4ـ ناپایداری دولت مسلمان بیدادگر

رفتار ظالمانه و ستمگرانه حاكمان، از دو جهت زمینه سقوط و اضمحلال آنان را فراهم می آورد، یكی از آن جهت كه موجب خشم و نارضایتی شهروندان میشود به قول شهید مطهری:

«نارضائی عقده ایجاد می كند و عقده انفجار.» (یادداشت ها، ج8، ص241)

و دیگر آنكه اذیت و آزار نسبت به انسان ها و حتی به حیوانات و بخصوص كسانی كه قدرت دفاع از خویش را ندارند و در چنگال قدرتمندان گرفتار شده اند، بر طبق مشیت الهی در دنیا مكافات دارد و خداوند ناله ی مظلومان و دربندان را بی جواب نمیگذارد حتی اگر بی دین و لامذهب باشند:

«فانی لم ادع ظلامتهم و ان كانوا كفاراً.» ( الكافی، ج2، ص333)

براین اساس فرقی بین بیدادگران مسلمان و نامسلمان وجود ندارد و جملگی در آتش خشم ملت و شعله قهر الهی گرفتار میشوند. در كلام منسوب به پیامبر اكرم هم همین حقیقت دیده می شود كه با كفر دولت باقی و برقرار می ماند، ولی با ظلم هرگز:

«الملك یبقی مع الكفر و لایبقی مع الظلم. »

پژوهشگران معارف اسلامی، درباره ی مكانیزم تأثیر ظلم در ویرانی حكومت، مباحث جالبی مطرح كرده اند، مثلاً علامه شعرانی در ذیل احادیث «باب الظلم» از كافی می نویسد:

«در دوره ی حاكمیت دولت ظلم، مردم به افسردگی دچار می شوند و انگیزه تلاش را از دست داده و نشاط در زندگی ندارند، به هركاری كه اقدام می كنند با مانع مواجه می شوند و با زور و جبر با آن ها بررخورد می شود تا تسلیم حكومت باشند، آزادی و اراده را از آن ها سلب می كنند و چون رشد و كمال انسان در گروی بهره مندی از آزادی و اختیار است، لذا انسان محروم از آزادی مانند درختی است كه در یك فضای تاریك قرار گرفته و از آفتاب و هوا محروم بماند كه در نتیجه نه میوه می دهد، نه رشد می كند و نه می تواند زنده بماند. این در حالی است كه خداوند كه خالق و آفریدگار بشر و اختیار دار اوست، هرگز انسان ها را حتی بر كار خوب و بر دینداری مجبور نكرده است، بلكه آن ها را بر انتخاب راهی كه می پسندند آزاد گذاشته است و به هدایت و انذار بسنده كرده است، ولی جبارن و ستمگران خود را ذی حق می دانند كه انسان ها را به كارهای ناپسند مجبور سازند!» (تعلیقه شرح ملاصالح، ج9، ص365)

طبیعی است كه وقتی به انسان ها احساس خفقان دست دهد و آنان خود را در تنگنای فشار و تحمیل بینند دست به عكس العمل می زنند و وقتی چنین احساسی عام و فراگیر شود، نظام سیاسی، با بحران مواجه می شود و در این وضع، نام مسلمانی برای دولتمردان، كارساز نخواهد بود، چه اینكه اگر به عكس با آنها رفتار شود حتی در دوره ی سلطه كفر، با دل و جان از آنان حمایت می كنند. به همین دلیل است كه وقتی مسلمان بیدادگری بر یك كشور اسلامی فرمانروایی دارد، مردم ـ در صورت امكان ـ ترجیح می دهند كه از سرزمین اسلام به بلاد كفر هجرت كرده و تحت پرچم كفر قرار گرفته و از انصاف و رأفت دولت نامسلمان برخوردار شوند. در چنین شرایطی مرجع بزرگی مانند امام خمینی هم یك كشور غیر اسلامی را بر كشورهای اسلامی ترجیح میدهد تا با هجرت به آن بتواند آزادانه سخن گفته و از حقوق ملت خود دفاع كند. این حكم اختصاص به «هجرت» ندارد و همانگونه كه گاه هجرت از بلاد اسلام به بلاد كفر ـ بر خلاف قاعده ـ ترجیح پیدا می كند و حكم شرعی معكوس می گردد، در زمینه حاكمیت یك نظام سیاسی نیز ممكن است همین اتفاق بیفتد و در نتیجه دولت نامسلمان بر دولت مسلمان ترجیح پیدا كند و این ترجیح از باب ترجیح كفر بر اسلام نیست، بلكه از باب ترجیح عدل بر ظلم است. 

