی زمین را از لوث کافران پاک نخواهد کرد تا خون حرام بسیار به زمین ریخته شود. بعد از آن پادشاهان بنی امیه و بنی عباس را به تفصیل بیان فرمودند. در حدیث طولانی که راوی اختصار کرده است. پس فرمود که: «اذا قام القائم بخراسان و غلب علی ارض کوفان و الملتان و جاز جزیرة بنی کاوان، و اقام منّا قائم بجیلان و اجابته الآبر و الدیلم، و ظهرت لولدی رایات الترک متفرّقات فی الاقطار و الحرمات و کانوا بین هنات و هنات، اذا خربت البصره و قام امیر الامرة». فحکی علیه السلام حکایه طویلة ثم قال: اذا جهّزت الالوف و صفّت الصفوف و قتل الکبش الخروف، هناک یقوم الاخر و یثور الثائر و یهلک الکافر؛ ثم یقوم القائم المامول و الامام المجهول له الشرف و الفضل و هو من ولدک یا حسین، لا أین یظهر بین الرکنین فی ذرّ یسیر یظهر علی الثقلین و لایترک فی الارض الادنین؛ طوبی لمن أدرک زمانه و لحق أوانه و شهد أیامه، یعنی هرگاه، خروج کند پادشاهی از خراسان و غالب شود بر زمین کوفه و ملتان و بگذرد از جزیره بنی کاوان که در حوالی بصره است، و خروج کند از ما پادشاهی در گیلان و او را اجابت کنند و یاری نمایند اهل ابر ـ که در حوالی استراباد است ـ و دیلم ـ که قزوین و حوالی آن است ـ و ظاهر شود از برای فرزند من عَلَمای ترکان، و متفرق شوند اطراف عالم و در مکان های شریف و جنگها و فن‌های عظیم ایشان رو دهد، در وقتی که جنگ کننده در بصره و برخیزد پادشاه پادشاهان. ـ پس حکایت طولانی بیان فرمودند که راوی از میان انداخته است، پس فرمودند ـ : که آن گاه تهیه کرده شود چندین هزار لشکر برکشیده صفها، و بکشد قوچ فرزند خود را، در آن هنگام دیگری پادشاه شود، امامی که مردم قدرش را ندانند یا پی به مکانش نبرند. او راست شرف و فضیلت بر عالمیان و او از فرزندان تست ای حسین. وصف آن نمی‌توان کرد. مثل او کجا بهم می رسد؟ ظاهر شود در میان دو رکن کعبه معظمه با جماعتی اندک، و بر جن و انس غالب گردد و مردم دون، یعنی کافران و ظالمان را از زمین براندازد. خوشا حال کسی که زمان او را دریابد و به روزگار دولت او برسد و در خدمتش حاضر گردد.

مترجم گوید که: ظاهر است که خروج کننده خراسان اشاره است به امرای ترکان مثل چنگیزخان و هلاکوخان، و خروج کننده در گیلان اشاره است به شاه دین پناه رضوان مکان شاه اسماعیل ـ حشره الله مع الائمه الطاهرین ـ لهذا حضرت فرمود که از ماست و او را فرزند یاد کرد.

و از میان خسروان روزگار به این نسب عالی مقدار همین سلسله علیّه ممتاز و سرافرازند و پادشاه پادشاهان با مراد همان خسرو خلد آشیان است با دیگری از سلاطین عظام و اولاد کرام او. و چون راوی بسیاری از حدیث را انداخته، به خصوص حکم نمی‌توان کرد.

و کشتن قوچ فرزند خود را به گمان این حقیر اشاره است به شهادت شاهزاده عالی تبار صفی میرزا ـ نور الله مضجعه ـ و پادشاه دیگر که طلب خون نماید اشاره است به سلطنت سلطان علیین آشیان شاه صفی ـ افاض الله علیه.

و چون حدیث را اختصار کرده‌اند بعضی از وقایع افتاده است، اما بشارت به تعجیل ظهور حضرت صاحب الزمان ـ علیه الصلاة‌ و السلام ـ و اتصال این دولت دین پرور به دولت حق امام البشر از آخر حدیث ظاهر است.

(منبع: رساله اثبات رجعت یا ترجمه چهارده حدیث) (و نیز بحار: 52 / 243 که اشارت کوتاهی به حدیث اول و تطبیق آن بر صفویه دارند با این عبارت: لا یبعد أن یکون إشارة إلى الدولة الصفویة شیدها الله تعالى و وصلها بدولة القائم‏

محمد باقر مجلسی

«مروری بر زندگی سیاسی علامه محمد باقر مجلسی »

اشاره

علامه محمد باقر مجلسی «1110 - 1037 ه ق » از عالمان بزرگ و مشهور عصر صفوی است . وی با تلاشهای علمی و عملی خود سهم فراوانی در ترویج مذهب تشیع در ایران داشته است . تالیف گران سنگ او، «بحارالانوار» به عنوان دایرة المعارف شیعه شناخته شده است . او از نظر مسلک علمی، اخباری معتدل است . دیدگاه های فقهی، کلامی، علمی ونیز عملکرد سیاسی وی از دیرباز مورد نقد وبررسی دانشمندان و محققان بوده است .

با وجود این، نوشته های فراوانی درباره زندگی، آثار و دیدگاه های علمی این اندیشمند به چاپ رسیده، لیکن تا کنون پژوهشی مستقل و جامع که پاسخ گوی برخی از شبهات مطرح شده از سوی مستشرقان و نویسندگان معاصر مسلمان درباره آرا و عمل سیاسی او باشد، انجام نشده است . نوشتار حاضر، تلاشی است در معرفی دیدگاه های سیاسی این محدث بزرگ شیعی در خصوص مهم ترین مساله دوران وی; یعنی «تعامل و همکاری با حاکم جائر» .

هدف این نوشتار روشن ساختن آن بخش از اندیشه های سیاسی علامه مجلسی است که در تحلیل رفتار سیاسی او، به عمد یا خطا مورد غفلت و بی توجهی قرار گرفته و با بزرگنمایی بخشهایی از زندگی سیاسی اش مورد داوری ناعادلانه و ناجوانمردانه واقع شده است . بدین ترتیب، شخصیتی که بیشترین سهم را در ترویج مذهب و معارف شیعه در بین مردم این سرزمین داشته است، ناخواسته مورد بی مهری قرار می گیرد . دفاع از حریم فقه، فقاهت و عالمان دینی و زدودن پاره ای از ابهامات از مطرح بر چهره سیاسی این شخصیت مهم تاریخ تشیع، ضرورت این بحث را ایجاب می کند . مطالب ارائه شده در این گفتار مستند به منابع اولیه و آثار علامه مجلسی و نیز اظهار نظرهای مستشرقان و نویسندگان معاصر مسلمان درباره شخصیت وی است .

زندگی سیاسی علامه مجلسی در دو قسمت قابل ارائه است . قسمت اول، به فعالیتهای سیاسی وی اختصاص می یابد . قسمت دوم، به نقد عملکرد سیاسی ایشان و پاسخ آن اشاره می کند .

الف) فعالیتهای سیاسی

علامه مجلسی در مدت هفتاد و سه سال عمر خود با چهار تن از پادشاهان صفوی معاصر بود که به ترتیب عبارت اند از:

- شاه صفی; جانشین شاه عباس اول «1052 - 1038 ه ق » ;

- شاه عباس دوم «1077 - 1052 ه ق » ;

- شاه سلیمان صفوی «1106 - 1077 ه ق » ;

- شاه سلطان حسین صفوی; آخرین پادشاه سلسله صفوی «1135 - 1106 ه ق » .

مجلسی بعد از رحلت آقا حسین خوانساری (که منصب شیخ الاسلامی را در زمان شاه سلیمان صفوی به عهده داشت)، در سال «1098 ه ق » با پیشنهاد و در خواست شاه سلیمان از طرف وی به مقام شیخ الاسلامی دارالسلطنه اصفهان منصوب شد و تا پایان سلطنت وی در این مسند باقی ماند . بعد از مرگ شاه سلیمان در سال «1105 ه ق » و جلوس شاه سلطان حسین بر تخت سلطنت، علامه مجلسی مجددا از طرف شاه صفوی در منصب قبلی خود ابقا گردید وتا سال وفاتش «1110 ه ق » عهده دار این منصب بود .

بنابر این، علامه مجلسی به مدت هفت سال در دوران سلطنت شاه سلیمان و نیز پنج سال در سلطنت شاه سلطان حسین و در مجموع مدت دوازده سال شیخ الاسلام اصفهان بود . وی در این مدت به رسم معمول منصب امامت جمعه و قضاوت شهر اصفهان را نیز به عهده داشتند . بعد از محقق کرکی، ایشان از با نفوذترین علمای دوران صفوی بودند، به طوری که بعضی از مخالفان، او را مخترع مذهب شیعه ملقب ساختند (1) . علامه در مدت تصدی شان بر منصب شیخ الاسلامی فعالیتهای سیاسی مهمی را انجام دادند که به اجمال به چند مورد آن اشاره می شود .

1 - مرحوم مجلسی بعد از به دست گرفتن اجرای احکام شرع در دوران سلطنت شاه سلیمان نخستین کاری که انجام داد، شکستن بت کفار هند در شهر اصفهان بود . «روزی مسموع شیخ افتاد که جماعتی از کفار هند پنهانی بتی را که در شهر اصفهان بوده، می پرستیدند . پس حکم شرعی به شکستن آن بت صادر کرد و سعی و تلاش کفار مؤثر نیفتاد و هر چه مال و منال و هدایا تقدیم همایونی نمودند که بلکه آن داهیه را از سر معبود خودشان دفع کرده باشند، سودی نبخشید و بر حسب حکم نافذ آن عالم ربانی، بت را شکستند . (2) »

اهمیت این کار مرحوم مجلسی در آن بود که وجود بت در پایتخت کشور مدعی شعار توحید، نفی شرک و بت پرستی، مایه ننگ آن محسوب می شد . این اقدام وی در زمان خود و بعد از وی مورد تحسین و ستایش عالمان دینی قرار گرفت . به گفته ملک الشعرا «این عمل در ترویج شیخ، فایدتی بزرگ حاصل نمود (3)

2 - مورخان نوشته اند: در مراسم تاج گذاری شاه سلطان حسین صفوی شاه اجازه نداد «کسی از صوفیان به رسم معمول شمشیر را زیب پیکر وی سازد، و در عوض انجام آن را از شیخ الاسلام خواست . (4) » علامه مجلسی با دست خود شمشیر سلطنت را به کمر شاه بست و خطبه مراسم تاج گذاری را نیز انشا نمود . شاه صفوی در مقام سپاس از این اقدام علامه اظهار داشت: در عوض این خدمت چه خواسته ای دارند تا آنهارا برآورده سازد . علامه مجلسی سه خواسته را عنوان کرد: نخست، منع شراب; دوم، منع جنگ طایفه ها و سوم، منع دستجات کبوتربازی . شاه خواسته های ایشان را پذیرفت و بی درنگ فرمان لازم را صادر کرد . (5)

در مورد خواسته دوم و سوم، باید اوضاع اجتماعی آن روز اصفهان و دیگر شهرهای ایران ملاحظه شود; چراکه در آن عهد اشخاصی در پی ارتکاب این اعمال موجب اذیت و آزار شهروندان می گشتند . جنگ طایفه ها هم که بنیان گذار آن شاه عباس اول بود، پیامدهای ناگواری از قبیل کشته و زخمی شدن عده ای بی گناه را به دنبال می داشت، این دو مساله از مسائل و مشکلات اجتماعی آن دوران محسوب می شد، به گونه ای که رفع این منکرات جز با فرمانهای حکومتی امکان پذیر نبود .

درخواست نخست، بسیار مورد توجه و دارای اهمیت بود . به نظر می رسد علامه مجلسی با تیزبینی و آینده نگری که داشت، متوجه انحطاط دولت مقتدر صفویه در آینده نه چندان دور شده بود; زیرا به گمان قوی، او از شراب خواری شاه سلیمان و درباریان فاسد، آگاه بود . به گفته شاردن «نمی توان باور کرد که تاب و تحمل این پادشاه در نوشیدن مشروب تا چه اندازه است ... شاه تقریبا همیشه مست است ... حتی این پادشاه، بزرگان و اشراف را نیز مجبور می کرد مشروب بخورند ... (6) » . تاریخ صفویه پر از گزارش هایی است که مورخان درباره میگساری پادشاهان آن داده اند . در میان پادشاهان صفویه، جز شاه طهماسب و احتمالا شاه اسماعیل اول و سلطان محمد خدابنده صفوی، بقیه سلاطین این سلسله به میگساری و عیاشی آلوده بودند . اعتیاد به شراب در مورد جانشینان شاه عباس اول; یعنی شاه صفی، شاه عباس دوم، شاه سلیمان و شاه سلطان حسین از حد گذشته بود .

با توجه به حاکمیت چنین شرایط نامناسب اخلاقی بر دربار صفوی و نیز جامعه آن روز می توان گفت: علامه مجلسی از ابتدای تصدی منصب شیخ الاسلامی در پی فرصتی می گشت تا فرمان منع شراب را از شاه صفوی بگیرد، به گونه ای که خود شاه و درباریان را نیز فرا گیرد .

با وجود احتمال آلوده شدن شاه جدید به باده نوشی و لزوم پیش گیری از آن، اظهار چنین خواسته ای به منظور اجرای یکی از احکام الهی، ضروری می نمود . بنابراین، آنچه وظیفه دینی و مسؤولیت سیاسی وی اقتضا می کرد، انجام داد .

البته بنا به گزارشهای تاریخی، اقدامات علامه مجلسی در جلوگیری از آلوده شدن شاه صفوی به باده نوشی، با توطئه مریم بیگم - عمه پدر شاه - باشکست مواجه شد و شاه سلطان حسین نیز مانند اعقاب و پدران خود به شراب ممنوع آلوده گشت . به گفته مورخان «از آن به بعد سخت پای بند شراب شد، به طوری که ندرتا هوشیار دیده می شد و طبعا دیگر قادر به تمشیت امور دولتی نبود . (7) »

نتیجه نادیده گرفتن این حکم شریعت، آن بود که شاه سلطان حسین بر اثر افراط در باده نوشی و عیاشی چنان سست عنصر و بی اراده گشت که در حمله افغان با دست خود تاج و تخت سلطنت را به محمود افغان تسلیم کرد .

