امام حسن مجتبی(ع) امام جوانمردان

عبدالرحیم سلیمانی اردستانی

از امام حسن مجتبی(ع) درباره جوانمردی و مروّت پرسیده می شود و آن حضرت می فرماید: «مروت و جوانمردی حفظ دین و عزت نفس و نرمش و مداومت بر نیکی و احسان و ادا کردن حقوق و دوستی با مردم است» (تحف العقول، ص۲۲۵).

آن حضرت در حدیثی دیگر می فرماید: «جوانمردی حفظ دین، و گرامی داشتن نفس و مهربان بودن و انجام درست امور و اداء حقوق می باشد» (جواد قیومی، صحیفة الحسن، ص۳۴۰) و می فرماید: «جوانمردی توجه کامل به دین و اصلاح مال و اداء حقوق است» (همان).

پیامبر خدا(ص) این سخن را به گونه ای اندکی متفاوت بیان می کند: «هر کس با مردم تعامل داشته باشد و بر آنان ستم نکند و با آنان سخن گوید و دروغ نگوید و به آنان وعده دهد و وفا کند از کسانی است که جوانمردی اش به کمال رسیده و دادگری اش آشکار گردیده و برادری با او واجب است و غیبتش حرام است ( نهج الفصاحه، ص۱۶۵). امام علی(ع) کمال جوانمردی را به دو چیز می داند: «با نرمی و مداراست که جوانمردی به کمال می رسد»، «با صدق و راستی است که مردانگی کامل می شود.» (غررالحکم، ح۴۲۰۱ و ۴۲۲۴).

اگر بخواهیم آنچه را که از احادیث فوق درباره جوانمردی برداشت می شود دسته بندی کنیم باید بگوییم:

۱- انسان جوانمرد به دین خود پایبند است و به آنچه که درباره اعتقادات اظهار می دارد در مقام عمل و در همه جا گردن می نهد. او با خود و خدای خود و مردم صادق است و نه تنها از دین به عنوان ابزاری برای رسیدن به اهداف دنیوی استفاده نمی کند بلکه دستورات دین را اصل عملی تخلف ناپذیر زندگی و کار و مسئولیت خود قرار می دهد. او خود را فدای دین می کند نه اینکه دین را فدای نفسانیات خویش سازد. هم و غم او این است که دین را پیاده کند تا جامعه اصلاح شود و عدالت جاری گردد و امنیت برقرار شود و مردم به رفاه دنیوی و سعادت اخروی نایل گردند. اما انسان لئیم و پست انسانی است که همه چیز، از جمله دین مردم، را برای قدرت و حکومت و ریاست و … خود می خواهد.

۲- انسان جوانمرد خویشتن خویش را عزیز می دارد و خود را بزرگ تر و برتر از آن به حساب می آورد که در مقابل مظاهر پست دنیا خم شود. نه پست و مقام و قدرت و شوکت و مال و منال و … او را به کرنش وا می دارد و نه مصیبت و بلا و از دست دادن مواهب دنیا صبرش را می ستاند و به خفتش می افکند. او عزیز و سربلند است چرا که خویش را شناخته و خود را برتر و بالاتر از آن می داند که در مقابل دنیای دنی و پست سر فرود آورد.

۳- جوانمرد با مردم مدارا می کند و نرمش به خرج می دهد و از خشونت پرهیز می کند. این انسان لئیم و پست است که گمان می کند با خشونت و درشتی و ایجاد رعب و وحشت می تواند دیگران را بترساند و رام سازد تا بدین وسیله قدرتش حفظ شود و حکومتش پا برجا بماند. اما انسان های بزرگ، که خود را بزرگتر از قدرت و حکومت می دانند و حکومت را برای خدمت به مردم می خواهند، نرمش و مدارا را در سرلوحه کار و برنامه خود قرار می دهند.

۴- جوانمرد بر نیکی و احسان مداومت دارد و برخوردش با مردم بر اساس دوستی است. او مردم را دوست دارد و به همین جهت مردم را بر خویش مقدم می دارد. وقتی مروت و جوانمردی کسی در حد کمال باشد از آنچه خود بدان به شدت نیاز دارد می گذرد و مردم را بر خود مقدم می دارد. او پست و مقام و همه امکانات را برای خدمت و نیکی و احسان می خواهد و چه بسا نه تنها از جان و مال که از آبروی خود نیز می گذرد.

۵- جوانمرد کسی است که در مراوده اش با مردم صداقت و راستی را اصلی تخلف ناپذیر قرار می دهد. این انسان پست و لئیم است که برای حفظ قدرت و حکومت خویش دروغ می گوید و نیرنگ می زند و مردم را فریب می دهد و خدعه می کند. جوانمرد از آنجا که پست و مقام و قدرت و مال و امکانات دیگر را بسیار حقیرتر و پست تر از شأن و جایگاه انسانی می داند از هرگونه دروغ و مردم فریبی و خدعه می پرهیزد.

۶- جوانمرد کسی است که نه تنها ظلم و ستم نمی کند بلکه دغدغه اصلی او حقوق مردم است. جوانمرد کسی است که می گوید حکومت برای من از یک لنگه کفش پاره پاره صد وصله کم ارزش تر است مگر اینکه بتوانم حقی را به صاحبش برسانم. پس همان طور که حقوق انسان ها بخش اصلی و مهم دین را تشکیل می دهد انسان کریم و جوانمرد نیز بالاترین دغدغه اش عدالت و حقوق بشر است. این همان هدفی است که خداوند پیامبرانش را برای آن فرستاده است (حدید/۲۵).

اینها سخنان امام مجتبی(ع) درباره مروت و جوانمردی بود. اما آن حضرت در طول زندگی به بالاترین معنا اصول جوانمردی را رعایت کرده که اوج آن تصمیمی تاریخی است که گرفته است. آن حضرت حکومتی را که حق اوست رها می کند و به صلحی تن می دهد که به ظاهر بد نامی برای او در پی دارد به گونه ای که برخی از یاران او در جمع او را «خوار کننده مومنان» خطاب می کنند. اما آن حضرت از حکومت می گذرد و توهین و دشنام را به جان می خرد تا در برهه ای خاص بهترین تصمیم را برای مردم گرفته باشد. او در واقع مردم و کشور و دین را فدای حکومت و قدرت خویش نمی کند بلکه همه وجود خویش را فدا می کند و در واقع به بد تن می دهد تا از بدتر و فاجعه ای بزرگ پیشگیری کند.

پس از اینکه امام(ع) به صلح با معاویه تن می دهد، معاویه از آن حضرت می خواهد که در میان مردم سخن بگوید و صلح و بیعت خود را اعلام کند. امام می پذیرد و خطبه ای می خواند و پس از حمد خدا و درود بر پیامبر او می فرماید:

«ای مردم! زیرک ترین زیرکی ها تقوا و پرهیزگاری است و احمقانه ترین بی خردی فجور و گناه است … معاویه با من در مورد حقی منازعه می کند که آن حق من است و نه او، و من مصلحت امت و پایان یافتن فتنه و آشوب را در نظر گرفتم، و شما با من بیعت کرده بودید که با هر که صلح کنم صلح و با هر که بجنگم بجنگید. من به این عقیده رسیده ام که با معاویه سازش کنم و خط جنگ بین خود و او را پایان دهم، و با او بیعت نمودم و دیدم که جلوگیری از خونریزی بهتر از ریختن آن است، و قصدم از این کار صلاح و بقای شماست» (صحیفة الحسن، ص۱۹۵).

این فدا کردن زندگی و آبروی خویش برای مصلحت دین و ملت است و این اوج مروت و جوانمردی است. آن کس که شعارهای تو خالی می دهد و پرخاش گری می کند ضرورتا قهرمان و شجاع و جوانمرد نیست. شعارهایی که خود شعاردهنده هزینه اش را نمی پردازد بلکه ملت و مملکت باید هزینه سنگین آن را بپردازند. جوانمرد شجاع و غیور آن کس نیست که می گوید من آن هستم که با دشمنان اینگونه سخن گفتم و با سخن خود بر دهان آنان کوبیدم. اینچنین سخن گفتن هیچ شجاعتی نمی خواهد. شجاع و غیور و جوانمرد حاکمی است که همه جا و همه وقت مصلحت ملک و ملت را در نظر می گیرد و هر جا لازم باشد در این راه از آبرو و حیثیت خود مایه می گذارد.

آری! امام حسن مجتبی جوانمرد بود و شجاع و غیور و پرهیزگار؛ کسی که هیچ چیز را برای خود نمی خواست و قدرت و حکومت تا جایی برای او ارزش داشت که بتواند خدمتی کند و مصلحت دین و ملت در آن باشد. اما جایی که چسبیدن به این قدرت و حکومت مفسده ای بسیار بزرگ برای دین و مملکت و ملت دارد آن حضرت جوانمردانه نه تنها از قدرت و شوکت می گذرد و انزوا می گزیند، بلکه آبروی خود را نیز در طبق اخلاص می گذارد. آن امام همام را به حق باید پیشوای جوانمردان خواند

پنی هاجنایتكارترین كشور درجنگ جهانی بودند

نویسنده وبلاگ شوكران به نقل از ایراندخت نوشته است:

روز ششم تا نهم آگِست سال 1945، ناكازاكی و هیروشیما در جهنم مجسمی گرفتار شدند كه رها شدن از آن ناممكن مینمود. جهنم آمریكایی چنان بر سر مردم ژاپن آوار شد كه جای بازسازی را، ازنوسازی باید می گرفت.امروز و پس از نزدیك به 70 سال از بمباران اتمی هیروشیما و ناكازاكی، جهان گواهی می هد كه چشم بادامی های شرقی از عهده “جهانی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی” بخوبی برآمده اند. ملت ژاپن، امروز از قابل احترام ترین ملت های جهان هستند و اخلاق و منش ژاپنی، مثل ضنعت و اقتصاد ژاپن، نمونه و بی همتاست.

سال 2010 ، اولین سالی بود كه نمایندگانی از آمریكا هم در مراسم سالگرد فاجعه ناكازاكی و هیروشیما شركت داشتند،آنها دركنار نمایندگان هفتاد كشور دنیا و از جمله دیگر متحدانشان در جنگ جهانی دوم، به سكوت ایستادند و به جانباختاگان این حادثه ادای احترام كردند.این مراسم هرساله بمنزله زنگ هشداریست كه خطر بسیار بزرگ تسلیحات اتمی را گوشزد می كند، اما پیام مهمتر آن اجتناب از جنگ و جنگ افروزی است، چراكه جنگ در هرجا و هر زمان كه باشد فاجعه آفرین است. در برخی منابع تاریخی حمله ژاپن به چین بعنوان پیش زمینه شروع جنگ جهانی دوم شمرده میشود، ژاپنی ها برای تسخیر جهان – خنده دار است كه بگوییم برای مبارزه با امپریالیسم غرب -  از چین شروع كردند، فیلیپین و كره را درو كردند و تا روسیه هم پیش رفتند. وقتی كه بخشی از تاریخ كه تحت تأثیر فاجعه اتمی ناكازاكی و هیروشیما در سكوت غرق شد، لب به سخن بگشاید و در مورد چگونگی پیشروی ژاپن سخن بگوید چه بسا هر اقدام بازدارنده علیه آنها توجیه شود!
هر سرزمینی پس از تصرف ژاپنی ها مثل مزرعه ای بود كه مورد حمله ملخ ها قرار گرفته باشد. اقدامات ژاپنی ها در جنگ جهانی دوم آنقدر وحشتناك بود كه نازی های روسفید شده، انگشت به دهان، این اقدامات را با عنوان « حیوانیت ماشینی » یاد كنند. فاجعه « نانكینگ » و آنچه بر مردم این شهر چین طی هجوم ژاپنی ها رفت نمونه ای از این اقدامات وحشیانه و نابخشودنی ست كه زخم آن به مراتب از بمباران اتمی عمیق تر و ابعادش فجیع تر است.
میزان تلفات فقط در نانكینگ بعنوان یك شهر از شهرهای چین، از تعداد كشته شدگان غیرنظامی بعضی كشورهای اروپایی در تمام جنگ جهانی دوم بیشتر است. در تمام مدت جنگ جهانی دوم، بریتانیا 61هزار نفر، فرانسه 108 هزارنفر، بلژیك 101 هزار نفر و هلند 242هزار نفر از شهروندان غیر نظامی خود را از دست دادند.اما در نانكینگ، حمله ژاپن حداقل 260 هزار و حداكثر 350 هزار كشته برجای گذاشت. حیرت آور است كه این میزان تلفات، از مجموع تلفات دو بمب اتمی در هیروشیما ( 140 هزار ) و ناكازاكی (  70 هزار ) بیشتر است! این رقم حتی از تعداد تمام كسانیكه در اثر حمله های هوایی آمریكا به توكیو كشته شدند ( 80 تا 120 هزار نفر ) هم بیشتر است!
تاریخ عصر مدرن با استفاده از باروت در جنگ ها و استفاده از صنعت چاپ و نشر در تبلیغات ناسیونالیستی شروع شد. از این دوران یعنی از 1484 تا قتل عام نانكینگ، 278 جنگ مهم رخ داد كه از میان آن 187 جنگ مربوط به اروپا بود. البته از كشت و كشتارهای رایج در شورش ها و انقلاب ها هم نباید غافل بود. تنها از 1900 تا به امروز، حدود 300 « انقلاب » و بلوا اتفاق افتاده است. از سال 1820 تا پایان جنگ اقیانوس آرام، دست كم 59 میلیون نفر در درگیری ها و جدال های اینچنینی كشته شدند و میلیون ها نفر زخمی و ناقص العضو. اما ویژگی حادثه نانكینگ كه كمتر از دو ماه طول كشید آن است كه به گونه ای چون یك موزه نقاشی از آثار كلاسیك تا مدرن، انواع شكنجه ها و قتل ها را به نمایش می گذارد. از مصلوب كردن به شیوه رومیان در عهد باستان تا استفاده از شكنجه های روانی دوران مدرن و پست مدرن. میخ كوبیدن به دست و پای قربانی بر روی دیوار شهر، سوزاندن افراد به شیوه های گوناگون و گاه برای تفریح و خندیدن، فروكردن حلقه آهنی به زبان مردم و بستن آنها به تیرك، تا كمر فروكردن قربانی در خاك، وادار كردن والدین به تجاوز به فرزندانشان، استفاده از اسیران برای آزمایش های پزشكی و امتحان مواد كشنده بر روی آنها جهت ساختن بمب های شیمیایی و بیشتر از این ها، همه و همه جنایات ژاپنی ها هستند در نانكـیـنـگ.

 نانكینگبریدن سرمردها و نمایش آنها در كوی و برزن از جنایات ژاپنی ها در نانكینگ

 جنایات سربازان ژاپنی در نانكینگ، آنقدر فجیع بود كه وقتی ژنرال ماتسوئی، فرمانده ژاپنی كه به علت كسالت دو هفته پس از تصرف نانكینگ به این شهر وارد شد از انچه سربازانش بر مردم این شهر روا داشتند، چنین یاد كرد: ” اطمینان دارم كه نادانسته تاثیری نفرت انگیز در این شهر برجای گذاشته ایم. نفرات تحت فرمان من كارهای بسیار زشت و فوق العاده غیر قابل بخشش و گذشتی مرتكب شده اند.” روزنامه نگاری ژاپنی نیز كه دو روز بعد از فتح نانكینگ به این شهر وارد شد درباره انچه در مقابل چشم می دید چنین روایتی برجای گذاشت: ” پیش از ورود به شهر چشمم به 50 تا یكصد جنازه افتاد كه كنار رودخانه یانگ تسه روی هم تلنبار شده بود. خاطرم هست كه درست بیرون نانكینگ آبگیری بود كه به دریایی از خون شباهت داشت، اسیران جنگی به سوی رودخانه فرار میكردند اما هیچ كدام به ساحل نمی رسیدند.”

اما اوضاع اتمی ژاپن در آن زمان؛ در طی دهه 1930، جوامع علمی كشورهای پیشرفته در این اندیشه بسر می بردند كه از راز انرژی هسته ای آگاه شوند. امپراتوری ژاپن نیز همانند این قبیل دولت ها به این فكر افتاد كه از قدرت ناشی از این انرژی برای ساختن سلاح های جنگی استفاده كند. در آن زمان میان پژوهشگران ژاپنی، دكتر یـوشیو نی شینا ( 1890-1951 ) كه با آلبرت انیشتین و نیبل بور فیزیكدان دانماركی روابط نزدیكی داشت از اعتبار زیادی برخوردار بود و دانش او جنبه جهانی داشت. او از امكان استفاده از انرژی هسته ای در سلاح های جنگی به خوبی اطلاع داشت و نگران آن بود كه ایالات متحده از چنین اسلحه ای بر ضد ژاپن استفاده كند. در سال 1940، جنرال تاكه اویاسودا به این نتیجه رسید كه تهیه چنین سلاحی كاملاً شدنی است. بنابراین پروژه اتمی ژاپن از ژوئیه 1941، زیرنظر دكتر نی شینا آغاز شد.

نیروی دریایی ژاپن نیز از 1942 برنامه تحقیقات اتمی خود را زیر نظر پروفسور یونساكو آراكاتسو، شاگرد سابق انیشتین و استاد دانشگاه كیتو آغاز كرد. در گروه پژوهشی او نام هیدكی یوكاوا ( 1907-1981 ) برنده جایزه نوبل فیزیك در سال 1949 نیز به چشم می خورد. كشور كره كه از سال 1905 در اشغال ژاپنی ها بود منبع اورانیوم مورد نیاز پروژه اتمی ژاپن محسوب می شد. امپراتوری ژاپن مدتی بعد پژوهش های هسته ای خود را به امپراتوری آلمان اطلاع داد و از آن كشور تقاضای همكاری كرد. با این كه نمی دانیم ژاپنی ها به چه میزان لوازم ضروری از آلمانی ها تحویل گرفتند، اما دست كم یك محموله ارسالی از آلمان بوسیله زیر دریایی شناسایی شد. این زیر دریایی با نشان یـو-234 در سال 1945 راهی سواحل ژاپن شد تا 560 كیلو اورانیوم را تحویل مقامات آن كشور دهد. ضمناً با این زیردریایی قطعات مونتاژ نشده جنگنده ام.ای.262 و نقشه قسمت هایی از نوعی موشك ابتدایی جهت شلیك گلوله اتمی ارسال شده بود.

دو افسر نیروی دریایی ژاپن و شماری از كارشناسان آلمانی نیز در همین زیر دریایی راهی ژاپن بودند.560 كیلو اورانیوم ارسالی از سوی آلمان در حقیقت هشت برابر بیشتر از اورانیومی بود كه آمریكا در آن زمان در اختیار داشت. آلمان و ژاپن با این مقدار اورانیوم میتوانستند به آسانی تعدادی، یا به گفته بعضی از كارشناسان، دو بمب اتمی تهیه كنند. زیر دریایی در دهم ماه مه 1945، یعنی دو روز بعد از تسلیم بلاشرط آلمان، به دستور دریادار دونیتس ( 1891- 1980 )؛ كسی كه به مدت بیست روز جانشین هیتلر شد و در دادگاه نورنبرگ به 10 سال زندان محكوم شد، در اختیار آمریكایی ها قرار گرفت. دو ناوسروان ژاپنی به نام های هیدئو توموناگا و كنزوشوجی ئی كه نمیخواستند تن به اسارت دهند دست به خودكشی زدند و جنازه آنان در اقیانوس به آب سپرده شد. زیر دریایی با كوشش نیروهای آمریكایی در 14 ماه مه به ساحل برده شد و محموله آن مصادره گردید.
در چنین اوضاع و احوالی، حمله اتمی آمریكا به ژاپن، نقطه پایانی بود بر پیشروی های ویرانگر ژاپن و آغازی برای ساختن ژاپن نو.

مژده بده،مژده بده،یار پسندید مرا

مژده بده،مژده بده،یار پسندید مرا
سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا

جان ِ دل و دیده منم،گریه ی خندیده منم
یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا
...
کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز
کان صنم ِ قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتوی دیدار خوشش تافته در دیده ی من
آینه در آینه شد،دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود پیش رخ ِ روشن ِاو
تابِ نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

گوهر ِ گم بوده نگر تافته بر فرق ِ فلک
گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا

هر سحراز کاخ ِ کرم چون که فرو می نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مََه و ناهید مرا

چون سر زلفش نکشم سر زهوای رخ او
باش که صد صبح دمد زین شبِ امید مرا

پرتوی بی پیرهنم ، جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا

روش فقهی آیة الله حقّ شناس و آیة الله بروجردی


قسمت ششم با خلوت نشین قدس

 

اشاره : در قسمت گذشته ، از روابط آیة الله حقّ شناس با امام خمینی سخن گفته شد و اینك در این قسمت و در ادامۀ آشنایی با استادان آیة الله حقّ شناس ، به روابط ایشان با آیة الله بروجردی پرداخته می شود و روش علمی و شیوۀ اجتهادی آن بزرگوار مورد تأمل قرار می گیرد كه بطور خاص برای فقه پیشگان و طالبان علوم دینی می تواند قابل توجه باشد

آیت الله العظمی بروجردی

پیش از آنكه آیت الله بروجردی به حوزه علمیه قم هجرت نماید در عین شهرت فراگیر علمی و نفوذ اجتماعی ، خصوصاً در میان عشایر منطقه لرستان ، در بروجرد ساكن بود. همین شهرت علمی موجب گردید تا فضلای حوزه علمیه در هر فرصتی برای استفاده علمی از آن بزرگوار به بروجرد سفر نمایند. آیت الله حق‌شناس نیز گاه به تنهایی و گاه به همراه فضلایی دیگر همچون آیت الله سلطانی ، آیت الله مطهری ، آیت الله منتظری و آیات اخوان مرعشی به بروجرد سفر می‌كرد و از محضر وی بهره‌مند می‌شد.

آنچه كه موجب جذب «میرزاعبدالكریم» به آیت الله بروجردی شد تنها جنبه علمی و برجستگی فقهی ایشان نبود بلكه معنویت خاصّ و فوق‌العاده وی مهمترین عامل این جذب بود.

آیت الله حق‌شناس بارها در توصیف مرحوم بروجردی یادآور می‌شد كه « ایشان از گوش و چشم برزخی برخوردار بود.» و ماجراهایی را نیز در این مورد نقل می‌كرد. گویا یكی از دلایل اینكه آیت الله بروجردی با وجود برخورداری از مراتب والای علمی و نیز رونق حوزه علمیه قم در زمان آیت الله حایری یزدی ، حاشیه نشینی گزید و به سرزمین پدری خود ، بروجرد بازگشت همین تمایلات معنوی و دوری از دردسرها و اشتغالات زعامت و مرجعیّت بود. استاد حق‌شناس نقل می‌كرد كه آن مرحوم پس از مرجعیت عامّ و هجرت از بروجرد به قم ، بارها با حسرت از حالات خوش معنوی خود در بروجرد یاد می‌كرد و می‌فرمود:

«در بروجرد كه بودم مشاهدات و حالات خوشی داشتم و اینجا كه آمده‌ام گرفتار شده‌ام و وقت خود را به صرّافی می‌گذرانم ( كنایه از اشتغال به دریافت و توزیع وجوهات شرعی كه به تَبَع مرجعیّت انجام می‌گیرد) »

و زمانی آیت الله حق شناس این روایت را برایشان می‌خواند: « ‌المرءُ لنفسه ما لم یُعرف فاذا عُرف صار لغیره» ( آدمی تا زمانیكه شناخته نشده ، در كار خویش است و آنگاه كه شناخته شود در اختیار دیگران قرار می گیرد) و همچنین استاد نقل می‌فرمود: زمانی در حضور آیت الله بروجردی ، روایت شریف «انّ لله فی ایّام دهركم نفحات ألافتعرضّوا لها». (همانا در طول زندگانی شما كشش‌ها و جذبه‌هایی از سوی پروردگار وجود دارد ، پس به هوش باشید و خود را در معرض این جذبه‌ها قرار دهید) را قرائت نمودم ، اشك در چشمان آن مرحوم حلقه زد و در شرح روایت فرمودند: خداوند در طول زندگانی ، گاه انسانها را «تكان» می‌دهد تا آثار غفلت از میان برود و حركت جهشی داشته باشند. برای بعضی افراد در طول عمر یكبار این فرصت پیش می‌آید تا از این عنایت الهی بهره مند شوند و بعضی چند ماه یكبار، برخی چند روز یكبار و بعضی افراد هم هستند كه خداوند در هر روز 8 - 7 بار آنها را تكان می دهد و از میان هر 100 نفر شاید فقط 3 - 4 نفر از این عنایت خاص بهره‌مند می‌شوند.»

آیت الله حق‌شناس پس از نقل این خاطره می فرمود: « آقای بروجردی از همان كسانی بود كه هر روز او را 8-7 بار تكان می‌دادند. »

همین ویژگی اخلاقی آیت الله بروجردی موجب شده بود كه نه تنها هرگز در پی مرجعیّت و ریاست نباشد بلكه تا آنجا كه ممكن بود با تمام توان از آن پرهیز نمود و تنها وقتی قبول مسئولیت كردد كه ضرورتِ تكلیف ایجاب كرد و هیچ راه گریزی نبود.

در بروجرد و نیز اوایل ورود به حوزه علمیه قم با آنكه از شهرت و محبوبیّت مردمی و خصوصاً نفوذ كم نظیر در میان ایلات و عشایر برخوردار بود نه تنها خود را در معرض مرجعیّت قرار نداد بلكه فداكارانه برای تبلیغ و ترویج مرجعیّت آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی ، كه آن روزگار مرجعیّت عامّه را بر عهده داشت تلاش می‌كرد. آیت الله حق‌شناس همین دوران را به یاد می‌آورد كه وقتی عده‌ای در صدد طرح مرجعیّت آیت الله بروجردی برآمدند ایشان آنها را مورد عتاب شدید قرار داد و گفت:

«بگذارید عَلَمِ (پرچم) زعامت دست یك نفر باشد (اشاره به آیت الله اصفهانی) و همه باید از او حمایت كنند.»

با الهام از همین سخن آیت الله بروجردی بود كه در بحبوهه انقلاب و جنگ كه عده ای در صدد بودند با طرح مسئله اعلمیت برخی مراجع ، رهبری امام خمینی را تضعیف كنند استاد می فرمود:« اكنون باید دید عَلَم دست كیست نه اینكه اعلم كیست؟» و نیز این خاطره‌ را از یكی از سفرهای خود به بروجرد نقل می‌كرد كه در مسجدی كه آیت الله بروجردی در بروجرد اقامه نمازجماعت می‌نمود پس از نماز، یكی از طلاب ،احكام شرعی را برای مردم بیان می‌كرد و به توصیه آیت الله بروجردی در بیان احكام ، فتاوای آیت الله اصفهانی را مبنا قرار می‌داد ، و نكته مهم‌تر اینكه آیت الله بروجردی خود نیز در وقت بیان فتاوای مرحوم اصفهانی حضور داشت و در كمال تواضع و فداكاری گاه به طلبه مسأله‌گو در حضور مردم یادآور می‌شد:« فتوای آقا آسیدابوالحسن اینگونه نیست.» آنگاه خود ، متن دقیق و صحیح فتوای آیت الله اصفهانی را بیان می‌كرد. و این در حالی بود كه آقای بروجردی ، در همان زمان از نظر برخی اعلم بود و مرجعیّت مردمان بسیاری را بر عهده داشت.

آگاهان به مناسبات موجود میان رجال علمی و آداب رائج در محافل و محیط‌های علمی و حوزوی ، می توانند اهمیّت فوق‌العاده این رفتار را كه نشاندهنده میزان ورع و از خودگذشتگی و به تعبیر استاد حق‌شناس «بی‌هواییِ» صاحب آن می باشد ، به وضوح درك ‌كنند. حسن رفتار با طلاب و تشویق و تكریم آنان ، حسن معاشرت با مردم ، احترام و تكریم بزرگان از دیگر ویژگی‌های اخلاقی آیت الله بروجردی بود كه استاد حق شناس بارها از آنها یاد و خاطراتی را به مناسبت نقل می‌نمود. ویژگی حفظ حریم و حرمت دیگران از سوی مرحوم بروجردی آنچنان بود كه حتّا هنگام نقل و نقد نظریه‌های علمی بزرگان ، كمال احترام را بكار می‌برد. تا بدانجا كه با وجود اذعان به مقام علمی مرحوم آشیخ هادی طهرانی (معروف به مكفّر) ، امّا بدلیل پاره‌ای خرده‌گیری‌ها ، تندی‌ها و زیاده گویی هایی كه وی ( آشیخ هادی ) نسبت به مقام عالمان بزرگ داشته است ، آیت الله بروجردی حتا تمایل به نقل قول و ارجاع به كتابهایش را نداشت و به دیگران نیز تأكید می‌نمود: «اهانت به علما و بزرگان ، موجب سلب توفیق می شود.»

در حفظ حریم و احترام طلاب و افراد عادی نیز آن مرحوم سخت دقت و حساسیت داشت بطوریكه زمانی به دلیل عصبانیت و اندكی پرخاش به كسی كه بی دلیل بر موضوعی اصرار می ورزید ، برای تأدیبِ خویش و اینكه بار دیگر این عمل را تكرار نكند علاوه بر دلجویی و عذر خواهی از آن شخص در حضور دیگران ، بر اساس نذری كه كرده بود مدتی طولانی روزه گرفت . همچنین استاد حق‌شناس روزی را به یاد می‌آورد كه در مجلس درسِ آیت الله برورجردی ، پیرمرد ژولیده‌ای به شیوه‌ای غیرمتعارف و نه چندان محترمانه كه جلب توجه می كرد ، به تكرار گوشه عبای ایشان را از پائین منبر می‌كشید و او را مخاطب سؤال‌های ساده و غیر فنّی خود قرار می‌داد. برای حاضران كه هماره تحت تأثیر صلابت و ابّهت فوق‌العاده آقای بروجردی قرار داشتند این شیوه رفتار آن پیرمرد از یك سو و برخورد احترام‌آمیز آقای بروجردی از دگر سو ، بسیار شگفت‌آور بود . پس از پایان درس ، آیت الله بروجردی از منبر به زیر آمد و پیرمرد را بسیار احترام كرد و رو به حاضران كرد و گفت :«من در اوایل طلبگی در اصفهان كتاب مطول ( یكی از كتابهای مقدماتی طلاب ) را نزد این آقا خوانده ام و ایشان بر من حقّ دارد.»

آیت الله حق‌شناس از همان ابتدای ورود آیت الله بروجردی ، ملازم دروس فقه و اصول ایشان گردید و در زمره شاگردانِ خاصّ و مورد توجه وی درآمد.

استاد می فرمود: « وقتی به امر آیت الله بروجردی قرار شد به تهران بازگردم ، ایشان زمانی را مشخص كردند كه خصوصی به دیدارشان بروم. در آن جلسه فرمودند : تنها سفارش من این است كه تعامل شما با افراد جامعه بگونه ای باشد كه رفتار و كردارتان بر ایمان آنان بیافزاید نه آنكه خدایی ناكرده موجب بی اعتقادی آنان به دین و روحانیت گردد.»

توصیه اصلی استاد نیزبه مؤمنین ومتدینین ، خصوصاً طلاب و روحانیان هماره همین بود وبسیار این حدیث شریف را قرائت می نمود: « كونوا دعاة الناس بغیر ألسنتكم لیروا منكم الورع والاجتهاد.» (مردم را [ به سوی خوبی ها و نیكی ها ] فرا بخوانید ولی نه با زبانتان! بلكه آنان باید پارسایی و جدّیت [ در خوب بودن ] را در [ رفتار و اعمال ] شما مشاهده نمایند.)

روش علمی آیت الله بروجردی

آیت الله حق‌شناس با آنكه چه پیش از ورود آیت الله بروجردی و چه همزمان با حضور در درسهای ایشان، از اساتید متعددی بهره‌ برده بود. آشكارا امّا، تحت تأثیر مبانی فقهی و اصولی استاد برجسته خویش آیت الله بروجردی بود. آیت الله بروجردی را باید در دو عرصه علمی و مرجعیّت عامّة مذهبی ، «مؤسس» و «آغازگر» دانست. در عرصه مرجعیت ، نوآوریها و تأ سیسات آن مرحوم هنوز در جهان تشیع و بل در جهان اسلام بی بدیل است . طرّاحی نظریه تقریب میان مذاهب اسلامی و پایه گذاری دارالتقریب بین المذاهب ، جهانی سازی شیعه و تلاش برای خروج آن از مرزهای محدود كشورهای خاص اسلامی و ورود آن به عرصه های جهانی  ( آن مرحوم برای نخستین بار نمایندگانی را به سراسر جهان اعزام نمود و دربهای جامعه شیعی را به سوی جهان گشود ).اعزام مرحوم حجت الاسلام محققی به آلمان و تأ سیس نخستین مركز اسلامی شیعه در اروپا كه پس از حدود 70 سال هنوز بی بدیل است ، اعزام مرحوم آیت الله دكتر مهدی حایری یزدی به آمریكا ، اعزام نماینده به كشورهای آسیایی ، اعزام نماینده به عربستان و سازمان بخشیدن به شیعیان آن دیار و... از جمله نوآوریهای آن بزرگوار در طول زمان كوتاه 15 ساله مرجعیت عامّه می باشد . در عرصه علمی نیز ایشان نواندیشی ها و ابتكاراتی عرضه نموده اند كه مبنای شكل كیری یك روش شناختی نوین در حوزه فقه و علوم اسلامی است . تبیین ضرورت توجه جدی به فقه اهل سنت در استنباط از منابع فقهی و روایی شیعه ( فقه مقارن ) ، نگاه مجموعی و سیستماتیك به احادیث و پرهیز از تقطیع آنها و در راستای آن رویكرد نو به تبویب و تدوین جوامع روایی ، تلاش برای كشف و استخراج مناطات احكام و بسنده نكردن به ظواهر روایات ، ضرورت بررسی شرایط عصری صدور روایات و در نظرگرفتن ویژگی‌های راویان كه می تواند نقش مهمی در شناخت و كشف مناطات و ملاكات داشته باشد . و در راستای آن توجه به طبقات رجالِ احادیث ، ضرورت توجه جدّی به قرآن كریم به عنوان منبع اصلی استنباط احكام شرعی و قرار گرفتن روایات در ذیل آن و حفظ تقدّم رتبی و حاكمیّت مفهومی قرآن بر روایات ، اهمیت به شهرت قدما در فرایند استنباط و ضرورت تفحص از انظار و آرای فقهی آنان ، توجه به آلی و مقدمه بودن دانش اصول برای " فقه " و پرهیز از پُرگویی و پرداختن بی رویه به آن ( تورّم علم اصول ) ، تفكیك مباحث اعتباری (قراردادی) از مباحث تكوینی و مفاهیم حقیقی ، و تأكید براینكه علم فقه و به تَبَع آن علم اصول از علوم اعتباری اند ، ... از جمله مهمترین اصول بنیادینی بود كه میراث علمی آیت الله بروجردی را تشكیل می‌داد. آیت الله حق‌شناس دقت نظر توأم با شجاعت علمی- فقهی آیت الله بروجردی را بَس می‌ستود و با یادآوری برخی از نوآوری‌ها و ساختار شكنییهای آن بزرگوار می‌فرمود: « آقای بروجردی در عین حال كه برای شهرت فتوایی قدما بسیار اهمیت قایل و معتقد بود كه آنان منابع و اصولی را در اختیار داشتند كه به ما نرسیده امّا هرگز از مخالفت با اجماع بر حذَر نبود و معتقد بود اجماعات معمولاً ادّعایی است و بارها می‌فرمود: " الإجماع ، حربة العجزة " (اجماع ، سلاح ناتوانانِ [ در استدلال ] است) و فقیه باید شجاعانه به مضمون ادله فتوی دهد گرچه مخالف اجماع باشد.»

استاد حق‌شناس خود نیز در عین ورع و احتیاطات فراوانی كه داشت، شجاعت علمی را از استاد خویش آیت الله بروجردی آموخته بود و بارها ضمن تأكید بر اینكه همین شیوه اجتهاد و استنباط با وجود آنكه در بسیاری موارد محصول و نتایج ظنّی را در پی دارد ، مطلوب صاحب شریعت است و همان چیزی است كه امام زمان (صلوات الله و سلامه علیه) از ما می‌خواهند ، یادآور می‌شد: «این كافی نیست كه مجتهد در مبانی نظری خود شجاعت به خرج دهد و بدور از اجماعات و شهرت‌های بی‌پایه اظهار نظر كند بلكه شرط شجاعت فقهی و علمی این است كه در مقام فتوا نیز طبق آن مبانی فتوی صادر كند. چرا كه «اجتهاد»، چیزی جز «تحصیل مؤمِّن» ( بدست آوردن آنچه كه آدمی را از مخالفت با اوامر الهی ایمنی می‌بخشد) و «تحصیل حجّت» نیست و «حجّت» نیز «معذّر و منجّز» است ، یعنی قطع نظر از انطباقِ آن با واقع و نفس الأمر، شیوه‌ای معتبر است كه تكلیف الهی را در حقّ مكلّف قطعی می‌كند و در صورت عدم انطباق با « مأموربه أمر واقعی » در پیشگاه خداوند، عذرِموجّه شمرده می‌شود. پس اگر مجتهد واقعاً به آنچه كه در مقام بحث و استدلال علمی باور دارد و آن را حجّت می‌داند باید بر اساس همان فتوی دهد نه آنكه با احتیاط در مقام فتوی ، خلاف نظر اجتهادی خود عمل كند، هر چند این منافات با آن ندارد كه مجتهد، خود از نظر شخصی محتاط باشد.» از این رو آیت الله حق‌شناس میان سه مقوله احتیاط در مقام استنباط (كه مستند به منابع و ادله می‌باشد)، و احتیاط در مقام فتوی (كه مخاطب آن مقلدان و موضوع آن عمل مكلفان است ‌) واحتیاط در مقام عمل (كه در حوزه زندگی شخصی فقیه می‌تواند مصداق پیدا كند) تفكیك و تمایز قایل بود. و بدین سان شیوه بعضی از بزرگان مبنی بر احتیاط در مقام فتوی ، علی‌رغم نظر متفاوتشان در مبانی علمی را مورد انتقاد قرار می‌داد و تكرار می‌كرد «كانّهم نسوا فی الفروع ما قالوا فی الاصول». و حتّا با آنكه خود بسان استادش آیت الله بروجردی برای " شهرت فتوایی قدما " اهمیت قایل بود از اینكه برخی فقیهان برجسته حوزه علمیه نجف بر خلاف مبانی علمی و فقهی خود مبنی بر بی اعتباری " شهرت " ، ولی در مواردی فقط بر مبنای مشهور فتوا می دادند ، اظهار شگفتی می كرد . و گویا همین نكته را با مرحوم آیت الله خویی به بحث گذارده بود ومی فرمود :« منشأ بسیاری از احتیاطات واجب آقای خویی در رساله عملیه ، همین شهرت فتوایی است با آنكه از نظر مبنای علمی آن را قبول ندارند! » در آذر ماه 1365 كه در آخر هفته از قم به تهران آمده بودم ، استاد حق شناس طیّ دو جلسه آزمون از این شاگرد كمین خود برای اختبار اجتهاد ، توصیه‌های بس ارزشمندی را بیان و از آن جمله فرمود:« در موارد شهرت كاملاً دقت كن! و الحَذَر و الحَذَر از مخالفت با مشهور مگر آنكه دلیل ، آنقدر قوی و مؤمِّن باشد كه غلبه كند. ولی اگر به نتیجه رسیدی از مخالفت با اجماع نترس . چون " اجتهاد "، تحصیل مؤَمِّن است و اگر توانستی نظری را كه در مقام استدلال بر حسب ادلّه پذیرفته‌ای به آن عمل كنی و بر اساس آن فتوا بدهی، بدان مجتهد واقعی هستی و می توانی به اجتهادی كه كرده ای مطمئن بشوی!» با این بیان استاد حق شناس از استاد بزرگوارآیت الله العظمی میرزاهاشم آملی كه در آن سالها توفیق بهره گیری از او را داشتم ، یادی كردم كه از شجاعت علمی كم‌نظیری برخوردار بود و ادعای وجود اجماعات هرگز نمی‌توانست در نظر ایشان ، ادلّه را از اعتبار ساقط ساخته و یا تضعیف نماید و بر این اصل سخت پای‌بند و وفادار بود كه بسیاری از شهرت‌ها و اجماعات فقط حاكی از فهم و اجتهاد فقیهان بزرگوار پیشین است ، و حال آنكه مجتهد خود باید بر اساس دلیل به نتیجه برسد نه اینكه مقلد پیشینیان باشد.

ازدیگر نكات ارزشمند كه استاد حق شناس در آن جلسه بر آن تأكید فرمودند بهره گیری و كتب قدما بود. و بطور خاص از چند كتاب نامبرده و با ذكر ویژگی هایشان ، مراجعه مستمرّ به آنها را لازم دانستند . ازآن جمله به " الجوامع الفقهیه " اشاره نمود كه مجموعه ای از كتب فقهی و فتوایی فقهای سلف همچون سید مرتضی ، شیخ مفید ، شیخ صدوق ، إبن سلّار و... را در خود جای داده و در آن سالها ، هنوز به صورت مستقل و منقّح منتشر نشده و در دسترس قرار نگرفته بود . و همچنین از میان متأخرین بر كتبی همچون " مستند " مرحوم نراقی و " جامع الشتات " میرزای قمی و " مفتاح الكرامه " عاملی به دلیل اشتمال بر نقل و روایت آرا و فتاوای دیگر فقیهان تأكید نمودند. خصوصاً كتاب اخیر ( مفتاح الكرامه ) كه گویا مورد توجه خاصّ استادشان آیت الله بروجردی قرار داشت و همو نخستین بار بر إحیا و انتشار آن همّت گمارد . به یاد دارم زمانی دیگر با ایشان صحبت از مفتاح الكرامه شد و عرض كردم به نظرم این كتاب از" جواهرالكلام " كم ندارد. استاد فرمود : بلكه از جهت كثرت و دقّت درنقل آراء ، ترجیح هم دارد .

استاد به استناد مبنای آیت الله بروجردی ، در تعلیل اهمیت " شهرت " و ضرورت تفحص از آرای پیشینیان ، می فرمود : « قدما به منابع روایی ای دسترسی داشتند كه در طول زمان از میان رفته و به دست ما نرسیده ولی در فتاوا و آرای فقهی آنان انعكاس یافته است خصوصاً كه برخی از آنان خیلی اهل اجتهادات پیچیده نبودند و بر اساس متن روایت فتوا می دادند و در بسیاری موارد ، عین عبارتِ روایات را بدون هیچ تغییری ، متنِ فتوای خود قرار می دادند.» و آنگاه نمونه ها و شواهدی بر این مطلب ذكر می كردند.

اهمیت قرآن در فرآیند استنباط فقهی

چنانكه گفته شد توجه دادن به اهمیتِ قرآن كریم در فرآیند استنباط احكام شرعی و در نظر گرفتن آن به عنوان یك متن قانونی، كه روایات همچون حاشیه‌ها و تبصره‌های این متن بشمار می‌آیند، از دیگر ویژگی‌های شیوه فقهی آیت الله بروجردی بود كه استاد حق‌شناس نیز از آن متأثر بود. به یاد دارم كه ایشان بارها دریغاگویی كم‌توجّهی به «قرآن» و مهجوریت آن در استنباطات فقهی بود. و نیز به یاد دارم به طور خاصّ درچند مورد ، سخت افسوس می‌خورد كه این كم‌توجهی بگونه‌ای است كه برخی فقیهان حتّا در نقل آیات قرآنی ، از مراجعه مستقیم به قرآن و ملاحظه قبل و بعد آیه موردنظر، خودداری كرده و به نقل آنها از روی متون فقهی و «نقل از نقل» بسنده نموده‌اند.

آری باید بر این كاستی افسوس خورد و غمگنانه سخن مرحوم علامه طباطبایی را به یاد آورد كه فرموده اند ، ساختار علوم حوزوی بگونه ای شكل گرفته كه بسا كسانی در این علوم به اجتهاد دست یابند ولی هرگز جز برای ثواب تلاوت ، به قرآن مراجعه نكرده اند ! ( 1 )

به گفته استاد حق‌شناس ، آیت الله بروجردی به شدّت بر ضرورت برخورداری از فهم عرفی و نیز تفكیك میان امور اعتباری ( قراردادی ) از امور تكوینی ( مفاهیم حقیقی ) در فرایند استنباط فقهی تأكید می‌كرد و از اینكه ورود و افزایش انبوه مسایل و مباحث غیر ضروری به حوزه مباحث اصول فقه ، موجب تورّم این علم شده عمیقاً اظهارنگرانی می‌كرد. بگونه‌ای كه وقتی به تازگی« نهایة الدرایة» مرحوم آیت الله شیخ محمد حسین اصفهانی (كمپانی) و نیز« مقالات الاصول» آقاضیا‌عراقی منتشر شده بود و نسخه‌ای از آن تقدیم آقای بروجردی شد ، ایشان با تورّق آنها و ملاحظه برخی از مباحث طولانیِ فلسفی اظهار داشت (قریب به مضمون): «این مباحث چه ضرورتی دارد؟ جز اینكه وقت طلاب را تضییع می‌نماید؟!»

آیت الله حق‌شناس گاه در ضرورت برخورداری فقیه از فهم عرفی ، از امام خمینی نقل می‌كرد كه « فقیه باید مردم كوچه و بازار را بشناسد .» كنایه از اینكه باید در تفسیر و فهم موضوعات و مصطلحات وارده در متون و نصوص دینی ، شناختهای عرفی و برآمده از متن جامعه را مبنا قرار داد. به یاد دارم در یكی از روزهای تابستان ، استاد به شیوه معمول خود كه از هر فرصتی برای درس‌آموزی و نكته اندوزی شاگرد كوچك خود بهره می‌جست ، با توجه به اینكه گاه آب وضوء با عَرَق صورت آمیخته می‌شود ، پیش از شروع به وضوء و در حالیكه شستسوی مقدماتی را انجام می دادند ، این پرسش فقهی را مطرح نمودند : «آیا این امتزاج موجب نمی‌شود تا آب وضوء ، به مضاف تبدیل شده و در نتیجه وضوء باطل گردد» بلافاصله پاسخ دادم: « غایه الأمر انّه صار مضافاً بعدالوضوء و لم یكن مضافاً حین الوضوء» ( بر فرض كه چنین باشد ،آب پس از اتمام وضوء به مضاف تبدیل می‌شود و وضوء با آب مضاف نبوده است) فراوان تشویق نمود و فرمود: «شمّ عرفی یعنی همین! در اینجا عرف می‌گوید: با آب مطلق وضوء گرفت نه با آب مضاف!»

آیت الله بروجردی و فلسفه

زنهارِآیت الله بروجردی از ورود مباحث فلسفی در اصول و فقه ، در حالی بود كه ایشان خود علاقمند به علوم عقلی و صاحبنظر در فلسفه بود.

در مباحث اصول فقه، به مناسبت بحث از اوامر، موضوع طلب و اراده كه موضوعی كاملاً فلسفی است مطرح گردیده و معمولاً به دلیل پیچیدگی فوق‌العادة این بحث، بسیاری از عالمان اصولی آنرا به اجمال گذرانده‌اند. خصوصاً كه ارتباط مستقیمی نیز با مباحث اعتباری اصول ندارد. آخوند خراسانی نیز در كفایة الاصول ، پس از بحث مختصری از این موضوع از ادامه آن سرباز می‌زند و می‌گوید: «قلم كه به اینجا رسید سر بشكست»

آیت الله حق‌شناس به یاد می‌آورد كه آیت الله بروجردی در درس اصول با اشاره به سخن مرحوم آخوند خراسانی ، كه استادش بود اظهار داشت: « گویا سر قلم استاد بسیار نازك بوده كه زود شكسته است» كنایه از این كه استدلالهای مرحوم آخوند در این بحث كه موضوعی فلسفی است از قوّت لازم برخوردار نیست. و پس از آن خود با مهارت هر چه تمامتر به بحث از این موضوع پیچیده فلسفی پرداخت و حقّ مطلب را ادا نمود. هر چند به گفته استاد ، به نقل از آیت الله بروجردی ، مرحوم آخوند نیز خود تحصیلكرده فلسفه و در محضر بزرگانی چون حكیم میرزاابوالحسن جلوه شاگردی كرده بود. همچنین بر خلاف پاره‌ای نقل قولها كه شهرت نیز یافته است ، آیت الله بروجردی بر تعلیم و آموزش فلسفه تأكید داشت ، امّا در عین حال به جدّ از عمومی كردن و بازاری شدن آن پرهیز می‌داد و معتقد بود كه برخی از استعدادها و اذهان ساده ، آمادگی مباحث پیچیده فلسفی را ندارند و همین موجب سوء برداشت و بدفهمی می‌گردد. از این رو سفارش می‌كرد تا دروس فلسفه ، بصورت خصوصی و برای افراد مستعدّ برگزار گردد. چنانكه وقتی آیت الله حق‌شناس در حوزه علمیه قم به تدریس اشارات می‌پردازد ، آیت الله بروجردی بدون آنكه او را منع نماید فقط توصیه كرد: «برای آنكه افراد متفرّقه كه استعداد آنها ارزیابی نشده در درس حاضر نشوند ، محلّ درس را ثابت قرار نداده و هر چند وقت یكبار آن را تغییر دهید.»

آقای حق‌شناس نیز در عمل به توصیه استاد گاه در فیضیه و گاه در مسجد عشقعلی و... تدریس می‌كرد ، و فقط افراد ثابت درس ، از محلّ آن آگاه می‌شدند. و در نهایت نیز با تذكر امام خمینی كه گفته بودند :« گویا برخی افراد كه آمادگی علمی لازم را ندارند در درس شما شركت می كنند پس بهتر است آن را تعطیل كنید.» آن درس پایان می یابد.

متأسفانه گاه برخی حكایاتی از این دست ، بهانه ای برای مخالف قلمداد كردن این بزرگان ، با فلسفه و یا عرفان قرار می گیرد ، در حالیكه باید به ملاك و علتِ نهی و مخالفت موردی این بزرگواران توجه كرد وهرگز نباید از آن اطلاق گیری نمود و یكسره به نفی این علوم كه به تعبیر استاد حق شناس ، به اعتبار موضوعشان در زمره اشرفِ علوم اند ، پرداخت.

استاد از آیت الله بروجردی نقل می كرد كه ایشان در اوایل طلبگی آنچنان به مثنوی علاقمند و مشغول گردید كه در تحصیلاتشان اختلال ایجاد شده بود تا اینكه روزی هاتفی غیبی را شنید كه اورا چنین ندا داد : « خطا كردی » و با تكرار دوباره این صدای غیبی ، ایشان به درس و بحث بازگشت و بدین سان با هدایت الهی از راهی كه می توانست آینده دیگری برای آن بزرگوار رقم بزند بازداشته شد .

روشن است كه مناط و علت این موضوع در خود این حكایت نهفته است وچنانكه استاد خود نیز مكرر بیان می كرد ، در آن زمان آیت الله بروجردی به دلیل اشتغال تامّ به مثنوی از وظیفه اصلی خود كه تحصیل بود بازمی ماند. بنابر این هرگز نمی توان از این نقل و یا حكایتهای مشابه ، نادرستی كتابی همچون مثنوی را نتیجه گرفت ، كتابی كه برخی بزرگان آن را بسان تقسیر آیات قرآن كریم دانسته و لذا از آن به « تفسیر ملاّ جلال » تعبیر می كردند.

آیت الله سید احمد زنجانی

آیت الله سید احمد زنجانی پدر آیت الله سید موسی شبیری زنجانی ، یكی دیگر از بزرگان آن روز حوزةه علمیه قم بود كه میان ایشان و آیت الله حق‌شناس صمیمیّتی از نوع صمیمیّت پدر و فرزند برقرار بود. گویا مؤانست و رابطه برادرانه آیت الله زنجانی با امام خمینی ، در حصول این صمیمیّت بی‌تأثیر نبوده است.

آیت الله حق‌شناس بسیاری از مسایل خصوصی خود را با ایشان در میان می‌گذارد و با وی مشورت و چاره ‌جویی می‌كرد. در دوران مراجعت استاد به تهران نیز این پیوند صمیمی ، چه به صورتِ حضوری - در سفرهای به قم- و چه به صورت مكاتبه‌ای و تبادل نامه ادامه داشت.

اینجانب سالیان پیش مكاتبه‌ای مفصّل از این دو بزرگوار را در میان اوراق شخصی استاد مشاهده كردم كه بسیار دل‌انگیز و پر نكته بود و اینك افسوس می‌خورم كه چرا با اذن استاد ، نسخه‌ای از آن را تهیه نكردم. از جمله سفارشات قابل توجه آیت الله زنجانی به آیت الله حق شناس در آن نامه ، كاستن از احتیاطات بود و به شاگرد همچون فرزندش توصیه كرده بود:«عزیزم ، در برخی موارد احتیاط در تركِ احتیاط است.» و آنگاه به نقل از برخی بزرگان مطالبی را برای وی بازگو كرده و از قول شیخ انصاری ، به شاگردانش در وقت بازگشت به اوطانشان ، به این مضمون آورده بود: «تبلیغ را چه برای خدا و چه برای غیرخدا داشته باشید ( چرا كه در هرصورت به روشنگری و هدایت مردم می انجامد.) ، تدریس را اگر برای خدا بود انجام دهید و گرنه ترك نمائید. قبول مسولیت به عنوان امام جماعت راتب ( دایمی ) را چه برای خدا و چه برای غیر خدا ترك كنید ( زیرا برای آنان كه وظایف علمی بر عهده دارند بازدارنده است ) .»

آیت الله زنجانی از جمله كسانی بود كه اجتهاد آیت الله حق‌شناس را تأیید كرده و اجازه كتبی صادر نموده بود ، اجازه اجتهادی كه شاید از جهتی در تاریخ حوزه‌های علمیه بی‌نظیر باشد چرا كه از یك سو استاد از شاگرد خود كمال تجلیل را به عمل آورده و از سوی دیگر با شناخت از روحیات لطیف و قلب پر مهر او، یادآور شده است كه ایشان علی‌رغم اجتهاد ، هیچگاه نباید در مسند قضاوت قرار گیرد!

خطاب به مردم کوچه بازار ،مردی در تبعید ابدی –براساس زندگی ملاصدرا

ای برادر ! خداوند ، بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک میشود

و قدر نیاز تو فرود می آید
به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و قدر ایمان تو کارگشا می شود
به قدر نخ پیرزنان دوزنده ،باریک می شود
...
و قدر دل امیدواران گرم می شود
پدر میشود یتیمان را و مادر.
برادر میشود محتاجان برادری را .
همسر می شود بی همراه ماندگان را .
طفل میشود عقیمان را
امید میشود ،ناامیدان را
راه میشود گمگشتگان را
نور میشود در تاریکی ماندگان را
شمشیر میشود رزمندگان را
عصا میشود پیران را
عشق می شود محتاجان به عشق را
خداوند همه چیز میشود همه کس را
به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل ؛ به شرط طهارت روح؛ به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
ای مسلمانان ! ای پیروان آقای ما علی!
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا!
ومغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ، ناراستی ها نامردمی ها!
چنین کنید تا ببینید که خداوند ،چگونه بر سر سفره شما ، با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند و بر بند تاب ، با کودکان شما تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازی تان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت با شما آواز میخواند...
مگر از زندگی چه می خواهید
که در خدایی ِ خدا یافت نمی شود
که به شیطان پناه می برید؟
که در عشق یافت نمی شود
که به نفرت پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمی شود
که به خلاف پناه می برید؟
ای برادر ها ؟ خواهر ها! قلب هایتان را از حقارت کینه تهی کنید
و با عظمت عشق پر کنید
زیرا که عشق چون عقاب است.
بالا می پرد و دور ؛ بی اعتنا به حقیران در روح.
کینه چون لاشخور و کرکس است.
کوتاه می پرد و سنگین . جز مردار به هیچ نمی اندیشد.
برای عاشق، نابترین ، شور است و زندگی و نشاط
برای لاشخور، خوب ترین ، جسدی ست متلاشی...
خطاب به مردم کوچه بازار ،مردی در تبعید ابدی –براساس زندگی ملاصدرا – نادر ابراهیمی ص207و
208

در زمره مؤمنين

بارها اين آيه را با خود دوباره بخوانيد:

«إِلَّا الَّذِينَ تَابُواْ وَأَصْلَحُواْ وَاعْتَصَمُواْ بِاللَّهِ وَأَخْلَصُواْ دِينَهُمْ لِلَّهِ فَأُوْلئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ‏»

«مگر كسانى كه [از گناه بزرگ نفاق‏] توبه كردند، و [مفاسد خود را] اصلاح نمودند، و به خدا تمسّك جستند، وعبادتشان را براى خدا خالص ساختند؛ پس آنان در زمره مؤمنان‏اند.

