به مناسبت کودتای آمریکایی 28 مرداد علیه دولت ملی دکتر محمد مصدق

گوشه‌ای از خصوصیات اخلاقی مرحوم دکتر محمد مصدق از زبان رئیس دفترش، روانشاد نصرالله خازنی

1. قسم دکتر مصدق همیشه «به حق خدا» بود.
...دو تا یتیم از بچه‌های احمدآباد همیشه در خانه‌اش بود و این‌ها را بزرگ می‌کرد. زندگی‌اش فوق‌العاده ساده بود. چه هدایا برای شخص ایشان و چه برای دولت محال بود به منزل بیاید. هیچ سرسوزنی نمی‌گرفت.
یک کلمه دروغ از دهانش در نمی‌آمد. یک وعده حرام نمی‌گفت. بیست و هشت‌ماه نخست‌وزیری مصدق یک ریال از اعتبار دولت بابت مخارج دفتر نخست‌وزیری خرج نشد! همه خرج‌ها را شخصا می‌پرداخت. خرج ناهار و شام و صبحانه 50 سرباز و درجه‌دار که آن‌جا بودند را خود مصدق می‌داد!
همچنین عیدی‌ها و هزینه‌ها و پاداش‌ها را. دکتر مصدق در عرض بیست ‌و هشت ماه حکومت از جیب خودش حدود دو میلیون و ششصد‌هزار تومان خرج کرد!

2. دکترمصدق کوچک‌ترین هدیه را حتی از صمیمی‌ترین دوستانش نمی‌پذیرفت. یادم هست خبر آوردند که آقای امیر تیمور کلالی، ازدوستان دکترمصدق، یک کامیون کوچک خربزه از مشهد فرستاده بودند. وقتی خبر آوردند که خربزه را آورده‌اند، اوقاتش تلخ شد و گفت: این چه کارهایی است؟ این چه بدعت‌های بدی است؟ من خربزه می‌خواهم چه کار؟ بگویید برگردانند!
گفتم: آقا به امیرتیمور توهین می‌شود. از روی اخلاص و ارادت این کار را کرده. اگر کامیون به مشهد برگردد راه که آسفالت نیست و عمده‌اش خاکی است. همه خربزه‌ها می‌شکند و خراب می‌شود.
گفت: اجازه نمی‌دهم یک‌دانه از این خربزه‌ها به خانه من وارد شود!
گفتم پس اجازه بدهید این‌ها را ببریم دارالمجانین.
گفت: ببرشان!
خربزه‌ها را بردیم آن‌جا. بعد از آن دکترمصدق، نریمان شهردار تهران را احضار کرد و گفت: مطالعه کن و ببین چه محل درآمدی پیدا می‌کنی که جیره مریض‌های آن‌جا را بالا ببری که مریض‌هایی که آن‌جا می‌خوابند از لحاظ غذا و پرستار و دوا در مضیقه نباشند. بعد از آن بود که جیره هر مریض از 3 تومان به 10 تومان افزایش یافت.

3. یک‌بار پیشکارش که شرافتیان نام داشت و 46 سال پیش او بود بر حسب تصادف با سایر کارمندان بانک و نخست‌وزیری سوار ماشین نخست‌وزیری شده بود. مصدق چنان توپ و تشری به او زد که به چه مناسبت تو که کارمند دولت نیستی سوار ماشین دولتی شدی؟!
خود دکترمصدق یک دفعه هم ماشین نخست‌وزیری را سوار نشد. یک پلیموت سبزرنگ داشت که از آن استفاده می‌کرد. همه چیزش ملی بود. لباس و کفش و همه چیزش وطنی بود. او هیچ چیز خارجی نداشت. فقط موقعی که می‌خواست به آمریکا برود یادم هست که یک‌دست لباس اسپورتکس برایش دوختند. آن را از لاله‌زار خریده بودیم، بیش‌تر هم علتش این بود که چندان اتو لازم نداشت و چروک نمی‌شد!

4. یک‌بار آقا مرا خواست در حالی که عصبانی بود. گفتم: آقا چه شده؟
گفت: این مش‌مهدی آبروی ما را برده.
گفتم: چه کار کرده؟
گفت: از این بالا نگاه می‌کردم دیدم در کنار سینی سربازها، یک‌چهارم طالبی گذاشته‌اند. آقا سرباز باید یک‌چهارم طالبی بخورد؟! اقلا نصف طالبی بدهند. غذای آن‌ها را مراقب بود که بهترین غذا باشد. در همان آشپزخانه‌ای که ناهار خودش را می‌پختند، غذای سربازها را هم می‌پختند.خلاصه سر طالبی غوغایی کرد!

5. به آقا گفتم: قرار است ارباب مهدی یزدی، رئیس هیأت‌مدیره واردکنندگان چای، می‌خواهد بیاید.
گفت: برای چه می‌خواهند بیایند؟
گفتم: احتمالا راجع به چای است؛ چون کسانی که می‌‌خواهند بیایند بزرگ‌ترین واردکنندگان چای هستند.
گفت: خیلی خوب.
یک ربع قبل از این‌که این‌ها بیایند به مش‌مهدی گفت که از آن چای لاهیجان اعلی دم کن، میهمان می‌آید.
وقتی مهمان‌ها آمدند دستور داد چای آوردند. چای لاهیجان هم واقعا معطر و عالی است.
وقتی آن‌ها چای را خوردند از ارباب مهدی پرسید: چای چطور بود؟ خوب بود، بد بود؟ خوب دم کشیده بود یا نکشیده بود؟
ارباب مهدی گفت: خیلی عالی بود.
گفت: این همان چای ایران است!
وقتی گفت این چای ایران است آن‌ها حرفشان را اصلا نزدند و مطرح نکردند که اجازه بگیرند چای از خارج بیاورند! مجلس به همین ترتیب با خوردن یک چای تمام شد!