- از دیگر اقدامات سیاسی علامه مجلسی تالیف رساله مستقل ساده و روان فارسی به نام «آداب سلوک حاکم با رعیت » را می توان ذکر کرد . این رساله ترجمه عهدنامه مالک اشتر به ضمیمه سه حدیث دیگر است . از آنجا که مسلک علمی علامه مجلسی مسلک اخباری بوده، قهرا تالیف سیاست نامه را نیز با همان روش نگاشت . به نظر می رسد علامه مجلسی با مشاهده فساد دولت مردان صفوی و گرایش آنها به عیاشی، تجمل گرایی، اسراف و تبذیر، راحت طلب، ظلم و ستم نسبت به مردم و غفلت آنان از امور کشورداری ، در صدد نگارش این رساله برآمد و هدف از تالیف آن را «تنبیه ارباب غفلت و اصلاح اصحاب دولت (8) » بیان کرد . تاریخ تحریر این رساله که با عنوان «کیفیت سلوک ولات عدل با کافه عباد» نیز نام گذاری شد . بنابر قولی به سال «1103 ه ق » در زمان سلطنت شاه سلیمان صفوی ذکر شده است . (9)

- نکته قابل تامل در رفتار و عملکرد سیاسی علامه مجلسی، اظهار نظرهای او درباره شاهان صفوی و به بیان دیگر، مدح و ثناهای او در حق سلاطین صفویه است . این سخنان در دیباچه برخی از کتابها و رساله های وی آمده است، هر چند که در متن آثار ایشان به ندرت از شاهان صفوی سخن به میان آمده است . او در دیباچه تالیفاتی که در زمان شاه سلیمان، شاه سلطان حسین صفوی و مدت تصدی شیخ الاسلامی خود نگاشته، این دو پادشاه را ستوده است . بنابراین، لازم می نماید به اجمال به مواردی از این سخنان در آثار مجلسی اشاره شود:

- مقدمه کتاب حیات القلوب ج 1: علامه مجلسی این کتاب را در زمان شاه سلیمان صفوی تالیف نمود . در مقدمه آن به رسم معمول از وی تعریف و تمجید به عمل آورده و با اوصاف اغراق آمیز او را ستوده است . قسمتی از متن این نثر تکلف آور چنین است:

«و چون موضوع این کتاب مستطاب، بیان فضایل و کمالات و مناقب و معجز است و تواریخ اجداد گرام و آباء فخام عالی نسبی است که چراغ دودمان عزتش از قندیل انوار «مثل نوره کمشکوة فیها مصباح » افروخته ... ; اعنی شاه آگاه، والا جاه سپهر بارگاه انجم سپاه، سلیمانشان، دارا دربان، رعیت پرور و عدالت گستر، نهال رعنای بوستان صفوت و خلافت، سرو زیبای چمن ابهت و جلالت و جهان بخش، دریانوال، سایه رافت حضرت پروردگار ذوالجلال ... السلطان سلیمان - مدالله اطناب دولته الی ظهور صاحب الزمان و جعله من انصاره و اعوانه - علیه و آله و علی آبائه صلوات الرحمن - لهذا دیباجه آن را به نام نامی . و القاب گرامی آن اعلی حضرت مزین و موشح گردانید ... . (10) » .

- مقدمه کتاب حق الیقین (آخرین تصنیف علامه مجلسی): علامه مجلسی در مقدمه این کتاب بعد از ذکر علت تالیف آن، شاه سلطان حسین صفوی را چنین توصیف کرده است:

«... اعلی حضرت، شاهنشاه، ملایک سپاه، ظل الله، سید و سرور سلاطین جهان، باسط مهاد امن و امان، مظهر الطاف ربانی، مهبط فیوضات سبحانی ... چراغ دودمان مصطفوی، و نونهال گلستان مرتضوی، انجمن افروز عدل و داد، و شعله جان سوز نهال جور و بیداد، ممهد قواعد عدل و تسکین، مشید بنای والای شرع مبین، ... مصدوقه السلطان العادل، ظل الله ... مسمی بثالث اجداده الاکرمین الشاه سلطان حسین ... مد الله ظلال جلاله علی رؤوس العالمین و شیخ المؤمنین ببقائه الی ظهور دولة خاتم الوصیین - صلوات الله علیه و آله و علی آبائه الطاهرین - » (11)

- خطبه جلوس شاه سلطان حسین بر تخت سلطنت: مؤلف کتاب «دستور شهریاران » که به گزارش وقایع و حوادث تاریخی سلطنت شاه سلطان حسین بین سالهای «1105 - 1110 ه ق » پرداخته، ضمن گزارش مفصلی از نحوه تاج گذاری شاه سلطان حسین، خطبه ای که به دستور شاه صفوی، توسط علامه مجلسی تهیه شده بود و در مراسم جلوس شاه صفوی بر تخت سلطنت خوانده شد، در این اثرش آورده است . (12)

آنچه در این خطبه جالب توجه و مهم است آغاز خطبه است که با آیاتی از قرآن کریم شروع می شود . مضامین آیات، حاکی از قدرت، عزت و قهر و غلبه خداوند، نشان دادن ضعف پادشاهان، مملوکیت ملوک، مقهوریت ارباب قدرت، تواضع جبابره در مقابل عظمت الهی و خضوع و ذلت سلاطین در برابر خداوند است . عبارت دل نشین این محدث بزرگ شیعه در تحقیر ملوک ظاهری و سلطنت صوری پادشاهان چنین است:

«تبارک الذی بیده الملک، و هو علی کل شی قدیر، نحمدک اللهم، مالک الملک، تؤتی الملک ممن تشاء، و تعز من تشاء، و تنزع الملک من تشاء، و تذل من تشاء، بیدک الخیر، انک علی کل شی ء قدیر، لک الغظمة و القدرة و البهاء، و الرفعة و العزة و البقاء، و بیدک ملکوت الارض و السماء و انت العلیم الخبیر، و انت ملک الملوک، و رب الارباب، و قاهر من فی الارض و السموات، و الیک المسیر، ملکت الملوک بقدرتک، و قهرت الارباب بعزتک، و تواضعت الجبابرة لهیبتک، و خضعت الرقاب لعظمتک، فکلهم بعزک یعتزون، و من خشیتک مشفقون، وضعت منبر المذلة عن اعناق الملوک، فهم من سطواتک خائفون، فلک الملک و لک الحمد، و الیک یرجعون .» (13)

وی پس از سلام و درود بر پیامبر (ص) و ائمه معصومین (ع) به اجمال از خلقت انسان، تکریم، فضیلت و برتری او بر سایر مخلوقات و مقام خلیفة اللهی او یاد کرده، سپس با اشاره به هدایت انسان توسط انبیاو اوصیای الهی و تدبیر امور دینی و دنیوی بشر درسراسر گیتی از سوی پیامبران و امامان، می گوید:

«بعد از رحلت پیامبر (ص) و ائمه (ع) و غیبت آخرت وصی او در پس پرده غیبت، خداوند کلید فرمان روایی و کشورگشایی را به دست سلاطین عدالت شعار سپرده است .» (14)

مجلسی در این خطبه بعد از ذکر حدیث «اذا اراد الله برعیة خیرا، جعل لها سلطانا رحیما» در وصف و مدح سلاطین صفویه می نویسد:

«... و مصداق این مقال و مصدق این حال، احوال خیرمآل قاطنان ایران جنت نشان است که کافه اهل این دیار هدایت آثار، سالهاست که در ظل ظلیل رافت و عدالت و حصن حصین شوکت و جلالت سلاطین معدلت آیین دولت صفویه، انار الله برهانهم و شید الله ارکانهم، بر فراغ بال و رفاه حال، در مهد سلامت و مهاد استراحت آرمیده اند .»

علامه در ادامه این گفتار وظیفه شرعی شیعیان و عموم مردم ایران زمین را، قدرشناسی و سپاس از سلاطین این سلسله بیان کرده و می نویسد:

«پس به فحوای «اشکرکم لله اشکرکم للناس » بر ذمت همت کافه شیعیان و عامه مؤمنان که ضمیر حقایق تصویر ایشان به نور ایمان منور گردیده ، شکر نعمت هر یک از افراد انجاد این سلسله علیه که شموس فلک و جلالت و اقمار بروج هدایت و ولایت اند، متحتم و لازم است .» (15)

ایشان در ادامه گفتار خود، ضمن اشاره به سلطنت نوپای شاه سلطان حسین و تعریف و تمجید از او، این تبدیل و تغییر سلطنت را از نگاه قضا و خواست الهی نگریسته و در وصف شاه جوان صفوی چنین می نگارد:

«اعلی حضرت، فلک رفعت ... قهرمان عادل کشورستان ... مطرز شعار شرع سید المرسلین، مشید بنیان دین مبین، حامی ثغور اهل ایمان، ماحی آثار بغی و طغیان، کاسر اوثان و اصنام، مروج دین سیدالانام ... اعدل سلاطین زمان ... کافل مصالح الملک و الملة بالعدل و الاحسان، مظهر آثار رحمت الله، الملک المنان، السلطان ... حسین خان - مدالله ظلال جلاله علی مفارق العالمین و شید اساس دولته الی ظهور انوار خاتم الوصیین .» (16)

علامه مجلسی در قسمت پایانی خطبه، با سخنان مدح گونه و دعا و آرزوی استمرار سلطنت شاه صفوی، او را به اعتلای دین مبین توصیه می کند و اظهار می دارد:

«... رایت شرع متین و علم دین مبین حضرت سیدالمرسلین و ائمه طاهرین - صلوات الله علیهم اجمعین - به حسن نیت و صفای طویت آن اعلی حضرت، از بسیط زمینی به سوی آسمان رفعت و تمکین مرتفع و متعالی بوده باشد .» (17)

سخنان علامه مجلسی درباره شاهان صفوی منحصر به موارد سه گانه فوق نیست . مطالب ذکر شده نمونه ای از اظهارات ایشان درباره سلاطین و دولت صفویه است . نظر به اینکه محتوای سایر بیانات ایشان با آنچه در اینجا ذکر شد، چندان تفاوتی ندارد، لذا از نقل آنهاخودداری نموده، به فهرست این مطالب در پاورقی اشاره می کنیم . (18)

ب) نقد عملکرد سیاسی علامه مجلسی

انتقادهایی که به علامه مجلسی شده است، از دو جنبه علمی و عملی می باشد . از لحاظ علمی و معرفتی، به دیدگاه های او در زمینه تصوف، فلسفه، مسلک اخباری گری و نقل اخبار صحیح و سقیم انتقاد شده است . از لحاظ عملکرد نیز واکنش های وی در قبال فرقه های صوفیه، فلاسفه، اهل سنت ، اقلیت های مذهبی «اهل کتاب » تعصب شدید او نسبت به تشیع اثنی عشری و مخافت با مذهب تسنن انتقادهایی را در پی داشته است . از لحاظ سیاسی، به عملکرد سیاسی وی در چند مورد خاص نقد و ایراد وارد شده است . از آن جا که در نوشتار حاضر نمی توان همه موارد یاد شده را بررسی کرده اذا تنها به نقد وبررسی چند موردخاص سیاسی (که ضرورت جامعه ما هم است) بسنده می کنیم:

1 - همکاری علامه مجلسی با حکومت صفوی

از انتقادهایی که به عملکرد سیاسی علامه مجلسی شده است، حضور ایشان در دستگاه حکومت صفوی و همکاری او با سلاطین معاصرش است; به عبارت صریح تر اتهام «عالم درباری » به ایشان نسبت داده شده است پیش از پرداختن به تحقیق در این موضوع، توجه به نکته ای لازم است و آن اینکه فقهای شیعه تا پیش از انقلاب اسلامی در برابر یک واقعیت تلخ سیاسی اجتماعی قرار داشته اند و آن محرومیت امامان شیعه نایبان آنها از خلافت و حکومت و گرفتاری مسلمانان حکومت های جور بوده است . بنابراین، پرسش این است که با وجود استیلای حکام جور بر سرنوشت و زندگی مسلمانان، بهترین انتخاب و گزینهای که در برابر عالمان دینی قرار داشته، کدام است؟

آیا آنها می بایست با نگاه کلامی، فقهی و آرمانی با این حکومت ها برخورد می کرده؟ آیامبارزه منفی و انزوا طلبی و فاصله گرفتن از پادشاهان جایر می توانسته اند مشکلات جامعه اسلامی را حل کنند ؟ آیا بامبارزه و جهاد می توانسته اند حکومت مشروع و آرمانی خود را مستقر سازند؟ و یا آیا بهترین راه حل متصور در آن شرایط، تن دادن به همکاری با خلفا و سلاطین جور به منظور حفظ و بقای دین و اصلاح وضع موجود بوده است؟

حقیقت این است که فقهای شیعه با تمسک به سیره ائمه (ع) در همکاری با خلفای جور و نیز با دید واقع گرایانه نسبت به مسائل و مشکلات سیاسی جهان اسلام و حکومت سلاطین و پادشاهان جور در صدد اصلاح وضع موجود می آمدند; به این صورت که از راه معاشرت و هماهنگی با آنان و بهره گیری از قدرت ظاهری آنها، در هدایت، اصلاح و ارشاد جامعه، به خصوص تقویت دین، ترویج مذهب تشیع و تحقق نسبی عدالت اجتماعی می کوشیدند . بنابراین عالمان دینی با اتخاذ این دوش تا حدودی به اهداف مذکور دست می یافتند و این امری است که در طول تاریخ اسلام از دوران امام علی (ع) مرسوم و معمول بوده است . در این زمینه می توان به نمونه های چندی از حضور امامان معصوم (ع) و عالمان شیعی در دربار خلفا و سلاطین جور اشاره کرد:

همکاری حضرت علی (ع) با دستگاه خلافت خلفای سه گانه، پذیرش منصب ولایت اهواز در دوران حکومت منصور دوانیقی توسط یکی از اصحاب امام صادق (ع) به نام عبدالله نجاشی، پذیرش منصب وزارت در زمان خلافت هارون الرشید از سوی علی بن یقطین به توصیه امام موسی کاظم (ع)، قبول ولایت عهدی مامون عباسی از سوی امام رضا (ع)، وزارت خواجه نصیرالدین طوسی در دستگاه سلطنتی هلاکو خان مغول، رابطه علامه حلی با الجایتو سلطان مغول و در نهایت حضور و مشارکت سیاسی عالمان مشهور شیعه در حکومت صفوی، مانند محقق کرکی، شیخ بهایی، محمد تقی مجلسی، محمد باقر سبزواری آقا حسین سبزواری، و علامه مجلسی و قبول مناصب و مشاغل سیاسی مذهبی توسط آنها .

