زینب س
هر جايى هم كه آنها را پياده مىكردند، خود لشكر يزيد آشپزخانه مفصّلى بر پا مىنمود. امّا اهلبيت: به يك ذره نان خشك قناعت مىكردند و سختى را تحمّل مىنمودند. تا اين كه به شام رسيدند. يزيد سؤال مىكند، اينها از كربلا تا اين جا چه عكسالعملى داشتند؟ در پاسخش گفتند: دو عكسالعمل داشتند. يكى اين بود كه به ما جز آقايى و كرامت نشان ندادند و از كربلا تا شام، نه بچه دو و سه ساله آنها، و نه زن شصت و هفتاد ساله آنان، و نه اين جوان بيمار آنها، يك تقاضا هم از ما نكردند و ما را از سگ كمتر حساب كردند. اين يك عكسالعمل. عكسالعمل دوم آنها هم اين بود كه با اين سختى راه، گرسنگى و تشنگى هر جا آنها را پياده كرديم، يا مشغول به خواندن قرآن شدند، يا عبادت كردند، يا صورت روى خاك گذاشتند و به مناجات برخاستند. اين حكومت زينب كبرى (س)، در يك ملت هشتاد و چهار نفر است. اگر حكومت، حكومتى الهى باشد، از حكمرانانش، چيزى جز آقامنشى و بندگى خدا، براى مردم ظهور نمىكند. اگر حكومت، اين حكومت نباشد. البته، بايد اين همه فساد رواج سيلوار پيدا كند.
اما چنان زيبا زينب كبرى (ع) بر اين ملت الهى هشتاد و چهار نفره حكومت كرد كه اين ملت دشمن را از سگ، كمتر حساب كردند و لحظهاى هم از عبادت خدا غافل نشدند.
ما زمان شاه وقتى مىخواستيم به حكومت انتقاد كنيم، اسم شاه را كه نمىبرديم و به جاى اسم شاه، اسم معاويه، يزيد، ابوبكر، عثمان و اينها را مىبرديم. ساواكىها پاى منبر مىفهميدند ما چه داريم مىگوييم. ما كه كنايه مىزديم، روز بعد به در خانه ما مىآمدند كه ساواك شما را خواسته است، يا چهار روز بعد مىآمدند در خانه ما چشممان را مىبستند و مى بردند و به زندان مىانداختند. در طول عمرمان خود شاه را هم نديديم، و اگر رو در رو او را مىديديم، معلوم نبود بتوانيم از او انتقاد كنيم. قدرت يزيد هزار برابر قدرت شاه بود. وسعت كشورش هم بيست برابر وسعت ايران امروز، پهناورى داشت. حالا در بارگاه يزيد، خانمى داغديده و اسير را آوردند و با اين قدرت عظيم آن روز رو به رو كردند. زينب كبرى (س) از جا بلند شد و به شاه گفت، به شاهى كه صد برابر شاه كشور ما قدرت داشت: «ى ابن الطلقاء» «24»: اى فرزند بردگان و غلامان آزاد شده! پسر مردمان پست! پسر مردمان لعين! پسر مردمانى كه بچههايتان انتساب درستى نداشتند و نمىشد گفت كه مادرشان اين است و پدرشان اين! تو از چنين خانوادهاى هستى. اى نسل نامعلوم! «يابنالطلقاء!»: فرزند غلامان آزاد شده! پسر مردمان پست! آنچه نقشه دارى به كار بگير و هر اسبى دارى بتازان، اما من اسير، مطلبى را از آينده عالم به تو بگويم. يزيد! هرچند هفتاد و دو نفر ما را در كربلا قطعه قطعه كردى و نگذاشتى بدنهايشان را دفن كنيم، در آينده، اين بيابان تبديل به يك شهرى به نام كربلا مىشود. براى برادرم گنبد و بارگاه و حرم برپا مىگردد. دلهاى مردم از همه عالم متوجّه حرم حسين (ع) ما مىشود و به آن جا مىآيند و از خاك قبر حسين (ع) من، براى شفاى بيماران و ساختن مهر نماز بر مىدارند. در آينده، لعنت مردم دنيا متوجّه شما مىشود؛ يعنى زينب كبرى (س) يزيد را از غيب خبر داد. يزيد مات زده بود و نمىتوانست به ميرغضب بگويد، گردن اين زن را بزن. چون حرفهايى كه زينب كبرى (س) زد، براى خودش هم ايجاد مصونيت كرد. اصلًا شام را به هم مىريخت. يزيد ديد نمىتواند زينب كبرى (س) را اعدام بكند. اين شرابخورِ سگبازِ ميمونبازِ متكبّر كه از برخورد زينب كبرى (س) سخت شكست خورده بود، مىدانيد چگونه تلافى كرد؟ جلوى چشم خواهر، دست برد و چوب خيزران خود را برداشت و به لب و دندان سر بريده حمله كرد. اين بچههاى كوچك دامن عمه را گرفتند و همه فرياد زدند: وامحمداً واعلياً. كارى زينب كبرى (س) كرد كه در تمام حادثه كربلا نكرد. وقتى ديد يزيد با چوب به لب و دندانِ سربريده حمله مىكند، زير چادر عصمت دست برد و گريبانش را پاره كرد. خيزرانى كه يزيد بر آن لب مى زد، بر دل زينب (س)، نيشتر فرو مىكرد