کتاب شریف المراقبات

مرحوم حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی در کتاب شریف المراقبات(ج اول ، ص 351)می نویسد: رسول خدا سفارش به طول سجود فرمود وآن امر مهمی است ونزدیک ترین هیئت بندگی وعبودیت است وبه همین جهت درهر رکعت نمار دو سجده قرارداده شده واموردیگر یک مرتبه. و از بعض امامان ما و خواص شیعیان آنها در طول سجود امر بزرگی نقل شده است. چنانکه حضرت سجاد دربعضی سجده های خود لا اله الا الله حقا حقا .... می فرمود وحضرت کاظم سجودش ازاول روز تا نمازظهر طول می کشید و درایام تحصیلم در نجف شیخی بود که در تربیت، مرجع اتقیاء طلاب زمان خود بود و از آنچه از اعمال بدنی در تاثیر بحال سالک الی الله تجربه کرده بود، از او پرسیدم .دو امر را بیان کرد:یکی آنکه درهر روز و شبی یک سجده طولانی کند و در آن بسیاربگوید: لا اله الا انت ،سبحانک انی کنت من الظالمین و درآن قصد کند که روح من در زندان طبیعت اسیر ومقید به این قیود است و پروردگارمن پاک ترازاین است که بمن ستم کند واین من هستم که بخود ستم کرده ام وآ ن را دراین مهلکه ها انداخته ام.و یاران خود را به این سجده توصیه می کرد وهرکس به آن عمل می کرد، تاثیرآن را در حالات خود می فهمید وبعض از یاران او این ذکر را هزارمرتبه در سجده می گفتند و بعضی کمتر و بعضی بیشتر و شنیدم که بعضی ازآنها سه هزارمرتبه درسجده تکرارمی نمودند.         ( المراقبات، /چ1/ص353)

علی علیه السلام و پرونده عثمان

جمله‏ اى را از اميرمؤمنان عليه السلام  نقل مى‏كنند: عثمان در چهارچوب درب اتاق ايستاده بود. حضرت على عليه السلام با دستش اشاره به عثمان كرد و فرمود: اين آخرين مرتبه‏اى است كه يكديگر را مى‏بينيم، و از اين مجلس بهبعد، ديگر نه من تو را مى‏بينم، و نه تو من را مى‏بينى. من آمدم تا به تو بگويم: آخرين مأمور ضعيف ناتوان تو كه خيلی كار مهمى در اختيار ندارد و در آخرين گوش اين آب و خاك به انجام وظيفه مشغول است، اگر گناهى در اين جامعه مرتكب شود، بدون اين كه اين گناه را از حساب اعمال او كم كنند، همين گناه در پروند تو هم منعكس مى‏گردد.


پایگاه عرفان

نفيسه، نوه امام مجتبى عليه السلام،

انسان‏هاى مخلصِ خدا دارالشفاى بندگان‏

 

در مدينه، إسحاق مؤتمن، پسر امام جعفر صادق عليه السلام، نفيسه، نوه امام مجتبى عليه السلام، دختر حسن بن زيد را به همسرى برگزيد. بعد از ازدواج، زندگى آن‏ها را به مصر كشاند. نفيسه بانويى بزرگوار و داراى ثروتى فراوان بود و به همه مردم، جذامى‏ها، زمين‏گيرها و بيماران احسان مى‏كرد. او عابد و زاهد بود. نفيسه با دستانش قبرش را كنده بود و پيوسته در آن قبر مى‏رفت و نماز مى‏خواند. او توانست در اين قبر شش هزار بار قرآن را ختم كند. اين بانو در حال احتضار هم روزه بود. از او خواستند كه روزه‏اش را افطار كند. او پاسخ داد: چگونه اين كار انجام دهم، در حالى كه سى سال از خداى متعال مى‏خواهم در حال روزه با او ديدار كنم. سپس شروع به خواندن سوره انعام كرد و همين كه به آيه صد و بيست و هفتم: لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَلِيُّهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ‏ «1» رسيد، جان را به جان‏آفرين تسليم كرد. شبى كه اين بانو از دنيا رفت، شوهرش مصمّم بود كه جناز او را به مدينه ببرد تا در بقيع دفن كند. مردم مصر به محض اين كه از اين تصميم اسحاق آگاه شدند، دور خانه‏اش ريختند و گفتند: ما نمى‏گذاريم كه شما حتى تار مويى از او را به مدينه ببرى. اين بدن را بايد در همين جا دفن كنيد؛ چون ما گرفتارى زيادى داريم و بايد به خاك قبر اين خانم توسّل پيدا كنيم. اسحاق گفت: من بايد اين دختر را در كنار پدرانش دفن كنم و فردا صبح هم اين جنازه را مى‏برم. شبى كه جنازه نفيسه هنوز در اتاق بود، پسر امام صادق عليه السلام پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم را در خواب ديد كه به او مى‏گويد با مردم مصر در نفيسه معارضه نكن؛ زيرا به بركت وجود او بر مردم مصر بركت نازل مى‏شود.

كسانى كه تا به حال در عمره رجبيه به مصر رفته‏اند، مى‏دانند بارگاه ايشان در مصر چقدر فوق‏العاده هست. در كشور مصر و در شهر قاهره، هنوز هم اهل‏تسنن در مشكلات غير قابل حل خود فقط يكبار كه به اين خانم مراجعه مى‏كنند، مشكلشان رفع مى‏شود.

تو دست‏افشانى جان را چه دانى؟ تو شور اين نمكدان را چه دانى؟

تو را با اطلس و مخمل بود كار قماش گلعذاران را چه دانى؟

صائب‏

اين افراد بندگان خدا بودند كه چنين شدند. عبد؛ يعنى كسى كه به طور كامل تحت اختيار خداست و در برابر، خدا هم به طور كامل عالم را تحت اختيار آنان قرار مى‏دهد. اين عبد است. انسان كه با بندگان‏خدا برخورد مى‏كند، نفس، نگاه و فكر كردن آن‏ها، او را به حركت وامى‏دارد و منقلب مى‏كند، چرا؟ چون آنان به انقلاب‏دهنده عالم وابسته هستند؛ وابسته به الله هستند؛ وابسته به اسماءالحسنى هستند؛ موجود فى الله و بالله و الى الله و من الله هستند. خداوند متعال با تكيه بر اين نوع از آيات، ما را دعوت مى‏كند تا ما هم بتوانيم به درجات عالى برسيم.

 

 

پایگاه عرفان

آخرالزمان

پیامبر خدا محمد مصطفی ( که درود خدا بر او باد) در روایتی فرمود: روزگاری خواهد آمد که دین خدا تکه تکه خواهد شد. سنت من در نزد آنان بدعت و بدعت در نزد آنان سنت باشد، شخصیت های بزرگ در نزد آنها حیله گر خوانده می شوند و اشخاص حیله گر در نزد مردم، با شخصیت و وزین خوانده شوند.

مومن در نزد آنان حقیر و بی مقدار می شود و فاسق به پیش آنها محترم و ارجمند باشد، کودکانشان پلید و گستاخ و بی ادب و زنانشان بی باک و بی شرم و بی حیا شوند، پناه بردن به آنها خواری و اعتماد به آنان ذلت و درخواست چیزی از آنها نمودن، جامه درویشی به تن کردن و مایه بیچارگی و ننگ است.

در آن هنگام خداوند، آنان را از باران به هنگام، محروم سازد و در وقت نامناسب بر آنها ببارد.

اگر در جمع آنها باشی به تو دروغ گویند
زمانی بر مردم بیاید که چهره هایشان چهره های آدمیان ولی دل هایشان دل های شیاطین باشد، بسان گرگان درنده خونریز باشند. از منکرات اجتناب نکنند، پیوسته به کارهای ناپسند خویش ادامه دهند، اگر در جمع آنها باشی به تو دروغ گویند و اگر خبری برایشان بازگویی تو را دروغگویی شناسند و چون از آنها غایب باشی غیبتت کنند. افراد بد بر آنان مسلط شود که آنان را به انواع عذاب معذب دارند، نیکانشان دعا کنند ولی اجابت نشود.

شکم هاشان خدایان آنها، و زنانشان قبله گاهشان و پولشان دینشان
در جایی دیگر رسول خدا فرمود: زمانی بر مردم بیاید که شکم هاشان خدایان آنها شود، و زنانشان قبله گاهشان و پول شان دین شان شود و کالاهای دنیوی را مایه شرف و اعتبار و ارزش خویش دانند. از ایمان جز نامی و از اسلام جز آثاری و از قرآن جز درس نماند. ساختمان های مسجدهایشان آباد باشد ولی دلهایشان از جهت هدایت خدا خراب شود.

به چهار بلا مبتلا شوند
در آن روزگار است که خداوند، آنها را به چهار بلا مبتلا سازد. نخست: تجاوز به ناموسشان، دوم: هتک حرمت از ناحیه زورمندان و ثروتمندانشان، سوم: خشکسالی و چهارم: ظلم و ستم از جانب زمامداران و قاضیان.

اصحاب از سخنان آن حضرت سخت به شگفت آمدند و گفتند: یا رسول الله! مگر آنها بت پرست هستند؟ پیامبر فرمود: آری هر پول و درهمی به نزد آنها بتی است که در حد پرستش به آن تعلق خاطر دارند.

آنچنان از علما بگریزند که گوسفند از گرگ گریزد
از پیامبر خدا در منابع شیعه و اهل تسنن روایت شده است که در جایی دیگر فرمود: روزگاری بیاید که مردم شان آنچنان از علما بگریزند که گوسفند از گرگ گریزد. در آن هنگام، خداوند آنها را به سه بلا دچار سازد: نخست آنکه برکت از مالشان بگیرد، دوم: ستمگران را بر آنها مسلط سازد و سوم انکه بی ایمان از دنیا بروند.

یکی از اصحاب از پیامبر پرسید: یا رسول الله دین مردم شان چگونه خواهد بود؟

پیامبر فرمود: زمانی بر مردم بیاید که هر کس دین خویش را به سختی حفظ کند. دینداری شان بسان کسی ماند که آتش در دست خود نگه دارد.

از قرآن جز رسم الخطی و از اسلام جز نامی برای مسلمانان نماند
در جایی دیگر در بحارالانوار جلد52ص190 پیامبر فرمود : زمانی برسد که از قرآن جز رسم الخطی و از اسلام جز نامی برای مسلمانان نماند ، آنچنانکه گروهی به دین خدا در جهان خوانده شوند در حالی که همین گروه از هرکسی از اسلام دورتر باشند. مسجدهاشان از حیث ساختمان آباد ولی از نظر هدایت، خراب باشد.

در میان مردمانشان قرآن و اهل آن در اقلیت باشند. مومنانشان در میان مردم باشند ولی در میان آنها نباشند، با مردم باشند ولی براستی با مردم نباشند، زیرا هدایت با ضلالت همراه نیست گرچه در کنار یکدیگر باشند.

به اندک نانی پیش هرکسی کرنش کنند
در بحار ج 77ص369 آمده است پیامبر در اواخر عمر خود اصحاب را جمع کردند و فرمودند: زمانی بر مردم بیاید که اخلاق انسانی از آنان رخت بربندد چنانکه اگر نام یکی را بشنوی به از آن بود که آن را ببینی یا اگر او را ببینی به از آن است که او را بیازمایی. چون او را بیازمایی، حالاتی زشت و ناروا در او مشاهده کنی.

دینشان پول و قبله گاهشان زنانشان شود. برای رسیدن به اندک نانی پیش هرکسی کرنش کنند نه خود را در پناه اسلام دانند و نه به کیش نصرانی زندگی کنند. بازرگانان و کاسبان شان رباخوار و فریبکار، و زنانشان خود را برای نامحرمان بیارایند. در آن هنگام اشرارشان بر آنها چیره گردند و هر چه دعا کنند به اجابت نرسد.

آنچنان به قوانین اسلامی بی اعتنا بشوند که...
روزگاری خواهد امد که مردمانشان به پراکندگی مصمم باشند و از هماهنگی و اتفاق نظر و اتحاد بدور شوند. آنچنان به قوانین اسلامی بی اعتنا بشوند که گویی آنان خود پیشوای قرآن بودند نه قرآن پیشوای آنها . از حق جز نامی نزد آنها نمانده باشد و از قرآن جز خط و ورقی نشناسند. بسا یکی در درس قرآن و تفسیر وارد شود، هنوز جا خوش نکرده از دین خارج شود. و چون در آخرالزمان دینتان دستخوش افکار گوناگون روایات جدید شود، کمتر کسی از شماست که دینش را حفظ کند.

هنگامی که معیشت جز با گناه تامین نگردد
در کنزالاعمال حدیث 31008 آمده است یکی از اصحاب پرسید دین خدا چگونه خواهد شد؟

پیامبر(ص) فرمود: زمانی بر مردم بیاید که هیچ دیندار دینش برایش سالم نماند جز اینکه از قله کوهی بگریزد یا از سوراخی به سوراخ دیگر پناه برد چون روباه که با بچه هایش چنین کند، و این آخرالزمان باشد.

هنگامی که معیشت جز با گناه تامین نگردد، چون این وضع پیش آید عزب بودن و تجرد حلال شود، در آن روزگار است که مرد به دست پدر و مادرش تباه و گمراه شود و اگر پدر و مادر نداشته باشد به دست زن و فرزندش و اگر زن و فرزند نداشته باشد، چه بسا هلاکت و تباهی اش به دست خویشان و همسایگانش باشد که او را به تهیدستی و فقر سرزنش کنند و بترسانند و تکالیفی بر او نهند که وی از عهده ان بر نیاید تا گاهی که او به پرتگاه های هلاکت سقوط کند.

در آخرالزمان فریبکارانی بیایند که حدیث هایی نو و روایت هایی جدید از دین بر شما بخوانند
و نیز از پیامبر خدا در کتاب کنزالاعمال، حدیث 290324 روایت شده است که فرمود: در آخرالزمان دغلبازان و فریبکارانی بیایند که حدیث هایی نو و روایت هایی جدید از دین بر شما بخوانند، انچنان که نه شما و نه پدرانتان چنین حدیث هایی نشنیده باشید. پس دوری گزینید از آنها. مبدا به دام تزویر و فریب شان بیافتید.

از علی بن ابی طالب(ع) درباه آخرالزمان پرسیده شد: آیا در آن زمان مومنانی وجود دارند؟ فرمود: آری. باز پرسیده شد: آیا از ایمان آنان بر اثر فتنه ها چیزی کاسته می شود؟ فرمود: نه، مگر آن مقدار که قطرات باران از سنگ خارا بکاهد اما آنان در رنج بسر برند.

امیرالمونین (ع) فرمود: زمانی بر مردم بیاید که مقرب نباشد جز به سخن چینی، و جالب شمرده نشود جز فاجر بودن، و تحقیر نشوند جز افراد با انصاف، در آن زمان دستگیری مستمندان زیان بشمار آید و صله رحم لطف وبزرگواری بشمار آید. (نهج/حکمت 102)

امام سجاد(ع) فرمود: چون خداوند می دانست در آخرالزمان اهل فکر دقیق النظر خواهند آمد، از این جهت قل هوالله و احد و آیاتی از سوره حدید نازل کرد. بحار 60/18

بر شما باد که همچون بادیه نشینان و زنان دینداری کنید
امام صادق(ع) فرمود: چون قائم ما قیام کند خداوند انچنان نیرویی به چشم و گوش پیروانش داده که به پیک و پیام اور نیازی نداشته باشند و به هرکجای جهان که باشند امام خود را ببینند و سخنش را بشنوند. بحار ۳۶/۴۵

پیامبر (ص) فرمود: «این دین مدام برپا خواهد ماند و گروهی از مسلمانان از آن دفاع کنند و در کنار ان بجنگند تا قیامت بپا شود.» و فرمود: «در هر عصر و زمانی گروهی از امتم مدافع احکام خدا باشند و از مخالفان باکی نداشته باشند.» کنزالاعمال حدیث34499و34500

در جای دیگری فرمودند: «چون در اخرالزمان دینتان دستخوش افکار گوناگون گردد، بر شما باد که همچون بادیه نشینان و زنان دینداری کنید که به دل هایشان دیندارند و دین انها از الایش به افکار مصون ماند.» بحار 52/111

دیوان شمس تبریزی(نماز)

چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خواني

منم و خيال ياري غم و نوحه و فغاني

چو وضو ز اشک سازم بود آتشين نمازم

در مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذاني

رخ قبله‌ام کجا شد که نماز من قضا شد

ز قضا رسد هماره به من و تو امتحاني

عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آن

که نداند او زماني نشناسد او مکاني

عجبا دو رکعت است اين عجبا که هشتمين است

که نداند او زماني نشناسد او مکاني

در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل

دل و دست چون تو بردي بده اي خدا اماني

به خدا خبر ندارم چو نماز مي‌گزارم

پس از اين چو سايه باشم پس و پيش هر امامي

که بکاهم و فزايم ز حراک سايه باني

به رکوع سايه منگر به قيام سايه منگر 

مطلب ز سايه قصدي مطلب ز سايه جاني

ز حساب رست سايه که به جان غير جنبد

که همي‌زند دو دستک که کجاست سايه داني

چو شه است سايه بانم چو روان شود روانم

چو نشيند او نشستم به کرانه دکاني

و مرا نماند مايه منم و حديث سايه

چه کند دهان سايه تبعيت دهاني

نکني خمش برادر چو پري ز آب و آذر

ز سبو همان تلابد که در او کنند يا ني

جلال الدین محمد بلخی (مولوی) دیوان شمس تبریزی

چرا امام زمان ظهور نمیکند

چرا امام زمان ظهور نمی کند ؟

غیبت حضرت ولی عصر(عج) یکی از رازهای الهی بوده و ممکن است ما نتوانیم ازکنه آن آگاه شویم و در برخی روایات آمده که حکمت آن پس از ظهور روشن می گردد. امام صادق(ع) فرمود: "صاحب الامر غیبتی دارد که تخلف ناپذیر است، اجازه نداریم علت آن را بیان کنیم. حکمت غیبت او همان حکمتی است که در غیبت حجت های پیشین وجود داشته و پس از ظهور روشن خواهد شد، چنان چه حکمت کارهای خضر از شکستن کشتی و کشتن پسربچه و برپا داشتن دیوار شکسته، وقتی برای موسی روشن شد که آن دو خواستند از هم جدا شوند،(1) غیبت سرّی از اسرار الهی است".(2)عبدالله بن فضل هاشمی می گوید: امام صادق(ع) فرمود: "صاحب الامر غیبتی خواهد داست؛ به طوری که گمراهان در شک واقع می شوند".عرض کردم چرا؟ فرمود: "اجازه نداریم علتش را بیان کنیم. موضوع غیبت از اسرار خدا و غیبتی از غیبت های الهی است. چون خدا را حکیم می دانیم، باید کارهایش از روی حکمت صادر شود".(3)در عین حال می توان فلسفه غیبت را در حد فکر بشری فهمید و آن این که این آخرین حجت معصوم الهی برای تحقق بخشیدن به آرمانی بزرگ (گسترش عدل کلی و به اهتزاز در آوردن پرچم توحید در جهان) در نظر گرفته شده است، و این آرمان نیاز به گذشت زمان و شکوفایی عقل و دانش بشر و آمادگی روحی و عقیدتی بشریت دارد، تا جهان به استقبال موکب آن امام عدل و آزادی رود. طبیعی است، چنان چه آن حضرت بیش از فراهم شدن مقدمات، در میان مردم ظاهر شود، سرنوشتی (شهادت) چونان دیگر حجت های الهی یافته و قبل از تحقق آن آرمان بزرگ، دیده از جهان فرو خواهد بست. به این حکمت در روایات اشاره شده است.امام باقر(ع) فرمود: "برای حضرت قائم غیبتی است قبل از ظهور، برای جلوگیری از کشته شدن". (4)در برخی روایات دیگر یکی از علل غیبت امام زمان(عج) امتحان مردم ذکر شده است.(5 ) بدین که در اثر غیبت حضرت مهدی(ع)، مردم آزمایش می شوند. گروهی ایمان استواری ندارند، باطنشان ظاهر می شود و دستخوش شک و تردید می گردند. کسانی که ایمان در اعماق قلبشان ریشه دوانده است، به سبب انتظار ظهور حضرت و ایستادگی در برابر شدائد، پخته تر و شایسته تر می گردند. امام کاظم(ع) فرمود: "هنگامی که پنجمین فرزندم غائب شد، مواظب دین خود باشید، زیرا او ناگزیر غیبتی خواهد داشت، به طوری که گروهی از عقیده خویش بر می گردند. خداوند به وسیله غیبت، بندگان خویش را آزمایش می کند".(6)در بعضی از روایات یکی از علل غیبت امام، آزادی او از یوغ بیعت با حاکمانِ ستمگر زمان بیان شده است؛ بدین معنا که امام هیچ رژیمی را حتی از روی تقیه به رسمیت نمی شناسد. اگر حضرت در غیبت نبود، باید با حکومت های عصر خود بیعت می کرد، که با اهداف و آرمان امام همخوانی نداشت. حسن بن فضّال می گوید: امام هشتم فرمود: "گویی شیعیان را می بینم که هنگام مرگ سومین فرزندم (امام حسن عسکری) در جستجوی امام خود، همه جا را می گردند. اما او را نمی یابند". عرض کردم: چرا غایب می شود؟ فرمود: "برای این که وقتی با شمشیر قیام می کند، بیعت کسی بر گردن وی نباشد".

شقيق بلخى

توبه‏ شقيق بلخى‏

شقيق فرزند يكى از ثروتمندان منطقه‏ى بلخ بود. زمانى براى تجارت به بلاد روم رفت، شهرهاى روم را در برنامه‏ى سياحت و گشت و گذار گذاشت. در يكى از شهرها براى تماشاى مراسم بت‏پرستان وارد بتخانه‏اى شد، خادم بتخانه را ديد موى سر و صورت را تراشيده، لباس ارغوانى به تن كرده و مشغول خدمت است، به او گفت: تو را خداى حىّ و آگاهى است، به عبادت او برخيز و اين بت‏هاى بيجان را واگذار كه نفع و زيانى ندارند. خادم به شقيق گفت: اگر انسان را خداى حىّ و آگاهى است، قدرت دارد تو را در شهر و ديار خودت روزى دهد، چرا تصميم گرفته‏اى همه‏ى عمر خود را براى به دست آوردن پول خرج كنى و اوقات گرانبها را در اين شهر و آن شهر نابود سازى؟

شقيق از نهيب خادم بتخانه بيدار شد و دست از فرهنگ مادّيگرى و دنياپرستى شست، به عرصه‏گاه توبه و انابه درآمد و از عرفاى بزرگ روزگار شد.

مى‏گويد: از هفتصد دانشمند پنج مسأله پرسيدم همه به طور مساوى پاسخ گفتند. پرسيدم عاقل كيست؟ جواب دادند: كسى كه عاشق دنيا نيست، گفتم:

زيرك كيست؟ گفتند: كسى كه مغرور به دنيا نشود، پرسيدم: ثروتمند كيست؟

گفتند: كسى كه به داده‏ى حق رضايت دهد، سؤال كردم: تهيدست كيست؟

گفتند: آن كسى كه زياده طلب است، پرسيدم: بخيل كيست؟ گفتند: كسى كه حق خدا را در مالش از محتاجان منع مى‏نمايد .

نظرات کاربران

امام سجاد عليه السلام

امام سجاد عليه السلام و عبداللَّه مبارك‏


عبداللَّه مبارك مى‏گويد:

به مكّه مى‏رفتم، كودكى را بين هفت تا هشت سال ديدم كه سبك بال و سبك بار، به سوى حرم روان است. پيش خود گفتم: طفلى خردسال اين بيابان‏ها را تا مكّه چگونه سپرى مى‏كند. به نزدش شتافتم و بدو گفتم: از كجا مى‏آيى؟ جواب داد: از نزد خدا. گفتم: كجا مى‏روى؟ گفت: به سوى خدا. گفتم: اين بيابان مخوف را با چه كسى طى كردى؟ گفت: با خداى نيكوكار. گفتم: راحله‏ات كو؟ گفت: زادم تقوى، راحله‏ام قدم و قصدم حضرت مولاست. گفتم: از چه طايفه‏اى؟ گفت:

مطّلبى. گفتم: فرزند كه هستى؟ گفت: هاشمى‏ام. گفتم: واضح‏تر بگو. گفت: علوى فاطمى‏ام. گفتم: شعر سروده‏اى؟ گفت: آرى، گفتم: بخوان. اشعارى به مضمون زير خواند:

«ماييم كه واردان بر چشمه كوثريم؛ تشنگان لايق را از آن آب سيراب كرده و درصحراى محشر از آنان حمايت مى‏كنيم؛ هيچ كس جز از طريق ما به رستگارى نرسيده؛ و آن كس كه زادش رابطه با ماست بيچاره و بدبخت نشد؛ آن كه با ايمان و عملش ما را خوشحال كرد، از جانب ما مسرور مى‏شود و هر كس با ما به دشمنى و مخالفت برخاست، در اصل و ريشه‏اش خلل است و آن كس كه حقّ مسلّم ما را غصب كرد، در قيامت سر و كارش با حضرت ربّ العزّه است»!!