همه این موارد گویای این حقیقت است که همکاری عالمان شیعی با حکام مسلمان شیعی و سنی به منظور ترویج دین و تقویت مبانی مذهب جعفری، امری جائز و گاه واجب بوده است . از این رو، اگر کسی به یکی از علمای بزرگ که مورد احترام دانشمندان دینی هستند، خرده بگیرد باید نسبت به عملکرد همه آنها پاسخ گو باشد; زیرا انتقاد از برخی از آنها در عمل مشترک دور از انصاف است . (19)

اینک با استناد به نظرات فقهی علامه مجلسی در مساله «جواز معاشرت ظالمان » مساله مزبور را مطالعه و بررسی می کنیم:

علامه مجلسی، مانند سایر فقهای شیعه به حرمت اعانت و همکاری با ظالم حکم کرده و عداوت و دشمنی با فساق را واجب دانسته است . به همین خاطر، دوری جستن از آنها را از «مراتب » نهی از منکر دانسته است . (20) با وجود این فتوا، همکاری ایشان باسلاطین معاصر خود را به یکی از دو طریق زیر می توان توجیه نمود:

نخست اینکه بگوییم: در نظر علامه مجلسی، سلاطین صفویه، سلاطین عادل محسوب می شدند، هر چند که عده ای آنان راعادل ندانند . طبق این نظریه هماهنگی و همکاری ایشان با سلاطین مزبور مجاز بوده و بر اساس اصول و قواعد فقهی (که همکاری با سلطان عادل را جایز شمارد)، صورت گرفته است . این نظریه را از دو راه می توان اثبات کرد:

راه نخست عبارت از ظهور کلمات و سخنان ایشان در مدح شاهان صفوی است که وی در مقدمه برخی از کتاب ها و رساله های خود پارشاهان این سلسله را به صورت مکرر با عنوان «سلطان عادل » توصیف کرده است .

این دلیل به خاطر توجیه پذیری آن چندان قابل اعتماد نیست، زیرا تنها راه اثبات جواز همکاری وی با حاکمان صفوی منحصر به این دلیل (احتمال) نیست، بلکه دلایل (احتمالات) دیگری هم در توجیه مدح سلاطین صفوی و همکاری مجلسی با آنان وجود دارد که با نظریه های فقهی ایشان بیشتر هم خوانی دارد .

دلیل دیگر مبتنی بر نگرش برخی از نویسندگان است که در تاویل و توجیه همکاری فقهای این دوره با شاهان صفوی ارائه کرده اند . ایشان مشروعیت «شرعی و فقهی » سلطنت حاکمان صفوی را ناشی از تنفیذ ولایت و حکومت شاهان صفوی از سوی فقها می دانند . اعطای این نیابت معمولا در مراسم تاج گذاری سلاطین این سلسله مرسوم بوده است . مؤلف «نجوم السماء» در این زمینه می نویسد:

«در طریقه حقه امامیه این است که صاحب ملک، امام زمان رامی دانند و کسی را نمی رسد که در ملک امام بی اذن یا اذن نایب او دخل و تصرف نماید . پس، در این وقت که امام زمان; یعنی حضرت قائم آل محمد - صلوات الله علیه و علیهم - غایب است، مجتهد جامع الشرایط عادل هر که باشد، نایب آن حضرت است تا در میان مسلمین حافظ حدود الهی باشد; چون ملک داری وسپه آرایی از فضلا و مجتهدان این زمان صورت نمی گیرد، لذا هر پادشاهی را مجتهد معظم آن زمان نایب خود کرد; کمر او را بسته، تاج برسرش گذاشته، بر سریر سلطنت می نشانید و آن پادشاه خود را نایب او تصور می کرد، تا تصرف او در ملک و حکومتش بر خلق به نیابت نایب امام بوده، صورت شرعی داشته باشد . لهذا شاه سلیمان صفوی مغفور را، آقا حسین خوانساری مبرور به نیابت خود بر سریر سلطنت اجلاس فرمود ... و سلطان حسین صفوی را مولانا محمد باقر مجلسی (ره) و همچنین سلاطین سلف را مجتهد آن سلف .» (21)

البته این نظریه در مورد شاه طهماسب اول ممکن است مصداق پیدا کند; زیرا به نقل صاحب «روضات الجنات » ، این پادشاه از محقق کرکی درخواست نمود که حکومت و سلطنت را که از آن مجتهدان است، به نیابت از او و به عنوان عامل نایب امام زمان (عج) بر عهده داشته باشد . (22)

نکته قابل توجه در این خصوص این است که پاسخ محقق کرکی به این درخواست شاه طهماسب در کتابها و تاریخ این دوران نقل نشده است، چنان که، در کتاب «نجوم السماء» درباره سایر فقهای این دوره که با حاکمان صفوی همکاری داشته اند، از قبیل شیخ بهائی، محقق داماد، ملا محسن فیض کاشانی و محقق سبزواری نقل نشده است . به نظر می رسد نقل بالا استنباط شخصی مؤلف از کیفیت مراسم تاج گذاری پادشاهان صفوی بوده است; چون در چنین مراسمی، معمولا علمای بزرگ نیز حضور می یافتند . بنابراین، دلیل دوم نیز قابل اعتماد نیست; چه اینکه حضور عالمان دینی در چنین مراسمی محمل های دیگری از قبیل تقیه، مصلحت و ضرورت نیز می تواند داشته باشد .

راه دوم در تبیین هماهنگی و همکاری علامه مجلسی با شاهان صفوی می توان از عناوین و جهات سه گانه ای که ایشان در تالیفاتش در بحث معاشرت با ظالمان تصریح کرده است، یاری جست . این جهات سه گانه عبارت اند از: تقیه، مصلحت عباد و اقامه امر به معروف و نهی از منکر (هدایت و ارشاد سلاطین) . این عناوین در طول تاریخ سیاسی اسلام مبنای مشروعیت و جواز همکاری فقهای شیعه با سلاطین جور بوده است .

بنابراین، احتمال اینکه موضع و عملکرد علامه مجلسی در قبال شاهان صفوی بر اساس عوامل یاد شده باشد، منطبق با مبانی کلامی و نظرات فقهی ایشان است . از این رو، به نظر می آید با وجود احکام ثانوی در فقه امامیه در خصوص تجویز و تصحیح همکاری با حاکم جائر، نیازی به توجیه سابق نباشد . در اینجا برای مستند ساختن راه حل دوم، آشنایی به آرای سیاسی علامه مجلسی در مورد همکاری با حکم جائر ضروری است . برای دست یابی به این هدف، سخنان ایشان در کتاب «عین الحیات » را نقل می کنیم:

ایشان در این کتاب فصلی را به بحث از «احوال سلاطین عدل و جور، کیفیت معاشرت با سلاطین، حقوق پادشاهان و مفاسد قرب به پادشاهان » اختصاص داده است . ایشان در آغاز هر بحث، اجمالی از نظر خود را که همان مفاد روایات است بازگو کرده، سپس احادیث مربوط به هر عنوان را نقل نموده است .

علامه مجلسی درباره علل و اسباب جواز و حتی وجوب همکاری و تعامل با حکام می نویسد:

«بدان که گاه هست که معاشرت با ایشان (حکام و امرا) و تردد به خانه های ایشان واجب می شود به سببی چند:

اول: تقیه; پس اگر کسی از ندیدن ایشان خوف ضرر نفس یا مال یا عرض داشته باشد، برای دفع آن ضرر، دیدن ایشان لازم است و حضرات ائمه معصومین - صلوات الله علیهم - به خانه خلفای بنی عباسی - علیهم اللعنه - و منسوبان ایشان به تقیه تردد می نموده اند و ملایمت و مدارا با ایشان می فرموده اند .

دوم: آنکه به قصد این رود که دفع ضرری از مظلومی بکند یا نفعی به مؤمنی برساند و به این سبب نیز گاهی واجب و لازم می شود . .. ، بلکه اگر کسی قادر بر رفع ظلمی از مؤمنی باشد و رعایت عزت و اعتبار خود بکند و متوجه آن نشود، شریک آن ظلم خواهد بود و معاقب خواهد گردید و حق تعالی او را ذلیل خواهد کرد ... .

سوم: آنکه به قصد هدایت ایشان اگر قابل هدایت باشند، به نزد ایشان برود که شاید یکی از ایشان را هدایت نماید یا عبرت از احوال ایشان بگیرد . چنان چه به سند معتبر از حضرت امام صادق (ع)، منقول است که حضرت لقمان به خانه قضات و پادشاهان و امرا و سلاطین می رفتند و ایشان را موعظه می کردند و بر ایشان ترحم می کردند، به سبب بلایی که ایشان به آن مبتلا گردیده اند ... .» (23)

بنابراین، علامه مجلسی در این باره به ذکر سه مورد بسنده می کند و در پایان، از تبعیت و پیروی هواهای نفسانی در توجیه تقرب به پادشاهان هشدار می دهد و می نویسد:

«ای عزیز! بدان که وجوهی که مذکور شد با وجوه دیگر که ذکرش موجب طول کلام است گاه باشد که غرض واقعی آدمی است . اکثر اوقات، نفس، غرض های فاسد و خیالات باطل خود را از محبت جاه و عزت و اعتبار مال و منصب را، به این صورتهادر نظر آدمی در می آورد، و آدمی را فریب می دهد و گمان می کند که از برای خدا است، اما چون بشکافد معلومش می شود که غرضش محض دنیا بوده است . و در این قسم امور، هواهای نفسانی با اغراض صحیحه انسانی بسیار مشتبه می شود . پس فریب نفس و شیطان را نباید خورد و خود را در معرض چنین مهالک به در نباید آورد . «هدانا الله و جمیع المؤمنین الی مسالک الیقین .» (24)

و اما تطبیق جهات سه گانه یاد شده بر موضع و عملکرد سیاسی این محدث عالی قدر به قرار زیر است:

- تقیه

احتمال اینکه همکاری مجلسی با شاهان صفوی بر اساس تقیه بوده، بعید به نظر می رسد; زیرا مشروعیت عمل به تقیه در موردی است که شخص، مورد تهدید جانی، عرضی و یا مالی از سوی پادشاه ظالم واقع شود و حال آنکه از سوی حاکمان وقت، ضرر و یا خطری متوجه ایشان نشده بود، چنان که در پذیرش منصب شیخ الاسلامی از سوی شاهان صفوی مورد تهدید و ارعاب قرار نگرفته بود . بنابراین، ایشان می توانست از قبول این منصب و همکاری با سلاطین وقت خودداری کند .

- مصلحت عباد

مصلحت دفع ضرر از مؤمن و یا جلب نفع برای مؤمن قطعا در مورد ایشان صدق می کند; زیرا به شهادت تاریخ، ایشان علاوه بر اینکه در عصر خود مرجع دینی شیعیان جهان بود، به خاطر جایگاه مهم سیاسی - اجتماعی اش ملجا و پناه گاه مسلمانان، ستم دیدگان و پاسخ گوی تظلمات مردم در دستگاه سلطنت نیز بود .

اقامه امر به معروف و نهی از منکر

با توجه به تاثیر و نفوذ بسیار زیاد علامه مجلسی در شاه صفوی، مسلما نصیحت های او در محدود ساختن آنها سلاطین از بیداد گری و ظلم به شهروندان ایرانی مؤثر بوده است . از سوی دیگر، گرایش شاهان صفوی به مسائل دینی، امر به معروف و نهی از منکر، ترویج مذهب و فرهنگ شیعه ونیز بزرگ داشت عالمان دین، متاثر از رهنمودها و حضور مقتدر این محدث بزرگ در دستگاه دولت صفوی بوده است .

در مورد فعالیت های سیاسی علامه مجلسی، چنان که در بخش نخست تحقیق ذکر شده است، به چند نمونه می توان اشاره کرد: شکستن بت هندوها در اصفهان در عهد شاه سلیمان، ملزم ساختن شاه سلطان حسین صفوی به صدور فرمان منع فروش شراب، توقف جنگ طایفه ها و نیز صدور فرمان های امر به معروف و نهی از منکر در سراسر ایران توسط آخرین پادشاه صفوی .

در هر صورت برای تبیین و مشروعیت همکاری علامه مجلسی با سلاطین صفوی تحقیق یک عنوان از عناوین مذکور، خصوصا عامل آخری کافی است . نتیجه اینکه، حضور مجلسی در دستگاه سیاسی وقت براساس تکلیف و وظیفه شرعی و انسانی او بوده و به هیچ وجه، عنوان اعانت ظالم بر رفتار او صدق نمی کند . بااین وصف، انتقاد برخی از نویسندگان نسبت به مواضع و واکنش او در قبال حاکمان صفوی ناشی از غفلت و یا غرض ورزی آنها است .

البته این نکته را نباید از نظر دور داشت که پادشاهان صفوی نسبت به سایر سلاطین از امتیاز ویژه ای برخوردار بودند; امتیازی که آنها را مروج مذهب تشیع، مجری احکام شریعت و حامی دین و عالمان دینی محسوب داشته است . در واقع در طول دوران صفویه جز در دوره کوتاه شاه اسماعیل دوم، سلاطین صفویه همگی تابع و مجری نظریه های عالمان شیعه بودند . در تایید این مطلب، می توان شواهد تاریخی فراوانی از منابع دوره صفویه ارائه نمود . (25) لذا عالمان شیعه، از جمله علامه مجلسی حفظ و تقویت یگانه حکومت مقتدر شیعی را که مدافع عقاید و مذهب تشیع، عالمان شیعی و کشور شیعه در برابر مخالفان بوده، وظیفه شرعی خود می دانستند .

2 - تبیین مدح سلاطین صفوی از سوی علامه مجلسی

دومین انتقادی که نسبت به رفتار سیاسی علامه مجلسی شده است، مدح و ثناگویی وی از حاکمان صفوی است . این ثناها در دیباچه برخی از کتابها و رساله های فارسی ایشان آمده است که در بخش نخست این نوشتار اشاره شده است .

برخی از نویسندگان معاصر (26) نسبت به این عمل علامه مجلسی به شدت انتقاد کرده اند . ما برای پاسخ به آنها، نکاتی را در دو قسمت بیان می کنیم .

الف) تبیین القاب و اوصاف مورد تاکید علامه مجلسی در وصف شاهان صفوی

در این مطلب تردیدی نیست که هدف و انگیزه اصلی علامه مجلسی از ذکر اوصاف شایسته برای شاهان صفوی، هدایت غیر مستقیم آنها به صراط مستقیم بوده است; به بیان دیگر، سخنان علامه در مدح حاکمان صفوی در برگیرنده بسیاری از وظایف مهم حاکم اسلامی است که وی در قالب القاب و اوصاف به آنان متذکر شده است . در حقیقت، ایشان بدون اینکه توجیه گر لطنت شاهان باشد، در صدد اصلاح وضع موجود و تصحیح اعمال و رفتار حاکمان و نیز تشویق و ترغیب ایشان به ترویج مذهب اثناعشری در ایران بود، لیکن منتقدان رفتار سیاسی ایشان از کنار این نکته مهم با بی توجهی گذشته اند . اکنون به محورهایی از سخنان علامه مجلسی در مدح شاهان به اجمال اشاره می کنیم:

1 - تاکید بر عدالت شعاری و عدالت گستری سلاطین صفویه

همان که قبلا اشاره شد، از نظر مبانی کلامی و فقهی امامیه، در زمان غیبت، هر حاکم و سلطانی که از جانب امام معصوم (ع) «در زمان غیبت صغرا» و یا نایب امام (ع) «در زمان غیبت کبرا» به حکومت منصوب نشده باشد، حاکم جور شناخته می شود . بر اساس این قاعده، می توان گفت: سلاطین صفوی سلاطین جور محسوب می شدند; زیرا آنها حکومت را از طریق مشروع به دست نیاورده بودند، بلکه از راه قهر و غلبه و تعصب قومی توانستند به مدت طولانی برایران مسلط گردند . بنابراین، عادل خواندن آنها توسط مجلسی یا از باب تقیه بود، یا به قصد این بوده است که شاهان صفوی را به وظیفه مهم شان که عدالت گستری بود، هدایت نماید و یا در مقایسه با سلاطین دیگر آن دوران، شاهان صفوی به اعتدال و عدالت نزدیک تر بودند . این نکته شاید از کلمه «اعدل سلاطین زمان » (27) قابل استفاده باشد .