5ـ الملك یبقی مع الكفر و لایبقی مع الظلم

این جمله به عنوان حدیث نبوی در منابع معتبر روائی، نقل نشده است، ولی مضمون و محتوای آن، از چنان قوّت و اعتباری برخوردار است كه متفكران اسلامی آن را تلقی به قبول كرده اند. علامه ی نائینی كه در فقاهت از سرآمد فقهای عصر اخیر است این سخن را به عنوان «نص مجرّب» مورد استناد قرار می دهد كه پشتوانه ی آن «تجربه های تاریخی» است. او سپس اضافه می كند كه این جمله، دارای برهان و دلیل روشن بوده و مشاهدات نیز گواه آن است: «برهانش ظاهر و عیانی هم مشاهد و محسوس است.» (تنبیه الامه، ص165) در ادب پارسی نیز این سخن در قالب نظم انعكاس یافته. مثلاً سنائی می گوید:

بازدیدم كه ظالمان بودند / در جهان هفته ای نیا سودند
زآنكه او ظالم و مسلمان بود / خلق، عاجز خدای ناخشنود
چشم دل بازكن ز روی یقین / ظلم حجاج و عدل كسری بین
این یكی كافر و پسندیده / وین مسلمان ولی نكوهیده
ظلم از هر كه هست نیك، بد است / وانكه ار ظالم است نیك، بد است
عدل بازوی شه قوی دارد / قامت ملك مستوی دارد

استاد مطهری نیز بارها در آثار خود درباره ی این جمله به بحث پرداخته و پیوسته مضمون آن را مورد تأكید قرار داده كه اگر جامعه ای عادل و متعادل باشد، هر چند مردمش كافر باشند، آن جامعه قابل بقاست، ولی اگر ظلم و اجحاف در جامعه ای پیدا شود، آن جامعه باقی نمی ماند هر چند مردمش به حسب عقیده مسلمان باشند. ( مجموعه آثار، ج23، ص733 و ج15، 743 و ج26، ص303)

و بر اساس همین مبانی عقلی و شواهد نقلی است كه فقیه برجسته ای مانند سید بن طاووس به صراحت در این باره فتوی می دهد و به ترجیح حكومت كافر دادگر بر مسلمان بیدادگر حكم می كند و حكم او بدون چون و چرا مورد تأیید فقهای دیگر قرار می گیرد، شرح ماجرا این است كه:
سید بن طاووس در سال 656 هجری در بغداد بود كه با هجوم سپاهیان مغول مواجه گردید و آنان بغداد را فتح كردند. سپس هلاكو فرمان داد كه از علما بپرسند: كدامیك از این دو افضل اند: سلطان كافری كه به عدالت رفتار می كند و یا سلطان مسلمانی كه ستم روا می دارد؟ با این فرمان علما را در مستنصریه جمع كردند و مسأله را با ایشان در میان گذاشتند، آنان در پاسخ متحیّر مانده بودند، ابن طاووس با دیدن تحیّر و سكوتی كه بر مجلس حاكم بود، قلم به دست گرفت و در پاسخ نوشت كه سلطان عادل كافر بر مسلمان جائر افضل است. و پس از آن بود كه فقهای دیگر نیز در ذیل آن به تأیید پرداختند. (اعیان الشیعه، ج8، ص360) 

نتیجه گیری

بر مبنای تقدم نامسلمان دادگر بر مسلمان بیدادگر، و استدلال هائی كه در این باره ارائه گردید، به نتایج خاصی می‌رسیم، این نتایج كه در اینجا به اختصار فهرست می شود شایسته است كه به طور جداگانه مورد بررسی قرار گیرد:

1ـ اگر نامسلمان به دلیل دادگری بر مسلمان جائر تقدم و ترجیح پیدا می كند، پس ملاك «دادگری» نه فقط بر شرط مسلمان بودن دولتمردان و زمامداران، «اولویت» دارد، بلكه به همین ملاك، در میان مسلمانان نیز متجاهر به فسق دادگر بر ظاهر الصلاح بیدادگر، و نیز غیر مؤمن دادگر بر مؤمن بیدادگر  تقدم و ترجیح دارد، چرا كه اگر از شرط «اسلام» می توان صرف نظر كرد و به حاكمیت «مشرك» تن داد، تا در بین مردم حق و انصاف بر قرار گردد، پس به طریق اولی می توان، از شرط ایمان و ظاهرالصلاحی نیز صرف نظر كرد، زیرا «شرك» به تعبیر قرآن «ظلم عظیم» است و در رأس گناهان قرار دارد، پس با ترجیح مشرك و مجاز بودن بودن دولت او برای رسیدن به دادگری، هر فرد فاقد صلاحیت دیگری را هم برای رسیدن به این هدف، باید ترجیح داد.به علاوه كه دلیل عام است و اختصاص به شرك ندارد فلذا فیض كاشانی بر شرك، «معصیت» را هم عطف كرده و آن ها را مثال برای «ظلم به خویش» در آیه «و ماكان ربك لیهلك القری بظلم و اهلها مصلحون» دانسته است. (الصافی، ج2، ص478)

حكومت دینی نسبت به همه ارزش های اسلامی، متعهد است، چه احكامی كه از حق الله است مانند حجاب و عفاف و صیام، و چه احكامی كه از حق عباد است مانند حقوق شهروندانی كه مورد هتك حرمت قرار گرفته و جان و مالشان در معرض تعرض قرار می گیرد بدون آنكه در محكمه صالحه ای، حكمی بر علیه ایشان صادر شده باشد، ولی این دو دسته از حقوق در یك ردیف قرار ندارد و اهتمامی كه نسبت به قسم دوم وجود دارد، بسیار بیشتر از قسم اول است و حكومت نسبت به بخش دوم، وظایف سنگین تری دارد.

تشكیل حكومت دینی به معنی حكومتی كه در رأس آن فردی با همه شرایط لازم قرار داشته باشد، یك تكلیف الهی و وظیفه شرعی است، ولی این تكلیف از قبیل تكلیف به نماز و روزه و حج نیست كه مكلف اعمالی را تعبداً انجام داده و نسبت به اغراض و غایات فعل، وظیفه ای نداشته باشد، بلكه این تكلیف از قبیل تكلیف به جهاد و امر و به معروف و نهی از منكر است كه مكلف برای رسیدن به غایت خاصی مأمور به اقدام می شود، و در صورتی كه آن غایت، در آن شرایط و به وسیله ی آن اقدام، دست یافتنی نباشد، اساساً تكلیفی وجود ندارد. بر این اساس، حكومت دینی، یك واجب مشروط است كه مانند نهی از منكر، مشروط به زمینه ی «تحقق نتیجه» است و در اینجا نتیجه مورد انتظار، رعایت حقوق مردم، جلوگیری از تجاوز و تعدی، برقرار امنیت و آسایش است كه از اولویت برخوردار است.