او پس از خواندن آن اشعار از نظرم ناپديد شد. به مكّه رفتم، حجّم را بجا آوردم.

در بازگشت، جمعى را در بيابان ديدم دايره‏وار نشسته‏اند. سركشيدم ناگهان آن چهره پاك و با عظمت را ديدم. پرسيدم: اين شخصيّت والا كيست؟

گفتند: علىّ بن الحسين

ياد حق‏

ياد حق‏


منابع مقاله
:

کتاب : عرفان اسلامى جلد سه        

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

ريشه همه آثار معنوى اخلاقى و اجتماعى كه در عبادت است در يك چيز است، ياد حق و غير او را از ياد بردن.

قرآن كريم در يك‏جا به اثر تربيتى و جنبه تقويتى روحى عبادت اشاره مى‏كند و مى‏فرمايد:

 [إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ] «1».

نماز را برپا دار، يقيناً نماز از كارهاى زشت، و كارهاى ناپسند باز مى‏دارد.

و در جاى ديگر مى‏فرمايد:

[أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي‏] «2».

نماز را براى ياد من برپا دار.

اشاره به اين كه وقتى انسان نماز مى‏خواند و در ياد خدا است، همواره در ياد دارد كه ذات دانا و بينايى مراقب اوست و فراموش نمى‏كند كه خودش بنده است.

ذكر خدا و ياد خدا كه هدف عبادت است، دل را جلا مى‏دهد و صفا مى‏بخشد و آن را آماده تجليات الهى قرار مى‏دهد.

حضرت على عليه السلام درباره ياد حق كه روح عبادت است چنين مى‏فرمايد:

إِنَّ اللّهَ تَعالى‏ جَعَلَ الذِّكْرَ جَلاءً لِلْقُلُوبِ تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الْوَقْرَةِ وَتُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ الْعَشْوَةِ وَتَنْقَادُ بِهِ بَعْدَ الْمُعانَدَةِ وَما بَرَحَ لِلّهِ عَزَّتْ آلائُهُ فى الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ وَفى أَزْمانِ الْفَتَراتِ رِجالٌ ناجاهُمْ فى فِكْرِهِمْ وَكَلَّمَهُمْ فى ذاتِ عُقُولِهِمْ‏ «3».

خداوند، ياد خود را صيقل دل‏ها قرار داده، بدين وسيله دل‏ها از پس كرى شنوا و از پس نابينايى بينا و از پس سركشى و طغيان رام مى‏گردند؛ همواره چنين بوده و هست كه خداوند متعال در هر برهه‏اى از زمان و در زمان‏هايى كه پيامبرى در ميان مردم نبوده است بندگانى داشته و دارد كه در سر ضمير آن‏ها با آن‏ها راز مى‏گويد و از راه عقل‏هايشان با آن‏ها تكلّم مى‏كند.

در اين جملات، خاصيت عجيب و تأثير شگرف ياد حق در دل‏ها بيان شده است، تا جايى كه دل، قابل الهام‏گيرى و مكالمه با خدا مى‏گردد.

در ادامه همين خطبه حالات و مقامات و كرامت‏هايى كه براى اهل معنى در پرتو عبادت رخ مى‏دهد، توضيح داده شده است؛ از جمله مى‏فرمايد:

فرشتگان آنان را در ميان گرفته‏اند، آرامش بر دل‏هايشان فرود آمده است، درهاى ملكوت بر روى آنان گشوده شده است، جايگاه الطاف بى‏پايان الهى براى آن‏ها آماده گشته است، خداوند متعال مقام و درجه آنان را كه به وسيله بندگى به دست آورده‏اند ديده و عملشان را پسنديده و مقامشان را ستوده است.

آن‏گاه كه خداوند را مى‏خوانند بوى مغفرت و گذشت الهى را استشمام و كنار رفتن پرده‏هاى تاريك گناه را احساس مى‏كنند.

آرى، ياد حق اقتضا دارد، تجليات و فيوضات ربّانى را در آيينه قلب منعكس كند و حالى ديگر به انسان ببخشد و تغيير كلى و تحولى جامع در تمام زواياى وجود انسان به وجود بياورد.

ياد حق با دل كارى مى‏كند كه دل از تمام گناهان به سختى متنفر شود و از اطاعت و عبادت حق لذتى فوق العاده ببرد.

از ديدگاه مولاى عاشقان، اميرمؤمنان، محور عارفان، قطب آگاهان، على عليه السلام، دنياى عبادت دنياى ديگرى است، دنياى عبادت آكنده از لذت است، لذتى كه با لذت دنياى مادى قابل مقايسه نيست.

دنياى عبادت پر از جوشش و جنبش و سير و سفر است، اما سير و سفرى كه به مصر و عراق و شام و يا هر شهر ديگر زمينى منتهى نمى‏شود، به شهرى منتهى مى‏گردد كه او را نام نيست؛ دنياى عبادت شب و روز ندارد؛ زيرا همه روشنايى است، تيرگى و اندوه و كدورت ندارد، يكسره صفا و خلوص است، از نظر على عليه السلام چه خوشبخت وسعادتمند است كسى كه در اين دنياى پرعظمت عبادت پا گذارد و نسيم جان‏بخش اين دنيا او را نوازش دهد، آن كس كه به اين دنيا گام نهد، ديگر اهميت نمى‏دهد كه در دنياى ماده و جسم بر ديبا سر نهد يا بر خشت خام.

حضرت در اين زمينه مى‏فرمايد:

چه خوشبخت و سعادتمند است آن‏كه فرائض پروردگار خويش را انجام مى‏دهد، اللّه يار و حمد و قل هو اللّه كار اوست.

خوشا آنان كه اللّه يارشان بى‏

 

به حمد و قل هو اللّه كارشان بى‏

خوشا آنان كه دائم در نمازند

 

بهشتِ جاودان بازارشان بى‏ «4»

     

 

رنج‏ها و ناراحتى‏ها را مانند سنگ آسياب نسبت به دانه در زير پهلوى خود خورد مى‏كند، به هنگام شب از خواب دورى مى‏گزيند و شب زنده دارى مى‏نمايد، آن‏گاه كه سپاه خواب حمله مى‏آورد، زمين را فرش و دست خود را بالش قرار مى‏دهد، جزء گروهى است كه نگرانى روز بازگشت، خواب از چشمشان ربوده، پهلوهاشان از خواب‏گاهشان جا خالى مى‏كنند، لب‏هايشان به ذكر پروردگارشان آهسته حركت مى‏كنند، ابر مظلم گناهشان بر اثر استغفارهاى مداوم پس مى‏رود، آنانند حزب خدا، همانا آنان رستگارانند.