2 - منسوب دانستن خاندان صفوی به خاندان اهل بیت (ع)

انتساب سلسله صفوی به خاندان اهل بیت (ع) به عنوان یک امر مسلم در جامعه سیاسی و مذهبی ایران در عهد صفویه پذیرفته شده بود . این مساله از آغاز عصر صفوی تا پایان حکومت آنان، از مهمترین عوامل موفقیت و مقبولیت آنان در نزد شیعیان معاصر بود .

ادعای نسبت شیخ صفی الدین اردبیلی و تبار وی به امام موسی کاظم (ع) توسط هیچ یک از علمای معاصر این دوره مورد نقض و ایراد قرار نگرفته بود، بلکه عالمان دینی و مورخان عصر صفوی به تصریح یا به تلویح این نسبت را پذیرفته و در آثار خود مورد تایید قرار داده اند . از جمله عالمان دینی که به سیادت شاهان صفوی تصریح نموده اند، عبارت اند از: شیخ بهائی در مقدمه کتاب «جامع عباسی » (28) سید عبدالحسین خاتون آبادی در کتاب «وقایع السنین والاعوام » (29) ، اسکندر بیگ در «تاریخ عالم آرای عباسی » ، (30) محمد هاشم آصف در «رستم التواریخ » ، (31) علامه محمد باقر مجلسی در «حق الیقین » ، (32) و «حیات القلوب » و ... (33) .

از علمای بعد از عصر صفوی دانشمندانی، نظیر سید محمد علی قاضی طباطبایی در تعلیقات خود بر کتاب «انوارنعمانیه » ، (34) میرزا محمد باقر خوانساری در کتاب «روضات الجنات » (35) و دیگران بر سیادت صفویه صحه گذاشته اند .

البته سیادت شاهان صفوی از سوی محققان و نویسندگان متاخر با استناد به شواهد تاریخی مورد تردید و نفی قرار گرفته و این ادعا را ساختگی و برای فریب دادن مردم و جلب حمایت و اطاعت آنان و حتی خواص می دانند .

در پاسخ به این پرسش که چرا عالمان دینی ادعای سیادت پادشاهان صفوی را مورد تایید قرار دادند و به نقد، اثبات و یارد آن از دیدگاه علم رجال نپرداخته، تا جایی که حتی کوچکترین تردیدی نسبت به آن ابراز ننمودند، عللی را می توان ذکر کرد:

یکی اینکه، به فرض واقعی نبودن این انتساب، رعایت مصالح مذهب و کشور اسلامی ایجاب می نمود که سلسله حاکم شیعی مذهب، به دلیل ترویج مذهب شیعه اثناعشری و حمایت از علمای مذهب، با طرح این گونه مطالب تضعیف و سست نگردند .

دوم اینکه، ممکن بود کسانی از دانشمندان به کذب این ادعا واقف بوده، لیکن از خوف سلاطین صفوی جرات اقدام و اظهار آن را نداشتند . مضافا، ذکر کلام و یا نسب دیگران در کتاب، بدون اینکه مقام نقد آن باشد، دلیل بر صحت یا قبول آن نیست .

سوم اینکه، تردید در سیادت خاندان صفوی در دوران متاخر از این سلسله، به ویژه در دوران معاصر توسط برخی از محققان مطرح گردیده، ولی در طول تاریخ صفویه و قاجاریه خدشه ای در سیادت خاندان صفوی از سوی علما و نویسندگان نقل نشده است .

در نهایت اظهار این نوع سخنان تاییدآمیز مسلما تاثیر شگرفی در تعصب و حمایت شاهان صفوی از مذهب شیعه اثناعشری داشته است . بنابراین، ذکر نسب خاندان صفوی در مقدمه آثار علامه مجلسی بر اساس یکی از ادله فوق می تواند بوده باشد . (36)

3 - معرفی پادشاهان صفوی به عنوان سد نفوذناپذیر در برابر مخالفان (اهل سنت)

4 - معرفی پادشاهان صفوی به عنوان مروجان دین و مذهب شیعه اثنا عشری

در این مساله تردیدی نیست که دفاع و حمایت عالمان شیعی از حکومت صفوی بیشتر از این دو عامل نشئت می گرفت; زیرا به شهادت تاریخ، تنها دولتی که قاطعانه و برای همیشه مذهب تشیع را در ایران به عنوان مذهب رسمی اعلام کرد، دولت صفویه بود . آنان در این راه از هیچ تلاشی دریغ نمی کردند . البته شاهان صفوی در اتخاذ این سیاست، ممکن است هدف های دیگری غیر از دفاع از حریم مذهب تشیع، مانند تثبیت قدرت و حاکمیت خود در سر داشتند .

به هر حال، این مطلب خواسته عالمان شیعه بود که در سایه حکومت پادشاهان شیعه زندگی کنند و آزادانه به تبلیغ و ترویج دین و مذهب تشیع بپردازند . بنابراین، محدث عالی قدر و دیگر عالمان دوره صفوی در نسبت دادن این دو وصف به حاکمان صفوی به خطا نرفته اند .

5 - امنیت اجتماعی و استقلال ایران ارمغان دولت صفوی

در این حکومت صفوی نخستین حکومت ایرانی، با ویژگی تمامیت ارضی، وحدت ملی و استقلال سیاسی پس از پیوستن ایرانیان به دین اسلام بوده است، ظاهرا بین مورخان و محققان اتفاق نظر وجود دارد . علامه مجلسی در خطبه جلوس شاه سلطان حسین متذکر می شوند که این سلسله، امنیت را بر ایران حاکم کرده است و در نتیجه، بر شیعیان و ایرانیان لازم است از شاهان این سلسله سپاس گزاری نمایند . اهمیت سخنان علامه، وقتی ظاهر می شود که امنیت کشور با هجوم محمود افغان بر چیده شده، حکام جائری، نظیر محمود افغان، اشرف افغان و نادر شاه افشار بر ایران مسلط گردیدند .

6 - دعا برای استمرار دولت صفوی تا ظهور امام زمان (عج)

7 - معرفی پادشاهان صفوی به سایه خدا بودن (ظل الله)

8 - اعتقاد به لزوم تعظیم برای سلاطین صفوی

آنچه مسلم است، این است که خواست و آرزوی مجلسی مبنی بر تداوم حکومت صفویه به منظور استمرار خدماتی بوده است که حاکمان صفوی به تشیع و شیعیان می کردند; به عبارت دیگر، مجلسی وجود حکومت صفویه را با ویژگیهای مثبتی که در آن شرایط داشت، برای ایران مفید و لازم می دانستند; یعنی حکومت صفویه را بهترین حکومت موجود می دانستند، نه بهترین حکومتی که باید باشد .

اعتقاد به لزوم تعظیم برای شاهان صفوی، به خاطر مصالح مسلمانان و شیعیان آن روزگار و خدماتی بوده که حاکمان این سلسله به دین، عالمان دینی و مذهب اثناعشری ارائه می نمودند .

ب) پاسخ های دیگر در تبیین مدح سلاطین صفوی از سوی علامه مجلسی

افزون بر مطالبی که گذشت، از انتقادهای وارد شده بر مدح علامه مجلسی نسبت به حاکمان صفوی پاسخ های دیگری داده شده و یا می توان اضافه نمود . آنها عبارت اند از:

اولا; علامه مجلسی آغازگر این رسم در بین عالمان شیعی نبوده، بلکه شاید آخرین آنها هم نخواهد بود . تالیف کتاب ها و اهدای آنها به سلاطین و مدح و ثنای شاهان در مقدمه این گونه تالیفات از دیرباز، از زمان شیخ صدوق (ره) معمول و مرسوم بوده، عده زیادی از علمای شیعه به این نسبت مرسوم عمل نموده اند، چنان که شیخ صدوق (ره) کتاب «عیون اخبارالرضا (ع)» را به اسم صاحب بن عباد وزیر فخرالدوله دیلمی تالیف کرده، آن گاه به وی اهدا نمود . (37) علامه حلی به پاس خدمات و اقدامات الجایتو در رسمیت بخشیدن به مذهب تشیع در ایران، کتاب معروف خود در بحث امامت (کتاب «بهج الحق و کشف الصدق » و «منهاج الکرامة ») را به سلطان مغول اهدا نمود و او را در مقدمه این دو کتاب با اوصاف اغراق آمیزی ستود . (38)

شیخ بهائی، به امر شاه عباس اول مامور گشت در علوم دینی، کتاب احکامی را تالیف کند تا عامه خلق از آن بهره یابند . (39) از این رو، شیخ بهائی کتاب «جامع عباسی » را تالیف کرد . او در مقدمه آن شاه صفوی را مدح و ثنا نمود .

عبدالرزاق لاهیجی «گوهر مراد» را به شاه عباس دوم اهدا کرد، چنان که ملا محسن فیض کاشانی، آقاجمال خوانساری و میر محمدحسین خاتون آبادی برخی از تالیفاتشان را به نام سلاطین معاصر خود تالیف و اهدا کردند . (40) بنابراین، علامه مجلسی نیز مانند دیگر عالمان دینی معاصر خود عمل کرده است .

ثانیا; علامه مجلسی در دوران تصدی شیخ الاسلامی و مشارکت خود در امور سیاسی از سلاطین صفوی تجلیل می کرد . از این رو، می توان محذور و معذور بودن وی در اقدام به چنین اموری را حدس زد; چه اینکه قبل از دوران شیخ الاسلامی، در آثار علامه مجلسی، به ویژه در مقدمه اثر گران قدر او «بحارالانوار» ، اثری از مدح شاهان نیامده است .

ثالثا; غرض علمای دینی از اهدای آثار برجسته خود به سلاطین، حفظ و بقای آثار و تسهیل امکان استفاده عموم از آن تالیفات بوده است .

رابعا; در تبیین و توجیه اقدامات علامه مجلسی در مدح ظالمان، بایستی به مبنای فقهی ایشان در این زمینه توجه کرد . ایشان، مانند سایر فقهای امامیه به حرمت مدح ظالم فتوا داده است، لکن بر آن استثنا زده و مدح ظالمان در غیر مورد ظلمشان را جایز می داند; یعنی مدح و ثنای آنها در اعمال نیک و صالح شان، مشروط بر اینکه موجب جرات بیشتر آنان در ارتکاب ظلم و معاصی نگردد، جایز است (41) .

بنابراین، در مواردی که مدح و ثنا سبب تشویق شاهان به اعمال پسندیده گردد، جای خرده گیری نیست، چنان که طبق مبانی فقهی ایشان، مدح سلاطین قابل تاویل است در نهایت، همان طوری که برخی گفته اند هدف عالمان دینی، از جمله مجلسی در عصر صفوی این بود که: «با نوشتن کتابهای دینی به نام شاه، او را با دین و مذهب همراه کنند، آنها را به مدرسه بیاورند و به نام دین و مسلمانی وادار کنند، مدرسه بسازند و با علما، طلاب و مردم دیندار مربوط باشند .» (42)

نکته مهمی که باید (افزون بر آنچه گفته شده) در تبیین اندیشه عالمان دینی و ارزیابی عملکرد سیاسی شان مورد توجه و تامل قرار گیرد، این است که: باید اندیشه و رفتار سیاسی آنان براساس مبانی نظری و مقتضیات اوضاع سیاسی - اجتماعی شان، مورد نقد و بررسی و داوری قرار گیرد، به طوری که نسبت به سؤالاتی، مثل این سؤال که «آیا در چنان شرایط زمانی و مکانی اتخاذ چنان موضعی و یا انتخاب آن چنان عقیده ای صحیح و درست بوده است یانه؟» ، براساس اندیشه و عملکرد آنها در بستر زمان و مکان مطابق با شرایط فرهنگی و افکار عمومی زمان خودشان، مقایسه و قضاوت کرد . در غیر این صورت، اضافه بر خطای نظری، خطای عملی و ظلم نسبت به صاحبان اندیشه و گمان ناصواب در حق عالمان بزرگ شیعه رخ خواهد داد .

نتیجه گیری:

با توجه به نمونه های تاریخی همکاری ائمه معصومین (ع) با خلفای غاصب و نیز تعامل و روابط نزدیک علمای شیعه با سلاطین و پادشاهان جائر، موضع و عکس العمل سیاسی علامه مجلسی در قبال سلاطین صفوی را می توان بازتابی از شرایط نظری و واقعی محیط سیاسی و تاریخی او، پاسخی مثبت و کار آمد نسبت به نیازها و مقتضیات جامعه سیاسی و دینی آن زمان، استفاده مطلوب و عملی از اختیارات ولایت فقیه در مسائل حکومتی، واکنش به هنگام در برابر ناهنجاری های سیاسی - اجتماعی و در نهایت حس مسؤولیت پذیری ایشان در اصلاح جامعه مسلمانان دانست . از این رو، انتقادات برخی از نویسندگان نسبت به عمل سیاسی این اندیشمند بزرگ، ناعادلانه، غیر علمی و غیر مستند به واقعیات تاریخی دوران او می باشد .

