طاهره

تا به تو افتدم نظر
چهره به چهره، رو به رو
شرح دهم غم تو را
نکته به نکته، مو به مو

ساقی باقی از وفا
باده بده سبو سبو
مطرب خوش نوای های
تازه به تازه گو بگو

از پی دیدن رخت
همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه، در به در
کوچه به کوچه، کو به کو

دور دهان تنگ تو
عارض عنبرین خطت
غنچه به غنچه، گل به گل
لاله به لاله، بو به بو

مهر تو را دل حزین
بافته با قماش جان
رشته به رشته، نخ به نخ
تار به تار، پو به پو

می رود از فراغ تو
خون دل از دو دیده ام
دجله به دجله، یم به یم
چشمه به چشمه، جو به جو

در دل خویش “طاهره”
گشت و نجست جز تو را
صفحه به صفحه، لا به لا
پرده به پرده، تو به تو

معینی کرمانشاهی

در بندها بس بنديان، انسان به انسان ديده ام
از حُكم بر تا حكمران، حيوان به حيوان ديده ام

در مكر او در فكر اين، در شُكر او در ذكر اين
از حاجيان تا ناجيان، شيطان به شيطان ديده ام
...
ديدى اگر بى خانمان، از هر تبارى صد جوان
من پيرهاى ناتوان، دربان به دربان ديده ام

اى روزگار دل شكن، هر دم مرا سنگى مزن
من سنگها در لقمه نان، دندان به دندان ديده ام

از خود رجز خوانى مكن، تصوير گردانى مكن
من گردن گردن كشان، رسمان به رسمان ديده ام

شرح ستم بس خوانده ام، آتش به آتش مانده ام
من اشک چشم كودكان، دامان به دامان ديده ام

از اين كلَه تا آن كله، فرقى ندارد شيخ و شه
من پاسدار و پاسبان، ايران به ايران ديده ام

ماتم چه گويم زين وطن، كز برگ برگ اين چمن
من خون چشم شاعران، ديوان به ديوان ديده ام

چكش به فرق من مزن، اى صبر فولادين من
من ضربت پتک زمان، سندان به سندان ديده ام

مولانا

 
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
...
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد
که نه اندازه ی توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه ی پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
See

کدکنی

 
نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن
چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره­ی کوهسار بشکن
تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
...لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن
سر آن ندارد امشب که براید آفتابی؟
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن
ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن


(شفیعی کدکنی

مولانا

نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست
نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست

درج عطا شد پدی...د غره دریا رسید
صبح سعادت دمید صبح چه نور خداست

صورت و تصویر کیست این شه و این میر کیست
این خرد پیر کیست این همه روپوشهاست

چاره روپوشها هست چنین جوشها
چشمه این نوشها در سر و چشم شماست

در سر خود پیچ لیک هست شما را دو سر
این سر خاک از زمین وان سر پاک از سماست

ای بس سرهای پاک ریخته در پای خاک
تا تو بدانی که سر زان سر دیگر به پاست

آن سر اصلی نهان وان سر فرعی عیان
دانک پس این جهان عالم بیمنتهاست

مشک ببند ای سقا مینبرد خنب ما
کوزه ادراکها تنگ از این تنگناست

از سوی تبریز تافت شمس حق و گفتمش
نور تو هم متصل با همه و هم جداست

سلسله موی دوست

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

گر بزنندم... به تیغ در نظرش بی‌دریغ
دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست

دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان
گونه زردش دلیل ناله زارش گواست

مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل
عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

دلشدهٔ پای بند گردن جان در کمند
زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

مالک ملک وجود حاکم رد و قبول
هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست

تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام
کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب
عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست

امجد

جمعي از ايرانيان مقيم مسكو جمعه شب با گردهمايي در سفارت ايران در پايتخت روسيه، در ماتم دخت نبي اكرم (ص) عزاداري كردند.

شركت كنندگان در اين آيين معنوي مذهبي در سوگ بانوي دو عالم صديقه طاهره (س) نوحه سرايي كردند.

