مولا علی علیه السلام در محراب نشست

بارها مولا علی علیه السلام به ابن ملجم انذار داده بود که مبادا تو آن اشقی الاشقیا باشی که مرا به قتل می رساند و ابن ملجم می گفت: اگر من کشنده شمایم همین الان مرا بکشید اما مولا می فرمود: هنوز که مرتکب جرمی نشدی به چه گناه عقوبتت کنم.

شب سیزدهم، رو به امام مجتبی علیه السلام کرد و فرمود: چند روز از این ماه گذشته؟ عرض کرد: سیزده روز. از امام حسین علیه السلام پرسید: چند روز دیگر از ماه باقی مانده؟ عرض کرد: هفده روز. دست به محاسن شریفش گذاشت و فرمود: به همین زودی است که محاسن من از خون سرم خضاب می شود و بعد گریست و فرمود: گریه من نه بخاطر خودم بلکه بخاطر ظلمی است که پس از من به فرزندانم می کنند. حسن و حسین مرا این قوم به شهادت می رسانند.

شب نوزدهم مهمان ام کلثوم بود. از سفره، دستور داد شیر را برداشتند و با چند لقمه نان و نمک افطار کرد. آن شب تا صبح بیدار بود. مرتب از اتاق بیرون می رفت و به آسمان می نگریست و «لا حول و لا قوه الا بالله» می گفت. می فرمود: این شب همان شبی است که حبیبم رسول خدا به من خبر داد.

هنگام سحر امام حسن علیه السلام تقاضا کرد حضرت به مسجد نرود و آقازاده را به جای خود بفرستد امام فرمود: این قَدَرِ حتمی پروردگار است و فراری از آن نیست. وقتی خواست از خانه بیرون رود مرغابیها مقابلش می آمدند و صدای بلند می دادند. حضرت سفارش آنها را کرد و فرمود: این صداها، نوحه ها در پشت سر دارد. در آستانه در، کمربندش به در گیر کرد و باز شد. با خود فرمود: «ای علی کمر خود را محکم کن برای ملاقات با مرگ». به مسجد رفت، در ماذنه اذان گفت و صدایش در تمام شهر پیچید. از ماذنه پایین آمد و فرمود: راه امام مجاهد را باز کنید. سپس سر به آسمان بلند کرد و رو به فجر فرمود: ای صبح هیچ گاه طلوع نکردی که علی را در خواب بینی. چون به مسجد وارد شد به بیدارکردن خفتگان پرداخت تا به ابن ملجم رسید که به پشت خوابیده بود. به او فرمود: «اینگونه نخواب که این خواب شیاطین است، یا به دست راست بخواب یا به دست چپ یا به پشت و بدان که می دانم در زیر عبایت چه پنهان کرده ای و چه قصدی داری. بدان از کار تو آسمانها به لرزه در می آیند».

حضرت به نماز نافله ایستاد، اولی شمشیر کشید اما موفق نشد. اما ابن ملجم شمشیر خود را بلند کرد و فریاد زد: «لا حکم الا لله» و شمشیر را بر فرق مبارک حضرت فرود آورد. فریاد مولا بلند شد که «فُزتُ و رَبِّ الکعبه» و از آسمان صیحه بر آمد:

«تَهَدَّمَت والله ارکانُ الهُدی و انطمسَت اعلامُ التقی و انفَصَمَت العروَهُ الوُثقی قُتِلَ ابنُ عَمِّ المُصطَفی قُتِلَ علیّ المرتضی قَتَلَهُ اَشقی الاشقیا»

«به خدا سوگند ستونهای هدایت در هم شکست. نشانه های تقوا از بین رفت و عروه الوثقی از هم پاشید و پسر عموی پیامبر، علی مرتض به قتل رسید و قاتل او شقی ترین اشقیا بود».

مولا علی علیه السلام در محراب نشست و خاکها را بر فرق مبارک می نهاد و می فرمود:

«مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فیها نُعیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَةً أُخْرى»

«شما را از خاک آفریدیم و به آن برمی گردانیم و بار دیگر شما را از آن بیرون می آوریم». (طه/۵۵)

کافر بخشنده از مسلمان بخیل به بهشت امیدوارتر است

آثار انفاق

بخل، یکی از صفات ناپسند قلب و منشا رفتارهای زشت و صفات رذیله بسیاری است و راه علاج آن انفاق است. علی علیه السلام می فرمایند:

«کافر سخیّ أرجى إلى الجنّة من مسلم شحیح»

«کافر بخشنده از مسلمان بخیل به بهشت امیدوارتر است». (نثر اللالی، ص۹۴)

ممکن است صفت سخاوت موجب عنایت خدای تعالی به شخص کافر شود و او مومن از دنیا برود اما هیچ بعید نیست که صفت بخل، ایمان شخص مومن را از کفش برباید.

انفاق همچنین کفاره گناهان است. مرگ موجل را به تاخیرمی اندازد. موجب طول عمر می شود. بلا را دفع می کند و شفای امراض است؛

«دَاوُوا مَرْضَاکُمْ بِالصَّدَقَة»

«بیماران خود را با صدقه درمان کنید». (کافی، ج۴، ص۳، تتمه کتاب الزکاه)

دولت ملی دکتر محمد مصدق

به مناسبت کودتای آمریکایی 28 مرداد علیه دولت ملی دکتر محمد مصدق

گوشه‌ای از خصوصیات اخلاقی مرحوم دکتر محمد مصدق از زبان رئیس دفترش، روانشاد نصرالله خازنی

1. قسم دکتر مصدق همیشه «به حق خدا» بود.
...دو تا یتیم از بچه‌های احمدآباد همیشه در خانه‌اش بود و این‌ها را بزرگ می‌کرد. زندگی‌اش فوق‌العاده ساده بود. چه هدایا برای شخص ایشان و چه برای دولت محال بود به منزل بیاید. هیچ سرسوزنی نمی‌گرفت.
یک کلمه دروغ از دهانش در نمی‌آمد. یک وعده حرام نمی‌گفت. بیست و هشت‌ماه نخست‌وزیری مصدق یک ریال از اعتبار دولت بابت مخارج دفتر نخست‌وزیری خرج نشد! همه خرج‌ها را شخصا می‌پرداخت. خرج ناهار و شام و صبحانه 50 سرباز و درجه‌دار که آن‌جا بودند را خود مصدق می‌داد!
همچنین عیدی‌ها و هزینه‌ها و پاداش‌ها را. دکتر مصدق در عرض بیست ‌و هشت ماه حکومت از جیب خودش حدود دو میلیون و ششصد‌هزار تومان خرج کرد!

2. دکترمصدق کوچک‌ترین هدیه را حتی از صمیمی‌ترین دوستانش نمی‌پذیرفت. یادم هست خبر آوردند که آقای امیر تیمور کلالی، ازدوستان دکترمصدق، یک کامیون کوچک خربزه از مشهد فرستاده بودند. وقتی خبر آوردند که خربزه را آورده‌اند، اوقاتش تلخ شد و گفت: این چه کارهایی است؟ این چه بدعت‌های بدی است؟ من خربزه می‌خواهم چه کار؟ بگویید برگردانند!
گفتم: آقا به امیرتیمور توهین می‌شود. از روی اخلاص و ارادت این کار را کرده. اگر کامیون به مشهد برگردد راه که آسفالت نیست و عمده‌اش خاکی است. همه خربزه‌ها می‌شکند و خراب می‌شود.
گفت: اجازه نمی‌دهم یک‌دانه از این خربزه‌ها به خانه من وارد شود!
گفتم پس اجازه بدهید این‌ها را ببریم دارالمجانین.
گفت: ببرشان!
خربزه‌ها را بردیم آن‌جا. بعد از آن دکترمصدق، نریمان شهردار تهران را احضار کرد و گفت: مطالعه کن و ببین چه محل درآمدی پیدا می‌کنی که جیره مریض‌های آن‌جا را بالا ببری که مریض‌هایی که آن‌جا می‌خوابند از لحاظ غذا و پرستار و دوا در مضیقه نباشند. بعد از آن بود که جیره هر مریض از 3 تومان به 10 تومان افزایش یافت.

3. یک‌بار پیشکارش که شرافتیان نام داشت و 46 سال پیش او بود بر حسب تصادف با سایر کارمندان بانک و نخست‌وزیری سوار ماشین نخست‌وزیری شده بود. مصدق چنان توپ و تشری به او زد که به چه مناسبت تو که کارمند دولت نیستی سوار ماشین دولتی شدی؟!
خود دکترمصدق یک دفعه هم ماشین نخست‌وزیری را سوار نشد. یک پلیموت سبزرنگ داشت که از آن استفاده می‌کرد. همه چیزش ملی بود. لباس و کفش و همه چیزش وطنی بود. او هیچ چیز خارجی نداشت. فقط موقعی که می‌خواست به آمریکا برود یادم هست که یک‌دست لباس اسپورتکس برایش دوختند. آن را از لاله‌زار خریده بودیم، بیش‌تر هم علتش این بود که چندان اتو لازم نداشت و چروک نمی‌شد!

4. یک‌بار آقا مرا خواست در حالی که عصبانی بود. گفتم: آقا چه شده؟
گفت: این مش‌مهدی آبروی ما را برده.
گفتم: چه کار کرده؟
گفت: از این بالا نگاه می‌کردم دیدم در کنار سینی سربازها، یک‌چهارم طالبی گذاشته‌اند. آقا سرباز باید یک‌چهارم طالبی بخورد؟! اقلا نصف طالبی بدهند. غذای آن‌ها را مراقب بود که بهترین غذا باشد. در همان آشپزخانه‌ای که ناهار خودش را می‌پختند، غذای سربازها را هم می‌پختند.خلاصه سر طالبی غوغایی کرد!

5. به آقا گفتم: قرار است ارباب مهدی یزدی، رئیس هیأت‌مدیره واردکنندگان چای، می‌خواهد بیاید.
گفت: برای چه می‌خواهند بیایند؟
گفتم: احتمالا راجع به چای است؛ چون کسانی که می‌‌خواهند بیایند بزرگ‌ترین واردکنندگان چای هستند.
گفت: خیلی خوب.
یک ربع قبل از این‌که این‌ها بیایند به مش‌مهدی گفت که از آن چای لاهیجان اعلی دم کن، میهمان می‌آید.
وقتی مهمان‌ها آمدند دستور داد چای آوردند. چای لاهیجان هم واقعا معطر و عالی است.
وقتی آن‌ها چای را خوردند از ارباب مهدی پرسید: چای چطور بود؟ خوب بود، بد بود؟ خوب دم کشیده بود یا نکشیده بود؟
ارباب مهدی گفت: خیلی عالی بود.
گفت: این همان چای ایران است!
وقتی گفت این چای ایران است آن‌ها حرفشان را اصلا نزدند و مطرح نکردند که اجازه بگیرند چای از خارج بیاورند! مجلس به همین ترتیب با خوردن یک چای تمام شد!

علائم هشدار دهنده کمبود کلسیم

سلامت‌نیوز: رئیس انجمن علمی غذا و تغذیه حامی سلامت ایران با بیان اینکه«میزان نیاز به کلسیم در نوجوانان در مقایسه با دوران کودکی و بزرگسالی بسیار بیشتر است»، گفت:« از علائم هشدار دهنده کمبود کلسیم می توان به گرفتگی عضلات، مور مور شدن ساعد و ساق، کند شدن تپش قلب و نبض، درد مفاصل، خرابی دندان ها، بی‌خوابی، بی‌قراری، اختلال در رشد و نرمی استخوانها اشاره نمود.»

دکتر ضیاءالدین مظهری در گفتگو با خبرنگار سلامت نیوز اظهار داشت:«کلسیم بیشترین ماده معدنی موجود در بدن می باشد که 99 درصد آن در استخوانها ذخیره شده و ضمن استحکام بخشیدن به آنها، در مواردی به عنوان یک منبع ذخیره، کلسیم مایعات بدن را تامین می سازد.یک درصد کلسیم بدن به صورت یونیزه شده در مایعات بدن جاری گشته و فعالیتهای حیاتی را عهده دار می گردد که از آن جمله می توان به تنظیم انقباض ماهیچه ها، برانگیختن و انتقال پیامهای عصبی، انعقاد خون، فعالیت غدد درون ریز و فعالیت آنزیمهای گوارشی اشاره نمود.»

وی ادامه داد:«متاسفانه به علت عدم گرایش نوجوانان و جوانان به مصرف منابع حاوی کلسیم، نیاز آنها کاملا تامین نشده و از طرفی دیگر کمی تحرک، گریز از تابش آفتاب و یا زندگی در محل های شلوغ و پرگرد و غبار نیز مزید بر علت شده و گستردگی بیماریهای استخوانی و مفصلی حتی در سنین جوانی 30-25 سالگی را در پی داشته است.»

این متخصص تغذیه و رژیم درمانی تصریح کرد:«با توجه به اینکه رشد ماهیچه ای، اسکلتی و فعالیت غدد درون ریز در سنین نوجوانی بسیار سریع است، میزان نیاز به کلسیم در نوجوانان در مقایسه با دوران کودکی و بزرگسالی بسیار بیشتر است به ویژه در دورانی از بلوغ که جهش رشد دیده می شود، میزان نیاز به کلسیم دو برابر بیشتر از دیگر دوران بلوغ است.علاوه بر این با توجه به اینکه 45 درصد بافت استخوانی در این سنین تشکیل می شود، بنابراین کفایت این ماده معدنی در رژیم غذایی بسیار حیاتی است.»

این استاد دانشگاه ادامه داد:«از میان منابع غذایی مختلف، لبنیات بهترین منبع تامین کلسیم به شمار می رود زیرا کمتر ماده غذایی یافت می شود که میزان کلسیم موجود در آن با انرژی یکسان با لبنیات یافت شود و یا فراهمی کلسیم در آن ماده غذایی بالاتر باشد بنابراین توصیه می شود که نوجوانان 4-3 لیوان شیر بنوشند و یا به همین مقدار ماست مصرف کنند.البته دوغ و کشک(پاستوریزه، جوشانده و کم نمک) نیز جزو گروه لبنیات به شمار می روند که میزان کلسیم آنها به ترتیب نصف و دو برابر همان مقدار شیر است.»

رئیس انجمن علمی غذا و تغذیه حامی سلامت ایران تاکید کرد:«مصرف نوشابه های گازدار که در بین نوجوانان رواج بسیار گسترده ای دارد، علاوه بر افزایش دادن خطر ابتلا به چاقی و اضافه وزن، دفع کلسیم را نیز افزایش می دهد.»

وی تاکید کرد:«نیاز به کلسیم از شیرخوارگی تا سنین کهنسالی و حتی فرتوتی پابرجاست. از آغاز تولد تا سنین 19-15 سالگی 1200-1500میلی گرم، 25-19 سالگی 1000 میلی گرم، 51-25 سالگی 900 میلی گرم و از 51 سالگی تا آخر عمر 800 میلی گرم کلسیم در روز برای بدن لازم است.بالاترین نیاز به کلسیم در دوران شیردهی خانمها دیده می شود که 1200 میلی گرم در روز است که با در نظر گرفتن ضریب جذب و عوامل تاثیرگذار، می باید 2000 میلی گرم کلسیم در روز مصرف نمایند از این جهت به خانمان شیرده توصیه می گردد در روز 4 لیوان شیر جمعا در وعده های غذایی خود میل نمایند.در دوران بلوغ و حاملگی مقدار نیاز روزانه کلسیم 1200 میلی گرم است که با در نظر گرفتن عوامل یاد شده، این میزان با مصرف 1900 میلی گرم کلسیم تامین می شود.»

این عضو هیئت علمی دانشگاه گفت:«شیر، ماست، پنیر، انواع ماهی از منابع اصلی تامین کننده کلسیم می باشند و از منابع گیاهی سرشار از انرژی، کنجد با دارا بودن 780 میلی گرم در هر صد گرم ماده خام، جایگزینی مناسبی برای لبنیات است. بعد از آن بادام با 250 میلی گرم، فندوق با 225 میلی گرم، آرد سویا و دانه کتان یا بزرک با 195 میلی گرم، اسفناج با 125 میلی گرم، لوبیای سفید با 113 میلی گرم، کلم بروکلی با 105 میلی گرم، تخم کدو و آفتابگردان با 100 میلی گرم، عدس با 71 میلی گرم، دانه کامل جوی دوسر با 45 میلی گرم ودانه کامل گندم با 40 میلی گرم کلسیم در هر صد گرم، از دیگر منابع کلسیم هستند.»

دکتر ضیاءالدین مظهری خاطر نشان کرد:«از علائم هشدار دهنده کمبود کلسیم می توان به گرفتگی عضلات، مور مور شدن ساعد و ساق، کند شدن تپش قلب و نبض، درد مفاصل، خرابی دندان ها، بی خوابی، بی قراری، اختلال در رشد و نرمی استخوانها اشاره نمود.»

شب قدر براساس نظرات مرحوم علامه طباطبايي(ره)

آنچه پيش روي داريد بحثي پيرامون شب قدر براساس نظرات مرحوم علامه طباطبايي(ره) در تفسير شريف الميزان است كه در سوره «قدر» و «دخان» مطرح شده امید كه راهنماي خوبي براي معرفي اين شب باشد.

شب قدر یعنی چه؟
...مراد از قدر، تقدير و اندازه گيري است و شب قدر شب اندازه گيري است و خداوند متعال در اين شب حوادث يك سال را تقدير مي كند و زندگي، مرگ، رزق، سعادت و شقاوت انسان ها و اموري از اين قبيل را در اين شب مقدر مي گرداند.

شب قدر كدام شب است؟
در قرآن كريم آيه اي كه به صراحت بيان كند شب قدر چه شبي است ديده نمي شود. ولي از جمع بندي چند آيه از قرآن كريم مي توان فهميد كه شب قدر يكي از شب هاي ماه مبارك رمضان است.
قرآن كريم از يك سو مي فرمايد: «انا انزلناه في ليله المباركه». اين آيه گوياي اين مطلب است كه قرآن يكپارچه در يك شب مبارك نازل شده است و از سوي ديگر مي فرمايد: «شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن» و گوياي اين است كه تمام قرآن در ماه رمضان نازل شده است و در سوره قدر مي فرمايد: «انا انزلناه في ليله القدر» از مجموع اين آيات استفاده مي شود كه قرآن كريم در يك شب مبارك در ماه رمضان كه همان شب قدر است نازل شده است. پس شب قدر در ماه رمضان است. اما اينكه كدام يك از شب هاي ماه رمضان شب قدر است، در قرآن كريم چيزي بر آن دلالت ندارد و تنها از راه اخبار مي توان آن شب را معين كرد.
در بعضي از روايات منقول از ائمه اطهار(ع) شب قدر مردد بين نوزدهم و بيست و يكم و بيست و سوم ماه رمضان است و در برخي ديگر از آنها مردد بين شب بيست و يكم و بيست و سوم و در روايات ديگري متعين در شب بيست و سوم است و عدم تعين يك شب به جهت تعظيم امر شب قدر بوده تا بندگان خدا با گناهان خود به آن اهانت نكنند.
پس از ديدگاه روايات ائمه اهل بيت(ع) شب قدر از شب هاي ماه رمضان و يكي از سه شب نوزدهم، بيست و يكم و بيست و سوم است. اما روايات منقول از طرق اهل سنت به طور عجيبي با هم اختلاف داشته و قابل جمع نيستند ولي معروف بين اهل سنت اين است كه شب بيست و هفتم ماه رمضان، شب قدر است و در آن شب قرآن نازل شده است.

تكرار شب قدر در هر سال
شب قدر منحصر در شب نزول قرآن و سالي كه قرآن در آن نازل شد نيست بلكه با تكرار سال ها، آن شب نيز تكرار مي شود. يعني در هر ماه رمضان شب قدري است كه در آن شب امور سال آينده تقدير مي شود.
دليل بر اين امر اين است كه:
اولا: نزول قرآن به طور يكپارچه در يكي از شب هاي قدر چهارده قرن گذشته ممكن است ولي تعيين حوادث تمامي قرون گذشته و آينده در آن شب بي معني است.
ثانيا: كلمه «يفرق» در آيه شريفه «فيها يفرق كل امر حكيم» در سوره دخان به خاطر مضارع بودنش، استمرار را مي رساند و نيز كلمه «تنزل» در آيه كريمه «تنزل الملائكه و الروح فيها باذن ربهم من كل امر» به دليل مضارع بودنش دلالت بر استمرار دارد.
ثالثا: از ظاهر جمله «شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن» چنين برمي آيد كه مادامي كه ماه رمضان تكرار مي شود آن شب نيز تكرار مي شود. پس شب قدر منحصر در يك شب نيست بلكه در هر سال در ماه رمضان تكرار مي شود.
در اين خصوص در تفسير برهان از شيخ طوسي از ابوذر روايت شده كه گفت: به رسول خدا(ص) عرض كردم يا رسول الله(ص) آيا شب قدر شبي است كه در عهد انبيا بوده و امر به آنان نازل مي شده و چون از دنيا مي رفتند نزول امر در آن شب تعطيل مي شده است؟ فرمود: «نه بلكه شب قدر تا قيامت هست.»

عظمت شب قدر
در سوره قدر مي خوانيم: «انا انزلناه في ليله القدر و ما ادرئك ما ليله القدر ليله القدر خير من الف شهر» خداوند متعال براي بيان عظمت شب قدر با اين كه ممكن بود بفرمايد: «و ما ادرئك ماهي هي خير من الف شهر» يعني با اينكه مي توانست در آيه دوم و سوم به جاي كلمه «ليله القدر» ضمير بياورد، خود كلمه را آورد تا بر عظمت اين شب دلالت كند و با آيه «ليله القدر خير من الف شهر» عظمت اين شب را بيان كرد به اين كه اين شب از هزار ماه بهتر است. منظور از بهتر بودن اين شب از هزار ماه، بهتر بودن از حيث فضيلت عبادت است. چه اين كه مناسب با غرض قرآن نيز چنين است. چون همه عنايت قرآن در اين است كه مردم را به خدا نزديك و به وسيله عبادت زنده كند و احيا يا عبادت آن شب از عبادت هزار ماه بهتر است.
از امام صادق(ع) سوال شد: چگونه شب قدر از هزار ماه بهتر است؟(با اينكه در آن هزار ماه در هر دوازده ماهش يك شب قدر است)
حضرت فرمود: «عبادت در شب قدر بهتر است از عبادت در هزار ماهي كه در آن شب قدر نباشد»

وقايع شب قدر

1-نزول قرآن
ظاهر آيه شريفه «انا انزلناه في ليله القدر» اين است كه همه قرآن در شب قدر نازل شده است و چون تعبير به انزال كرده كه ظهور در يكپارچگي و دفعي بودن دارد نه تنزيل كه ظاهر در نزول تدريجي است.
قرآن كريم به دو گونه نازل شده است:
1-نزول يك باره و در يك شب معين
2-نزول تدريجي در طول بيست و سه سال نبوت پيامبر اكرم(ص)
آياتي چون «قرانا فرقناه لتقراه علي الناس علي مكث و نزلناه تنزيلا» نزول تدريجي قرآن را بيان مي كند.
در نزول دفعي (و يكپارچه) قرآن كريم كه مركب از سوره ها و آيات است يك دفعه نازل نشده است بلكه به صورت اجمال همه قرآن نازل شده است چون آياتي كه درباره وقايع شخصي و حوادث جزيي نازل شده ارتباط كامل با زمان و مكان و اشخاص و احوال خاصه اي دارد كه درباره آن اشخاص و آن احوال و در آن زمان و مكان نازل شده و معلوم است كه چنين آياتي درست درنمي آيد مگر اينكه زمان و مكانش و واقعه اي كه درباره اش نازل شده رخ دهد به طوري كه اگر از آن زمان ها و مكان ها و وقايع خاصه صرف نظر شود و فرض شود كه قرآن يكباره نازل شده، قهرا موارد آن آيات حذف مي شود و ديگر بر آنها تطبيق نمي كنند، پس قرآن به همين هيئت كه هست دوبار نازل نشده بلكه بين دو نزول قرآن فرق است و فرق آن در اجمال و تفصيل است. همان اجمال و تفصيلي كه در آيه شريفه «كتاب احكمت آياته ثم فصلت من لدن حكيم خبير» به آن اشاره شده است و در شب قدر قرآن كريم به صورت اجمال و يكپارچه بر پيامبر اكرم(ص) نازل شد و در طول بيست و سه سال به تفصيل و به تدريج و آيه به آيه نازل گرديد.

2-تقدير امور
خداوند متعال در شب قدر حوادث يك سال آينده را از قبيل مرگ و زندگي، وسعت يا تنگي روزي، سعادت و شقاوت، خير و شر، طاعت و معصيت و... تقدير مي كند.
در آيه شريفه «انا انزلناه في ليله القدر» كلمه «قدر» دلالت بر تقدير و اندازه گيري دارد و آيه شريفه «فيها يفرق كل امر حكيم» كه در وصف شب قدر نازل شده است بر تقدير دلالت مي كند. چون كلمه «فرق» به معناي جداسازي و مشخص كردن دو چيز از يكديگر است و فرق هر امر حكيم جز اين معنا ندارد كه آن امر و آن واقعه اي كه بايد رخ دهد را با تقدير و اندازه گيري مشخص سازند. امور به حسب قضاي الهي داراي دو مرحله اند، يكي اجمال و ابهام و ديگري تفصيل و شب قدر به طوري كه از آيه «فيها يفرق كل امر حكيم» برمي آيد شبي است كه امور از مرحله اجمال و ابهام به مرحله فرق و تفصيل بيرون مي آيند.

3-نزول ملائكه و روح
براساس آيه شريفه «تنزل الملائكه و الروح فيها باذن ربهم من كل امر» ملائكه و روح در اين شب به اذن پروردگارشان نازل مي شوند. مراد از روح آن روحي است كه از عالم امر است و خداي متعال درباره اش فرموده است: «قل الروح من امر ربي» در اين كه مراد از امر چيست؟ بحث هاي مفصلي در تفسير شريف الميزان آمده است كه به جهت اختصار مبحث به دو روايت در مورد نزول ملائكه و اينكه روح چيست بسنده مي شود.
الف: پيامبر اكرم(ص) فرمود: وقتي شب قدر مي شود ملائكه اي كه ساكن در «سدره المنتهي» هستند و جبرئيل يكي از ايشان است نازل مي شوند در حالي كه جبرئيل به اتفاق سايرين پرچم هايي را به همراه دارند.
يك پرچم بالاي قبر من و يكي بر بالاي بيت المقدس و پرچمي در مسجدالحرام و پرچمي بر طور سينا نصب مي كنند و هيچ مومن و مومنه اي در اين نقاط نمي ماند مگر آنكه جبرئيل به او سلام مي كند، مگر كسي كه دائم الخمر و يا معتاد به خوردن گوشت خوك و يا زعفران ماليدن به بدن خود باشد.
ب: از امام صادق(ع) در مورد روح سوال شد. حضرت فرمودند: روح از جبرئيل بزرگتر است و جبرئيل از سنخ ملائكه است و روح از آن سنخ نيست. مگر نمي بيني خداي تعالي فرموده: «تنزل الملائكه و الروح» پس معلوم مي شود روح غير از ملائكه است.

4- سلام و امنيت
قرآن كريم در بيان اين ويژگي شب قدر مي فرمايد: «سلام هي حتي مطلع الفجر» كلمه سلام و سلامت به معناي عاري بودن از آفات ظاهري و باطني است و جمله «سلام هي» اشاره به اين مطلب دارد كه عنايت الهي تعلق گرفته است به اين كه رحمتش شامل همه آن بندگان شود كه به سوي او روي مي آورند و نيز به اينكه درخصوص شب قدر باب عذابش بسته باشد. به اين معنا اين است كه در اين شب كيد شيطان ها هم موثر واقع نشود چنانكه در بعضي از روايات نيز به اين معنا اشاره شده است.
البته بعضي از مفسرين گفته اند: مراد از كلمه «سلام» اين است كه در شب قدر ملائكه از هر مومن مشغول به عبادت بگذرند، سلام مي دهند.مهمترين مناسبت ماه مبارك رمضان، شب قدر است كه هماره مورد توجه مومنين بوده و خواهد بود
See

بهترین زمان مصرف کلسیم


بهترين زمان مصرف مكمل هاي كلسيم هنگام شب است ، در صورتي كه مصرف بيش از يك قرص در روز نياز باشد . بهترين زمان مصرف قرص پس از شام و صبح بعد از صبحانه است .

دكتر محمد مهدي امام فوق تخصص روماتولوژي ، استاد دانشگاه علوم پزشكي شهيد با اشاره به نقش مهمم كلسيم در بدن گفت : كلسيم و مواد معدني استخوان از بدو تولد شروع به افزايش مي كند تا در حدود سن 30 سالگي بانك استخواني به حداكثر موجودي خود برسد ، لذا رعايت رژيم غذايي مناسب از لحاظ كلسيم مي تواند نقش به سزايي در افزايش موجودي بانك كلسيم بدن داشته باشد .

وي با بيان اينكه ميزان كلسيم روزانه حدود 1200-1000 ميلي گرم در روز است . بهترين راه تامين كلسيم مورد نياز بدن از طريق رژيم غذايي مي باشد ، همچنين مهمترين منبع كلسيم رژيم غذايي ، شير و لبنيات است .

دكتر امام ياد آور شد : به كودكان خود به جاي نوشابه هاي گاز دار كه محيط بدن را اسيدي مي كند و منجر به فعال شدن سلول هاي استخوان خوار و چاقي مي شود ، دوغ بدون گاز بدهيد . دكتر امام بهشتي در گفت و گو با خبر گزاري دانشجويان ايران ، واحد علوم پزشكي ايران در خصوص لزوم مصرف قرص هاي كلسيم بيان داشت :

افرادي كه در رژيم غذايي به ميزان كافي كلسيم مصرف نمي كنند افرادي كه سن آنها بالاتر از 60 سال است ، كساني كه تركيبات كورتن دار مصرف مي كنند و افرادي كه به پوكي استخوان مبتلا هستند ، بايد علاوه بر رعايت رژيم غذايي مناسب ، از قرص كلسيم استفاده كنند .

وي با اشاره به اينكه بهترين زمان مصرف قرص ها و مكمل هاي كلسيم هنگام شب است ، گفت : در شب كه ناشتا هستيم ، كلسيم خون افت مي كند و از استخوان برداشت مي شود . كربنات كلسيم كه فرم معمولي قرص هاي كلسيمي است ، با غذا بهتر جذب مي شود . در صورتي كه نياز به مصرف بيش از يك قرص كلسيم در روز نياز باشد ، به هيج وجه نبايد دو قرص در يك وعده مصرف شود . زيرا جذب كلسيم در روده محدود و حداكثر پانصد ميلي گرم در يك وعده است . بهترين زمان مصرف بعدي پس از شام ( جهت مصرف قرص كلسيم ) صبح بعد از صبحانه است ، چرا كه مصرف قرص هاي كلسيم پنجاه درصد جذب آهن رژيم غذايي را كاهش مي دهد و صبحانه داراي حداقل آهن موجود در رژيم غذايي است ، پس بهتر است كلسيم همراه با ناهار مصرف نشود .

قرص هاي كربنات كلسيم سنگ ساز هستند و براي جذب شدن نياز به اسيد معده دارند ، در صورتي كه معده جراحي شده باشد يا قرص هاي آنتي اسيد مصرف شود ، كربنات كلسيم جذب نخواهد شد. لذا در افرادي كه خطر سنگ كليه دارند و يا اسيد معده آن كاهش يافته ، بهتر است از سيترات كلسيم استفاده نمايند .

لازم به ذكر است كه كلسيم موجود در غذاهاي طبيعي به هيج وجه ايجاد سنگ كليه نمي كند

بهترین زمان مصرف کلسیم


بهترين زمان مصرف مكمل هاي كلسيم هنگام شب است ، در صورتي كه مصرف بيش از يك قرص در روز نياز باشد . بهترين زمان مصرف قرص پس از شام و صبح بعد از صبحانه است .

دكتر محمد مهدي امام فوق تخصص روماتولوژي ، استاد دانشگاه علوم پزشكي شهيد با اشاره به نقش مهمم كلسيم در بدن گفت : كلسيم و مواد معدني استخوان از بدو تولد شروع به افزايش مي كند تا در حدود سن 30 سالگي بانك استخواني به حداكثر موجودي خود برسد ، لذا رعايت رژيم غذايي مناسب از لحاظ كلسيم مي تواند نقش به سزايي در افزايش موجودي بانك كلسيم بدن داشته باشد .

وي با بيان اينكه ميزان كلسيم روزانه حدود 1200-1000 ميلي گرم در روز است . بهترين راه تامين كلسيم مورد نياز بدن از طريق رژيم غذايي مي باشد ، همچنين مهمترين منبع كلسيم رژيم غذايي ، شير و لبنيات است .

دكتر امام ياد آور شد : به كودكان خود به جاي نوشابه هاي گاز دار كه محيط بدن را اسيدي مي كند و منجر به فعال شدن سلول هاي استخوان خوار و چاقي مي شود ، دوغ بدون گاز بدهيد . دكتر امام بهشتي در گفت و گو با خبر گزاري دانشجويان ايران ، واحد علوم پزشكي ايران در خصوص لزوم مصرف قرص هاي كلسيم بيان داشت :

افرادي كه در رژيم غذايي به ميزان كافي كلسيم مصرف نمي كنند افرادي كه سن آنها بالاتر از 60 سال است ، كساني كه تركيبات كورتن دار مصرف مي كنند و افرادي كه به پوكي استخوان مبتلا هستند ، بايد علاوه بر رعايت رژيم غذايي مناسب ، از قرص كلسيم استفاده كنند .

وي با اشاره به اينكه بهترين زمان مصرف قرص ها و مكمل هاي كلسيم هنگام شب است ، گفت : در شب كه ناشتا هستيم ، كلسيم خون افت مي كند و از استخوان برداشت مي شود . كربنات كلسيم كه فرم معمولي قرص هاي كلسيمي است ، با غذا بهتر جذب مي شود . در صورتي كه نياز به مصرف بيش از يك قرص كلسيم در روز نياز باشد ، به هيج وجه نبايد دو قرص در يك وعده مصرف شود . زيرا جذب كلسيم در روده محدود و حداكثر پانصد ميلي گرم در يك وعده است . بهترين زمان مصرف بعدي پس از شام ( جهت مصرف قرص كلسيم ) صبح بعد از صبحانه است ، چرا كه مصرف قرص هاي كلسيم پنجاه درصد جذب آهن رژيم غذايي را كاهش مي دهد و صبحانه داراي حداقل آهن موجود در رژيم غذايي است ، پس بهتر است كلسيم همراه با ناهار مصرف نشود .

قرص هاي كربنات كلسيم سنگ ساز هستند و براي جذب شدن نياز به اسيد معده دارند ، در صورتي كه معده جراحي شده باشد يا قرص هاي آنتي اسيد مصرف شود ، كربنات كلسيم جذب نخواهد شد. لذا در افرادي كه خطر سنگ كليه دارند و يا اسيد معده آن كاهش يافته ، بهتر است از سيترات كلسيم استفاده نمايند .

لازم به ذكر است كه كلسيم موجود در غذاهاي طبيعي به هيج وجه ايجاد سنگ كليه نمي كند

مکملهای کلسیم

وجود کلسیم برای انجام بسیاری از اعمال بدن ضروری است؛ مثل تنظیم ضربان قلب ، انتقال پیامهای عصبی ، تحریک ترشح هورمونها ، انعقاد خون و مهمتر از همه ساخت استخوانهای بدن و حفظ سلامتی آنها. کلسیم در بسیاری از مواد غذایی وجود دارد و به علت اینکه بدن قادر به ساخت آن نیست، بایستی به مقدار کافی از راه غذا دریافت شود. حتی بعد از تکمیل و توقف رشد طولی استخوانهای بدن (یعنی بعد از دوران رشد) بایستی به مقدار لازم دریافت شود، زیرا از راههای مختلفی از بدن دفع می‌شود؛ مثلاً از طریق عرق ، ریزش مو ، تجدید پوست و ناخن ، ادرار و مدفوع.

کلسیمی که در طی روز از بدن دفع می‌شود، بایستی از طریق غذا دوباره تأمین شود. منابع غذایی کلسیم عبارتند از : شیر ، ماست ، پنیر و سایر مواد لبنی ، ماهی مثل ماهی آزاد، ماهی تن و ساردین، بادام ، کشمش ، سبزیجاتی مثل روناس ، اسفناج ، کلم ، کلم بروکلی، جعفری. وقتی کسی نتواند از طریق غذا به مقدار کافی کلسیم را برای رفع نیازهای خود دریافت کند، از کلسیم موجود در استخوانها (منبع ذخیره کلسیم) استفاده می‌کند که باعث کاهش استحکام استخوانها می‌شود. چنین فردی نیاز به دریافت مکمل کلسیم یا غذاهای غنی شده با کلسیم دارد.

چقدر کلسیم لازم دارید؟

اینکه به چه مقدار مکمل کلسیم نیاز دارید تا کمبود آن را جبران کنید، بستگی به مقدار دریافت آن از غذاهای مختلف دارد.
کلسیم موجود در طبیعت به شکل ترکیب با سایر مواد وجود دارد. ترکیبات مختلفی از کلسیم در مکملهای آن وجود دارد؛ مثل کربنات کلسیم ، سیترات کلسیم و فسفات کلسیم. هر کدام از این ترکیبات ، مقادیر متفاوتی از کلسیم را دارا هستند.

چه نوع مکمل کلسیمی را باید مصرف کنید؟

بهترین مکمل آن است که نیازهای فرد را با توجه به میزان تحمل فرد ، قیمت و در دسترس بودن آن تأمین کند. در انتخاب و خرید مکمل کلسیم بایستی موارد زیر را در نظر بگیرید:

  • حتماً تحت نظارت داروسازیهای معتبر بوده و طبق مقادیر استاندارد باشد. هرگز مکملهایی را که دارای نامهای معتبر دارویی نیستند، خریداری و مصرف نکنید زیرا بعضی از این مکملهای غیراستاندارد ، حاوی مقادیر خیلی بالا و سمی کلسیم هستند.

  • بیشتر مکملهای کلسیم به راحتی در بدن جذب می‌شوند. اگر میزان جذب و محلولیت مکمل در بروشور آن مشخص نبود، برای تعیین میزان محلولیت آن مکمل کلسیم را (به شکل قرص یا کپسول) برای مدت 30 دقیقه در مقدار کمی آب گرم قرار دهید و گاهی آن را هم بزنید. اگر در طی این مدت قرص یا کپسول حل نشد، نشان می‌دهد در معده نیز حل نخواهد شد. مکملهای کلسیم به شکل مایع و جویدنی ، بهتر در معده حل می‌شوند زیرا قبل از ورود به معده تجزیه می‌شوند. کلسیم چه از طریق غذا و چه به شکل مکمل ، زمانی بهتر جذب می‌شود که چندین بار در طی روز و هر بار به مقدار 500 میلیگرم یا کمتر مصرف شود. ولی با این همه دریافت یک جای آن ، بهتر از این است که هرگز مصرف نشود.

  • مصرف مکملهای کلسیم در بعضی افراد عوارض جانبی مثل یبوست و گاز معده را ایجاد می‌کند. اگر با مصرف مایعات و فیبر غذایی فراوان این مشکل رفع نشد، نوع مکمل خود را تغییر دهید. مثلاً به جای سیترات کلسیم ، کربنات کلسیم را مصرف کنید. همچنین باید مقدار مکمل مصرفی را به تدریج افزایش دهید. مثلاً هفته اول ، فقط روی 500 میلیگرم مصرف کنید، سپس به آرامی مقدار مصرف مکمل را افزایش دهید.

  • اگر دارو مصرف می‌کنید، با پزشک خود و یا دکتر داروساز در مورد تداخل مکمل کلسیم با آن دارو مشورت کنید. به عنوان مثال مکمل کلسیم ، جذب آنتی‌بیوتیک تتراسایکلین را کاهش می‌دهد. همچنین با جذب آهن نیز تداخل دارد. بنابراین مکمل کلسیم و مکمل آهن نبایستی همزمان باهم مصرف شوند. فقط بطور استثنائی ، می‌توان مکمل آهن را با سیترات کلسیم یا ویتامین C مصرف کرد، زیرا حالت اسیدی دارند. سایر داروهایی را که با معده خالی مصرف می‌شوند، نباید با مکمل کلسیم دریافت کرد.

مکملهای کلسیم دارای سایر املاح و ویتامینها نیز هستند.

مطالعات مختلف نشان داده دریافت کم کلسیم باعث کاهش توده استخوانی و افزایش شکستگی استخوان می‌شود. ولی دریافت کم کلسیم یکی از عوامل کاهش توده استخوانی است. سایرعوامل تأثیر گذار بر روی کاهش استحکام استخوانی بدن شامل کاهش استروژن ، عدم فعالیت بدنی ، کشیدن سیگار ، مصرف الکل یا سایر بیماریها و درمانهای پزشکی است. اگر این عوامل وجود داشته باشند، حتی با مصرف کلسیم فراوان نمی‌توان از شکستگی استخوان جلوگیری کرد. DRI (مقدار دریافت غذایی توصیه شده) کلسیم برای افراد بالغ 1000 تا 1200 میلی گرم در روز است که این میزان بستگی به سن ، جنس و شرایط فرد دارد. به عنوان مثال در زنان باردار و شیرده ، کودکان و نوجوانان میزان نیاز به کلسیم بیشتر است.

یک واحد لبنیات حدود 300 میلی گرم کلسیم را تأمین می‌کند. یک واحد لبنیات برابر یک لیوان شیر یا یک لیوان ماست یا 45 گرم پنیر است. افرادی که به مقدار کافی کلسیم را از راه غذا دریافت نمی‌کنند، برای رفع نیازشان بایستی مکمل کلسیم مصرف کنند. در مصرف مکمل کلسیم بایستی به این نکته توجه داشت که مقدار عنصر کلسیم موجود در مکمل را در نظر بگیریم نه مقدار کل مکمل را. مثلاً یک قرص کربنات کلسیم 500 میلیگرمی ، فقط 200 میلی گرم کلسیم خالص دارد. بنابراین فرد با مصرف این قرص فقط 200 میلی گرم کلسیم دریافت می‌کند نه 500 میلی گرم. کلسیم در روده کوچک جذب می‌شود، ولی تمام کلسیم مصرف شده، جذب نمی‌شود. مقدارجذب کلسیم بستگی به عوامل مختلفی از جمله محیط اسیدی روده ، مقدار ویتامین D بدن ، مقدار استروژن بدن و نوع مکمل کلسیم دارد.

انواع مکملهای کلسیم

یکی از عوامل مهم در جذب کلسیم ، میزان محلولیت مکمل کلسیم در بدن است. سعی کنید همیشه مکملهای استاندارد و مورد اطمینان را مصرف کنید تا بدانید چه میزان عنصر کلسیم دارند و چه مقدار در بدن حل می‌شوند.

سیترات کلسیم

مکمل کلسیم در محیط اسیدی بهتر جذب می‌شود، پس سیترات کلسیم بهتر از سایر مکملها جذب می‌شود، زیرا اسیدی است. این مکمل نیاز به اسید معده زیادی برای جذب ندارد و می‌توان آن را در هر موقع از روز و حتی با شکم خالی مصرف کرد. اما این مکمل معمولاً کلسیم کمی دارد، بنابراین بسته به نیاز فرد برای تأمین کلسیم بیشتر بایستی تعداد قرص بیشتری مصرف کرد.

کربنات کلسیم

بیشتر مکملهای کلسیمی از این نوع هستند. این مکمل برای جذب بهتر نیاز به مقدار زیادی اسید معده دارد. بنابراین بایستی بعد از وعده غذایی مصرف شود.

گلوکونات کلسیم و لاکتات کلسیم

این نوع مکملها ، کلسیم کمی دارند. بنابراین برای رفع نیاز به کلسیم بایستی تعداد قرصهای بیشتری مصرف کرد.

کلسیم سخت (Coral calcium)

این نوع مکمل کلسیم غیر از حفظ سلامت استخوانها ، در سایر بیماریها نیز مصرف می‌شود. این مکمل بیش از 200 نوع بیماری را درمان می‌کند که شامل بیماریهای قلبی ، سرطان ، دیابت و ... است. البته این یافته صد درصد تأیید شده نیست. این نوع مکمل فقط کربنات کلسیم دارد و به دلیل قلیایی بودن ، مسمومیت اسیدی بدن را خنثی کرده و آن را از بین می‌برد.

هشدار در مورد مصرف مکملهای کلسیم

روزانه بیشتر از 2500 میلی گرم عنصر کلسیم (نه خود قرص) را مصرف نکنید.

بانگ دادخواهی ستمدیده!

 در مجلسی از امام حسن علیه السلام پرسیدند فاصله آسمان و زمین چقدرست؟ ایشان فرمود به اندازه رسیدن بانگ دادخواهی ستمدیده!

دولت مسلمان  

4ـ ناپایداری دولت مسلمان بیدادگر

رفتار ظالمانه و ستمگرانه حاكمان، از دو جهت زمینه سقوط و اضمحلال آنان را فراهم می آورد، یكی از آن جهت كه موجب خشم و نارضایتی شهروندان میشود به قول شهید مطهری:

«نارضائی عقده ایجاد می كند و عقده انفجار.» (یادداشت ها، ج8، ص241)

و دیگر آنكه اذیت و آزار نسبت به انسان ها و حتی به حیوانات و بخصوص كسانی كه قدرت دفاع از خویش را ندارند و در چنگال قدرتمندان گرفتار شده اند، بر طبق مشیت الهی در دنیا مكافات دارد و خداوند ناله ی مظلومان و دربندان را بی جواب نمیگذارد حتی اگر بی دین و لامذهب باشند:

«فانی لم ادع ظلامتهم و ان كانوا كفاراً.» ( الكافی، ج2، ص333)

براین اساس فرقی بین بیدادگران مسلمان و نامسلمان وجود ندارد و جملگی در آتش خشم ملت و شعله قهر الهی گرفتار میشوند. در كلام منسوب به پیامبر اكرم هم همین حقیقت دیده می شود كه با كفر دولت باقی و برقرار می ماند، ولی با ظلم هرگز:

«الملك یبقی مع الكفر و لایبقی مع الظلم. »

پژوهشگران معارف اسلامی، درباره ی مكانیزم تأثیر ظلم در ویرانی حكومت، مباحث جالبی مطرح كرده اند، مثلاً علامه شعرانی در ذیل احادیث «باب الظلم» از كافی می نویسد:

«در دوره ی حاكمیت دولت ظلم، مردم به افسردگی دچار می شوند و انگیزه تلاش را از دست داده و نشاط در زندگی ندارند، به هركاری كه اقدام می كنند با مانع مواجه می شوند و با زور و جبر با آن ها بررخورد می شود تا تسلیم حكومت باشند، آزادی و اراده را از آن ها سلب می كنند و چون رشد و كمال انسان در گروی بهره مندی از آزادی و اختیار است، لذا انسان محروم از آزادی مانند درختی است كه در یك فضای تاریك قرار گرفته و از آفتاب و هوا محروم بماند كه در نتیجه نه میوه می دهد، نه رشد می كند و نه می تواند زنده بماند. این در حالی است كه خداوند كه خالق و آفریدگار بشر و اختیار دار اوست، هرگز انسان ها را حتی بر كار خوب و بر دینداری مجبور نكرده است، بلكه آن ها را بر انتخاب راهی كه می پسندند آزاد گذاشته است و به هدایت و انذار بسنده كرده است، ولی جبارن و ستمگران خود را ذی حق می دانند كه انسان ها را به كارهای ناپسند مجبور سازند!» (تعلیقه شرح ملاصالح، ج9، ص365)

طبیعی است كه وقتی به انسان ها احساس خفقان دست دهد و آنان خود را در تنگنای فشار و تحمیل بینند دست به عكس العمل می زنند و وقتی چنین احساسی عام و فراگیر شود، نظام سیاسی، با بحران مواجه می شود و در این وضع، نام مسلمانی برای دولتمردان، كارساز نخواهد بود، چه اینكه اگر به عكس با آنها رفتار شود حتی در دوره ی سلطه كفر، با دل و جان از آنان حمایت می كنند. به همین دلیل است كه وقتی مسلمان بیدادگری بر یك كشور اسلامی فرمانروایی دارد، مردم ـ در صورت امكان ـ ترجیح می دهند كه از سرزمین اسلام به بلاد كفر هجرت كرده و تحت پرچم كفر قرار گرفته و از انصاف و رأفت دولت نامسلمان برخوردار شوند. در چنین شرایطی مرجع بزرگی مانند امام خمینی هم یك كشور غیر اسلامی را بر كشورهای اسلامی ترجیح میدهد تا با هجرت به آن بتواند آزادانه سخن گفته و از حقوق ملت خود دفاع كند. این حكم اختصاص به «هجرت» ندارد و همانگونه كه گاه هجرت از بلاد اسلام به بلاد كفر ـ بر خلاف قاعده ـ ترجیح پیدا می كند و حكم شرعی معكوس می گردد، در زمینه حاكمیت یك نظام سیاسی نیز ممكن است همین اتفاق بیفتد و در نتیجه دولت نامسلمان بر دولت مسلمان ترجیح پیدا كند و این ترجیح از باب ترجیح كفر بر اسلام نیست، بلكه از باب ترجیح عدل بر ظلم است. 

5ـ الملك یبقی مع الكفر و لایبقی مع الظلم

این جمله به عنوان حدیث نبوی در منابع معتبر روائی، نقل نشده است، ولی مضمون و محتوای آن، از چنان قوّت و اعتباری برخوردار است كه متفكران اسلامی آن را تلقی به قبول كرده اند. علامه ی نائینی كه در فقاهت از سرآمد فقهای عصر اخیر است این سخن را به عنوان «نص مجرّب» مورد استناد قرار می دهد كه پشتوانه ی آن «تجربه های تاریخی» است. او سپس اضافه می كند كه این جمله، دارای برهان و دلیل روشن بوده و مشاهدات نیز گواه آن است: «برهانش ظاهر و عیانی هم مشاهد و محسوس است.» (تنبیه الامه، ص165) در ادب پارسی نیز این سخن در قالب نظم انعكاس یافته. مثلاً سنائی می گوید:

بازدیدم كه ظالمان بودند / در جهان هفته ای نیا سودند
زآنكه او ظالم و مسلمان بود / خلق، عاجز خدای ناخشنود
چشم دل بازكن ز روی یقین / ظلم حجاج و عدل كسری بین
این یكی كافر و پسندیده / وین مسلمان ولی نكوهیده
ظلم از هر كه هست نیك، بد است / وانكه ار ظالم است نیك، بد است
عدل بازوی شه قوی دارد / قامت ملك مستوی دارد

استاد مطهری نیز بارها در آثار خود درباره ی این جمله به بحث پرداخته و پیوسته مضمون آن را مورد تأكید قرار داده كه اگر جامعه ای عادل و متعادل باشد، هر چند مردمش كافر باشند، آن جامعه قابل بقاست، ولی اگر ظلم و اجحاف در جامعه ای پیدا شود، آن جامعه باقی نمی ماند هر چند مردمش به حسب عقیده مسلمان باشند. ( مجموعه آثار، ج23، ص733 و ج15، 743 و ج26، ص303)

و بر اساس همین مبانی عقلی و شواهد نقلی است كه فقیه برجسته ای مانند سید بن طاووس به صراحت در این باره فتوی می دهد و به ترجیح حكومت كافر دادگر بر مسلمان بیدادگر حكم می كند و حكم او بدون چون و چرا مورد تأیید فقهای دیگر قرار می گیرد، شرح ماجرا این است كه:
سید بن طاووس در سال 656 هجری در بغداد بود كه با هجوم سپاهیان مغول مواجه گردید و آنان بغداد را فتح كردند. سپس هلاكو فرمان داد كه از علما بپرسند: كدامیك از این دو افضل اند: سلطان كافری كه به عدالت رفتار می كند و یا سلطان مسلمانی كه ستم روا می دارد؟ با این فرمان علما را در مستنصریه جمع كردند و مسأله را با ایشان در میان گذاشتند، آنان در پاسخ متحیّر مانده بودند، ابن طاووس با دیدن تحیّر و سكوتی كه بر مجلس حاكم بود، قلم به دست گرفت و در پاسخ نوشت كه سلطان عادل كافر بر مسلمان جائر افضل است. و پس از آن بود كه فقهای دیگر نیز در ذیل آن به تأیید پرداختند. (اعیان الشیعه، ج8، ص360) 

نتیجه گیری

بر مبنای تقدم نامسلمان دادگر بر مسلمان بیدادگر، و استدلال هائی كه در این باره ارائه گردید، به نتایج خاصی می‌رسیم، این نتایج كه در اینجا به اختصار فهرست می شود شایسته است كه به طور جداگانه مورد بررسی قرار گیرد:

1ـ اگر نامسلمان به دلیل دادگری بر مسلمان جائر تقدم و ترجیح پیدا می كند، پس ملاك «دادگری» نه فقط بر شرط مسلمان بودن دولتمردان و زمامداران، «اولویت» دارد، بلكه به همین ملاك، در میان مسلمانان نیز متجاهر به فسق دادگر بر ظاهر الصلاح بیدادگر، و نیز غیر مؤمن دادگر بر مؤمن بیدادگر  تقدم و ترجیح دارد، چرا كه اگر از شرط «اسلام» می توان صرف نظر كرد و به حاكمیت «مشرك» تن داد، تا در بین مردم حق و انصاف بر قرار گردد، پس به طریق اولی می توان، از شرط ایمان و ظاهرالصلاحی نیز صرف نظر كرد، زیرا «شرك» به تعبیر قرآن «ظلم عظیم» است و در رأس گناهان قرار دارد، پس با ترجیح مشرك و مجاز بودن بودن دولت او برای رسیدن به دادگری، هر فرد فاقد صلاحیت دیگری را هم برای رسیدن به این هدف، باید ترجیح داد.به علاوه كه دلیل عام است و اختصاص به شرك ندارد فلذا فیض كاشانی بر شرك، «معصیت» را هم عطف كرده و آن ها را مثال برای «ظلم به خویش» در آیه «و ماكان ربك لیهلك القری بظلم و اهلها مصلحون» دانسته است. (الصافی، ج2، ص478)

حكومت دینی نسبت به همه ارزش های اسلامی، متعهد است، چه احكامی كه از حق الله است مانند حجاب و عفاف و صیام، و چه احكامی كه از حق عباد است مانند حقوق شهروندانی كه مورد هتك حرمت قرار گرفته و جان و مالشان در معرض تعرض قرار می گیرد بدون آنكه در محكمه صالحه ای، حكمی بر علیه ایشان صادر شده باشد، ولی این دو دسته از حقوق در یك ردیف قرار ندارد و اهتمامی كه نسبت به قسم دوم وجود دارد، بسیار بیشتر از قسم اول است و حكومت نسبت به بخش دوم، وظایف سنگین تری دارد.

تشكیل حكومت دینی به معنی حكومتی كه در رأس آن فردی با همه شرایط لازم قرار داشته باشد، یك تكلیف الهی و وظیفه شرعی است، ولی این تكلیف از قبیل تكلیف به نماز و روزه و حج نیست كه مكلف اعمالی را تعبداً انجام داده و نسبت به اغراض و غایات فعل، وظیفه ای نداشته باشد، بلكه این تكلیف از قبیل تكلیف به جهاد و امر و به معروف و نهی از منكر است كه مكلف برای رسیدن به غایت خاصی مأمور به اقدام می شود، و در صورتی كه آن غایت، در آن شرایط و به وسیله ی آن اقدام، دست یافتنی نباشد، اساساً تكلیفی وجود ندارد. بر این اساس، حكومت دینی، یك واجب مشروط است كه مانند نهی از منكر، مشروط به زمینه ی «تحقق نتیجه» است و در اینجا نتیجه مورد انتظار، رعایت حقوق مردم، جلوگیری از تجاوز و تعدی، برقرار امنیت و آسایش است كه از اولویت برخوردار است.

مطلوب بودن و موفق بودن یك حكومت نه بر اساس شرایط حاكم و فضائل دولتمردان، بلكه بر اساس نوع عملكرد آنها و بخصوص توفیقشان در احقاق حقوق عامه و به حداقل رساندن ظلم ارزیابی می شود. این موفقیت را بر اساس تعداد مساجد بنا شده و یا شماره ی قرآن های چاپ شده،.. و مانند آن ها سنجیده نمی شود، اینها از «فضیلت های جامعه اسلامی» است و نه «تكالیف حكومت»، حتی موفقیت دولت در درجه اول با تعداد كسانی كه از مظاهر لاابالی گری دور شده، و یا حتی از خمر و غنا توبه كرده اند ارزیابی نمی شود، زیرا چنین اموری در قلمرو «حق الله» قرار دارد و تكلیف نسبت به آن ها به تعبیر فقها از «تخفیف و مسامحه» برخوردار است، بلكه این موفقیت را در درجه اول با اموری كه از نظر شرع، با سخت گیری و اهتمام بیشتر همراه است باید اندازه گیری كرد. مثلاً اگر دروغ و فریب و نیرنگ از سوی «دولتمردان» سر زند، قابل مقایسه با گناه ساز و آواز در میان «مردم» نیست، چه اینكه اگر در اثر تعدّی به بی گناهی قطره ی خونی از او ریخته شود و یا سیلی به او زده شود قابل مقایسه با گناه دیدن فیلم های مستهجن توسط مردم نیست و از این رو اقدام برای از میان برداشتن این گناهان ـ با فرض اینكه در قلمرو تكالیف دولت است و با فرض اینكه با موفقیت انجام گیرد و مؤثر باشد ـ در شرایطی كه نمونه هایی به زمین مانده از بخش اول وجود داشته باشد، عدول از موازین اسلامی است.

اگر هجرت از حاكمیت مسلمان بیدادگر به حاكمیت نامسلمان دادگر، موجّه است، پس باید توجه داشت كه گاه اینگونه شرایط ناهنجار و ناعادلانه، زمینه «هجرت فكری» را هم فراهم می كند، مقصود این نیست كه كوچ كنندگان به غرب، دین خود را از دست می دهند، بلكه منظور این است كه در جامعه دینی اگر دادگری مورد اهتمام نباشد و فریاد از بیداد از گوشه و كنار شنیده شود، قهراً ذهن ها متوجه حاكمان نامسلمان می شود، بدان تصوّر كه آن ها در میان خود با صلاح زندگی می كنند و حرمت انسان ها را بیشتر پاس می دارند و تحملشان در برخورد با مخالفان و منتقدان بیشتر است. در چنین مواردی جلوی گرایش به سكولاریسم و دیگر گرایش های انحرافی را با بحث علمی نمی توان گرفت، زیرا این گونه تمایلات ناشی از «شبهه ی علمی» نیست، بلكه زائیده مشاهده نابسامانی های عینی است كه تنها درمان آن «اصلاح عینی» است.

مبنا و منطقی كه در این مقاله تقریر گردید اقتضا می كند كه گاه پشتیبانی كردن از كافران برای در هم شكستن قدرت مسلمانان بیدادگر و جائر، جایز باشد. در این باره به عنوان مثال به اقدام خواجه نصیر الدین طوسی می توان اشاره كرد، وی در شرایطی كه عباسیان، به نام اسلام، به ظلم و ستم حكومت میكردند و به نا حق خلافت خود را مقدس معرفی می كردند، از مهاجمان مغول كه كافر بودند، حمایت كرد تا این ماكت دروغین اسلام درهم شكسته شود، بیان استاد مطهری در این باره خواندنی است:

«بنی عباس خیلی نیرنگ بازتر از بنی امیه بودند و اعلام می كردند كه خلافت آن ها «جنبه تقدس» دارد، تا اینكه بعد یك عالم بسیار روشن بین و روشنفكر شیعی پیدا شد و این سمبل دروغین را نیز درهم كوبید، این عالم، خواجه نصیر الدین طوسی بود كه گفت این خلافت هیچ تقدسی ندارد، این قداست دروغین را ساخته اند، ولی سعدی این اشتباه را می كرد و می گفت:

آسمان بر حق بود گر خون ببارد بر زمین      از برای مرگ مستعصم امیر المؤمنین

اما خواجه نصیر الدین طوسی می گفت آسمان خون نخواهد بارید و حقش هم نیست كه خون ببارد، او به خودش چنین جرأتی داد كه این خلافت غاصبانه اسلامی را به نفع اسلام در هم بكوبد و لو به دست مغول، چون كفر صریح بر كفر مستور خیلی ترجیح دارد، مستعصم با چنگیز و مغول در واقع فرقی نمی كند، او یك پرده دروغین اسلام روی چهره‌ی خودش كشید، و آن این پرده را ندارد و خطرش خیلی كمتر است از آن كه این پرده را دارد.» ( مجموعه آثار، ج25، ص297)

جبرئیل به پیامبر عرض کرد

جبرئیل به پیامبر عرض کرد: عِشْ مَا شِئْتَ فَإِنَّکَ مَیِّتٌ، وَ أَحْبِبْ مَن شِئْتَ فَإِنَّکَ مُفَارِقُهُ، وَ اعْمَلْ مَا شِئْتَ فَإِنَّکَ مُلَاقِیه: هر طور که می خواهی زندگی کن اما بدان که خواهی مرد و هر که را می خواهی دوست بدار اما بالاخره از او جدا خواهی شد و هر عملی می خواهی انجام ده اما بدان که آن را خواهی دید. (بحار، ج۶۸، ص۲۶۷)

امام حسن مجتبی(ع) امام جوانمردان

عبدالرحیم سلیمانی اردستانی

از امام حسن مجتبی(ع) درباره جوانمردی و مروّت پرسیده می شود و آن حضرت می فرماید: «مروت و جوانمردی حفظ دین و عزت نفس و نرمش و مداومت بر نیکی و احسان و ادا کردن حقوق و دوستی با مردم است» (تحف العقول، ص۲۲۵).

آن حضرت در حدیثی دیگر می فرماید: «جوانمردی حفظ دین، و گرامی داشتن نفس و مهربان بودن و انجام درست امور و اداء حقوق می باشد» (جواد قیومی، صحیفة الحسن، ص۳۴۰) و می فرماید: «جوانمردی توجه کامل به دین و اصلاح مال و اداء حقوق است» (همان).

پیامبر خدا(ص) این سخن را به گونه ای اندکی متفاوت بیان می کند: «هر کس با مردم تعامل داشته باشد و بر آنان ستم نکند و با آنان سخن گوید و دروغ نگوید و به آنان وعده دهد و وفا کند از کسانی است که جوانمردی اش به کمال رسیده و دادگری اش آشکار گردیده و برادری با او واجب است و غیبتش حرام است ( نهج الفصاحه، ص۱۶۵). امام علی(ع) کمال جوانمردی را به دو چیز می داند: «با نرمی و مداراست که جوانمردی به کمال می رسد»، «با صدق و راستی است که مردانگی کامل می شود.» (غررالحکم، ح۴۲۰۱ و ۴۲۲۴).

اگر بخواهیم آنچه را که از احادیث فوق درباره جوانمردی برداشت می شود دسته بندی کنیم باید بگوییم:

۱- انسان جوانمرد به دین خود پایبند است و به آنچه که درباره اعتقادات اظهار می دارد در مقام عمل و در همه جا گردن می نهد. او با خود و خدای خود و مردم صادق است و نه تنها از دین به عنوان ابزاری برای رسیدن به اهداف دنیوی استفاده نمی کند بلکه دستورات دین را اصل عملی تخلف ناپذیر زندگی و کار و مسئولیت خود قرار می دهد. او خود را فدای دین می کند نه اینکه دین را فدای نفسانیات خویش سازد. هم و غم او این است که دین را پیاده کند تا جامعه اصلاح شود و عدالت جاری گردد و امنیت برقرار شود و مردم به رفاه دنیوی و سعادت اخروی نایل گردند. اما انسان لئیم و پست انسانی است که همه چیز، از جمله دین مردم، را برای قدرت و حکومت و ریاست و … خود می خواهد.

۲- انسان جوانمرد خویشتن خویش را عزیز می دارد و خود را بزرگ تر و برتر از آن به حساب می آورد که در مقابل مظاهر پست دنیا خم شود. نه پست و مقام و قدرت و شوکت و مال و منال و … او را به کرنش وا می دارد و نه مصیبت و بلا و از دست دادن مواهب دنیا صبرش را می ستاند و به خفتش می افکند. او عزیز و سربلند است چرا که خویش را شناخته و خود را برتر و بالاتر از آن می داند که در مقابل دنیای دنی و پست سر فرود آورد.

۳- جوانمرد با مردم مدارا می کند و نرمش به خرج می دهد و از خشونت پرهیز می کند. این انسان لئیم و پست است که گمان می کند با خشونت و درشتی و ایجاد رعب و وحشت می تواند دیگران را بترساند و رام سازد تا بدین وسیله قدرتش حفظ شود و حکومتش پا برجا بماند. اما انسان های بزرگ، که خود را بزرگتر از قدرت و حکومت می دانند و حکومت را برای خدمت به مردم می خواهند، نرمش و مدارا را در سرلوحه کار و برنامه خود قرار می دهند.

۴- جوانمرد بر نیکی و احسان مداومت دارد و برخوردش با مردم بر اساس دوستی است. او مردم را دوست دارد و به همین جهت مردم را بر خویش مقدم می دارد. وقتی مروت و جوانمردی کسی در حد کمال باشد از آنچه خود بدان به شدت نیاز دارد می گذرد و مردم را بر خود مقدم می دارد. او پست و مقام و همه امکانات را برای خدمت و نیکی و احسان می خواهد و چه بسا نه تنها از جان و مال که از آبروی خود نیز می گذرد.

۵- جوانمرد کسی است که در مراوده اش با مردم صداقت و راستی را اصلی تخلف ناپذیر قرار می دهد. این انسان پست و لئیم است که برای حفظ قدرت و حکومت خویش دروغ می گوید و نیرنگ می زند و مردم را فریب می دهد و خدعه می کند. جوانمرد از آنجا که پست و مقام و قدرت و مال و امکانات دیگر را بسیار حقیرتر و پست تر از شأن و جایگاه انسانی می داند از هرگونه دروغ و مردم فریبی و خدعه می پرهیزد.

۶- جوانمرد کسی است که نه تنها ظلم و ستم نمی کند بلکه دغدغه اصلی او حقوق مردم است. جوانمرد کسی است که می گوید حکومت برای من از یک لنگه کفش پاره پاره صد وصله کم ارزش تر است مگر اینکه بتوانم حقی را به صاحبش برسانم. پس همان طور که حقوق انسان ها بخش اصلی و مهم دین را تشکیل می دهد انسان کریم و جوانمرد نیز بالاترین دغدغه اش عدالت و حقوق بشر است. این همان هدفی است که خداوند پیامبرانش را برای آن فرستاده است (حدید/۲۵).

اینها سخنان امام مجتبی(ع) درباره مروت و جوانمردی بود. اما آن حضرت در طول زندگی به بالاترین معنا اصول جوانمردی را رعایت کرده که اوج آن تصمیمی تاریخی است که گرفته است. آن حضرت حکومتی را که حق اوست رها می کند و به صلحی تن می دهد که به ظاهر بد نامی برای او در پی دارد به گونه ای که برخی از یاران او در جمع او را «خوار کننده مومنان» خطاب می کنند. اما آن حضرت از حکومت می گذرد و توهین و دشنام را به جان می خرد تا در برهه ای خاص بهترین تصمیم را برای مردم گرفته باشد. او در واقع مردم و کشور و دین را فدای حکومت و قدرت خویش نمی کند بلکه همه وجود خویش را فدا می کند و در واقع به بد تن می دهد تا از بدتر و فاجعه ای بزرگ پیشگیری کند.

پس از اینکه امام(ع) به صلح با معاویه تن می دهد، معاویه از آن حضرت می خواهد که در میان مردم سخن بگوید و صلح و بیعت خود را اعلام کند. امام می پذیرد و خطبه ای می خواند و پس از حمد خدا و درود بر پیامبر او می فرماید:

«ای مردم! زیرک ترین زیرکی ها تقوا و پرهیزگاری است و احمقانه ترین بی خردی فجور و گناه است … معاویه با من در مورد حقی منازعه می کند که آن حق من است و نه او، و من مصلحت امت و پایان یافتن فتنه و آشوب را در نظر گرفتم، و شما با من بیعت کرده بودید که با هر که صلح کنم صلح و با هر که بجنگم بجنگید. من به این عقیده رسیده ام که با معاویه سازش کنم و خط جنگ بین خود و او را پایان دهم، و با او بیعت نمودم و دیدم که جلوگیری از خونریزی بهتر از ریختن آن است، و قصدم از این کار صلاح و بقای شماست» (صحیفة الحسن، ص۱۹۵).

این فدا کردن زندگی و آبروی خویش برای مصلحت دین و ملت است و این اوج مروت و جوانمردی است. آن کس که شعارهای تو خالی می دهد و پرخاش گری می کند ضرورتا قهرمان و شجاع و جوانمرد نیست. شعارهایی که خود شعاردهنده هزینه اش را نمی پردازد بلکه ملت و مملکت باید هزینه سنگین آن را بپردازند. جوانمرد شجاع و غیور آن کس نیست که می گوید من آن هستم که با دشمنان اینگونه سخن گفتم و با سخن خود بر دهان آنان کوبیدم. اینچنین سخن گفتن هیچ شجاعتی نمی خواهد. شجاع و غیور و جوانمرد حاکمی است که همه جا و همه وقت مصلحت ملک و ملت را در نظر می گیرد و هر جا لازم باشد در این راه از آبرو و حیثیت خود مایه می گذارد.

آری! امام حسن مجتبی جوانمرد بود و شجاع و غیور و پرهیزگار؛ کسی که هیچ چیز را برای خود نمی خواست و قدرت و حکومت تا جایی برای او ارزش داشت که بتواند خدمتی کند و مصلحت دین و ملت در آن باشد. اما جایی که چسبیدن به این قدرت و حکومت مفسده ای بسیار بزرگ برای دین و مملکت و ملت دارد آن حضرت جوانمردانه نه تنها از قدرت و شوکت می گذرد و انزوا می گزیند، بلکه آبروی خود را نیز در طبق اخلاص می گذارد. آن امام همام را به حق باید پیشوای جوانمردان خواند

پنی هاجنایتكارترین كشور درجنگ جهانی بودند

نویسنده وبلاگ شوكران به نقل از ایراندخت نوشته است:

روز ششم تا نهم آگِست سال 1945، ناكازاكی و هیروشیما در جهنم مجسمی گرفتار شدند كه رها شدن از آن ناممكن مینمود. جهنم آمریكایی چنان بر سر مردم ژاپن آوار شد كه جای بازسازی را، ازنوسازی باید می گرفت.امروز و پس از نزدیك به 70 سال از بمباران اتمی هیروشیما و ناكازاكی، جهان گواهی می هد كه چشم بادامی های شرقی از عهده “جهانی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی” بخوبی برآمده اند. ملت ژاپن، امروز از قابل احترام ترین ملت های جهان هستند و اخلاق و منش ژاپنی، مثل ضنعت و اقتصاد ژاپن، نمونه و بی همتاست.

سال 2010 ، اولین سالی بود كه نمایندگانی از آمریكا هم در مراسم سالگرد فاجعه ناكازاكی و هیروشیما شركت داشتند،آنها دركنار نمایندگان هفتاد كشور دنیا و از جمله دیگر متحدانشان در جنگ جهانی دوم، به سكوت ایستادند و به جانباختاگان این حادثه ادای احترام كردند.این مراسم هرساله بمنزله زنگ هشداریست كه خطر بسیار بزرگ تسلیحات اتمی را گوشزد می كند، اما پیام مهمتر آن اجتناب از جنگ و جنگ افروزی است، چراكه جنگ در هرجا و هر زمان كه باشد فاجعه آفرین است. در برخی منابع تاریخی حمله ژاپن به چین بعنوان پیش زمینه شروع جنگ جهانی دوم شمرده میشود، ژاپنی ها برای تسخیر جهان – خنده دار است كه بگوییم برای مبارزه با امپریالیسم غرب -  از چین شروع كردند، فیلیپین و كره را درو كردند و تا روسیه هم پیش رفتند. وقتی كه بخشی از تاریخ كه تحت تأثیر فاجعه اتمی ناكازاكی و هیروشیما در سكوت غرق شد، لب به سخن بگشاید و در مورد چگونگی پیشروی ژاپن سخن بگوید چه بسا هر اقدام بازدارنده علیه آنها توجیه شود!
هر سرزمینی پس از تصرف ژاپنی ها مثل مزرعه ای بود كه مورد حمله ملخ ها قرار گرفته باشد. اقدامات ژاپنی ها در جنگ جهانی دوم آنقدر وحشتناك بود كه نازی های روسفید شده، انگشت به دهان، این اقدامات را با عنوان « حیوانیت ماشینی » یاد كنند. فاجعه « نانكینگ » و آنچه بر مردم این شهر چین طی هجوم ژاپنی ها رفت نمونه ای از این اقدامات وحشیانه و نابخشودنی ست كه زخم آن به مراتب از بمباران اتمی عمیق تر و ابعادش فجیع تر است.
میزان تلفات فقط در نانكینگ بعنوان یك شهر از شهرهای چین، از تعداد كشته شدگان غیرنظامی بعضی كشورهای اروپایی در تمام جنگ جهانی دوم بیشتر است. در تمام مدت جنگ جهانی دوم، بریتانیا 61هزار نفر، فرانسه 108 هزارنفر، بلژیك 101 هزار نفر و هلند 242هزار نفر از شهروندان غیر نظامی خود را از دست دادند.اما در نانكینگ، حمله ژاپن حداقل 260 هزار و حداكثر 350 هزار كشته برجای گذاشت. حیرت آور است كه این میزان تلفات، از مجموع تلفات دو بمب اتمی در هیروشیما ( 140 هزار ) و ناكازاكی (  70 هزار ) بیشتر است! این رقم حتی از تعداد تمام كسانیكه در اثر حمله های هوایی آمریكا به توكیو كشته شدند ( 80 تا 120 هزار نفر ) هم بیشتر است!
تاریخ عصر مدرن با استفاده از باروت در جنگ ها و استفاده از صنعت چاپ و نشر در تبلیغات ناسیونالیستی شروع شد. از این دوران یعنی از 1484 تا قتل عام نانكینگ، 278 جنگ مهم رخ داد كه از میان آن 187 جنگ مربوط به اروپا بود. البته از كشت و كشتارهای رایج در شورش ها و انقلاب ها هم نباید غافل بود. تنها از 1900 تا به امروز، حدود 300 « انقلاب » و بلوا اتفاق افتاده است. از سال 1820 تا پایان جنگ اقیانوس آرام، دست كم 59 میلیون نفر در درگیری ها و جدال های اینچنینی كشته شدند و میلیون ها نفر زخمی و ناقص العضو. اما ویژگی حادثه نانكینگ كه كمتر از دو ماه طول كشید آن است كه به گونه ای چون یك موزه نقاشی از آثار كلاسیك تا مدرن، انواع شكنجه ها و قتل ها را به نمایش می گذارد. از مصلوب كردن به شیوه رومیان در عهد باستان تا استفاده از شكنجه های روانی دوران مدرن و پست مدرن. میخ كوبیدن به دست و پای قربانی بر روی دیوار شهر، سوزاندن افراد به شیوه های گوناگون و گاه برای تفریح و خندیدن، فروكردن حلقه آهنی به زبان مردم و بستن آنها به تیرك، تا كمر فروكردن قربانی در خاك، وادار كردن والدین به تجاوز به فرزندانشان، استفاده از اسیران برای آزمایش های پزشكی و امتحان مواد كشنده بر روی آنها جهت ساختن بمب های شیمیایی و بیشتر از این ها، همه و همه جنایات ژاپنی ها هستند در نانكـیـنـگ.

 نانكینگبریدن سرمردها و نمایش آنها در كوی و برزن از جنایات ژاپنی ها در نانكینگ

 جنایات سربازان ژاپنی در نانكینگ، آنقدر فجیع بود كه وقتی ژنرال ماتسوئی، فرمانده ژاپنی كه به علت كسالت دو هفته پس از تصرف نانكینگ به این شهر وارد شد از انچه سربازانش بر مردم این شهر روا داشتند، چنین یاد كرد: ” اطمینان دارم كه نادانسته تاثیری نفرت انگیز در این شهر برجای گذاشته ایم. نفرات تحت فرمان من كارهای بسیار زشت و فوق العاده غیر قابل بخشش و گذشتی مرتكب شده اند.” روزنامه نگاری ژاپنی نیز كه دو روز بعد از فتح نانكینگ به این شهر وارد شد درباره انچه در مقابل چشم می دید چنین روایتی برجای گذاشت: ” پیش از ورود به شهر چشمم به 50 تا یكصد جنازه افتاد كه كنار رودخانه یانگ تسه روی هم تلنبار شده بود. خاطرم هست كه درست بیرون نانكینگ آبگیری بود كه به دریایی از خون شباهت داشت، اسیران جنگی به سوی رودخانه فرار میكردند اما هیچ كدام به ساحل نمی رسیدند.”

اما اوضاع اتمی ژاپن در آن زمان؛ در طی دهه 1930، جوامع علمی كشورهای پیشرفته در این اندیشه بسر می بردند كه از راز انرژی هسته ای آگاه شوند. امپراتوری ژاپن نیز همانند این قبیل دولت ها به این فكر افتاد كه از قدرت ناشی از این انرژی برای ساختن سلاح های جنگی استفاده كند. در آن زمان میان پژوهشگران ژاپنی، دكتر یـوشیو نی شینا ( 1890-1951 ) كه با آلبرت انیشتین و نیبل بور فیزیكدان دانماركی روابط نزدیكی داشت از اعتبار زیادی برخوردار بود و دانش او جنبه جهانی داشت. او از امكان استفاده از انرژی هسته ای در سلاح های جنگی به خوبی اطلاع داشت و نگران آن بود كه ایالات متحده از چنین اسلحه ای بر ضد ژاپن استفاده كند. در سال 1940، جنرال تاكه اویاسودا به این نتیجه رسید كه تهیه چنین سلاحی كاملاً شدنی است. بنابراین پروژه اتمی ژاپن از ژوئیه 1941، زیرنظر دكتر نی شینا آغاز شد.

نیروی دریایی ژاپن نیز از 1942 برنامه تحقیقات اتمی خود را زیر نظر پروفسور یونساكو آراكاتسو، شاگرد سابق انیشتین و استاد دانشگاه كیتو آغاز كرد. در گروه پژوهشی او نام هیدكی یوكاوا ( 1907-1981 ) برنده جایزه نوبل فیزیك در سال 1949 نیز به چشم می خورد. كشور كره كه از سال 1905 در اشغال ژاپنی ها بود منبع اورانیوم مورد نیاز پروژه اتمی ژاپن محسوب می شد. امپراتوری ژاپن مدتی بعد پژوهش های هسته ای خود را به امپراتوری آلمان اطلاع داد و از آن كشور تقاضای همكاری كرد. با این كه نمی دانیم ژاپنی ها به چه میزان لوازم ضروری از آلمانی ها تحویل گرفتند، اما دست كم یك محموله ارسالی از آلمان بوسیله زیر دریایی شناسایی شد. این زیر دریایی با نشان یـو-234 در سال 1945 راهی سواحل ژاپن شد تا 560 كیلو اورانیوم را تحویل مقامات آن كشور دهد. ضمناً با این زیردریایی قطعات مونتاژ نشده جنگنده ام.ای.262 و نقشه قسمت هایی از نوعی موشك ابتدایی جهت شلیك گلوله اتمی ارسال شده بود.

دو افسر نیروی دریایی ژاپن و شماری از كارشناسان آلمانی نیز در همین زیر دریایی راهی ژاپن بودند.560 كیلو اورانیوم ارسالی از سوی آلمان در حقیقت هشت برابر بیشتر از اورانیومی بود كه آمریكا در آن زمان در اختیار داشت. آلمان و ژاپن با این مقدار اورانیوم میتوانستند به آسانی تعدادی، یا به گفته بعضی از كارشناسان، دو بمب اتمی تهیه كنند. زیر دریایی در دهم ماه مه 1945، یعنی دو روز بعد از تسلیم بلاشرط آلمان، به دستور دریادار دونیتس ( 1891- 1980 )؛ كسی كه به مدت بیست روز جانشین هیتلر شد و در دادگاه نورنبرگ به 10 سال زندان محكوم شد، در اختیار آمریكایی ها قرار گرفت. دو ناوسروان ژاپنی به نام های هیدئو توموناگا و كنزوشوجی ئی كه نمیخواستند تن به اسارت دهند دست به خودكشی زدند و جنازه آنان در اقیانوس به آب سپرده شد. زیر دریایی با كوشش نیروهای آمریكایی در 14 ماه مه به ساحل برده شد و محموله آن مصادره گردید.
در چنین اوضاع و احوالی، حمله اتمی آمریكا به ژاپن، نقطه پایانی بود بر پیشروی های ویرانگر ژاپن و آغازی برای ساختن ژاپن نو.

مژده بده،مژده بده،یار پسندید مرا

مژده بده،مژده بده،یار پسندید مرا
سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا

جان ِ دل و دیده منم،گریه ی خندیده منم
یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا
...
کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز
کان صنم ِ قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتوی دیدار خوشش تافته در دیده ی من
آینه در آینه شد،دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود پیش رخ ِ روشن ِاو
تابِ نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

گوهر ِ گم بوده نگر تافته بر فرق ِ فلک
گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا

هر سحراز کاخ ِ کرم چون که فرو می نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مََه و ناهید مرا

چون سر زلفش نکشم سر زهوای رخ او
باش که صد صبح دمد زین شبِ امید مرا

پرتوی بی پیرهنم ، جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا

روش فقهی آیة الله حقّ شناس و آیة الله بروجردی


قسمت ششم با خلوت نشین قدس

 

اشاره : در قسمت گذشته ، از روابط آیة الله حقّ شناس با امام خمینی سخن گفته شد و اینك در این قسمت و در ادامۀ آشنایی با استادان آیة الله حقّ شناس ، به روابط ایشان با آیة الله بروجردی پرداخته می شود و روش علمی و شیوۀ اجتهادی آن بزرگوار مورد تأمل قرار می گیرد كه بطور خاص برای فقه پیشگان و طالبان علوم دینی می تواند قابل توجه باشد

آیت الله العظمی بروجردی

پیش از آنكه آیت الله بروجردی به حوزه علمیه قم هجرت نماید در عین شهرت فراگیر علمی و نفوذ اجتماعی ، خصوصاً در میان عشایر منطقه لرستان ، در بروجرد ساكن بود. همین شهرت علمی موجب گردید تا فضلای حوزه علمیه در هر فرصتی برای استفاده علمی از آن بزرگوار به بروجرد سفر نمایند. آیت الله حق‌شناس نیز گاه به تنهایی و گاه به همراه فضلایی دیگر همچون آیت الله سلطانی ، آیت الله مطهری ، آیت الله منتظری و آیات اخوان مرعشی به بروجرد سفر می‌كرد و از محضر وی بهره‌مند می‌شد.

آنچه كه موجب جذب «میرزاعبدالكریم» به آیت الله بروجردی شد تنها جنبه علمی و برجستگی فقهی ایشان نبود بلكه معنویت خاصّ و فوق‌العاده وی مهمترین عامل این جذب بود.

آیت الله حق‌شناس بارها در توصیف مرحوم بروجردی یادآور می‌شد كه « ایشان از گوش و چشم برزخی برخوردار بود.» و ماجراهایی را نیز در این مورد نقل می‌كرد. گویا یكی از دلایل اینكه آیت الله بروجردی با وجود برخورداری از مراتب والای علمی و نیز رونق حوزه علمیه قم در زمان آیت الله حایری یزدی ، حاشیه نشینی گزید و به سرزمین پدری خود ، بروجرد بازگشت همین تمایلات معنوی و دوری از دردسرها و اشتغالات زعامت و مرجعیّت بود. استاد حق‌شناس نقل می‌كرد كه آن مرحوم پس از مرجعیت عامّ و هجرت از بروجرد به قم ، بارها با حسرت از حالات خوش معنوی خود در بروجرد یاد می‌كرد و می‌فرمود:

«در بروجرد كه بودم مشاهدات و حالات خوشی داشتم و اینجا كه آمده‌ام گرفتار شده‌ام و وقت خود را به صرّافی می‌گذرانم ( كنایه از اشتغال به دریافت و توزیع وجوهات شرعی كه به تَبَع مرجعیّت انجام می‌گیرد) »

و زمانی آیت الله حق شناس این روایت را برایشان می‌خواند: « ‌المرءُ لنفسه ما لم یُعرف فاذا عُرف صار لغیره» ( آدمی تا زمانیكه شناخته نشده ، در كار خویش است و آنگاه كه شناخته شود در اختیار دیگران قرار می گیرد) و همچنین استاد نقل می‌فرمود: زمانی در حضور آیت الله بروجردی ، روایت شریف «انّ لله فی ایّام دهركم نفحات ألافتعرضّوا لها». (همانا در طول زندگانی شما كشش‌ها و جذبه‌هایی از سوی پروردگار وجود دارد ، پس به هوش باشید و خود را در معرض این جذبه‌ها قرار دهید) را قرائت نمودم ، اشك در چشمان آن مرحوم حلقه زد و در شرح روایت فرمودند: خداوند در طول زندگانی ، گاه انسانها را «تكان» می‌دهد تا آثار غفلت از میان برود و حركت جهشی داشته باشند. برای بعضی افراد در طول عمر یكبار این فرصت پیش می‌آید تا از این عنایت الهی بهره مند شوند و بعضی چند ماه یكبار، برخی چند روز یكبار و بعضی افراد هم هستند كه خداوند در هر روز 8 - 7 بار آنها را تكان می دهد و از میان هر 100 نفر شاید فقط 3 - 4 نفر از این عنایت خاص بهره‌مند می‌شوند.»

آیت الله حق‌شناس پس از نقل این خاطره می فرمود: « آقای بروجردی از همان كسانی بود كه هر روز او را 8-7 بار تكان می‌دادند. »

همین ویژگی اخلاقی آیت الله بروجردی موجب شده بود كه نه تنها هرگز در پی مرجعیّت و ریاست نباشد بلكه تا آنجا كه ممكن بود با تمام توان از آن پرهیز نمود و تنها وقتی قبول مسئولیت كردد كه ضرورتِ تكلیف ایجاب كرد و هیچ راه گریزی نبود.

در بروجرد و نیز اوایل ورود به حوزه علمیه قم با آنكه از شهرت و محبوبیّت مردمی و خصوصاً نفوذ كم نظیر در میان ایلات و عشایر برخوردار بود نه تنها خود را در معرض مرجعیّت قرار نداد بلكه فداكارانه برای تبلیغ و ترویج مرجعیّت آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی ، كه آن روزگار مرجعیّت عامّه را بر عهده داشت تلاش می‌كرد. آیت الله حق‌شناس همین دوران را به یاد می‌آورد كه وقتی عده‌ای در صدد طرح مرجعیّت آیت الله بروجردی برآمدند ایشان آنها را مورد عتاب شدید قرار داد و گفت:

«بگذارید عَلَمِ (پرچم) زعامت دست یك نفر باشد (اشاره به آیت الله اصفهانی) و همه باید از او حمایت كنند.»

با الهام از همین سخن آیت الله بروجردی بود كه در بحبوهه انقلاب و جنگ كه عده ای در صدد بودند با طرح مسئله اعلمیت برخی مراجع ، رهبری امام خمینی را تضعیف كنند استاد می فرمود:« اكنون باید دید عَلَم دست كیست نه اینكه اعلم كیست؟» و نیز این خاطره‌ را از یكی از سفرهای خود به بروجرد نقل می‌كرد كه در مسجدی كه آیت الله بروجردی در بروجرد اقامه نمازجماعت می‌نمود پس از نماز، یكی از طلاب ،احكام شرعی را برای مردم بیان می‌كرد و به توصیه آیت الله بروجردی در بیان احكام ، فتاوای آیت الله اصفهانی را مبنا قرار می‌داد ، و نكته مهم‌تر اینكه آیت الله بروجردی خود نیز در وقت بیان فتاوای مرحوم اصفهانی حضور داشت و در كمال تواضع و فداكاری گاه به طلبه مسأله‌گو در حضور مردم یادآور می‌شد:« فتوای آقا آسیدابوالحسن اینگونه نیست.» آنگاه خود ، متن دقیق و صحیح فتوای آیت الله اصفهانی را بیان می‌كرد. و این در حالی بود كه آقای بروجردی ، در همان زمان از نظر برخی اعلم بود و مرجعیّت مردمان بسیاری را بر عهده داشت.

آگاهان به مناسبات موجود میان رجال علمی و آداب رائج در محافل و محیط‌های علمی و حوزوی ، می توانند اهمیّت فوق‌العاده این رفتار را كه نشاندهنده میزان ورع و از خودگذشتگی و به تعبیر استاد حق‌شناس «بی‌هواییِ» صاحب آن می باشد ، به وضوح درك ‌كنند. حسن رفتار با طلاب و تشویق و تكریم آنان ، حسن معاشرت با مردم ، احترام و تكریم بزرگان از دیگر ویژگی‌های اخلاقی آیت الله بروجردی بود كه استاد حق شناس بارها از آنها یاد و خاطراتی را به مناسبت نقل می‌نمود. ویژگی حفظ حریم و حرمت دیگران از سوی مرحوم بروجردی آنچنان بود كه حتّا هنگام نقل و نقد نظریه‌های علمی بزرگان ، كمال احترام را بكار می‌برد. تا بدانجا كه با وجود اذعان به مقام علمی مرحوم آشیخ هادی طهرانی (معروف به مكفّر) ، امّا بدلیل پاره‌ای خرده‌گیری‌ها ، تندی‌ها و زیاده گویی هایی كه وی ( آشیخ هادی ) نسبت به مقام عالمان بزرگ داشته است ، آیت الله بروجردی حتا تمایل به نقل قول و ارجاع به كتابهایش را نداشت و به دیگران نیز تأكید می‌نمود: «اهانت به علما و بزرگان ، موجب سلب توفیق می شود.»

در حفظ حریم و احترام طلاب و افراد عادی نیز آن مرحوم سخت دقت و حساسیت داشت بطوریكه زمانی به دلیل عصبانیت و اندكی پرخاش به كسی كه بی دلیل بر موضوعی اصرار می ورزید ، برای تأدیبِ خویش و اینكه بار دیگر این عمل را تكرار نكند علاوه بر دلجویی و عذر خواهی از آن شخص در حضور دیگران ، بر اساس نذری كه كرده بود مدتی طولانی روزه گرفت . همچنین استاد حق‌شناس روزی را به یاد می‌آورد كه در مجلس درسِ آیت الله برورجردی ، پیرمرد ژولیده‌ای به شیوه‌ای غیرمتعارف و نه چندان محترمانه كه جلب توجه می كرد ، به تكرار گوشه عبای ایشان را از پائین منبر می‌كشید و او را مخاطب سؤال‌های ساده و غیر فنّی خود قرار می‌داد. برای حاضران كه هماره تحت تأثیر صلابت و ابّهت فوق‌العاده آقای بروجردی قرار داشتند این شیوه رفتار آن پیرمرد از یك سو و برخورد احترام‌آمیز آقای بروجردی از دگر سو ، بسیار شگفت‌آور بود . پس از پایان درس ، آیت الله بروجردی از منبر به زیر آمد و پیرمرد را بسیار احترام كرد و رو به حاضران كرد و گفت :«من در اوایل طلبگی در اصفهان كتاب مطول ( یكی از كتابهای مقدماتی طلاب ) را نزد این آقا خوانده ام و ایشان بر من حقّ دارد.»

آیت الله حق‌شناس از همان ابتدای ورود آیت الله بروجردی ، ملازم دروس فقه و اصول ایشان گردید و در زمره شاگردانِ خاصّ و مورد توجه وی درآمد.

استاد می فرمود: « وقتی به امر آیت الله بروجردی قرار شد به تهران بازگردم ، ایشان زمانی را مشخص كردند كه خصوصی به دیدارشان بروم. در آن جلسه فرمودند : تنها سفارش من این است كه تعامل شما با افراد جامعه بگونه ای باشد كه رفتار و كردارتان بر ایمان آنان بیافزاید نه آنكه خدایی ناكرده موجب بی اعتقادی آنان به دین و روحانیت گردد.»