دفاع امام خمینی:

امام خمینی ضمن تایید رفتار سیاسی علمای شیعه و دفاع از خواجه نصیرالدین طوسی، محقق ثانی و شیخ بهایی، نسبت به انتقادهای مطرح درباره همکاری علامه مجلسی با شاهان صفوی پاسخ داده، و ایراد آنها را ناشی از عدم اطلاع آنها نسبت به واقعیات تاریخ دانسته اند . ایشان فرمودند:

«... اما قضیه خواجه نصیر و امثال خواجه نصیر را شما می دانید این را، که خواجه نصیر که در دستگاه ها وارد می شد، نمی رفت وزارت کند، می رفت آنها را آدم کند، نمی رفت که برای اینکه در تحت نفوذ آنها باشد، می خواست که آنها را مهار کند، تا آن اندازه ای که بتواند ... و امثال او مثل محقق ثانی، مثل مرحوم مجلسی و امثال مرحوم مجلسی که در دستگاه صفویه بود، صفویه را آخوند کرد، نه خودش را صفویه کرد، آنها را کشاند توی مدرسه و توی علم و توی دانش . و اینها تا آن اندازه ای که البته توانستند . بناء علیه، ما نباید مقایسه بکنیم که روحانیون یک وقتی اگر وارد شدند، الان هم ما اگر بتوانیم، ما آن وقت هم اگر می توانستیم آن طوری که آنها می خواستند خدمت کنند ما هم وارد می شدیم، برای اینکه مقصد این است که انسان درست بکنیم، اگر انسان بتواند که محمد رضا را انسان کند بسیار کار خوبی است . انبیا برای همین آمده اند .» (43)

امام خمینی در جای دیگر در همین خصوص فرمودند:

«در باب امور سیاسی ... یک طایفه از علما، اینها گذشت کرده اند از یک مقاماتی و متصل شدند به یک سلاطین، با اینکه می دیدند که مردم مخالفند، لکن برای ترویج دیانت و ترویج تشیع اسلامی و ترویج مذهب حق، اینها متصل شدند به یک سلاطین و این سلاطین را وادار کردند خواهی نخواهی برای ترویج مذهب، مذهب تشیع، اینها آخوند درباری نبودند . این اشتباهی است که بعضی نویسندگان ما می کنند .

سلاطین، اطرافیان این آقایان بودند . اینها اغراض سیاسی داشتند، اغراض دینی داشتند، نباید تا کسی به گوشش خورد که مثلا مجلسی - رضوان الله علیه - ، محقق ثانی - رضوان الله علیه - ، شیخ بهائی - رضوان الله علیه - ، با اینها روابط داشتند، می رفتند سراغ اینها، همراهی شان می کردند ... خیال کند که اینها مانده بودند برای جاه و عزت، و احتیاج داشتند به اینکه شاه سلطان حسین، یا شاه عباس به آنها عنایتی بکنند، این حرفها نبوده در کار . آنها گذشت کردند، یک مجاهده نفسانی کردند، برای اینکه مذهب را به وسیله آنها به دست آنها ترویج کنند، وقتی جلوگیری از سب حضرت امیر می خواستند بکنند: در یکی از بلاد ایران شنیدم اجازه خواستند که خوب، شش ماه دیگر صبر کنید ما سب اش کنیم! اینها در یک هم چو محیطی که سب امیر این طورها بوده و رایج بود . و از مذهب تشیع هیچ خبری نبود و هیچ اسمی نبود اینها رفته اند، مجاهده کرده اند . خودشان را پیش مردم، مردم آن عصر شاید اشکال به آنها داشتند از باب نفهمی، چنان چه حالا هم اگر کسی اشکال کند نمی داند قضیه را، غرض ندارد، نمی داند قضیه را .» (44)

3 - نقش داشتن در سقوط اصفهان

عده ای از مورخان و محققان تاریخ ایران، یکی از عوامل انقراض دولت صفویه را دخالت عالمان دینی در امور سیاسی ذکر کرده اند .

ادوارد براون در این باره می نویسد:

«در عهد شاه سلطان حسین، آخرین پادشاه ... سلسله صفوی، علاوه بر خواجگان حرم سرا، یک طبقه هم به قدرت رسیدند که نفوذ و قدرتشان باعث وحدت روحانی (معنوی) و کارآیی ملی نگردید . این طبقه همان روحانیون بودند که سرانجامش ظهور ملا محمد باقر مجلسی بسیار متنفذ و مخالف شدید صوفیان و مرتدان بود . مریدان و پیردانش گویند: «پس از مرگش به سال «1111 ه ق » طولی نکشید که مشکلات به حدی رسید که سرانجام، ایران را در معرض مخاطرات گذاشت، ولی بعضی خود او و یارانش را سبب این مخاطرات می دانند و معتقدند که آنها با تعصبات شدید خود، سبب آن پیش آمدها بوده اند . (قصص العلماء، ص 216)» (45)

همین مؤلف در بخش حمله افغان به ایران در مورد پیوستن زردتشتیان ایران به آنها و علت همکاری آنان با قوم مهاجم می گوید: «تعصب بعضی از ملاهای شیعه باعث گردید که آنها این روش عجیب و غریب را اتخاذ کنند .» (46)

مؤلف کتاب «ایران در زمان صفویه » و «تاریخ صفویه » هم، دخالت عالمان در امور کشور را از عوامل انقراض این سلسله برشمرده است . وی گرچه از این عالمان نامی نبرده، ولی مسلما مراد وی چهره های معروف عالمان شیعی، از محقق کرکی گرفته تا علامه مجلسی است;

زیرا او دخالت علما در امور سیاسی را مختص زمان شاه سلطان حسین ندانسته است . (47)

یکی دیگر از نویسندگان نیز با مقایسه فرجام حکومت صفوی و پایان حکومت ساسانی و فرو پاشی این دو سلسله و نیز وجوه اشتراک آنها در علل و عوامل انحطاط و فساد و تباهی ملک، یکی از علل انقراض سلسله صفویه را «چیرگی عالمان شرع در کار مملکت، یعنی پرداختن به اموری که بایسته به دانش و اطلاعاتشان نبود» می داند . (48)

در نهایت، لکهارت ضمن اشاره به سخت گیری دولت صفوی در عهد شاه سلیمان نسبت به مسیحیان و قتل و کشتار آنان، این عمل را ناشی از تعصب شدید علامه مجلسی نسبت به اهل کتاب می داند . (49)

وی با اعتراف به اینکه بر گفته خود شاهد و دلیلی ندارد، می نویسد: «... تصادفا در این ایام در نتیجه تبلیغات و نفوذ یکی از مجتهدان متعصب به نام محمد باقر مجلسی، آیین تشیع در ایران به سرعت پیش می رفت، اگر چه دلیل محکمی در دست نداریم و لیکن می توان گفت احتمالا این شخص متعصب بود که باعث قتل و آزار مسیحیان شد .» (50)

اینک جای طرح این سؤال است که اگر دخالت علما در امور سیاسی و هدایت و ارشاد آنها نسبت به سلاطین صفوی در کار نبود، آیا حاکمان این سلسله (حداقل بعد از شاه عباس اول) با وجود پادشاهان بی کفایت و فساد دولت مردان و ارتش ناتوان، می توانستند سالیان متمادی به حیات خود ادامه دهند و در مقابل هجوم بیگانگان ایستادگی کنند؟

در این مورد بر خلاف نظریه بالا می توان ادعا کرد که بعد از علامه مجلسی خلا وجود عالم متنفذ و شیخ الاسلام مقتدر در دستگاه حکومت صفوی، یکی از عوامل ضعف حکومت شاه سلطان حسین (آخرین پادشاه صفوی) گردید . زیرا شواهد تاریخی حکایت از آن دارد که مقام شیخ الاسلامی در دوران این پادشاه بعد از رحلت علامه مجلسی به سامان نبوده و عالم مقتدر و متنفذی که مورد قبول خاص و عام باشد، در دستگاه حکومتی وجود نداشته است . به طور کلی حضور فعال و مشارکت سیاسی عالمان دینی در دستگاه حکومتی، نه تنها عامل سستی و تزلزل و بی ثباتی نبوده است، بلکه از عوامل ثبات سیاسی در کشور و نیز حافظ و نگهبان دولت بوده است . دلیل و شاهد بر این ادعای گفتار مؤلف کتاب «رستم التواریخ » است . وی در تشریح علل و عوامل انحطاط و فروپاشی سلسله صفویه، متذکر می شود که علایم و نشانه های ضعف و سستی در سلطنت شاه سلطان حسین زمانی آشکار گردید که علمای طراز اول دار فانی را وداع گفته بودند، مثل ملا محمد باقر مجلسی، آقا حسین خوانساری و آقا جمال خوانساری . در ادامه می گوید:

«و آن چند عالم فاضل مذکور که حامی و حافظ ملک و ملت بودند و به عالم قدسی ارتحال نموده بودند، پس زهاد بی معرفت و صالحان بی کیاست به تدریج در مزاج شریف «شاه » و طبع شریفش رسوخ نمودند و وی را از جاده جهانبانی، و شاه خاقانی بیرون و در طریق معوج گمراهی وی را داخل و به افسانه های باطل بی حاصل او را مغرور و مفتون نمودند و بازار سیاستش بی رونق و ریاستش را ضایع کردند ... .» (51)

بنابراین همان طوری که از متن بالا استفاده می شود، علامه مجلسی نه تنها نقشی در تضعیف دولت صفوی نداشت، بلکه عامل ثبات و تقویت ملک و حکومت صفویه نیز بوده است .

به گفته صاحب «روضات الجنات » ، «حفظ و حراست مملکت شاه سلطان حسین به خاطر بی کفایتی و قلت تدبیر وی با وجود علامه مجلسی تامین می شد و زمانی که علامه مجلسی رحلت کرد، مملکت دچار آشوب و فتنه گشت و در همان سال مرگ علامه، قندهار از تصرف و سلطه شاه صفوی خارج شد .» (52)

برخی از نویسندگان، یکی دیگر از عوامل اعتراض سلسله صفویه را تبلیغات روحانیت دوران صفوی درباره ادامه حکومت صفویه و اتصال آن به حکومت امام زمان (عج) می دانند . به زعم این نویسندگان معنای ضمنی این اعتقاد این است که هیچ نیروی مخالفی، قدرت نابودی و براندازی دولت صفویه را نداشت، هرچند که در زمان صفویه، به ویژه اواخر حکومت این سلسله، این دیدگاه در میان مردم رایج و شایع بوده است!

«گرفتاری بزرگ ایران در پایان عهد صفوی، اعتقاد بیشتر مردم بدین امر بود که شاهان صفوی ماموران و نصب شدگان امامان اند به حکومت و سلطنت، دولتشان به حکم احادیث و اخباری که عالمان دینی نقل کرده اند مخلد و به ظهور قائم آل محمد (ص) متصل است .» (53)

نویسنده مزبور این اعتقاد را عامل بقا و دوام حکومت صفوی می داند; زیرا از نظر وی، این عقیده به مردان و سرداران لایق ایران اجازه نمی داد که علیه حکومت ضعیف شده صفوی قیام کنند و به جای جانشینان سست عنصر شاه عباس سلطنت را به ست بگیرند . البته به زعم عده ای دیگر، این اعتقاد، همان طوری که عامل ثبات و بقای رژیم صفوی محسوب می شد، از طرف دیگر عامل ضعف، ناتوانی و انقراض آن نیز محسوب می شود; زیرا شاه صفوی و کارگزاران او دلگرم چنین وعده ها شدند و خود را در برابر خطرات احتمالی و تهدیدات دشمنان آماده نمی ساختند .

نویسنده «رستم التواریخ » با اشاره به دیباچه برخی از تالیفات علامه مجلسی در خصوص ادامه و اتصال دولت صفوی به دولت امام زمان (عج)، نظریه های ایشان را عامل سستی و سهل انگاری آن پادشاه معرفی کرده می نویسد:

«دیباچه بعضی از مؤلفات آخوند ملا محمد باقر شیخ الاسلام، شهیر به مجلسی را چون سلطان جمشید نشان و اتباعش خواندند که آن جنت آرام گاهی به دلایل و براهین آیات قرآنی حکمهای صریح نموده که سلسله صفویه، نسل بعد از نسل بی شک به ظهور جناب قائم آل محمد (ع) خواهد رسید . از این احکام قوی دل شدند و تکیه بر این قول نمودند و سررشته مملکت داری را از دست رها نمودند و گوهر گران بهای «لایتم الریاسة الابحسن السیاسة » را از کف دادند و طرق متعدده فتنه و سبل معدوده فساد و ابواب افراط و تفریط در امور و ظلم به صورت عدل برروی جهانیان گشودند و درمیان خلایق هرج و مرج زیاده از حد تقریر روی داد . (54) »

همان طوری که از متن فوق پیداست، هیچ گونه تلازمی بین آنچه که به این دانشمند نسبت داده شده و بین آثار و پی آمدهایی که مؤلف مزبور برای این عقیده بیان کرده وجود ندارد . حکم به اتصال دولت صفویه به دولت امام زمان (عج) که در برخی از آثار علامه مجلسی در ذیل احادیث به صورت احتمال ذکر شده است، به معنای ترک تدبیر، دور اندیشی و یا رواج هرج و مرج، افراط و تفریط و فساد در جامعه نبوده است . علاوه، کلام این نویسنده خالی از اغراق و مبالغه نیست; زیرا علامه مجلسی در آثار خود هرگز چنین احکام قطعی و صریح درباره صفویه صادر نکرده و اظهارات وی در این خصوص در حد احتمال، آرزو و دعای مرسوم زمان خودش بوده است .

نتیجه آنکه تعدد علل و عوامل شکست و انقراض سلسله صفویه و پیچیدگی آنها باعث گردیده تا برخی از نویسندگان به خط عامل مهم موفقیت این سلسله; یعنی «حضور و مشارکت فعال روحانیون در امور سیاسی و حکومتی » ، به ویژه رفتار سیاسی شخصیت مورد مطالعه ما را، از عوامل انقراض آن به شمار آورند، لیکن به شهادت منابع تاریخی این دوران، عالمان دینی از ابتدای تاسیس دولت صفویه تا فرجام و پایان آن، از پایه های مهم اقتدار سلسله صفویه محسوب می شدند .

بنابراین در قبال نظریه مخالف، اگر ادعا کنیم که یکی از عوامل مهم انقراض سلسله صفویه، فقدان حضور مجتهد متنفذ و شیخ الاسلام مقتدر در عرصه سیاسی دوره پایانی سلسله صفویه بوده است، به گزاف سخن نگفته ایم .

پی نوشت:

1) میرزا محمد علی مدرس، ریحانة الادب، ج 5، ص 246 .

2) همان، ص 194 .

3) مهین پناهی، علامه مجلسی و آثار فارسی او، ص 66و67 .

4) لارنس لکهارت، انقراض سلسله صفویه، ترجمه دکتر دولت شاهی، ص 44 و سید عبدالحسین خاتون آبادی، وقایع السنین و الاعوام، ص 541 .

5) لارنس لکهارت، و حسن طارمی، علامه مجلسی، ص 97 .

6) لارنس لکهارت، همان، ص 46 .

7) همان .

8) علامه محمد باقر مجلسی، بیست و پنج رساله فارسی، ص 135 .

9) سید مصلح الدین مهدوی، زندگی نامه علامه مجلسی، ج 2، ص 203 .

10) علامه محمد باقر مجلسی، حیات القلوب، ج 1، مقدمه .

11) علامه محمد باقر مجلسی، حق الیقین، ص 1و2 .

