آرزوى بيجا و دست نيافتنى
«لا تتكل على المنى فانها بضايع النوكى»
بر آرزوى بىپايه و دست نيافتنى تكيه نكن كه آروزى بىپايه كالاى احمقان و خيال پردازان است. «2»
حجاج بن يوسف كه در بىرحمى و ستم، و بيدادگرى و ظلم زبانزد ملت اسلام است و در خيانت و جنايت موجودى كمنظير بود روزى در بازار گردش مىكرد، شير فروشى را ديد با خود حرف مىزند، در گوشهاى ايستاد و به سخنان وى گوش داد، شير فروش مىگفت: اين شير را مىفروشم پولى كه مىگيرم فلان قدر مىشود، استفاده آن را با درآمدهاى آيندهام جمعكرده تا به قيمت گوسپندى ماده برسد، از شيرش استفاده مىكنم و مازادش سرمايهاى جديد مىشود نهايتاً با حسابى دقيق به اين نقطه رسيد كه پس از چند سال ديگر سرمايهدارى خواهم شد كه گاو و گوسپند زيادى خواهم داشت، سپس دختر حجاج يوسف را خواستگارى مىكنم پس از ازدواج با او شخصيت معتبرى خواهم شد، اگر روزى دختر حجاج سر از اطاعتم برتابد با پاى خود چنان لگدى به او مىزنم كه دندههايش بشكند، همين كه خواست اداى لگد زدن را درآورد پايش به ظرف شير خورد و همه شيرها روى زمين ريخت و اصل سرمايه از دست رفت!!
حجاج پيش آمد به دو نفر از همراهانش فرمان داد شير فروش را بخوابانند و صد تازيانه محكم بر پيكرش بزنند، شير فروش كه با از دست دادن اصل سرمايهاش افسرده و غصهدار بود به حجاج گفت چرا بدون تقصير مرا به تازيانه مىبنديد؟ حجاج گفت: مگر نه اين بود كه اگر دختر مرا مىگرفتى چنان لگدى به او مىزدى كه دندههايش بشكند اينك به كيفر آن لگد بايد صد تازيانه نوشجان كنى!!