توصیه اصلی استاد نیزبه مؤمنین ومتدینین ، خصوصاً طلاب و روحانیان هماره همین بود وبسیار این حدیث شریف را قرائت می نمود: « كونوا دعاة الناس بغیر ألسنتكم لیروا منكم الورع والاجتهاد.» (مردم را [ به سوی خوبی ها و نیكی ها ] فرا بخوانید ولی نه با زبانتان! بلكه آنان باید پارسایی و جدّیت [ در خوب بودن ] را در [ رفتار و اعمال ] شما مشاهده نمایند.)

روش علمی آیت الله بروجردی

آیت الله حق‌شناس با آنكه چه پیش از ورود آیت الله بروجردی و چه همزمان با حضور در درسهای ایشان، از اساتید متعددی بهره‌ برده بود. آشكارا امّا، تحت تأثیر مبانی فقهی و اصولی استاد برجسته خویش آیت الله بروجردی بود. آیت الله بروجردی را باید در دو عرصه علمی و مرجعیّت عامّة مذهبی ، «مؤسس» و «آغازگر» دانست. در عرصه مرجعیت ، نوآوریها و تأ سیسات آن مرحوم هنوز در جهان تشیع و بل در جهان اسلام بی بدیل است . طرّاحی نظریه تقریب میان مذاهب اسلامی و پایه گذاری دارالتقریب بین المذاهب ، جهانی سازی شیعه و تلاش برای خروج آن از مرزهای محدود كشورهای خاص اسلامی و ورود آن به عرصه های جهانی  ( آن مرحوم برای نخستین بار نمایندگانی را به سراسر جهان اعزام نمود و دربهای جامعه شیعی را به سوی جهان گشود ).اعزام مرحوم حجت الاسلام محققی به آلمان و تأ سیس نخستین مركز اسلامی شیعه در اروپا كه پس از حدود 70 سال هنوز بی بدیل است ، اعزام مرحوم آیت الله دكتر مهدی حایری یزدی به آمریكا ، اعزام نماینده به كشورهای آسیایی ، اعزام نماینده به عربستان و سازمان بخشیدن به شیعیان آن دیار و... از جمله نوآوریهای آن بزرگوار در طول زمان كوتاه 15 ساله مرجعیت عامّه می باشد . در عرصه علمی نیز ایشان نواندیشی ها و ابتكاراتی عرضه نموده اند كه مبنای شكل كیری یك روش شناختی نوین در حوزه فقه و علوم اسلامی است . تبیین ضرورت توجه جدی به فقه اهل سنت در استنباط از منابع فقهی و روایی شیعه ( فقه مقارن ) ، نگاه مجموعی و سیستماتیك به احادیث و پرهیز از تقطیع آنها و در راستای آن رویكرد نو به تبویب و تدوین جوامع روایی ، تلاش برای كشف و استخراج مناطات احكام و بسنده نكردن به ظواهر روایات ، ضرورت بررسی شرایط عصری صدور روایات و در نظرگرفتن ویژگی‌های راویان كه می تواند نقش مهمی در شناخت و كشف مناطات و ملاكات داشته باشد . و در راستای آن توجه به طبقات رجالِ احادیث ، ضرورت توجه جدّی به قرآن كریم به عنوان منبع اصلی استنباط احكام شرعی و قرار گرفتن روایات در ذیل آن و حفظ تقدّم رتبی و حاكمیّت مفهومی قرآن بر روایات ، اهمیت به شهرت قدما در فرایند استنباط و ضرورت تفحص از انظار و آرای فقهی آنان ، توجه به آلی و مقدمه بودن دانش اصول برای " فقه " و پرهیز از پُرگویی و پرداختن بی رویه به آن ( تورّم علم اصول ) ، تفكیك مباحث اعتباری (قراردادی) از مباحث تكوینی و مفاهیم حقیقی ، و تأكید براینكه علم فقه و به تَبَع آن علم اصول از علوم اعتباری اند ، ... از جمله مهمترین اصول بنیادینی بود كه میراث علمی آیت الله بروجردی را تشكیل می‌داد. آیت الله حق‌شناس دقت نظر توأم با شجاعت علمی- فقهی آیت الله بروجردی را بَس می‌ستود و با یادآوری برخی از نوآوری‌ها و ساختار شكنییهای آن بزرگوار می‌فرمود: « آقای بروجردی در عین حال كه برای شهرت فتوایی قدما بسیار اهمیت قایل و معتقد بود كه آنان منابع و اصولی را در اختیار داشتند كه به ما نرسیده امّا هرگز از مخالفت با اجماع بر حذَر نبود و معتقد بود اجماعات معمولاً ادّعایی است و بارها می‌فرمود: " الإجماع ، حربة العجزة " (اجماع ، سلاح ناتوانانِ [ در استدلال ] است) و فقیه باید شجاعانه به مضمون ادله فتوی دهد گرچه مخالف اجماع باشد.»

استاد حق‌شناس خود نیز در عین ورع و احتیاطات فراوانی كه داشت، شجاعت علمی را از استاد خویش آیت الله بروجردی آموخته بود و بارها ضمن تأكید بر اینكه همین شیوه اجتهاد و استنباط با وجود آنكه در بسیاری موارد محصول و نتایج ظنّی را در پی دارد ، مطلوب صاحب شریعت است و همان چیزی است كه امام زمان (صلوات الله و سلامه علیه) از ما می‌خواهند ، یادآور می‌شد: «این كافی نیست كه مجتهد در مبانی نظری خود شجاعت به خرج دهد و بدور از اجماعات و شهرت‌های بی‌پایه اظهار نظر كند بلكه شرط شجاعت فقهی و علمی این است كه در مقام فتوا نیز طبق آن مبانی فتوی صادر كند. چرا كه «اجتهاد»، چیزی جز «تحصیل مؤمِّن» ( بدست آوردن آنچه كه آدمی را از مخالفت با اوامر الهی ایمنی می‌بخشد) و «تحصیل حجّت» نیست و «حجّت» نیز «معذّر و منجّز» است ، یعنی قطع نظر از انطباقِ آن با واقع و نفس الأمر، شیوه‌ای معتبر است كه تكلیف الهی را در حقّ مكلّف قطعی می‌كند و در صورت عدم انطباق با « مأموربه أمر واقعی » در پیشگاه خداوند، عذرِموجّه شمرده می‌شود. پس اگر مجتهد واقعاً به آنچه كه در مقام بحث و استدلال علمی باور دارد و آن را حجّت می‌داند باید بر اساس همان فتوی دهد نه آنكه با احتیاط در مقام فتوی ، خلاف نظر اجتهادی خود عمل كند، هر چند این منافات با آن ندارد كه مجتهد، خود از نظر شخصی محتاط باشد.» از این رو آیت الله حق‌شناس میان سه مقوله احتیاط در مقام استنباط (كه مستند به منابع و ادله می‌باشد)، و احتیاط در مقام فتوی (كه مخاطب آن مقلدان و موضوع آن عمل مكلفان است ‌) واحتیاط در مقام عمل (كه در حوزه زندگی شخصی فقیه می‌تواند مصداق پیدا كند) تفكیك و تمایز قایل بود. و بدین سان شیوه بعضی از بزرگان مبنی بر احتیاط در مقام فتوی ، علی‌رغم نظر متفاوتشان در مبانی علمی را مورد انتقاد قرار می‌داد و تكرار می‌كرد «كانّهم نسوا فی الفروع ما قالوا فی الاصول». و حتّا با آنكه خود بسان استادش آیت الله بروجردی برای " شهرت فتوایی قدما " اهمیت قایل بود از اینكه برخی فقیهان برجسته حوزه علمیه نجف بر خلاف مبانی علمی و فقهی خود مبنی بر بی اعتباری " شهرت " ، ولی در مواردی فقط بر مبنای مشهور فتوا می دادند ، اظهار شگفتی می كرد . و گویا همین نكته را با مرحوم آیت الله خویی به بحث گذارده بود ومی فرمود :« منشأ بسیاری از احتیاطات واجب آقای خویی در رساله عملیه ، همین شهرت فتوایی است با آنكه از نظر مبنای علمی آن را قبول ندارند! » در آذر ماه 1365 كه در آخر هفته از قم به تهران آمده بودم ، استاد حق شناس طیّ دو جلسه آزمون از این شاگرد كمین خود برای اختبار اجتهاد ، توصیه‌های بس ارزشمندی را بیان و از آن جمله فرمود:« در موارد شهرت كاملاً دقت كن! و الحَذَر و الحَذَر از مخالفت با مشهور مگر آنكه دلیل ، آنقدر قوی و مؤمِّن باشد كه غلبه كند. ولی اگر به نتیجه رسیدی از مخالفت با اجماع نترس . چون " اجتهاد "، تحصیل مؤَمِّن است و اگر توانستی نظری را كه در مقام استدلال بر حسب ادلّه پذیرفته‌ای به آن عمل كنی و بر اساس آن فتوا بدهی، بدان مجتهد واقعی هستی و می توانی به اجتهادی كه كرده ای مطمئن بشوی!» با این بیان استاد حق شناس از استاد بزرگوارآیت الله العظمی میرزاهاشم آملی كه در آن سالها توفیق بهره گیری از او را داشتم ، یادی كردم كه از شجاعت علمی كم‌نظیری برخوردار بود و ادعای وجود اجماعات هرگز نمی‌توانست در نظر ایشان ، ادلّه را از اعتبار ساقط ساخته و یا تضعیف نماید و بر این اصل سخت پای‌بند و وفادار بود كه بسیاری از شهرت‌ها و اجماعات فقط حاكی از فهم و اجتهاد فقیهان بزرگوار پیشین است ، و حال آنكه مجتهد خود باید بر اساس دلیل به نتیجه برسد نه اینكه مقلد پیشینیان باشد.

ازدیگر نكات ارزشمند كه استاد حق شناس در آن جلسه بر آن تأكید فرمودند بهره گیری و كتب قدما بود. و بطور خاص از چند كتاب نامبرده و با ذكر ویژگی هایشان ، مراجعه مستمرّ به آنها را لازم دانستند . ازآن جمله به " الجوامع الفقهیه " اشاره نمود كه مجموعه ای از كتب فقهی و فتوایی فقهای سلف همچون سید مرتضی ، شیخ مفید ، شیخ صدوق ، إبن سلّار و... را در خود جای داده و در آن سالها ، هنوز به صورت مستقل و منقّح منتشر نشده و در دسترس قرار نگرفته بود . و همچنین از میان متأخرین بر كتبی همچون " مستند " مرحوم نراقی و " جامع الشتات " میرزای قمی و " مفتاح الكرامه " عاملی به دلیل اشتمال بر نقل و روایت آرا و فتاوای دیگر فقیهان تأكید نمودند. خصوصاً كتاب اخیر ( مفتاح الكرامه ) كه گویا مورد توجه خاصّ استادشان آیت الله بروجردی قرار داشت و همو نخستین بار بر إحیا و انتشار آن همّت گمارد . به یاد دارم زمانی دیگر با ایشان صحبت از مفتاح الكرامه شد و عرض كردم به نظرم این كتاب از" جواهرالكلام " كم ندارد. استاد فرمود : بلكه از جهت كثرت و دقّت درنقل آراء ، ترجیح هم دارد .

استاد به استناد مبنای آیت الله بروجردی ، در تعلیل اهمیت " شهرت " و ضرورت تفحص از آرای پیشینیان ، می فرمود : « قدما به منابع روایی ای دسترسی داشتند كه در طول زمان از میان رفته و به دست ما نرسیده ولی در فتاوا و آرای فقهی آنان انعكاس یافته است خصوصاً كه برخی از آنان خیلی اهل اجتهادات پیچیده نبودند و بر اساس متن روایت فتوا می دادند و در بسیاری موارد ، عین عبارتِ روایات را بدون هیچ تغییری ، متنِ فتوای خود قرار می دادند.» و آنگاه نمونه ها و شواهدی بر این مطلب ذكر می كردند.

اهمیت قرآن در فرآیند استنباط فقهی

چنانكه گفته شد توجه دادن به اهمیتِ قرآن كریم در فرآیند استنباط احكام شرعی و در نظر گرفتن آن به عنوان یك متن قانونی، كه روایات همچون حاشیه‌ها و تبصره‌های این متن بشمار می‌آیند، از دیگر ویژگی‌های شیوه فقهی آیت الله بروجردی بود كه استاد حق‌شناس نیز از آن متأثر بود. به یاد دارم كه ایشان بارها دریغاگویی كم‌توجّهی به «قرآن» و مهجوریت آن در استنباطات فقهی بود. و نیز به یاد دارم به طور خاصّ درچند مورد ، سخت افسوس می‌خورد كه این كم‌توجهی بگونه‌ای است كه برخی فقیهان حتّا در نقل آیات قرآنی ، از مراجعه مستقیم به قرآن و ملاحظه قبل و بعد آیه موردنظر، خودداری كرده و به نقل آنها از روی متون فقهی و «نقل از نقل» بسنده نموده‌اند.

آری باید بر این كاستی افسوس خورد و غمگنانه سخن مرحوم علامه طباطبایی را به یاد آورد كه فرموده اند ، ساختار علوم حوزوی بگونه ای شكل گرفته كه بسا كسانی در این علوم به اجتهاد دست یابند ولی هرگز جز برای ثواب تلاوت ، به قرآن مراجعه نكرده اند ! ( 1 )

به گفته استاد حق‌شناس ، آیت الله بروجردی به شدّت بر ضرورت برخورداری از فهم عرفی و نیز تفكیك میان امور اعتباری ( قراردادی ) از امور تكوینی ( مفاهیم حقیقی ) در فرایند استنباط فقهی تأكید می‌كرد و از اینكه ورود و افزایش انبوه مسایل و مباحث غیر ضروری به حوزه مباحث اصول فقه ، موجب تورّم این علم شده عمیقاً اظهارنگرانی می‌كرد. بگونه‌ای كه وقتی به تازگی« نهایة الدرایة» مرحوم آیت الله شیخ محمد حسین اصفهانی (كمپانی) و نیز« مقالات الاصول» آقاضیا‌عراقی منتشر شده بود و نسخه‌ای از آن تقدیم آقای بروجردی شد ، ایشان با تورّق آنها و ملاحظه برخی از مباحث طولانیِ فلسفی اظهار داشت (قریب به مضمون): «این مباحث چه ضرورتی دارد؟ جز اینكه وقت طلاب را تضییع می‌نماید؟!»

آیت الله حق‌شناس گاه در ضرورت برخورداری فقیه از فهم عرفی ، از امام خمینی نقل می‌كرد كه « فقیه باید مردم كوچه و بازار را بشناسد .» كنایه از اینكه باید در تفسیر و فهم موضوعات و مصطلحات وارده در متون و نصوص دینی ، شناختهای عرفی و برآمده از متن جامعه را مبنا قرار داد. به یاد دارم در یكی از روزهای تابستان ، استاد به شیوه معمول خود كه از هر فرصتی برای درس‌آموزی و نكته اندوزی شاگرد كوچك خود بهره می‌جست ، با توجه به اینكه گاه آب وضوء با عَرَق صورت آمیخته می‌شود ، پیش از شروع به وضوء و در حالیكه شستسوی مقدماتی را انجام می دادند ، این پرسش فقهی را مطرح نمودند : «آیا این امتزاج موجب نمی‌شود تا آب وضوء ، به مضاف تبدیل شده و در نتیجه وضوء باطل گردد» بلافاصله پاسخ دادم: « غایه الأمر انّه صار مضافاً بعدالوضوء و لم یكن مضافاً حین الوضوء» ( بر فرض كه چنین باشد ،آب پس از اتمام وضوء به مضاف تبدیل می‌شود و وضوء با آب مضاف نبوده است) فراوان تشویق نمود و فرمود: «شمّ عرفی یعنی همین! در اینجا عرف می‌گوید: با آب مطلق وضوء گرفت نه با آب مضاف!»

آیت الله بروجردی و فلسفه

زنهارِآیت الله بروجردی از ورود مباحث فلسفی در اصول و فقه ، در حالی بود كه ایشان خود علاقمند به علوم عقلی و صاحبنظر در فلسفه بود.

در مباحث اصول فقه، به مناسبت بحث از اوامر، موضوع طلب و اراده كه موضوعی كاملاً فلسفی است مطرح گردیده و معمولاً به دلیل پیچیدگی فوق‌العادة این بحث، بسیاری از عالمان اصولی آنرا به اجمال گذرانده‌اند. خصوصاً كه ارتباط مستقیمی نیز با مباحث اعتباری اصول ندارد. آخوند خراسانی نیز در كفایة الاصول ، پس از بحث مختصری از این موضوع از ادامه آن سرباز می‌زند و می‌گوید: «قلم كه به اینجا رسید سر بشكست»

آیت الله حق‌شناس به یاد می‌آورد كه آیت الله بروجردی در درس اصول با اشاره به سخن مرحوم آخوند خراسانی ، كه استادش بود اظهار داشت: « گویا سر قلم استاد بسیار نازك بوده كه زود شكسته است» كنایه از این كه استدلالهای مرحوم آخوند در این بحث كه موضوعی فلسفی است از قوّت لازم برخوردار نیست. و پس از آن خود با مهارت هر چه تمامتر به بحث از این موضوع پیچیده فلسفی پرداخت و حقّ مطلب را ادا نمود. هر چند به گفته استاد ، به نقل از آیت الله بروجردی ، مرحوم آخوند نیز خود تحصیلكرده فلسفه و در محضر بزرگانی چون حكیم میرزاابوالحسن جلوه شاگردی كرده بود. همچنین بر خلاف پاره‌ای نقل قولها كه شهرت نیز یافته است ، آیت الله بروجردی بر تعلیم و آموزش فلسفه تأكید داشت ، امّا در عین حال به جدّ از عمومی كردن و بازاری شدن آن پرهیز می‌داد و معتقد بود كه برخی از استعدادها و اذهان ساده ، آمادگی مباحث پیچیده فلسفی را ندارند و همین موجب سوء برداشت و بدفهمی می‌گردد. از این رو سفارش می‌كرد تا دروس فلسفه ، بصورت خصوصی و برای افراد مستعدّ برگزار گردد. چنانكه وقتی آیت الله حق‌شناس در حوزه علمیه قم به تدریس اشارات می‌پردازد ، آیت الله بروجردی بدون آنكه او را منع نماید فقط توصیه كرد: «برای آنكه افراد متفرّقه كه استعداد آنها ارزیابی نشده در درس حاضر نشوند ، محلّ درس را ثابت قرار نداده و هر چند وقت یكبار آن را تغییر دهید.»

آقای حق‌شناس نیز در عمل به توصیه استاد گاه در فیضیه و گاه در مسجد عشقعلی و... تدریس می‌كرد ، و فقط افراد ثابت درس ، از محلّ آن آگاه می‌شدند. و در نهایت نیز با تذكر امام خمینی كه گفته بودند :« گویا برخی افراد كه آمادگی علمی لازم را ندارند در درس شما شركت می كنند پس بهتر است آن را تعطیل كنید.» آن درس پایان می یابد.

متأسفانه گاه برخی حكایاتی از این دست ، بهانه ای برای مخالف قلمداد كردن این بزرگان ، با فلسفه و یا عرفان قرار می گیرد ، در حالیكه باید به ملاك و علتِ نهی و مخالفت موردی این بزرگواران توجه كرد وهرگز نباید از آن اطلاق گیری نمود و یكسره به نفی این علوم كه به تعبیر استاد حق شناس ، به اعتبار موضوعشان در زمره اشرفِ علوم اند ، پرداخت.

استاد از آیت الله بروجردی نقل می كرد كه ایشان در اوایل طلبگی آنچنان به مثنوی علاقمند و مشغول گردید كه در تحصیلاتشان اختلال ایجاد شده بود تا اینكه روزی هاتفی غیبی را شنید كه اورا چنین ندا داد : « خطا كردی » و با تكرار دوباره این صدای غیبی ، ایشان به درس و بحث بازگشت و بدین سان با هدایت الهی از راهی كه می توانست آینده دیگری برای آن بزرگوار رقم بزند بازداشته شد .

روشن است كه مناط و علت این موضوع در خود این حكایت نهفته است وچنانكه استاد خود نیز مكرر بیان می كرد ، در آن زمان آیت الله بروجردی به دلیل اشتغال تامّ به مثنوی از وظیفه اصلی خود كه تحصیل بود بازمی ماند. بنابر این هرگز نمی توان از این نقل و یا حكایتهای مشابه ، نادرستی كتابی همچون مثنوی را نتیجه گرفت ، كتابی كه برخی بزرگان آن را بسان تقسیر آیات قرآن كریم دانسته و لذا از آن به « تفسیر ملاّ جلال » تعبیر می كردند.

آیت الله سید احمد زنجانی

آیت الله سید احمد زنجانی پدر آیت الله سید موسی شبیری زنجانی ، یكی دیگر از بزرگان آن روز حوزةه علمیه قم بود كه میان ایشان و آیت الله حق‌شناس صمیمیّتی از نوع صمیمیّت پدر و فرزند برقرار بود. گویا مؤانست و رابطه برادرانه آیت الله زنجانی با امام خمینی ، در حصول این صمیمیّت بی‌تأثیر نبوده است.

آیت الله حق‌شناس بسیاری از مسایل خصوصی خود را با ایشان در میان می‌گذارد و با وی مشورت و چاره ‌جویی می‌كرد. در دوران مراجعت استاد به تهران نیز این پیوند صمیمی ، چه به صورتِ حضوری - در سفرهای به قم- و چه به صورت مكاتبه‌ای و تبادل نامه ادامه داشت.

اینجانب سالیان پیش مكاتبه‌ای مفصّل از این دو بزرگوار را در میان اوراق شخصی استاد مشاهده كردم كه بسیار دل‌انگیز و پر نكته بود و اینك افسوس می‌خورم كه چرا با اذن استاد ، نسخه‌ای از آن را تهیه نكردم. از جمله سفارشات قابل توجه آیت الله زنجانی به آیت الله حق شناس در آن نامه ، كاستن از احتیاطات بود و به شاگرد همچون فرزندش توصیه كرده بود:«عزیزم ، در برخی موارد احتیاط در تركِ احتیاط است.» و آنگاه به نقل از برخی بزرگان مطالبی را برای وی بازگو كرده و از قول شیخ انصاری ، به شاگردانش در وقت بازگشت به اوطانشان ، به این مضمون آورده بود: «تبلیغ را چه برای خدا و چه برای غیرخدا داشته باشید ( چرا كه در هرصورت به روشنگری و هدایت مردم می انجامد.) ، تدریس را اگر برای خدا بود انجام دهید و گرنه ترك نمائید. قبول مسولیت به عنوان امام جماعت راتب ( دایمی ) را چه برای خدا و چه برای غیر خدا ترك كنید ( زیرا برای آنان كه وظایف علمی بر عهده دارند بازدارنده است ) .»

آیت الله زنجانی از جمله كسانی بود كه اجتهاد آیت الله حق‌شناس را تأیید كرده و اجازه كتبی صادر نموده بود ، اجازه اجتهادی كه شاید از جهتی در تاریخ حوزه‌های علمیه بی‌نظیر باشد چرا كه از یك سو استاد از شاگرد خود كمال تجلیل را به عمل آورده و از سوی دیگر با شناخت از روحیات لطیف و قلب پر مهر او، یادآور شده است كه ایشان علی‌رغم اجتهاد ، هیچگاه نباید در مسند قضاوت قرار گیرد!

خطاب به مردم کوچه بازار ،مردی در تبعید ابدی –براساس زندگی ملاصدرا

ای برادر ! خداوند ، بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک میشود

و قدر نیاز تو فرود می آید
به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و قدر ایمان تو کارگشا می شود
به قدر نخ پیرزنان دوزنده ،باریک می شود
...
و قدر دل امیدواران گرم می شود
پدر میشود یتیمان را و مادر.
برادر میشود محتاجان برادری را .
همسر می شود بی همراه ماندگان را .
طفل میشود عقیمان را
امید میشود ،ناامیدان را
راه میشود گمگشتگان را
نور میشود در تاریکی ماندگان را
شمشیر میشود رزمندگان را
عصا میشود پیران را
عشق می شود محتاجان به عشق را
خداوند همه چیز میشود همه کس را
به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل ؛ به شرط طهارت روح؛ به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
ای مسلمانان ! ای پیروان آقای ما علی!
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا!
ومغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ، ناراستی ها نامردمی ها!
چنین کنید تا ببینید که خداوند ،چگونه بر سر سفره شما ، با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند و بر بند تاب ، با کودکان شما تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازی تان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت با شما آواز میخواند...
مگر از زندگی چه می خواهید
که در خدایی ِ خدا یافت نمی شود
که به شیطان پناه می برید؟
که در عشق یافت نمی شود
که به نفرت پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمی شود
که به خلاف پناه می برید؟
ای برادر ها ؟ خواهر ها! قلب هایتان را از حقارت کینه تهی کنید
و با عظمت عشق پر کنید
زیرا که عشق چون عقاب است.
بالا می پرد و دور ؛ بی اعتنا به حقیران در روح.
کینه چون لاشخور و کرکس است.
کوتاه می پرد و سنگین . جز مردار به هیچ نمی اندیشد.
برای عاشق، نابترین ، شور است و زندگی و نشاط
برای لاشخور، خوب ترین ، جسدی ست متلاشی...
خطاب به مردم کوچه بازار ،مردی در تبعید ابدی –براساس زندگی ملاصدرا – نادر ابراهیمی ص207و
208

در زمره مؤمنين

بارها اين آيه را با خود دوباره بخوانيد:

«إِلَّا الَّذِينَ تَابُواْ وَأَصْلَحُواْ وَاعْتَصَمُواْ بِاللَّهِ وَأَخْلَصُواْ دِينَهُمْ لِلَّهِ فَأُوْلئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ‏»

«مگر كسانى كه [از گناه بزرگ نفاق‏] توبه كردند، و [مفاسد خود را] اصلاح نمودند، و به خدا تمسّك جستند، وعبادتشان را براى خدا خالص ساختند؛ پس آنان در زمره مؤمنان‏اند.

تازه آنان را در زمره مؤمنين حساب مى‏كنند

سروش محلاتی کفر یا شرک

وقتی دو دولت را با هم مقایسه می كنیم كه یكی هر چند مبتنی بر كفر و شرك است، ولی حقوق انسان ها را رعایت می كند و از ظلم و تعدی نسبت به آن ها پرهیز دارد، و دیگری هر چند در اختیار دولتمردان مسلمان قرار دارد، ولی با مردم رفتار ظالمانه دارد و با بیدادگری رفتار می كند، در این وضع، كدام یك از این دو دولت، ترجیح دارد؟

این سؤال برای چند گروه دارای اهمیت است:

الف) كسانی كه درصدد انتخاب و به قدرت رساندن دولتمردانی هستند كه یا فاقد شرط «اسلام» اند و یا فاقد شرط «دادگری» و بناچار باید یا به حاكمیت نامسلمان دادگر تن دهند و یا به حمایت مسلمان بیدادگر. با توجه به اینكه چنین شرایطی، صرفاً «جنبه فرضی» دارد، لذا چنین وضعی را باید یك «فرض نادر» تلقی كرد كه چه بسا در شرایط استثنائی اتفاق می افتد. از این نظر پرداختن به چنین موضوعی، ضرورتی ندارد.

ب) كسانی كه در صدد تعامل با دولت های مختلف در صحنه ی بین الملل هستند، دولت هایی كه برخی هر چند داعیه ی مسلمانی دارند ولی با شهروندان خود با ظلم و جنایت رفتار می كنند، و دولت هایی كه هر چند مسلمان نیستند، ولی عدالت و انصاف را رعایت می نمایند، در این صورت تعامل با كدام یك از این دولت ها، از اولویت و اهمیت بیشتری برخوردار است، آیا باید به اقتضای هم كیشی، دولت مسلمان بیدادگر را تقویت كرد و یا به اقتضای دادگری، به نامسلمانان در روابط امتیاز داد؟ این پرسش، با توجه به واقعیت هایی كه در كشورهای مختلف وجود دارد، «جنبه عینی» داشته، و كاملاً «كاربردی» است.

ج) كسانی كه در صدد تحلیل نظام سیاسی اسلام هستند و می خواهند ارزش های اساسی و بنیادین را در این نظام سیاسی بشناسند؛ از این رو می پرسند از نظر اسلام، تقدم با مسلمان است حتی اگر فاقد رفتارهای عادلانه با شهروندان باشد، و یا تقدم با حاكمیت تؤام با رعایت حقوق انسان هاست، حتی اگر حاكمان مشرك یا كافر باشند؟ از این زاویه، پرسش «جنبه تحلیلی» داشته و هیچ پژوهشگری كه به تحقیق در نظام سیاسی اسلام می پردازد، نمی تواند چنین سؤالی را نادیده انگارد.

روشن است كه بررسی همه جانبه این مسأله، به شرح و بسط نیاز دارد، ولی در این مقاله كوتاه، به اجمال مسأله از زاویه سوم مطرح می شود و البته با پاسخ به سؤال سوم، تا حدودی دو سؤال دیگر نیز پاسخ خود را پیدا می كند.
 

1ـ مبانی عقلی

از نظر عقل، حكومت یك ضرورت برای جامعه بشری است و این ضرورت ناشی از آن است كه زندگی اجتماعی بدون آن دچار آشفتگی و هرج و مرج شده، حقوق انسان ها مورد تجاوز و تعدی قرار گرفته و ستمگری فراگیر می شود. بر اساس این ضرورت كه خردمندان در آن تردیدی ندارند، كسانی می توانند زمام امور جامعه را به دست گیرند كه از شایستگی و توانایی لازم برای تحقق این هدف بررخوردار باشند، كسانی كه بتوانند امنیت و آسایش را به ارمغان آورده و فساد و تباهی را ریشه كن كرده و عدل و انصاف را در روابط آنان استقرار بخشند. كسانی كه نه تنها قدرت را ابزاری برای قلدری كردن و گردن فرازی نمودن قرار ندهند، بلكه آن را در خدمت احقاق حق ضعیفان و برخورد با قلدرمآبان در آورند.(و یؤخذ به للضعیف من القوی ـ نهج البلاغه)

در نگاه عقل «شرایط حاكم» هیچ كدام «موضوعیت» ندارد. بلكه اسلام، ایمان، عدالت، قدرت و مدیریت جملگی شرایطی است كه به «مطلوب تر شدن حكومت» در جهت تحقق عدالت در جامعه كمك می كند. بر این اساس، اگر اظهار دین داری و مسلمانی، تأثیر مثبتی در تحقق این آرمان نداشته باشد و دینداریِ حاكم، از نوع دینداری حجاج بن یوسف ثقفی باشد، چرا عقل این گونه مسلمانی را لازم شمارد؟ حتی اگر فرض كنیم كه همین «اظهار اسلام» و اسلام شناسنامه ای داشتن، فائده اخروی برای مسلمانِ بی عقیده و بی عمل دارد، ولی وقتی حاكم به اقتضای مسلمانی رفتار نمی كند و ستمگری پیشه كرده، نام اسلام را یدك كشیدن، عقلاً چه ارزشی دراد؟ عقل می گوید: مسلمان و مؤمن را به حكومت بگمارید تا در میان مردم مسلمانانه و مؤمنانه رفتار كند، و الا اگر عملش با دیگران تفاوتی ندارد و حتی از آنان بی رحم تر و جلادتر است، چرا «نام اسلام» برای او امتیازآور و شرافت آفرین باشد؟
در این گونه موارد عقل سؤال دیگری هم مطرح می كند كه چرا انسان باید خود را در چنگال مسلمان ظالم قرار داده و ظلم و تجاوز او را تحمل كند؟ مگر نام مسلمانی او، چه خیر و بركتی برای جامعه دارد كه عموم شهروندان برای حفظ قدرت وی، هر گونه بیدادگری و جنایتی را باید پذیرا بوده و از نامسلمان دادگر روی گردان باشند؟          

  2ـ مبانی نقلی

شرط اسلام و ایمان در دولتمردان كه شواهدی در نصوص دینی دارد، ممكن است ارشاد به حكم عقل بوده و تأكیدی بر همان دریافت خردمندان باشد، كه در این صورت، قلمرو این شرط و ارزش آن، در همان محدوده ی تشخیص عقل است كه توضیح دادیم و در نتیجه دلیلی برای این شرط نسبت به بیدادگران و ستمگران وجود ندارد و نباید «تعبداً» آن را لازم المراعات دانست. و اگر لزوم این شرط را صرفاً به اتكای دلیل نقلی بدانیم، در این صورت، مسأله صغرای «باب تزاحم» خواهد بود به این توضیح كه با تردید در میان نامسلمان دادگر و مسلمان بیدادگر، بالاخره باید از یكی از دو شرط لازم برای حاكم به نفع شرط دیگر صرف نظر كرد: یا باید شرط «اسلام» را رها كرد تا «دادگری» حفظ شود، و یا باید «دادگری» را رها كرد تا شرط «اسلام» باقی بماند. در این میان، چاره ای جز صرف نظر كردن از «اسلام حاكم» یا «رعایت حقوق مردم و عدالت در بین آنها» نیست. به اقتضای مِتد اجتهادی و قواعد علم اصول فقه، در هنگام ترجیح و سنجش، باید به نفع آن شرط كه از اهمیت بیشتری برخوردار است، حكم كرد و چون رعایت جانب عدالت در جامعه، از اولویت بررخوردار است تا جائی كه «لیقوم الناس بالقسط» به عنوان هدف بعثت معرفی شده، لذا از مسلمانی حاكم صرف نظر می شود تا از دادگری صیانت گردد.
به علاوه مفاسدی كه در دولت های بیدادگر اتفاق می افتد، از قبیل قتل و جنایت های وحشتناك، از نظر شرع مقدس در چنان درجه ای از مبغوضیت و نفرت است كه در هیچ شرایطی نمی توان به آن تن داد، لذا وظیفه است كه با كوتاه كردن حاكم مسلمان جائر، جلوی چنین جنایاتی را گرفته شود.
گذشته از آن كه زندگی در جامعه ای كه به دلیل حاكمیت جائران، با پایمال كردن حقوق و ضایع كردن شخصیت انسانها همراه است، چندان سخت و طاقت فرساست، كه شهروندان را به ستوه آورده و آن‌ها را در شرایط غیر قابل تحمل و گاه انفجار قرار می دهد، و البته اسلام كه مبنای تشریع خود را بر سهولت و راحتی قرار داده و «حرج» را نفی كرده است، با چنین مدلی از زندگی هرگز موافقت ندارد. چه اینكه ممكن است به عنوان ثانوی مصلحت مؤمنین قبول حاكم غیر مسلمان باشد. محقق رشتی می گوید:

«المنفی ـ لن یجعل الله للكافرین علی المؤمنین سبیلاً ـ هو السبیل بجعل الله الاوّلی فلا ینافی ما كان منهم لمصلحة المؤمن بالجعل الثانوی مضافاً الی انّ ادلة الحرج حاكمة علی جمیع ادلة الاحكام التی منها عدم سبیل الكافر علی المؤمن.» (تعلیقه مكاسب، ص513)

البته فقها در این باره استدلال دیگری هم دارند. آن ها می گویند: مسلمان بیدادگر در «حق مردم» ظلم می كند و نامسلمان دادگر در «حق خداوند» ظلم می كند كه كفر و شرك را پذیرفته است، و در دَوَران بین این دو ظلم، خداوند ظلم به خویش را می پذیرد تا ظلم به مردم تحقق نیابد .چرا كه در تزاحم بین حق الله و حق الناس، حق الناس تقدم دارد و حق تعالی به اقتضای رحمت، از حقوق خود می گذرد، ولی از حقوق بندگان خود صرف نظر نمی كند. ملا محسن فیض كاشانی با اشاره به این جمله كه «دولت با كفر بر قرار می ماند ولی با ظلم باقی نمی ماند» به مشیت الهی برای حفظ حكومت مشركانی كه به شایستگی در میان خود رفتار می كنند می پردازد و می گوید:

«و ذلك لفرط رحمته و مسامحته فی حقوق نفسه دون حقوق عباده و لذا قیل الملك یبقی مع الكفر و لایبقی مع الظلم.»(تفسیر صافی، ج2، ص478)

امام فخر رازی نیز بر همین قاعده تأكید دارد كه اگر روابط حسنه در جامعه وجود داشته باشد و حقوق انسان ها رعایت شود، خداوند به علت شرك، در دنیا بر مردم عذاب نازل نمی كند، و سپس می گوید فقهای عامه حقوق الله را مبتنی بر مسامحه و حقوق عباد را مبتنی بر سخت گیری می دانند:

«و لهذا قال الفقهاء حقوق الله تعالی مبناها علی المسامحة و المساهلة و حقوق العباد علی الضیق و الشّح.» (مفاتیح الغیب، ج18، ص410)

و در منابع فقه شیعه، بارها و بارها فقها فرموده اند كه «حقوق الهی» مبتنی بر تخفیف و مسامحه است:

«ان الحقوق الالهیة مبنیة علی التخفیف و المسامحة.» (ریاض المسائل، ج16، ص265)
 

3ـ پایداری دولت نامسلمان دادگر

در جامعه ای كه حقوق انسان ها محترم شمرده می شود و قاعده و قانون خردمندانه و منصفانه بر رفتار دولتمردان و شهروندان حاكم است، مردم با احساس امنیت و رضایت زندگی می كنند و همین احساس، به آرامش روانی و پایداری اجتماعی و ثبات سیاسی می انجامد، در چنین وضعی انگیزه ای برای طغیان و شورش و براندازی وجود ندارد. در این جامعه، كفر و بی دینی با امنیت، رفاه و آسایش، جمع می شود و نامسلمانان با اطمینان از رعایت حقوقشان، تن به حاكمیت دولتمردان می دهند. با این شرایط، خداوند به علت كفر و شرك، آنان را گرفتار عذاب نمی كند و زندگی را بر كامشان تلخ نمی نماید. خداوند در قرآن فرموده است:

«و ما كان ربك لیهلك القری بظلم و اهلها مصلحون.» (سوره هود، آیه117)

بسیاری از مفسران «ظلم» را به معنی شرك دانسته و آیه را چنین معنی كرده اند : تا وقتی كه مشركان در میان خود رفتار شایسته ای داشته باشند، مورد عذاب قرار نمی گیرند. شهید مطهری نیز آیه را به همین معنا می داند:

ـ خدای تبارك و تعالی مردم را به سبب كفر و شرك هلاك نمی كند اگر خود آن ها از لحاظ روابط اجتماعی، مردمی عادل بوده باشند. (مجموعه آثار، ج23، ص733)
ـ چنین نبوده و نیست كه پروردگارتو به مردمی به صرف اینكه منكر خدا هستند اما وضع خودشان را از نظر عدالت اصلاح كرده اند، ظلم كند. (همان، ج26، ص293)

به كار گرفتن واژه «مصلح» درباره ی كسانی كه عقاید باطل داشته و آلوده به شرك و كفر و دیگر گناهان هستند، بسیار شگفت آور است. در نزد بسیاری از مسلمانان، زندگی چنین افرادی یكپارچه پلیدی و تاریكی است و جز فساد، چیزی در جامعه نامسلمانان وجود ندارد و حتی آنچه كه به ظاهر زیبا دیده می شود، در حقیقت نجس است! ولی در منطق قرآن، به دلیل شرك و كفر و یا برخی معاصی دیگر، جلوه های پسندیده زندگی آن ها از قبیل رعایت حقوق یكدیگر و دوری از تعدی و تجاوز نفی نمی شود و «مصلح بودنشان» مورد تأیید قرار می گیرد. از همین روست كه علمای اسلامی گاه اذعان دارند عدالتی كه در برخی از كشورهای مسیحی وجود دارد برای مسلمانان تصور كردنی نیست! مثلاً علامه شعرانی با اطلاعات گسترده اش می نویسد:

«و فی بلاد یحكم فیها النصاری عدل لا یخطر مثله ببال احد من المسلمین.» (تعلیقه بر شرح كافی ملاصالح، ج5، ص278)

آنچه در آیه مذكور با تعبیر «كان ربك» به عنوان «مشیت حتمی و دائمی» خداوند مطرح شده، از قبیل امور خارق العاده و اعجاز گونه نیست كه رمز و راز آن برای بشر مجهول باشد، بلكه سنت الهی در این باره همان قاعده و قانونی است كه بشر با مطالعه در تحولات اجتماعی نیز به آن رسیده و به عنوان یك واقعیت پذیرفته است. این قانون می گوید: در اجتماعی كه مردم از روابط حسنه با یكدیگر برخوردارند و با نیكی و خوش رفتاری تعامل دارند، جامعه از استحكام برخوردار است، و اگر این «روابط انسانی» وجود نداشته باشد، حتی اگر فرض شود كه مردم رابطه قوی با خداوند دارند، جامعه نمی تواند از پیوند و پیوستگی برخوردار باشد. شهید مطهری اذعان دارد:

«آنچه در معنویات نقش اساسی دارد حُسن روابط خَلقی است. یعنی عدل و احسان، نه حُسن روابط الهی، و اگر به فرض، اولی تأمین باشد نه دومی، بقای واحد اجتماعی ممكن است، و الا فلا. »(یادداشت ها، ج2، ص406)

جمله فوق به لحاظ تفاوت نقش روابط خلقی كه به روابط انسان ها با یكدیگر مربوط است با نقش روابط الهی كه به روابط انسان ها با خداوند مربوط است، از اهمیت خاصی برخوردار است. استاد شهید هر چند این نكته را در یادداشت های خود به اشاره و اجمال مطرح كرده است، ولی برای یك جامعه دینی و بخصوص در حكومت دینی، درك درست از این نقش متفاوت، جنبه حیاتی دارد و به متدینان كه دغدغه پایداری حكومت دینی دارند، گوشزد می كند كه اهتمام جدی شما بر انجام تكالیف شرعی از قبیل عدم تظاهر به منكرات، در صورتی كه با مسامحه نسبت به رعایت حقوق اجتماعی شهروندان همراه باشد، در نهایت به ویرانی حكومت می انجامد

شعر: فروغی بسطامی.. مردان خدا



...مردان خدا پرده‌ی پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند

هر دست که دادند از آن دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند

یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند

جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند

چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند

کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
کاین جامه به اندازه‌ی هر کس نبریدند

مرغان نظرباز سبک‌سیر «فروغی»
از دامگه خاک بر افلاک پریدن

حکم بوسیدن دست از نظر امام رضا(ع)

امام رضا(ع): «کسی دست کسی را نبوسد؛ زیرا بوسیدن دست کسی، مثل نماز گزاردن برای اوست»! ...قال علی بن موسی الرضا(ع): (لايقبل الرجل يدالرجل فان قبلة يده كالصلاة له) (تحف العقول، ص 450)

خطبه تطنجیه

از آن جا كه حضرت على عليه‏السلام در قسمتى از اين خطبه مى‏فرمايند: «اَنَا الْواقِفُ
عَلَى التُّطُنْجَيْنِ» ـ من بر تطنجين ايستاده‏ام ـ اين خطبه را تطنجيه گويند و تُطُنج به
معناى خليج است. در برخى كتب از اين خطبه به عنوان خطبه اقاليم نام برده
شده است.

مأخذ ما در مورد خطبه «تطنجيه»، كتاب على عليه‏السلام و خطبه تطنجيه تأليف
مرحوم دكتر عبدالعلى گويا به نقل از كتاب «الزام الناصب فى اثبات الحجة
الغائب» تأليف مرحوم شيخ على حائرى يزدى است.

ناگفته نماند كه غالب گذشتگان، اين خطبه را از مرحوم حافظ رجب بُرسى نقل
كرده و ما نيز از قديمى‏ترين مؤلفينى كه به خطبه «تطنجيه» اشاره نموده‏اند، تنها
از حافظ رجب برسى ياد مى‏كنيم كه در كتاب «مشارق انواراليقين فى اسرار
اميرالمؤمنين عليه‏السلام » اين خطبه را آورده است.

حافظ رجب برسى در كتاب مذكور، پاره‏اى ديگر از خطب نادره‏ى على عليه‏السلام را
نيز نظير «خطبة‏البيان»، خطبه‏ى «افتخاريه» و خطبه «نورانيه» و ... آورده است.

علامه مجلسى در بحارالانوار و سيد هاشم بحرانى، صاحب تفسير برهان در آثار
خود، مخصوصا كتاب لوامع النورانيه، از كتاب‏هاى حافظ رجب برسى استفاده
كرده‏اند و مرحوم علامه امينى هم ضمن مدح و ستايش حافظ رجب، بعضى از
اشعار فصيح و بليغ او را در دوره‏ى الغدير نقل كرده است.

به هرحال، اين واقعيت را بايد پذيرفت كه مندرجات خطبه‏ى «تطنجيه» در
سطح بسيار بالايى قرار دارد و همه‏ى اصول اعتقادى مكتب واقعى اسلام را كه
متَّبَعِ همه‏ى انبيا و رسل مى‏باشد واجد است و براى افراد باهوش و محبّين اهل
بيت عليهم‏السلام مزاياى زايدالوصفى را داراست. خوانندگان اين خطبه، در هر
درجه و مقامى از تقوى و محبّت باشند، مى‏توانند به اندازه‏ى وعاء وجودى
خود از آن بهره‏مند شوند.

اين خطبه، سير مقاله‏ى «حمد» را در طول تاريخ انبيا بيان مى‏كند. در تفضيل اين

مقاله‏ى حمد، ابتدا سخن از خلق اوّل و صادر اوّل مى‏باشد كه در لسان حديث
به صورت «اَوَّلُ ما خَلَقَ اللّه‏ُ الْعَقْلُ»(1) بيان مى‏گردد و اين مقام عقل كه در ابعاد
مختلف داراى مظاهر مختلفى است، از لحاظ ارتباط با موجودات و ماسوى اللّه‏
به صورت نفسِ «لاهوتيه ملكوتيه كليه‏ى الهيه» عنوان مى‏گردد.

اين مقام عقل اوّل، همان «حقيقت محمّديه» است كه نام‏هاى ديگر آن به اتكاى
چند حديث نبوى به صورت «اَوَّلُ ما خَلَقَ اللّه‏ُ رُوحى»(2) يا «اَوَّلُ ما خَلَقَ اللّه‏ُ
نُورى»(3) و ... بيان شده است. همچنين به اتكاى خطبه «نورانيه» اين «عقل» يا
«حقيقت محمديه» همان «ولايت علويه مرتضويه» مى‏باشد.

به هر حال، خلق اوّل كه همان مقام عقل است، با خلق موجودات در ارتباط
است و على عليه‏السلام در اين مقام تحت عنوان «صادر اول» يا «نفس لاهوتيه ملكوتيه
كليه‏ى الهيه» در ماسوى اللّه‏ ظاهر شده است كه يكى از جلوه‏هاى ساده‏ى آن،
فرمايش رسول خداست كه خطاب به آن حضرت مى‏فرمايد: «يا عَلِىُّ اِنَّ اللّه‏َ
تَعالى قالَ لى: يا مُحَمَّدُ بَعَثْتُ عَلِيّا مَعَ الاَْنْبِياءِ باطِنا وَ مَعَكَ ظاهِرا»(4)

اى على، همانا خداوند تعالى به من فرمود: اى محمّد، من على را با پيامبران در
باطن برانگيختم و با تو در ظاهر مبعوث نمودم.

حال، اين صادر اول در خطبه‏ى «تطنجيه» به نطق آمده و به صورت: «اَلْيَوْمَ
اُنْطِقُ لَكُمُ الْعَجْماءُ ذاتَ الْبَيانِ»(5) پرده از رخ برگرفته و اسرارى را بازگو نموده
است.

لازم به تذكر است كه اين اسرار بر سبيل سهل و ممتنع بيان شده است تا هر كس
در خور فهم و استعداد و محبّت خود، از اين بيانات، بهره‏مند گردد.

وجود نازنين على عليه‏السلام براى آنكه شنوندگان اين خطبه در زمان آن حضرت و

خطبه تُطُنجيه(1)

اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى فَتَقَ الاَْجْواءُ وَ خَرَقَ الْهَواءَ وَ شَقَّ الاَْرْجاءَ وَ اَضاءَ الضِّياءَ وَ
اَحْيَى الْمَوْتى وَ اَماتَ الاَْحْياءَ.

اَحْمَدُهُ حَمْدا:

سَطَعَ فَارْتَفَعَ وَ اَيْنَعَ وَ لَمَعَ وَ ابْتَدَعَ فَانْفَزَعَ وَ هاعَ وَ لاعَ وَ شَعْشَعَ فَلَمَعَ

يَتَصاعَدُ فِى السَّماءِ اِرْسالاً وَ يَذْهَبُ فِى الْجَوِّ اعْتِدالاً خَلَقَ السَّمواتِ بِلا دَعائِمَ
وَ اَقامَها بِغَيْرِ قَوائِمَ وَ زَيَّنَها بِالْكَواكِبِ الْمُضيئاتِ وَ حَبَسَ فِى الْجَوِّ سَحائِبَ
مُكْفَهِرّاتٍ وَ خَلَقَ الْجِبالَ وَ الْبِحارَ عَلى تَلاطُمِ تَيّارٍ رَفيقٍ، فَتَقَ وَ لَجاها
فَتَغَطْمَطَتْ اَمْواجُها.

«اَحْمَدُهُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ اَشْهَدُ اَنْ لااِلهَ اِلاَّ اللّه‏ُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ، وَ اَشْهَدُ اَنَّ
مُحَمَّدا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، اِنْتَخَبَهُ مِنَ الْبُحْبُوحَةِ الْعُلْيا، وَ اَرْسَلَهُ فِى الْعَرَبِ الْعَرْباءِ،
اِبْتَعَثَهُ هادِيا مَهْدِيّا، وَ حُلاحِلاً راضِيا مَرْضِيّا طَلِسْمِيّا،

فَاَقامَ بِهِ الدَّلائِلَ وَ خَتَمَ بِهِ الرَّسائِلَ وَ نَصَرَ بِهِ الْمُسْلِمينَ وَ اَظْهَرَ بِهِ الدّينَ، صَلَّى
اللّه‏ُ عَلَيْهِ وَ الِهِ الطّاهِرينَ.»

«اَيُّهَا النّاسُ هَلُمُّوا اِلى بَيْعَتى بِحُسْنِ الْيَقينَ وَ الْمُواظَبَةِ عَلَى الدّينِ وَالاِْقْرارِ
بِوَصِيَّةِ نَبِيِّكُمُ الَّذى نَجَيْتُمْ بِوِلايَتِهِ، وَ اَفْلَحْتُمْ بِحُسْنِ مُنْقَلَبِكُمْ وَ مَثْواكُمْ.»

مقاله‏ى حمد

حمد و سپاس از آنِ خدايى است كه جوّها را گشود و هوا را شكافت و اطراف آن
را پاره كرد، روشنايى را روشنايى بخشيد و مردگان را زنده نمود و زنده‏ها را
ميراند. حمد مى‏كنم او را حمدى كه:

ساطع شده و سپس بلند گرديده و رسيده و درخشيده و نو بيرون آمده، پس پناه
جسته و ترسيده و ... درخشيده و تابان شده است.

[حمدى كه] به سوى آسمان آهسته اوج مى‏گيرد و در فضا با اعتدال مى‏رود.

آسمان‏ها را بدون ستون آفريد و آن‏ها را بدون پايه برپا داشت و آن را به ستارگان
درخشان زينت داد و در جوّ، ابرهاى متراكم را باز داشت و كوه‏ها و درياها را بر
تلاطم موج آفريد ...

شهادت به يگانگى خداوند و رسالت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله

حمد مى‏كنم او (خدا) را و حمد براى اوست و گواهى مى‏دهم كه هيچ خدايى
جز اللّه‏ نيست، تنهاست و شريكى ندارد. گواهى مى‏دهم محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بنده و
رسول خداست كه او را از صل [نژاد] برتر انتخاب فرمود و ميان عربِ اصيل
فرستاد، او را هدايتگر و هدايت يافته و بزرگ قوم و راضى و پسنديده و طلسمى
مبعوث فرمود. دلائل [توحيد [را به وسيله او بپا داشت و رسالت‏ها را به او ختم
فرمود و مسلمان‏ها را به وسيله‏ى او نصرت بخشيد و دين را به سبب او آشكار
كرد. درود خداوند بر او و آل پاكش باد.

تمسّك به ولايت اميرالمؤمنين عليه‏السلام

اى مردم، با حُسن يقين و مواظبت بر دين و اقرار به وصيت پيامبرتان به سوى
بيعت من بشتابيد؛ همان پيامبرى كه به سبب ولايتش نجات يافتيد و با بازگشت
به بهشت كه جايگاه پاداش و ثواب است رستگار شُديد.

«اَنيبُوا اِلَىَّ شيعَتى وَ الْتَزِمُوا بِبَيْعَتى وَ واظِبُوا عَلَى الدّينِ بِحُسْنِ الْيَقينِ وَ
تَمَسَّكُوا بِوَصِىِّ نَبِيِّكُمُ الَّذى بِهِ نَجاتُكُمْ وَ بِحُبِّهِ يَوْمَ الْمِحْنَةِ مَنْجاتُكُمْ.»

فَاَنَا الاْمِلُ وَ الْمَأْمُولُ، وَالْفاضِلُ وَ وَصِىُّ الرَّسُولِ اَنَا قاسِمُ الْجَنَّةِ وَ النّارِ اَنَا
الْواقِفُ عَلَى التُّطَنْجَيْنِ اَنَا النّاظِرُ فِى الْمَشْرِقينِ وَ الْمَغْرِبَيْنِ.

رَأَيْتُ وَاللّه‏ِ الاَْفْرَدُوسَ مِنْ رَأْىِ الْعَيْنِ، وَ هُوَ فِى الْبَحْرِ السّابِعِ الَّذى يَجْرى فيهِ
الْفُلْكُ فى ذَخاخيرَةِ النُّجُومِ وَ الْفُلْكِ وَالْحُبُكِ.

وَ رَأَيْتُ الاَْرْضَ مُلْتَفَّةً كَالْتِفافِ الثَّوْبِ الْمَقْصُورِ، وَ هِىَ فى خَرْقٍ مِنَ التُّطَنْجِ
الاَْيْمَنِ مِنَ الْجانِبِ مِمّا يَلِى الْمَشْرِقَ وَ التُّطَنْجانِ خَليجانِ مِنْ ماءٍ كَاَنَّهُما اَيْسارُ
تُطَنْجَيْنِ، وَ اَنَا الْمُتَوَلّى دايِرَتُها، وَ ما اَفْرَدُوسُ وَ ما هُمْ فيهِ اِلاّ كَالْخاتَمِ فِى

الاَْصْبَعِ.

وَ لَقَدْ رَأَيْتُ الشَّمْسَ عِنْدَ غُرُوبِها وَ هِىَ كَالطَّيْرِ الْمُنْصَرِفِ اِلى وَكْرِهِ، وَ لَوْلاَ
اصْطِكاكُ رَأْسِ اَفْرَدُوسَ، وَ اخْتِلاطُ الْتُطُنْجَيْنِ وَ صَريرُ الْفُلْكِ، لَسَمِعَ مَنْ فِى
السَّمواتِ وَ مَنْ فِى الاَْرْضِ رَميمَ حَميمِ دُخُولِها فِى الْماءِ الاَْسْوَدِ فِى الْعَيْنِ
الْحَمِئَةِ، وَ لَقَدْ عَلِمْتُ عَجائِبَ خَلْقِ اللّه‏ِ ما لا يَعْلَمُ اِلاَّاللّه‏ُ.

«وَ لَقَدْ كُشِفَ لى فَعَرَفْتُ، وَ عَلَّمَنى رَبّى فَتَعَلَّمْتُ، اَلا فَعُوا وَلاتَضِجُّوا وَ لا
تَرْتَجُّوا.

فَلَوْلا خَوْفى عَلَيْكُمْ اَنْ تَقُولُوا جُنَّ اَوِ ارْتَدَّ لاََخْبَرْتُكُمْ بِما كانُوا عَلَيْهِ وَ اَنْتُمْ فيهِ،
وَ ما تَلْقَوْنَهُ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ،

اى شيعيان من، به سوى من بازگرديد و ملازم بيعت من باشيد و با حُسن يقين بر
دين مواظبت نماييد وبه وصىّ پيامبرتان تمسك بجوييد؛ همان كسى كه نجات
شما به سبب اوست و به سبب دوستيش در روز رنج و عذاب، براى شما نجات
است.

مقام شامخ ولايت در خلقت

من آرزو كننده و آرزو شونده‏ام. من صاحب فضيلتم و وصىّ رسول خدايم، من
تقسيم كننده‏ى بهشت و دوزخ هستم. من بر تطنجين ايستاده‏ام. من ناظر بر دو
مشرق و دو مغربم. به خدا سوگند، افردوس را با چشمم ديده‏ام. او در درياى
هفتم است كه در آن [دريا] كشتى‏ها جاريست ...

و ديدم زمين در هم پيچيده شده، مانند پيچيده شدن لباس كوتاه، و او در پاره‏اى
از خليج راست است؛ از طرفى كه دنباله مشرق است. دو تطنج [تطنجان]، دو
خليج از آب است كه گويا در طرف چپ، دو تطنج [تطنجين [هستند و من
متولّى دايره‏ى آن هستم. افردوس و آنچه در اوست [چيزى [نيست مگر مانند
انگشتر در انگشت.

و خورشيد را هنگام غروبش ديده‏ام. او هماننده پرنده‏اى است كه به لانه‏اش
بازمى‏گردد. اگر برخورد سر افردوس و آميخته شدن دو تطنج و صداى كشتى‏ها
نبود، هر آينه، هر كس در آسمان‏ها و در زمين بود صداى وارد شدن فرسوده‏ى
سوزان خورشيد را در آب سياه در چشمه گل‏آلود مى‏شنيد. همانا من عجايبى از
خلق خدا آگاهم كه جز خدا، كسى آن را نمى‏داند.

مقام علم لدنّى على‏بن‏ابى‏طالب عليه‏السلام

همانا براى من كشف شد، پس شناختم و پروردگارم مرا تعليم داد و آموختم.
آگاه باشيد، پس حفظ كنيد و ضجّه نكنيد و نلرزيد. اگر بر شما ترس نداشتم كه
بگوييد جنّى شده است و يا مرتدّ گشته، هر آينه خبر مى‏دادم به آنچه

[گذشتگان [بر آن بوده‏اند و شما در آن هستيد و به آنچه تا روز قيامت با آن
مواجه مى‏شويد.

عِلْمٌ اُوعِىَ اِلَىَّ فَعَلِمْتُ وَ لَقَدْ سُتِرَ عِلْمُهُ عَنْ جَميعِ النَّبِيّينَ اِلاّ صاحِبَ شَريعَتِكُمْ
هذِهِ صَلَّى اللّه‏ُ عَلَيْهِ وَ الِهِ فَعَلَّمَنى عِلْمَهُ وَ عَلَّمْتُهُ عِلْمى.»

«اَلا اِنّا نَحْنُ النُّذُرُ الاُْولى وَ نَحْنُ النُّذُرُ الاْخِرَةَ وَ الاُْولى وَ نُذُرُ كُلِّ وَقْتٍ وَ
اَوانٍ، بِنا هَلَكَ مَنْ هَلَكَ، وَ بِنا نَجى مَنْ نَجى ، فَلا تَسْتَعْظِمُوا ذلِكَ فينا،

فَوَالَّذى فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَى‏ءَ النَّسَمَةَ وَ تَفَرَّدَ بِالْجَبَرُوتِ وَالْعَظَمَةِ لَقَدْ سُخِّرَتْ لِىَ
الشَّمْسُ وَ الرِّياحُ وَالْجِنُّ وَ الْهَوامُّ وَ الطُّيُورِ وَالاَْشْجارُ وَالْبِحارُ وَ اِنَّكُمْ
تَسْتَعْظِمُونَ مُلْكَ سُلَيْمانَ، وَ ما سُلَيْمانُ، لَوْ عَرَفْتُمُوهُ وَ كُشِفَ لَكُمْ رَأَيْتُمُوهُ
لَهَلَكْتُمْ فى اَنْفُسِكُمْ.

نَحْنُ كُنّا مَعَ ادَمَ وَ كُنّا مَعَ نُوحٍ وَ كُنّا مَعَ مُوسى وَ كُنّا مَعَ عيسى وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ
وَ ما بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ النَّبِيّينَ فَكُلٌّ اِلَيْنا وَ فينا وَ بِنا.»

«فَقالَ لَهُ رَجُلٌ: يا اَميرَالْمُؤْمِنينَ اَلا، فَاُديلَ وَ نَقَلْناها عَنْكَ وَ نَتَحَدَّثُ فيها
بَعْدَكَ، وَ نُسْأَلُ عَنْ مَعانيها، فَلا نَدْرى ماهِىَ.

فَقالَ عليه‏السلام : هَيْهاتَ هَيْهاتَ، عِلْمٌ لا حَدَّ لَهُ، جاشَ تَيّارُهُ فَيَقْذِفُ ما فيهِ لَمْ يَسَعْنِى
السُّكُوتُ عَنْهُ، وَ اِلاّ ما سَأَلَ عَمّا اُعْطيتُ وَ الَّذى فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَى‏ءَ النَّسَمَةَ
عُرِضَتْ لِىَ الدُّنْيا وَ اَعْرَضْتُ عَنْها اَنَا كابُّ الدُّنْيا لِوَجْهِها فَحَنى، مَتى يَلْحَقُ بِىَ
اللاّحِقُ، لَقَدْ عَلِمْتُ ما فَوْقَ الْفِرْدَوْسِ الاُْولى، وَ ما تَحْتَ السّابِعَةِ السُّفْلى وَ ما
فِى السَّمواتِ الْعُلْى، وَ ما بَيْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّرى.

كُلُّ ذلِكَ عِلْمُ اِحاطَةٍ لاعِلْمُ اِخْبارٍ.

[اين] علمى است كه ظرفيت آن به من داده شده و من آن را آموختم. اين علم از
تمام انبيا پوشيده شده، جز از صاحب شريعت شما كه درود خداوند بر او و بر
آلش باد. پس رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله علمش را به من ياد داد و ...

ولايت تكوينى و تسخير ماسِوَى اللّه‏

آگاه باشيد كه ما بيم دهندگان نخستين و بيم دهندگان آخرت و دنيا و بيم
دهندگان هر وقت و هر زمان هستيم. به سبب ما هلاك شد آن كس كه هلاك شد
و به سبب ما نجات يافت آن كس كه نجات يافت. پس اين موضوع را در مورد ما
بزرگ نشماريد. قسم به آن خدايى كه دانه را شكافت و مخلوقات را بيافريد، و به
جبروت و عظمت متفرد است، همانا خورشيد، بادها، جنّ، خزندگان گزنده،
پرندگان، درختان و درياها، مسخّر من شده‏اند و شما مُلك سليمان را بزرگ
مى‏شماريد و [در حالى كه مُلك [سليمان چيست؟ اگر او را مى‏شناختيد و براى
شما كشف [حُجُب] مى‏شد و او را مى‏ديديد، در درون نفسهايتان هلاك
مى‏شديد. ما با آدم، نوح، موسى، عيسى، داوود، سليمان و انبيايى كه بين آن‏ها
و بين ساير پيامبران بوده‏اند، همراه بوده‏ايم؛ پس همه‏ى آن‏ها (انبيا)، به سوى ما
حركت مى‏كنند و در راه ما قدم برمى‏دارند و به سبب ما رشد مى‏كنند.

احاطه كلّى بر ماسِوَى اللّه‏

مردى عرضه داشت: اى اميرالمؤمنين، اين سخنان، متداول شده و ما آن را از تو
نقل كرده و بعد از تو درباره‏اش سخن مى‏گوييم و از معانى‏اش سؤال مى‏شويم؛
ولى نمى‏دانيم كه چيست؟ فرمود: بسيار دور است، بسيار دور است [از فهم
شما] اين علمى كه حدّى براى آن نيست. موجش به تلاطم آمده و آنچه را در آن
است بيرون مى‏افكند [مطالبى] كه سكوت در مورد آن‏ها براى من جايز نيست؛
زيرا در غير اين صورت، از آنچه خداوند به من عطا فرمود، احدى سؤال
نمى‏كرد. سوگند به آن خدايى كه دانه را شكافت و مخلوقات را آفريد، دنيا به من
عرضه شد و من از آن اعراض كردم. من واژگون كننده‏ى دنيا بر صورتش هستم تا
آن جا كه از من روى گردان شد. چه زمانى ملحق شونده به من ملحق مى‏شود.
همانا من آنچه را بر فراز فردوس نخستين و آنچه زير زمين هفتم و آنچه در
آسمان‏هاى بلند و آنچه بين آنهاست و آنچه در زير زمين است مى‏دانم.

اُقْسِمُ بِرَبِّ الْعَرْشِ الْعَظيمِ لَوْ شِئْتُ اَخْبَرْتُكُمْ بِابائِكُمْ وَ اَسْلافِكُمْ، اَيْنَ كانُوا، وَ

مِمَّنْ كانُوا، وَ اَيْنَ هُمُ الاْنَ وَ ما صارُوا اِلَيْهِ،

فَكَمْ مِنْ اكِلٍ مِنْكُمْ اَكَلَ لَحْمَ اَخيهِ، وَ شارِبٍ بِرَأْسِ اَبيهِ وَ هُوَ يَشْتاقُهُ وَ يَرْتَجيهِ
غَدَا.

هَيْهاتَ هَيْهاتَ، اِذا كُشِفَ الْمَسْتُورُ، وَ حُصِّلَ ما فِى الصُّدُورِ

وَ اَيْمُ اللّه‏ِ لَقَدْ كُوِّرْتُمْ كَوْراتٍ، وَ كُرِّرْتُمْ كَرّاتٍ،

وَ كَمْ مِنْ بَيْنِ كَرَّةٍ وَ كَرّاتٍ وَ كَمْ مِنْ ايَةٍ وَ اياتٍ، وَ ما بَيْنَ مَقْتُولٍ وَ مَيِّتٍ فَبَعْضٌ
فى حَواصِلِ الطُّيُورِ، وَ بَعْضٌ فى بُطُونِ الْوُحُوشِ

وَ النّاسُ ما بَيْنَ ماضٍ وَ راجٍ، وَ رايِحٍ وَ غادٍ،

لَوْ كُشِفَ لَكُمْ ما كانَ مِنّى فِى الْقَديمِ الاَْوَّلِ، وَ ما يَكُونُ مِنّى فِى الاْخِرِ، لَرَأَيْتُمْ
عَجائِبَ مُسْتَعْظِماتٍ، وَ اُمُورا مُسْتَعْجِباتٍ وَ صَنايِعَ وَ اِحاطاتٍ.»

«اَنَا صاحِبُ الْخَلْقِ الاَْوَّلِ قَبْلَ نُوحٍ الاَْوَّلِ، وَ لَوْ عَلِمْتُمْ ما بَيْنَ ادَمَ وَ نُوحٍ مِنْ
عَجائِبَ اصْطَنَعْتُها، وَ اُمَمٍ اَهْلَكْتُها، فَحَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ، فَبِئْسَ ما كانُوا يَفْعَلُونَ.

اَنَا صاحِبُ الطُّوفانِ الاَْوَّلِ، اَنَا صاحِبُ الطُّوفانِ الثّانى، اَنَا صاحِبُ سَيْلِ الْعَرِمِ،
اَنَا صاحِبُ الاَْسْرارِ الْمَكْنُوناتِ، اَنَا صاحِبُ الْعادِ وَالْجَنّاتِ، اَنَا صاحِبُ ثَمُودَ وَ
الاْياتِ، اَنَا مُدَمِّرُها، اَنَا مُزَلْزِلُها، اَنَا مُرْجِفُها، اَنَا مُهْلِكُها، اَنَا مُدَبِّرُها، اَنَا بانيها،
اَنَا داحيها، اَنَا مُميتُها، اَنَا مُحْييها، اَنَا الاَْوَّلُ وَ اَنَا الاْخِرُ، وَ اَنَا الظّاهِرُ وَ اَنَاالْباطِنُ،
اَنَا مَعَ الْكَوْنِ وَ قَبْلَ الْكَوْنِ،

به پروردگار عرش سوگند، اگر مى‏خواستم به شما از پدرانتان و گذشتگانتان خبر
مى‏دادم كه كجا بودند و از كه بودند و اكنون كجايند و به سوى چه چيزى رفتند.
چه بسيار خورنده‏اى از شما كه گوشت برادرش را مى‏خورد و نوشنده‏اى كه در
سر پدرش مى‏نوشد، در حالى كه به او اشتياق دارد و فردا اميد او را دارد.

دور است دور، هنگامى كه پوشيده آشكار شود و آنچه در سينه‏هاست به بيرون
افتد ...

... اگر بر شما آشكار شود آنچه از من در قديم اوّل بوده و آنچه از من در آخر
صورت مى‏گيرد، هر آينه شگفتيهاى بزرگ و امور اعجاب‏آور و كارها و

احاطه‏هايى را مشاهده مى‏كرديد.

مصاحبت اميرالمؤمنين على عليه‏السلام در خلقت

من صاحب خلق اوّل قبل از نوح اوّل هستم. اگر كارهاى عجيب و غريبى كه در
بين زمان حضرت آدم تا زمان حضرت نوح انجام داده‏ام مى‏دانستيد و
درمى‏يافتيد كه چه امت‏هايى را هلاك كردم، [بسيار متعجب مى‏شديد] همانا
عذاب سزاوارشان بود؛ زيرا بد عمل مى‏كردند.

من صاحب طوفان اوّلم، من صاحب طوفان دوم هستم. من صاحب سيل عرم
طاقت‏فرسا هستم. من صاحب اسرار مكنون و پوشيده‏ام. من صاحب عاد و
باغهايم. من صاحب ثمود و آيات و نشانه‏هايم. من زير و رو كننده‏ى آن هستم.
من لرزاننده و تكان دهنده‏ى آن هستم. من هلاك كننده آن هستم. من تدبير
كننده‏ى آن هستم. من بنا كننده‏ى آن، من گسترش دهنده آن، من ميراننده آن، من
زنده كننده آن هستم. من اوّلم، من آخرم، من ظاهرم، من باطنم. من همراه با
بودن و قبل از آن بودم.

اَنَا فِى الذَّرِّ وَ قَبْلَ الذَّرِّ، اَنَا مَعَ الدَّوْرِ قَبْلَ الدَّوْرِ، اَنَا مَعَ الْقَلَمِ قَبْلَ الْقَلَمِ، اَنَا مَعَ
اللَّوْحِ قَبْلَ اللَّوْحِ، اَنَا صاحِبُ الاَْزَلِيَّةِ وَ الاَْبَدِيَّةِ، اَنَا صاحِبُ جابُلْقا وَ جابُرْسا، اَنَا
صاحِبُ الرَّفْرَفِ وَ بَهْرامَ اَنَا مُدَبِّرُ الْعالَمِ الاَْوَّلِ حينَ لا سَماءُكُمْ هذِهِ وَ لا
غَبْراؤُكُمْ».

«فَقامَ اِلَيْهِ ابْنُ صُوَيْرَمَةَ فَقالَ: اَنْتَ اَنْتَ يا اَميرَالْمُؤْمِنينَ؟

فَقالَ عليه‏السلام : اَنَا اَنَا، لااِلهَ اِلاَّ اللّه‏ُ رَبّى وَ رَبُّ الْخَلائِقِ اَجْمَعينَ، لَهُ الْخَلْقُ وَالاَْمْرُ،
الَّذى دَبَّرَ الاُْمُورَ بِحِكْمَتِهِ، وَ قامَتِ السَّمواتُ وَالاَْرَضُونَ بِقُدْرَتِهِ.

كَاَنّى بِضَعيفِكُمْ يَقُولُ: اَلا تَسْمَعُونَ ما يَدَّعيهِ ابْنُ اَبى طالِبٍ فى نَفْسِهِ، وَ بِالاَْمْسِ
مُكْفَهِرٌّ عَلَيْهِ عَساكِرُ اَهْلِ الشّامِ فَلا يَخْرُجُ اِلَيْها.

وَ الَّذى بَعَثَ مُحَمَّدا وَ اِبْراهيمَ، لاََقْتُلَنَّ اَهْلَ الشّامِ بِكُمْ قَتَلاتٍ وَ اىُّ قَتَلاتٍ، وَ
حَقّى وَ عَظَمَتى، لاََقْتُلَنَّ بِكُمْ اَهْلَ الصِّفّينَ سَبْعينَ قَتْلَةً، وَ لاَءَرُدَّنَّ اِلى كُلِّ مُسْلِمٍ

حَياةً جَديدَةً، وَ لاَُسَلِّمَنَّ اِلَيْهِ صاحِبَهُ وَ قاتِلَهُ اِلى اَنْ يَشْفِىَ غَليلَ صَدْرِهِ مِنْهُ، وَ
لاََقْتُلَنَّ بِعَمّارِ بْنِ ياسِرٍ وَ اُوَيْسٍ الْقَرَنِىِّ اَلْفَ قَتيلٍ، فَسُحْقا لِلْقَوْمِ الظّالِمينَ. اَوَلا
يُقالُ: لَوْلا وَ كَيْفَ وَ اَنّى وَ مَتى وَ اَيْنَ وَ حَتّى؟

فَكَيْفَ بِكُمْ اِذا رَأَيْتُمْ صاحِبَ الشّامِ يُنْشَرُ بِالْمَناشيرِ، وَ يُقَطَّعُ بِالْمَساطيرِ ثُمَّ
لاَُذيقَنَّهُ اَليمَ الْعَذابِ.

اَلا فَاَبْشِرُوا، فَاِلَىَّ يَرِدُ اَمْرُ الْخَلْقِ غَدا، فَلا تَسْتَعْظِمْ بِما قُلْتُ فَاِنّا اُعْطينا عَلْمَ
الْمَنايا وَ الْبَلايا، وَ التَّأْويلِ وَ التَّنْزيلِ، وَ فَصْلَ الْخِطابِ، وَ عِلْمَ النَّوازِلِ وَ
من در عالم ذرّ و قبل از آن بودم. من با گردش فلك و قبل از آن بودم. من با قلم و
قبل از آن بودم. من با لوح و قبل از آن بودم. من صاحب ازليّت و ابديّت هستم.
من صاحب جابلقا و جابرسا هستم. من صاحب رفرف و بهرام هستم. من تدبير
كننده‏ى عالم اوّلم؛ هنگامى كه نه اين آسمان و نه اين زمين شما بود.

خطبة البيان

قال امیر المومنین علی علیه السلام :

أنا عندی  مفاتیح  الغیب، لا یعلمها بعد محمد رسول الله الا انا،

 منم این کتابی که شک و ریب در آن نیست ، بعد ازرسول خدا کسی آن مفاتیح غیب رااگاه نیست مگرمن،

أنا ذوالقرنین المذکور فی الصحف الا ولی، منم آن ذوالقرنین که در صحف نخستین یاد شده،

 أنا صاحب خاتم سلیمان ، منم  صاحب انگشتر سلیمان ،

أنا ولی الحساب ، منم صاحب حساب،

أنا صاحب الصراط و الموقف، منم صاحب صراط و قیامت و جایگاه حساب،

أنا قاسم الجنه والنار بامرربّی ، منم قسمت کننده بهشت و دوزخ به امر پروردگارم ،

 أنا آدم الاول ، منم آدم اول ،

أنا نوح الاول، منم نوح اول ،

أنا ایة الجبّار، منم نشان خدای جبّار ،

انا حقیقة الاسرار،منم اصل و حقیقت رازها ،

انا مورّق الاشجار، منم سازنده برگ درختان ،

انا مونع الثمار، منم که میوه ها را می رسانم ،

انا مفجّر العیاون ، منم جاری  کننده  چشمه ها،

 انا مجری الانهار ، منم که نهرها را روان  می سازم ،

انا خازن  العلم ،منم  خزانه دار علم،

 انا طور الحلم ، منم  کوه صبر و بردباری ،

انا امیرالمومنین ،منم  فرمانروای مومنین ،

انا عین الیقین ، منم نفس یقین،

 انا حجة الله فی السموات والارض  ، منم  برهان و حجت خدا در آسمانها وزمین ،

انا الراجفه ، منم  اول نفخه صوراسرافیل، 

 اناالصاعقه ،  منم عذاب هلاک  کننده،

 انا الصیحة  بالحق ،  منم بلند اواز به حق ،

انا الساعة لمن کذّب بها ،منم  قیامت موعود برای  کسی که ان را انکار کرد ،

انا ذلک  النور الذی  یقتبس منه الهدی، منم این چنین  نوری  که از ان راه  راست بر گرفته می شود  ،

انا صاحب الصور،منم صاحب  شیپوراسرافیل ،

 انا مخرج فی القبور، منم که مردگان را از قبرها خارج می کنم ،

انا صاحب یوم النشور، منم مالک روز قیامت ،

انا صاحب نوح ومنجیه ،منم همراه نوح و رهایی بخش او ،

انا  صاحب ایوب  المبتلی و شافیه ،منم همراه ایوب دردمند  وشفابخش او ،

انا اقمت السموات  بامر ربی ،منم که آسمانها را به امر پروردگارم برپا داشته ام ،

انا صاحب ابراهیم ،منم همراه ابراهیم ،

انا سرّ الکلیم ،منم راز موسی کلیم ،

انا  الناظر فی الملکوت ،منم  نظارت کننده درعالم  فرشتگان ،

انا امر الحی الذی لا یموت ،منم امر پرورگار زنده ای که هرگزنمی میرد ،

انا ولی الحق علی سائر الخلق ، منم  جانشین حق بر جمیع مخلوقات ،

انا الذی لا یبدّل القول لدیّ و حساب الخلق الیّ ،منم آنکه وعده الهی ازعقاب و ثواب نزد من تغییر پذیرنیست و حساب خلق در قیامت با من است ،

 انا المفوض الیّ امرالخلائق ،منم آنکه کار خلق به من واگذارشده ،

 انا خلیفة الاله الخالق ،منم جانشین خداوند آفریدگار ،

 انا سرّالله فی بلاده وحجته  علی  عبا ده ،منم راز و سرّ خداوند درشهرهای او و حجت  او بر بندگانش ،

 انا  امر الله و الروح ، منم امر خداوند  و روح ،

 انا ارسیت الجبال الشامخات وفجّرت العیون الجاریات، منم که کوههای  مرتفع  را استوار ساختم و چشمه های  جاری را شکافتم.

 انا غارس الاشجار ،منم نشاننده درختان ،

ومخرج الوان الثمار،منم نمایان کننده رنگهای میوه ها ،

 انا مقدرالاقوات ،منم قسمت کننده رزقها ،

 انا منشرالاموات ،منم زنده کننده مردگان ،

انا منزّل القطر،منم نازل کننده قطرات باران ،

 انا منوّرالشمس والقمروالنجوم ، منم نوردهنده خورشید وماه وستارگان ،

 انا قیّم القیامة ، منم عهده دار قیامت ،

  انا مقیم الساعة ، منم برپا کننده قیامت ،

 انا الواجب  له  من الله الطاعة ،  منم آن واجب که از طرف خدا برای اوست فرمانبرداری ،

 انا حی لا اموت واذا متّ لم امتّ ، منم زنده ای که نمی میرم وهنگامی که مردم نمرده ام .

  انا سرّ الله المخزون ،منم رازپنهان شده خدا ،

انا العالم بما کان وما یکون ،منم دانا به آنچه بود  و انچه می باشد ،

انا صلوات المومنین و صیامهم ،منم نمازمومنین وروزه آنان ،

 انا مولاهم و امامهم ،منم  صاحب اختیار و پیشوای  آنان ،

 انا  صاحب  النشر الاول و الاخر ،منم صاحب رستاخیز اول و دوم (رجعت و قیامت ) ،

 انا صاحب  المناقب والمفاخر ،منم صاحب کمالات  ومباهات،

 انا صاحب الکواکب ،منم صاحب ستارگان ،

 انا عذاب الله الواصب ،منم عذاب ثابت  خدا،

 انا مهلک الجبارة  الاول ، منم  نیست کننده  ستمکاران اول ،

انا مزیل الدول ، منم از بین برنده  حکومتها ،

 انا صاحب  الزلزال و الرجف ،منم  جنباننده زمین و به لرزه درآورنده ،

انا صاحب الکسو ف والخسوف ،منم صاحب گرفتن خورشید وماه ،

انا مدمّر الفراعنة بسیفی هذا ، منم هلاک کننده فرعونها با این شمشیرم ،

انا الذی اقامنی الله فی الاظلة و دعاهم الی طاعتی  فلمّا ظهرت انکروا ،منم آنکس که خداوند بپا داشت مرا درسایه ها و آنان را به بندگی من فرا خواند پس چون ظاهرشدم نشناختند و منکرشدند.

انا نور الانوار ،منم  فروغ  روشنیها،

 انا حامل  العرش مع الابرار ،منم در بردارنده عرش با نیکان ،

انا صاحب الکتب  السالفة ،منم صاحب  کتابهای گذشته ،

انا باب الله الذی لا یفتح لمن کذّب به ولا یذوق الجنة ،منم آن باب خداوند که باز  نمی شود برای کسی که انکار کرد او را و منکرمن بهشت را نمی چشد.

انا الذی تزدحم الملائکة علی  فراشی ، وتعرفنی عباد اقالیم الدنیا ،منم آنکه ملائکه برفراشم هجوم می آورند وبندگان ممالک دنیا  می شناسندم .

 انا  الذی ردّت لی الشمس مرتین ، و  سلّمت علیّ کرّتین ، منم آنکه خورشید دوبار برایم برگشت و دو باربرمن سلام کرد.

  و صـلّیت مع  رسول الله  القبلتین ،وبا پیغمبر اکرم (ص) دو قبله را نماز خواندم ،

 وبایعت القبلتین ،و بیعت کردم  دو بیعت ،

 انا صاحب بدر و حنین ،منم صاحب بدروحنین ،

  انا الطور ، طور منم ،

انا الکتاب المسطور ، منم آن کتاب نوشته  شده ،

 انا البحر المسجور،منم ان دریای لبا لب و پر،

 انا البیت المعمور ،منم  آن مسجد درآسمان چهارم (محاذی و مطابق کعبه ) ،

 انا  الذی دعا الله الخلائق الی طاعتی فکفرت،و اصرت فمسخت واجابت امة فنجت و  ازلفت ، منم آنکه خداوند موجودات را   بسوی بندگی من فراخواند و کافرشدند و پافشاری کردند پس مسخ شدند و گروهی پذیرفتند پس رهایی و جاه ومقام یافتند ،

 انا الذی بیدی مفاتیح الجنان و مقالید النیران کرامة من الله، منم  آنکه کلیدهای  بهشت و قلاده های دوزخ  به دست اوست  از باب  ارجمندی ،

انا مع رسول الله فی الارض و  السماء ،منم  با رسول خدا در زمین و آسمان ،

 انا  المسیح حیث لا روح یتحرّک ولا نفس یتنفّس غیری ، منم مسیح زیرا او روحی نبود که حرکت کند و شخصی نبود که  نفس بکشد غیر از من،

 انا جاوزت بموسی فی البحر واغرقت فرعون وجنوده ، من موسی را در دریا عبور دادم و فرعون ولشکرش راغرق نمودم ،

انا اعلم  هماهم  البهائم و منطق  الطیر، من زمزمه چها ر پایان  و گفتار پرندگان را می دانم  ، 

 انا  الذی  اجوز السموات  السبع  و الارضین  السبع  فی  طرفة  عین ، منم  انکه  به یک   چشم بر هم زدن اسمانها و زمینهای هفتگانه را  سیر میکنم ،

 انا المتکلم علی لسان عیسی فی   المهد ،  منم آن تکلم کننده برزبان عیسی در گهواره ،

 انا الذی یصلّی عیسی خلفی ، منم  آنکه  عیسی  پشت  سرش نماز گذارد،

انا الذی انقلب فی الصورکیف  شاء الله ، منم آنکه  دگرگون   میشوم در صورتها ی  مختلفه  آن  گونه  که  خدا  می خواهد ،

 انا  صاحب  القرون  الاولی   ، منم صاحب زمانهای  اولیه ،

انا  الصامت  ومحمد  الناطق ،منم  آن خاموش و محمدِ  گویا ،

 انا مصباح الهدی،منم چراغ هدایت ،

انا مفتاح التقی ،منم کلید پرهیزکاران.

 انا الاخرة و الاولی ،  منم منتهی و مبداء ،

 انا  الذی اری اعمال العباد ،منم  آنکه  به کارهای بندگان  نظر می کنم  ،

 انا خازن السماوات " السبع " و الارض  بامررب العالمین ، منم نگهبان آسمانها به  دستور  پروردگارجهانیان ،

انا القائم  بالقسط ، منم برقرارکننده عدل و داد ،

انا دیّان الدین ،منم  پاداش  دهنده  دین ،

انا الذی لا تقبل الاعمال الا بولایته ولا تنفع الحسنات الا بحبّه ، منم  آنکه عبادات  پذیرفته نمی شود مگربه  ولایت او و حسنات سود نبخشد مگربه حبّ او.

 انا العالم  بمدار الفلک الدوّار ،منم  دانا به مدار سپهر در گردش،

 انا  صاحب مکیال  قطرات الامطارورمل القفارباذن الملک الجبّار، منم صاحب پیمانه دانه های باران وریگ بیابانها به اذن پروردگار جبّار،

 الا انا الذی اقتل مرّتین واحیی مرتین و اظهر کیف شئت ،آگاه باشید منم آنکه،  دو بار کشته می شوم و دوبار زنده  وهرگونه  بخواهم  ظاهر می شوم.

 انا محصی الخلائق و ان کثروا، منم شماره کننده  موجودات اگر چه بسیارند ،

انا محاسبهم  بامر ربی ، منم حساب کننده آنان به امر پروردگار،

انا الذی عندی الف کتاب من کتب الانبیاء ،منم آنکه هزارکتاب ازکتب انبیاء نزد من است ،

انا الذی جحد ولایتی الف امة فمسخوا ، منم  آنکه ولایت مرا هزار امّت انکار کردند پس مسخ شدند ،

 انا المذکور فی سالف  الزمان و الخارج فی آخر الزمان ،منم آنکه در روزگار گذشته یاد شده ام و در واپسین و پایان

 روزگارخروج کننده ،

انا قاصم الجبّارین فی الغابرین ومخرجهم ومعذّبهم فی الاخرین ، منم شکننده وکوتاه کننده عمرستمگران درزمانهای گذشته وخارج کننده وعذاب کننده آنان درپایان کارشان.

 انا معذ ب یغوث و یعوق ونسراًعذاباً شدیداً،منم عذاب کننده یغوث و یعوق و نسر، عذاب کردنی  سخت

انا المتکلم بکلّ  لسان ،منم که  تکلم کننده به هر زبان هستم ،

انا  الشاهد لاعمال الخلائق فی المشارق والمغارب ،منم که اعمال موجودات را درمشارق و مغارب گواه و حاضرم ،

 انا  محمد و محمد انا ، منم محمد ومحمد  منم .

  انا صهر محمد ، منم داماد محمد (ص) ،

انا المعنی الذی لا یقع علیه اسم و لا شبه ، ،منم معنی آنچه که اسمی برآن واقع نمی شود و او را مانندی نیست.         

  انا باب حطّه، منم باب در آمرزش گناهان.

 ولا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم ، ونیست جنبش وتوانی مگر به خدای بلند مرتبه و بزرگ .

