علم ریاضی از نگاه علامه حسن زاده آملی


مگر می شود ما دین را از ریاضیات جدا بدانیم ؟ حدیث شریفی است در کافی که امام صادق به یکی از اصحاب فرمودند که فلانی « اشیاء همه به هندسه آفریده شده اند » فرمود هندسه یعنی چه امام فرمودند یعنی مقدار واندازه . عالم همه به اندازه است تمام کلمات تمام ذرات هرچه هست همه  به قدر وبه اندازه آفریده شده است . و مرحوم علامه شعرانی در مورد میرزا حبیب الله ذوالفنون می فرمودند : سوالات ریاضی از گوشه وکنار واطراف واکناف فرستاده می شد و ایشان جواب می داد در مخرو طات در هندسه های فضایی و مسائل بسیار مشکل در حوزه ها این طور نیست که ریاضیات نباشد البته نه به آن صورت که در متقدمین بوده بوده اما به کلی منقطع نشده و امید واریم ان شاء الله دوباره نضج بگیرد و پیش برود .

خدی سبحان در چند جای قرآن کریم خود را به علم شریف حساب متصف فرموده است مانند «انّ الله سریع الحساب » آری صنع احسن عالم کیانی و نظم اتم نظام ربّانی بر اساس استوار حساب و اندازه است . تار وپود فعل حق تعای شأنه حساب واندازه است که در متن خلقت عالم وآدم پیاده شده است و خلاصه اینکه مبنای کلمات کتاب تکوینی و تدوینی نظام هستی مبتنی بر اساس استوار ریاضیات است . علم به قوانین حسابی و قواعد مسایل عددی در تقویت نفس انسانی از اعاظم وسائل است .به خصوص علم هندسه که در تعدیل و تقویم ذهن و فکر وقلم وبیان تأثیری به سزا دارد .

حکما وفلاسفه بزرگ گفته اند : برای رسیدن به معرفت حقایق اشیاء فکر را باید به علوم ریاضی ورزش داد  آری علوم ریاضی برای حکیم مثابت  مسطره برای خطاط است .همچنان که مسطره ؛ مشّاق را از کجی وبی نظمی در کتابت حروف و انحراف سطور حافظ است ؛علوم ریاضی نیز فکر را از خطا و اعوجاج وانحراف باز می دارند و به آن استقامت و اعتدال می دهند .

انسانهای ورزیده در علوم ریاضی ؛ صاحب رأی صائب و نظری ثاقب و کم گوی وگزیده گوی و دیر گوی و نکو گوی می شوندمثلاً عبارات خواجه طوسی به فارسی وعربی ؛ چنان سخت بنیاد و استوار است که گویی به جای مرکّب ؛ سرب مزاب به کار برده است.

محصلین علوم دینی نیز احتیاج مبرم به تحصیل ریاضیات از هندسه و حساب وهیأت دارند .اکثر کارهای بشر دیروزی وامروزی مبتنی بر ریاضیات است . این علوم ریاضی است که اساس نظام اجتماع بشری است.

منبع : کتاب گفتگو با علامه صفحات ۳۳و۱۷۴-۱۷۶


در بناى اهرام‏ مصر بخصوص دو هرم بزرگ، چندان آنها را مستحكم كرده‏اند و از پايدارى و استوارى كارشان آرميده بودند كه تاريخ آن را آسمانى گذاشته‏اند نه زمينى، كه تاريخهاى زمينى به مرور ايام و كرور اعوام در معرض حوادث در آيند و زوال‏پذيرند و در دست فراموشى گرفتار آيند و براى تاريخ اهرام‏ بسند نباشند لذا در تاريخ بناى هرمان گفته شد: قد بنى الهرمان و النّسر الطّائر فى السّرطان.

نسر طائر از ثوابت سفيد رنگ و از اكبر قدر دوم در صورت عقاب است كه از صور شمالى است، نسر ميان دو منكب آن است، طول آن در تاريخ زيج بهادرى دلو شانزده دقيقه است و عرض آن بيست و نه درجه و پانزده دقيقه و از شظاياى عنكبوت اسطرلاب است. در تاريخ فوق نام برده نشد كه در كدام درجه سرطان.

در زيج مذكور گويد:

قدر حركت كواكب ثابته با خودها مختلف است آنكه به غايت سريع است در مدّت شصت و يك سال و هشت ماه و هشت روز قمرى وسطى يك درجه قطع مى‏كند، و آنكه بطئ‏تر است در عرض هشتاد و دو سال و سه ماه و هفده روز قمرى وسطى يكدرجه قطع مى‏كند و حركت سائر كواكب ما بين اين دو زمانه است.

در ماده هرم منتهى الارب تاريخ هرمان را بى‏طائر آورده كه: قد بنى الهرمان و

النسر فى السرطان، بنابراين احتمال مى‏رود كه مقصود نسر واقع باشد نه نسر طائر. و واقع از قدر اول در صورت شلياق واقع است كه از صور شمالى است و بر خرفقه حامله آن قرار دارد طول آن در زيج مذكور جدى چهارده درجه و بيست و پنج دقيقه است و عرض آن شصت و دو درجه. و نسر واقع نيز از شظاياى عنكبوت است و صوفى در صور به هر دو تصريح كرد در آن گفت:

النيّر المشهور الذى يرسم على الاصطرلاب و هو النّسر الطائر من القدر الثانى من أعظمه فيما بين المنكبين، و در اين گفت: النير المشهور من القدر الاوّل و هو الذى يرسم على الاصطرلاب و يسمى النسر الواقع.

كيف كان مبدأ زيج بهادرى كه تاريخ آن طغيانى است روز سه‏شنبه غره وسطى محرم يكهزار و دو صد و پنجاه و يك ناقصه هجرى است، و امروز سه‏شنبه پانزدهم شوال المكرم يكهزار و چهارصد هجرى قمرى مطابق چهارم شهريور ماه يكهزار و سيصد و پنجاه و نه هجرى شمسى است كه اين متمسك به ذيل ولايت سرّ الانبياء و العالمين أجمعين، امير المؤمنين على عليه السّلام، حسن حسن‏زاده طبرى آملى به مناسبت هزاره نهج البلاغه اين صحيفه مكرّمه در پيرامون انسان كامل از ديدگاه نهج البلاغه را در دست تأليف دارد، هرگاه بطور متوسط بين دو زمانه سريع و بطى‏ء نامبرده هر هفتاد سال را يك درجه بگيريم و از اول سرطان محسوب بداريم از تاريخ مذكور نسر طائر تاكنون اگر هيچ دوره را تمام نكرده باشد در حدود چهارده هزار و هشتصد و چهل سال، و نسر واقع در حدود سيزده هزار و پانصد و هشتاد سال است.

 انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه ص ۱۲۷

 

آقایانی که تفسیر انفسی بر قرآن نوشتند باید دانست که آنان به این علم عجیب عنایت دارند . علم حروف خود عالمی است که اصلا ً حروف را فرمودند امم این سلسله بسیاری از رمزو رازهای قرآن را بر اساس این دانش شریف بیان می کنند . خدای رحمت کند استاد مرحوم شعرانی را که می فرمود : آقا اینها دیوانه که نبودند شیخ بهایی ؛میرداماد مرحوم دهدار ؛ صاحب مفاتیح المغالیق و بسیاری دیگر از دانشمندان را بنگرید که در آثار خود چقدر در ارتباط با علم حروف بحث و گفتار دارند  و جناب سید حیدر آملی در تفسیر خود که تفسیر انفسی است بسیار به علم حروف  عنایت دارند.

به عنوان نمونه روایتی را در باره حروف به عرض می رسانم .: امام حسن علیه السلام در زمان طفولیت تب شدیدی کرده بود بعد جناب سیده نساء عالمین ایشان را خدمت پیامبر اکرم آورد جبرئیل نازل شد و فرمود: کاسه ای آب بیاورید و چهل بار سوره حمد را بر آن بخوانید . آن گاه آب را بر حضرت ریختند حضرت از آن تب نجات پیدا کرد و شفا یافت . و جبرئیل فرمود: « إنّ الله لم ینزل علیک سورة من القرآن إلاّ و فیها فاء و کل فاء من آفة ما خلا الحمد فإنّه لیس فیه فاء » در هر سوره ای فاء وارد شده به جز سوره حمد که در آن حرف فاء نیامده است . این جا اگر کسی بخواهد حرف بزند خیلی حرف پیش می آید . و همینطور در کتاب شریف کافی و نیز بحار الانوار در تفسیر بسم الله الرحمن الرحیم فرمایشی از امام صادق علیه السلام آوردند که حضرت فرموده : « الباء بهاء الله و السین سناء الله و المیم مجد الله ».

