حكايت عقرب، حافظ جان جوان
فخرالدين رازي در تفسير مفاتيح الغيب مينويسد:
روزي خسته شدم، قلم را زمين گذاشتم و از شهر بيرون آمدم. در فضاي باز لب رودخانه نشستم، ديدم يک عقرب فوق العاده جرار لب ديوار رودخانه آمد. گفتم: خدايا! عقرب که در آب نميرود، اينجا چه ميكند؟! عقرب در خشکي است. ديدم به سرعت يک لاکپشت از آب بيرون آمد، کنار ديوار رودخانه مانند کشتيی که پهلو ميگيرد، عقرب از آن بالا روي گردن لاکپشت پريد. لاکپشت به سوي رودخانه برگشت و به سرعت امواج آب رفت. من هم از روي پل به آن طرف رودخانه رفتم. لاکپشت به ديوار آن طرف رودخانه پهلو گرفت، عقرب از ديوار بالا آمد. وارد منطقهای شد كه پر از درخت و چمن طبيعي بود.
عقرب به سرعت هم ميرفت. من هم دنبال عقرب آمدم تا به درختي رسيدم. ديدم يک جوان نازنيني خواب است. يک مار کبري در يک متري او دهان باز کرده، ميخواهد خيز بردارد و جوان را نيش بزند. عقرب روي کله مار پريد و آن را نيش زد. مار هم به خودش پيچيد و مرد.
عقرب كه رفت جوان را بيدار کردم و گفتم: برخيز ببين خدا با تو چه كرده است.
براي ما هزاران بار اتفاق افتاده است و ما نفهميدهايم. يکي از اسامي خداوند «حفيظ» است.
آفرينش موجودات و ترکيب وجودشان، نشان دهندۀ عقل، حکمت، محبت، احسان و رزّاقيّت اوست. اگر آدم، موجودات را با كمك عقل نگاه کند، ميبيند اين موجودات آيينۀ نشاندهندۀ جمال ازل و ابد هستند.
اين نگاه اميرالمؤمنين (ع) به پروردگار است:
«ما رأيت شيئاً الا و رأيت الله قبله و معه و بعده»
چرا لقمه را ميبيني؟! سازندۀ لقمه را ببين! چرا ميوه را ميبيني؟! سازندهاش را ببين! چرا آب را ببيني؟! عکس رخ يار را در آب ببين!
بـه صحـرا بنگـرم صحرا تو بينـم بـه دريـا بنگـرم دريـا تــو بينـم
به هر جا بنگرم كوه و در و دشت نشـان از قـامت رعنـا تــو بينـم
* * *
اي بـه ره جستجو نعره زنـان دوست دوست
ور به حرم ور به ديرکيست جـز او اوست اوست
پـرده نـدارد جمـال غيــر صفـات جـلال
نيست بر اين رخ نقاب نيست بـرآن مغز پوست
جـامه دران گـل از آن نعــره زنـان بلبـلان
غنچه بپيچد به خود خـون به دلش تـو به توست
يــار در ايـن انجمــن يوسف سيمين بـدن
آينـه خوان جهان او به همـه رو به روست
در عكس نايژه انسانها نوشته شده است «لااله الا الله». من در یک مجلۀ آلمانی ديدم که تمام گلبولهاي سرخ انسانها در زير ميکرسکوب، وقتي عکسبرداري شدهاند، به شکل الله بوده.
(وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ)
از خودتان به خودتان نزديکتر هستم.
هـر که شد از يک نگاه واله و شيداي اوست
از دو جهان ديده بست بهـر تماشاي اوست
زاهـد و حـور و بهشت مـا و رخ ذات يـار
دوست چو خواهي مخواه دنيا و عقباي دوست
گنج دل و ملک عشق دولت پايندهاي است
کـز همه پرداختيم غيـر تمناي دوست
گيتـي و خوبـان آن در نظـر آيينهاي است
ديـده نديدند در آن جـز رخ زيباي دوست[17]
* * *
دل گفت: مرا علم لدني هوس است
تعليمم کن اگـر تو را دسترس است
گفتم: کــه الف، گفت: دگـر، گفتم: هيچ
در خانه اگر کس است يک حرف بس است
erfan.ir