مطلوب بودن و موفق بودن یك حكومت نه بر اساس شرایط حاكم و فضائل دولتمردان، بلكه بر اساس نوع عملكرد آنها و بخصوص توفیقشان در احقاق حقوق عامه و به حداقل رساندن ظلم ارزیابی می شود. این موفقیت را بر اساس تعداد مساجد بنا شده و یا شماره ی قرآن های چاپ شده،.. و مانند آن ها سنجیده نمی شود، اینها از «فضیلت های جامعه اسلامی» است و نه «تكالیف حكومت»، حتی موفقیت دولت در درجه اول با تعداد كسانی كه از مظاهر لاابالی گری دور شده، و یا حتی از خمر و غنا توبه كرده اند ارزیابی نمی شود، زیرا چنین اموری در قلمرو «حق الله» قرار دارد و تكلیف نسبت به آن ها به تعبیر فقها از «تخفیف و مسامحه» برخوردار است، بلكه این موفقیت را در درجه اول با اموری كه از نظر شرع، با سخت گیری و اهتمام بیشتر همراه است باید اندازه گیری كرد. مثلاً اگر دروغ و فریب و نیرنگ از سوی «دولتمردان» سر زند، قابل مقایسه با گناه ساز و آواز در میان «مردم» نیست، چه اینكه اگر در اثر تعدّی به بی گناهی قطره ی خونی از او ریخته شود و یا سیلی به او زده شود قابل مقایسه با گناه دیدن فیلم های مستهجن توسط مردم نیست و از این رو اقدام برای از میان برداشتن این گناهان ـ با فرض اینكه در قلمرو تكالیف دولت است و با فرض اینكه با موفقیت انجام گیرد و مؤثر باشد ـ در شرایطی كه نمونه هایی به زمین مانده از بخش اول وجود داشته باشد، عدول از موازین اسلامی است.

اگر هجرت از حاكمیت مسلمان بیدادگر به حاكمیت نامسلمان دادگر، موجّه است، پس باید توجه داشت كه گاه اینگونه شرایط ناهنجار و ناعادلانه، زمینه «هجرت فكری» را هم فراهم می كند، مقصود این نیست كه كوچ كنندگان به غرب، دین خود را از دست می دهند، بلكه منظور این است كه در جامعه دینی اگر دادگری مورد اهتمام نباشد و فریاد از بیداد از گوشه و كنار شنیده شود، قهراً ذهن ها متوجه حاكمان نامسلمان می شود، بدان تصوّر كه آن ها در میان خود با صلاح زندگی می كنند و حرمت انسان ها را بیشتر پاس می دارند و تحملشان در برخورد با مخالفان و منتقدان بیشتر است. در چنین مواردی جلوی گرایش به سكولاریسم و دیگر گرایش های انحرافی را با بحث علمی نمی توان گرفت، زیرا این گونه تمایلات ناشی از «شبهه ی علمی» نیست، بلكه زائیده مشاهده نابسامانی های عینی است كه تنها درمان آن «اصلاح عینی» است.

مبنا و منطقی كه در این مقاله تقریر گردید اقتضا می كند كه گاه پشتیبانی كردن از كافران برای در هم شكستن قدرت مسلمانان بیدادگر و جائر، جایز باشد. در این باره به عنوان مثال به اقدام خواجه نصیر الدین طوسی می توان اشاره كرد، وی در شرایطی كه عباسیان، به نام اسلام، به ظلم و ستم حكومت میكردند و به نا حق خلافت خود را مقدس معرفی می كردند، از مهاجمان مغول كه كافر بودند، حمایت كرد تا این ماكت دروغین اسلام درهم شكسته شود، بیان استاد مطهری در این باره خواندنی است:

«بنی عباس خیلی نیرنگ بازتر از بنی امیه بودند و اعلام می كردند كه خلافت آن ها «جنبه تقدس» دارد، تا اینكه بعد یك عالم بسیار روشن بین و روشنفكر شیعی پیدا شد و این سمبل دروغین را نیز درهم كوبید، این عالم، خواجه نصیر الدین طوسی بود كه گفت این خلافت هیچ تقدسی ندارد، این قداست دروغین را ساخته اند، ولی سعدی این اشتباه را می كرد و می گفت:

آسمان بر حق بود گر خون ببارد بر زمین      از برای مرگ مستعصم امیر المؤمنین

اما خواجه نصیر الدین طوسی می گفت آسمان خون نخواهد بارید و حقش هم نیست كه خون ببارد، او به خودش چنین جرأتی داد كه این خلافت غاصبانه اسلامی را به نفع اسلام در هم بكوبد و لو به دست مغول، چون كفر صریح بر كفر مستور خیلی ترجیح دارد، مستعصم با چنگیز و مغول در واقع فرقی نمی كند، او یك پرده دروغین اسلام روی چهره‌ی خودش كشید، و آن این پرده را ندارد و خطرش خیلی كمتر است از آن كه این پرده را دارد.» ( مجموعه آثار، ج25، ص297)