نوروز وستمدیدگان
عبدالرحیم سلیمانی اردستانی
نشستن کنار این خوان گسترده ی با شکوه آدابی دارد و همان طور که امام صادق(ع) می فرماید چون عید نوروز رسد بدن خود را بشوی و پاکیزه ترین لباس هایت را بپوش و با خوشبوترین عطر ها خودت را معطر کن و به عبادت پروردگار بپرداز(وسایل الشیعه، ج۷، ص۳۴۶).
این ویژگی انسان است که می تواند تحول آگاهانه ایجاد کند. آنگاه که خداوند انسان را آفرید و به فرشتگان فرمود که این انسان جانشین من بر روی زمین است فرشتگان اعتراض کرده فساد و خون ریزی انسان را یادآوری کردند. اما خداوند انسان و فرشتگان را آزمود و به فرشتگان آموخت که تفاوت شما با انسان این است که او می تواند بیاموزد و آگاهی یابد و معرفت پیدا کند و بر علم و دانش خود بیفزاید(بقره/۳۰-۳۳). پس من او را از این جهت جانشین خود بر روی زمین قرار داده ام که او می تواند جهان را آگاهانه اداره کند.
اگر درس نوروز برای انسان تحول و اصلاح و بازسازی است، در واقع این وظیفه او در همه روزهای سال است و او همیشه باید چنین کند؛ هر چند آغاز فصل بهار به خوبی این درس را به او می دهد اما این تکلیف همیشگی اوست، چرا که او و تنها او بار امانت را به دوش کشیده است. او و تنها او می تواند بار سنگین حق پرستی مختارنه و آگاهانه را تحمل کند. پس به این معنا او باید تلاش کند تا هر روز را نوروز گرداند، چنان که مولای متقیان(ع) می فرماید «هر روز را نوروز کنید» و می فرماید: «نوروز ما هر روز است» (من لا یحضره الفقیه، ج۳، ص۳۰۰).
سنت الهی این است که به انسان ها اجازه دهد و بلکه تکلیف کند که خودشان تحول ساز شوند: «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم» خدا حال قومی را تغییر نمیدهد تا آنان حال خود را تغییر دهند(الرعد/۱۱).
پس معنا و مفهوم این دعا این است که خداوندا، به ما توفیق بده که خود و محیط را متحول سازیم و اصلاح کنیم و بهبود بخشیم و البته مقدمه حتمی اصلاح و تحول مثبت، شناخت و معرفت و آگاهی است.
و باز نوروز درس های دیگری برای انسان ها دارد. نوروز درس «امید» به ستمدیدگان و پویندگان حقیقت و عدالت می دهد. هر زمستانی سپری شدنی است و بهار را در پی دارد. افسرده و مایوس نشوید و صبر پیشه کنید و از تلاش و جهاد دست بر ندارید که سحر نزدیک است. ظلم و ستم و استبداد رفتنی است و خورشید آزادی و عدالت طلوع خواهد کرد.
و درس نوروز به ستمگران و مستبدان «عبرت» است. به قدرت و شوکت خود مغرور و سرمست نباشید که در این جهان هیچ چیز ماندنی نیست. زمستان با همه عظمتش می رود و شب با همه صلابتش با آمدن خورشید در هم می شکند. و نوروز امسال درس مضاعفی برای ستمگران دارد. چرا که با چشمان خود در هم شکستن قدرت ستمگران و جباران را دیده و می بینند و امید اینکه درس بگیرند. و خاقانی چه زیبا می گوید:
هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان
ایوان مدائن را آیینهی عبرت دان
یک ره ز لب دجله منزل به مدائن کن
وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران
خود دجله چنان گرید صد دجلهی خون گویی
کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان
بینی که لب دجله کف چون به دهان آرد
گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان
از آتش حسرت بین بریان جگر دجله
خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان
بر دجلهگری نونو وز دیده زکاتش ده
گرچه لب دریاهست ازدجله زکات استان
گر دجله درآموزد باد لب و سوز دل
نیمی شود افسرده، نیمی شود آتشدان
تا سلسلهی ایوان بگسست مدائن را
درسلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان
گهگه به زبان اشک آواز ده ایوان را
تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز
ایوان
دندانهی هر قصری پندی دهدت نو نو
پند سر دندانه بشنو ز بن دندان
گوید که تو ازخاکی، ماخاک توایم اکنون
گامی دوسه بر مانه واشکی دو سه هم
بفشان
از نوحهی جغد الحق ماییم به درد سر
از دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان
آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی
جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان
ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما
بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان
گوئی که نگون کرده است ایوان فلکوش را
حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان
بر دیدهی من خندی کاینجا ز چه میگرید
گریند بر آن دیده کاینجا نشود
گریان
ای بس پشه پیل افکن کافکند به شه پیلی
شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان
مست است زمین زیرا خورده است بجای می
در کاس سر هرمز خون دل نوشروان
بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا
صد پند نوست اکنون در مغز سرش پنهان
کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین
بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان
پرویز به هر بزمی زرین تره گستردی
کردی ز بساط زر زرین تره را بستان
پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو
زرین تره کو برخوان؟ روکم ترکوا
برخوان
گفتی که کجار رفتند آن تاجوران اینک
ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان
بس دیر همی زاید آبستن خاک آری
دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان
خون دل شیرین است آن می که دهد رَز بُن
زآب و گل پرویز است آن خم که نهد
دهقان
چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است
این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز
ایشان
از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد
این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان
خاقانی ازین درگه دریوزهی عبرت کن
تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان