هارون روزى بهلول را ديد، به او گفت مدتى است در آرزوى ديدارت بودم، بهلول گفت: اتفاقاً من به هيچ صورت به ديدار تو مشتاق نيستم، هارون از او درخواست پند و موعظه كرد بهلول گفت: تو را چه موعظه‏اى داشته باشم و به كدام برنامه پندت دهم؟ سپس اشاره به ساختمان‏هاى بلند و قصرها و قبرستان كرد و گفت: اين قصرها و كاخ‏هاى سر به فلك افراشته از كسانى است كه هم اكنون در زير خاك تيره اين قبرستان اسير و از همه جا رانده سر در خاك دارند، اى هارون چه حالى خواهى داشت روزى كه براى بازپرسى و بازخواست در پيشگاه حقيقت و عدل الهى بايستى و حضرت حق به اعمال و كردارت رسيدگى كند، در كمال دقت از تو حساب بخواهد؟ و چه خواهى كرد در آن زمانى كه خداوند به اندازه‏اى در حساب دقت و عدالت ورزد كه حتى از عملت گرچه به اندازه هسته خرما و پرده‏ى نازكى كه آن هسته را در ميان گرفته و آن نخ باريكى كه در شكم هسته است و آن خط سياهى كه در كمر آن هسته است باشد بازپرسى نمايد و در تمام اين مدت بازخواست تو گرسنه و تشنه و برهنه و در ميان جمعيت محشر روسياه و دست خالى باشى؟!

در چنين روزى همه به تو مى‏خندند و بيچاره و درمانده خواهى بود، هارون از اين موعظه و پند بى‏اندازه متأثر شد و اشك از ديده فرو ريخت، «5» ولى به خاطر تعلق افراطى‏اش به امورى مادّى و حكومت چند روزه دنيا از آن موعظه طرفى نبست