12) محمد ابراهیم بن زین العابدین نصیری، دستور شهریاران، ص 21 .

13) همان .

14) همان .

15) همان، ص 22 .

16) همان، ص 23 .

17) دستور شهریاران، ص 23 .

18) برای آگاهی از تفصیل سخنان علامه مجلسی درباره دولت و پادشاهان صفویه، علاوه بر موارد یاد شده، ر . ک:

1 - رساله «ترجمه قصیده دعبل خزاعی » ، ضمیمه بیست و پنج رساله فارسی، ص 53 - 55 . در مقدمه این رساله که در پی درخواست شاه سلطان حسین، به ترجمه آن اقدام نمود، پادشاه مزبور را با القاب و اوصاف اغراق آمیز ستوده است .

2 - کتاب «زاد المعاد» . این اثر علامه مجلسی، کتاب دعا است . ایشان در مقدمه آن با اغراض صحیحی که داشته است شاه صفوی را ستایش کرده است . منتقدان علامه مجلسی از جمله دکتر علی شریعتی، به خاطر تناسب نداشتن موضوع کتاب با تجلیل شاه صفوی در مقدمه آن، ایشان را سخت مورد نکوهش قرار داده است . ر . ک: علی شریعتی، تشیع علوی و تشیع صفوی .

3 - کتاب گران قدر بحارالانوار . مرحوم مجلسی در کتاب بحارالانوار در چند مورد به مناسبت های گوناگون از اسلاطین صفوی یاد کرده است . در مواردی، بعضی از احادیث ملاحم (به احادیثی گفته می شود که در آنها ائمه از وقایع و حوادث آینده جهان خبر داده باشند) را بر دولت صفویه تطبیق کرده و در مواردی هم، از باب احتمال حکم به اتصال حکومت صفوی به دولت امام زمان (عج) نموده و در موارد دیگر، برای استمرار و بقای دولت این سلسله دعا نموده است . اینک به جایگاه این سخنان در بحارالانوار اشاره می شود:

- بحارالانوار، (ج 41، ص 301 - 302، ح 32). مجلسی در اینجا به دولت صفویه و پادشاهان این سلسله به خاطر ترویج مذهب تشیع در ایران دعا کرده است .

- بحارالانوار، ج 50، ص 339 . مؤلف در این جلد شاه سلطان حسین را به خاطر تعمیر قبور ائمه (ع) در سامرا مورد تحسین و تمجید قرار داده است .

- بحارالانوار، ج 52، ص 235 - 237، ح 104 . در این جلد یکی از احادیث ملاحم «پیشگویی های علی (ع) را که در بیان علایم ظهور امام زمان (عج) می باشد، بردولت صفویه و بر بعضی از پادشاهان این سلسله تطبیق کرده است .

- بحارالانوار، ج 52، ص 243، ح 116 . در اینجا نیز یکی از احادیث ملاحم را بر دولت صفویه تفسیر نموده است .

- بحارالانوار، ج 86، ص 89 . برای دولت صفویه به خاطر تعمیر حائر حسینی (ع) دعا کرده است .

19) ذکر نمونه های تاریخی موضوع مورد بحث به جهت رفع استبعاد است; به عبارت دیگر، بیان نمونه های تاریخی، پاسخی نقضی به منتقدان از همکاری مرحوم مجلسی با حاکمان صفوی می باشد بنابر این، این اعتراض که ذکر مثال ها مساله را حل نمی کند، وارد نیست .

20) علامه محمد باقرمجلسی، همان، ج 72، ص 185، ح 2 و ج 32، ص 321، ح 292 .

21) نجوم السماء، ص 111 و ر . ک: رسول جعفریان، دین و سیاست در دوره صفوی، ص 33 .

22) میرزا محمد باقر خوانساری، روضات الجنات، ج 4، ص 361 .

23) علامه محمد باقر مجلسی، عین الحیات، ص 377 - 378 .

24) همان، ص 378 .

25) نگارنده در بحثی که تحت عنوان علل موفقیت و انحطاط سلسله صفویه فراهم آورده، به موارد متعددی از همکاری متقابل عالمان و حاکمان صفوی اشاره نموده است .

26) عده ای از نویسندگان معاصر، رفتار مزبور علامه مجلسی را مورد نقد و انتقاد قرار داده، مؤلف «تشیع علوی و تشیع صفوی » که وی را مورد شدیدترین اعتراضات و نکوهش ها قرار داده است . علی شریعتی، تشیع علوی و صفوی، ص 199 - 203 .

27) محمد ابراهیم بن زین العابدین نصیری، همان، ص 24 .

28) بهاءالدین محمد عاملی، جامع عباسی، ص 1 .

29) سید عبدالحسین خاتون آبادی، وقایع السنین والاعوام، ص 516 .

30) بهاءالدین محمد عالمی، همان، ص 96 .

31) محمد هاشم آصف، رستم التواریخ، ص 48 - 80 .

32) علامه محمد باقر مجلسی، حق الیقین، مقدمه .

33) علامه محمد باقر مجلسی، حیات القلوب، جلد1، مقدمه .

34) سید نعمت الله جزایری، انوار نعمانیه، ج 4، ص 233 .

35) میرزا محمد باقر خوانساری، روضات الجنات، ج 2، ص 319 .

36) برای آگاهی از شجره نامه کامل خاندان صفوی ر . ک: 1 - صفوة الصفا; 2 - احسن التواریخ; 3 - سلسلة النسب; 4 - پیدایش دولت صفوی و 5 - شیخ صفی و تبارش .

37) میرزا محمد باقر خوانساری، همان، روضات الجنات جلد2

38) رسول جعفریان، دنباله جست و جو در تاریخ تشیع در ایران، ص 60 و 61 .

39) اسکندر بیگ ترکان، تاریخ عالم آرای عباسی، ج 1، ص 155 .

40) مهین پناهی، علامه مجلسی و آثار فارسی او، ص 81 .

41) محمد باقر مجلسی، بیست و پنج رساله فارسی، ص 579، مساله 98 .

42) علی دوانی، مفاخر اسلام، ج 8، ص 580 .

43) امام خمینی، صحیفه نور، ج 8، ص 8 .

44) امام خمینی، همان، ج 1، ص 258 و 259 .

45) ادوارد براون، تاریخ ادبیات ایران، ص 127 .

46) همان، ص 133 .

47) احمد تاج بخش، ایران در زمان صفویه، ص 64 .

48) ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران، ج 5، ص 28 .

49) لکهارت، انقراض سلسله صفویه، ص 37 - 38 .

50) همان .

51) محمد هاشم آصف، همان، ص 98 .

52) میرزا محمد باقر خوانساری، همان، روضات الجنات جلد 2، صفحه 78 - 79 .

53) ذبیح الله صفا، همان، ج 5، ص 37 - 38 .

54) محمد هاشم آصف، همان، ص 98 -

مام زين العابدين عليه السلام‏

فرخنده میلاد حضرت امام زين العابدين عليه السلام‏

 

 

 

منابع مقاله:

کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد بک

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

 

وجود مقدس حضرت سجّاد عليه السلام بنا بر مشهور، روايات در روز پنجشنبه برابر با پنجم ماه با عظمت شعبان، در سال سى و هشتم هجرى، دو سال قبل از شهادت حضرت مولى الموالى اميرالمؤمنين عليه السلام در شهر مدينه، از پدرى با كرامت چون حضرت ابوعبدالله الحسين، سيّد الشهداء عليه السلام و مادرى با عظمت به نام سُلافه كه اميرالمؤمنين وى را مريم ناميد، متولّد شد.

گرچه در روايات نام‏هاى ديگرى نيز نقل شده است كه مى‏توان به:

شهربانو، غزاله، شاه زنان، شاه جهان، جهان بانو، خوله اشاره كرد.

از مجموع روايات‏ «1» استفاده مى‏شود كه همه اين نام‏ها، يك نفر است كه دخترى از نسل يكى از بزرگان ساسانيان ايران مى‏باشد.

به خاطر چنين پدر و مادرى و اين گونه اصل و ريشه‏اى كه پدرش از عرب‏ قريشى و مادرش از عجم فارس مى‏باشد او را «ابن الخيرتين» مى‏گفتند.

پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مى‏فرمايد:

للَّهِ مِنْ عِبادِهِ خِيَرَتانِ، فَخِيَرَتُهُ مِنَ الْعَرَبِ قُرَيْشٌ وَمِنَ الْعَجَمِ فارْسٌ. «2»

از بندگان خدا دو گروه برگزيده و نيكو هستند. بندگان نيكو و برگزيده عرب، قريش مى‏باشد و بندگان نيكو و برگزيده عجم فارس‏ها هستند.

امام سجاد عليه السلام همواره مى‏فرمود:

أَنَا ابْنُ الْخِيَرَتَيْنِ. «3»

من فرزند دو طايفه نيكو و برگزيده هستم.

زيرا جد او رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه قريشى و عرب است و مادر او دخترى از بزرگان ساسانيان است كه فارس و ايرانى مى‏باشد. «4» پيشواى مؤمنان و عارفان، قطب اهل تقوا، امام على عليه السلام به فرزند بزرگوارش در تعريف و تمجيد از همسرش فرمود:

وَهِىَ امُّ اْلأوْصِياءِ الذُّرِّيَّةِ الطَّيِّبَةِ. «5»

فرزندم! همسرت سلافه، مادر امامان معصوم بعد از تو و ريشه ذريّه پاك و پاكيزه است.

 

نام و القاب زين العابدين عليه السلام‏

نام نامى و اسم گرامى آن حضرت، على است و از بعضى روايات استفاده مى‏شود، در اولاد پسر، بزرگ‏ترين فرزند حضرت حسين عليه السلام است و دو فرزند پسر ديگر آن حضرت نيز على نام داشتند.

سبب اين كه امام حسين عليه السلام نام هر سه فرزند پسر خود را، على انتخاب كرد، عشق عجيبى بود كه به پدربزرگوارش اميرالمؤمنين داشت و هم درسى بود كه به امّت اسلام داد تا در انتخاب نام فرزندان، بهترين نام و با معناترين اسم را برگزينند، تا به هنگام صدا كردن فرزندان، چهره‏هاى پاك الهى در ذهن آنان و شنوندگان ديگر تداعى شود، تا از اين رهگذر جرقّه‏اى به قلوب بزند و از شعله آن، روح و جان به اوصاف اولياى الهى متّصف شود.

آن حضرت به خاطر حالات و روحيّات و كمالات و اعمال و اخلاق و اوصاف و واقعيّت‏هايى كه داشتند ملقّب به القاب زير شدند، القابى كه معانى آن در تمام شؤون هستى آن حضرت تجلّى داشت:

سيّد العابدين، زين الصالحين، وارث علم النّبيّين، وصىّ الوصيّين، خازن وصايا المرسلين، امام المؤمنين، منار القانتين و الخاشعين، متهجّد، زاهد، عابد، عدل، سجّاد، بَكّاء، ذوالثَّفِنات‏ «7»، امام الامّة، أبوالأئمّة، حبيب، زكىّ، امين، زين العابدين.

 

لقب زين العابدين عليه السلام‏

 

در اين كه آن حضرت را زين‏العابدين مى‏گويند دو روايت جالب در بهترين كتب حديث آمده:

1- عمران بن سليم مى‏گويد: هرگاه زُهرى از علىّ بن الحسين مطلبى نقل مى‏كرد، مى‏گفت: مرا زين‏العابدين روايت كرد. يك بار سفيان بن عُيَيْنه به او گفت: از چه جهت او را زين‏العابدين مى‏گويى؟

پاسخ داد: از سعيد بن مسيّب شنيدم كه رسول خدا فرمود:

يُنادِى مُنادٍ: أَيْنَ زَيْنُ العابِدين؟

روز قيامت، فرياد كننده‏اى آواز برآرد: زينت عبادت كنندگان، كجاست؟

چنان مى‏بينم كه فرزندم علىّ بن الحسين با تمام وقار و سكون در ميان مردم محشر براى رسيدن به جايگاهش قدم بر مى‏دارد. «8»

2- سحرگاهى در حال عبادت و مناجات بود، مناجاتى عاشقانه و عبادتى خالصانه، ابليس به صورتى وحشتناك در برابرش مجسّم شد تا وى را از حال خوشى كه با محبوبش داشت باز دارد، آن حضرت كمترين توجّهى به آن شبح هولناك و چهره ترس‏آور نكرد، به قيام و قعود و به ذكر و مناجاتش ادامه داد كه ناگهان شنيد گوينده‏اى از طرف غيب، سه مرتبه فرياد زد.

أنْتَ زَيْنُ الْعابِدينَ حَقّاً.

تو، به حقيقت زينت عبادت كنندگان هستى! «9» سيّد محمد حسين شهريار، اديب بزرگ چه نيكو سروده:

دلم جواب بلى مى‏دهد صَلاى تو را


صلا بزن كه به جان مى‏خرم بلاى تو را

كِشم جفاى تو تا عمر باشدم هر چند


وفا نمى‏كند اين عمرها وفاى تو را

بجاست كز غم دل رنجه باشم و دلتنگ‏


مگر نه در دل من تنگ كرده جاى تو را

تو از دريچه دل مى‏روى و مى‏آيى‏


ولى نمى‏شنود كس صداى پاى تو را




 (شهريار)

 

عبادت زين العابدين عليه السلام‏

به هنگامى كه وضو مى‏گرفت، رنگ مباركش به زردى مى‏گراييد. زمانى اهل بيت بزرگوارش از او پرسيدند: چرا به وقت وضو اين چنين مى‏شوى؟ پاسخ داد:

مى‏دانيد آماده ايستادن در برابر چه آقايى هستم!

چون به نماز مى‏ايستاد لرزه بر اندامش مى‏افتاد!! در جواب كسى كه از حضرت پرسيد اين چه حال است؟ فرمود: به وقت مناجات و عبادت در پيشگاه محبوبم اين حالت به من دست مى‏دهد.

روزى در اطاقى كه در حال سجده بود آتش افتاد و بيم آن مى‏رفت كه شعله آتش تمام اطاق را بگيرد، ناگهان فرياد زدند: پسر پيامبر! آتش آتش!!

اهل خانه آتش را خاموش كردند و آن عاشق پاكباخته هنوز در سجود بود، چون از عبادت فارغ شد، عرضه داشتند: چه علّتى شما را از توجّه به حريقى كه به اطاق افتاد بازداشت؟ فرمود: آتش آخرت!! «10» روايتى بس مهم در باب كيفيّت عبادت عابدان به مضمون زير از حضرت على عليه السلام نقل شده:

إنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَهْبَةً، فَتِلْكَ عِبادَةُ الْعَبيدِ؛ و آخَرينَ عَبَدُوهُ رَغْبَةً، فَتِلْكَ عِبادَةُ التُّجّارِ؛ و إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ شُكْراً، فَتِلْكَ عِبادَةُ الْأحْرارِ. «11»

گروهى خداوند را از ترس عذاب بندگى مى‏كنند، اين عبادت غلامان و بردگان بزدل است. جمعى حضرت دوست را از شوق رسيدن به بهشت عبادت مى‏كنند، اين كار تاجران است. و عدّه‏اى وجود مقدّس او را محض‏ شكر و اين كه آن جناب لايق عبادت است، پرستش مى‏نمايند و اين عبادت آزادگان است.

