هارون و بهلول
هارون روزى بهلول را ديد، به او گفت مدتى است در آرزوى
ديدارت بودم، بهلول گفت: اتفاقاً من به هيچ صورت به ديدار تو مشتاق نيستم،
هارون از او درخواست پند و موعظه كرد بهلول گفت: تو را چه موعظهاى داشته
باشم و به كدام برنامه پندت دهم؟ سپس اشاره به ساختمانهاى بلند و قصرها و
قبرستان كرد و گفت: اين قصرها و كاخهاى سر به فلك افراشته از كسانى است كه
هم اكنون در زير خاك تيره اين قبرستان اسير و از همه جا رانده سر در خاك
دارند، اى هارون چه حالى خواهى داشت روزى كه براى بازپرسى و بازخواست در
پيشگاه حقيقت و عدل الهى بايستى و حضرت حق به اعمال و كردارت رسيدگى كند،
در كمال دقت از تو حساب بخواهد؟ و چه خواهى كرد در آن زمانى كه خداوند به
اندازهاى در حساب دقت و عدالت ورزد كه حتى از عملت گرچه به اندازه هسته
خرما و پردهى نازكى كه آن هسته را در ميان گرفته و آن نخ باريكى كه در شكم
هسته است و آن خط سياهى كه در كمر آن هسته است باشد بازپرسى نمايد و در
تمام اين مدت بازخواست تو گرسنه و تشنه و برهنه و در ميان جمعيت محشر
روسياه و دست خالى باشى؟!
در چنين روزى همه به تو مىخندند و بيچاره و درمانده خواهى بود، هارون از اين موعظه و پند بىاندازه متأثر شد و اشك از ديده فرو ريخت، «5» ولى به خاطر تعلق افراطىاش به امورى مادّى و حكومت چند روزه دنيا از آن موعظه طرفى نبست
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 0:24 توسط کامران
|