در اين آيين روحاني كه با حضور پرشور ايرانيان مقيم مسكو اعم از اعضاي سفارت كشورمان در روسيه، نهادها و سازمان هاي دولتي مستقر در مسكو و جمعي از دانشجويان و فعالان عرصه تجارت و بازرگاني برگزار شد ، مصيبت هاي دخت رسول اكرم (ص) مطرح شد.

شركت كنندگان در اين آيين معنوي مذهبي همچنين در رثاي حضرت فاطمه(س) سينه زني كردند.

مداحي و نوحه سرايي از ديگر بخش هاي اين برنامه آييني بود كه موجب شد شركت كنندگان در سالروز شهادت كوثر دو عالم عزاداري كرده و به سوگ بنشينند.

آيت الله محمود امجد از روحانيون بنام تهران در اين آيين بر لزوم تلاش همگاني براي عمل به آموزه هاي اسلامي تاكيد كرد و گفت: اينكه عده اي مي گويند ، اسلام نمي تواند دنيا راداره كند ، دليل اش اين است كه اسلام را درك نكرده اند.

وي با بيان اين مطلب كه اين قبيل ادعاهاي بي منطق ، كذب است ، افزود: اسلام با كلمه ' بسم الله ' مي تواند تمامي امور مادي و معنوي بشريت را اداره كرده و به آن سامان دهد.

آيت الله امجد اظهار داشت: البته اداره جهان به دست اسلام مستلزم آشنايي عميق با مفاهيم و مصاديق شرع مبين اسلام است و در اين صورت اداره دنيا كار بسيار سهلي است.

وي با بيان اين مطلب كه امروز امام زمان (عج) جهان را اداره مي كند ، اضافه كرد: در چنين شراطي بر ماست كه با اطاعت كامل و واقعي از آن حضرت ، زمينه ظهور مبارك اش را فراهم كنيم.

اين روحاني ادامه داد: آموزه هاي متعالي دين مبين اسلام بسيار فراتر از مرزهاي زماني و مكاني بوده و بر اين اساس فرد مسلمان نيز بايد به فكر رستگاري و كمك به حل مشكلات تمام بشريت باشد.

آيين هاي سوگواري شهادت حضرت فاطمه (س) از پنجشنبه هفته گدشته در مسكو پايتخت روسيه شروع شده و امشب با برگزاري آيين شام غريبان پايان مي يابد.

حدود 25 ميليون نفر از جامعه 142 ميليون نفري روسيه را مسلمانان تشكيل مي دهند و اين كشور همه ساله در ايام شهادت بانوي دو عالم حضرت فاطمه (س) شاهد برگزاري آيين هاي عزاداري ويژه اين ايام در مناطق مختلف خود است

مادر

گفت : در می زنند مهمان است


گفت: آیا صدای سلمان است؟


این صدا، نه صدای طوفان است


مزن این خانهء مسلمان است


مادرم رفت پشت در، اما


******


گفت:آرام ما خدا داریم


ما كجا كار با شما داریم


و اگر روضه ای به پا داریم


پدرم رفته ما عزاداریم


پشت در سوخت بال و پر، اما


******


آسمان را به ریسمان بردند


آسمان را كشان كشان بردند


پیش چشمان دیگران بردند


مادرم داد زد بمان! بردند


بازوی مادرم سپر،اما


******


بین آن كوچه چند بار افتاد


اشك از چشم روزگار افتاد


پدرم در دلش شرار افتاد


تا نگاهش به ذوالفقار افتاد


 گفت: یك روز یك نفر اما


بگذار

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره آبم که در اندیشه دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم

این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی ست
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

خوامش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیر


شعر از فاضل نظری

خوش است

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر انکه مرغی زقفس پریده باشد

پرو بال ما بریدند و در قفس گشودند

چه رها چه بسته ، مرغی که پرش بریده باشند

من از ان یکی گزیدم که به جز یکی ندیدم

که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

عجب از حبیبم  آید که ملول مینماید

نکند که از رقیبان سخنی شنیده باشد

اگر از کسی رسیده است بدی به ما بماند

به کسی مباد از ما که بدی رسیده باش