علامه طباطبائی : الحقّ فی ذلک مع هارون

و عصمت به آنچه که به احکام خداوند سبحان مربوط می شود، محدود است. علامه هیچ ابائی ندارد که در این اختلاف، جانب هارون را بگیرد وبگوید: الحقّ فی ذلک مع هارون

سروش محلاتی

دهه اول ذی حجّه است و به مناسبت نمازِ مخصوص این دهه که در آن آیه مربوط به حضور حضرت موسی (ع) در میقات و تعیین حضرت هارون (ع) به عنوان جانشین خود در میان مردم، (و واعدنا موسی ثلاثین لیله ...) خوانده می شود، آیات دیگر مربوط به این ماجرا را مرور می کنم. این قصه یک متن دارد و چندین حاشیه، و اهمیت حاشیه ها کمتر از خود متن نیست. به خصوص که این حاشیه ها در قرآن آمده است، یعنی اوّلا نباید فراموش شود، بلکه باید با جاودانگی قرآن، این حاشیه ها هم برای ابد ثبت شود و خوانده شود، وثانیا این حاشیه ها هم جنبه آموزنده دارد و مانند متن، هدایتگر است ولذا در کتاب هدایت قرار داده شده است.
از میان حاشیه ها، برخوردهایی که با جناب هارون صورت گرفت، و فشارهایی که بر او وارد گردید، شگفت آور است.
یکی برخورد مردم با وی، ودیگری برخورد موسی با وی.
برخورد مردم: مردمی که در برابر هارون ایستادند، همان کسانی بودند که از یک سو ادعای پیروی از موسی داشتند، و از سوی دیگر تحت تاثیر القاءات سامری قرار گرفته و گوساله پرست شده بودند. سیاست شگفت آور سامری این بود که خود را برابر موسی قرار نمی داد و هرگز نمی گفت که دست از آئین موسی بردارید، بلکه به توده های عوام وجاهل می گفت: آنچه من برایتان آورده ام، بخشی از همان برنامه موسی است که او برای شما نگفته و فراموش کرده : «هذا الهکم و اله موسی فنسی» یعنی شما با گوساله پرستی، خط موسی را دنبال می کنید! سامری به جای آن که به تکذیب موسی بپردازد، به تحریف مکتب او روی آورده بود، و به همین دلیل بود که برای عوام الناس، ریاکاری اش مخفی می ماند.
در غیاب موسی، هارون مسئولیت هدایت مردم و رهبری آنها را برعهده داشت و برای آشکار کردن فریب سامری، تلاش کرد، «یا قوم انّما فتنتم به و انّ رّبکم الرّحمن فاتّبعونی و أطیعوا أمری»
ولی توده های مردم که به گِرد گوساله جمع شده بودند و باز هم خود را خداپرست می دانستند، بجای آنکه به مقابله با سامری برخیزند، علیه هارون قیام کردند و نه تنها سخن هارون را نپذیرفتند، بلکه به بهانة اینکه چرا با سامری مخالفت می کنی، قصد کشتن او را داشتند:«انّ القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی». وبالاخره مردم در اثر جهالت خود، نتوانستند از هدایت و درایت هارون استفاده کنند و سامری را بر او ترجیح دادند.
برخورد موسی: اگر برخورد تند مردم جاهل با هارون، عادی تلقی شود چرا که انبیاء الهی معمولا با چنین مخالفان بی خردی مواجه بوده اند، ولی برخورد حضرت موسی با برادرش کاملاً شگفت آور است. مگر هارون در انجام مسئولیت خود چه کوتاهی ای کرده بود ، که موسی باید موهای سر او را بگیرد و بِکِشد: «و أخذ برأس أخیه یَجرّه إلیه» ، و چرا باید چنان با تندی با برادر خود رفتار کند که هارون با نهایت ملاطفت بگوید: برادر، موهای سر و صورتم را رها کن: «یابن اُمّ لاتأخذ بلحیتی و لا برأسی».
آیا موسی نمی بایست ابتدا حقیقت ماجرا را از هارون می پرسید، و اگر از توضیحات او قانع نمی شد و تقصیر او به اثبات می رسید، به رفتار خشونت آمیز با وی روی می آورد؟ وآیا جانداشت که قبل از هر اقدامی، موسی از تلاش های هارون برای جلوگیری از این فتنه اطلاع پیدا می کرد و منطق هارون را می شنید که معتقد بود: نباید کاری کرد که بین بنی اسرائیل اختلاف ایجاد شود و مردم در برابر یکدیگر صف آرائی کنند، هارون فکر می کرد که موسی هم راضی به چنین کاری نیست: «إنّی خشیت أن تقول فرقت بین بنی إسرائیل و لم ترقب قولی»
علامه طباطبائی که در سراسر تفسیر المیزان، با بهترین بیان سعی می کند نزاهت انبیاء الهی را در عرصه های مختلف اثبات کند، در اینجا چاره ای جز این نمی بیند که با جانبداری از شخصیت دوم(هارون)، رفتار شخصیت اول(موسی) را نپذیرد وبه همین مقدار اکتفا کند که اینگونه اختلاف ها که به شیوه و روش های اجتماعی و سیاسی مربوط می شود، ممکن است بین پیامبران معصوم هم بروز کند، و عصمت به آنچه که به احکام خداوند سبحان مربوط می شود، محدود است. علامه هیچ ابائی ندارد که در این اختلاف، جانب هارون را بگیرد وبگوید: «الحقّ فی ذلک مع هارون»
نویسنده که در این روزهای ماه ذی حجه، این آیات را در سوره طه و در سوره اعراف مرور می کند، با این سوال مواجه است که اساسًا خداوند در بازگو کردن این حاشیه ها، چه هدفی دارد؟ حق تعالی چه اصراری دارد که برخورد تند و توأم با عصبانیت موسی نسبت به هارون را در دو جای قرآن، به صراحت و شفافیت مطرح کند؟ اگر در گزارشی که از ماجرای میقات موسی وانحراف مردم در غیاب موسی، ارائه شده، اشاره به این قسمت از ماجرا نشده بود، چه عیبی داشت؟ آیا بهتر نبود این رفتار موسی، در دل تاریخ مکتوم می ماند وکاری را که نمی توان زیبائی آن را اثبات کرد، با سکوت به فراموشی سپرده می شد؟
نویسنده برای این سؤالات پاسخی ندارد ودر تفاسیر هم به پاسخی برخورد نکرده است، ولی بهرحال حالا که این برخورد تلخ موسی را قرآن نقل می کند و حکایت را چنان بازگو می کند که حق به جانب هارون باشد، فهمیده می شود که شخصیت حضرت موسی با همه عظمت و بزرگی اش که یکی از پنج پیامبر اولوالعزم است، "مطلق" نبوده است، و گاه ممکن است شخصیتی که در رتبه دوم قرار دارد، سخن و رفتارش به حقیقت نزدیک تر باشد. «سلام علی موسی و هارون»

 

درس حاکم چین

درس حاکم چین برای خلیفه کل مسلمین!

سیدضیاء مرتضوی

 1- این سخن از پیامبر اکرم(ص) در میان منابع شیعی و سنی شهرت یافته است که «خواهان دانش شوید هر چند در چین.»  در منابع ما عین این سخن از امیرالمؤمنین(ع) نیز نقل شده است با این افزوده: «و آن شناخت «نفس» است که مایه شناخت «ربّ» عزّ و جلّ می‌شود.»  چنان که در برخی نقل‌ها از پیامبر(ص) این افزوده نیز هست: «زیرا طلب دانش بر هر مسلمانی واجب است.»  حتی اگر به فرض آن بزرگواران این سخن را نفرموده باشند، اما آموزه‌ای حکیمانه است که با سایر آموزه‌های دینی همخوانی دارد.


2- با این مقدمه کوتاه سراغ یکی از آموزه‌های عملی چین قدیم می‌رویم که در قامت یک «حاکم» چینی ظهور یافته و در منابع تاریخی و حتی حدیثی و اخلاقی ما بازتاب داشته و عالمان اخلاق و تاریخ و حدیث اسلامی آن را ارزشمند دیده‌اند که بارها آن را در آثار خود بازگو کرده‌اند. علاوه که نقطه محوری این درس، هر چند رفتار آن حاکم چینی است اما افزون بر آن، نکته‌سنجی‌ها و واقع‌بینی‌ها و در مجموع پندی کلان از یک بنده‌ صالح و مصلح دیگر هم بیان شده است که می‌تواند و باید برای همه ما، به ویژه مسئولان امر، هشدار دهنده و درس آموز باشد؛ بنده فرهیخته‌ای که حتی گفته‌اند جناب خضر(ع) بوده است! حال چه قهرمان داستان ما جناب ایشان باشد که با تشریح «وضع موجود» سیره حسنه یک حاکم چینی هرچند مشرک را نقل کرده یا انسان دلسوز و خردمندی دیگر، برای توجه به اصل سخن فرقی نمی‌کند.


 3- آنچه نقل خواهد شد، در منابع چندی آمده است. در میان عالمان شیعی، علّامه مجلسی آن را به نقل از «ارشاد القلوب» دیلمی بازگو کرده است.  هر چند اینک در ارشاد القلوب نمی‌توان یافت که اگر انتساب آن به این منبع ناشی از سهو نباشد، گویا در نسخه مجلسی وجود داشته است. جناب ورّام بن ابی‌فراس نیز در مجموعه خود آورده است.  در میان عالمان اهل سنت از جمله می‌توان به غزالی در احیاء العلوم اشاره کرد که موضوع را آورده است.   «ابن جوزی» آن را با سندی متصل از ابومهاجر مکی نقل کرده است.  چنان که «ابن قتیبه دینوری» نیز آن را بازگو کرده است.  ابن ابی‌الحدید معتزلی نیز آن را به نقل از «ابن قتیبه» بازگو کرده است.


4- نقل‌ها به ویژه با توجه به طولانی بودن موضوع، در برخی عبارات یکسان نیست. چنان که در نقل جناب مجلسی و ورّام بن ابی‌فراس، برخی عبارات نیامده است. اما ما موضوع را بر اساس نقل ابن ابی‌الحدید معتزلی بازگو می‌کنیم؛ با این پیش‌درآمد که «ابن‌جوزی» در نقل حوادث سال 144ه، پس از اشاره به اینکه امیر حاجیان در این سال، خود منصور دوانیقی، دومین خلیفه بنی‌عباسی، بود، به این مناسبت موضوع مورد بحث را بازگو می‌کند و نخست می‌گوید:


«منصور که به مکه آمد، (و در دارالندوه ساکن شده بود)، آخر شب از دارالندوه برای طواف بیرون می‌شد و طواف و نماز می‌گزارد و کسی خبر نمی‌شد و طلوع فجر به دارالندوه بر می‌گشت و مؤذّن‌ها می‌آمدند به او سلام می‌کردند و نماز (صبح) به امامت او برگزار می‌شد.»


با این وصف روشن شد که یک سوی قضیه نیز منصور عباسی است که در یکی از شب‌ها، بنده‌ای صالح سر راه او سبز می‌شود و تلاش می‌کند وی را به خود آورد. آنچه می‌خوانید، ترجمه ما بر اساس نقل «ابن ابی‌الحدید» است که بدون حتی کلمه‌ای کاستی یا افزوده‌، پیش رو می‌گذاریم. نیازی هم به شرح و بسط ندارد. این شما و این درس از حاکم چین.


***


 5- شبی منصور که در حال طواف کعبه بود، شنید گوینده‌ای می‌گوید:


خدیا! از ظهور و گسترش ستم و فساد، و آنچه از «طمع» که میان حق و صاحبان آن مانع می‌شود، به تو شکایت می‌کنم!
منصور از طواف بیرون شد و در گوشه‌ای از مسجدالحرام نشست و کسی فرستاد و آن مرد را فرا خواند. او هم دو رکعت نماز گزارد و بر کعبه دست کشید و به طرف منصور آمد و با عنوان «خلیفه» بر او سلام کرد.
منصور گفت: آن گسترش ستم و فساد در جامعه و طمعی که میان حق و صاحبان آن مانع می‌شود چه بود که شنیدم می‌گویی؟ به خدا سوگند گوش‌های مرا پر از سخنی کردی که وجودم را شعله ور ساخت و سوزاند!


مرد گفت: ای امیر مؤمنان! اگر مرا بر جانم ایمنی دهی تو را از قضایا کاملاً و از ریشه با خبر می‌کنم، و گرنه از تو جدا شده و به وضع نفس خودم بسنده می‌کنم، که مرا با آن کار است.
منصور گفت: تو بر جان خود ایمن هستی؛ پس بگو!
مرد گفت: آن کسی که گرفتار طمع شده تا جایی که طمع ورزی میان او و میان «اصلاح» ستم و فساد آشکار مانع شده «تو» هستی!


منصور گفت: وای بر تو! چگونه من گرفتار طمع می‌شوم در حالی که طلا و نقره همه در دست من است و شیرینی و ترشی پیش من!؟
گفت: آیا کسی به اندازه تو گرفتار طمع ورزی شده است؟! خداوند عز و جلّ، تدبیر و مدیریت کار مسلمانان و اموالشان را از تو خواسته است اما تو غافل از کار آنان شده‌، به جمع اموالشان همت گمارده‌ای، و میان خود و آنان دیوارهایی از گچ و آجر و درهایی آهنین و دربانانی مسلّح قرار داده‌ای، و خود را در میان اینها زندانی ساخته و از مسلمانان جدا شده‌ای! کارگزارانت را در پی جمع‌آوری اموال و انباشتن آن گسیل داشته‌، آنان را با سلاح و نیرو و سواره تقویت کرده‌ای و دستور داده‌ای که به جز فلانی و فلانی، -تعدادی که نام برده‌ای-، کسی بر تو وارد نشود. و دستور نداده‌ای که (دست) ستمدیده و نیازمند را، و گرسنه و تنگدست را، و ناتوان و برهنه را و نه هیچ کسی که در این مال حقی دارد را به تو برسانند.

 

این است که همان «افراد معدود» که برای خودت برگزیده‌ای و آنها را بر مردم خود ترجیح داده‌ای، و دستور داده‌ای کسی مانع ارتباطشان با تو نشود، مشغول گردآوری اموال و انباشتن آنها و حفظ و حراست از آنهایند. این افراد هم پیش خود گفتند: این (منصور) کسی است که به خدا خیانت  کرده است، پس چرا ما به او خیانت نکنیم؛ در حالی که ما را در سلطه و اختیار خود گرفته است! از این رو با هم مشورت کرده و دست‌به‌یکی شدند که از اوضاع و اخبار مردم چیزی به اطلاع تو نرسد مگر آنچه را آنها بخواهند! و هر کارگزار و مسئولی که از طرف تو راهی کاری می‌شود، اگر مخالف دستور و خواست آنها باشد، او را پیش تو «مبغوض» می‌کنند و برای او دنبال غائله‌ها و شرّ می‌گردند تا جایگاهش سقوط کند و شخصیتش کوچک گردد. وقتی این رفتار از تو و اطرافیانت گسترش یافت، مردم هم این گروه را بزرگ شمرده از آنان حساب بردند، و اول کسانی که با این گروه (اطرافیان خاص) از طریق هدایا و اموال به ساخت  و پاخت پرداختند، کارگزارانت بودند تا به این وسیله برای ستم به مردمت  توانا شوند. در مرحله بعد این کار را کسان دیگری از مردمت کردند که دارای قدرت و ثروت بودند، تا از این طریق بتوانند به پایین‌دست ستم کنند. و این گونه است که سرزمین خداوند به خاطر طمع کاری، پر از ستم و فساد شد، و آن «گروه ویژه» شرکای تو در سلطنت شدند در حالی که تو غافل هستی!


اگر هم کسی برای رفع ستم سراغ تو بیاید مانع ورود او به خانه‌ات می‌شوند و اگر هنگامی که (برای کاری دیگر) بیرون آمده و نمایان می‌شوی، بخواهد داستانش را به تو بگوید، می‌بیند تو جلو این کار را هم گرفته‌ای، و یک نفر دیگر را برای مردم گمارده‌ای که به شکایات آنان رسیدگی کند. اگر هم فرد ستمدیده برای شکایت پیش آن مسئول برود، همان «افراد» سراغ وی می‌فرستند که این مسئول داستان آن شخص را به تو نگوید و وضع او را برای تو نمایان نسازد! آن گمارده هم از ترس تو به «آنان» پاسخ مثبت می‌دهد! این است که شخصی که ستم دیده، دایماً سراغ او می‌رود و به او پناه می‌برد و پیش او فریادخواهی می‌کند اما وی او را رد کرده بهانه می‌آورد. وقتی هم این «مظلوم» پس از تقلّا و تلاش زیاد کاسه صبرش به سر آمده، و پیش تو، که به خاطر کاری بیرون آمده‌ای، فریاد می‌زند، به شدت کتک می‌خورد تا درس عبرتی برای دیگران باشد، و تو هم ایستاده نگاه می‌کنی و از آن باز نمی‌داری؛ دیگر با این وجود چه اسلامی باقی می‌ماند: «فما بقاء الاسلام علی هذا»؟!


6- (آن مرد افزود:) من در دوره جوانی‌ام به «چین» مسافرت می‌کردم. یک بار که وارد چین شدم حاکم آنجا در گوش خود دچار عارضه‌ای گشته و کر شده بود. از این رو گریه شدیدی کرد و اطرافیانش او را به بردباری فرا خواندند. اما او گفت: آگاه باشید این طور نیست که من به خاطر این گرفتاری که پیش آمده گریه کنم، بلکه به خاطر آن مظلومی گریه می‌کنم که کنار در فریاد می‌زند اما صدایش را نمی‌شنوم!! سپس آن حاکم افزود: حال که قدرت شنوایی‌ام رفته اما بینایی‌ام که نرفته است. در میان مردم اعلان کنید که «هیچ کس جز فردی که ستم دیده نباید پیراهن سرخ بپوشد!»


پس از این، پیش از ظهر و بعد از ظهر سوار فیل می‌شد و می‌گشت تا بنگرد که آیا فردی ستمدیده را می‌بیند: «امّا إذ ذَهَبَ سمعی فانّ بصری لم یذهب. نادُوا فی الناس الا یلبس ثوباً الا مظلومٌ. ثم کان یرکب الفیلَ طرفی النهار یَنظر هل یری مظلوماً!»


این کسی است که به خداوند شرک می‌ورزد، اما رأفت و مهربانی‌اش با مشرکان بر حرص و طمع کاری‌اش چیره شده است، و تو به خداوند ایمان داری و از اهل بیت پیامبرش هستی، اما رأفت و مهربانی‌ات با مسلمانان بر حرص نفس‌ات چیره نمی‌گردد!


اگر مال را برای فرزندانت جمع می‌کنی، که خوب، خداوند تعالی درس‌های عبرت آموزی را درباره کودک به تو نشان داده است. کودک در حالی از شکم مادرش می‌افتد که روی زمین چیزی ندارد، و آن روز (تولد او) هیچ مالی نیست مگر اینکه دستی آزمند، غیر از آن کودک، آن را در بر گرفته است، اما خداوند دایماً به آن کودک مهربانی و توجه می‌کند تا علاقه مردم به او زیاد می‌شود، و تو نیستی که می‌دهی، بلکه خداوند است که هر چه بخواهد، به هر کس که بخواهد می‌دهد.


و اگر بگویی: مال را برای محکم ساختن حکومت جمع می‌کنم، خوب خداوند عبرت‌هایی را در «بنی‌امیه» به تو نشان داده است. وقتی خداوند آنچه را درباره‌شان اراده کرده بود، پیش آورد، چیزی از آنچه از طلا و نقره جمع کردند و آنچه نیرو و سلاح و حیوانات جنگی فراهم ساختند، به کارشان نیامد!
و اگر بگویی: مال را به هدفی مهم‌تر از وضعی که اینک در آن هستم جمع می‌کنم، پس به خدا سوگند بالاتر از این وضعی که اینک در آن هستی تنها یک جایگاه است که به آن نیز دست نمی‌یابی مگر از طریقی بر خلاف وضعی که حال داری. ببینم، آیا کسی که نافرمانی تو کند، به بیش از کشتن می‌توانی کیفر دهی؟


منصور گفت: نه.


مرد گفت: آن پادشاهی که به تو واگذار کرد آنچه را واگذار کرد، کسی را که نافرمانی‌اش کند، با کشتن کیفر نمی‌دهد، بلکه با جاودانگی در آتش دردناک! این پادشاه، آنچه را قلبت بر آن بسته‌ای، و اعضای بدنت کرده و دیده‌ات به آن نگریسته، و دستانت مرتکب شده و پاهایت سراغ آن رفته، دیده است! و بنگر این کار دنیایی که به آن حریص شده‌ای، وقتی از دستت بگیرد و تو را به حسابرسی آنچه به تو داده فرا بخواند، آیا تو را بی‌نیاز می‌کند؟


منصور (که این گفته‌ها را شنید) گریست و گفت: ای کاش زاده نشده بودم! وای تو! پس برای خود چه چاره‌ای سازم؟


مرد گفت: مردم «شخصیت‌هایی» دارند که در دین خود به آنان پناه می‌برند و به گفته آنان رضایت می‌دهند. پس اینان را همراه و همنشین خود ساز تا تو را راهنمایی کنند، و در کار خود با آنان مشورت کن تا راه راست نشانت دهند.
منصور گفت: سراغ آنان فرستاده‌ام اما از من گریزان شدند!


مرد گفت: آری، ترسیدند که تو آنان را به راه خودت وادار کنی! اما درِ خانه‌ات را بگشا، و دسترسی به خود را آسان کن، و به «مظلوم» بنگر و «ظالم» را سرکوب ساز، و خراج و زکات را از موارد حلال و پاک بگیر، و با حق و عدالت میان اهلش توزیع کن، من از طرف آنان «ضامن» هستم که سراغ تو بیایند و تو را آنچه صلاح امت است یاری دهند!
(در این وقت) مؤذّن‌ها آمدند و بر منصور سلام کردند و به نماز ندا دادند. او هم بلند شد و نماز گزارد و سر جایش برگشت و جویای مرد شد اما یافت نشد.


***
7- گویا از سر اتفاق نیست که مرحوم مجلسی پس از نقل این داستان بلند، بدون ‌فاصله این حدیث را از رسول خدا(ص) نقل می‌کند:
«یک ساعت (لحظه؟) عدالت ورزی بهتر از هفتاد سال عبادتی است که شب‌ها به بیداری و روزها به روزه داری گذرانده شود، و یک ساعت(لحظه؟)  ستم در حکمرانی، پیش خداوند سخت‌تر و بزرگ‌تر از شصت سال گناه است.» 


8- خلیفه عباسی که اساس حکومتش بر پایه غصب و ستم و خونریزی به ناحق بود، به رغم واکنش مقطعی مثبت خود در این قضیه، که می‌تواند ناشی از بیداری نسبی وجدان وی هرچند کوتاه‌مدت و کم باشد، چنان شیفته ریاست و خودخواهی بود و چنان خود و زندگی و اطرافیان و فضای فکری و عملی حاکم بر خود را لبریز از طمع کاری فزون‌تر در ریاست و تکبّر و خودبینی و تحقیر دیگران کرده بود که چنین سخنان راهگشا و دلسوزانه‌ای نمی‌توانست او را به مسیر عدالت و انصاف، هر چند نسبی در آورد؛ چنان که افزون بر ستم‌های فراوان خود، چهار سال بعد، آن جنایت بزرگ را در حق بهترین خلق خدا حضرت امام جعفر صادق(ع) مرتکب شد و آن امام مظلوم را به شهادت رساند.

 

امامی که به رغم خواست و تاکید منصور دوانیقی، حاضر نشد در جرگه اطرافیان و حتی همنشینان او در مجالس و محافل شود و گویا یک مصداق اشاره منصور به اینکه شخصیت‌های مردمی از وی گریزانند، آن امام ظلم ستیز و مظلوم بوده است. چنان که یک بار از بغداد به حضرت صادق(ع) نامه نوشت چرا همانند سایر مردم پیش ما نمی‌آیی؟ حضرت پاسخ داد: ما چیزی نداریم که به خاطر آن از تو بترسیم و پیش تو نیز از کار آخرت چیزی نیست که به خاطر آن به تو امید داشته باشیم و تو هم در نعمتی نیستی که به تو تبریک گوییم و این وضع را نیز نقمتی بر خود نمی‌دانی که بابت آن به تو تسلیت گوییم، خوب پیش تو چه کار داریم!؟
منصور در پاسخ نوشت: با ما همنشینی کن تا ما را پند دهی!
امام(ع) هم پاسخ داد: کسی که دنیا را بخواهد تو را پند نمی‌دهد و کسی که آخرت را بخواهد همنشین تو نمی‌شود!


منصور به نزدیکانش گفت: به خدا سوگند درجات مردم را پیش من مشخص کرد که چه کسی خواهان دنیاست و چه کسی خواهان آخرت. و او خود جزء کسانی است که خواهان آخرت است نه دنیا. 


 9- اما ما بحمدالله در جامعه‌ای جعفری و شیعی و علاقه‌مند به اهل بیت(ع) زندگی می‌کنیم و در سایه مجاهدات مجاهدان و مبارزان اسلامی و رهبری حضرت امام خمینی و خون‌های شهیدان سرفراز، در نظامی اسلامی همراه با آن همه دستاوردهای گرانبها به سر می‌بریم، که اگر هم در عمل توان هم‌طرازی با عدالت ورزی مالک اشتر و پای‌بندی به عهدنامه وی را نداشته باشیم -امیرالمؤمنین(ع) که صد البته جای خود دارد- اما رفتار آن حاکم چینی می‌تواند و باید ما را و هر کس که در هر سطحی می‌تواند مخاطب این آموزه حکیمانه باشد، بیش از گذشته، متوجه آموزه‌های نبوی(ص) و علوی(ع) در حکومت کند.

آموزه‌هایی که بسی والاتر و جامع‌تر از آموزه‌های «چین» و «ماچین» و «حکماء» و «حکام» آن دیارهاست و از خاستگاهی الهی برخاسته است؛ حاکمی که نه بر اسب و شتر، بلکه بر فیل سوار می‌شود تا هر چه بیشتر بر آنچه در «جامعه» می‌گذرد، «اِشراف» یابد و بتواند از دور دست‌تر و با نگاهی وسیع‌تر از آنچه فقط اطراف او می‌گذرد، «صدای مظلومان» را بشنود و نگاه مردم ستمدیده و فریادخواه زودتر به او افتد و اگر قدرت شنیدن را از کف داده یا چه بسا اطرافیان سودجو و فرصت‌طلب نمی‌گذارند صدای مظلومان و دردمندان به «سمع» او برسد، او با «بَصَر» خود در پی آنان باشد. آیا ما هم به آنچه در جامعه می‌گذرد و به مسئولیت ما بر می‌گردد به درستی آگاهیم؟ اِنّ فی ذلک لَذکری لمن کان له قلبٌ او القی السمعَ و هو شهیدٌ! صدق اللهُ العلیّ العظیم

لیلی

شبى مجنون به خلوتگاه ناز

 

با خداى خويشتن مى‏كرد ناز

كاى خدا نامم تو مجنون كردى‏

 

بهر يك ليلى دلم خون كردى‏

اى خدا من كم نيم از بت پرست‏

 

روى امّيدم به درگاه تو هست‏

اى خدا من كم نيم از ذرّه‏اى‏

 

عاشقم بر روى آهو برّه‏اى‏

اى خدا آخر طبيب من كجاست؟

 

مُردم از حسرت نصيب من كجاست؟

پس خطاب آمد كاى شوريده حال‏

 

هر چه مى‏خواهى در اين درگاه بنال‏

كار ليلى نيست اين كار من است‏

 

روى خوبان عكس رخسار من است‏

حقوق زندانیان در حکومت حضرت امیر

امشب مقارن با شب شهادت حضرت امير المؤمنين (ع) است و لذا در بحث از دولت كريمه، زاويه‌اي به كرامت دولت علوي باز مي‌كنيم، البته اين كرامت در بخش‌هاي مختلف فرهنگ، سياست و اقتصاد ظهور دارد، ولي بايد توجه داشت كه كرامت واقعي هر حكومت را در ويترين‌هاي نمايشي حكومت نبايد سراغ گرفت، چه اينكه بهداشت يك قنادي يا رستوران را از ويترين آن نمي‌توان شناخت، ملاك رعايت بهداشت آنان، آشپزخانه است كه در مقابل ديد مشتريان قرار ندارد. در حكومت‌ها هم، پنهان خانه‌ي دور از چشم، ندامت گاه‌ها و زندان هاست، كه با نمونه گيري از آن‌ها مي‌توان بهداشت حكومت و عيار كرامت را تشخيص داد.
اينك به زندان امير المؤمنين وارد مي‌شويم تا پشت صحنه‌ي نمايشگاه كرامت را تماشا كنيم و قضاوت كنيم كه آيا در دولت علوي بين ظاهر و باطن،و شعار و عمل فرقي بوده است؟


* * *


1ـ بناي زندان


در منابع مختلف حديث و تاريخ، ثبت شده است كه امير المؤمنين براي اولين بار، ساختماني به عنوان زندان بنا كرد. سيوطي گفته است كه پيش از آن، خلفا، زندانيان را در چاه، حبس مي‌كردند، مقصود از چاه، زير زمين‌هاي تاريك و وحشتناك با ورودي‌هاي بسيار تنگ و باريك بوده است.(التراتيب الاداريه، ج1، ص297)، با اين حساب، ساختن زندان را يكي از اقدامات افتخارآفرين حضرت بايد دانست كه در شيوه‌ي در بند نگهداشتن محكومين، تحولي به وجود آورده و زجر و شكنجه حبس در سياه چال را از بين برد.


2ـ بندهاي زندان
در زندان امير المؤمنين، گروه‌هاي مختلفي از مجرمان، حبس بودند، اهمّ اين موارد عبارتند از:


اشرار، اراذل و اوباش هر محل: كان علي(ع) اذا كافي القبيلة او القوم الرجل الاعر حبسه(ابي يوسف، الخراج، ص150)
اختلاس و دزدي: ان اميرالمؤمنين اتي برجل اختلس درة من اذن جارية فقال: هذه الدغارة المعلنه، فضر به و حبسه(كافي، ج7، ص266)
خيانت در اموال مردم: كان علي(ع) لا يحبس في السجن الاثلاثة: الغاصب، و من اكل مال اليتيم ظلماً و من أتمن علي امانة فذهب بها.(رسائل، ج18، ص181)
عالمان فاسق و پزشكان بي‌سواد و ورشكستگان: قال علي(ع) يجب علي الامام ان يحبس الفساق من العلماء، و الجهال من الاطباء و المفاليس من الاكيراء(من لا يحضره الفقيه، ج3، ص20)
گواهي به دروغ: انه(ع) كان اذا اخذ شاهد زور،... طيف به ثم حبسه اياماً ثم يخلّي سبيله(وسائل الشيعه، ج18، ص244)
امتناع از اداي حقوق همسر: قال علي(ع): يجبر الرجل علي النفقة علي امرأته فان لم يفعل حبس(مستدرك، ج15، ص157)
زنان مرتد: انّ علياً(ع) قال: اذا ارتدت المرأة عن الاسلام لم قتل ولكن تحبس دائماً(من لا يحضره الفقيه، ج3، ص90)
كارگزاران خائن:
    ـ ابن هرمه كه در اهواز، ناظر بازار بود.(نهج السعادة، ج4، ص34)
    ـ منذربن جارود، كارگزار در فارس و اختلاس از بيت المال.(ابن ابي الحديد، ج18، ص54)    
    ـ زيد بن حجيه، فرماندار و دزدي از بيت المال.(ابن ابي الحديد، ج4، ص83)
    ـ مصقلة بن هبيره، فرماندار محلي در فارس و سوءاستفاده.(همان، ص145)
    ـ مسيب، فرماندار نظامي نالايق.(نهج السعاده، ج2، ص577)
دستياران قاتل: مثل كسي كه ديگري را نگهدارد تا قاتل او را به قتل برساند.(كافي،ج7، ص287)
10ـ اسيراني كه در شورش‌هاي مسلحانه‌ي اهل بغي دستگير مي‌شوند.(مستدرك،ج11، ص57)


علاوه براين موارد، موارد نادر ديگري هم ديده مي‌شود كه حضرت دستور حبس داده اند، مثلاً نجاشي شاعر كه در ماه رمضان شرب خمر كرده بوده، يك شب در زندان بود(كافي، ج7، ص 216) و يا زني كه با اصرار و اقرار خود به زناي محصنه،چون حامله بود تا وضع حمل و اجراي حد، زنداني گرديد.(فقيه، ج4، ص20) در ايلاء هم شوهري كه قسم مي‌خورد از همسر خود كناره‌گيري كند، اگر حاضر به طلاق و يا برگشت به زندگي نباشد، زنداني مي‌شود تا طلاق دهد.(كافي، ج6، ص133)


3ـ حقوق زندانيان


حضرت دستور مي‌داد كه با تعهد اولياء زندانيان، آن‌ها را روزهاي جمعه آزاد كنند تا در مراسم نماز جمعه حاضر شوند.(جامع احاديث الشيعه، ج6، ص68) حضرت در نامه به رفاعه درباره‌ي ابن هرمه كه زنداني بود، نوشتند كه هر كس براي او خوردني يا پوشيدني يا لوازم ديگر مي‌آورد، در اختيار او بگذار(دعائم الاسلام، ج2، ص532)، حبس‌هاي موقّت بيش از يك هفته به طول نمي‌انجاميد و در پايان هفته، اگر فردي استحقاق اجراي حد داشت، حد درباره‌ي او اجرا مي‌شد، و الا آزاد مي‌شد(مستدرك، ج18، ص36)، زندانيان، بر حسب شرايط خاص خود، از امكانات رفاهي و بهداشتي و درماني برخوردار بودند، مثلاً يك سياه حبشي در مدينه با مشك به مردم آب مي‌داد، ولي انگشتان يك دستش قطع شده بود، فردي از او پرسيد؛ چه شده؟ وي پاسخ داد: قطعني خير الناس، دستم را بهترين خلق خدا، قطع كرده است، 8 نفري بوديم كه دزدي كرديم ودر نزد حضرت اقرار كرديم، حضرت پرسيد: آيا مي‌دانستيد كه دزدي حرام است؟ گفتيم: آري، حضرت دستور داد كه دستمان را قطع كنند، ولي بعد از آن ما را در خانه‌اي نگه‌داري كردند و با روغن حيواني و عسل، از ما پذيرائي كردند تا زخم دستمان بهبود پيدا كرد، و سپس با احترام ما را آزاد كردند و لباس مناسبي به ما هديه دادند. سپس امام به ما فرمود: ان تتوبوا و تصلحوا فهو خير لكم يلحقكم‌الله بأيديكم الي الجنة و ان لاتفعلوا يلحقكم‌الله بأيديكم في النار(كافي، ج7، ص264) نمونه ديگر خوش رفتاري با زندانيان، سفارشات حضرت درباره‌ي ابن ملجم مرادي است.


4ـ زنداني متهمّان

يكي از تفاوت‌هاي زندان امير المؤمنين با زندان‌هاي ديگر اين است كه در اين زندان" مجرمان"، كيفر و عقوبت خود را تحمّل مي‌كنند، يعني كساني كه جرمشان به اثبات رسيده است، ولي حضرت اجازه‌ي زنداني كردن "افراد متهم" را نمي‌داد. تنها استثنائي كه در اين باره وجود داشت، فردي است كه متهم به جنايت آدم كشي و قتل باشد، كه او را تا روشن شدن مسأله، حبس مي‌كنند، دستور حضرت اين بود كه: لاحبس في تهمة الّا في دم(مستدرك، ج17، ص403) و چون زنداني بودن نوعي كيفر و مجازات است لذا تا جرمي به اثبات نرسيده باشد، نمي‌توان كسي را مجازات كرد، تعبير فقها، مانند شيخ طوسي اين است: ان الحبس عذاب.(مبسوط، ج8، ص91)


5ـ زندانيان سياسي
در دولت علوي، زنداني سياسي، ديده نمي‌شود، اين بدان معنا نيست كه در حكومت حضرت، كسي مرتكب جرم سياسي عليه حكومت نمي‌شد، بلكه به عكس، در آن دوره به دليل فتنه خوارج، شورش طلحه و زبير، و شرارت‌هاي معاويه، اوضاع جامعه از نظر سياسي بسيار ملتهب بود، به خصوص كه چون خوارج و اصحاب جمل، از ميان ياران حضرت انشعاب پيدا كردند و با تبليغات گمراه‌كننده‌ي ضدِ حضرت، عضو گيري مي‌كردند، ارتكاب جرائم عليه حكومت فراوان اتفاق مي‌افتاد، اين گروه‌ها، پس از شورش مسلحانه، با مقابله‌ي حضرت و جنگ رو به رو شدند، ولي قبل از آن، زنداني نداشتند در حالي كه برخي از آن‌ها به حضرت دشنام مي‌دادند، برخي ديگر به نشر اكاذيب و تشويش اذهان مي‌پرداختند، برخي هم تجمعات عليه حكومت تشكيل مي‌دادند و....
شگفت آور است كه در آن شرائط حادّ امنيتي و سياسي، حتي نام "چند نفر" كه زنداني شده باشند، ديده نمي‌شود! در حالي كه مخالفان، افراد سرشناسي بودند و حبس آن‌ها در تاريخ ثبت مي‌شد، و شگفت آورتر آنكه در همان اوضاع، افراد متعددي از مسئولان دولتي به دليل تخلفات خود، در زندان بودند!
كثير حضرمي، مي‌گويد در مسجد كوفه، گروهي عليه اميرالمؤمنين صحبت مي‌كردند و يكي از آن‌ها قسم خورد كه حضرت را خواهد كشت، من او را گرفتم وخدمت حضرت آوردم، حضرت فرمود: آزادش كن! توقع‌داري كه قبل از اقدام به قتل، او را بكشم! گفتم: به شما اهانت مي‌كرد! فرمود: تو هم به او اهانت كن يا رهايش كن.(مبسوط سرخسي، ج10، ص125)
حكومت‌ها معمولاً، مخالفان را پيش از اقدام عليه حكومت دستگير مي‌كنند، تا فرصت اقدامات ضد حكومتي را از آنان بگيرند، ولي اميرالمؤمنين شيوه‌ي ديگري داشت، مثلاً خرّيت بن راشد، سر به عصيان برداشت و خروج كرد، برخي اصحاب اصرار داشتند كه حضرت او را دستگير كند و حتي در اين باره به حضرت اعتراض كردند، ولي پاسخ حضرت اين بود كه تا جنايتي اتفاق نيفتاده نمي‌توان كسي را زنداني كرد، و الّا بايد زندان را از متهمان پر كنيم: انا لو فعلنا هذا لكل من نتهمّه من الناس ملأنا السجون منهم (الغارات، ج1، ص335)
سيره‌ي اميرالمؤمنين چنان بود كه در جريان جنگ جمل، اسيران را به پشت ميدان جنگ فرستاد و آن‌ها را كه دست به شورش مسلحانه زده بودند، زنداني كرد، ولي با پايان جنگ، آن‌ها را آزاد كرد، لذا فقها درباره‌ي همين مجرمان هم فتوي داده‌اند كه زنداني شدن آن‌ها در مدّت جنگ و براي آن است كه به دشمن نپيوندند، ولي پس از آن آزاد مي‌شوند.(شهيد، الدروس، ج2، ص43)

 
6ـ شكنجه براي گرفتن اعتراف
در زندان اميرالمؤمنين، شكنجه وجود نداشت به اين معني كه زنداني براي اقرار كردن تحت فشار قرار نمي‌گرفت و حضرت دستور داده بود اگر كوچك‌ترين تهديدي نسبت به افراد زنداني وجود داشته باشد، اعترافات آن‌ها قابل استناد نبوده، و نمي‌توان آن‌ها را مجازات كرد، دستور حضرت چنين بود "من أقرّ عند تجريد او تخويف او حبس او تهديدفلا حد عليه"(كافي، ج7، ص260) در فرماني حضرت اقرار در 4 مورد را بي‌اثر شمردند: "اقرار كسي كه لباس از تنش برون مي‌آورند و به او اهانت مي‌كنند، اقرار كسي كه در حال ترساندن اعتراف مي‌كند، اقرار كسي كه در زندان محبوس است، اقرار كسي كه تهديد شده است". دستور ديگري نيز از حضرت وجود دارد كه فرمودند اگر فرد متهم به سرقت در اثر ترساندن از كتك، ويا در بند كشيده شدن و يا زنداني كردن، و يا شدت عمل، اقرار كند، دستش قطع نمي‌شود، مگر آنكه بدون زور و فشار اقرار كند. (الوافي، ج15، ص412)


* * * * * *


آري وقتي كه آفتاب كرامت بر دولتي بتابد تاريكخانه‌هاي آن را هم روشن مي‌كند و تا تاريكخانه روشن نشده، يعني كرامت از ظاهر حكومت عبور نكرده است:اللهم انا نرغب اليك في دولة كريمة

حميد

خداوند در قرآن مجيد در هفده آيه، وجود مقدّس خود را حميد خوانده است:

بقره‏ «3» (267)، هود «4» (73)، ابراهيم‏ «5» (8 و 1)، حج‏ «6» (64 و 24)، لقمان‏ «7» (26 و 12)، سبأ «8» (6)، فاطر «9» (15)، فصّلت‏ «10» (42)، شورى‏ «11» (28)، حديد «12» (24)، ممتحنه‏ «13» (6)، تغابن‏ «14» (6)، بروج‏ «15» (8)، نساء «16» (131).

و در هفده مرحله كلمه الحمدُ للّه را ذكر كرده:

أنعام‏ «17» (1)، أعراف‏ «18» (43)، ابراهيم‏ «19» (39)، نحل‏ «20» (75)، إسراء «21» (111)، كهف‏ «22» (1)، مؤمنون‏ «23» (28)، نمل‏ «24» (15 و 59 و 93)، عنكبوت‏ «25» (63)، لقمان‏ «26» (25)، سبأ «27» (1)، فاطر «28» (1 و 34)، زمر «29» (29 و 74).

و در شش آيه جمله شريفه‏ الحَمد لِلّه رَبّ العالَمينَ‏ آمده:

فاتحه (2)، أنعام (45)، يونس (10)، صافّات (182)، زمر (75)، غافر (65).

توضيح هر يك از آيات بالا از نظر تفسيرى و عرفانى و فلسفى احتياج به‏ داستانى مفصّل و حكايتى بس عجيب دارد كه از عهده فقير و مستمند و محتاج و نيازمند و جاهلى دردمند چون من ساخته نيست؛ دراين زمينه لازم است به كتب مربوطه مراجعه كنيد و از انوار اين آيات كريمه باطن خود را آراسته نموده، به طىّ منازل عرفان و مقامات عشق نايل شويد.

به قول عارف شيراز، شيخ مصلح الدين سعدى:

من بى مايه كه باشم كه خريدار تو باشم‏

 

حيف باشد كه تو يار من و من يار تو باشم‏

تو مگر سايه لطفى به سر وقت من آرى‏

 

كه من آن مايه ندارم كه به مقدار تو باشم‏

خويشتن بر تو نبندم كه من از خود نپسندم‏

 

كه تو هرگز گل من باشى و من خار تو باشم‏

هرگز انديشه نكردم كه كمندت به من افتد

 

كه من آن وقع ندارم كه گرفتار تو باشم‏

نه در اين عالم دنيا كه در آن عالم عقبى‏

 

همچنان بر سر آنم كه وفادار تو باشم‏

خاك بادا تن سعدى اگرش مى‏نپسندى‏

 

كه نشايد كه تو فخر من و من عار تو باشم‏

     

 

(سعدى شيرازى)

 

تفسيرى ديگر بر «الحمد للّه‏

 

تفسير «كشف الأسرار» در جلد اوّل در نوبت سوّم ترجمه حمد گويد:

الحمد للّه‏: ستايش خداى مهربان، كردگار روزى رسان، يكتا در نام و نشان، خداوندى كه ناجسته يابند و نادريافته شناسند و ناديده دوست دارند، قادر است بى احتيال، قيّوم است بى گشتن حال، در ملك ايمن از زوال، در ذات و نَعت متعال، لم يزل و لا يزال، موصوف به وصف جلال و نعت جمال، عجز بندگان ديد در شناختن قدر خود و دانست كه اگر چند كوشند نرسند و هر چه بپويند نشناسند و عزّت قرآن به عجز ايشان گواهى داد:

وَما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ» «30»

[يهوديان بر ضد پيامبر اسلام به سفسطه‏گرى پرداختند چون‏] آنان خدا را آن گونه كه سزاوار اوست نشناختند،

به كمال تعزّز و جلال و تقدّس، ايشان را نيابت داشت و خود را ثنا گفت و ستايش خود، ايشان را درآموخت و به آن دستوى داد، ورنه كه يارستى به خواب اندر بديدن اگر نه خود گفتى خود را كه‏ الحمد للّه‏ و در كلّ عالم كه زهره آن داشتى كه گفتى‏ الحمد للّه».

تو را كه داند كه تو را تو دانى، تو را نداند كس، تو را تو دانى بس، اى سزاوار ثناى خويش، واى شكر كننده عطاى خويش؛ كريما! گرفتار آن دردم كه تو درمان آنى، بنده آن ثنايم كه تو سزاى آنى، من در تو چه دانم تو دانى، تو آنى كه گفتى كه من آنم- آنى

متقین

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

در سطور گذشته دانستيد كه عارف داراى دو قوّه علميّه و عمليّه است و از واجبات و نوافل چيزى از او فوت نمى‏شود و از تمام محرّمات الهيّه با كمال ذوق و شوق پرهيز دارد.

 

خطبه همّام‏

 

وجود مقدّس امام عارفان، شمع قلب عاشقان، چراغ راه بينايان، حضرت مولى الموحّدين، اميرالمؤمنين عليه السلام از اوصاف عارفان تحت عنوان صفات متّقين، در «نهج البلاغة» كه مادون كلام خالق و مافوق كلام مخلوق است خبر مى‏دهد.

عارف بزرگ، بلبل گلزار معنى حضرت الهى قمشه‏اى تمام خطبه را با آن حال ملكوتى كه داشت به نظم آورده، براى اين كه خوانندگان عزيز از مفاهيم آسمانى آن خطبه لذّت بيش‏ترى ببرند، تا جايى كه لازم افتد آن اشعار عرفانى هم همراه با بعضى از جملات خطبه زينت‏بخش اين صفحات مى‏گردد.

رُوِىَ أنَّ صاحِباً لأميرالْمُؤمِنينَ عليه السلام يُقالُ لَهُ: هَمّامُ كانَ رَجُلًا عابِداً، فَقالَ لَهُ: يا أميرَالْمُؤْمِنينَ صِفْ لِىَ الْمُتَّقينَ حَتّى كَأنّى أنْظُرُ إِلَيْهِمْ‏ «1».

روايت شده:

يكى از عاشقان على عليه السلام به نام همّام كه مردى عابد بود، از محبوبش اميرالمؤمنين عليه السلام تقاضا كرد مرا از اوصاف اهل تقوا آن چنان آگاه ساز كه گويى آنان را مشاهده مى‏كنم.

شنيدم عاشقى پروانه خويى‏

 

در آيين محبّت راستگويى‏

رفيق خلوت آن سلطان دين را

 

حريف صحبت آن عشق آفرين را

يكى دلباخته پيش شه عشق‏

 

على گنجينه سرّ اللّه عشق‏

بيامد نزد آن شه با دلى پاك‏

 

دلى چون گل زداغ عشق صد چاك‏

بيامد تا نشان زآن يار جويد

 

طريق وصل آن دلدار پويد

بيامد تا شه افروزد دلش را

 

زبرق عشق سوزد حاصلش را

بيامد تا شود مست از مى عشق‏

 

هياهويى كند از هى هى عشق‏

همى گفت اى على اى سرّ اسرار

 

زسرّ پاكبازان پرده بردار

بگو اوصاف مرغان چمن را

 

كه بگسستند از هم دام تن را

كه چون بر آشيان جان پريدند

 

كه چون در كوى جانان آرميدند

كه چون بر وصل دلبر دل سپردند

 

كه چون ره در حريم شاه بردند

كه چون آن تشنه كامان آب جستند

 

در اين تاريك شب مهتاب جستند

كه جام عشق آنان كرد لبريز

 

كه جز يار از همه كردند پرهيز

كه آنان را حجاب از ديده بگشاد

 

به روى حق دو چشم پاك بين داد

كه آنان را زحيوان رهانيد

 

به اوج قدس انسانى رسانيد

كه آنان را به كوى عشق ره داد

 

در خلوتسراى قدس بگشاد

كه آنان را جمال يار بنمود

 

هزاران پرده زان رخسار بگشود

كه آنان را محبّت در دل افكند

 

به جان جز مهر جانان گفت مپسند

     

كه كرد آن عندليبان را به گلزار

 

نكو فكر و نكو ذكر و نكو كار

     

بگو اوصاف آن پاكان كه چونند

 

به تن در اين جهان وزدل برونند

تويى چون كاشف سرّ نهانى‏

 

بيار از عشقبازان داستانى‏

برون از گنج خاطر ريز گوهر

 

چه باشد از حديث عشق خوش‏تر «2»

     

فَتَثاقَلَ عليه السلام عَنْ جَوابِهِ ثُمَّ قالَ عليه السلام: يا هَمّام اتَّقِ اللّهَ وَأَحْسِنْ فَ [

إنَّ اللّهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقَوْا وَالَّذينَ هُمْ مُحْسِنُونَ‏]

. فَلَمْ يَقْنَعْ هَمّامُ بِهذا القَوْلِ حَتّى عَزَمَ عَلَيْهِ فَحَمِدَ اللّهَ وَأثْنى‏ عَلَيْهِ وَصَلّى‏ عَلَى النَّبِىِّ صلى الله عليه و آله ثُمَّ قال:

أمّا بَعْدُ فَإِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ خَلَقَ الْخَلْقَ حينَ خَلَقَهُمْ غَنِيّاً عَنْ طاعَتِهِمْ وَأَمِناً مَعْصِيَتَهُمْ لأنَّهُ لاتَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصاهُ وَلا تَنْفَعُهُ طاعَةُ مَنْ أطاعَهُ فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعايِشَهُمْ وَوَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيا مَواضِعَهُمْ،

على عليه السلام در پاسخ او درنگ داشت فقط به طور اجمال فرمود:

اى همّام! اهل تقوا و نيكوكارى باش كه در قرآن آمده:

[إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ‏] «3».

بى‏ترديد خدا با كسانى كه پرهيزكارى پيشه كردند كسانى كه [از هر جهت‏] نيكوكارند مى‏باشد.

همّام به شنيدن اين آيه قانع نشد، به محضر مولا اصرار ورزيد تا جايى كه حضرت را سوگند داد. پس حضرت مولا خداى را سپاس بجاى آورد و بر رسول و آلش صلوات فرستاد، آن‏گاه سخن آغاز كرده فرمود:

هنگامى كه خداى بزرگ جهان را بيافريد، از طاعت و عبادت خلق بى‏نياز و از عصيان آنان بى‏زيان بود، پس بر وفق عدل و رحمت و به صرف لطف ازلى، وسائل معيشت را در ميان مردم قسمت كرد و هركسى را در خور شأنش مقامى داد.

فَالْمُتَّقُونَ فيها هُمْ أهْلُ الْفَضائِلِ،

در ميان مردم جهان، تنها پارسايان را بر ديگران برترى و فضيلت بخشيد.

روان پارسايان زان ميانه‏

 

شدى تير محبّت را نشانه‏

گروهى دل زنقش ما سوا پاك‏

 

به باغ عشق چون گل سينه صد چاك‏

خدا آن نيكوان را سرورى داد

 

به انواع فضائل برترى داد

     

***

يكى دان زان فضيلت‏هاى بسيار

 

كه آنان راست دائم صدق گفتار

نخستين وصف خوبان راستگويى است‏

 

نكو بشنو كه اين وصف نكويى است‏

كسى را كاين نكويى در زبان است‏

 

زهر نيكويى اندر وى نشان است‏

هر آن كس را كه باشد صدق گفتار

 

در او يابى صفات نيك، بسيار

دلى كز عشق روشن، آفتاب است‏

 

فروغش بر زبان صدق و صواب است‏

     

مَنْطِقُهُمُ الصَّوابُ، وَمَلْبَسُهُمْ الإقْتِصادُ، وَمَشْيُهُمُ التَّواضُعُ، غَضُّوا أبْصارَهُمْ عَمّا حَرَّمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ، وَوَقَفُوا أسْماعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النّافِعِ لَهُمْ، نَزَلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فى الْبَلاءِ كَالّتى نَزَلَتْ فى الرّخاءِ، وَلَوْلَا الأجَلُ الّذى كَتَبَ اللّهُ عَلَيْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أرْواحُهُمْ فى أجْسادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ شَوقاً إلَى الثَّوابِ، وَخَوْفاً مِنَ الْعِقابِ،

گفتارشان از روى راستى است، زندگى به اقتصاد گذرانند، با خلق خداى به تواضع و فروتنى باشند، چشم از آنچه خدا بر آنان حرام فرموده پوشيده‏اند، گوش به علمى دهند كه آنان را سودمند باشد، در بلا و امتحان و سختى و مشقّت آن چنان شادند كه ديگران در نعمت و راحت، اگر اجل حتمى‏ و مقدّر الهى پاى‏بندشان نبود از شدّت شوق به ثواب و بيم عقاب يك چشم به هم‏زدن مرغ روحشان در قفس جان درنگ نمى‏كرد.

گر آنان را زمان وصل محبوب‏

 

نبودى در قضاى عشق مكتوب‏

نبود آن شاهبازان را قفس جاى‏

 

كه شاهان را به زندان نيست مأواى‏

چو سيمرغ از فضاى تنگ كونين‏

 

برون جستند در يك طرفة العين‏

بر آن مرغ آمد اين خاكى قفس تنگ‏

 

كه بيند باغ گل فرسنگ فرسنگ‏

چو آن مرغان جان بينند ياران‏

 

به گلزار جنان خوش چون هزاران‏

چه گلزارى سراى انس با يار

 

وز آنجا نه رقيب آگه نه اغيار

همه مشتاق پروازند ازين دام‏

 

كجا در دام تن گيرند آرام‏

به جان مشتاق ديدار نگارند

 

به چشم شوق گريان زانتظارند

     

همه غمگين زهجران حبيب‏اند

 

همه از وصل دلبر بى‏شكيب‏اند

همه ايّام وسال و مه شمارند

 

كه روز وصل جانان جان سپارند

     

عَظُمَ الْخالِقُ فى أنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مادونَهُ فى أعْيُنِهِمْ، فَهُمْ وَالْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآها فَهُمْ مُنَعَّمُونَ، وَهُمْ وَالنّارُ كَمَنْ قَدْ رَآها فَهُمْ فيها مُعَذَّبُونَ.

قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ، وَشُرُورُهُمْ مَأمُونَةٌ، وَأجْسادُهُمْ نَحيفَةٌ، وَحاجاتُهُمْ خَفيفَةٌ، وَأنْفُسُهُمْ عَفيفَةٌ، صَبَرُوا أيّاماً قَصيرَةً أعْقَبَتْهُمْ راحَةً طَويلَةً، تِجارَةً مُريحَةً يَسَّرَهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ، أرادَتْهُمُ الدُّنْيا فَلَمْ يُريدُوها، وَأسَرَتْهُمْ فَفَدَوْا أنْفُسَهُمْ مِنْها، أَمّا اللَّيْلُ مَضافّونَ أقْدامَهُمْ تالينَ لِأَجْزاءِ القُرْآنِ يُرَتِّلُونَهُ تَرْتيلًا،

عظمت حضرت آفريدگار را درك كرده، بدين سبب خداوند در دنياى جان و دلشان بزرگ و غير حضرت حق هرچه كه هست كوچك است.

ايمان و يقينشان به بهشت آن چنان است كه گويى بهشت را ديده و سال‏ها به‏ خوشى در آن آرميده‏اند و آن چنان دوزخ را باور دارند چنان كه پندارى در آن به ساليان دراز معذّب بوده و شكنجه ديده‏اند.

قلوبشان به فراق محبوب اندوهناك، تمام خلق عالم از آزارشان درامان، تن آنان از شدّت كوشش در عبادت و خدمات به خلق لاغر و جانشان به عفّت آراسته، چند روز كوتاهى رنج اطاعت برده تا از پى آن آسايش طولانى يابند.

اين احوال براى آنان تجارتى است سودمند كه حضرت ربّ العزّه براى اين گروه مقرّر فرموده.

چون دنيا به آن‏ها روى كند، آنان از او روى‏گردانند و چون به اسارت و دامشان افكند، با جانبازى در راه معشوق خود را نجات دهند.

به وقتى كه شب درآيد به قيام در پيشگاه حضرت او بايستند و آيات كتاب حق را با انديشه و تأمّل تلاوت كنند.

شب آمد شب رفيق دردمندان‏

 

شب آمد شب حريف مستمندان‏

شب آمد شب كه نالد عاشق زار

 

گهى از دست دل گاهى زدلدار

شب آمد شب كه گردد محفل من‏

 

سيه چون زلف دلبر يا دل من‏

شب است آشوب رندان نظر باز

 

شب است آهنگ بزم عشق دمساز

شب است انجم فروز كاخ نُه طاق‏

 

شب است آتش زن دل‏هاى مشتاق‏

شب از فرياد مرغ حق شود مست‏

 

به تار طرّه جانان زند دست‏

شب است اخترشناسان را دل‏افروز

 

شب است آتش به جانان را جگرسوز

شب آمد عرصه گيتى كند تنگ‏

 

به فرياد آورد مرغ شباهنگ‏

به شب مردان كه در ره تيزگامند

 

به سان شمع سوزان در قيامند

به شب مرغان حق را سوز و ساز است‏

 

به خاك عشق شب روى نياز است‏

شب آن معراجى عرش آشيانه‏

 

فسبحان الّذى اسرى ترانه‏

فراز بارگاه عرش بنشست‏

 

زجام لى مع اللّه گشت سرمست‏

     

 

يُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ، وَيَسْتَثِيرُونَ بِهِ دَواءَ دائِهِمْ، فَإِذا مَرُّوا بِآياتِهِ فيها تَشْويقٌ رَكَنُوا إِلَيْها طَمَعاً، وَتَطَّلَعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَيْها شَوْقاً، وَظَنّوا أَنَّها نَصْبُ أَعْيُنِهِمْ، وَإِذا مَرُّوا بِآيَةٍ فيها تَخْويفٌ أَصْغَوْا إِلَيْها مَسامِعَ قُلُوبِهِمْ، وَظَنُّوا أَنَّ زَفيرَ جَهَنَّمَ وَشَهيقَها فى أُصُولِ آذانِهِمْ، فَهُمْ حانُونَ عَلى‏ أَوْساطِهِمْ، مُفْتَرِشُونَ لِجِباهِهِمْ وَأَكُفِّهِمْ وَرُكَبِهِمْ وَأَطْرافِ أَقْدامِهِمْ، يَطْلُبُونَ إِلَى اللّهِ تَعالى فى فَكاكَ رِقابِهِمْ، وَأَمَّا النَّهارُ فَحُلَماءٌ عُلَماءٌ أَبْرارٌ أَتْقِياءٌ،

با دلى شكسته و نالان به وسيله آيات قرآن به درمان درد خويش برخيزند، چون به آيات رحمت و بشارت رسند بر وعده‏هاى الهى دل سپرده و در آن طمع كنند و مشتقانه نظر دوزند كه گويى مفهوم و معنى آن آيات در برابرشان مجسّم است.

و چون به آيات عذاب گذرند، گوش دل بر آن گشوده، گويى خروش و فرياد آتش در بن گوش آن‏هاست. شب را در پيشگاه محبوب، خميده قامت به حال ركوع و يا به روى خاك در حال سجده گذرانند و از عذاب الهى درخواست نجات و آزادى كنند و از حضرت معشوق حسن عاقبت تقاضا نمايند.

چون روز درآيد، بردبار، دانا، نيكوكار و اهل پرهيز و دورى از هر گناه و معصيت‏اند.

چو روز آيد زدانش هوشيارند

 

به تحويلات گردون بردبارند

سپهر و جمله تغييرات گردون‏

 

سپاه انجم ار آرد شبيخون‏

اگر پر فتنه غرب و شرق گردد

 

وگر گيتى به طوفان غرق گردد

مر آنان را نه تشويق و است و نيم بيم‏

 

دل و جانشان به حكم دوست تسليم‏

دلى كز معرفت نور و صفا يافت‏

 

نظام عالم از حكم قضا يافت‏

     

سراپا محو فرمان خدا گشت‏

 

به شام اين جهان شمع هدى گشت‏

     

به جانش نور علم و حلم برتافت‏

 

به نيكوكارى و پرهيز بشتافت‏

به دانش هر دلى روشن روان است‏

 

دلير و بردبار و مهربان است‏

كه دانايى فزايد بردبارى‏

 

نكو كردارى و پرهيزكارى‏ «4»

     

قَدْ بَراهُمُ الْخَوْفُ بَرى‏ءَ القِداحِ، يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ النّاظِرُ فَيَحْسِبُهُمْ مَرْضى‏ وَما بِالْقَوْمِ مِنْ مَرَضٍ، وَيَقُولُ لَقَدْ خُولِطُوا وَلَقَدْ خالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظيمٌ، لا يَرْضَوْنَ مِنْ أَعْمالِهِمْ الْقَليلَ، وَلا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثيرَ، فَهُمْ لِانْفُسِهِمْ مُتَّهِمُونَ، وَمِنْ أَعْمالِهِمْ مُشْفِقُونَ، إِذا زُكّى أَحَدٌ مِنْهُمْ خافَ مِمّا يُقالُ لَهُ! فَيَقُولُ: أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسى مِنْ غَيْرى، وَرَبّى أَعْلَمُ بى مِنّى بِنَفْسى، اللَّهُمَّ لا تُؤاخِذْنى بِما يَقُولُونَ، وَاجْعَلْنى أَفْضَلَ مِمّا يَظُنُّونَ، وَاغْفِرْ لى ما لا يَعْلَمُونَ.

خوف از عظمت حق يا از عذاب قيامت چنان اندامشان را لاغر ساخته كه هركس آنان را ببيند پندارد كه بيمارند در صورتى كه به تن بيمار نيستند، مردم از آنان به عنوان ديوانه ياد مى‏كنند ولى ديوانه نيستند، امر بزرگى كه عبارت از عشق حق و شهود عظمت و يقين به آخرت است دل آنان را مستغرق درياى فكر و حيرت ساخته.

از بس در احسان و نيكوكارى حريص و مشتاقند در طاعت و عبادت به عمل اندك راضى نگردند و بسيارى عبادت را هم بسيار نشمارند، از خود بدگمان و از كردارشان هراسانند، چون كسى از آنان مدح و ثنا گويد ترسان گشته و اعلام كند: من عيب خويش را بهتر از ديگران مى‏دانم و خداى من به من داناتر از خود من است، بار خدايا! به گفته مردم بر من مگير و مرا بهتر از آنچه گمان برده‏اند نصيب فرما و آنچه را از گناهان پنهان من نمى‏دانند بر من ببخشاى.

چو آنان را به نيكويى ستايند

 

بينديشند و بر نيكى فزايند

همى گويند در پاسخ كه ما را

 

سريرت هست بر خويش آشكارا

به خود ماييم داناتر زاغيار

 

زما به داند آن داناى اسرار

پس آنگه با نياز عشق دمساز

 

همى گويند كاى داناى هر راز

تو با گفتارشان بر ما هيچى‏

 

كه هيچى را ستايش كرده هيچى‏

همى گويد به دل كاى پاك يزدان‏

 

مرا برتر زهر پندار گردان‏

نكوتر ساز ما را زين گمان‏ها

 

الا اى از تو نيكو جسم و جان‏ها

ببخشا آنچه مستور است از ايشان‏

 

زكار زشت و فكار پريشان‏

فَمِنْ عَلامَةِ أَحَدِهِمْ: أَنَّكَ تَرى‏ لَهُ قُوَّةً فى دينٍ، وَحَزْماً فى لينٍ، وَإيماناً فى‏يَقينٍ، وَحِرْصاً فى عِلْمٍ، وَعِلْماً فى حِلْمٍ، وَقَصْداً فى غِنىً، وَخُشُوعاً فى‏عِبادَةٍ، وَتَجَمُّلًا فى فاقَةٍ، وَصَبْراً فى شِدَّةٍ، وَطَلَباً فى حَلالٍ، وَنَشاطاً فى هُدىً وَتَحَرُّجاً عَنْ طَمَعٍ، يَعْمَلُ الأَعْمَالَ الصَّالِحَةَ وَهُوَ عَلى‏ وَجَلٍ، يُمْسى وَهَمُّهُ الشُّكْرُ، وَيُصْبِحُ وَهَمُّهُ الذِّكْرُ، يَبيتُ حَذِراً، وَيُصْبِحُ فَرِحاً، حَذِراً لِما حَذِرَ مِنَ الْغَفْلَةِ، وَفَرِحاً بِما أَصابَ مِنَ الْفَضْلِ وَالرَّحْمَةِ،

نشانه‏هاى هريك از اين عاشقان و عارفان آن كه در كار دين بسيار نيرومند است ودر امور زندگانى در عين نرمخويى و هموارى مآل‏انديش، در مسئله ايمان به مرتبه يقين، در كار علم مشتاق و حريص، با وجود دانش فراوان، در برابر نادانان بردبار، در توانگرى ميانه‏رو، در عبادت با خضوع، در عين فقر با شكوه، در روز سختى شكيبا، جوياى رزق حلال وطيّب، دلشاد به هدايت، دور از طريق طمع و آزار، با آن كه پيوسته اهل احسان و نيكوكارى است هرگز به عمل صالح خود مغرور نشود، شبانگاه همت بر ستايش حق گماشته و صبحگاه‏ بر ذكر و طاعت، شب هراسان از غفلت خويش و روز شادمان به فضل و رحمت حضرت دوست.

إِسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فيما تَكْرَهُ، لَمْ يُعْطِها سُؤْلَها فيما تُحِبُّ، قُرَّةُ عَيْنِهِ فيما لا يَزولُ، وَزَهادَتُهُ فيما لا يَبْقى‏، يَمْزُجُ الحِلْمَ بِالْعِلْمِ، وَالْقَوْلَ بِالْعَمَلِ، تَراهُ قَريباً أَمَلُهُ، قَلِيلًا زَلَلُهُ، خاشِعاً قَلْبُهُ، قانِعَةً نَفْسُهُ، مَنزُوراً أُكُلُهُ، سَهْلًا أَمْرُهْ، حَرِيزاً دينُهْ، مَيِّتةً شَهْوَتُهُ، مَكْظُوماً غَيْظُهُ، الْخَيْرُ مِنْهُ مَأمُول، وَالشَّرُّ مِنْهُ مَأمُون، إِنْ كانَ فى الْغافِلينَ كُتِبَ فى الذّاكِرِينَ، وَإِنْ كانَ فى الذّاكِرينَ لَمْ يُكْتَبْ مِنَ الْغافِلينَ،

اگر نفس در عبادت و عمل نيك بر او سخت گيرد، او نيز با خواهش‏هاى نفس به شدت مخالفت كند تا نفس خود را مطيع حق گرداند.

دل به حيات جاودان بسته و از جهان فانى ناپايدار اعراض نموده و بردبارى را با دانش و گفتار را با كردار آميخته است.

آرزويش كوتاه، دلش آگاه، لغزشش ناچيز، نفسش قانع، طعامش اندك، كارش آسان، دينداريش حقيقى، شهوتش مرده، غضبش فرو نشسته، تمام مردم به احسانش اميدوار و از شرّش در امان، اگر با غافلان نشيند نامش در دفتر آگاهان است و اگر با آگاهان باشد در شمار اهل غفلت و بى‏خبران نيست.

