علّامه طباطبايى رحمه الله در شرح آيه فوق؛ دليل مضيقه زندگى را چنين بيان مى‏فرمايد:

«اين كه خداوند مى‏فرمايد: «زندگيش سخت شود» يعنى تنگنايى؛ دليلش اين‏ است كه هر كس پروردگار خود را فراموش كند و از ياد او برود راهى برايش نمى‏ماند غير اين كه به دنيا چنگ زند و آن را تنها مطلوب و هدف خويش قرار دهد. و براى تحصيل آن بكوشد و تمام همّت خود را صرف درست كردن زندگى و گسترش آن كند. زندگى چنين كسى، كم باشد يا زياد او را بسنده نيست؛ زيرا هر چه به دست آورد باز راضى نشود و سعى مى‏كند بيشتر و بيشتر به چنگ آورد. بنابراين هر چه به دست آورد دلش افزون‏تر مى‏طلبد؛ به علاوه غم و نگرانى و اضطراب و ترس از پيشامدها و بلاهاى ناگوارى چون مرگ و بيمارى و آفت و حسادت بدخواهان و توطئه دشمنان و ناكامى در كوشش‏ها و از دست دادن كسان و چيزهايى كه دوست دارد او را پيوسته دلتنگ و بى‏قرار مى‏سازد. در صورتى كه اگر مقام و عظمت پروردگار خويش را مى‏شناخت و همواره به ياد او بود و يقين مى‏يافت كه نزد پروردگارش حياتى جاودانه و نياميخته با مرگ و نيستى دارد و ملكى زوال‏ناپذير و عزتى ناب و تهى از خوارى و شادى و مقام و كرامتى بى‏پايان در انتظار اوست و درمى‏يافت دنيا گذرگاه است و زندگى آن در قياس با زندگى اخروى ناچيز است. اگر اين نكته‏ها را درمى‏يافت، به همان مقدار از دنيا كه برايش مقدر شده قناعت مى‏كرد و معيشتى كه بهره‏اش گشته است كفايتش مى‏كرد و خود را در تنگنا و سختى قرار نمى‏داد.» «2» ايشان در بحث ديگرى با عنوان گفتارى درباره معناى عذاب در قرآن مى‏نويسد:

همچنانكه در تفسير آيه:

وَ قُلْنَا يَادَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ» «3»

و گفتيم: اى آدم! تو و همسرت در اين بهشت سكونت گيريد.

توضيح داديم: حقيقت امر آن است كه خوشحالى و غم و شادى و اندوه و اميد و ترس انسان و سختى كشيدن و آسايش ديدن او، همگى نخست بر محور ديد او درباره خوشبختى و بدبختى مى‏چرخد و سپس نعمت و عذاب و امورى از اين قبيل بسته به چيزى است كه به آن نسبت داده مى‏شود. مثلًا روح براى خود نوعى خوشبختى و بدبختى دارد و جسم نوعى ديگر. همچنين اين دو مقوله براى حيوان مفهومى دارد و براى انسان مفهومى به همين ترتيب ...

انسان ماده‏پرست دنياخواه كه خلق و خوى‏هاى الهى را به خود نگرفته و به آداب و تربيت‏هاى او پرورده نشده است. خوشبختى را همان خوشبختى مادى مى‏داند و به سعادت روح يعنى خوشبختى معنوى اهميّتى نمى‏دهد. از اينرو در راه به دست آوردن مال و فرزند و مقام و در راه سلطه جويى و قدرت‏طلبى، آزمندانه مى‏كوشد. او گرچه پيش از همان چيزى را مى‏خواسته كه اكنون به آن رسيده است، اما در حقيقت، خواهان نعمت و لذت‏هاى خالص خيالى خود بوده است. به همين علت وقتى به لذتى مى‏رسد آن را همراه با هزاران درد و غم مى‏يابد.

بنابراين تا زمانى كه به آنچه مى‏خواهد نرسد آن چيز برايش آرزو و مايه حسرت است و همين كه به آن رسيد مى‏بيند آن خواسته او نيست؛ زيرا در آن عيب‏ها و كاستى‏ها مى‏بيند كه با غم و دردها و عوامل بى‏ارزش كه به آنها دل خوش كرده بود همراه است. از طرف ديگر به چيزى فراتر از اين امور مادى هم كه مايه آرامش دل و تسلى خاطر در برابر از دست رفته‏ها باشد، دل نبسته است.

بنابراين باز گرفتار حسرت مى‏شود. پس آنچه به دست مى‏آورد مايه غم و درد او مى‏شود و از اينرو رهايش مى‏كند و به سراغ چيزى بهتر از آن مى‏رود تا شايد دل دردمندش را شفا دهد و آنچه به دست نمى‏آورد مايه دردمندى و دريغ خوردن‏هاى او مى‏شود. چنين است حال او وقتى چيزى را به دست مى‏آورد و حال او كه چيزى‏ را به دست نمى‏آورد ...