حكايت طلا فروش و برادرش
يك طلا فروش در مغازهاش نشسته بود، سالها برادرش را نديده بود، چون برادرش از شهر و ديار خود بيرون زده و به عبادت مشغول بود. پيش برادرش آمد تا يك زيارتى بكند. گفت: برادر! تو در اين شهر فاسد، با اين طلافروشى، ميان اين زنها و با اين شهر فاسد، براى چه آنجا ماندهاى؟ بيا براى تصفيه روح و جان گوشهاى به عبادت بپرداز.
گفت: برادر! به حكم خدا ما در همين مغازه خود را تصفيه كردهايم. براى اين كه بدانى ما چگونه خودمان را تصفيه كردهايم، به دستور خدا با هم مسابقه مىدهيم. بگو كه تو چگونه خودت را تصفيه كردهاى؟
برادرش گفت: من به مقام ولايت رسيدهام؛ يك سرند آورد و پر از آب كرد و بالاى مغازه گذاشت. اين برادر ديد سرند را پر از آب كرده است، اما آب از سرند نريخت.
گفت: عجب! تو در مقام تصفيه به اينجا رسيدهاى؟ او هم رفت و يك بسته پنبه آورد و كنار آتش گذاشت، وى به آتش گفت: نسوزان! پنبه و آتش كنار هم بودند ولى پنبه نمىسوخت.
طلا فروش گفت: برادر! من در مغازه دوستم چند النگو دادهام تا بسازد، مىروم آنها را بگيرم و بيايم. اگر مشترى آمد، بگو: الان مىآيد.
همين كه او رفت، يك زن زيبا چهره چادرى به مغازه طلافروشى آمد، گفت: آقا! حاج محمد على كجاست؟ مىخواست بگويد: الان مىآيد، چشمش به قيافه زن افتاد، پيش خود گفت: عجب زن زيبايى است! تا اين فكر در سر او آمد، آب داخل سرند يك دفعه به داخل مغازه ريخت.
برادرش برگشت، گفت: چرا كف مغازه خيس است؟ گفت: برادر! حق با تو است. من به خدا كلك زدم. من آنجا رفتم، گفتم: آدم خوبى شوم. چيزى در اختيارم نبود، فكر كردم آدم خوبى شدهام. اينجا اگر كسى خوب بماند، مردانگى كرده است. اينجا اگر كسى خودش را نگهدارد معلوم مىشود كه بنده حقيقى خدا است.