شخصى سرى سقطى را در مسجد الحرام ديد، او را شناخت. به او گفت:  چند سال اينجا هستى؟ در بغداد داخل يك كاروانسرا مغازه داشتى؟ گفت: من ده سال است كه مغازه را فروخته‏ام، اينجا آمده‏ام و مقيم مكه شده‏ام. يك درآمد مختصرى دارم، بقيه اوقات را با خدا مشغول معامله هستم.

گفت: چرا اين كار را كرده‏اى؟ گفت: كاروانسراچى صبح زود به درب خانه‏ام آمد و گفت: كاروان‏سرا آتش گرفته است، تمام مغازه‏داران دويديم و به بازار بغداد و كاروانسرا رفتيم، بيشتر مغازه‏ها سوخته بود، اما مغازه من از آن مغازه‏هايى بود كه آتش نگرفته بود، آتش هم مهار شده بود. من با خوشحالى گفتم: «الحمد لله».

بعد كه به خانه آمدم، گفتم: مگر پيغمبر  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نگفته است كه شما در دردى كه مردم گرفتارش مى‏شوند، بايد همدرد بشوى؟ تو همدرد كه نشدى هيچ، براى سلامت مغازه خودت گفتى «الحمد لله». مگر آنها مسلمان نبودند؟ اين «الحمد لله» بوى غير خدا مى‏داد.

من به خاطر اين «الحمد لله» بى جا و بى‏مورد كه در قيامت مرا گير نياندازد، تمام داراييم را فروخته‏ام، ده سال است كه در حال توبه‏ ام كه چرا يك «الحمد لله» بى جا گفته‏ام