اميرمؤمنان (ع) مى‏فرمايد:

«لا تتكل على المنى فانها بضايع النوكى»

بر آرزوى بى‏پايه و دست نيافتنى تكيه نكن كه آروزى بى‏پايه كالاى احمقان و خيال پردازان است. «2»

 

حجاج بن يوسف كه در بى‏رحمى و ستم، و بيدادگرى و ظلم زبان‏زد ملت اسلام است و در خيانت و جنايت موجودى كم‏نظير بود روزى در بازار گردش مى‏كرد، شير فروشى را ديد با خود حرف مى‏زند، در گوشه‏اى ايستاد و به سخنان وى گوش داد، شير فروش مى‏گفت: اين شير را مى‏فروشم پولى كه مى‏گيرم فلان‏ قدر مى‏شود، استفاده آن را با درآمدهاى آينده‏ام جمع‏كرده تا به قيمت گوسپندى ماده برسد، از شيرش استفاده مى‏كنم و مازادش سرمايه‏اى جديد مى‏شود نهايتاً با حسابى دقيق به اين نقطه رسيد كه پس از چند سال ديگر سرمايه‏دارى خواهم شد كه گاو و گوسپند زيادى خواهم داشت، سپس دختر حجاج يوسف را خواستگارى مى‏كنم پس از ازدواج با او شخصيت معتبرى خواهم شد، اگر روزى دختر حجاج سر از اطاعتم برتابد با پاى خود چنان لگدى به او مى‏زنم كه دنده‏هايش بشكند، همين كه خواست اداى لگد زدن را درآورد پايش به ظرف شير خورد و همه شيرها روى زمين ريخت و اصل سرمايه از دست رفت!!

حجاج پيش آمد به دو نفر از همراهانش فرمان داد شير فروش را بخوابانند و صد تازيانه محكم بر پيكرش بزنند، شير فروش كه با از دست دادن اصل سرمايه‏اش افسرده و غصه‏دار بود به حجاج گفت چرا بدون تقصير مرا به تازيانه مى‏بنديد؟ حجاج گفت: مگر نه اين بود كه اگر دختر مرا مى‏گرفتى چنان لگدى به او مى‏زدى كه دنده‏هايش بشكند اينك به كيفر آن لگد بايد صد تازيانه نوش‏جان كنى!!