به قول شيداى سوخته مرحوم روشن:

باديه گردان عشق فخر بنى آدمند

 

تا شده جوياى عشق بى‏خبر از عالمند

مرحله شوق را نفس نباشد دليل‏

 

گم‏شدگان رهند راهنماى همند

در بر دردى كشان راز نبايد نهفت‏

 

زان كه به روشندلى معنى جام جمند

با همه آلودگى پاك‏تر از گوهرند

 

با همه پژمردگى تازه‏تر از شبنمند

     

تيغ ببارد اگر بر سرشان شاكرند

 

برق بسوزد اگر خرمنشان خرّمند

انجمنى كرده‏اند خيل سماواتيان‏

 

بى لب و كام و زبان هم نفس و همدمند

«روشن» از اين در متاب رخ كه گدايان او

 

رنج تو را راحتند زخم تو را مرهمند

     

اگر گفته شود كه ياد حق و ذكر دوست آن هم ياد به قلب و ذكر به دل اساس تمام واقعيت‏ها و ريشه تمام كمالات و علت العلل حركت انسان در قوس صعود است، چيزى به گزاف گفته نشده و سخنى خارج از حد حقيقت بيان نگرديده است.

ياد حق، نوريست كه در سايه آن نور، انسان به اين معنى مى‏رسد كه در اين عالم آزاد نيست و عبث و بيهوده آفريده نشده و تنها براى مصرف كردن نعمت‏ها و لذت بردن و تمام كردن عمر و مردن به دنيا نيامده است.

ياد حق نوريست كه مبدأ و منتها را به انسان مى‏شناساند و عظمت روح انسانى را به انسان نشان مى‏دهد و اهداف را روشن مى‏كند و آدمى را به بارگاه پر فيض نبوت و امامت و پس از آن به بساط پر بركت عبادت و اطاعت از مولاى عالم و آدم مى‏كشاند.

اگر خود را وادار به ياد حق كنيد و از طريق دل، غرق در درياى ذكر شويد، حال ديگرى غير آنچه داريد به شما دست مى‏دهد و به راه و روشى غير آنچه داريد، قرار خواهيد گرفت.

شما براى ايجاد ياد اللّه در خانه قلب و بهره گرفتن از اين ياد و از اين ذكر، ذكرى كه به فرموده قرآن از همه عبادات حتى از نماز بزرگ‏تر است‏ [وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ] «5» احتياج به مقدماتى داريد و در رأس آن مقدمات، ترك گناهان صغيره و كبيره است.

زيرا گناه، تيرگى و آلودگى و ظلمت و سياهى است و چون اين پرده ظلمت‏ و تاريكى بر روى آيينه دل باشد، انعكاس ياد دوست در خانه دل و بر صفحه پر عظمت آينه قلب غير ممكن است و تا انسان در اين حال ظلمانى است، عبادات و افعالش همراه با سردى و كسالت و بى‏رغبتى است و اين نوع عبادت از ارزش الهى خالى است.

در ابتدا بايد با ترك گناه و تسلط بر نفس اماره، به آيينه دل جلا داد و دل را آماده ظهور تجليات الهى كرد؛ چون دل جلا گرفت، توفيق رفيق راه مى‏شود و انسان در قلب خود احساس عشق به دوست كرده و جذبه‏اى سنگين و روحانى آدمى را از عالم ماده به عالم ملكوت و از عالم خاك به عالم پاك مى‏كشد و از همين جاست كه به آخرين نقطه قوس نزول كه غرق بودن در ماديات صرف است، خاتمه داده مى‏شود و نقطه حركت در قوس صعود كه ابتداى آن ترك گناه و ورود به جهان عبادت و اطاعت است، ظهور كرده و آدمى را به آخرين درجه قوس صعود كه آخرين نقطه معراج روحى است، يعنى فناى فى اللّه و بقاى باللّه مى‏رساند.

به عقيده سالكان راه، منبع معرفت واقعى قلب پاك است و بس و به‏دست آوردن قلب پاك كه جايگاه پرقيمت‏ترين گوهر درياى خلقت يعنى معرفت است در سايه ذكر واقعى ميسر است و بس.

آرى، اگر انسان در تمام شؤون ياد خدا كند، خدا هم در تمام شؤون به او نظر لطف كرده و از او ياد مى‏كند.

[فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ‏] «6».

پس مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم.

و ياد خدا از انسان عبارت از تجلى همان جذبه الهى در قلب است كه آن تجلى با قدرت بى‏نهايت خود انسان را از بند تمام اسارت‏هاى مادى و روحى و نفسى و اخلاقى رهانيده به اوج قدس انسانى مى‏رساند.

قلب انسان، آيينه‏اى است كه جميع صفات الهى بايد در آن جلوه گر شود، اگر ديديد صفات ملكوتى در آن جلوه گر نيست، بدون شك بدانيد كه علتش آلودگى آيينه است و بايد كوشيد تا زنگ و غبار از صفحه آن زدوده شود و بدانيد كه تنها صيقلى كه اين صفحه پرارزش را از غبار و زنگ پاك مى‏كند، ياد خداست؛ زيرا او و نعمت‏ها و محبت‏هاى او آدمى را وادار مى‏كند كه از گناهان گذشته توبه كند و در آينده در مقام ترك گناه قرار بگيرد و فرائض الهى را به جاى آورد و دائم در راه خدمت به حق و بندگان حق باشد، همان طور كه در ابتداى روايت مورد شرح درباره اثر ياد و ذكر حق حضرت صادق عليه السلام مى‏فرمايد: مَنْ كَانَ ذَاكِراً لِلّهِ عَلَى الْحَقيقَةِ فَهُوَ مُطيعٌ وَمَنْ كانَ غافِلًا عَنْهُ فَهُوَ عاصٍ.

كسى كه به حقيقت ياد خداست، در گردونه اطاعت از اوامر اوست و كسى كه از حضرتش غافل است، غرق معاصى است.

هنرمند واقعى آن نيست كه در مقام تكرار كتب و علوم باشد، هنرمند و مجاهد واقعى كسى است كه پس از فراگيرى علوم به خصوص علم دين، در مقام تزكيه نفس و پاكى جان و صاف كردن آيينه دل از سياهى گناهان و جهل برآيد، تا صفات حق در آن منعكس شود.

