ثمره صبر در برابر گناه
من به يك كسى مراجعه كردم براى مطلب مهمى كه صد و بيست جلد هم كتاب نوشته و مرده است، اول نماز مغرب و عشا بود، يك نفر از او پرسيد چه شد به اينجا رسيدى؟ گفت: من از يك تلخى به اينهمه شيرينى رسيدم.
شهر ما يكى از سردترين شهرهاى ايران است، ايشان از دهاتهاى اطراف مىآمد جنس مىخريد، يك خانم جوانى مىآمد جنس مىخريد. چهار بعد از ظهر برف سنگينى گرفت، دو ساعته جادههاى ده بسته شد، هشتاد نود سال پيش اين زن جوان متحيرمانده بود، من آمدم رد بشوم، به من گفت: من مال فلان ده هستم گفت: جاده بند است، گرگهاى گرسنه مىريزند تو جاده، من آمدهام خريد كنم زود برگردم، الان نمىتوانم برگردم يك جا به ما بده.
آن شب هم خانه ما هيچ كس نبود من هم در حدود بيست و چهار سالم بود، در اوج غريزه شهوت، زنم نداشتم.
گفتم: بفرماييد خانه ما كرسى داغ است، آمد خانه ما، يك شام هم پختم، يك عباى پاره داشتم، آن عباى پاره را آوردم حياط، زير يك طاقى كوچك تا صبح در اين برف و بوران و يخبندان بيچاره شدم، يعنى ده دفعه تا اذان صبح من ملك الموت را جلوى چشمم ديدم.
آفتاب كه بيرون زد چايى برايش بردم گفتم: بازم مىمانى، گفت: نه، من مىروم اميدوارم خدا دنيا و آخرت تو را روشن كند، اين زن رفت، قلب ما مثل چشمه اول بهار شروع به جوشيدن كرد، دريا دريا معرفت از اين دريا جوشيد، ما هم ديديم دل شده مثل چشمه، رفتيم مدرسه كه طلبه بشوم، گفتم من مىخواهم طلبه بشوم، گفتند: بيا، درسهاى سه ساله را شش ماهه مىخواندم، تا به اينجا رسيدم. الآن هم شيرينى هشتاد سال عمرم را از تلخى آن شب مىبينم.
شيطان هيچ قدرتى ندارد قدرت مال شما مردم مؤمن است، قدرت مال شما رفيقهاى خوب خداست.
» إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُون «
بندگان واقعى پروردگار وقتى شيطان به آنها حمله مىكند، ياد قيامت و برزخ مىافتند.
» إِنَّ الَّذينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ «