امام صادق و شاخص اسلامیت نظام

محمد سروش محلاتی

امام صادق (ع)، اصحاب و شاگردان زیادی داشتند که تعداد آنها تا چهار هزار نفر هم گفته شده است. ولی این تعداد زیاد همان هایی بودند که در درس های عمومی شرکت داشتند و به فراخور استعداد خود، در فقه، تفسیر، عقاید و علوم دیگر علم آموزی می کردند. سطح مباحث ارائه شده برای این جماعت انبوه، معمولا فراتر از همان مسائل عادی فقه و عقاید و اخلاق که برای همگان قابل بازگو کردن است نبود، ولی در این میان نادر زبدگانی هم بودند که امام، اسرار خود را با آنها در میان می گذاشت، برخی ظرفیت درک اسرار علمی را داشتند، و برخی هم ظرفیت درک اسرار سیاسی را داشتند، یکی از این نوادر، شخصیتی به نام «برید» است. که گاه صحنه های عجیب و یا گفته های استثنائی از امام بازگو می کند، صحنه هایی که فقط او شاهد و ناظر آن بود و امام صرفاً برای او رمزگشایی کرده است. وی گزارشی از یکی از این ملاقات ها ارائه کرده است.

سقوط نظام در درّه

در یکی از مجالس خصوصی که امام با او خلوت کرده بود، حضرت با اشاره به شیوه حکمرانی امیرالمؤمنین (ع) چنان متأثر و ناراحت شد که بی اختیار شروع به گریستن کرد و در حالی که اشک از دیدگانش سرازیر بود و فشار بغض و ناراحتی اجازه سخن گفتن به او نمی داد، پرده از روی حقایقی برداشت. آنچه امام می خواست آشکار کند این بود که در جامعه ما از حقیقت دین چه چیزی باقی مانده است؟

البته مسلمانان ـ و حتی طرفداران خلیفه ـ اذعان داشتند که حکومت بدون عیب و نقص نیست و در گوشه و کنار جامعه، مواردی از خطا یا گناه وجود دارد، نه کسی خلیفه را «معصوم» می دانست، و نه از حاکم «دفاع مطلق» کرده و در کشور پهناور اسلامی، وجود ظلم و احجاف را «به طور کلی» انکار می نمود، ولی سخن توأم با اشک امام صادق (ع)، با وجود این همه قضاوت های به ظاهر منصفانه، کاملا متفاوت بود، نظر امام این بود «همه حرمت»های الهی شکسته شده و «همه پرده ها» را دریده اند، یعنی «هیچ چیز» باقی نمانده است. به کتاب خدا و سنت پیامبر او عمل نمی شود، و از رحلت امیر المؤمنین تاکنون نه «حدّی» اجرا شده و نه به «کمترین حقّی» عمل گردیده است! امام این جملات را نه فقط با گریه ادا می کرد، بلکه با قسم به اسم جلاله هم قرین ساخته بود و سوگند می خورد که چنین است:

«والله ما بقیت لله حرمة الا انتهکت… و لا عُمل بشیء من الحق.»

این جملات بسیار سنگین و کوبنده بود و چونان پتکی «همه چیز» را نابود می کرد، از یک سو امام اهل اغراق گوئی و سیاه نمائی و گزافه سرائی نبود، و از سوی دیگر مگر می توان همه چیز را «سیاه» دید و برهمه افتخارات رژیم، مهر بطلان زد؟

فهم این معما برای «بُرید» دشوار نبود ولی برای ساده انگارانی که در رونق مساجد و در رواج زیارت خانه ی خدا،” اوج دینداری” را می دیدند، چنین قضاوتی شگفت آور و باورنکردنی بود. آنها در پس ذهن و خیال خود درگیر این مسأله بودند که چرا امام صادق (ع) این همه خدمت دولت عباسی را نمی بیند و برتلاش آنان در عزت بخشیدن به اسلام در جهان ارج نمی نهد؟!

آغاز چرخش نظام

البته این بُهت و اعتراض، تازگی نداشت. پیش از آن هم، چند نسل قبل با چنین مسأله ای در برابر داوری امیرالمؤمنین (ع) نسبت به اوضاع و احوال پیش از خلافت خود روبرو بودند. آن روزها هم مولا فرموده بود که شما به عقب برگشته اید، و این عقب گرد، درحد باز گشت به «نیمه راه» نیست و گمان نکنید که فقط از بخشی از مسیر برگشته اید، شما به «نقطه صفر» ـ روز بعثت پیامبر ـ رجعت کرده اید و هرآنچه را که به دست آورده بودید از دست داده اید و هیچ چیز از اسلام در میان شما نمانده است:

«الا و انّ بلیّتکم عادت کهیئتها یوم بعث الله نبیکم» (خطبه۱۶نهج البلاغه)

و پاسخ حضرت به آنها که می پنداشتند مظاهر اسلام در همه جا دیده می شود و «جلوه های مسلمانی» سراسر جامعه را گرفته است، این بود که شما فقط «پوسته» می بینید و غافلید از این که در پس این ظواهر، چیزی وجود ندارد، و از «دیانت»، بجز انبوهی از «نام» اثری باقی نمانده است:

«انکم صرتم بعد الهجرة اعراباً و بعد الموالاة احزاباً ما تتعلقون من الاسلام الّا باسمه و لا تعرفون من الایمان الّا رسمه.»(خطبه ۲۳۴ نهج البلاغه)

و اینک پس از گذشت حدود یک قرن، امام صادق (ع) بار دیگر همان سخن را تکرار می کند. بدون تردید این گونه قضاوت و داوری، دارای ملاک خاصّی است، ولی این ملاک، نه تقیّد به “مناسک” دینی مانند نماز جمعه و جماعت است، و نه “گسترش” مرزهای کشور اسلامی است، و نه رونق یافتن بازار “بحث های علمی” است، و نه از دیار” ثروت” و رشد اقتصادی. زیرا بر طبق این شاخص ها، جامعه اسلامی در آن دوره “پیشرفت” کرده و بر اساس آنها نمی توان به انحطاط و عقب گرد، نظر داد. به نظر میرسد امام صادق (ع) در داوری خود از شاخص دیگری استفاده می کرد و به نتیجه کاملاً معکوسی می رسید، از نظر امام «شاخص اسلامیّت» نظام، «عدالت» است و «شاخص عدالت»، «رفتار انسانی» حکمرانان است، و شاخص رفتار انسانی، رعایت «حقوق مردم» و احترام به شخصیت آنان و پرهیز از زبان زور و عنف و دوری از جباریت است.

چهره دوم حاکمیت

داوری امام صادق درباره عیار اسلامی بودن” نظام” ، بر اساس زندگی مسلمانی «افراد» و تقیّد آن ها به ارزش های دینی نیست. بدون تردید در همان دوره اموی و عباسی هم افرادی بودند که زندگی پاک و سالمی داشتند، نه زبان به هتک حرمت مسلمانی باز می کردند و نه مال و ناموس مردم دست درازی می نمودند، و از این قبیل افراد در میان اصحاب حضرت کم نبودند. ولی در این سخن، امام نظر به زندگی «افراد» ندارند و لذا مقیاس داوری را هم یک «فرد پاک» مثل سلمان قرار نداداه اند تا «افراد دیگر» را با او مقایسه کنند، بلکه امام، نگاه به دولت داشته و در بررسی عملکرد آن، مقیاس داوری را یک «نظام پاک» قرار داده اند. برای فهم عمیق تر و درک کامل تری از این داوری شگفت، فضای حاکمیت آن دوره باید مورد مطالعه قرار بگیرد. مثلاً باید دید که منصور دوانیقی چگونه رفتاری داشت؟ آیا او زندگی اشرافی داشت؟ آیا اموال عمومی را سخاوتمندانه به اطرافیانش می بخشید؟ آیا مقدسات دینی را مورد هتک و بی احترامی قرار می داد؟ و ….

آنچه در تاریخ در این باره ثبت شده، کاملاً با این گونه داوری منفی متفاوت است. منصور زندگی کاملاً ساده و معمولی داشت، او نه تنها لباس فاخر به تن نمی کرد، بلکه معمولاً لباسش وصله دار بود، اگر در اطرافیانش کسی را می دید که به تجملات روی آورده، به شدت او را تنبیه می کرد مثلا محمدبن جمیل منشی خلیفه بود که پانزده ضربه شلاق خورد که چرا لباس پنبه و کتان به تن کرده و اسراف نموده است! احترام ویژه او برای مقدسات مذهبی چنان بود که قطعه حصیر کهنه ای را با اهتمام و ادب خاص، نگهداری می کرد، چون آن را منسوب به رسول خدا می دانست، در برابر مردم به این حصیر فرسوده تبرّک می جست و آن را به دیده می نهاد! او مجالس موعظه و اخلاق تشکیل می داد و از اهل خطابه و منبر دعوت می کرد تا او را موعظه کنند و خلیفه با شنیدن مواعظ ایشان اشک می ریخت و زار زار گریه می کرد.

از سوی دیگر دستگاه خلافت، دستگاه علم پرور بود و هر دانشمندی که سرِ ستیز با حاکمیت نداشت، از عزت برخوردار می گردید. هم چنین در آن دوره، اسلام مرزهای کشور را درمی نوردید و سرزمین های کفر را تسخیر کرده و دولت کفر را مغلوب می ساخت، در همان ایام امام صادق (ع) بود که مسلمانان وارد خاک فرانسه شدند وتا رودخانه لوار در شمال غربی فرانسه پیش رفتند. و همین منصور بود که بغداد را بنا نهاد و آن را پایتخت کشور اسلامی قرار داد و از آن پس چنان توسعه پیدا کرد، که دولت های جهان را خیره ساخت!

ولی امام صادق (ع)، بر اساس این عملکرد ها، داوری نمی کند زیرا برای اخلاق بیش از توسعه ارزش قائل است و ادب دولتمردان را فراتر از دولتشان می داند حرمت مؤمن را بالاتر از حصیر پیامبر می بیند و به تن کردن جامه وصله دار را رواج ریاکاری معرفی می کند و…

امام صادق (ع) در داوری خود، مجذوب پرده های فریب کاری نمی شود، او میزان دینداری منصور را نه در مجالس موعظه، بلکه در سیاه چال های وحشتناکی می بیند که برای مخالفان ساخته است. امام (ع) او را از ماورای زهد فروشی ها می بیند و در خلوت خانه اش تماشا می کند. زیرا منصور در لایه درونی اش خلیفه سفّاکی بود که برای حفظ قدرت خود از هیچ جنایتی خود داری نمی کرد. مثلا گروهی از علویان معترض را در ربذه به زنجیر بسته و زندانی کرده بود و سپس آنها را به کوفه آورد ودر خانه ای زندانی کرد. در این زندان، شب و روز از یکدیگر تشخیص داده نمی شد و برخی از آنان که در شکنجه از دنیا رفتند، اجسادشان در همان زندان وانهاده شد، و زندانیان مجبور بودند در کنار بدن های متعفن دوستان خود زندگی کنند.

شاخص اسلامیت نظام

امام صادق (ع) برای نشان دادن آن که جامعه امروز، چقدر از اسلام حقیقی فاصله دارد، مقیاس را «جامعه علوی» قرار می دهد و با یادآوری یک نمونه از دستور العمل های امیرالمؤمنین به راحتی آشکار می سازد که از اسلام چیزی باقی نمانده است.

نمونه ای که امام صادق (ع) انتخاب کرده است، همان دستورالعملی است که امام علی (ع) برای مأموران جمع آوری زکات صادر کردند، در آنجا حضرت توضیح دادند که مأموران چگونه باید با مردم برخورد کرده، چگونه به سخن آنان اعتماد نموده و نظر آنها را بپذیرند و چگونه باید رأی آنان را بر خواست خویش مقدّم دارند و چگونه باید در مقام استیفای حق حکومت، از درشت گویی پرهیز کنند و چگونه موظف اند که به عنوان مأمور حکومت، از زبان زور و عنف دوری نمایند. حتی امام به آنان سفارش کرده اند در برخورد با حیوانات هم، رحم و عطوفت را در نظر گرفته، و رفتاری به دور از ملاطفت در حق آنها نداشته باشند. متن بخشنامه امام ـ به اختصارـ چنین بود:

«برو با ترس از خدا، مسلمانی را مترسان واگر او را خوش نیاید ، بر سر وی مران، و بیش از حق خدا از مال او مستان، آرام به سوی ایشان رو، سلامشان کن و در درود گفتن کوتاهی مکن و بگو: بندگان خدا، مرا ولیّ خدا سوی شما فرستاد تا حقی را که خدا در مال هایتان نهاد از شما بگیریم، آیا خدا را در مال های شما حقی است؟ اگر کسی گفت: نه. متعرض او نشو، و اگر کسی گفت: آری. با او برو، بی آن که او را بترسانی یا بیمش دهی و یا بر او سخت گیری. اگر اورا گاو و شتر هاست، بی رخصت او میان آن در مشو و چارپایان را از جای مگریزان و مترسان، و با خداوند آن در گرفتن حق خدا بدرفتاری مکن و چون مال مسلمانان را با کسی روانه داری، بدان بسپار که به دینداری او اطمینان داری، و به آن مگمار جز خیرخواهی مهربان و درستکاری نگاهبان که نه بر آنان درشتی کند و نه زیانشان رساند، و به دو سفارش کن که میان ماده شتر و بچه شیرخوارش جدائی نیفتد و ماده را چنان ندوشاند که شیرش اندک ماند و بچه اش را زیان رساند، و در سوار شدن به خستگی نیندازد و میان آن و دیگر شتران عدالت را برقرار سازد و باید شتر خسته را آسوده گرداند و آن را که از رفتن ناتوان گردیده، آرام راند، و چون از آبگیرها گذرد به آبشان درآرد و راهشان را از زمین های گیاهناک به جاده ها نگرداند و در ساعت هایی آن ها را آسوده بگذارد و به هنگام خوردن آب و چریدن گیاه مهلت شان دهد…»(نهج البلاغه، نامه۲۵، ترجمه از دکترسید جعفر شهیدی)

امام صادق (ع) با نقل این دستور العمل، حالش دگرگون شد و چنان قلبش به درد آمد، که شروع به گریستن کرد و در همین لحظات پر تأثّر و پر غصّه از یک سو گذشته در اوج افتخار را بازگو می کند و از سوی دیگر امروز را در حضیض انحطاط می بیند، با بیان چند جمله، از اندوه درونی اش پرده برمی دارد، بُرید ادامه ماجرا را چنین نقل می کند:

«ثُمَّ بَکَى أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع ثُمَّ قَالَ یَا بُرَیْدُ لَا وَ اللَّهِ مَا بَقِیَتْ لِلَّهِ حُرْمَةٌ إِلَّا انْتُهِکَتْ وَ لَا عُمِلَ بِکِتَابِ اللَّهِ وَ لَا سُنَّةِ نَبِیِّهِ فِی هَذَا الْعَالَمِ وَ لَا أُقِیمَ فِی هَذَا الْخَلْقِ حَدٌّ مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ وَ سَلَامُهُ عَلَیْهِ وَ لَا عُمِلَ بِشَیْ ءٍ مِنَ الْحَقِّ إِلَى یَوْمِ النَّاسِ هَذَا»

محدث جلیل القدر ثقه الاسلام کلینی در کتاب عظیم القدر کافی (ج۳،ص۵۳۸) این روایت را با سند معتبر نقل کرده است.

چند نکته

الف) معیار نفی و اثبات

امام صادق(ع) با یکی از توصیه های امیرالمؤمنین (ع)، نه درصدد بازخوانی تاریخ پیشینیان است و نه در صدد بازگوئی «سیره» امیرالمؤمنین. امام(ع) حتی درصدد آنکه یک «مسأله فقهی» در باب آداب جمع آوری زکات به بُرید یاد دهد، نبوده است.

ذیل این نقل نشان می دهد که امام، با این نقل می خواهد «معیار» حکمرانی عادلانه را تبیین کند. و معیار شاقولی است که هم «راست بودن» رفتار و هم «کج بودن» اعمال را نشان می دهد، و چون شاخص، زبان دوگانه دارد و علاوه بر «اثبات» از آن می توان «نفی» را هم استنتاج کرد، لذا بلافاصله امام نتیجه می گیرد که «در این حکومت چیزی از حق و عدل وجود ندارد».

متأسّفانه شیخ حرّعاملی در کتاب وسائل الشیعه، به گمان اینکه ذیل کلام امام، دخالتی در فهم صدر ندارد و مشتمل بر حکم شرعی نیست، آن را حذف کرده و موجب آن گردیده که خواننده با مطالعه روایت بپندارد، امام با نقل سیره امیرالمؤمنین، صرفاً در مقام بیان حکم فقهی و مسأله گویی بوده است. درحالی که ذیل کلام گواه آن است که امام صرفا نمی خواسته «کلی گویی» کند، مگر کلی گویی و در فضای معلّق سخن گفتن، هشدار دهنده و برای توده ها آگاهی بخش است؟

اگر صاحب وسائل، این تقطیع را نکرده بود و فقیهان و متفقهان را از بخش دوم روایت، محروم نمی کرد، برای آنها توجه و التفاتی بود که امام صادق(ع) هرگز در «مسأله گویی» توقف نمی کردو شاگردان مکتبش نیز شایسته چنین شیوه ای نیستند.

امام صادق (ع) با استناد به کلام امیرالمؤمنین، به «مفهوم گیری» پرداخت و از آن استفاده کرد : پس کسی که این گونه حکومت نمی کند، حکومتش اسلامی نیست.

خدا حفظ کند استاد بزرگوار آیة الله حسن زاده آملی را که در شرح نهج البلاغه وقتی به این کلام مولی رسید که به مأمورانش فرموده بود: «مبادا بدون اجازه به خانه کسی وارد شده و بدون رضایت بر اموال و اثاث او را دست بگذارید» در سال ۱۳۴۸ چنین نوشت:

«فرمانروای دادگر الهی چنین است که مأمورش را از ورود به خانه هر مسلمانی ـ بدون رضایت ـ باز می دارد حتی اگر آن مسلمان، گوسفند چرانی در بادیه بوده و در پائین ترین مرتبه اجتماعی باشد، این ادب الهی کجا، و رفتار فرمانروایانی که خود را به اسلام می چسبانند و ادعای مسلمانی دارند، کجا؟! آنها که به مأموران خود دستور می دهند که برخانه علمای امت هجوم برده و حاملان قرآن را شب هنگام مورد تعرض قرار داده و خانه شان را غارت نموده و از خانه هایشان آواره سازند!» (منهاج البراعه،ج۱۹، ص۶)

ب) آینده ای روشن

سخن پایانی امام صادق (ع) با «بُرید»، درباره آینده است. امام در ختم کلام خود، به اشاره دو نکته مهم و اساسی را یادآور شدند، یکی آن که این دوران سیاه و تاریک با صبح عدالت پایان می پذیرد و دیگر آن که خورشید عدالت در عصر امام زمان آشکار می گردد. سپس به بُرید و دوستانش نوید و بشارت آن ایام را دادند: «فابشروا، ثم ابشروا ثم ابشروا»

این کلام امام هرچند نور امید را در دل شیعه زنده می دارد، ولی آنان را از نگاه خوش بینانه به تحقق عدالت مطلق پیش از ظهور ولی حق، باز می دارد. امام از یک سو از بازگشت حق به اهل آن، و از اقامه دین حقیقی، خبر می دهد: «یرد الله الحق الی اهله و یقیم دینه الذی ارتضاه» و از سوی دیگر اصحاب خود را از شتاب زدگی در دستیابی به این آرمان و مغرور شدن به حرکت های اصلاحی ، باز می دارد.

بدون شک سخن امام به معنی تخطئه مبارزه با ظلم و تلاش برای احقاق حق نیست. ولی بدون تردید به معنی تخطئه مطلق گرائی در این مبارزه و مطرح کردن آرمان های کلان برای بشریت، و توهّم استقرار عدالت همه جانبه هست. و این هشدار در بیانات ائمه فراوان تکرار شده است تا نه ادّعاها هر روز متورم تر گردد و نه عیب ها و نقص ها در هر دوره ، نادیده انگاشته شده و یا توجیه شوند.

«حاکمیت کامل دین» وعده به حق الهی است. «وعد الله الذین امنوا منکم و عملوا الصالحات… لیمکنن لهم دینهم» (سوره نور، آیه ۵۵) ولی هیچ کس نباید این وعده را متوجه خود دانسته و چنین رسالتی را برابی خود تعریف کند. این آرمان فقط به دست مبارک امام معصوم غائب تحقق می یابد، همان گونه علّامه طباطبایی، پس از یک بحث مفصّل و دقیق، در نهایت می گوید:

«اگر در آیه به درستی تأمّل شود، معلوم می گردد که جز بر همان جامعه موعود که با ظهور امام زمان، برپا می شود، قابل انطباق نیست.»( المیزان ۱۵/۱۵۶)

ج) نکته سنجی سید رضی

سید رضی که این بخشنامه را در نهج البلاغه آورده می گوید، جملاتی از آن را می آوردم تا دیگران بدانند که حضرت چگونه ستون حق را برپاداشت و در کارهای “خرد و بزرگ” نشانه های عدالت به جای گذاشت:

«انّما ذکرناها لیعلم بها انّه علیه اسلام کان عماد الحق. و یشرع امثلة الحق فی صغیر الامور و کبیرها و دقیقها و جلیلها.»

و البته این شیوه مولی، نقطه مقابل کسانی است که می گویند ما به کار های کلان اهتمام داریم و از جور و جفا در ضمن آنها گریزی نبوده و باید از این ظلمها ی کوچک چشم پوشی کرد، آیا آنان نمی دانند کسی که بر ارتکاب ظلم های خرد جرأت می کند، خود را برای ارتکاب ظلم های کلان نیز آماده می سازد؟ و آیا نمی دانند که تکرار ظلم های اندک نیز مجموعه ای بزرگ از ظلم و بیداد درست می کند؟ و آیا نمی دانند کسی که در مصدر حکمرانی قرار می گیرد، چون «حق خود» را بسیار بزرگ می بیند، لذا حق مردم را کوچک دیده و هرگونه تعدی نسبت به آن ها را «کوچک» و ناچیز تلقّی می کند؟

ازخداوند میخواهیم که در این ایام سوگواری حضرت صادق علیه السلام به ما شیعیان نیز از ان درک و درد حضرت عنایت فرماید تا بتوانیم امام را در اشکهایش همراهی کنیم و اشک “بر” امام را با اشک “با” امام توأم سازیم.


(وَفَتَنَّاكَ فُتُونًا)(طه/40)

امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید: از جمله چیزهایی كه خداوند متعال به موسی (علیه السلام) وحی كرد،

این بود كه: آفریده‌ای نیافریده‌ام كه نزد من محبوب‌تر از بنده مۆمنم باشد. او را مبتلا می‌سازم

چون برایش بهتر است، به او عافیت می‌بخشم چون برایش بهتر است، از او می‌گیرم و محرومش

می‌سازم چون برایش بهتر است، من بهتر می‌دانم كه چه چیز بنده ‌مرا اصلاح می‌كند، پس باید

كه بر بلای من صبور باشد و از نعمت‌هایم سپاسگزار و از حكم من خشنود تا او را در شمار بندگان

صدیق خود بنویسم. (منتخب‌میزان الحكمه، ص 129، به نقل از بحارالانوار)

 

در قلب  به ناحق کينه‌اي باشد

 

فرمایشی از پیامبر هست که خيلي عجيب است؛ ایشان مي‌فرمايد:

اگر کسي شب بخوابد و در قلب او نسبت به کسي، به ناحق کينه‌اي باشد و با آن حالت کينه بميرد، در قيامت نجات نخواهد داشت

از هر نوع پستى و زبونى بپرهيز

امام على عليه السلام به فرزندش حضرت مجتبى عليه السلام مى‏فرمايد:


وَاكْرِمْ نَفْسَكَ عَنْ كُلِّ دَنِيَّةٍ وَ انْ ساقَتْكَ الَى الرَّغائِبِ، فَانَّكَ لَنْ تَعْتاضَ بِما تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضاً، وَ لاتَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ و قَدْ جَعَلَكَ اللّهُ حُرّاً.

از هر نوع پستى و زبونى بپرهيز، هر چند آن ذلّت و پستى وسيله رسيدنت به آرزوها باشد؛ زيرا در برابر پرداخت شرف نفس عوضى كه با آن برابر باشد به دست نخواهى آورد، و بنده ديگران مباش كه خداوند تو را آزاد آفريده است.

سلمان فارسى در محضر نور

erfan.ir

 

سلمان فارسى در محضر نور

آن كسى كه در نور زندگى مى‏كند، پيغمبر  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را مى‏بيند. از فارس پابرهنه تا به منطقه بُسرى مى‏رود و از بسرى تا مدينه، در مدينه نيز با اولين برخورد، به او نمى‏گويد كه معجزه‏ات چيست تا من پيغمبرى تو را قبول كنم، بلكه مى‏گويد: من چه كار بايد بكنم؟ من در به در دنبال تو گشتم، از ايران تا اينجا آمده‏ام. پيغمبر  صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهراه را به او نشان مى‏دهند و يك سال نمى‏گذرد كه بين انصار و مهاجر
مى‏خواهد جنگ بشود، مهاجرين مى‏گويند: او از ايران آمده و از ماست، انصار مى‏گويند: از مدينه آمده و از ما است. به بلال فرمود: مردم را در مسجد جمع كن. به منبر رفت و با يك دنيا محبت فرمود: نه از مهاجرين است و نه از انصار، بلكه:

 

« سلمان منّا أهل البيت »[24]

 

پيغمبر  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را در نور ديد. در اين نور، على  عليه‏السلام را نيز راحت پيدا كرد. وقتى حكومت مدينه او را وادار كردند كه به مدائن برود تا استاندار شود، افراد گزارشگر، به مدينه پنهانى گزارش دادند كه اين استاندار دائم در مردم و با مردم است و راحت مى‏شود او را ديد. محل استانداريش در استاندارى ساسانيان نيست، بلكه در بازار مغازه‏اى اجاره كرده و روى گليم حكومت مى‏كند با يك كوزه و كاسه گلى زندگى مى‏كند، عظمت استاندارى را خُرد كرده است، او بايد در كاخ برود، با لباس‏هاى زرق و برق دار و نشان دار در مردم بيايد، نبايد مردم او را اين گونه ببينند.

حاكم در نامه‏اى نوشت: از اين به بعد حق نداريد در آن مغازه حكومت كنيد، در مقرّ استاندارى برو. حق ندارى با آن لباس‏ها به ميان مردم بيايى و با مردم صميمى باشى و مردم راحت بتوانند تو را ببينند. حق ندارى نان خشك و انگور و پنير بخورى.

او نيز نامه‏اى به حاكم مدينه، عمر بن خطّاب نوشت: وقتى كه تو به من پيشنهاد استاندارى كردى، اجازه استاندار شدن را از مولايم اميرالمؤمنين  عليه‏السلام گرفتم. من استاندار تو نيستم. تو چه كاره‏اى كه به من دستور مى‏دهى؟ من با مردم صميمى هستم، چون اين روش حبيب خدا پيغمبر  صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بوده است. من جزء كسرايى‏ها و قيصرى‏ها نيستم. مگر حبيب خدا كاخ نشين بود؟ خانه گلى داشت
و محل حكومتش در معنوى‏ترين جايگاه بود. مگر ايشان هر روز بهترين غذا را مى‏خوردند؟ بارها مى‏شد كه چند روز نان خشك نيز به دستش نمى‏آمد. مگر حبيب خدا لباس‏هاى قيمتى مى‏پوشيد؟ مگر ما مى‏خواهيم به مردم فخر بفروشيم؟ از اين به بعد براى من دستورى ننويس ؛ چون من فقط حرف اميرالمؤمنين على  عليه‏السلامرا اجرا مى‏كنم.
[25]

روزى كه در همين شهر مى‏خواست از دنيا برود، شاد بود. به اطرافيانش گفت: به جنازه من دست نزنيد. من وقتى كه از دنيا رفتم، مولايم مى‏آيد و همه
كارهاى مرا انجام مى‏دهد. يعنى خود على  عليه‏السلام مراغسل مى‏دهد و كفن مى‏كند.
[26]

وقتى جنازه سلمان را كنار قبر گذاشت، روى كفن سلمان نوشت:

 

« وفدت على الكريم »

 

من مسافرى هستم كه به طرف كريم مى‏روم. او على  عليه‏السلام و قرآن را در نور پيدا مى‏كند

مشورت

امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:

اگر در كارى كه مربوط به دنياست و در نتيجه و عاقبت آن در ترديدى، از آن بگذر و فكرت را نسبت به آن مشغول

مكن كه در گذشت تو از آن برنامه، بركت زندگى و شيرينى طاعت حضرت حق است.


حضرت صادق عليه السلام مى‏فرمايد:

با كسى كه عقلت وى را تصديق نمى‏كند مشورت مكن، گرچه در بين مردم به عقل و ورع مشهور باشد

و هرگاه مشورت كردى، با انسانى كه قلبت او را مى‏پذيرد و تصديق مى‏كند با او مخالفت مكن و خلاف گفته

او را جايز مدان، چرا كه نفس آدمى سركش و چموش است و به آسانى قبول حق نمى‏كند، چنان كه گفته‏اند:

حق تلخ است، ولى بايد بدانى كه رشد و كمال در مخالفت با نفس است و اين معنى نزد دانايان راه روشن و به

تجربه ثابت شده است

مرنج و مرنجان.


محمدهادی مؤذن جامی

به فرموده مرحوم دولابی لُپ اخلاق دو کلمه است: مرنج و مرنجان. بسیاری ازمشکلات فردی و خانوادگی و اجتماعی ما با این دستور عالی اخلاقی قابل حل است.

حاج آقا دولابی با همان لحن فشنگ می فرمودند: لُپ اخلاق دو کلمه است: مرنج و مرنجان.

در دو کلمه مرنج و مرنجان دریایی از معانی و معرفت نهفته است.

از حاج آقا مجتهدی رحمة الله نقل شده:

آقای آخوند از آقای نخودکی اصفهانی خواستند که او را موعظه کند. آقای نخودکی فرمودند: مرنج و مرنجان
آقای آخوند گفت مرنجان را فهمیدم یعنی کسی را اذیت نکنم. ولی مرنج یعنی چی ؟ چطور میتوانم ناراحت نشوم. مثلا وقتی بفهمم کسی مرا غیبت کرده یا فحش داده چطور نباید برنجم؟
آقای نخودکی فرمودند: علاج آن است که خودت را کسی ندانی. اگر خودت را کسی ندانستی دیگر نمی رنجی.

آری، اگر ما خود را دارای عزت و مقام خاصی در این دنیا ندانیم. و در برابر خداوند خودمان را هیچ بدانیم دیگر هیچگاه از سخن دیگران ناراحت نخواهیم شد.

چقدر تفاوتست میان شاعری که سروده “مرنجان دلم که این مرغ وحشی – ز بامی که برخاست مشکل نشیند” و خواجه شیراز؟

لسان الغیب زیبا سروده که :

جفا کشیم و ملامت خوریم و خوش باشیم که در طریقت ما کافری ست رنجیدن

ودیگری خوش سروده:

شنیدم من از عالم نکته دانی به من گفت در عنفوان جوانی

دلی را بدست آر اگر اهل حالی وگرنه مرنجان دلی تا توانی

نقل است جناب بایزید بسطامی از عرفای معاصر با امام هشتم (علیه السلام) از خانه به مسجد می‌رفت. در بین راه خانمی از پشت‌بام، خاکستر منقل را به کوچه ریخت،‌ غافل از این‌که بایزید درحال عبور است. فردی که همراه بایزید بود، مشاهده کرد که بایزید می‌خندد. گفت: او خاکستر بر سر شما ریخته است و شما می‌خندی؟ جناب بایزید فرمود: این سر و صورتی که من می‌شناسم، سزاوار آتش است، به خاکستری اکتفا کرده‌اند، شاکرم خدا را.

نُه چيز آن در سكوت است

امام رضا  عليه‏السلام فرموده‏اند: سلامت دين، دنيا و آخرت در ده چيز است، نُه چيز آن در سكوت است.

اولياى خدا از كم حرف زدن، از اوليا شدند.

استغفار را موجب فراوانى رزق و مهر و رحمت

از امير مؤمنان روايت شده:

محققا خداوند استغفار را موجب فراوانى رزق و مهر و رحمت بر خلق قرار داده است.

دانشمندان و  دانش‏ آموزان و سخاوت‏داران‏

آسمان‏ها و زمين و ملائكه و شب و روز براى سه نفر از حضرت حق طلب مغفرت مى‏كنند، دانشمندان و

دانش‏ آموزان و سخاوت‏داران‏


ارشاد القلوب: 1/ 196، باب 52.