قصه پندآموز مجادله نقاشان رومى و چينى را نشنيده‏ايد كه هر دسته مدعى شدند كه ما هنرمندتريم.

امير مملكت براى امتحان به هر دسته اطاقى داد كه نقاشى كنند، تا از روى كار آن‏ها قضاوت شود.

اين دو اطاق مقابل و رو به روى يكديگر بودند، دو دسته مزبور مشغول كار شدند.

نقاشان چينى هر روز انواع و اقسام رنگ‏ها، از امير مى‏گرفتند و نقاشى مى‏كردند، ولى نقاشان رومى در به روى خود بسته بودند و به هيچ رنگى توسل نجستند و فقط ديوار را صيقل مى‏زدند. چون روز موعود و زمان امتحان فرا رسيد، امير حاضر شد. نقاشى چينى‏ها را ديد، ولى بهتر از آن عكس‏هاى تصاويرى بود كه روميها بر ديوارهاى صيقل خورده و صاف شده پديدار ساخته بودند.

مولانا در اين زمينه مى‏گويد:

روميان آن عارفانند اى پسر

 

نى ز تكرار و كتاب و نى هنر

ليك صيقل كرده‏اند آن سينه‏ها

 

پاك از آز و حرص و بخل و كينه‏ها

اهل صيقل رسته‏انداز بوى و رنگ‏

 

دمى بينند خوبى بى‏درنگ‏

     

نقش و قشر و علم را بگذاشتند

 

رايت عين اليقين افراشتند

     

آرى، همان طور كه آينه فلزى چون زنگ بگيرد و غبار آلود شود قوه انعكاس آن از ميان مى‏رود، حسّ روحانى باطنى هم كه عرفا «ديده دل» و «عين الفؤاد» و «ديده بصيرت» مى‏نامند، چون به تعيّنات و مفاسد مادى آلوده شود، ديگر نمى‏تواند از نور احديّت حكايت كند، مگر آن غبار و آلودگى به كلى از ميان برود.

و از ميان رفتن غبار و زنگ بنابر آيات قرآن و روايات بسيار مهم موقوف بر ياد خداست، آن هم يادى كه علت ترك گناه و انجام فرائض الهى است.

اين فقير در مقام مناجات با قاضى الحاجات در اين زمينه سروده‏ام:

اى تو مرا بزم مناجات شب‏

 

اى تو مرا راه نجات از تعب‏

رنج مرا داروى درمان تويى‏

 

قلب و دلم را همه ايمان تويى‏

ياد تو اندر دو جهان چاره‏ام‏

 

لطف نما لطف كه بيچاره‏ام‏

گشته دلم تيره ز بار گناه‏

 

از گنه اى دوست شدم رو سياه‏

من به گنه جان و دل آلوده‏ام‏

 

بنده شيطان و هوا بوده‏ام‏

     

پشت من از بار گنه خم شده‏

 

نور يقين از دل من كم شده‏

اى غم تو شادى جان و دلم‏

 

عشق تو درهر دوجهان حاصلم‏

يك نظرى بر من شرمنده كن‏

 

رحمت خود شامل اين بنده كن‏

كم نشود از تو، اگر اى حبيب‏

 

از كرمت سوى من آرى نصيب‏

من به تو سوگند گداى توام‏

 

يكسره اى دوست فناى توام‏

برق اميدى به دلم برفروز

 

قلب و دلم را به غم خود بسوز

روشنى معرفتم كن عطا

 

عفو كن از من تو گناه و خطا

راه بده تا به حضورت رسم‏

 

از عمل و علم به نورت رسم‏

زارم و مسكين و فقير و حقير

 

غير توام نيست به عالم نصير

     

 

پی نوشت ها:

ذكر

ذكر، برترين عبادت‏


منابع مقاله
:

کتاب : عرفان اسلامى جلد سه        

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

 

از آيات كتاب حق و گفتار روح‏بخش انبيا و امامان عليهم السلام و سخنان اوليا و عاشقان و كلمات عارفان و بيداران چنين استفاده مى‏شود كه افضل عبادات و اشرف معاملات و پرارزش‏ترين اعمال ذكر است.

ذكر عبارت است از: به زبان آوردن اسماى حق و تفكر و انديشه در مفهوم آن و آراستن حقيقت خويش به نور آن ذكر و به عبارت ديگر، ذكر عبارت است از جبران كردن فقر و خلأ جان و عقل و نفس و قلب با ياد خدا و آن سير و سفرى است الهى كه از حركت زبان شروع شده به منوّر شدن همه موجوديت انسان ختم مى‏شود.

غزالى بر اساس آيات قرآن مى‏گويد:

همه عبادات براى حصول همين نتيجه است كه ذكر خداوند باشد.

و در كتاب «كيمياى سعادت» «1»، مى‏گويد:

بدان كه لباب و مقصود همه عبادات ياد كردن حق تعالى است كه عماد مسلمانى نماز است و مقصود وى ذكر حق تعالى است، چنان كه گفت:

[إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ] «2».

يقيناً نماز از كارهاى زشت، و كارهاى ناپسند باز مى‏دارد و همانا ذكر خدا بزرگ‏تر است.

و خواندن قرآن فاضل‏ترين عبادات است به سبب آن‏كه سخن حق تعالى است كه مذكِّر است و هرچه در آن است همه سبب تازه گردانيدن ذكر حق تعالى است.

و مقصود از روزه كسر شهوات است، تا چون دل از زحمت شهوات خلاصى يابد، صاف گردد و قرارگاه ذكر شود كه چون دل به شهوات آكنده بود، ذكر از وى ممكن نشود و در وى اثر نكند.

و مقصود از حج كه زيارت خانه خداست، ذكر خداوند خانه است و تهييج شوق به لقاى وى.

ذكر، سرّ و لباب همه عبادات است، بلكه اصل مسلمانى كلمه «لا إله إلّا اللّه» است و اين عين ذكر است و همه عبادات ديگر تأكيد اين ذكر است و ياد كردن حق تعالى تو را، ثمره ذكر تواست و چه ثمره بود بزرگ‏تر از اين و براى اين گفت:

[فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ‏] «3».

پس مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم.

و اين ياد بر دوام مى‏بايد، و اگر بر دوام نبود لااقل در بيش‏تر احوال بايد كه فلاح در اين است و براى اين فرمود:

[وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ‏] «4».