اگر با غافلان يك عمر بنشست‏

 

به ياد روى جانان بود پيوست‏

وگر با ذاكران آميخت جانش‏

 

نَبُد غافر زيار مهربانش‏

كه نامش از وفاداران نگارند

 

به راه دين زهشياران نگارند

يَعْفُوا عَمَّنْ ظَلَمَه، وَيُعْطى مَنْ حَرَمَهُ، وَيَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ، بَعيداً فُحْشُهُ، لَيِّناً قَوْلُهُ، غائِباً مُنْكَرُهُ، حاضِراً مَعْرُوفُهُ، مُقْبِلًا خَيْرُهُ، مُدْبِراً شَرُّهُ، فى الزَّلازِلِ وَقُور، وُفى المَكارِهِ صَبُور، وَفى الرَّخاعِ شَكُور، لا يَحيفُ عَلى‏ مَنْ يُبْغِضُ، وَلا يَأثَمُ فيمَنْ‏ يُحِبُّ، يَعْتَرِفُ بِالْحَقِّ قَبْلَ أَنْ يُشْهَدَ عَلَيْهِ، لا يُضَيِّعُ مَا اسْتُحْفِظَ، وَلا يَنْسى ما ذُكِّرَ وَلا يُنابِزُ بِالالْقابِ وَلا يُضارُّ بِالْجارِ وَلا يَشْمَتُ بِالْمَصائِبِ وَلا يَدْخُلُ فى الْباطِلِ وَلا يَخْرُجُ مِنَ الْحَقِّ،

آن كه بر او ستم كندبر وى ببخشايد و آن كه او را محروم نمايد با وى احسان كند و هر كه از او قطع نمايد به او بپيوندد.

از زشتى بر كنار، در گفتار ملايم، ناپسند از او ناپديد، نيكى از وى پديدار، خيرش به مردم روى آورده و شرّش از آنان برگشته، در سختى‏ها زندگى با وقار و در برابر حوادث و مصائب بردبار و در دوران توانگرى شاكر حق، از آنجا كه داراى عدالت و انصاف است درباره دشمن ستم نكند و گناه در كار محبّت دوست نياورد، حق را هرچند به زيانش باشد اقرار نمايد پيش از آن كه بر او گواه آورند.

آنچه را بدو سپارند، از شدّت امانت‏دارى ضايع نكند و آنچه را نبايد از ياد بَرد به دست فراموشى نسپارد.

احدى را به نام زشت نخواند، به همسايه زيان نرساند، از پيشامدهاى ناگوار، مردم را با سرزنش و نكوهش نيازارد، قدم در راه باطل نگذارد و از راه حق گام بيرون ننهد.

نپويد راه باطل آن نكو نام‏

 

نه از حق يك قدم بيرون نهد گام‏

چنين گفتند ارباب حقايق‏

 

چو بشكفتند چون باغ شقايق‏

كه باشد در حقيقت باطل و حق‏

 

گدايى ابد شاهىّ مطلق‏

به باطل گر جهان گيرى گدايى‏

 

چون حق را پيروى كشور گشايى‏

حق آن هستى محض آمد كآنجا

 

نيارد نيستى هرگز نهد پا

به حق پيوند اگر هشيارى اى دل‏

 

زباطل رشته اميد بگسل‏

     

إِنْ صَمَتَ لَمْ يَغُمَّهُ صَمْتُهُ، وَإِنْ ضَحِكَ لَمْ يَعْلُ صَوْتُهُ، وَإِنْ بُغِىَ عَلَيْهِ صَبَرَ حَتّى يَكُونَ اللّهُ هُوَ الَّذى يَنْتَقِمُ لَهُ، نَفْسُهُ مِنْهُ فى عَناءٍ، وَالنّاسُ مِنْهُ فى‏راحَةٍ، أتْعَبَ نَفْسَهُ لآخِرَتِهِ، وَأَراحَ النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ، بُعْدُهُ عَمَّنْ تَباعَدَ عَنْهُ زُهْدٌ وَنَزاهَةٌ، وَدُنُّوهُ مِمَّنْ دَنا مِنْهُ لِينٌ وَرَحْمَةٌ، لَيْسَ تَباعُدُهُ بِكِبرٍ وَعَظَمَةٍ، وَ لا دُنُوُّهُ بِمَكْرٍ وَخَديعَةٍ،

اگر خاموش نشيند از آن خاموشى غمگين نباشد، اگر بخندد قهقهه بلند نكند، اگر ستمى به شخص او رسد انتقام آن را به خدا واگذارد، جان خود را به زحمت ورنج آرد تا مردم را به آسايش رساند، نفس خود را براى آسايش آخرت به زحمت افكند و مردم را از زحمت خويش به راحت رساند، از هر كه دورى گزيند براى زهد و پاكيزگى است و به هر كه نزديك شود از راه لطف و مهربانى است، نه دوريش به تكبّر و مفاخرت و نه نزديكيش به مكر و فريب است.

چو دور از خلق گردد در تفرّد

 

نزاهت خواهد و زهد و تجرّد

نى از مردم به كبر و ناز دور است‏

 

چنان كز طبع ارباب غرور است‏

وگر نزديك گردد آن وفادار

 

بجز اشفاق و رحمت نيستش كار

شود نزديك با مردم كه شايد

 

درى از عشق بر دل‏ها گشايد

نى از مكر و فريب آيد به نزديك‏

 

سخن اينجا رسيد اى عقل ناهيك‏

گريز اى عقل كآمد عشق خونريز

 

و يا پروانه شو زآتش مپرهيز

روان بگذار و تن بسپار و جانسوز

 

دل از شمع جمال شه بيفروز

بر آتش زن كه شمع بزم لاهوت‏

 

فروزد جان و سوزد جسم ناسوت‏

بيفشان بال و پركان طرفه صياد

 

بگيرد جسم و جان را سازد آزاد «5»

سخن امام عارفان كه به اينجا رسيد همّام فرياد زد و جان به جان آفرين تسليم نمود. آن‏گاه حضرت فرمود:

اى مردم! به خدا سوگند از چنين پيشامدى بر وى بيمناك بودم. سپس اعلام كرد: آرى، اندرزها در گوش اهل دل و مردم لايق چنين تأثير كند.

يكى از حاضران مجلس كه از آگاهى محروم بود، زبان به جسارت گشود و به حضرت عرضه داشت: چرا در خود شما چنين تأثير نكرد؟

حضرت فرمودند: واى بر تو، اجل هر كسى را وقتى معيّن است كه از او دير يا زود نگردد و سبب خاصّى است كه از آن تجاوز نكند، زنهار خاموش باش و ديگر بار بدين‏گونه گفتار كه مسلّم شيطان بر زبانت جارى كرد لب مگشاى.

 

حديثى مهمّ و گفتارى حيرت‏آور

 

عارف بزرگ سيّد حيدر آملى در كتاب‏ «جامع الاسرار ومنبع الأنوار» و در رساله‏ «نقد النقود» و فيض كاشانى آن عارف معارف الهيّه در كتاب‏ «قرّة العيون» و در كتاب‏ «كلمات مكنونة» از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام حديث ذيل را نقل مى‏كنند، تا حال و احوال عارف را بدانى و اگر خواستى، خود را به اين مقام برسانى و مرتبه اعلى كه كنار درياى رحمت و ساحل امن و امان است، برسانى.

إِنَّ للّهِ تَعالى شَراباً لِأَوْلِيائِهِ، إِذا شَرِبُوا سَكِرُوا، وَإِذا سَكِرُوا طَرِبُوا، وَإِذا طَرِبُوا طابُوا، وَإِذا طابُوا ذابُوا، وَإِذا ذابُوا خَلَصُوا، وَإِذا خَلَصُوا طَلَبُوا، وَإِذا طَلَبُوا وَجَدُوا، وَإِذا وَجَدُوا وَصَلُوا، وَإِذا وَصَلُوا اتَّصَلُوا، وَإِذا اتَّصَلُوا لا فَرْقَ بَيْنَهُمْ‏ وَبَيْنَ حَبِيبِهِمْ‏ «6».

براى وجود مقدّس حضرت حق شرابى است مخصوص اوليايش، چون بنوشند مست شوند و چون مست گردند به نشاط آيند و چون به نشاط آراسته شوند پاكيزه گردند و چون پاكيزه شوند ذوب گردند و چون ذوب گردند از تمام شوائب خالص شوند و چون خالص شوند عاشقانه در طلب آيند و چون بطلبند بيابند و چون بيابند واصل گردند و چون واصل گردند متّصل شوند و چون متّصل شوند بين آنان و محبوبشان فرقى نماند.

اين است وضع عارفان كه با قدرت علم و معرفت و احسان و عمل و تقوا و زهد و ورع و پارسايى و كرامت و شرافت خود را به چنين مقام عظيمى رسانده‏اند!!

انصاف دهيد، اگر غلبه با شهوت باشد و حاكم بر انسان هواى نفس و كارگردان حيات شيطان و بر جان و بدن مرض كسالت و همت در خور و خواب و غفلت، آيا انسان به جايى مى‏رسد و از عنايات حضرت محبوب نصيبى مى‏برد؟!

 

جمال دل

آورده‏اند كه محنت‏زده‏اى در راهى مى‏رفت، مخدّره‏اى بس با جمال پيشش آمد، چشمش بر كمال حسن او افتاد، دلش صيد آن جمال گشت، بر پى آن مخدّره مى‏رفت، چون آن مخدّره به در سراى خود رسيد، التفاتى كرد، آن محنت‏زده را ديد بر پى وى، گفت: مقصود چيست؟ گفت: سلطان جمال تو بر نهادِ ضعيفم سلطنت رانده است و در كمند قهر خويش آورده است، با توام دعوى عشقبازى‏ است و اين دعوى نه مجازى است.

آن مخدّره را بر كسوت جمال، حليّت عقل بر كمال بود، گفت: اين مسئله تو را فردا جواب دهم و اين اشكال تو حل كنم. روز ديگر آن ممتحن منتظر نشسته بود و ديده گشاده، تا جمال بر كمال مقصود كى آشكار گردد و واقعه او چون حل كند؟

آن مخدّره مى‏آمد و از پى او پرستارى آيينه در دست، گفت: اى پرستار! آن آينه فراروى او دار تا به آن سر و روى، او را رسد كه با ما عشقبازى كند و تمنّاى وصال ماش بود؟!! «7» دلْ مشتاق جمال دل ديگر است و روحش روحى غير از ارواح، مشتاق در سلطه عشق حق است، مشتاق عاشق عبادت و دورى از گناه است، عارف دلخسته يار و جان نثار محبوب است، اهل حال فرموده‏اند:

قُلُوبُ الْمُشْتاقينَ مُنَوَّرَة بِنُورِ اللّه فَإِذا تَحَرَّكَ اشْتِياقَهُمْ أَضاءَ النُّورُ مابَيْنَ السَّماءِ وَالأَرْضِ، فَيَعْرِضَهُمُ اللّه عَلَى الْمَلائِكَةِ وَيَقُولُ: هؤلاءِ المُشْتاقُونَ إِلَىَّ، أُشْهِدُكُمْ أَنّى إِلَيْهِمْ أَشْوَق‏ «8».

دل‏هاى مشتاقان حق وحقيقت روشن به نور خداست، چون شوقشان به حركت آيد، بين آسمان و زمين نور بدرخشد. حضرت حق آنان را به ملائكه نشان مى‏دهد ومى‏فرمايد: اينان مشتاق منند، شاهد باشيد كه من به آنان مشتاق‏ترم

خَفِىَّ اللُّطْفِ

يا خَفِىَّ اللُّطْفِ أعِنّى فى وَقْتى هذا، وَ الْطُفْ بى لُطْفَكَ الْخَفِىَّ.

اى آن كه لطف پنهان دارى، مرا در اين گاه يارى رسان و با لطف پنهان خويش مورد نوازشم قرار ده

 

 

هارون الرشيد روزى به يكى از خدمتكاران خود گفت كه چون شب درآيد به فلان حجره رو و در بگشا و آن كس كه در آن جا يابى بگير و به فلان صحرا رو و در فلان موضع قرار بگير كه آن جا چاهى است آماده، او را زنده در آن چاه افكن و چاه را به خاك انباشته كن و بايد كه فلان حاجب با تو باشد.