عبادت آن جناب عبادت آزاد از ترس و شوق بود، او با تمام هستى و وجودش خداوند را محض خداونديش مى‏خواست، در هيچ عبادتى از حضرت معبود توقّع اجر و مزد نداشت و به خاطر ترس از عذاب به هيچ عبادتى قيام نكرد!!

اگر نافله روز به خاطر كار زياد از دستش مى‏رفت، به وقت شب به قضاى آن برمى‏خواست و به فرزندانش مى‏فرمود:

اين برنامه بر شما واجب نيست، ولى من دوست دارم هر يك از شما كه به برنامه شايسته‏اى عادت كرد آن را از دست ندهد، اگر در زمان معيّنش نتوانست بجاى آورد، به وقت ديگر آن را قضا كند! «12» كشف الغمّه مى‏نويسد:

امام سجاد عليه السلام در هر بيست و چهار ساعت، هزار ركعت نماز به جاى مى‏آورد و چون صبح مى‏شد از هيبت حق غش مى‏كرد و آن چنان از خود بى‏خود مى‏شد كه وقتى باد مى‏وزيد او را همچون خوشه گندم به راست و چپ حركت مى‏داد!! «13» در «پرواز در ملكوت» آمده است:

«آنان كه مجذوب جمال جميل و عاشق و دلباخته حُسن ازلند و از جام محبّت سرمست و از پيمانه الَسْت بى‏خودند، از هر دو جهان رسته و چشم از اقاليم وجود بسته و به عزّ قدس جمال اللَّه پيوسته‏اند، براى آنها دوام حضور است و لحظه‏اى از فكر و ذكر و مشاهدت و مراقبت مهجور نيستند.

آنان كه اصحاب معارف و ارباب فضايل و فواضلند و شريف النفس و كريم الطّينه‏اند، چيزى را به مناجات حق اختيار نكنند و از خلوت و مناجات حق فقط و فقط خود او را طالبند و عزّ و شرف و فضيلت و معرفت را همه در تذكّر و مناجات با حق دانند.

اينان اگر توجّه به عالم كنند و نظر به كونَيْن اندازند، نظر آنها عارفانه باشد و در عالم، حقّ جو و حق طلبند و تمام موجودات را جلوه حقّ و جمال جميل دانند.

از محضر، حاضر را طلبند و احترام محضر را براى حاضر كنند و عبوديّت را مودّت و معاشرت با كامل مطلق دانند و اشتياق آنان براى عبادت از اين باب است!!

ولى ما بيچارگان گرفتار آمال و امانى و بسته زنجيرهاى هوا و هوس و فرورفتگان در سِجْنِ مسجور ظلمانى طبيعت كه نه بويى از محبّت و عشق به شامّه روحمان رسيده، نه لذّتى از عرفان و فضيلت را ذائقه قلبمان چشيده، نه اصحاب عرفان و عيانيم و نه ارباب ايمان و اطمينان، عبادات الهيّه را تكليف و كلفت دانيم و مناجات با قاضى الحاجات را سربار و تكلّف شماريم، جز دنيا كه مَعْلَف حيوانات است ميل به چيزى نداريم و جز به دار طبيعت كه مُعتَكَف ظالمان است تعلّقى براى ما نيست، چشم بصيرت قلبمان از جمال جميل، كور و ذائقه روح از ذوق عرفان، مهجور است»!! «14» امام باقر عليه السلام مى‏فرمايد:

پدرم حضرت سجّاد، نعمتى از نعم الهى را ياد نكرد مگر اين كه سجده آورد.

آيه‏اى از قرآن كه در آن مسئله سجده بود قرائت نكرد مگر همراهش به سجده آمد. رنجى از او برطرف نگشت مگر اين كه به خاطر آن سجده كرد و از نماز واجبى فارغ نشد جز اين كه آن را به سجده پيوند داد و موفّق به اصلاح اختلاف بين دو نفر نگشت مگر اين كه به خاطر توفيقش به آن كار بر خدا سجده كرد. در جميع مواضع سجودش اثر سجود آشكار بود، به همين خاطر پدرم را سجّاد ناميدند! «15» حالات عالى و عرفانى حضرت سجّاد عليه السلام را در غزل زيباى سيف فرغانى ببينيد:

دل زغمت زنده شد، اى غم تو جان دل‏


نام تو آرام جان، درد تو درمان دل‏

من به تو اولى كه تو، آنِ منى آنِ من‏


دل به تو لايق كه تو، آنِ دلى آنِ دل‏

عشق ستمكار تو، رفته به پيكار جان‏


شوق جگر خوار تو، آمده مهمان دل‏

تركنم از آب چشم، روى چونان خشك را


چون جگرى بيش نيست، سوخته بر خوان دل‏




 (سيف فرغانى)

در حالات الهى آن حضرت آمده:

بسترش، خوشحاليش از برنامه‏هاى حق بود و فرشش، نشاطش در عبادت و دوستش، تصديق نسبت به حقايق و خلوصش، خودداريش از غير رضاى ربّ، تكيه‏گاهش، سجّاده و پوششش قبرش بود!

لحافش، اصرارش در بندگى و مناجات و خواب و چرتش، قيام و خضوع و خشوع نسبت به پروردگار و حرفه‏اش، سوختن در عشق ربّ!

تجارتش، زيارتِ خانه حقّ و حرم پيامبر و بازارش شوق به خدمت و بوى خوشش، مهر و محبّت و حرفه‏اش، طاعت و لباسش، عزّت و سلاحش، صلاح و مركبش، زمين و عادتش، ظهور نيروهاى ملكوتى درونى و سرمايه‏اش، گرسنگى و آرزويش، سفر به آخرت و خشنوديش، در لقا و وصال حضرت محبوب بود. «16»

مناجات زين العابدين عليه السلام‏

وجود مقدّس حضرت سجّاد عليه السلام، در تمام لحظات عمرش در مناجات و دعا بود، مسئله غرق بودنش در دعا و مناجات آن قدر عجيب است كه در هر كجا و در هر زمان نام مقدّسش برده شود؛ گريه و زارى، اصرار و الحاح، دعا و مناجات به ذهن شنونده تداعى مى‏كند.

مناجات خمس عشر، دعاى عرفانى ابوحمزه ثُمالى در سحر ماه مبارك رمضان، قطعاتى از زيارت امين اللَّه و پنجاه و چهار دعاى «صحيفه سجاديه» دور نمايى از حالات درونى آن حضرت و نورانيّت قلب و جان آن جناب است.

البتّه شرح مناجات خمس عشر و دعاى ابوحمزه و ساير مناجات‏هاى حضرت كه در «مصباح» و «زاد المعاد» و «بلد الأمين» و «مفاتيح الجنان» و ديگر كتب ادعيه آمده، توفيق خاصّى از ناحيه حضرت معبود لازم دارد تا بتوان از عهده آن برآمد.

در اين جا به چند بخش از مناجات‏هاى آن جناب اشاره مى‏شود، باشد كه ما منغمران در چاه طبيعت و گرفتاران ذلّت و شيطنت، در اين مسير الهى قرار بگيريم

بصیرت

ايشان بهشت و نعمت‏هاى آن را با عبادات خود در دنيا لمس و حس كرده‏اند. پيامبر گرامى اسلام، صلى اللّه عليه و آله، درباره اين گروه مى‏فرمايد: عبادت‏هاى اينان عاشقانه است و ذاتا اطاعت و نماز را محبوب، و گناه را منفور مى‏دانند. اينان، وقتى همه مردم دنيا از گناه لذت مى‏برند، نه فقط از گناه لذت نمى‏برند، از آن به شدت نفرت دارند.

خلاصه، اين دسته مى‏توانند لايه‏هاى زيرين حقيقت را مشاهده كنند؛ براى مثال، وقتى به پيامبر مى‏نگرند، وى را پيامبر مى‏بينند. نگاه‏

آنان مانند نگاه ابو لهب نيست كه از پيغمبر بيگانه باشد. او پيامبر را پيامبر نمى‏ديد. در نتيجه، به آخرين فرستاده خدا اشاره مى‏كرد و به مردم مى‏گفت: اين يتيم برادر من است، پس ضرورتى ندارد سخن او را بپذيريم. وى افراد را تحريك مى‏كرد پيامبر، صلى اللّه عليه و آله، را كتك بزنند يا به قتل برسانند. علت اين مساله فقط مى‏تواند كورى باطن او باشد؛ چراكه بصير پيامبر را پيامبر، خدا را خدا، بت را ناتوان، شيطان را دشمن و زيان‏بار، و فرهنگ‏هاى غلط را باطل مى‏يابد و در نهايت، قيامت را در همين دنيا جستجو مى‏كند.

بصير در اين دنيا زندگى مى‏كند اما در آخرت به سر مى‏برد، كليه حقايق را لمس مى‏كند و مكشوف مى‏يابد، و به حريم‏هايى راه پيدا مى‏كند كه ديگران از ورود به آن حريم‏ها بازداشته شده‏اند. حضرت امير مؤمنان على، عليه السلام، در كلامى تكان‏دهنده مى‏فرمايند:

«لو كشف الغطاء ما از ددت يقينا».

اگر همه پرده‏ها را كنار بزنند، چيزى بر يقين من اضافه نخواهد شد (چون براى من، پرده‏اى براى كنار رفتن باقى نمانده است).

در ادبيات عرب، هرچه بعد از حرف «لو» قرار مى‏گيرد ممتنع است.

بنابراين، وقتى حضرت على، عليه السلام، مى‏فرمايند اگر همه پرده‏ها را كنار بزنند، يعنى پرده‏اى نيست كه كنار بزنند؛ زيرا ايشان به تمام حريم‏هاى غيب و شهود پروردگار مهربان عالم راه پيدا كرده‏اند و هرچه مى‏گويند براساس مشاهده و لمس است. پس حق ايشان است كه امام كل عالم باشند و حق كل عالم است كه به ايشان اقتدا كنند

سلطانا نصيرا»

ربّ ادخلنى مدخل صدق و اخرجنى مخرج صدق و اجعلنى من لدنك سلطانا نصيرا».

و بگو: پروردگارا! مرا در هر كار و شغلى به نيكى وارد كن و به نيكى بيرون آور و برايم از نزد خود نيرويى يارى‏دهنده قرار ده.

از طريق معجم المفهرس قرآن پى بردم اين آيه مربوط به سوره مباركه «اسراء» است. قرآن را باز كردم و به اين سوره مراجعه كردم: موج عجيبى نسبت به امير المؤمنين در ذهنم به وجود آمد، نمى‏دانستم آيه چه ارتباطى با امير المؤمنين دارد! حدس زدم‏ «و اجعلنى من لدنك سلطانا نصيرا» درباره امير المؤمنين باشد. همين مطلب و همين امواج ذهنى را در منبر آن روز بيان كردم. بعد از سخنرانى، به تفاسير مهم قرآن مراجعه كردم، ديدم ائمه فرموده‏اند: «و اجعلنى من لدنك سلطانا نصيرا»، درخواست پيامبر از خداست: خدايا، مرا دليل يارى‏كننده‏اى بر نبوت عطا فرما. ازاين‏رو، خدا على، عليه السلام، را به پيامبر داد

مراقبات ماه شعبان

مراقبات ماه شعبان

این ماه برای سالك الی الله بسیار با ارزش است. یكی از شبهای قدر در این ماه می باشد و كسی در آن متولد شده كه خداوند بواسطه او وعده پیروزی به تمامی دوستان، پیامبران و بر گزیدگانش - از زمانی كه پدر ما حضرت آدم )علی نبینا و آله وعلیه السلام) در زمین ساكن شده - داده است. و وعده داده، بوسیله او بعد از پر شدن زمین از ظلم جور، آن را پر از قسط و عدل نماید. از مقام آن همین بس كه ماه رسول خدا صلوات الله علیه بوده و حضرتش صلی  الله علیه وآله وسلم فرمودند: "شعبان ماه من است، خداوند كسی را كه مرا در ماهم یاری كند، بیامرزد."

كسی كه از این دعوت بزرگ آگاه شود، باید بكوشد كه از دعوت شدگان این دعوت گردد. این جانشین و برادر او امیرالمؤمنین علیه السلام است كه می فرماید: "از زمانی كه ندای منادی رسول خدا صلوات الله علیه را كه برای روزه این ماه ندا می كرد شنیدم، هیچگاه روزه این ماه را از دست نداده و در تمام عمرم آن را از دست نخواهم داد؛ اگر خدا بخواهد." این درباره روزه این ماه بود؛ و می توان كمك به آن حضرت صلوات الله علیه را از جهات دیگر مانند نماز، صدقه، مناجات و تمام كارهای خیر با روزه این ماه مقایسه نمود.

  • مناجات شعبانیه


این مناجات، مناجات معروفی است و اهلش به خاطر آن با ماه شعبان مانوس شده و به همین جهت منتظر و مشتاق این ماه هستند....

تمام كلام این كه این مناجات، از اعمال مهم این ماه است؛ و نه تنها ماه، كه سالك نباید بعضی از فرازهای آن را در طول سال ترك كند و در قنوتها و سایر حالهای عالی خود، خیلی با آن مناجات نماید و وقتی كه می گوید: "و دیدگان قلبهای ما را با نور نگاه آن به حضرتت روشن بفرما تا آنگاه كه چشمهای دل پرده ها و مانعهای نوری را پاره كرده و به معدن بزرگی برسد و روح های ما به عزت پاكیت وصل شود." از گفته خود غافل نباشد. و تامل كند، آیا قلب او چشم دیدن نور را دارد؟...

به هر حال این مناجات بزرگی است و یكی از ارمغان های آل محمد صلوات الله علیه می باشد كه بزرگی آن را كسی كه قلب سالم و گوش شنوایی داشته باشد ، درك می كند. و اهل غفلت از درك فواید و نورهای آن بی بهره اند...

  • سایر اعمال این ماه


1-
از اعمال مهم در این ماه روزه است؛ باندازه ای كه با حالش مناسب باشد...

درباره روزه هر كدام از روزهای این ماه اخبار مفصلی وارد شده است. و من فقط روایتی را كه در كتاب (من لا یحضره الفقیه) آمده است، نقل می كنم. امام صادق علیه السلام فرمود: "كسی كه روز اول ماه را روزه بگیرد، حتما وارد بهشت می شود. و كسی كه دو روز را روزه بگیرد خداوند در هر شب و روزی (به چشم رحمت) به او می نگرد و در بهشت هم به این نگاه ادامه می دهد. و كسی كه سه روز روزه بگیرد، با خداوند در عرش و بهشت او دیدار می كند."...