و خدا را بسيار ياد كنيد تا رستگار شويد.

[الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ‏] «5».

آنان كه همواره خدا را ايستاده و نشسته و به پهلو آرميده ياد مى‏كنند.

[وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ وَ لا تَكُنْ مِنَ الْغافِلِينَ‏] «6».

و پروردگارت را در دل خود بامدادان و شامگاهان از روى فروتنى و زارى و بيم و ترس به صدايى آرام وآهسته ياد كن و [نسبت به ذكر خدا] از بى‏خبران مباش.

آگاهان راه به مسئله ذكر اهميت بسيار داده‏اند و شروط بسيارى بر آن قايل شده‏اند و دليل اهميت دادن به اين موضوع آن است كه از بهترين راه‏هاى تأثير در قواى فكرى و عقلى و تلقين به نفس و ذهنى ساختن و ايجاد ملكه توجه كامل و جمع قواى نفسى در آن چه مقصود از سير مقامات و احوال است، ذكر است.

ذكر به سالك اطمينان مى‏دهد و يقين به‏وجود مى‏آورد و او را براى حال مشاهده كه نهايت احوال و مقصود و مطلوب نهايى سالك است، آماده و مستعد مى‏سازد.

 

مراتب ذكر

براى ذكر مراتب و مراحلى گفته‏اند و براى هر مرتبه از ذكر خصوصياتى وصف كرده‏اند.

مرتبه اوّل: ذكر عام است و آن ذكرى است كه فائده آن دور ساختن غفلت است و همين كه سالك غفلت را از خود دور سازد ولو به زبان ساكت باشد، ذاكر است.

مرتبه دوّم: ذكر خاص است كه ذاكر در اين مقام حجاب عقل و تميز را دريده و با تمام قلب متوجه خداست.

مرتبه سوّم: ذكر اخص است كه مرحله فناى ذاكر است كه ذاكر از خود فانى و به دوست باقى است.

البته يك دفعه نمى‏توان وارد ذكر اخص شد، بلكه بايد از ذكر عام شروع كرد تا به توفيق الهى به مرتبه ذكر اخص رسيد و بايد دانست كه ذكر گفتن ذاكر عين توفيق الهى و عين جواب حق به ذاكر است و در حقيقت هر بار اللّه گفتن ذاكر عين لبيك مذكور است.

مولوى در اين زمينه چه زيبا بيان مى‏كند:

آن يكى اللّه مى‏گفتى شبى‏

 

تا كه شيرين گردد از ذكرش لبى‏

گفت شيطانش خموش اى سخت رو

 

چند گويى آخر اى بسيار گو

اين همه اللّه گفتى از عتو

 

خود يكى اللّه را لبيك كو

مى‏نيايد يك جواب از پيش تخت‏

 

چند اللّه مى‏زنى با روى سخت‏

او شكسته دل شد و بنهاد سر

 

ديد در خواب او خضر را در حضر

     

گفت هين از ذكر چون وامانده‏اى‏

 

چون پشيمانى از آن كش خوانده‏اى‏

گفت لبيكم نمى‏آيد جواب‏

 

زان همى‏ترسم كه باشم رد باب‏

     

گفت خضرش كه خدا گفت اين به من‏

 

كه برو با او بگو اى ممتحن‏

نى كه آن اللّه تو لبيك ماست‏

 

آن نياز و سوز و دردت پيك ماست‏

نى تو را در كار من آورده‏ام‏

 

نه كه من مشغول ذكرت كرده‏ام‏

حيله‏ها و چاره‏جويى‏ها تو

 

جذب ما بود و گشاد آن پاى تو

ترس و عشق تو كمند لطف ماست‏

 

زير هر يا رب تو لبيك ماست‏

جان جاهل زين دعا جز دور نيست‏

 

زان كه يا رب گفتنش دستور نيست‏

بر دهان و بر دلش قفل است و بند

 

تا ننالد با خدا وقت گزند

     

ذكر در درجه اوّل براى اين است كه زبان را از هرچه غير ضرورى است حفظ نمايد و در درجه بعد براى اينست كه قلب به نور ذكر منور گشته و از تمام كدورت‏ها و تاريكى‏ها و آنچه به عنوان مرض قلب شناخته شده پاك گردد و در مرحله بعد براى اين است كه انسان با تمام هويت و هستى‏اش در دريايى از نور كه همان تجلى صفات بر صفحه وجود است، غرق گشته و در تمام مراحل و ابعاد حيات جز خدا نبيند و غير خدا نگويد و جز كلام خدا نشنود.

ذكر براى اين است كه انسان به مسمّاى ذكر كه حضرت حق تعالى است متوجه شود و به حقيقت خويش را در محضر قدس او ببيند، تا اين كه جز عبادت و اطاعت و خدمت به خلق از او صادر نشود!!

سالك وقتى از ذكر زبان به ذكر قلب و از ذكر قلب به ذكر عمق هستى رسيد، شيرينى عجيبى از حقيقت ذكر خواهد چشيد و در اين مرحله است كه وجود ذاكر منبعى از شرف و خير گشته و اگر همه عالم از خدا برگردند، توجه او به حضرت حق بيش‏تر شده و اگر او را قطعه قطعه كنند تا لحظه‏اى غافل گردد، قطعه قطعه مى‏شود، ولى محال است لحظه‏اى غفلت به او دست دهد.

جامى در اين زمينه در توجه حضرت مولى الموحدين به هنگام نماز به حضرت‏ دوست چه نيكو سروده:

شير خدا شاه ولايت على‏

 

صيقلى شرك خفى و جلى‏

روز احد چون صف هيجا گرفت‏

 

تير مخالف به تنش جا گرفت‏

غنچه پيكان به گل او نهفت‏

 

صد گل راحت ز گل او شكفت‏

روى عبادت سوى محراب كرد

 

پشت به درد سر اصحاب كرد

خنجر الماس چو بفراختند

 

چاك بر آن چون گلش انداختند

غرقه به خون غنچه زنگارگون‏

 

آمد از آن گلبن احسان برون‏

گل گل خونش به مصلا چكيد

 

گفت چو فارغ زنماز آن بديد

اين همه گل چيست ته پاى من‏

 

ساخته گلزار مصلاى من‏

صورت حالش چو نمودند باز

 

گفت كه سوگند به داناى راز

كز الم تيغ ندارم خبر

 

گرچه زمن نيست خبردارتر