آن شخص به موجب فرمان، آن حجره بگشاد، در آن جا نوجوانى ديد در غايت جمال و لياقت و ظرافت و لطافت كه آفتاب از نور روى او خجل شدى. او را بگرفت و به جبر هر چه تمام‏تر وى را به طرف محل مقصود حركت داد. جوان گفت: از خداى بترس كه من فرزند رسول خدايم، اللَّه اللَّه كه فرداى قيامت جدّ مرا بينى و خون من در گردن تو باشد!

مأمور هارون سخن وى را هيچ التفات نكرد و آن جوان را كشان كشان در آن موضع برد كه هارون دستور داده بود. جوان چون هلاك خود معاينه ديد، از جان نوميد گشت و گفت: اى فلان در هلاك من تعجيل مكن كه هر گه كه خواهى توانى، مرا چندان امان ده كه دو ركعت نماز بگزارم، بعد از آن تو دانى بدانچه تو را فرموده‏اند. برخاست و دو ركعت نماز بگزارد و آن موكّلان شنيدند كه در نماز مى‏گفت:

يا خَفِىَّ اللُّطْفِ أعِنّى فى وَقْتى هذا، وَ الْطُفْ بى لُطْفَكَ الْخَفِىَّ.

اى آن كه لطف پنهان دارى، مرا در اين گاه يارى رسان و با لطف پنهان خويش مورد نوازشم قرار ده.

گفتند: دعا هنوز تمام نشده بود كه بادى سخت برخاست و غبار تيره پديد آمد چنانكه يكديگر را نتوانستيم ديد و از صعوبت آن حال به روى درافتاديم و به خويشتن چنان مشغول شديم كه پرواى آن جوان نبود. بعد از آن غبار نشست و باد ساكن گشت، جوان را طلب كرديم، نيافتيم و آن بندها را ديديم كه در وى بود آن جا افتاده. با يكديگر گفتيم نبايد كه امير را گمان افتد كه ما او را آزاد كرديم و اگر دروغ گوييم تواند بود كه خبر آن جوان بعد از اين به وى رسد و اگر راست گوييم باشد كه باور ندارد و ما را هلاك كند.

بعد از اين با يكديگر گفتيم كه دروغ ما را از بلا نخواهد رهانيد، راستى بهتر خواهد بود. چون نزديك هارون درآمديم صورت حال را به راستى با وى حكايت كرديم. رشيد گفت: خفىّ اللّطف او را از هلاك برهانيد، برويد به سلامت و اين سخن به هيچكس نگوييد.»

در هر دو جهان غير توأم يار نباشد

 

جز عشق جمال تو مرا كار نباشد

كرديم به عالم نظر از ديده تحقيق‏

 

در دار جهان غير تو ديّار نباشد

اشياى جهان جمله چو آيينه و در آن‏

 

جز روى نكوى تو پديدار نباشد

بى پرده چو خورشيد جمال تو بتابد

 

خفّاش ولى لايق ديدار نباشد

دشوار بود گر چه ره عشق وليكن‏

 

با بدرقه لطف تو دشوار نباشد

نامه

آقای هویدا سری به زندان‌ها بزنید

متن نامه :

بسم‌الله الرحمن الرحیم

جناب آقای نخست‌وزیر، متاسفانه در سال‌های اخیر اقداماتی برخلاف قوانین اسلام و قانون اساسی در این کشور مذهبی انجام یافته که موجبات ناراحتی عموم طبقات را فراهم آورده و فاصلۀ عمیقی بین ملت و هیات حاکمه ایجاد کرده است، ملت و هیات حاکمه که باید متفقا در پیشرفت و عظمت دین و تعالی کشور بکوشند و با اعتماد و حسن اطمینان به یکدیگر در زمینۀ واحدی فعالیت کنند، با کمال تاسف هر دولتی که روی کار آمده، بجای اینکه به این اختلاف خاتمه دهد، آن را شدید‌تر و احساسات ملت را علیه هیات حاکمه برافروخته‌تر نموده است. ما نمی‌دانیم متصدیان امور چه می‌کنند و در نظر دارند این مملکت را به کجا بکشانند، آیا در این مملکت (باصطلاح دینی و مشروطه) مردم حق هیچگونه اظهارنظر در سرنوشت خود باید نداشته باشند؟ خفقان، محدودیت، سانسور، تفتیش عقاید از یک طرف، شکست اقتصادیات و تصاعد هزینه کمرشکن زندگی از طرف دیگر، ملت را از پای درآورده و اگر کسی از وضع موجود اظهار نارضایتی کند، سیاهچال زندان و سپس حکم دادستانی ارتش زندگی تیرۀ او را تیره‌تر می‌نماید. آخر در کدام گوشه جهان تا این حد فشار، اختناق، حبس، زجر، شکنجه و ترور افکار بر مردم حکومت می‌کند؟! در کدام کشور مراجع و زعمای دینی، سخنگویان مذهبی، روشنفکران، اساتید دانشگاه، تجار و اصناف، بالاخره طبقات متفکر و فعال کشور حق اظهار نظر در شئون اجتماعی خود ندارند، در جهان امروز کجا معمول است عده‌ای مطلق‌العنان حاکم مطلق بر جان و مال و ناموس مردم باشند و کسی حق فریاد و تظلم نداشته باشد؟ در کدام گوشه دنیا سابقه دارد که یک مرجع دینی و زعیم فداکار ملی با داشتن مصونیت و صلاحیت قانونی که از کشور خود دفاع می‌کند و می‌گوید نباید بیگانگان با اتکاء به مصونیت مطلق بر مال و جان و ناموس مردم تسلط داشته باشند، او را به اتهام ناجوانمردانه «قیام علیه مصالح کشور و تمامیت ارضی» تبعید و در مملکت دیگری زندانی و ممنوع‌الملاقات نمایند؟ آیا این قسم حکومت در بین ملل نیمه‌وحشی آن هم در دوران حکومت فردی از پست‌ترین حکومت‌ها شمرده نمی‌شده است؟

آقای هویدا شما سری به زندان‌ها بزنید و بپرسید این اصناف مختلف زندانی: علماء، وعاظ، اساتید دانشگاه و دانشجویان، تجار و اصناف به چه جرمی مدت‌ها در زندان بسر می‌برند؟ آیا جز دفاع از حریم قرآن و عظمت کشور و تظلم از خفقان و دیکتاتوری جرمی داشته‌اند؟ آیا اگر کسی گفت نباید اسلام و قرآن مورد تهاجم واقع شود، کشور در چنگ بیگانگان افتد، ثروت‌های سرشار مملکت به یغما رود، اختناق و فشار بر مردم حکومت کند، دولت‌ها در تامین خواسته‌های مردم باید کوشش نمایند و بالاخره اگر کسی خواست با استفاده از حق قانونی خود در شئون کشورش اظهار نظر نماید، باید در سیه‌چال زندان زندگی کند و با محرومیت‌های همه جانبه دست به گریبان باشد؟ ما برای حفظ مصالح عالیه اسلام و کشور عزیز جداً می‌خواهیم به منظور پایان دادن به وضع خطرناک موجود و رفع اختناق و رفاه حال عامۀ مردم فکری کنید و به خواسته‌های مردم ترتیب اثر دهید. طبقات مختلف کشور بالخصوص علماء اعلام و بالاخص حوزۀ علمیه قم که مرکز هدایت و پرورش کشور است منتظرند که هر چه زود‌تر به وضع موجود خاتمه داده شود و مخصوصا در اسرع اوقات رهبر شیعیان مرجع عالیقدر حضرت آیت‌الله العظمی آقای خمینی مدظله علی روس‌المسلمین را به قم عودت داده و سایر علما و دانشمندان، اساتید محترم دانشگاه و دانشجویان و اصناف، تجار و متدینین را از زندان آزاد نموده و پیش از این نسبت به احساسات پاک و گرم مردم بی‌اعتنایی نشود.

موسی زنجانی، ابوالفضل النجفی الخونساری، علی قدیری اصفهانی، سید علی خامنه‌ای، محمد محمدی، حسینعلی منتظری، علی قدوسی، اکبر هاشمی، ابراهیم امینی، احمد آذری قمی، محمدعلی گرامی، محمد علامی، یحیی انصاری شیرازی، ابوالقاسم خزعلی، مهدی فیض، عبدالعظیم محصلی، علی المشکینی، الاحقر عبدالرحیم الربانی الشیرازی، سید یوسف حسینی تبریزی، سید هادی خسروشاهی، سید ابوالفضل میرمحمدی، حسین حقانی، الاحقر سید مهدی حسینی ‌لاجوردی، صادق خلخالی، ابوالقاسم مسافری، عباس محفوظی، هاشم تقدیری، علی احمدی، محمدحسین مسجدجامعی، علی‌اکبر مسعودی، محمد موحدی لنکرانی، اسماعیل صدر، احمد جنتی، احمد امامی، میرآقا موسوی زنجانی، یدالله پورهاشمی، محمد یزدی، نعمت‌الله صالحی نجف‌آبادی، مصطفی اعتمادی، سید موسی شبیری‌ زنجانی، مهدی الحسینی الروحانی، محمدحسین الحسینی اللنگرودی، محمد حقی، محمدباقر حسنی، محمدباقر احمد پایانی، عبدالله جوادی، محمدرضا توسلی، محمدتقی صدیقین، شیخ محمد الهمدانی، محمدتقی مصباح ‌یزدی، حسین نوری، حسین شب‌زنده‌دار، علی دوانی، علی‌اکبر موسوی.

۴۳/۱۱/

موسویان

کاهنان هرچه که جادو کنند

بادها هرچه هیاهو کنند

معجزه ای می رسد از کوی دوست

موسویان را بگو :

چاره ما در ید بیضای اوست

طاقچه ها دست به قرآن شدند

باغچه ها دست به دامان شهیدان شدند

آسمان آفتاب کوه و در و دشت به جوش آمده است

از خزر تا به فارس جمله یاران به خروش آمده است

زیارت امیر المومنین

غلام علی رجائی

هربار که به محضرامیرمشرف شده ام اول زیارت امین الله را خوانده ام.بعد در کنار ضریح سرپا ایستاده و زیارت جامعه رامی خوانم .از این دو ذکرکه فارغ شدم به توصیه بزرگی دویست مرتبه سوره توحید و110 بار سوره قدر را درحالی که به ضریح نگاه می کنم می خوانم. اگر حالی مانده باشد ومجال و وقتی مانده باشد زیارتهای هفتگانه  حضرت را درمفاتیح که زیارت امین الله هم جزو آنها وحاوی مضامین بدیع و باورنکردنی می باشند، را می خوانم.در یکی از آنها حضرت را "مقلب الاحوال" و"میزان الاعمال" نامیده اند و درعبارتی  دیگر"سرالله" ،یعنی علی سر خداست.  بیشترماها، ازسرالله ،فقط لفظی می بینیم ومی شنویم.

وقتی می بینم حضرت را تقسیم کننده بهشت ودورخ می دانند ازشیعه بودن خود به وجد می آیم.

می دانم که علی ازعبارت زوج البتول خوشش می آید.ضریح را که می گیرم به او سلام می کنم السلام عیلک یا زوج البتول.

بی شک این حرم، باغی از باغهای بهشت است و پر از درختها وگلها با نهرهایی جاری در آن. ولی کو آن چشمی که بتواند حقیقت را ببیند