2-
از اعمال مهم در این ماه صلواتی است كه در نیمروز هر روز این ماه فرستاده می شود؛ و اول آن چنین است: «اللّهم صل علی محمّد و آل محمّد، شجرة النبوة...»

3-
یكی دیگر از اعمال این ماه، همانگونه كه در كتاب اقبال است بجا آوردن نماز و خواندن دعاهای این شبهاست. سالك باید در رابطه با این اعمال جدی بوده، و به هر كدام از ذكر و فكر و این اعمال كه نشاط دارد، با در نظر گرفتن اولویتها اقدام كند....

4-
یكی دیگر از كارهای مهم در این ماه عمل به این روایت است. امیرالمومنین علیه السلام فرمودند: "در هر پنجشنبه شعبان آسمانها زینت شده و آنگاه فرشتگان عرض می كنند: خدای ما! روزه داران شعبان را ببخش و بیامرز و دعایشان را اجابت فرما. بنابراین كسی كه دو ركعت نماز بجا آورد كه در هر ركعت سوره فاتحه را یك بار و قل هو الله احد را صد بار بخواند و بعد از سلام دادن صد بار بر پیامبر صلی الله وعلیه واله وسلم درود فرستد، خداوند تمام خواسته های دینی و دنیایی او را بر آورده می فرماید. و كسی كه یك روز آن را روزه بگیرد، خداوند بدن او را بر آتش حرام می كند.

  • نیمه شعبان


روز و شب نیمه شعبان زمان بسیار شریفی است كه جهات زیادی باعث این شرافت و بزرگی شده است. از قبیل:

الف- از شبهای قدر می باشد و شب تقسیم رزقها و عمرها چنانچه در روایات زیادی وارد شده است. و در بعضی از آنها آمده است: خداوند این شب را برای امت قرار داده است؛ چنانچه شب قدر را برای رسول خدا صلی  الله علیه وآله وسلم قرار داده. و این اشكال كه بنابراین، لازم می آید كه شب قدر، بیش از یك شب باشد را می توان به این بیان پاسخ گفت كه تقدیر، مراتب و مراحل گوناگونی دارد.

ب- از اوقات زیارتی امام حسین علیه السلام می باشد كه غیر از فرشتگان صد هزار پیامبر علیهم  السلام آن حضرت علیه السلام را زیارت می كنند. و این مطلب نشانه عظمت این شب است.

ج- از شب هایی است كه تاكید به زنده نگهداشتن آن شده و اعمال و عبادات بسیار ارزشمندی در آن وارد شده كه می توان گفت: در هیچ شبی اعم از شب قدر یا غیر آن مانند یا بیشتر از آن نیامده است.

د- شب میلاد امامی است كه گیتی را از عدالت پر كرده، زمین را پاك می نماید و در تمام زمینه های دینی و دنیایی حاكمیت دارد.

  • اعمال مهم شب نیمه شعبان

اولین كاری كه سالك باید در این شب انجام بدهد این است كه از لذت و آسایش دنیا در این شب چشم پوشی نماید. و آنگاه برای استفاده بیشتر از آن و تصحیح اعمال خود باید فرض كند كه شب خداحافظی او با این دنیا و تمام اعمال بوده و فردای آن روز قیامت است. و نیز قبل از فرا رسیدن شب باید اعمالی را كه در آن می خواهد انجام بدهد مشخص نماید و اگر دو عمل در فضیلت یكسان بود سخت تر را انتخاب كند.

2-
از اعمال مهم نمازهایی است كه وارد شده است...

3-
از اعمال مهم عمل به حدیثی است كه در كتاب اقبال روایت شده: رسول اكرم صلوات الله علیه فرمودند: "شب نیمه شعبان در خواب بودم كه جبرئیل آمد و گفت: محمد! چرا در این شب خوابیده ای؟ گفتم: جبرئیل! مگر چه شبی است؟ گفت شب نیمه شعبان است. محمد! برخیز. آنگاه مرا بلند كرده و به بقیع برد، سپس گفت: سرت را بلند كن، زیرا این شبی است كه درهای آسمان در آن باز میشود: درهای رحمت. در «رضوان»، در «مغفرت» در «فضل» در «توبه» در «نعمت» در «جود» و در «احسان». و خداوند به عدد موها و پشمهای گاو و گوسفند مردم را از آتش جهنم آزاد می كند، زمان مرگ را در آن ثبت كرده و بمدت یك سال روزیها را تقسیم می كند. و هر چه را كه در تمام سال اتفاق می افتد فرو می فرستد. محمد! كسی كه این شب را با گفتن «الله اكبر»، «سبحان الله» و «لا اله الا الله» و دعا نماز و قرآن خواندن و انجام اعمال مستحب و استغفار كردن زنده نگهدارد بهشت منزل و استراحتگاه او خواهد بود و گناهان گذشته وآینده اش بخشیده می شود...

پس این شب را زنده بدار و شب زنده داری و نزدیكی به خدا، با عمل در این شب را، به امتت دستور بده؛ زیرا شب شریفی است. در حالی نزدت آمدم كه تمام فرشته ها در آسمان پاهایشان را جفت كرده اند عده ای تسبیح می كنند، عده ای در ركوع، عده ای در سجود و گروهی ذكر می گویند. شبی است كه كسی دعا نمی كند مگر این كه مستجاب می شود، كسی چیزی نمی خواهد مگر این كه به او داده می شود، كسی در خواست مغفرت و بخشش نمی كند، مگر این كه بخشیده می شود، كسی توبه نمی كند مگر این كه توبه اش پذیرفته می شود. كسی كه از خیر این شب محروم شود، از خیر بزرگی محروم شده است.

رسول خدا در این شب دعا می كرد و می گفت: "اللهم اقسم لنا من خشیتك....."...

4-
بجا آوردن سجده هایی كه دعاهای مخصوصی در آن خوانده می شود...

5-
نزدیكی جستن به امام زمان (عج) كسی كه حجت عصر، ولی امر، راز دارنده بزرگ، صاحب غیبت الهی و دعوت پیامبر گونه، وارث پیامبران و جانشین جانشینان، آقا، امام و مولای ما، امام قائم مهدی است، جان ما و تمام جهانیان بفدایش كه می توان با زیارت، مناجات، عرض شوق و شكایت از دوری او، دعا، نماز، دلسوختگی از دوری او، شكر نعمتها، اهدا طاعات، بذل جان، توسل، پیوستن، پناه جستن و در خواست كمك، پیروزی و فیض و شفاعت به آن حضرت (عج) نزدیك شد....

6-
خواندن دعایی كه با این عبارت شروع می شود «اللهم بحق لیلتنا و مولودها.....»

7-
زیارت امام حسین علیه السلام و حضور در آرامگاه شریف آن حضرت علیه السلام كه در روایت خیلی نسبت به آن سفارش شده است. و باید او را با زیارت مخصوص این شب زیارت كند.

8-
خواندن دعای كمیل: در سجده...

9-
زیارت امام حسین علیه السلام در بارگاه شریف یا از مكانهای دور. زیارت آن حضرت علیه السلام نماز و عمل مخصوصی دارد كه در كتاب اقبال آمده است و كسی كه او را زیارت كند، مانند كسی است كه خدا را در عرش او زیارت كرده باشد.

10-
سجده و گفتن ذكرهای آن كه از رسول خدا صلوات الله علیه روایت شده همراه با حضور قلب و با توجه به معانی و دورغ نگفتن در آنچه می گوید. همچنین خواندن دعاهایی كه برای بین ركعت های نماز شب در كتاب اقبال روایت شده. و نیز غفلت نكردن از دعای گرانقدری كه در نماز وتر یا بعد از آن خوانده می شود.

11-
محاسبه اعمال این شب. گمان می كنم اگر با آگاهی و خوب حساب كند بخصوص اگر از هدایت خدا در این مورد كمك بگیرد- باندازه ای از عمل خود استغفار می كند كه اگر این شب را خوابیده بود، این مقدار استغفار نمیكرد...

  • آخرین جمعه شعبان


یكی دیگر از اوقات مهم ماه شعبان برای سالك الی الله آخرین جمعه آن است. از كتاب عیون از عبدالسلام بن صالح هروی نقل شده كه می گوید: در آخرین جمعه شعبان به دیدن ابی الحسن علی بن موسی الرضا علیه السلام رفتم حضرت فرموند: "ابا صلت! بیشتر شعبان گذشت و این آخرین جمعه آن است؛ كوتاهی گذشته خود را در این ماه جبران كن و بسیار دعا و استغفار كن و خیلی قرآن بخوان، و از گناهانت توبه كن، تا وقتی ماه رمضان می آید مخلص برای خدا باشی و هیچ امانتی به گردنت نباشد مگر این كه آن را رد كنی و هیچ كینه ای از مومنی در دلت نباشد مگر این كه آن را از بین ببری و از هر گناهی كه انجام می دهی، دست بردار. تقوای خدا را پیشه كن و در نهان و آشكارت به او توكل كن «و كسی كه به خدا توكل كند خدا برای او كافی خواهد بود» و در باقیمانده این ماه این دعا را زیاد تكرار كن: "اللّهم ان لم تكن غفرت لنا فی ما مضی من شعبان فاغفرلنا فی ما بقی منه، خدایا اگر در این مدت كه از شعبان گذشته، ما را نبخشیده ای، در مدتی كه از آن مانده ما را بیامرز، زیرا خداوند متعال به احترام ماه رمضان، در این ماه افراد زیادی را از آتش رها می كند."...

  • سه روز آخر شعبان


روزه این سه روز برای كسی كه تمام این ماه را روزه نگرفته، فضیلتی دارد كه سزاوار نیست مراقب آن را ترك كند. صدوق رحمة الله از امام صادق علیه السلام روایت نموده است: "كسی كه سه روز آخر شعبان را روزه گرفته و آن را به ماه رمضان وصل كند، خداوند روزه دو ماه پی درپی برای او می نویسد."...

...
یكی از اعمال مهم ماه رمضان در شب آخر شعبان است و آن دعایی است كه در كتاب اقبال برای این شب و شب اول ماه رمضان، روایت نموده است. و اهل آن تكلیف آمادگی برای وارد شدن در میهمانی خداوند متعال را به تفصیل از این دعا می فهمند.



منبع: كتاب المراقبات نوشته عالم عامل و عارف كامل مرحوم آیت الله حاج میرزا جواد آقا ملكی تبریزی(ره)

ميثم تمّار

ميثم تمّار و خبر از آينده‏

سالى كه حضرت حسين (ع) از مدينه عازم مكه و از مكه به كربلا رهسپار شد، ميثم در همان سال به مكّه مشرف گشت.

ميثم همان سال خدمت ام سلمه همسر بزرگوار پيامبر رسيد، ام سلمه پرسيد كيستى؟ گفت: ميثم تمارم سلمه گفت: به خدا سوگند بسيار شنيدم كه رسول خدا در دل شبهاى تاريك از تو ياد مى كرد و تو را به اميرالمؤمنين سفارش مى نمود.

ميثم جوياى حال حضرت حسين شد، ام سلمه گفت: به يكى از باغستان‏هاى خود رفته، ميثم گفت هنگامى كه بازگشت سلام مرا به او ابلاغ كن و به آن حضرت بگو در آينده نزديك در پيشگاه خدا يكديگر را ديدار خواهيم كرد.

ام سلمه مقدارى عطر از كنيز خود خواست و به او گفت محاسن ميثم را خشبو كن، ميثم گفت: تو صورت مرا خوشبو كردى، ولى طولى نخواهد كشيد كه همين محاسن در راه دوستى شما اهل بيت به خون آغشته مى شود، ام سلمه گفت: حضرت حسين تو را بسيار ياد مى كند.

ميثم گفت: من هم همواره ياد اويم ولى پون شتاب دارم نمى توانم توقف كنم، من و آن حضرت را كارى در پيش است كه به آن خواهيم رسيد، در اين هنگام از نزد ام سلمه خارج شد، در بيرون سراى مشاهده كرد ابن عباس روى زمين نشسته گفت: اى پسر عباس از تفسير قرآن هرچه مى خواهى از من بپرس، من قرآن را نزد اميرالمؤمنين فرا گرفته ام و تأويل آياتش را از او شنيده ام، ابن عباس دوات و صفحهاى را خواست، سپس از ميثم مى پرسيد و مى نوشت تا آن كه گفت: اى پسر عباس حال تو چگونه خواهد بود هنگامى كه ببينى مرا با نه نفر ديگر به دار آويخته باشند، ابن عباس پس از شنيدن اين سخن صفحه را پاره كرد

و گفت: تو جادوگرى و اهل كهانت و سحرى، ميثم گفت صفحه را پاره نكن اگر آنچه گفتم دروغ از آب درآمد آنگاه پاره كن.

 

قمر بنى هاشم

امام سجّاد عليه السلام فرمود:

براى عمويم قمر بنى هاشم نزد خداوند در قيامت منزلتى است كه جميع شهدا به آن غبطه مى‏خورند، و همه شهدا را آرزوى آن مقام است!

اى حرمت قبله حاجات ما


ياد تو تسبيح و مناجات ما

فخر شهيدان همه عالمى‏


دست على ماه بنى هاشمى‏

هم قدم قافله سالار عشق‏


ساقى عشّاق و علمدار عشق‏

سرور سالار سپاه حسين‏


داد سر و دست به راه حسين‏

عمّ امام و اخ و ابن امام‏


حضرت عباس عليه السّلام‏

مكتب تو مكتب عشق و وفاست‏


درس الفباى تو صدق و صفاست‏

شمع شد و آب شد و سوخته‏


روح ادب را ادب آموخته‏

آب فرات از ادب تست مات‏


موج زند اشك به چشم فرات‏

ياد حسين و لب عطشان او


وان لب خشكيده طفلان او

تشنه برون آمدى از موج آب‏


اى جگر آب برايت كباب‏




 

مزد تو زين سوختن و ساختن‏


دست سپر كردن و سر باختن‏

دست تو شد دست گواه خدا


خطّ تو شد خطّ امان خدا

چار امامى كه تو را ديده‏اند


دست علم گير تو بوسيده‏اند

اى به فداى سر و جان و تنت‏


وين ادب آمدن و رفتنت‏

وقت ولادت قدمى پشت سر


وقت شهادت قدمى پيشتر

مدح تو اين بس كه امام زمان‏


حجّت حقّ مالك ملك جهان‏

گفت به تو گوهر والا نژاد


جان برادر به فداى تو باد

او كه به قربان برادر شود


كيست رياضى كه فدايش شود