مشارق انوار الیقین فی حقائق اسرارامیر المومنین، تالیف  مرحوم  الحافظ  رجب البرسی الحلی  رحمه الله  متوفی حدود830 هجری قمری

كتابشناسى و نسخه‏ شناسى خطبة البيان

خطبة البيان از سخنان منسوب به امير مؤمنان(علیه السّلام) است كه سيد رضى آن را در نهج‏البلاغه نياورده است. ابن شهرآشوب يكى از خطبه‏هايى را كه در نهج‏البلاغه نيامده خطبة الافتخار ذكر نموده، كه ظاهراً با خطبةالبيان يكى است؛ البته در كتابهاى متعددى به مضمون اين خطبه اشاره شده است ؛ همچون البدأ و التاريخ مقدسى، تاريخ طبرى، رجال الكشى، المراتب اسماعيل بن احمد بُستى (م حدود 420 ق)، بصائر الدرجات صفار قمى، الاختصاص منسوب به شيخ مفيد، روضة التسليم طوسى، الدر المنظم في السر الأعظم محمد بن طلحه شافعى(م 652 ق) و هفت باب بابا سيدنا . در برخى از كتابهاى مذكور بندهايى از اين خطبه درج شده است. رجب بُرسى بخشهايى از اين خطبه را با عنوان «خطبة الافتخار» به روايت اصبغ بن نباته‏ (1) در مشارق أنوار اليقين آورده است.(2) سيد حيدر آملى از خطبة البيان در مبحث ولايت ياد كرده؛ چنان‏كه داوود قيصرى (شارح فصوص الحكم) نيز چنين كرده است.(3) ملاصدرا نيز به بخشى از خطبه به عنوان سخن امام على(علیه السّلام) استدلال نموده و آن را شرح كرده است.(4) متن خطبة البيان در الإنسان الكامل عبدالرحمان بدوى (ص 109 - 112) و علائم الظهور شُبّر درج شده، و آبرتلس در فهرست نسخه‏هاى خطى اسماعيلى بدخشان (ش 185 و 186) از آن ياد كرده است. بنابراين، و پيداست كه فاطميان بدخشان نيز بدان ارج مى‏نهاده‏اند. (5) اسماعيليه ‏هم شرح آن را به حسن صباح منسوب نموده‏اند. در رساله تراب نامه از متون حروفيه نيز به خطبة البيان استشهاد شده است.(6) اين خطبه به صورت مستقل و يا ضمن كتب ديگر بارها به چاپ رسيده است؛ از جمله چاپ منشورات دارالفنون بيروت در سال 1417 ق . مرحوم ميرجهانى خطبه را به همراه ترجمه و بحثى در مدارك آن ، در نوائب الدهور(7) آورده و مطالب او با ويرايش جديد به وسيله مؤسسه تحقيقاتى‏ فرهنگى جليل با عنوان گفتار اميرمؤمنان در شناخت امام و حوادث آخر الزمان، به صورت كتاب مستقلى در سال 1416ق به چاپ رسيده است. نسخه‏هاى خطى فراوانى از خطبه مذكور در كتابخانه‏هاى شخصى و عمومى ايران و خارج از ايران يافت مى‏شود. تاكنون حدود پنجاه نسخه از اين خطبه در كتابخانه‏هاى ايران ، شناسايى شده كه قديمى‏ترين آنها ضمن نسخه‏اى از نهج‏البلاغه است كه در سال 729 ق كتابت شده (8)و پس از آن ، نسخه‏اى است با تاريخ كتابت 860 ق، (9) و سپس نسخه شماره 7136 كتابخانه آستان قدس رضوى كه همراه با ترجمه فارسى در سال 875 ق، تحرير شده است.(10) و از آن جمله نسخه مدرسه حبيبيه فردوس كه به خط معين شيرازى در سال 909 ق تحرير شده‏(11) و همچنين نسخه دانشگاه لس آنجلس كه در سال 910 ق، تحرير شده است.(12) پس از آن نسخه شماره 2398 كتابخانه مركزى دانشگاه تهران است كه در محرم 912 ق كتابت شده،(13) وبعد از آن نسخه حسينيه شوشتريها كه در سال 911ق تحرير شده‏(14) و سپس نسخه آستان قدس رضوى به خط درويش على مقرى در 923 ق، و سپس نسخه شماره 2576 مكتبه احمد ثالث در استانبول كه در سال 960ق تحرير شده‏(15) و پس از آن نسخه شماره 245 كتابخانه آيت اللّه مرعشى قم كه به خط نسخ حسن بن على حسينى بحرانى در ذيقعده 971ق استنساخ شده است.(16) نسخه‏هاى خطبة البيان در عبارات اختلاف دارند و از جهت زيادتى و نقصان با يكديگر متفاوتند. شيخ على بارجينى يزدى حايرى سه نسخه مختلف از اين خطبه را در الزام الناصب آورده است. اين خطبه از زمانهاى دور مورد توجه ارباب حكمت و عرفان و اصحاب دانش و پژوهش بوده است. از اين‏رو، نظم و ترجمه و شروح بسيارى بر آن صورت تحرير پذيرفته كه برخى از آنها ناشناخته مانده است. فهرست عناوين برخى از آنها عبارت است از: 1 . ترجمه فارسى منظوم شاپور كاشانى، سروده در 846 ق، كه دانش‏پژوه آن را از روى دو نسخه در مجله دانشكده ادبيات، ش 11، ص 3، 4 و 385 - 410 چاپ كرده است.(17) 2 . ترجمه احمد بن سعد الدين حسينى، كه نسخه‏اى از آن با شماره 3086 در كتابخانه جامع يزد موجود است. 3 . گزارشى از سيد شريف (گويا گرگانى، يا نقطوى) كه بايد پيش از سال 913 ق نوشته شده باشد و تاكنون چند نسخه از آن در كتابخانه‏هاى دانشگاه استانبول و دانشگاه تهران و دانشكده حقوق و كتابخانه‏هاى مجلس و ملك تهران و مرعشى قم شناسايى شده است.(18) 4 . خلاصة الترجمان في تأويل خطبة البيان، محمد دهدار عيانى شيرازى، نوشته سال 1013 ق، كه 28 نسخه خطى از آن شناسايى شده و تصحيح آن از روى دو نسخه و به اهتمام محمد حسين اكبرى ساوى به وسيله انتشارات صائب در تهران به سال 1379 ش ، به چاپ رسيده است.(19) 5 . گزارش منظوم نور على شاه طبسى (م 1212 ق) در 150 بيت.(20) 6 . معالم التأويل و التبيان في شرح خطبة البيان، ميرزا ابوالقاسم رازذهبى شيرازى (م 1286 ق) كه سه نسخه از آن در شيراز شناسايى شده است ؛ از جمله نسخه‏اى به خط مؤلف كه به شماره 4 و 59 در خانقاه احمديه شيراز نگهدارى مى‏شود.(21) اين كتاب به ضميمه «انهار جاريه» در شيراز به صورت سنگى به چاپ رسيده است.(22) 7 . حديقة الإسلام در ترجمه و شرح خطبة البيان، از محمد كريم بن محمدحسين موسوى، كه نسخه‏اى از آن در كتابخانه مفتاح تهران با تاريخ كتابت 1244ق موجود بوده است. نسخه مذكور به كتابخانه دانشكده الهيات مشهد منتقل شده است.(23) 8 . حل مشكلات خطبة البيان، اسحاق سوگندى، رساله‏اى است به عربى كه نسخه‏اى از آن به شماره 6123 در كتابخانه آستان قدس رضوى موجود است تاريخ كتابت نسخه 1094 ق است.(24) 9 . شرح خطبة البيان، سيد حسين قدسى شريفى، تأليف در 1362 ق.(25) 10 . شرح خطبة البيان، ميرزا ابوالقاسم گيلانى قمى (م 1231 ق)، گفتارى است از ميرزاى قمى در جامع الشتات در پاسخ به پرسشى كه درباره خطبه مذكور شده است.(26) 11 . شرح تُركى خطبة البيان، سيد حسين بن سيد غيبى، كه از سنّيان بوده است. چند نسخه از شرح وى تاكنون شناخته شده است؛ از جمله در كتابخانه تربيت تبريز(فهرست، ص 13، ش 16)، و كتابخانه آيت اللّه مرعشى قم، به شماره 5144 (فهرست، ج 13 ، ص 349، بدون نام شارح)، و كتابخانه آيت‏اللّه گلپايگانى قم، به شماره 131/ 6 (فهرست چاپ نشده كتابخانه آيت اللّه گلپايگانى). نسخه اخير در جمادى الاولى 985 ق كتابت شده است و شارح، اين خطبه را در هفتاد بخش شرح كرده و هر قسمت از خطب را يك «كلمه» ناميده است. ترجمه تركى خطبة البيان در كتابخانه شخصى سيد حسين شهشهانى در اصفهان بوده كه ممكن است از سيد حسين غيبى باشد.(27) و نيز نسخه شماره b617 كتابخانه دانشگاه لس آنجلس كه مشتمل بر شرح مذكور است.(28) 12 . شرح خطبة البيان، محمدتقى مجلسى (م 1070 ق). اين شرح به فارسى است و نسخه‏اى از آن به شماره 1573 در كتابخانه ملك نگهدارى مى‏شود.(29) 13 . قاضى سعيد قمى نيز قسمتى از خطبه را ضمن شرح حديث غمامه شرح كرده است. 14 . گويا عبدالرحيم دماوندى نيز شرحى بر خطبه دارد. شيخ آقا بزرگ تهرانى در الذريعة (ج 26، ص 310)، ضمن معرفى القضا و القدر دماوندى، مطالبى از اين كتاب را درباره خطبة البيان نقل مى‏كند. 15 . شرح منسوب به ابن عبدالفتاح. 16 و 17 . دماوندى در القضا و القدر درباره خطبة البيان به نحوى سخن گفته كه علامه تهرانى از بيان او استفاده نموده كه ابن شهرآشوب (م 588 ق) و شيخ ابوالفتح محمد بن عبدالكريم شهرستانى (م‏548ق) نيز شروحى بر خطبة البيان داشته‏اند.(30) 18 . مناجات مرتضوى در شرح خطبة البيان، از امير محمد صالح، كه نسخه‏اى از آن در دانشگاه لاهور پاكستان موجود است.(31) 19 . افتتاح خطبة البيان، رساله فارسى در شرح خطبه، نسخه شماره 760 دارالكتب قاهره.(32) حدود بيست نسخه از شروح و ترجمه‏هاى ناشناخته از خطبة البيان در فهارس نسخ خطى معرفى شده است.(33) كتابشناسى و نسخه‏شناسى خطبه تطنجيه خطبه تطنجيه نيز از خطبه‏هاى منسوب به اميرالمؤمنين(علیه السّلام) است كه در نهج‏البلاغه نيامده است، ولى در المجموع الرائق سيد هبةاللّه موسوى، تأليف 703 ق، و مشارق أنوار اليقين بُرسى و إلزام الناصب بارجينى درج شده است. در پايان اين خطبه از اقاليم چهارگانه ياد شده، و شيخ آقا بزرگ تهرانى احتمال داده است كه اين خطبه با «خطبة الأقاليم» كه ابن‏شهرآشوب در المناقب از آن ياد كرده متحد باشد.(34) اين خطبه نيز بارها به صورت مستقل و ضمن كتابهاى ديگر به چاپ رسيده است‏(35) و نسخه‏هاى خطى متعددى از آن را در كتابخانه‏هاى دانشگاه تهران، مجلس، وزيرى يزد و مسجد اعظم قم سراغ داريم.(36) اين خطبه را به جهت اشتمال بر جمله «أنا الواقف على التطنجين» كه به معناى دو خليج از آب است و يا به معناى دنيا و آخرت است، خطبه تطنجيه خوانده‏اند. چند شرح بر خطبه مذكور نگاشته شده كه مشهورترين آنها ارشاد المسترشدين تأليف سيد كاظم رشتى است كه در سال 1270 ق به چاپ رسيده و هفده نسخه خطى از آن در كتابخانه‏هاى ايران موجود است؛ از جمله در كتابخانه دانشكده الهيات مشهد و ملى تهران و ملى تبريز و فاضلى خوانسار.(37) محمد كريم كرمانى نيز شرحى بر خطبه تطنجيه نگاشته كه نسخه خطى آن در كتابخانه سپهسالار نگهدارى مى‏شود. تاريخ كتابت نسخه مذكور، سال 1299ق است.(38) شرحى ناشناخته بر خطبه تطنجيه در فهرست كتابخانه دانشگاه تهران (ج 2، ص 703، شماره 1067) معرّفى شده است. على و خطبه تطنجيه ، از دوره معارف و عرفان معصومان، تأليف دكتر عبدالعلى گويا به وسيله انتشارات زواره در سال 1379 ش به چاپ رسيده است. بحثى درباره محتواى خطبة البيان و خطبة تطنجيه برخى از بزرگان بر اثر بعضى از جملات موحش و الفاظ غريب و لغات نامأنوسى كه در خطبه مندرج است، و همچنين به سبب سياق عبارات آن‏كه در بادى نظر بر خلاف ساير خطب و كلمات صادر شده از امير مؤمنان است، استشمام رايحه جَعل و وضع و غلو كرده، در مقام انكار صدور خطبه برآمده‏اند. از آن جمله، علامه مجلسى و ميرزاى قمى در درستى نسبت آن شك كرده‏اند. ميرزاى قمى در شرح خطبه مى‏آورد: اين خطبه در مصادر كهن حديثى مانند كتابهاى كلينى و... نيامده، جز آنكه برخى از دانشمندان شيعى مانند حافظ رجب بُرسى در مشارق أنوار اليقين، بسيارى از عبارتهاى دو خطبه بيان و تطنجيه را آورده‏اند. و قاضى سعيد قمى در شرح حديث غمامه، خطبه بيان را آورده و گفته كه چون در ميان دانشمندان شيعى و غير شيعى شايع است، نيازى به‏ياد كردن سند روايت ندارد... بسيارى از وصفها كه شايسته خداوند است بر زبان على(علیه السّلام) رفته... در قرة العيون اين دو خطبه از على(علیه السّلام) دانسته شده است. گذشته از شك در استناد آنها، قرآن هم مى‏رساند كه اين‏گونه سخنها از مردمى نبايد سر بزند و با تجسم و حلول و غلو و تفويض سازگار است، و خبرهايى از امامان داريم كه در آنها دارندگان اين‏گونه رأيها و سخنها نكوهش شده است... اگر هم بپذيريم كه على(علیه السّلام) چنين سخنى گفته باشد، بايد مانند متشابهات قرآنى آنها را تأويل درست نمود. در بصائرالدرجات، باب «نوادر في الائمة و أعاجيبهم» از امام صادق(علیه السّلام) روايت نموده كه خداوند در شب معراج به پيامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) گفته: هو (على) الأول و الاخر و الظاهر والباطن، و سپس تأويل درست آن‏دو را به او آموخت، مانند اين حديث در اختصاص مفيد هم ديده شده است. دانشمند معاصر، جعفر مرتضى عاملى در جزيره خضرا، افسانه يا واقعيت با بررسى جامعى نقلهاى مختلف خطبة البيان را ذكر نموده و بر سند و متن نقلهاى مذكور اشكالات متعدد و مهمى وارد ساخته است.(39) برخى معتقدند ذكر اين مطالب به صورت خطبه در حضور جمعى كه وصايت حضرت از رسول اكرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را به سختى مى‏پذيرفتند، ناميسر است. نيز پاره‏اى از فقرات آن غلط ادبى و محتوايى دارد. هاشم معروف حسنى نيز در كتاب الموضوعات في ال‏آثار و الأخبار بر رجب بُرسى به خاطر درج اين دو خطبه در مشارق الأنوار انتقاد نموده مى‏گويد: بسيارى از اوصافى كه در آن به على(علیه السّلام) نسبت داده شده، نسبت آن به غير خدا جايز نيست، و اين مطالب از غرايب و عجايب و اساطير و افترائات بر ائمه هدى(علیه السّلام) است.(40) از طرف ديگر ، جمعى از بزرگان به دفاع از بُرسى برخاسته، مضامين اين دو خطبه را صحيح مى‏دانند و صدور آن را از غير معصوم مشكل مى‏شمارند. آنها بر اين اعتقادند كه با مراجعه به مجموع اخبار وارد شده در فضايل و مناقب اميرالمؤمنين(علیه السّلام)، رفع شبهه مى‏شود ؛ البته آنها متذكر مى‏گردند كه اخبار هم مانند آيات ، محكم و متشابه ، عام و خاص ، مطلق و مقيد، مجمل و مفصل و تنزيل و تأويل دارد. پس بر شخص منصف است كه به مجرد ديدن حديث يا خبرى كه ظاهر آن در نظر او با اصول و قواعد همسويى ندارد، فوراً به انكارش اقدام ننمايد، بلكه در آن تأمل و تدبر نمايد و آن را با كلمات ديگرى كه از معصومان(علیه السّلام) رسيده و مفسر اين اخبار است مقايسه نمايد؛ چرا كه كلمات آنان مانند آيات قرآن، برخى برخى ديگر را تفسير و تبيين مى‏كند.(41) استاد علامه حسن‏زاده آملى در اين باره مى‏فرمايد: اگر به زبان احاديث آشنا باشيم، خواهيم ديد بسيارى از كتب چون مشارق أنواراليقين، تأليف حافظ رجب بُرسى و تفسير فرات كوفى صحيح است و غلوى در كار نمى‏باشد.(42) ايشان در جاى ديگر آورده است: در اصول كافى كلينى - رضوان اللّه عليه - يازده حديث درباره انسان كامل است كه در يك يك آنها بايد دقت شود. در حديث هشتم اميرالمؤمنين(علیه السّلام) فرمود: «أنا عين اللّه و أنا يد اللّه، و أنا جنب اللّه ، و أنا باب اللّه» (باب نوادر كتاب توحيد). روايات اين باب، مصدق همه روايات كتاب مشارق الأنوار شيخ اجل جناب حافظ رجب بُرسى و نيز مصدق بسيارى از خطب و احاديث صعب و مستصعبِ صادر از خزانه علم الهى است.(43) حكيم فرزانه، جناب سيد جلال‏الدين آشتيانى درباره اين خطبه مى‏نويسد: مولانا حافظ رجب - انار اللّه برهانه - اين خطبه را در كتاب خود آورده است. برخى از محدّثان شيخ رجب را به‏ واسطه نقل اين خطبه رمى به غلو نموده‏اند. اشخاصى كه از مقام ولايت و نحوه احاطه وجودِ ولى بر كائنات بى‏خبرند، اين قبيل از مطالب را غلوآميز مى‏دانند درحالى‏كه غلو امر ديگرى است، در عين اثبات اين شئون براى مقام ولايت ، بايد ولى را عبد مربوب دانست و از براى او استقلال وجودى قائل نبود و همه كمالات او را از حق دانست. ما فوق مراتبى كه در اين خطبه و امثال آن ذكر شده است در مطاوى شرح تبعاً للأعلام و المحققين براى مقام ولايت ثابت كرده‏ايم و كسى كه ما را رمى بر غلو نمايد او را تحميق مى‏كنيم: «چه داند آنكه اشتر مى‏چراند»، اطلاع از كيفيت سريان ولايت على(علیه السّلام) در عوالم وجودى از غامض‏ترين مسائل عرفان و فن ربوبى است، كثيرى از روات عامه از پيامبر از اين قبيل مضامين را در شأن على(علیه السّلام) زياد روايت كرده‏اند... اين خطبه را اعاظم از عرفا در كتب و مسفورات خود ذكر كرده‏اند. از حيث سند قابل خدشه است ، ولى مدلول آن اگر اين خطبه از حضرت مولا هم نباشد، در كمال صحت و اتقان است و متعاضد است با روايات ديگرى كه داراى مضامين بلندتر و كامل‏تر از مدلول اين روايت مى‏باشد. علاوه بر اين روايات، عقل صريح حكم مى‏كند بر اينكه انسان كامل به واسطه استعداد تام قدرت سير در مراتب ملكوت و ظهور در عالم وجود را دارا مى‏باشد، مأخذ مختار عرفاى اسلامى همين روايات است. نبايد توقع داشت كسانى كه عمر خود را صرف تحقيق مسائل كلامى و فقهى و مبانى اصول كرده‏اند و حول اين قبيل مسائل عاليه نگشته‏اند ، اين قسم از مبانى را تصديق كنند؛ چون فهم اين روايات در نهايت غموض است. لذا در بين قدماى از روات اخبار اهل بيت(علیه السّلام) و اقدمين از حاملان اخبار شيعه - رضوان اللّه عليهم - كسانى هستند كه به واسطه نقل پاره‏اى از احاديث در شأن ائمه كه داراى مضمون بلندى بوده است، متهم به غلو شده‏اند. برخى از قدماى محدّثان اماميه جماعت زيادى را رمى به غلو كرده‏اند و بعدها متأخرين از اهل رجال و اعاظم از اهل درايه و حديث آنها را از ثقات شمرده‏اند... انكار اين قبيل از روايات به اعتبار مضمون و مدلول ، انكار فضايل اهل بيت عصمت و طهارت و انكار مقامات معنوى آنهاست. اعراض از همه اين روايات ، به عقيده نگارنده، ظلم به اهل بيت(علیه السّلام) است. اى كاش خدشه در سند برخى از اين روايات مى‏نمودند، ولى مدلول آن را انكار نمى‏كردند... روايات فراوانى كه داراى همين مضامين هستند در بحارالأنوار (ج 39، ص 335، و ج 25، ص 22 و 23 و 372) و مفاتيح الجنان (دعاى ناحيه مقدسه كه در هر روز از ماه رجب خوانده مى‏شود و زيارت مطلقه امام حسين(علیه السّلام) و توحيد صدوق (ص 117 و 118 و 150 - 152 و 164 - 167 و 182) قابل مشاهده مى‏باشد... جمله «فبهم ملأت سمائك و أرضك...» - كه در توقيع شريف در دعاى هر روز ماه رجب آمده - دلالت صريح دارد بر اينكه ائمه اطهار به‏واسطه واجد بودن مقام وساطت در فيض، جميع مراتب وجودى را واجدند و معيت وجودى با جميع حقايق دارند و مراتب سماوات ارواح و اراضى اشباح، مملو از ظهور وجودى و تجلى نورى ائمه(علیه السّلام) است...(44). ملا عبدالصمد همدانى از جمله كسانى است كه چند دليل در اثبات استناد خطبه به حضرت امير(علیه السّلام) و صحت مطالب آن مطرح كرده است. او در بحر المعارف در ضمن بحث از مقام و منزلت امام مى‏گويد: انسان كامل موصوف به صفات كامله‏اى كه به حق موصوف به آن صفات است غير از وجوب ذاتى و غنا يا چنانچه حديث تخلقوا بأخلاق اللّه دلالت بر آن دارد... در اين مرتبه از كمال ، مشيت ايشان متعلق نمى‏شود ، مگر به چيزى كه مشيت الهى به آن تعلق گرفته است.(45) درباره اين دو خطبه و مضامين شگفت آن بحث بسيار است. آنچه آورديم نگاهى گذرا و نظرى به اجمال بود و تفصيل بحث مجال ديگرى را مى‏طلبد. پى‌نوشت‌ها : 1. درباره وى، ر.ك: معجم رجال الحديث، آيت اللّه خويى، ج 3، ص 222 ؛ دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 9، ص 103 - 104، مدخل «اصبغ بن نباته». 2. مشارق أنوار اليقين، ص 170 - 172 ؛ الذريعة، ج 7، ص 198 و 200. 3. دنباله جستجو در تصوف ايران، عبدالحسين زرين‏كوب، ص 140 - 141 و 323 - 325 . 4. اسفار، ج 7، ص 32. 5. فرمان مالك اشتر، ترجمه حسين علوى آوى، با ديباچه محمد تقى دانش‏پژوه، ص 31 ؛ فهرست كتابخانه مركزى دانشگاه تهران، على نقى منزوى، ج 2، ص 108 - 116 ؛ فهرست نسخه‏هاى خطى موجود در ولايت بدخشان تاجيكستان، موجانى، ص 113 . 6. فهرست متون حروفيه، توفيق سبحانى، ص 86 . 7. نوائب الدهور في علائم الظهور، ج 2، ص 24 - 152 . 8. فهرست آستان قدس رضوى(چاپ قديم)، ج 1، ص 97 ؛ الذريعة، ج 7، ص 198. 9. نشريه نسخه‏هاى خطى، ج 10، ص 273. 10. فهرست آستان قدس رضوى، ج 14، ص 138 . 11. فهرست مدرسه حبيبيه فردوس، محمد ترابيان (مخطوط). 12. نشريه نسخه‏هاى خطى، دفتر 11، ص 705. 13. فهرست كتابخانه مركزى دانشگاه تهران، ج 9، ص 1002 و ج 2، ص 108 و ج 5، ص 129 . 14. نشريه نسخه‏هاى خطى، دفتر 12، ص 844 . 15. فهرس المخطوطات المصورة (فى المعهد المخطوطات العربية)، ج 1، ص 520، رقم 724 ادب. 16. الذريعة، ج 7، ص 201؛ فهرست كتابخانه آيت اللّه مرعشى، ج 1، ص 273. البته بندهايى از اين خطبه در ضمن كتابهايى همچون الدر المنظم و المراتب نقل شده و نسخه‏هاى قديمى از اين كتب موجود است. (ر.ك: الذريعة، ج 7، ص 201 ؛ أهل البيت في المكتبة العربية، سيد 18 عبدالعزيز طباطبايى، ص 460 - 462) . 17. ر.ك: الذريعة، دفتر 9 ، 491 ؛ فهرست كتابخانه دانشگاه تهران، ج 2، ص 115 ؛ نشريه نسخه‏هاى خطى، ج 4، ص 429؛ فهرست كتابهاى چاپى فارسى، مشار، ج 1، ص 1312. 18. ر.ك: الذريعة، ج 13، ص 218 و 210؛ فهرست نسخه‏هاى خطى فارسى، منزوى، ج 2، ص 1231 ؛ فهرست دانشگاه تهران، ج 2، ص 108، نسخه شماره 1105 با تاريخ كتابت 913 ق، و ج 10، ص 1744، نسخه شماره 2896 . 19. ر.ك: الذريعة، ج 7، ص 219؛ فهرست كتابخانه ملى تهران، ج 1، ص 194 ؛ فهرست كتابخانه آيت‏اللّه مرعشى، ج 22، ص 244 ؛ فهرست كتابخانه آيت اللّه گلپايگانى، ج 1 ، ص 125 ؛ فهرست مشترك پاكستان، ج 3، ص 1430. 20. ر.ك: فهرست كتابخانه مجلس، ج 3، ص 433 ؛ فهرست نسخه‏هاى خطى مركز دايرة المعارف بزرگ اسلامى، منزوى، ج 1 ، ص 149 و 302. 21. ر. ك: نشريه نسخه‏هاى خطى، دفتر 5، ص 214 و 268 . 22. فهرست كتابهاى چاپى فارسى، مشار، ج 4، ص 4807. 23. ر.ك: نشريه نسخه‏هاى خطى، ج 7 ، ص 145 ؛ فهرست دانشكده الهيات مشهد، ج 2 ، ص 457 ، شماره 1316. 24. ر.ك: فهرست الفبايى آستان قدس رضوى، ص 227. 25. ر.ك: الذريعة، ج 7، ص 200. 26. ر.ك: فهرست كتابخانه دانشگاه تهران، ج 5، ص 1193، و ج 8 ، ص 243. 27. ميراث اسلامى ايران، ج 5، ص 598. 28. نشريه نسخه‏هاى خطى، دفتر يازدهم و دوازدهم، ص 434. 29. ر.ك: فهرست كتابخانه ملك، ج 3 ، ص‏501. 30. ر.ك: الذريعة، ج 26 ، ص 310. 31. ر.ك: فهرست مشترك پاكستان، ج 4 ، ص 2468. 32. المخطوطات الفارسية، ج 1، ص 23. 33. ر.ك: فهرست كتابخانه ملك، ج 5، ص‏417، ش 2058 و ج 7 ، ص 325 و ج 8 ، ص 383 ، ش 5445 ؛ فهرست كتابخانه دانشگاه تهران، ج 2، ص 703 ، ش 1067 و ج 8 ، ص 639 ، ش 2021؛ فهرست كتابخانه مجلس، ج 5، ص 410، ش 1918 ؛ فهرست كتابخانه آستان قدس رضوى، ج 14، ص 138 و ج 15، ص 19 ؛ فهرست كتابخانه آيت اللّه گلپايگانى، ش‏36187 ؛ فهرست كتابخانه غرب(مدرسه آخوند همدان)، ص 349 ؛ فهرست كتابخانه گنج بخش پاكستان، منزوى، ج 2، ص 605 ؛ فهرست مشترك پاكستان، ج 3، ص 1594 و ج 4، ص 2410 ؛ فهرست نسخه‏هاى خطى مركز احياءميراث اسلامى، ج 2، ص 175، ش‏538 . 34. الذريعة، ج 7، ص 198 و 201. 35. فهرست كتابهاى چاپى عربى، خان بابا مشار، 333. 36. ر.ك: فهرست كتابخانه دانشگاه تهران، ج 13، ص 3380 و ج 6، ص 365 ؛ فهرست كتابخانه مجلس، ج 38، ص 497 ؛ فهرست كتابخانه وزيرى يزد، ج 1، ص 21 ؛ فهرست كتابخانه مسجد اعظم قم، 606. 37. الذريعة، ج 13، ص 219 ؛ فهرست كتابهاى چاپى عربى، مشار، 546 ؛ فهرست كتابهاى چاپى فارسى، مشار، ج 3، ص 3228 ؛ فهرست كتابخانه ملى، ج 7، ص 368 ؛ فهرست كتابخانه فاضلى خوانسار، ج 2، ص 42 و 52 ؛ فهرست كتابخانه دانشكده الهيات مشهد، ج 2، ص‏238. 38. فهرست كتابخانه سپهسالار، ج 5 ، ص‏45. 39. دراسة في علامات الظهور والجزيرة الخضراء، سيد جعفر مرتضى عاملى، بيروت: دارالبلاغة، 1412 ق ، ص‏61-167. 40. الموضوعات في الاثار و الأخبار، ص‏300 - 302. 41. گفتار امير مؤمنان، ص 13 - 16. 42. صراط سلوك، على محيطى، ص 63 . 43. خير الأثر در ردّ جبر و قدر، آيت‏اللّه حسن‏زاده آملى، ص 96 . 44. شرح مقدّمه قيصرى، سيد جلال‏الدين آشتيانى، ص 653 - 657. 45. ر.ك: دايرة المعارف تشيع، ج 7، ص 173 - 174 ؛ نظرهاى مختلف درباره مسأله غلو را در «معرفى مشارق انوار اليقين» آورديم. منبع: www.hadith.net نويسنده: مسعود بيدآبادى

حضرت آیت اللہ حسین انصاریان

انسان‏هاى مؤمن به عظمت ماه مبارك رمضان آگاه هستند، در ماه مبارك رمضان اين دعا را شنيده‏اند كه خداوند متعال به اين ماه، عظمت، كرامت و شرافت بخشيده است، «و هو شهر عظمته و كرمته و شرفته» عظمت، كرامت و شرافت، حقايق معنوى مى‏باشند كه سبب شده، اين ماه از همه زمان‏ها، ارزش والاترى داشته باشد. اما در اين جامعه، كمتر به عظمت روزه آگاهى دارند.

كتاب شريف «فروع كافى» و «من لايحضره الفقيه» كه كتاب اول نوشته مرحوم محمد بن يعقوب كلينى كه حقّ عظيمى بر فرهنگ اهل بيت عليهم السلام دارد و تقريباً زمانى اين كتاب را به وجود آورد كه فرهنگ اهل بيت عليهم السلام به نابودى كامل تهديد مى‏شد، و كتاب دوم هم نوشته وجود مبارك شيخ صدوق است كه حقّ عظيم علمى بر فرهنگ اهل بيت عليهم السلام دارد. در اين دو كتاب، از قول حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه پروردگار عالم مى‏فرمايد:

«الصوم لى وأنا اجازى عليه» «1»

روزه ويژه من است، اختصاص، اتصال و به من ربط دارد، و پاداش آن بر عهده من است.

 

بيان روايت امام صادق عليه السلام‏

حقيقت و ذات اين دو جمله چيست؟ چه مسأله‏اى در كلام پروردگار قرار دارد؟

مگر نماز، فرمان او نيست، چرا نفرموده «الصلوة لى»؟ «الحجّ لى»؟ و «الجهاد لى»؟ مگر همه اين موارد فرمان خداوند نيستند؟ مگر جهاد با دشمن و شهيد و مجروح شدن كه از عوارض جهاد است، فرمان خود او نيست؟

به نظر مى‏رسد اگر در جمله «الصوم لى» تحقيق شود و با يك ديد نورانى به آن نظر شود، پنج حقيقت را مى‏توان در اين كلام خداوند مشاهده كرد.

 

پنج حقيقت در روايت امام صادق عليه السلام‏

 

حقيقت اول: ترك شهوات حلال‏

در هيچ عبادتى ترك شهوات حلال نمى‏باشد، حتى برخى از شهوات حلال، خوردنى‏ها و آشاميدنى‏ها و ترك بخشى از لذائذ، در طول زمان عبادت، لحاظ نشده است. مانند «مجاهد فى سبيل الله» كه در حال جهاد، مى‏تواند بخورد و بياشامد و در روز جهاد از غريزه جنسى به طريق حلال بهرمند شود. گاهى پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و ياران ايشان همسران خود را به جبهه مى‏بردند، البته جاى امنى براى آنها قرار مى‏دادند، خيمه مى‏زدند و براى آنها پاسدار مى‏گذاشتند، كه از خطر محفوظ باشند و به اين طريق وجود مبارك رسول خدا صلى الله عليه و آله از هجوم گناه به بعضى جوانان كه تقواى بالايى نداشتند، جلوگيرى مى‏كردند. «2»

 

ويژگى روزه نسبت به عبادات ديگر

هنگامى كه انسان وارد مناسك حج مى‏شود، زمانى كه محرم است، از غريزه جنسى محروم است، ولى در حال احرام، مى‏تواند خنك‏ترين آب را بنوشد و خوشمزه‏ترين غذا را تناول كند يا لذت‏هاى ديگر حلال براى او بى‏مانع است. يا انسانى كه مى‏خواهد عبادت مالى انجام دهد، مى‏تواند در كنار پرداخت زكات و خمس از همه لذائذ حلال بهرمند شود. اما روزه دار را دعوت مى‏كنند كه در مقابل شهوات، خواسته‏ها، و لذائذ حلال از اذان صبح تا اذان مغرب ايستادگى نمايد.

 

صبر در ماه رمضان‏

اين ايستادگى در قرآن مجيد يكصد و سه بار، به عنوان صبر و استقامت ياد شده است، از عاليترين ارزشهاى اخلاقى و انسانى مى‏باشد. يك بُعد ارزش روزه به خاطر اين است كه علّت و سبب ترك بسيارى از امور حلال است؛ زيرا در روزه، بحث حرام در كار نيست، در اين بخش بحث لذّت‏ها، شهوات و اميال حلال در كار است. انسانى كه صبر مى‏كند، از طريق اين صبر به دو پاداش خواهد رسيد.

«أُولئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ بِما صَبَرُوا» «3»

اين دو پاداش براى ما روشن نيست و از طريق صبر، به دايره محبوبيت حق خواهد رسيد.

«وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ» «4»

مسأله ترك شهوات مسأله عظيمى است. اينكه انسان پنجاه-/ شصت سال با لذّت‏ها، اميال، شهوات، خواسته‏ها، خوراكى‏ها و آشاميدنى‏ها انس داشته باشد، حالا از او دعوت مى‏كنند كه سى روز، با همه خواسته‏ها، لذّت‏ها و شهوات فاصله بگيرد و انسان هم در مقابل دعوت خدا خاكسارى كند و از لذائذ فاصله بگيرد. اين كه روزه سبب اين كار عظيم است، نشان دهنده ارزش روزه مى‏باشد.

 

حقيقت دوم: معرفت و آگاهى در گرسنگى‏

طبق آيات قرآن، نهايت شرافت و ارزش، در معرفت، فهم و آگاهى انسان است.

«يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ» «5»

در قيامت بعد از صف انبيا عليهم السلام آگاهان و اهل معرفت قرار دارند. انسان شكم‏پرست، «6» نمى‏تواند اهل معرفت شود، چه معرفت كسبى و چه معرفت الهامى. اين دو مورد در قرآن مطرح است. معرفت كسبى اين است كه انسان سر كلاس درس برود و گوش بدهد و تغذيه علمى شود. معرفت الهامى اين است كه كارى انجام دهد كه لياقت پيدا كند كه خدا بدون معلم، يك بخشى از علم را به انسان الهام نمايد.

راه رسيدن به معرفت كسبى و الهامى كم‏خورى مى‏باشد. ائمه مى‏فرمايند:

«لايدخل حكمة جوفاً ملأ بطناً» «7» حكمت الهى به باطن كسى كه دائم شكم او پر است، وارد نمى‏شود.

«من أخلص لله اربعين صباحاً»

كسى كه چهل شبانه روز در همه چيز، نه فقط در نيت، در عمل، لقمه، اخلاق، برخورد، خالص شود:

«جرت من قلبه على لسانه ينابيع الحكمة» «8» ما از گرسنگان و كم خوراك‏ها مسائل عظيمى را مى‏دانيم، از طريق روايات و حكاياتى كه از زندگى آنها بيان شده است.

 

قناعت مرحوم شيخ انصارى‏

روزى هم درس شيخ انصارى در نجف به شيخ گفت: ما مانند تو درس نخوانديم و استاد نديديم، شيخ فرمود: چرا؟ او گفت: پس تو چرا شيخ انصارى شدى و ما مانديم، شما جاده را رفتى و ما مانديم، شما صاحب بيان، مرجعيت، تأليف و نورانيت باطن شدى و ما بى‏بهره مانديم. ايشان فرمودند: يك روز در كاشان مى‏خواستيم ناهار بخوريم، پول هر دو نفر ما به اندازه خريد يك نان بود، بيشتر هم نداشتيم، جنابعالى به من فرموديد: اين عطّارها و بقّال‏هاى نزديك مدرسه، ما را مى‏شناسند، براى ما احترام قائل هستند، نسيه هم به ما مى‏دهند. من نمى‏توانم نان خالى بخورم، مى‏خواهم حلوا و ارده كاشان نسيه كنم. من به تو گفتم به همين نان خالى قناعت كن.

اندرون از طعام خالى دار


تا در آن نور معرفت بينى‏ «9»




نه اينكه نخور؛ يعنى از آن چيزى كه اضافه‏تر است نخور، نيازى هم به نسيه نداريم. تو قبول نكردى، رفتى و حلوا را نسيه كردى و آوردى، من حتى لبه نانى كه حلوا به آن ماليده شده بود، نخوردم، ما نخورديم و شيخ انصارى شديم، تو خوردى و هيچ چيزى نشدى.

روزه به انسان زمينه مى‏دهد و او را براى كسب تعليمات الهى يا الهامى مستعدّ مى‏كند. نمونه تعليمات الهى را مى‏توان در مساجد و مجالس مشاهده كرد، كه مردم با داشتن ضعف، گرسنگى، تشنگى، گرما و ترافيك سنگين شهر و راه‏هاى دور به مساجد مى‏آيند، روزه به آنها حوصله، شوق و توفيق مى‏دهد، از گوشه و كنار شهر مى‏آيند و دو ساعت از وقت خود را براى تعليمات الهى صرف مى‏كنند و هر روز عالم‏تر از ديروز از مسجد بيرون مى‏روند و يقيناً شما در قيامت، صف دوم قرار خواهيد داشت. شما در حدّ خود عالم هستيد. اما اگر شرايط معنوى روزه رعايت شود، واقعاً قلب شما آماده گرفتن حكمت الهامى خواهد بود، من خيلى از لطائف و نكاتى كه آموختم از همين افرادى كه حكمت الهى به آنها عنايت شده، ياد گرفتم.

«وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً» «10»

پس ارزش روزه، به كاربرد علمى و حكمتى و معرفتى آن است، كه به انسان آمادگى مى‏دهد. در اين گرسنگى و تشنگى، قلب به پروردگار عالم وصل مى‏شود و از نور معرفت، عقل و قلب صفا مى‏گيرد.

به اين علت خدا فرمود: «الصوم لى» چون خودش معلم است.

«عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها» «11»

روزه را زمينه اين تعليم حكمت و معرفت قرار داده است ولى جهاد، حج، انفاق و نماز اين طور نيست.

 

حقيقت سوم: شباهت صفات سلبيه خداوند با روزه‏

روزه همرنگ خدا است اما حج، جهاد و نماز همرنگ خدا نيست، در حج مردم مناسك بجا مى‏آورند، در جهاد اسلحه به روى دشمن مى‏كشند، در نماز ركوع و سجود مى‏كنند.

اما روزه يك امر غيبى و پنهانى است، يك امر سلبى است؛ يعنى همرنگ با صفات سلبيّه پروردگار است و غيبى است؛ زيرا خدا نمى‏خورد، روزه دار هم نمى‏خورد، خدا نمى‏آشامد، روزه دار هم نمى‏آشامد، خداوند اهل شهوت نيست، روزه دار هم در زمان روزه اهل شهوت نيست، اين همرنگى را با صفات سلبيّه دارد، انسان هر جايى كه نماز مى‏خواند، همه مى‏فهمند مشغول نماز خواندن است، در مكه انسان را مى‏بينند كه مشغول مناسك حج است، شخص را در جبهه مى‏بينند كه براى خدا اسلحه به دست مى‏گيرد، اما شما نمى‏توانيد از روزه يكديگر با خبر شويد، اگر كسى از شما بپرسد روزه‏ايد، شما لازم نيست بگوييد من روزه هستم، مى‏توانيد توريه كنيد، كارى كه حضرت يوسف عليه السلام كرد، خودش جام كيل گندم را در بار برادران خود گذاشت و بعد هم گفت:

«أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ» «12»

شما دزد هستيد اما منظور او اين نبود كه جام حكومت را دزديديد، منظور ايشان اين بود كه شما در روز روشن يوسف را از دامن پدر دزديديد و برديد، حالا كسى از شما مى‏پرسد، شما كه به مسجد آمديد روزه هستيد؟ شما مى‏توانيد بگوييد من مريض هستم، مى‏توانيد روزه خود را نگه داريد و اعلان نكنيد، پس در ميان جمع مى‏توان روزه را آشكار نكرد و روزه در غيب و پنهان بودن هم همرنگ ذات حق است. پس اينكه مى‏فرمايد: «الصوم لى»؛ يعنى مانند من غيب و پنهان است، داراى صفت سلبى است.

 

حقيقت چهارم: روزه، اعلان محبت واقعى به خداوند

اما چهارم: روزه اعلان محبّت واقعى به محبوب است، آيا نماز اعلان محبت نيست؟ خير، نماز منافقين اعلان محبت نيست، ممكن است نماز كينه باشد، در پوشش نماز مى‏روند، اما هيچ منافقى در پوشش روزه نمى‏رود، در تمام ماه رمضان‏هاى مدينه منافقين مخفيانه غذا مى‏خوردند و بعد پشت سر پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏آمدند و به عنوان روزه دار اقتدا مى‏كردند، چون روزه را قبول نداشتند، نماز مى‏خواندند، اما به خاطر نيرنگ به مسلمين نماز مى‏خواندند، و بتوانند اسرار مسلمان‏ها را كشف كنند يا زمينه ضربه زدن را فراهم كنند، هيچ منافقى روزه نمى‏گيرد. روزه مختص مؤمن محبّ است، به مؤمن مى‏گويند چرا غذا

نمى‏خورى؟ مى‏گويد: محبوبم گفته نخور؛ يعنى مى‏خواهد يك روز مرا گرسنه و تشنه ببيند، مى‏خواهد مرا به ميهمانى دعوت كند و از من با گرسنگى و ترك شهوات پذيرايى نمايد.

«الصوم لى»؛ يعنى عشق و محبت من در اين نقطه مى‏جوشد، آن كسى كه عاشق صادق است، اهل روزه است، كسى كه عاشق نيست، اهل روزه هم نيست، عاشق شكمش است، ولى كسى كه از شكم و عوارض آن كناره‏گيرى كند، به عشق امر محبوب از لذايذ كناره‏گيرى كرده است.

 

حقيقت پنجم: روزه در مذاهب ديگر

ما در هيچ كتاب و روايتى نديده و نشنيده‏ايم و به هيچ حكايتى نرسيده‏ايم كه عبادت كنندگان معبودهاى باطل، از روزه براى معبود باطل استفاده كرده باشند، بت پرست روزه دار در تاريخ نداشتيم، فرعون پرست روزه‏دار نداشتيم، فرعون و نمرود مى‏گفتند بخوريد، هيچ معبود باطلى، مريد روزه دار نداشته‏اند، روزه در مذاهب باطل شرك‏آميز و در ميان بت‏پرستان نبوده است. اگر مى‏بينيد يهودى، مسيحى و بودائى‏ها روزه دارند، همه اينها ريشه در بعثت انبيا صلى الله عليه و آله دارند. ولى در پرستش معبودهاى باطل، روزه وجود نداشته است. از چيزهاى ديگر سوء استفاده شده، قربانى كردن براى بت كه يك امر مذهبى است، ولى سوء استفاده شده، يا دور بت طواف كردن، از طواف حج سوء استفاده شده است، يا در انفاق كردن و نذر كردن براى بت، سوء استفاده شده است، اما روزه فقط براى خدا مى‏باشد.

اين معناى «الصوم لى» است كه تنها عبادتى كه دست غارتگران، بت پرستان و باطل گرايان به آن نرسيده است، كه اين عبادت براى منِ خدا مانده است. ولى «الصلوة لى»؛ زيرا مشركين مكه براى بت‏هاى خود نماز مى‏خواندند، اين ارزش روزه و معناى «الصوم لى» است. با اين حقايقى كه مطرح شد، ارزش روزه را فقط خدا مى‏داند چه مقدار است، حق همين است كه مى‏فرمايد: «الصوم لى» روزه عبادت بكر و دست نخورده و ويژه من است كه نتوانستند از اين عبادت سوء استفاده كنند. اين اصل روزه است.

 

صف روزه داران در قيامت‏

شما روزه داران، با وصل شدن به روزه، باعث مى‏شويد كه با اتّصال، تمام ارزش‏هاى روزه را به خود منتقل كنيد. لذا صف روزه‏داران در قيامت به خاطر ويژه بودن روزه، صف ويژه‏اى است و خدا چه برخوردى در قيامت با روزه داران دارد، گوشه‏اى از آن را روايات بيان كرده‏اند، كه خوشحالى‏اى كه براى روزه داران در قيامت، در هنگام پرداخت پاداش براى آنها به وجود مى‏آيد، مانند خود روزه خوشحالى ويژه‏اى است و پاداش آن هم مانند خود روزه، پاداش ويژه مى‏باشد.

به روزه دار كه اين همه ارزش از خودش ظهور مى‏دهد؛ سفارش شده بهترين موقعيت براى تو به خاطر اين روزه اين است كه در اين سى روز ماه مبارك رمضان به شش منبع معنوى، خود را وصل كن. عنوان اين شش منبع معنوى را براى شما بيان مى‏كنم و به خواست خدا، در فرصت‏هاى ديگر توضيح مى‏دهم.

 

شش منبع معنوى انسان در دنيا و آخرت‏

اتصال به اين شش منبع معنوى انسان را در دنيا و آخرت به درجات معنوى مى‏رساند.

منبع اول، «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» مى‏باشد.

منبع دوم: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ» «13» است.

منبع سوم: «استغفر الله العظيم» استاد عرفان من مى‏گفت: اگر گفتند ده مرتبه‏ در اين جهت خاص، «يا الله» بگو، نه مرتبه و يازده مرتبه نگو، زيرا گنج در «يا الله» مرتبه دهم است، اگر نه مرتبه بگويى، به گنج نمى‏رسى و اگر يازده مرتبه بگويى از گنج رد مى‏شوى و چيزى نصيب تو نمى‏شود.

منبع چهارم: «لاحول و لا قوّة الّا بالله العلىّ العظيم» مى‏باشد.

منبع پنجم: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» «14» است.

منبع ششم: «لا اله الا الله» مى‏باشد، در ماه رمضان به اين منابع متصل شويد، هيچ كدام اين منابع زبانى نيست. اگر زبانى بود كه من مى‏گفتم از امروز تسبيح دست بگيريد و اين شش ذكر را هر جا بوديد و رسيديد و حال داشتيد بگوييد. ولى اتصال عملى به اين شش منبع لازم است. همه اين منابع ريشه روايتى و قرآنى دارد

علی شیر خدا یا شاه مردان

از سروده‌های محلی هراتی:


سر کوه بلند فریاد کردم

علی شیر خدا را یاد کردم

علی شیر خدا یا شاه مردان

دل ناشاد ما را شاد گردان


علی شیر خدا دردم دوا کن

مناجات مرا پیش خدا کن

چراغ آسمون نذر دل تو

به هر جا عاشق است دردش دوا کن


نظرگاه گر رویم با هم نگارا

بگیریم دامن شیر خدا را

بگیریم تا خدا رحمش بیاید

نهیم برچشم خود قفل طلا را


بیا که بریم به مزار ملا محمد جان

سیل گل لاله‌زار واوا دلبر جان

علــی مـولا سبب سـازه

همــه درهـا اگــر بستــه      در  قـصـــر  خـــدا  بـــازه

بـگـــو هـو یا علــی مـولا

علــی مـولا سبب سـازه

آهـای ای مــردم خستـه!      آهـای دلهـای بشکستـه!

کـبــوتـرهـای پـر بـسـتــه      گلهــای در خــزان رستـه

همــه درهـا اگــر بستــه      در  قـصـــر  خـــدا  بـــازه

بـگـــو هـو یا علــی مـولا

علــی مـولا سبب سـازه

اگــر چــون مـرغ بیمـاری      بـه دست غـم گـرفتــاری

نـداری یـار و غم خــواری      پـر و بـال تــو بشـکستـه

همــه درهـا اگــر بستــه      در  قـصـــر  خـــدا  بـــازه

بـگـــو هـو یا علــی مـولا

علــی مـولا سبب سـازه

دلـت ای مـــرد اگـر تنـگه      بــدون دنیـــا هـزار رنگــه

یه رنگـش با تو در جنگـه      مشو نومید و دل خستـه

همــه درهـا اگــر بستــه      در  قـصـــر  خـــدا  بـــازه

بـگـــو هـو یا علــی مـولا

علــی مـولا سبب سـازه

هفت راه  برای مبارزه با سردرد


علم پزشکی هفت راه زیر را برای مبارزه با سردرد موثرشناخته است. نشریه پزشکی لنست چاپ انگلستان ضمن اعلام این خبر راههای پیشگیری از سردرد را به این شرح توضیح داده است:

•همیشه راست ومستقیم بایستید وبنشینید طرز نشستن غلط و ناجور قرار گرفتن ستون فقرات موجب وارد آمدن فشار به مهره های گردن شده و سردرد را موجب ...می شود .
•در مصرف دارو زیاده روی نکنید. مصرف بی رویه قرصهای سردرد خود به خود موجب سردرد می شود.
•آب فراوان بنوشید. مصرف کم آب آشامیدنی و تشنگی باعث خشکی سلولهای بدن شده و باعث سردرد می شود.
•اگر پس از خوردن غذا و یا صرف آشامیدنی دچار سردرد شدید فهرستی از غذاهای مصرف شده را یاد داشت کنید.مصرف کنند گان برخی از مواد خوراکی ماننند پنیر ویا شکلات ازخود حساسیت نشان میدهند و دچار سردرد میشوند.
•هوای داخل خانه یا دفتر کار خود را از آلودگی پاک کنید واز هوای تازه تنفس کنید پس از رنگ آمیزی اتاق درب و پنجره هارا باز نگه دارید تا بوی تند مواد پاک کننده مانند تینر و رنگ از اتاق خارج شود.
•از استراحت و خواب کافی در شب و نیمروز غافل نشوید . بی خوابی از عوامل اصلی در بروز سردرد محسوب می‌شود. نخوردن غذا و گرسنه ماندن غیر طبیعی باعث ایجاد سردرد می‌شود.
•از زیاده روی در مصرف چای ،. قهوه و آشامیدنیهای کافئین‌دار پرهیز کنید

احمد عزيزي

بـاز هـواي سـحــرم آرزوســــت
خـلـوت و مـژگـان تـرم آرزوسـت

شـكـوه ي غـربـت نـبـرم ايـن زمـان
دسـت تـــو و روي تـو ام آرزوســت

خـسـتـه ام از ديـدن ايـن شـوره زار
چـشـم شـقـايـق نـگـرم آرزوســـت

واقـعـه ي ديـــدن روي تـــــو را
ثـانـيـه اي بـيـشـتـرم آرزوسـت

جـلـوه ي ايـن مـاه نـكـو را بـبـيـن
رنـگ و رخ و روي تـو ام آرزوسـت

ايـن شـب قـدر اسـت كـه مـا بـا هميـم؟
مـن شـب قـــــدري دگــــرم آرزوســـت

حـسِّ تـو را مـي كنم اي جـان مـن
عـزلـت بـيـتـي دگــــرم آرزوســــت

خـانـه ي عـشـاق مـهـاجـر كـجـاست؟
در سـفــــرت بـــال و پـرم آرزوســـت

حـسـرت دل بـارد از ايـن شـعـر مـن
جـام مـيـي در حـرمـــم آرزوســـــت

شعر از : احمد عزيزي

وحشی بافقی

دوستان شرح «پریشانی» من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

...شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه ی رویی بودیم
بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از «من و دل» بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش «من» بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟

چاره این است و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من این است و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست!
حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی‌ست!
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکی‌ست!
نغمه ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست!

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه ی مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه ی گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش؟
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیه ی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش «عشق» به جان افتد و بیرون نرود!
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این، برود چون نرود!

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه ی عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند؟
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

یار این طایفه ی خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش
غافل از لعب حریفان دغا باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض این است که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گر چه از خاطر «وحشی» هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت!
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت!

حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

آیت الله حق‌شناس

وه بر سیر تحصیلی و علمی آیة الله شیخ عبدالكریم حق شناس در حوزه علمیه تهران و بهره مندی او از استادان و عالمان بزرگ این حوزه ، سیره تربیتی آن بزرگوار مورد اشاره قرار گرفت . در ادامه، این قسمت به جایگاه ایشان در سلسله پیروان مكتب تربیتی و عرفانی عارف بزرگ ملاحسینقلی همدانی ، هجرت به حوزه علمیه و آشنایی و ارتباط ایشان با امام خمینی  می پردازد . یاد آور می شود این سلسله مقالات ، یك هفته در میان منتشر می گردد و به دلیل انتشار حدیث چهاردهم به مناسبت ایام ولادت امام زمان (عج) ، انتشار این قسمت با تاخیر مواجه شد.

آیت الله حق شناس در سلسله عارفان مكتب تربیتی ملا حسینقلی

عارف بزرگ ملاحسینقلی همدانی كه آسیدعلی حائری، شاگردیِ او را كرده بود، شاگردان بسیاری داشت كه هر كدام خود عارفی كامل و استادی تمام بودند نظیر میرزا جواد ملكی تبریزی، آشیخ محمد بهاری. و معاصرانِ از اهل عرفان و معرفت نظیر آیت الله شیخ محمدتقی آملی، علامه طباطبائی، آیت الله بهجت و... كه جملگی با دو واسطه، شاگردی ملاحسینقلی را كرده‌اند. یعنی شاگردِ  مرحوم آیت الله آقا سید علی قاضی می‌باشند كه ایشان خود از محضر مرحوم آیت الله سید احمد حایری (كربلایی) بهره جسته است.  ‌آیت الله حق‌شناس امّا با آنكه از نظر سنّی، در رتبه متأخر از این بزرگان قرار داشت ، از این امتیاز برخوردار بود كه فقط با یك واسطه به ملاحسینقلی می‌رسید. آقا سیدعلی حائری (مفسّر)، كه نقش اصلی را در شكل‌گیری شخصیّت معنوی استاد حق‌شناس داشت، از دوستان و هم طبقه های  آیت الله سید احمد حایری بود كه گویا با هم در درس مرحوم آخوند ملا حسینقلی همدانی شركت می كردند. آقا سید علی حایری به تعبیر استاد، «دائم المراقبة» بود و روحی بَس لطیف و حسّاس داشت و هماره یادآور می‌شد كه :«سالك در عین مراقبت و كشیك نفس (تعبیری كه گهگاه بَدَل از "مراقبه" بكار می‌برد) باز در پایان روز مشاهده می‌كند به دلیل انجام پاره‌ای مباحات، پرده‌ای نازك قلب او را در بر گرفته است و لذا نیازمند استغفار و انابت می باشد.»

آیت الله حق‌شناس با الهام از همین رهنمود استاد خود، استغفار و انابت حضرات معصومین(ع) و شخص پیامبر(ص) كه در آیه شریفه‌«لیغفرلك ما تقدم من ذنبك و ما تأخر»اشاره شده است را بر «گناه مرتبتی» تفسیر می‌نمود. چرا كه مقام عصمت، حضور تامّ و توجه دایم به احدیّت را اقتضاء دارد . و از سوی دیگر‌شأن نبوّت و امامت كه شأنی تبلیغی است، پاره‌ای از رفتارهای مباح و ارتباطات و توجّهات خلقی ( واحدیت ) را ضرورت می‌بخشد، همین انصراف از احدیّت به واحدیّت، نوعی حرمان و حجاب را بدنبال دارد كه پیامبر(ص) به آن این گونه اشارت می‌كند:

«قد ران علی قلبی»(بر قلب من زنگارهایی وارد شده است)

كه آن را با استغفار و انابت جبران می‌فرمود و لذا استغفار و توبه پیامبر(ص)‌و حضرات معصومین، توبه‌ای حقیقی و متناسب با مقام آنهاست چنانكه می‌فرمود:

«انی لاستغفرفی كلّ یوم سبعین مرة»  (من در هر روز هفتاد مرتبه استغفار می‌كنم).

رفع مانع و ایجاد مقتضی

استاد حق‌شناس در بیان سلوك، هماره یادآور می‌شد كه صفای درون و پالایش از گناهان، موانع شناخت و یادگیری را از میان می‌بَرد و بر توان فراگیری طالب علم، به گونه‌ای شگرف می‌افزاید.

ایشان با یادآوری این كه پیدایش و تحقّق هر پدیده‌ای ، بستگی به دو عامل دارد:‌نخست ایجاد مقتضی و دیگری رفع مانع؛ به یك نكته بس مهم كه از كلیدهای رازگشای سلوك معنوی است توجه می‌دادند و آن اینكه: ‌امور معنوی و پدیده‌های فرامادیّ نیز همچون سایر پدیده‌ها به این دو عامل نیازمند است. با این تفاوت كه در سایر پدیده‌ها، عاملِ «ایجاد مقتضی» بر عامل «رفع مانع» تقدّم رتبی و زمانی دارد. مثلاً «پنبه» در سوختن خود نخست نیازمند ارتباط و تماس با آتش است و در مرحله پسین، اگر سوختن تحقّق نپذیرفت، كشف می‌كنیم كه «پنبه» به ماده‌ای آغشته است كه مانع سوختن آن می‌باشد، پس باید در جهت رفع مانع و پالایش آن از ماده نسوز كوشید. در پدیده‌های فرامادی امّا، پیش و بیش از هر عامل دیگری باید به «رفع مانع» توجه و اهتمام ورزید و سپس به ایجاد مقتضی!

استاد، به نقل از آیت الله شاه‌آبادی در بیان اینكه چرا حضرت موسی(ع) با آنكه پیامبر بود موظف به شاگردی حضرت خضر(ع) شد، با اشاره به تفاوتهای "مقام ولایت" و" مقام نبوت" می‌فرمود:

« "ولایت" و وصول به مقام قرب الهی ، باطن و درون مایه اصلی  "نبوت" است و لذا نبوت از مظاهر و تجلیات اسم شریف "الظاهر" و ولایت از مظاهر اسم شریف "الباطن" می باشد و جبرائیل نیز حقیقت وحی را از باطن " رسول الله " دریافت می كرد و بر ظاهر او وحی می نمود و آیه شریفه " لا تعجل بالقران من قبل ان یقضی الیك وحیه "(طه/114) به همین نكته اشارت دارد و همان گونه كه بر اساس برخی روایات ، پیامبر(ص) در ظاهر، از جبرائیل درخواست موعظه می كرد. و منظور از" لیلة القدر" نیز نفس نفیس پیامبر(ص) است كه چون به مقام" فنا" رسیده وتمام صفات خلقی در آن خاموش گردیده ، تعبیر به لیلة( شب) شده است و به همین دلیل شب  "مبارك " و "قدر" نامیده می شود وحقیقت قرآن بر قلب او نازل شده و مظهر تجلیات الهی قرار می گیرد."

استاد، آن گاه نسبت موسی(ع) وخضر(ع) را اینگونه توضیح می داد:

« موسی(ع) نیز به اقتضای آن كه پیامبر و  اهل شریعت بود، بر ایجاد مقتضی و شرایط ایجابی سلوك (عبادات و...) اهتمام بیشتری داشت. امّا جناب خضر(ع) كه اهل باطن و برخوردار از مقام  ولایت بود، رفع مانع را مقدّم می‌داشت و همین ، او را در رتبه استادی موسی(ع) در سلوك معنوی قرار داد.

اولیای الهی در مراتب قُرب، متفاوت هستند، برخی در مرتبه «درك حضور» و برخی دیگر در مرتبه «درك محضر» قرار دارند. آنان كه «درك محضر» می‌كنند در مرتبه علم الیقین‌اند و خود را در محضر پروردگار می‌بینند و از این رو ادبِ محضر را پاس می‌دارند و امّا آنان كه درك حضور می‌كنند، به «عین الیقین» رسیده‌اند و حقّ را حاضر می‌بینند و متناسب با این مشاهده خود عمل می‌كنند.

موسی(ع) در مرتبه "درك محضر" و خضر در مرتبه "درك حضور" بود. و اینكه موسی(ع) هر بار نقض پیمان می‌كرد و بر خضر(ع) اعتراض می‌نمود، ناشی از فراموشی و خلف وعده نبود، بلكه به دلیل ادب محضر بود . او  بر حفظ ظواهر شریعت مأمور بود و از این رو نقض شریعت را حتّا از خضر نمی‌پذیرفت. امّا خضر(ع) در مرتبه "درك حضور" و مأمور به رعایت "باطن" بود . پس هر دو به وظیفه خود عمل نمودند.»

 آری استاد حق‌شناس در سلوك معنوی، بر رفع موانع بسیار تأكید داشت و مهمترین موانع را نیز«حقوق مردم» (حق الناس) می‌دانست و بارها در بحث توبه این روایت را یادآور می‌شد:«من تاب و لم یرض خصمائه لیس بتائب» ( آنكس كه توبه كند و حقّ دارانِ خود را راضی ننماید، تائب نیست). ایشان می‌فرمود: «آلودگی‌ها همچون عایق ، مانع درك حقیقت می‌شوند تا جائی كه در قوای ادراكی انسان اختلال ایجاد می‌كند و حقّ و باطل و خوب و بد، به كلّی برای او جابجا و دگرگون می‌شود و لذا وارد شده است: «انّ الله یحول بین المرء و قلبه أن لایری الحقّ باطلاً و الباطل حقّاً» (خداوند  میان انسان و قلب او واسطه قرار می‌دهد تا حق را باطل و باطل را حق نبیند [و حقیقت را آنگونه كه هست دریابد].)

و از سوی دیگر رفع موانع و پاكی درون از گناهان و ادای حقوق مردم را از مُعدّات و عوامل زمینه‌سازِ دركِ درست حقایق می‌دانست.

دانش و معرفت، پدیده‌ای فرامادّی است. آموزش،‌ مطالعه، پژوهش و ... همگی از قبیل معدّات و مقتضیات می‌باشند . یعنی امكان درك حقیقت را فراهم می سازند ، امّا تأثیر قطعی آنها در گرویِ پالایش از موانع فهم و شناخت است . ظلم و تضییع حقوق مردم ، آلودگی‌های اخلاقی و ناپالود‌گی جانِ آدمی از مهمترین این موانع‌اند كه با رفع آنها تلاش علمی نیز بركت می‌یابد یعنی سرعت در وصول، عمق و اثر چند چندان پیدا می‌كند.

به یاد دارم در سالهای نخست طلبگی با فرزند یكی از علمای محترم آن روز هم بحث بودم و متأثر از آموزه‌های استاد ، او را به سحرخیزی تشویق می‌كردم. گویا به دلیل كم تجربگی ، اندكی در برنامه تحصیلی و مطالعاتی‌اش اختلال ایجاد شده بود و همین موجب نهی پدرش گردید، استاد نه آن دوست مرا هرگز دیده بود و نه من هرگز با ایشان در این مورد سخن گفته بودم، امّا روزی همراه استاد برای اطلاع از تازه‌های نشر و خرید كتاب به كوچه حاج نایب رفته بودیم ، در مسیر بازگشت در راهروی مسجد جامع- بازار تهران-  با پدر هم مباحثه‌ام كه عالمِ محترمی بود مواجه شدیم، استاد حق‌شناس پس از سلام و احوالپرسیِ مختصر بدون هیچ مقدمه‌ای به ایشان گفت:

«سحرخیزی و نماز شب هرگز مانع تحصیل نیست؛ بلكه بر توفیقات طلبه می‌افزاید و به درس و بحث و مطالعات او بركت می‌دهد و حضرت فرمود "مِطرَده" و موجب نشاط است (1).» و بدین‌سان به پرسشِ ناگفته او پاسخ داد.

آیت الله حق‌شناس خود نمونه گویای این توفیق و بركت بود. و هماره علم و عمل را مكمّل بل لازم و ملزوم یكدیگر می‌دانست واین حدیث شریف را قرائت می نمود:«العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء»(دانش نوری است كه خداوند بر قلب شایستگانِ هدایت می تاباند.)