عيسى زن نداشت، جوان هم بود. سى و دو سال بيشتر هم بين مردم نبود، يك روز بعد از ظهر از خانه يك زن بد كاره آمد بيرون، يكى او را ديد و گفت: مى‏دانيد اين جا كجاست؟ گفت: بله، اينجا خانه زن بدكاره است، تو هم كه زن ندارى، قيافه‏ات هم خوب است، اينجا چه كار مى‏كردى؟ چرا بايد تيپ مذهبى از رفتن به اين طرف آن طرف بترسند كه غارت شده‏هاى شيطان را از شيطان نجات بدهند، چرا؟

 چرا من نتوانم خانه زنهاى بدكاره بروم و آنها را نجات بدهم؟

 چرا در مجالسى كه مى‏دانم حرام است، براى شكستن آن حرام چرا بايد بترسم؟

 چرا مردم در زبانشان مسائل الهى را رعايت نمى‏كنند؟

 گفت: بله، اينجا خانه زن بدكاره است اينجا چه كار مى‏كردى؟ چقدر جالب جواب داد.

 عيسى گفت: اى مرد! مريض دو جور است: يك مريض مريضى است كه خودش بلند مى‏شود دكتر مى‏رود، مى‏گويد: مريضم نسخه مى‏گيرد خوب مى‏شود، اما يك مريض مريضى است كه خودش دكتر نمى‏رود بايد دكتر را بالاى سرش آورد اين مريضى است كه من آمدم بالاى سرش، چون خودش نمى‏توانسته دكتر برود و الان برو در خانه او را بزن، هرگز مرد غريبه راه نمى‏دهد. اين زن با خدا آشتى كرد، اين زن برگشت، اين زن را ما از دست شيطان گرفتيم.

 

پایگاه عرفان