و جناب طبرسی در مجمع البیان نقل کرده اند که پیامبر اکرم فرمود: « من اراد أن ینجیه الله عن الزبانیه التسعة عشر فلیقرأ بسم الله الرحمن الرحیم فانّه تسعة عشر حرفاً لیجعل الله کل حرف جُنّة من واحد منهم » (هر کسی اراد کند که خدا او را از زبانیه نوزده گانه گانه آتش نجات دهد پس بخواند بسم الله الرحمن الرحیم همانا بسم الله الرحمن الرحیم نوزده حرف دارد که خداوند هر حرفی از آن را سپری قرار می دهد در مقابل هر یک از زبانیه آتش.) . می باید در این روایت تأمل کرد که این حروف بسم الله چیست که هر یک سپری می شوند  برای جلوگیری از آتش آن هم از زبانیه آتش . از این گونه روایات بسیار است که ما در کتاب عیون مسائل نفس آوردیم.

کتاب گفتگو با علامه حسن زاده آملی صفحه    281

نصیحت به عثمان

دوران
خلافت عثمان بود، مسلمین به گرد امام علی ـ علیه السلام ـ حلقه زدند و از عثمان در
مورد کارهایش شکایت نمودند، و از امام علی ـ علیه السلام ـ تقاضا کردند، تا با
عثمان صحبت کند و او را از خطاهایش بر حذر دارد.

امام علی
ـ علیه السلام ـ (از کنار این مسائل سیاسی بی تفاوت رد نشد، و نگفت بگذار من هم
مانند سایرین تماشاچی باشم) به درخواست آن ها احترام گذاشت و نزد عثمان رفت و به
نصیحت او پرداخت.

در این
نصیحت، پس از ذکر شکایات و اعتراضات مردم و … فرمود: بدان که بهترین بندگان خدا،
در پیشگاه او، رهبر عادلی است که خود هدایت یافته و دیگران را هدایت می کند، سنّت
معلوم اسلامی را بر پا و استوار می دارد و سنت مجهول را می میراند. سنت های اسلام،
روشن و مشخص می باشند، و بدعت ها نیز با نشانه هائی که دارند آشکارند.

«و انّ
شرّ النّاس عند الله امام جائر ضلّ و ضلّ به، فامات سنّه مأخوذه، و احیا بدعه
متروکه …؛ بدترین انسان ها در پیشگاه خدا، رهبر ستمگری است که هم خودش گمراه است
و هم دیگران را گمراه می کند، سنّت های صحیح را نابود می کند و بدعت های متروک را
زنده می نماید، رسول خدا ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ فرمود: پیشوای ظالم را در
روز قیامت حاضر می کنند، در حالی که نه یاوری دارد و نه عذر خواهی، او را به آتش
دوزخ می افکنند و او هم چون سنگ آسیاب در آتش، به چرخش می افتد، سپس او را در قعر
جهنّم به زنجیر می کشند، نکند تو همان پیشوای مقتول باشی که پیامبر ـ صلی الله علیه
و اله و سلم ـ همواره می فرمود: «در این امّت، پیشوائی کشته می شود، و پس از او تا
قیامت، درهای کشت و کشتار به روی آن ها باز می گردد …».

و پس از
گفتاری فرمود: تو را به خدا سوگند می دهم مبادا زمام امور خود را بدست مروان بدهی،
تا هر جا که بخواهد، آن را بکشد…

عثمان
گفت: «از مردم بخواه به من مهلتی بدهند، تا حقوق از دست رفته آن ها را تأمین کنم».

امام
فرمود: در مورد مدینه، مهلتی در آن نیست، و باید فوری اقدام کرد، و در مورد خارج
از مدینه، مهلتش به اندازه رسیدن دستور تو، به آن ها است.(۱)

به این
ترتیب: در این تابلو نیز می نگریم، که امام علی ـ علیه السلام ـ به عالی ترین اصول
اخلاقی و سیاسی، که نصیحت برای اصلاح امور می باشد، اقدام می کند و با کمال منطق و
ادب به رسیدگی امور می پردازد.

 

——————————————————————————–

(1) .
نگاه کنید به خطبه ۱۶۴ نهج البلاغه.

ضرر گناه



 

حضرت زين العابدين (ع) مي‌فرمايد:

خدایا! اگر براي يک گناه به من به جاي نان، خاکستر بدهيد، اگر به جاي آب، لجن بدهيد، تا آخر عمرم اين جريمه آن يک دانه گناه مرا جبران نمي‌کند.

اما گناه مي‌کنيم، او برف و باران مي‌دهد، چشمۀ آب مي‌دهد، اولاد و پول مي‌دهد؛ براي ما احترام ايجاد مي‌کند و دلها را متوجه ما مي‌کند. ملائکه عصباني مي‌شوند، ساکتشان مي‌کند. پروردگار مي‌فرمايد: صبر کنيد! نه، آبرويش را نمي‌برم؛ منتظرش مي‌مانم تا توبه کند.

 

چه قدر حيوانات در مسير آسيب زدن به ما بودند و خداوند فرمود: کاري به بندۀ من نداشته باشيد. چه خطرهاي حتمي‏ای متوجه ما بوده، كه فرموده با بندۀ من برخورد نداشته باشيد.

حكايت عقرب، حافظ جان جوان

فخرالدين رازي در تفسير مفاتيح الغيب مي‌نويسد:

روزي خسته شدم، قلم را زمين گذاشتم و از شهر بيرون آمدم. در فضاي باز لب رودخانه نشستم، ديدم يک عقرب فوق العاده جرار لب ديوار رودخانه آمد. گفتم: خدايا! عقرب که در آب نمي‌رود، اين‏جا چه مي‌كند؟! عقرب در خشکي است. ديدم به سرعت يک لاک‏پشت از آب بيرون آمد، کنار ديوار رودخانه مانند کشتي‏ی که پهلو مي‌گيرد، عقرب از آن بالا روي گردن لاک‏پشت پريد. لاک‏پشت به سوي رودخانه برگشت و به سرعت امواج آب رفت. من هم از روي پل به آن طرف رودخانه رفتم. لاک‏پشت به ديوار آن طرف رودخانه پهلو گرفت، عقرب از ديوار بالا آمد. وارد منطقهای شد كه پر از درخت و چمن طبيعي بود.

عقرب به سرعت هم مي‌رفت. من هم دنبال عقرب آمدم تا به درختي رسيدم. ديدم يک جوان نازنيني خواب است. يک مار کبري در يک متري‌ او دهان باز کرده، مي‌خواهد خيز بردارد و جوان را نيش بزند. عقرب روي کله مار پريد و آن را نيش زد. مار هم به خودش پيچيد و مرد.

عقرب كه رفت جوان را بيدار کردم و گفتم: برخيز ببين خدا با تو چه كرده است.

براي ما هزاران بار اتفاق افتاده است و ما نفهميدهايم. يکي از اسامي‌ خداوند «حفيظ» است.

آفرينش موجودات و ترکيب وجودشان، نشان دهندۀ عقل، حکمت، محبت، احسان و رزّاقيّت اوست. اگر آدم، موجودات را با كمك عقل نگاه کند، مي‌بيند اين موجودات آيينۀ نشان‏دهندۀ جمال ازل و ابد هستند.

اين نگاه اميرالمؤمنين (ع) به پروردگار است:

«ما رأيت شيئاً الا و رأيت الله قبله و معه و بعده»

چرا لقمه را مي‌بيني؟! سازندۀ لقمه را ببين! چرا ميوه را مي‌بيني؟! سازنده‌اش را ببين! چرا آب را ببيني؟! عکس رخ يار را در آب ببين!

بـه صحـرا بنگـرم صحرا تو بينـم       بـه دريـا بنگـرم دريـا تــو بينـم

به هر جا بنگرم كوه و در و دشت     نشـان از قـامت رعنـا تــو بينـم

* * *

اي بـه ره جستجو نعره زنـان دوست دوست

ور به حرم ور به ديرکيست جـز او اوست اوست

پـرده نـدارد جمـال غيــر صفـات جـلال

نيست بر اين رخ نقاب نيست بـرآن مغز پوست

جـامه دران گـل از آن نعــره زنـان بلبـلان

غنچه بپيچد به خود خـون به دلش تـو به توست

يــار در ايـن انجمــن يوسف سيمين بـدن

آينـه خوان جهان او به همـه رو به روست

در عكس نايژه انسان‌ها نوشته شده است «لااله الا الله». من در یک مجلۀ آلمانی ديدم که تمام گلبول‌هاي سرخ انسان‌ها در زير ميکرسکوب، وقتي عکسبرداري شده‏اند، به شکل الله بوده.

(وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ)

از خودتان به خودتان نزديکتر هستم.

هـر که شد از يک نگاه واله و شيداي اوست

از دو جهان ديده بست بهـر تماشاي اوست

زاهـد و حـور و بهشت مـا و رخ ذات يـار

دوست چو خواهي مخواه دنيا و عقباي دوست

گنج دل و ملک عشق دولت پاينده‌اي است

کـز همه پرداختيم غيـر تمناي دوست

گيتـي و خوبـان آن در نظـر آيينه‌اي است

ديـده نديدند در آن جـز رخ زيباي دوست[17]

* * *

دل گفت: مرا علم لدني هوس است

تعليمم کن اگـر تو را دسترس است

گفتم: کــه الف، گفت: دگـر، گفتم: هيچ

در خانه اگر کس است يک حرف بس است



erfan.ir

امام علی النقی(ع)

 

منابع : از پیدایش اسلام تا ایران اسلامی 

/ جعفریان، رسول

 

حضرت علی بن محمد ملقب به هادی - ع - دهمین امام شیعیان، در سال 214 هجری به دنیا آمد و به سال 254 هجری به شهادت رسید. آن حضرت تا سال 233 هجری در مدینه بود و از آن سال به بعد، به سامرا برده شد و تا پایان عمر در آن شهر زیر نظر حکومت زندگی می کرد.

امامت امام هادی - ع - نیز، مانند پدرش، از دورانی که ایشان هنوز کودکی بیش نبود، آغاز شد. این بار جامعه شیعه به راحتی امامت آن حضرت را پذیرفت، زیرا که با توجه به تجربه پیشین، مشکل مزبور حل شده بود. افزون بر آن، تصریح امام جواد - ع - به امامت فرزندش در هنگام خروج از مدینه به بغداد، هر گونه شبهه ای را از میان برد.

امام هادی - ع - در دوران چندین خلیفه، امامت شیعیان را عهده دار بود. در بیشتر این دوران، متوکل عباسی(خلافت از 232 تا 247)در مسند خلافت بود.

نخستین برخورد متوکل با امام هادی - ع - آن بود که در همان آغاز دوران خلافتش، یعنی سال 233 حضرت را از مدینه به سامرا آورد. آن زمان، سامرا، به جای بغداد، مرکز خلافت عباسی بود. هدف وی، تحت نظر گرفتن امام و رفت و شد شیعیان با آن حضرت بود. متوکل مانند خلفای پیشین، خطر شورش های علویان را به خوبی احساس می کرد و با آوردن امام به سامرا، بنای جلوگیری از قیام شیعیان را داشت. البته متوکل، با حفظ ظاهر، کوشید تا محترمانه امام را به سامرا بیاورد. در آن جا هم، با احترام به وی و نگاه داری او در مجموعه دربار، سیاستی را مانند آنچه مامون نسبت به امام رضا - ع - داشت، در حدی ضعیف تر، در پیش گرفت. متوکل و درباریان در ظاهر به امام احترام می گذاشتند، اما به واقع مراقب رفتار امام بودند به طوری که شیعیان نمی توانستند به آسانی با آن حضرت ارتباطی برقرار کنند.

به رغم احترام صوری، گاه و بی گاه متوکل دستور بازرسی منزل امام را می داد. در این میان، ارتباط شیعیان با امام به صورت مخفی برقرار بود و طبعا خبرهای تحریک کننده ای به متوکل می رسید. اما هر بار، در منزل امام، چیزی که شاهد فعالیت نظامی بر ضد حکومت باشد یافت نمی شد. یک بار، نیمه شب که به خانه امام ریختند، امام را بر سجاده و در حال خواندن قرآن دیدند. در همان حال، حضرت را نزد متوکل که در مجلس بزمش بود آوردند. امام اشعاری را در برابر زمزمه کردند که متوکل را به اضطراب انداخت. این اشعار درباره عاقبت دنیامدارانی بود که گمان مرگ نمی برند و بر آنند که همیشه در این دنیا پایدارند:

بر بلندای کوهها شب را به سحر آوردند، در حالی که مردان چیره و نیرومندی از آنان پاس داری می کردند، ولی آن قله کوه ها برایشان سودی نبخشید.

از پناهگاه هایشان پایین کشیده شدند و در زیر خاک سیاه قرار گرفتند و چه بد جایی را برای رحل اقامت برگزیدند.

پس از آن که در قبرهای خود قرار گرفتند، فریاد زنی بر آنها بانک زد: کجا رفت آن بازوبندها، کو آن تاج ها، کجاست آن زر و زیورها.

کجا رفت آن چهره ها که با ناز و نعمت پرورش یافته و مقابل آنها پرده های گرانبهای نازک آویخته بودند.

هنگامی که این سؤال از آنها می شود، قبرهایشان از طرف آنها جواب می دهد: آن چهره ها هم اکنون محل آمد شد کرم های لاشخوار شده اند.

عمرهای دراز، خوردند و آشامیدند و اکنون پس از آن همه عیش و نوش، خود خوراک کرم ها شده اند.

متوکل چند روز پیش از آن که کشته شود، دستور قتل امام را صادر کرده بود. اما پیش از آن که این دستور اجرا شود، خود در بسترش کشته شد و امام از توطئه او رهایی یافت.

در این دوران، مذهب تشیع سخت گسترده شده از نظر علمی، دانشمندان و راویان فراوانی در اختیار داشت. برخی از شیعیان، در دستگاه حکومت نفوذ کرده و در لحظه های دشوار به یاری شیعیان می پرداختند.

شمار راوایانی که احادیثی از امام هادی - ع - روایت کرده اند، به بیش از یک صد و هشتاد نفر می رسد. افزون بر آن، تحت نظر بودن امام، سبب شد تا بیشتر تماس ها از طریق نامه باشد.

مهم ترین نظام ارتباطی برای شیعیان، نظام وکالت بود. شیعیان برجسته و محدث و فقیه در هر شهر، از سوی امام به عنوان وکیل برگزیده می شدند و رسالت حل و فصل مسائل میان شیعیان با امام را به انجام می رساندند. این امور در دو قسمت علمی و مالی بود. افراد به دستور امام حقوق مالی خود را به وکلا پرداخت می کردند و آنها، یا اموال مزبور را به وکلای اصلی امام در بغداد و سامرا تحویل می دادند و یا به اجازه ایشان به مصرف می رساندند. ارسال پرسش ها و گرفتن پاسخ هم بر عهده وکلا بود.

وکلای امامان در بغداد، کوفه، قم، نیشابور، یمن و مصر مستقر بودند. در این زمان، شیعیان فراوانی از مناطق مختلف ایران با ائمه در ارتباط بوده و وکلای آن حضرت در برخی از نقاط حضور داشته اند.

بخشی از میراث علمی امام هادی - ع - روایاتی است که در مسائل کلامی وارد شده و به ویژه در اصلاح اندیشه های کلامی شیعه است. بخش دیگری از میراث علمی آن امام، در زمینه دعا و راز و نیاز با خداوند است. ادعیه فراوانی از آن حضرت در کتاب های دعا وارد شده که افزون بر نیایش با خدا، مشتمل بر معارف الهی و شناخت حقیقت توحید نیز هست. در واقع، دعاها، به نوعی متون دین شناسی عرفانی و اعتقادی شیعه نیز هستند.

از اهداف دیگر دعا، ایجاد پیوند میان مردم و اهل بیت - ع - است، شاهد این مطلب آن است که در دعاها صلوات بر محمد و آل محمد فراوان تکرار شده است. همچنین در ضمن دعاها، به تبیین مقام والای اهل بیت - ع - نیز پرداخته شده و بر مکتب اهل بیت - ع - به عنوان مکتب ناب و اصیل تکیه شده است.

باید در زندگی آن امام، به این نکته هم تصریح کرد که دشواری افراطی ها، در این دوره هم چنان ادامه داشت و مبارزه امام با آنها بسیار جدی بود. در این باره، روایات و اخبار مختلفی بر جای مانده است.

پایگاه حوزه

حكايتي دربارة آدم پولدار يا ديوانه



ابوسعيد ابوالخير به شاگردش گفت: چرا دير آمدي؟ گفت: يک پولدار نيشابور مرده بود، در تشييع جنازه، راه‌بندان بود. ابوسعيد گفت: آن پولدار کيست؟ شاگرد گفت: فلاني. ابوسعيد گفت: چقدر پول داشت؟ شاگرد گفت: 70 هزار درهم. ابوسعيد گفت: پول را با او دفن کردند؟ شاگرد گفت: نه. ابوسعيد گفت: پس چرا مي‌گويي پولدار مرده است؟ او که فقير و دست خالي از دنيا رفته است. او اگر پول را مال خودش مي‌دانست، با خود مي‌برد. بگو يک ديوانه مرده است. خود او كه مالک پول نبوده است و عمري را به گدايي انباشته است. پول يک طرف بوده و او هم يک طرف. بعد پول‌ها مانده و خودش را با يک کفن در خاك دفن کردند.

پایگاه عرفان

ختنه دختران که اصطلاحا به آن (خفض الجواری) گفته می شو

حضرت آیات عظام سیستانی،صافی گلپایگانی،موسوی اردبیلی، مکارم شیرازی،صانعی،سبحانی به پرسش شفقنا درباره ختنه دختران پاسخ گفته اند.
انعکاس : متن پرسش مطرح شده و پاسخ این مراجع عظام تقلید شیعیان بدین شرح است:

در برخی نقاط جهان، عمل ختنه دختران مرسوم است. آیا این عمل وجه شرعی دارد؟ برخی جوامع پزشکی معتقدند در اثر این عمل به زن لطمه جسمی یا روحی وارد می شود و یا احتمال خطر برای آن متصور است، در این صورت حکم چیست؟ آیا اجبار زن به ختنه جایز است و ولی دختر می تواند او را وادار به این عمل کند؟

فتوای حضرت آیت الله العظمی سیستانی

حرام نیست

 

فتوای حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی

ختنه دختران واجب نیست و الله العالم.

 

فتوای حضرت الله العظمی مکارم شیرازی

بسمه تعالی

درعصر وزمان ما ختنه زنان و دختران سفارش نمی شود واحتیاط واجب در ترک آن است.

 

فتوای حضرت آیت الله العظمی موسوی اردبیلی

بسمه تعالی
ختنه دختران که اصطلاحا به آن (خفض الجواری) گفته می شود واجب نیست بلکه مستحب است و باید توجه داشت که آنچه در برخی کشورهای آفریقایی به عنوان ختنه دختر انجام میپذیرد روش غلطی است و شیوه و طریقه صحیح آن در کتب مفصل فقهی توضیح داده شده است و ظاهرا اشکالاتی که در سوال آمده  مربوط به انجام همان روش غلطی می باشد ولی در هر حال چنانچه انجام آن موجب  ضرر جسمی یا روانی شده یا احتمال خطر بر آن موجود باشد انجام آن جایز نیست و ولی دختر هم حق اجبار ندارد.والله العالم

 

فتوای حضرت آیت الله العظمی صانعی

بسمه تعالی

ج-ختنه دختران،ـ که در روایات به خفض الجواری تعبیر شده ـ سنت ومستحب نبوده و نمی باشد و بعضی روایات هم بر اختصاص آن نسبت به پسران و نفی سنت بودن آن نسبت به دختران دلالتی روشن و واضح دارد چنانچه در صحیحه عبدالله بن سنان از امام صادق (علیه السلام)[۱]و صحیحه ابی بصیر مرادی از امام باقر (علیه السلام)[۲] بر آن تصریح شده است و در موثقه مسعدة بن صدقه از امام صادق (علیه السلام) نیز برای زنان به عنوان مَکرمه شمرده شده و به نحو منطوق بر عدم سنت بودن آن برای زنان دلالت دارد «خفض النساء مکرمة و لیس من السنة و لاشیئاً واجباً»[۳] و مکرمة به معنی آن چیزی است که سبب حسن و بزرگواری آنها نزد شوهرانشان می باشد که نه از سنت است و نه چیزی که واجب باشد و ناگفته نماند مکرمة که در مقابل سنت آمده گویای آن است که از نظر اسلام و شرع مبین دارای رجحان و استحباب نبوده بلکه یک امر مردمی و خواسته ی افراد در زمان ها و مکان ها بوده و جهتش هم همان حسن و زیبایی و کرامت نزد شوهر می باشد، و اما اگر این عمل دارای ضررهای روحی و جسمی باشد باید قائل به حرمت و عدم جواز شد و ولیّ دختر نیز در این گونه موارد که به ضرر دختر می باشد ولایت و حق دخالت ندارد.

——————————————————————————–

[۱]. «ختان الغلام من السنة و خفض الجاریه لیس من السنة» (ختنه شدن پسران سنت بوده و خفض دختران (ختان آنان) از سنت نمی باشد.) وسائل الشیعة- کتاب النکاح-ابواب احکام الاولاد- باب ۵۶- حدیث۲

[۲] . «…أما السنة فالختان علی الرجال و لیس علی النساء» همان، حدیث۱

[۳] . همان، حدیث۳

 

 

فتوای حضرت آیت الله العظمی سبحانی

در بالای فرج قطعه گوشت کوچکی وجود دارد که ختنه مربوط به آن است و در روایات تصریح شده است که آن عضو مخصوص از ریشه برداشته نشود بلکه فقط قسمت بالای آن برداشته شود. از آنجا که این امر مستحب است شوهر نمی تواند زن را مجبور به ختنه کند ولی دختر مادامیکه بالغ نشده است می توان او را ختنه کرد و در روایات هفت سالگی آمده است ولی پس از بلوغ اختیار با خود دختر است.والله العالم

 

فتوای حضرت آیت الله العظمی موسوی اردبیلی

بسمه تعالی
ختنه دختران که اصطلاحا به آن (خفض الجواری) گفته می شود واجب نیست بلکه مستحب است و باید توجه داشت که آنچه در برخی کشورهای آفریقایی به عنوان ختنه دختر انجام میپذیرد روش غلطی است و شیوه و طریقه صحیح آن در کتب مفصل فقهی توضیح داده شده است و ظاهرا اشکالاتی که در سوال آمده  مربوط به انجام همان روش غلطی می باشد ولی در هر حال چنانچه انجام آن موجب  ضرر جسمی یا روانی شده یا احتمال خطر بر آن موجود باشد انجام آن جایز نیست و ولی دختر هم حق اجبار ندارد.والله العالم

درس هایی از خورشید خراسان


 

نویسنده: دکتر حسن روحانی

 

نقش امامان شیعه در نهضت ها

گرچه (1) همه ائمه هدی(ع) نور واحد و همه آنها برای بشریت هادی و راهنما بودند، اما نهضت کربلا و عاشورا و مکتب امام باقر و امام صادق(ع) بر هدایت مردم اثر ویژه ای گذاشت و کربلا همواره سازنده حرکت و نهضت شیعیان و مسلمان ها بود. اکثر انقلاب ها و نهضت ها از سال 61 هجری تاکنون در دنیای اسلام با عَلَم و پرچم کربلا بوده است. دشمن فکر کرد که اگر دست های قمر بنی هاشم را قلم کند و پرچمدار حسین را به شهادت برساند، این پرچم بر زمین می افتد، اما نمی دانست که این پرچم، همواره در اهتزاز و خاندان رسالت همواره سربلند تاریخ اند.«فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه»(2). خیلی ها خواستند این بنای بلند و این نام پرافتخار را از بین ببرند، «یریدون لیطفئوا نور الله بافواههم والله متمّ نوره»(3) ولی خدا روز به روز این فریاد نجاتبخش را رفیع تر و رساتر ساخت. این هادیان امّت را عزیزتر کرد و این پرچم را برافراشته تر نمود.
روزی که جوانان مسلمان و شیعه جنوب لبنان خاک مذلت را بر سر صهیونیست ها ریختند و اسرائیلی ها را از جنوب لبنان بیرون کردند، انسان کاملاً حس می کرد که پرچم امام حسین (ع) به خوبی در تاریخ برافراشته است. این نکته را به این دلیل می گویم که در طول پنجاه سال گذشته، هر ارتش کشور عربی که رو به روی اسرائیل قرار گرفت، متأسفانه از لحاظ نظامی شکست خورد. اما آن نیروی سربلندی که اسرائیلی ها را با ذلت به فرار وادار کرد، جوانان مؤمن و مخلص حسینی در جنوب لبنان بودند. پرچم امام حسین(ع) بود که خاک مذلت را بر سر صهیونیست ها ریخت. نمونه اتم و اکمل آن هم در سرزمین ایران بود. همه دنیا خواستند نهضت اسلامی ایران را سرکوب کنند. همه خواستند نام امام را از تاریخ حذف کنند، همه خواستند نهضت اسلامی را در این سرزمین با شکست مواجه کنند، اما پرچمی که در دست امام و در دست مردم بود، همان پرچم کربلا بود و لذا این پرچم در اهتزاز خواهد بود تا روزی که مهدی آل محمد(ع)قیام کند.
این بیان امام هشتم است که فرمود: «یفرج عنا الهمّ و الکربات»(4) روزی که او بیاید، روز شادمانی نهایی است. آن روز، روزی است که دیگر هیچ غمی در هیچ دلی باقی نمی ماند. آن روز، روز انتقام واقعی است و آن روز، روز نصرت واقعی است. این خط، خط کربلا و عاشورا بود و همواره تا ظهور آن حضرت باقی خواهد ماند.
مسئله دوم، مکتب امام باقر و امام صادق(ع)بود. کربلا خط ایثار را جاودانه کرد. کربلا مسیر ایستادگی و شهامت را همیشگی کرد. کربلا مسیر عزت را برای همیشه به مردم مسلمان نشان داد. اما آن مکتبی که لازم بود مردم را به عمق فرهنگ اسلام و به مفاهیم صحیح قرآن برساند و احکام راستین اسلام را برای مردم تبیین کند، او باقرالعلوم بود که این کار را کرد. باقرالعلوم، کسی که همه دانش ها را شکافت و صادق آل محمد(ع) که خط راستین را تبیین کرد. درواقع می توان گفت مسیر نهضت شیعه و مسلمانان راستین، با کربلای حسینی و با علوم باقری و صادقی تکمیل شد.

نهضت علویان

لذا آن زمان که خلیفه قدرتمند و سفاکی به نام هارون که قدرت را در دنیای پهناور اسلام آن زمان در دست گرفت، نگرانی اش از این مکتب بود. سرزمین اسلامی در دوران خلافت هارون الرشید، بسیار پهناور بود. از غرب نیمکره زمین تا شرق آن، از غرب اروپا و غرب افریقا گرفته تا آسیای مرکزی همه تحت نفوذ اسلام بودند. کشور اسلامی یک کشور عظیم و بزرگی بود، از شبه قاره هند گرفته تا غرب افریقا؛ و لذا هارون می گفت آفتاب هر کجا که می خواهی طلوع کن که آنجا سرزمین من است و هر کجا که می خواهی غروب کن که آنجا سرزمین من است. یک کشور عظیم و بزرگ اسلامی و یک حاکمی که این کشور پهناور را در اختیار دارد، ولی تنها نگرانی و مشکلش نهضت علوی است که در اوج خود در دنیای اسلام بود. نگرانی هارون از درون دنیای اسلام بود و از موج خروشنده و پرباری بود که سرچشمه آن کربلا و غنایش از مکتب امام باقر و امام صادق(ع) بود. لذا شما می بینید فرزند امام صادق(ع) یعنی حضرت موسی بن جعفر(ع) آن همه تحت فشار قرار می گیرد. حتی هارون که در بغداد است، از خانه محاصره شده موسی بن جعفر در مدینه می هراسد. خانه ای که در مدینه در محاصره سربازان است، بغداد از آن لرزان است. علی رغم اینکه موسی بن جعفر(ع) در منزلش در مدینه در محاصره بود، ظاهراً هیچ راهی برای آرامش هارون نبود، جز اینکه موسی بن جعفر در زندان باشد. آن هم نه در زندان معمولی بلکه در بدترین زندان ها که سفاک ترین زندانبان ها را داشته باشد، که در داخل آن زندان هم غل و زنجیر بر دست و پاهای او باشد. با این حال باز هم در ترس و وحشت بود.
تاریخ را مطالعه کنید، واقعاً عجیب است. حاکمی که می گوید آفتاب هر کجا می خواهی طلوع کن و هر کجا می خواهی غروب کن، آنجا سرزمین من است، از یک ذریه پیامبر که دست خالی است و تنها سلاح او علم و دانش و منطق و سخن حق است، آنچنان می ترسد و می هراسد که در زندان هم از او هراس دارد. موسی بن جعفر(ع) در یک زندان انفرادی بود تا کسی نتواند با او ملاقات کند. هرکس را که به عنوان زندانبان می گذاشتند تا مراقب موسی بن جعفر(ع) باشد تحت تأثیر او قرار می گرفت. سفاک ترین زندانبان ها را که به عنوان مراقب امام می گذاشتند، تحت تأثیر آن حضرت قرار می گرفت. می دیدند یک سیّد که غل و زنجیر به گردن و دست و پا دارد، از شب تا صبح مشغول نماز و عبادت است و همیشه مشغول دعاست. روزها معمولاً روزه دارد، این وضع را که می دیدند تحت تأثیر قرار می گرفتند و لذا مرتب مأموران را تغییر و افراد جدید را مأمور می کردند. یک چنین وضعیتی در دنیای اسلام حاکم بود. هارون احساس می کرد با دشمنی به نام خاندان رسالت و نهضت علویون مواجه است و لذا به شدت از این نهضت در ترس و هراس بود.
هارون از دنیا رفت و در طوس و خراسان دفن شد که خود امام هشتم هم وقتی به ایران آمد و به طوس رسید، ‌قبر هارون را دید و کنار همان قبر با دست مبارکش خط کشید و فرمود: قبر و مدفن من اینجا خواهد بود. بعد از حکومت هارون، شرایط فرق کرد، فرزندش امین خلیفه شد و عبدالله مأمون برادرش هم در خراسان حاکم بود. اینها دیدند در برابر نهضت عظیم علویان دیگر قادر نیستند که به صورت سابق مبارزه کنند و مثلاً علی بن موسی الرضا(ع) را دستگیر کنند و به زندان ببرند. اصلاً شرایط، چنین شرایطی نبود، در کوفه، بصره و مدینه همه جا قیام بود. همه جا قیام علویان به چشم می خورد. در سراسر ایران هم که عشق به خاندان رسالت بود. مردم می گفتند مگر موسی بن جعفر چه کرده بود که می بایست سال ها در زندان باشد؟ این مظلومیت امام هفتم بر آن مکتب غنی امام جعفرصادق و امام باقر اضافه شده بود و این نهضت را کامل تر و پربارتر و قیام مردم را پرشورتر و آتش قهر مردم را شعله ورتر کرده بود.

شیوه های جدید مأمون

مأمون در آغاز به عنوان حاکم خراسان و درنهایت به عنوان خلیفه، دارای ویژگی های خاصی بود و به عنوان حاکمی دانشمند و عالم شناخته می شد. در تاریخ هم به خلیفه دانشمندی معروف بود و معمولاً هم او را شیعه خوانده اند، چون مأمون در دربارش با علما و اهل سنت درباره حقانیت مذهب شیعه مباحثه می کرد. فردی هوشمند و عالم به قرآن و حدیث و تاریخ بود و همه مخالفین را به راحتی در بحث مغلوب می کرد. در تاریخ خلفای بنی امیه و بنی عباس بی سابقه بود که خلیفه ای بر منبر خلافت و تخت حکومت تکیه زده باشد و از شیعه و تفکر شیعه و مذهب شیعه دفاع کند و با علمای مخالف بحث کند و حقانیت تشیّع را به اثبات برساند. مقطع تاریخی عجیبی برای جهان اسلام پیش آمده بود و این دوران برای تثبیت تفکر شیعه بسیار مهم بود. مخصوصاً اینکه امام هشتم هم به ایران آمد و تأثیر بسیار شگرفی بر اذهان عمومی مردم این سرزمین گذاشت.
به مناسبت بحث، به قسمت کوتاهی از زندگی امام هشتم می پردازم و سپس اشاره ای به حوادث و مسائل روز منطقه و پیچیدگی هایی می کنم که امروز با آن مواجه هستیم که باید با استمداد از مکتب امام هشتم در این مقطع حساس به وظایف مهم خود آشنا شویم و به آن عمل کنیم. ما روزهای سختی در گذشته داشتیم و خداوند به ما کمک کرد و از آنها عبور کردیم. اگر ما با حق باشیم و اخلاص و ایمانمان را از دست ندهیم، این طوفان ها عبور می کند و تمام می شود و ما می توانیم به مسیر تکاملی انقلاب اسلامی ادامه دهیم.
مأمون به امام هشتم فشار آورد که به ایران سفر کند و در شهر مرو، مرکز خلافت مستقر شود. شهر مرو امروزه جزو کشور ترکمنستان در شمال خراسان است. البته آن زمان بخارا و سمرقند و هرات و بسیاری از شهرهای آسیای میانه هم جزو خراسان بزرگ بودند. خراسان یک منطقه بسیار وسیع و بزرگی بود. ترکمنستان، ازبکستان امروز و بخش بزرگی از قزاقستان، قرقیزستان، تاجیکستان و افغانستان امروز، همه اینها جزو خراسان بزرگ بوده اند. به هر حال، مأمون به امام هشتم فشار زیادی آورد تا به ایران بیایند. البته امام می توانست در مدینه بماند و مقاومت کند، ولی قاعدتاً این مقاومت منجر به شهادت ایشان می شد. یعنی مأمون تصمیم داشت امام را به ایران بیاورد و اگر نتوانست او را به شهادت برساند. امام در بین این دو امر یعنی شهادت یا آمدن به ایران، آمدن به ایران را برگزید. امام برای این اقدام خود، دلایل سیاسی و فرهنگی داشت و می خواست از این فرصت تاریخی استفاده کند.

ایرانیان و توسعه فرهنگ اسلامی

ایران یک سرزمین آماده با ملتی بزرگ و هوشمند بود. خود هارون الرشید و خلفای بنی عباس هم برای اداره حکومت از ایرانی ها استفاده زیادی می کردند. ایران یک مرکز تمدنی بود و از این مرکز با مردمی که از استعداد و هوش سرشار و دانش گسترده بهره مند بودند، به خوبی می شد برای تبیین فرهنگ اسلام استفاده کرد. مردم دانشمند و فهمیده ایران، به درستی درک کرده بودند که این گوهر گرانبها چگونه می تواند دانش و اخلاق جامعه بشری را به سمت تعالی و کمال و پیشرفت ببرد. اسلام گوهری بود که ملت های دیگر نمی توانستند به درستی این گوهر را بشناسند، اما ایرانی ها این گوهر را به خوبی شناختند، از آن بهره بردند و آن را پرورش و گسترش دادند. شما آثار اسلامی ایرانی ها را ببینید، چقدر کتاب های فلسفی، کلامی، فقهی، عرفانی و تفسیری را نوشتند. حتی ایرانی ها بهترین کتاب های ادبی زبان عربی را تدوین کردند. کتاب صرف و نحو و ادبیات سیبویه به نام«الکتاب» معروف ترین کتاب ادبی عرب است که یک ایرانی اهل شیراز نوشته که جزو بهترین کتاب های ادبیات عرب است. بهترین کتاب لغت را صاحب قاموس که یک ایرانی بود، نوشت. عجیب است که این ملت قادر بود ادبیات زبان غیربومی را به این خوبی تدوین و ترویج و تکمیل کند. البته این مردم، همه این کارها را با عشق کردند. چون گوهر اسلام را شناخته بودند و چون زبان اسلام، عربی بود، قرآن به زبان عربی بود، احادیث پیامبر و ائمه به زبان عربی بود، به عشق اسلام مردم آمدند و قوی ترین زبان دنیای آن روز را به بهترین وجه تدوین و تبویب و بازسازی کردند و قواعدنویسی و واژه نامه نویسی آن را برعهده گرفتند. ایرانی ها بهترین تفسیرها و کتاب های حدیث و فقه را نوشتند. امروز هم عظیم ترین حوزه علمیه دینی و مرکز فرهنگ اسلامی در همین سرزمین است و بسیاری از علمای بزرگ اسلام از همین سرزمین برخاسته اند.
امام هشتم از این فرصت تاریخی استفاده کرد. البته شاید این تعبیر، تعبیر نامناسبی باشد که بگوییم امام، ایران را به خوبی می شناخته است. به هر حال، امام از این فرصت استفاده کرد و می دانست بهترین سرزمینی که باید بذر فرهنگ اسلام در آن کاشته شود، اینجاست؛ و لذا وارد این سرزمین شد. امام در اهواز، شوشتر، فارس و به نقل برخی از تواریخ در یزد و نائین توقف و مطالب فراوانی برای مردم بیان کرد. البته مأمورین مکلف شده بودند تا نگذارند مسیر کاروان به سمت قم و ری باشد. ظاهراً از مسیر کویر عبور کردند و به منطقه قومس یعنی سمنان و دامغان و شاهرود آمدند و بعد امام وارد خطه خراسان شد و از نیشابور و طوس عبور کرد تا به مرو رسید. تمدن این سرزمین آن گونه بود که وقتی امام هشتم می خواست حدیثی را برای مردم بیان کند، با وجود آنکه در آن دوران سواد خواندن و نوشتن و آشنایی با کتابت معمول نبود و معدود افرادی بودند که توان خواندن و نوشتن داشتند، ولی در نیشابور وقتی مردم خواستند سخن حضرت را یادداشت کنند، هزاران قلم از قلمدان ها خارج می شوند و حضرت حدیث معروف سلسله الذهب را برای مردم نقل می کنند.

شکست مأمون در اجرای اولین نقشه

امام وارد شهر مرو شد و پس از زمان کوتاهی مأمون فشار آورد تا آن حضرت نیابت از خلافت را بپذیرد. عشق به حکومت، مقام و قدرت بسیار خطرناک است و تا انسان به آن مبتلا نشود، نمی فهمد. همه مناصب دنیوی چنین است. شما به یک فرد فقیری بگویید اگر پولدار شوی چه کار می کنی؟ می گوید من اگر پولدار شوم، به تمام فقرا کمک می کنم و با آن کارهای خیر را انجام می دهم، برای کمک به دیگران استفاده خواهم کرد؛ ولی به محض اینکه پولدار می شود، حرص و طمع سراسر وجودش را فرامی گیرد. اینکه قرآن می گوید:« و لنبلونکم بشیء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشّر الصابرین»(5) شما را به ترس و گرسنگی و از دست دادن مال و جان آزمایش می کنیم و مژده از آن شکیبایان است. یا قرآن می فرماید:« احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون»(6) آیا مردم گمان کرده اند، اظهار ایمان با زبان کافی است و مورد آزمایش قرار نمی گیرند. واقعاً در امتحان معلوم می شود که اگر قدرت در اختیار یک فرد قراربگیرد، چه می کند. ممکن است بگوید، اگر من رئیس کشور شوم و قدرت پیدا کنم، چه عدالتی مستقر می کنم و چه خدماتی انجام می دهم، ولی وقتی به قدرت رسید،‌می بیند این قدرت و استفاده از آن برای مطامع شخصی چقدر شیرین است. در حالی که در واقع، چیزی نیست. گویی بشر متأسفانه به طور معمول چنین است و غالباً در امتحان مقام و قدرت مردود می شود.
به هر حال مأمون هم فردی بود که به قدرت و خلافت رسید و یکی از اهدافی هم که داشت این بود که امام هشتم را جهت جلب نظر مردم و محبوبیت در افکار عمومی به ایران بیاورد، چون تکیه مأمون در خلافت به مردم ایران بود. مأمون در منطقه حجاز و عراق مشکلات فراوانی داشت. مخصوصاً بعد از اینکه امین کشته شد و به بغداد لشکرکشی کرد. هم بنی عباس خیلی با او میانه خوبی نداشتند و هم شرایط به گونه ای بود که قیام علویان سراسر این مناطق را فراگرفته بود. او می خواست امام هشتم را به ایران بیاورد تا هم قیام علویون را کنترل کند و اساساً انگیزه قیام را از بین ببرد و هم مردم ایران را که می دانست علاقه مند به خاندان رسالت هستند، مجذوب خود و در نهایت به تسلیم و تبعیت خویش وادار کند. لذا امام را به مرو آورد و اول هم به او پیشنهاد خلافت داد. به متن این حدیث توجه کنید: مأمون به امام گفت:«یابن رسول الله قد عرفت فضلک و علمک و زهدک و ورعک و عبادتک»، من می دانم که علم و دانش تو چه مقدار است و فضایل تو چیست و من می دانم مقام زهد و تقوا و ورع تو تا چه حدّ است؛ و «اراک احق بالخلافة» من می دانم که خلافت از آن تو است و حق توست. «فقال الرضا: بالعبودیة لله عزوجل افتخر» امام فرمود من به عبودیت خداوند و به عبادت حق افتخار می کنم. فخر من این است که عبد خداوندم. بیان امام هشتم خیلی زیباست. فرمود: من به این عبادت فخر و افتخار می کنم. «و بالزهد فی الدنیا ارجو النجاه من شرّ الدنیا» چطور انسان می تواند با زهد از شر و مهلکه دنیا خلاص شود و سالم از آن عبور کند؟ فرمود من مسیر نجات از شر دنیا را با زهد از دنیا و با بی اعتنایی به زرق و برق دنیا برگزیدم و انتخاب کردم.« بالورع عن المحارم ارجو الفوز بالمغانم»فرمود: با دوری از محرمات خداوند، امید دارم به کامیابی از همه غنائم و غنیمت ها و ثواب ها برسم. «بالتواضع فی الدنیا ارجو الرفعه عندالله» اگر کسی می خواهد نزد خداوند عزیز شود، نزد بندگان خدا تواضع کند. اگر در برابر بندگان خدا متواضع شوید، خداوند شما را عزیز می کند و به شما عزت می دهد. فرمود: من با تواضع در دنیا، امید رفعت و جایگاه بلند در پیشگاه خداوند دارم. «فقال له المأمون» مأمون گفت:« فأنی قد رأیت ان اعزل نفسی عن الخلافة» من هیچ چاره ای جز این نمی بینم که خودم را از خلافت عزل و برکنار کنم و این لباس خلافت را از تنم بیرون بیاورم. « واجعلها لک» و این لباس خلافت را برای شما قرار بدهم‌«و ابایعک» و من می خواهم با شما بیعت کنم. «فقال له الرضا: ان کانت هذه الخلافه لک و جعل الله لک فلایجوز ان تخلع لباساً البسکه الله و تجعله لغیرک»(7)فرمود: اگر این لباس خلافت را خداوند برای تو قرار داده و تو مستحق خلافت هستی، نمی توانی این خلافت را به دیگری واگذار کنی. این مسئولیت است و مسئولیت بخشیدنی نیست. فردی که به مقام رهبری و خلافت دنیای اسلام رسیده و حق او هم بوده و به حق این لباس را پوشیده که نمی تواند به دیگری تفویض و واگذار کند. باید به مسئولیتش عمل کند. « و ان کانت الخلافه لیس لک» و اگر این خلافت از ‌آن تو نیست، پس مقامی که از آن تو نیست، چطور می خواهی به من واگذار کنی.«فلا یجوز لک ان تجعل لی ما لیس لک» آنچه تعلق به تو ندارد، چطور می خواهی به من تفویض کنی. «فقال له المأمون: یابن رسول الله لابد لک من قبول هذا الامر» مأمون وقتی دید که در برابر منطق و استدلال امام پاسخی ندارد، گفت من با تو نمی خواهم بحث کنم، باید قبول کنی. یعنی من یک تصمیم سیاسی اتخاذ کرده ام، مهم نیست که حق با توست یا با من است. من در پی مشروعیت و حقانیت کار خودم نیستم، بلکه به دنبال اهداف سیاسی خودم هستم، باید قبول کنی. حضرت فرمود:« لست افعل ذلک ابدا » به هیچ عنوان این کار را نخواهم کرد. مأمون گفت اگر خلافت را به هیچ عنوان قبول نمی کنی، پس ولایتعهدی من را باید قبول کنی، من خلیفه می مانم ولی تو ولیعهد باشی. لااقل قبول کنی که بعد از من خلافت از آن تو باشد. «فقال له فان لم تقبل الخلافه فکن ولیعهدی لتکون لک الخلافه بعدی» لااقل بعد از من، تو خلیفه باشی. «فقال الرضا: و الله لقد حدثنی ابی»فرمود به خدا قسم پدرم برای من حدیث کرد از پدرانش، از امیرالمؤمنین، از رسول خدا که «انی اخرج من الدنیا قبلک مقتولاً بالسّم» پیغمبر فرموده من قبل از تو از دنیا می روم و شهید می شوم و با سم هم به شهادت می رسم. بنابراین من چطور می توانم ولیعهد تو باشم؟ من که می دانم در زمان حیات تو به شهادت می رسم، چطور می توانم ولیعهد باشم. حتی حضرت این نقل حدیث را با قسم به خداوند آغاز کرد. بعد فرمود«و ادفن فی ارض غربة الی جنب هارون»اگر می خواهی مکان قبر خود را هم بگویم، قبر من هم کنار قبر پدرت هارون خواهد بود. بنابراین دست بردار و مسئله ولیعهدی را کنار بگذار. مأمون خیلی اصرار کرد و گفت باید این سِمت را قبول کنی و هیچ راهی برای تو نیست. حضرت فرمود می دانم چرا اصرار داری تا من این سمت را قبول کنم! تو می خواهی به مردم بگویی که اگر این خاندان تا به حال زاهد دنیا بودند و راغب به ریاست نبودند، به این دلیل بوده که نتوانستند آن را به دست آورند و حالا که زمینه آماده شده، قبول کردند.
حضرت فرمود اگر امان دهی واقعیت را می گویم و بعد حضرت گفت:« قال ترید بذلک ان یقول الناس ان علی بن موسی لم یزهد فی الدنیا بل زهدت الدنیا فیه»(8)، تو می خواهی با این برنامه ات به مردم بگویی که این علی بن موسی الرضا نیست که دنیا را رها کرده، بلکه این دنیاست که او را رها کرده است. حالا که زمینه آماده شد، شما دیدید که چگونه ولیعهدی را قبول کرد. مأمون در پاسخ گفت هیچ راهی جز این برای تو وجود ندارد. خلافت را که قبول نکردی، اگر بخواهی ولایتعهدی را هم قبول نکنی، بدان که کشته خواهی شد. با همین صراحت و با همین لحن بسیار بد با امام سخن گفت. حضرت فرمود حالا که کار به اینجا رسیده، من با این شرط قبول می کنم که در هیچ کاری مداخله نکنم. عزل و نصبی را انجام ندهم، هیچ منصبی را نپذیرم و هیچ اقدامی نکنم. فقط اگر طرف مشورت قرار گرفتم، نظر مشورتی خودم را بگویم. امام گرچه ناچار شد به ظاهر ولایتعهدی را بپذیرد، اما در همان مجلسی که ولایتعهدی را قبول کرد، این موارد را اعلام نمود. درواقع هم به صراحت گفت که من قبل از مأمون بدرود حیات می گویم و هم تصریح کرد که در هیچ امری مداخله نمی کنم. بنابراین، عملاً مأمون در این شیوه هم دچار شکست شد.

شکست مأمون در نقشه های بعدی

در توطئه ای دیگر، مأمون جلسه بحث و مناظره دانشمندان بزرگ با امام را برپا کرد و علما را دعوت کرد تا با علی بن موسی الرضا(ع) وارد بحث شوند، تا شاید در یکی از این جلسات بحث، امام با شکست مواجه شود و مأمون بتواند جایگاه حضرت را در قلوب دانشمندان و مردم تخریب کند. اما هر جلسه ای که تشکیل گردید و امام وارد بحث شد، مقام علمی آن حضرت برای همگان بیشتر روشن شد و مأمون احساس حقارت و کوچکی بیشتری کرد. مخصوصاً برخی از این جلسات که آن قدر مهم و پر سر و صدا بود که امواج آن به عراق و حجاز هم رسید. واقعاً مأمون مستأصل شده بود و نمی دانست باید چه کند. هر نقشه ای که می کشید، نقش بر آب می شد و نتیجه معکوس می گرفت.(9)
یک بار نزدیکان مأمون به او گفتند که این چه کاری است که تو کردی؟ مورد تمسخر مردم قرار گرفتی، اعلام کردی که علی بن موسی الرضا ولیعهد است، اما او هیچ اقدامی نمی کند. لااقل یکبار او را به انجام کارهایی که جزو منصب خلافت است، مجبور کن. مأمون گفت چه کاری؟ آنها گفتند لااقل او را وادار کن که نماز عیدفطر امسال را او اقامه کند. گفت پیشنهاد بدی نیست و لذا به حضرت اصرار کرد که به جای او نماز عید را اقامه کند. حضرت قبول نکرد. وقتی مأمون اصرار را از حد گذراند، حضرت فرمود: بسیار خوب، اگر بناست نماز عید را اقامه کنم، مثل جدم رسول خدا عمل خواهم کرد.وقتی حضرت در صبح روز عید با پای برهنه به سمت مصلی حرکت کرد، آنچنان ولوله ای در شهر بپا شد که به مأمون گفتند اگر امروز نماز توسط علی بن موسی الرضا(ع) اقامه شود، بعد از نماز کار خلافت تو تمام است و لذا از بین راه حضرت را برگرداند که موجب رسوایی جدیدی برای مأمون شد.(10)
می خواهم بر این نکته تأکید کنم که مأمون در نقشه هایی که برای علی بن موسی الرضا(ع) طراحی کرده بود، در تمام آنها دچار شکست شد و امام توانست از آنها بهترین استفاده و بهره برداری را برای هدایت مردم بنماید و راه و طریق را به مردم نشان دهد. بهترین دلیل شکست او هم این است که مأمون در نهایت، راهی جز شهادت علی بن موسی الرضا نمی بیند. اگر مأمون به هدفش رسیده بود که دیگر نیازی نداشت تا امام هشتم را به شهادت برساند. بنابراین علی بن موسی الرضا(ع) در یک موقعیت و مقطع تاریخی خاص و شرایط ویژه ای قرار گرفته بود و حضرت توانست در برابر انواع نقشه ها و توطئه های مأمون مسیر و راهی را برگزیند که هم مأمون نتواند به اهداف سوءخودش برسد و هم او بتواند حداکثر استفاده را برای هدایت مردم ببرد و البته در نهایت هم حضرت راه شهادت را برگزید و انتخاب کرد و به لقای حق شتافت.

پی نوشت ها :

خاطره تکان دهنده آیت الله مرعشی نجفی


 
حضرت آیت الله العظمی مظاهری در نقل خاطره‌ای از استادشان آیت الله مرعشی نجفی می‌فرمایند: «خدا رحمتش‌ کند، درجاتش‌ عالیست، عالی‌تر کند، مرحوم‌ آیت‌ الله مرعشی، من‌ مکاسب‌ پیش‌ ایشان‌ خواندم، هم‌ کفایه‌ خواندم، هم‌ مکاسب... ایشان‌ بنایشان‌ این‌ بود برای‌ این‌که‌ خسته‌ نشوند، یک‌ قصه‌ای‌ گاهی‌ اوقات‌ یا خیلی‌ از اوقات‌ در میان‌ درس‌ برای‌ شاگردها می‌گفتند و یکی‌ از قصه‌هایشان‌ این‌ بود که‌ می‌گفتند:
 
پدر من‌ از علمای‌ نجف‌ بوده‌ یک‌ شاگرد سنی‌ داشت، این‌ فرد می‌خواست‌ برود کردستان‌ و کرمانشاه، با پدر من‌ خداحافظی‌ کرد و رفت، پدر من‌ آمد ایران‌ و رفت‌ مشهد، در زمان برگشت‌ قافله‌ ما غروب‌ به کرمانشاه رسید، من‌ خیلی‌ وحشت‌ کردم‌ که‌ حالا چه‌ می‌شود، آن‌ وقت‌ وضع‌ کرمانشاه‌ و وضع‌ کردستان‌ به خاطر شیعه‌ و سنی‌گری‌ خیلی‌ بد بود، ناگهان‌ آن‌ شاگرد من‌ پیدا شد، خیلی‌ با من‌ گرم‌ گرفت‌ و بالاخره‌ با زور و رودربایستی‌ من‌ را خانه برد‌ خیلی‌ هم‌ خدمت‌ کرد به‌ من، بعد آخر شب‌ به‌ من‌ گفت:‌ آقا ما یک‌ جلسه‌ای‌ داریم‌ شما بیاید برویم‌ توی‌ این‌ جلسه، گفتم‌ می‌آیم، خلاصه مرا بردند توی‌ آن‌ جلسه، وقتی‌ نشستم‌ توی‌ جلسه، دیدم‌ این‌ سبیل‌ گُنده‌ها، سبیل‌ کشیده‌ها می‌آیند، تعجب‌ کردم، چه‌ خبر است، یک‌ وقت‌ مَنقَلی‌ پر از آتش‌ که‌ آتش‌ زغالی‌ که‌ اَلُو داشت، این‌را هم‌ آوردند، یک‌ مجمع‌ را هم‌ آوردند گذاشتند روی‌ این‌ آتش‌ها، روی‌ این‌ منقل‌ .من‌ تعجب‌ کردم، ترس‌ هم‌ من‌را گرفته‌ بود که‌ این‌ها چه‌ کار می‌خواهند بکنند، یک‌وقت‌ دیدم‌ یک‌ جوانی‌ زیر غُل‌ و زنجیر، قیافه‌ای شبیه مردم‌ همدان‌ داشت، آوردند. یک‌ سفره‌ چرمی‌ هم‌ پَهْن‌ کردند، او را نشاندند روی‌ سفره‌ چرمی‌ و کسی‌ با یک‌ ضربت‌ گردنش ‌را زد، آن‌ مجمع‌ که‌ داغ‌ بود گذاشتند روی‌ گردن‌ این‌که‌ خون‌ بیرون‌ نیاید، غُل‌ و زنجیرها را هم‌ باز کردند این‌ هی‌ دست‌ و پا می‌زد این‌ها هم‌ قاه‌ قاه‌ می‌خندیدند. من‌ غش‌ کردم‌.

بالاخره‌ قضیه‌ تمام‌ شد و من‌ در حال‌ غش‌ بودم، کم‌کم‌ مَرا به‌ هوش‌ آوردند اما آن‌ موقعی‌ که‌ نزدیک‌ بود به‌ هوش‌ بیایم‌ می‌دیدم‌ با هم‌ زمزمه‌ دارند، این‌ شیعه‌ است‌ این‌را هم‌ بیاورید دومی‌اش‌ باشد، آن‌ طلبه‌ می‌گفت:‌ نه‌ بابا من‌ درس‌ پیش‌ ایشان‌ خواندم، این‌ از آن‌ سنی‌های‌ داغ‌ است‌ معلم‌ من‌ بوده، بالاخره‌ من‌ را نجات‌ داد، آمدیم‌ خانه، وقتی‌ من‌ حال‌ آمدم، این‌ طلبه‌ به‌ من‌ گفت:‌ آقا من‌ سنی‌ هستم، اما مُرید شما هستم، می‌دانید شما را خیلی‌ دوست‌ دارم، نمی‌خواستم‌ ناراحتتان‌ کنم، اما بُردم‌ آن‌جا یک‌ پیام‌ بدهید به‌ علمای‌ نجف‌ و پیام‌ این، که‌ شما عُمَرکُشون‌ کنید ما هم‌ این‌جور می‌کنیم،‌ ما رسم‌مان‌ است‌ یک‌ شیعه‌ را یک‌ جایی‌ پیدا می‌کنیم‌ زندانی‌اش‌ می‌کنیم‌ غُل‌ و زنجیر می‌کنیم‌ تا شب‌ چهارشنبه، شب‌ چهارشنبه‌ همه‌ ما جمع‌ می‌شویم‌ برای‌ رضایت‌ خدا، قربة الی‌ الله این‌را می‌آوریم‌ و این‌ بلا را به‌ سرش‌ می‌آوریم‌ که‌ تو دیدی.»