تازه آنان را در زمره مؤمنين حساب مى‏كنند

سروش محلاتی کفر یا شرک

وقتی دو دولت را با هم مقایسه می كنیم كه یكی هر چند مبتنی بر كفر و شرك است، ولی حقوق انسان ها را رعایت می كند و از ظلم و تعدی نسبت به آن ها پرهیز دارد، و دیگری هر چند در اختیار دولتمردان مسلمان قرار دارد، ولی با مردم رفتار ظالمانه دارد و با بیدادگری رفتار می كند، در این وضع، كدام یك از این دو دولت، ترجیح دارد؟

این سؤال برای چند گروه دارای اهمیت است:

الف) كسانی كه درصدد انتخاب و به قدرت رساندن دولتمردانی هستند كه یا فاقد شرط «اسلام» اند و یا فاقد شرط «دادگری» و بناچار باید یا به حاكمیت نامسلمان دادگر تن دهند و یا به حمایت مسلمان بیدادگر. با توجه به اینكه چنین شرایطی، صرفاً «جنبه فرضی» دارد، لذا چنین وضعی را باید یك «فرض نادر» تلقی كرد كه چه بسا در شرایط استثنائی اتفاق می افتد. از این نظر پرداختن به چنین موضوعی، ضرورتی ندارد.

ب) كسانی كه در صدد تعامل با دولت های مختلف در صحنه ی بین الملل هستند، دولت هایی كه برخی هر چند داعیه ی مسلمانی دارند ولی با شهروندان خود با ظلم و جنایت رفتار می كنند، و دولت هایی كه هر چند مسلمان نیستند، ولی عدالت و انصاف را رعایت می نمایند، در این صورت تعامل با كدام یك از این دولت ها، از اولویت و اهمیت بیشتری برخوردار است، آیا باید به اقتضای هم كیشی، دولت مسلمان بیدادگر را تقویت كرد و یا به اقتضای دادگری، به نامسلمانان در روابط امتیاز داد؟ این پرسش، با توجه به واقعیت هایی كه در كشورهای مختلف وجود دارد، «جنبه عینی» داشته، و كاملاً «كاربردی» است.

ج) كسانی كه در صدد تحلیل نظام سیاسی اسلام هستند و می خواهند ارزش های اساسی و بنیادین را در این نظام سیاسی بشناسند؛ از این رو می پرسند از نظر اسلام، تقدم با مسلمان است حتی اگر فاقد رفتارهای عادلانه با شهروندان باشد، و یا تقدم با حاكمیت تؤام با رعایت حقوق انسان هاست، حتی اگر حاكمان مشرك یا كافر باشند؟ از این زاویه، پرسش «جنبه تحلیلی» داشته و هیچ پژوهشگری كه به تحقیق در نظام سیاسی اسلام می پردازد، نمی تواند چنین سؤالی را نادیده انگارد.

روشن است كه بررسی همه جانبه این مسأله، به شرح و بسط نیاز دارد، ولی در این مقاله كوتاه، به اجمال مسأله از زاویه سوم مطرح می شود و البته با پاسخ به سؤال سوم، تا حدودی دو سؤال دیگر نیز پاسخ خود را پیدا می كند.
 

1ـ مبانی عقلی

از نظر عقل، حكومت یك ضرورت برای جامعه بشری است و این ضرورت ناشی از آن است كه زندگی اجتماعی بدون آن دچار آشفتگی و هرج و مرج شده، حقوق انسان ها مورد تجاوز و تعدی قرار گرفته و ستمگری فراگیر می شود. بر اساس این ضرورت كه خردمندان در آن تردیدی ندارند، كسانی می توانند زمام امور جامعه را به دست گیرند كه از شایستگی و توانایی لازم برای تحقق این هدف بررخوردار باشند، كسانی كه بتوانند امنیت و آسایش را به ارمغان آورده و فساد و تباهی را ریشه كن كرده و عدل و انصاف را در روابط آنان استقرار بخشند. كسانی كه نه تنها قدرت را ابزاری برای قلدری كردن و گردن فرازی نمودن قرار ندهند، بلكه آن را در خدمت احقاق حق ضعیفان و برخورد با قلدرمآبان در آورند.(و یؤخذ به للضعیف من القوی ـ نهج البلاغه)

در نگاه عقل «شرایط حاكم» هیچ كدام «موضوعیت» ندارد. بلكه اسلام، ایمان، عدالت، قدرت و مدیریت جملگی شرایطی است كه به «مطلوب تر شدن حكومت» در جهت تحقق عدالت در جامعه كمك می كند. بر این اساس، اگر اظهار دین داری و مسلمانی، تأثیر مثبتی در تحقق این آرمان نداشته باشد و دینداریِ حاكم، از نوع دینداری حجاج بن یوسف ثقفی باشد، چرا عقل این گونه مسلمانی را لازم شمارد؟ حتی اگر فرض كنیم كه همین «اظهار اسلام» و اسلام شناسنامه ای داشتن، فائده اخروی برای مسلمانِ بی عقیده و بی عمل دارد، ولی وقتی حاكم به اقتضای مسلمانی رفتار نمی كند و ستمگری پیشه كرده، نام اسلام را یدك كشیدن، عقلاً چه ارزشی دراد؟ عقل می گوید: مسلمان و مؤمن را به حكومت بگمارید تا در میان مردم مسلمانانه و مؤمنانه رفتار كند، و الا اگر عملش با دیگران تفاوتی ندارد و حتی از آنان بی رحم تر و جلادتر است، چرا «نام اسلام» برای او امتیازآور و شرافت آفرین باشد؟
در این گونه موارد عقل سؤال دیگری هم مطرح می كند كه چرا انسان باید خود را در چنگال مسلمان ظالم قرار داده و ظلم و تجاوز او را تحمل كند؟ مگر نام مسلمانی او، چه خیر و بركتی برای جامعه دارد كه عموم شهروندان برای حفظ قدرت وی، هر گونه بیدادگری و جنایتی را باید پذیرا بوده و از نامسلمان دادگر روی گردان باشند؟          

  2ـ مبانی نقلی

شرط اسلام و ایمان در دولتمردان كه شواهدی در نصوص دینی دارد، ممكن است ارشاد به حكم عقل بوده و تأكیدی بر همان دریافت خردمندان باشد، كه در این صورت، قلمرو این شرط و ارزش آن، در همان محدوده ی تشخیص عقل است كه توضیح دادیم و در نتیجه دلیلی برای این شرط نسبت به بیدادگران و ستمگران وجود ندارد و نباید «تعبداً» آن را لازم المراعات دانست. و اگر لزوم این شرط را صرفاً به اتكای دلیل نقلی بدانیم، در این صورت، مسأله صغرای «باب تزاحم» خواهد بود به این توضیح كه با تردید در میان نامسلمان دادگر و مسلمان بیدادگر، بالاخره باید از یكی از دو شرط لازم برای حاكم به نفع شرط دیگر صرف نظر كرد: یا باید شرط «اسلام» را رها كرد تا «دادگری» حفظ شود، و یا باید «دادگری» را رها كرد تا شرط «اسلام» باقی بماند. در این میان، چاره ای جز صرف نظر كردن از «اسلام حاكم» یا «رعایت حقوق مردم و عدالت در بین آنها» نیست. به اقتضای مِتد اجتهادی و قواعد علم اصول فقه، در هنگام ترجیح و سنجش، باید به نفع آن شرط كه از اهمیت بیشتری برخوردار است، حكم كرد و چون رعایت جانب عدالت در جامعه، از اولویت بررخوردار است تا جائی كه «لیقوم الناس بالقسط» به عنوان هدف بعثت معرفی شده، لذا از مسلمانی حاكم صرف نظر می شود تا از دادگری صیانت گردد.
به علاوه مفاسدی كه در دولت های بیدادگر اتفاق می افتد، از قبیل قتل و جنایت های وحشتناك، از نظر شرع مقدس در چنان درجه ای از مبغوضیت و نفرت است كه در هیچ شرایطی نمی توان به آن تن داد، لذا وظیفه است كه با كوتاه كردن حاكم مسلمان جائر، جلوی چنین جنایاتی را گرفته شود.
گذشته از آن كه زندگی در جامعه ای كه به دلیل حاكمیت جائران، با پایمال كردن حقوق و ضایع كردن شخصیت انسانها همراه است، چندان سخت و طاقت فرساست، كه شهروندان را به ستوه آورده و آن‌ها را در شرایط غیر قابل تحمل و گاه انفجار قرار می دهد، و البته اسلام كه مبنای تشریع خود را بر سهولت و راحتی قرار داده و «حرج» را نفی كرده است، با چنین مدلی از زندگی هرگز موافقت ندارد. چه اینكه ممكن است به عنوان ثانوی مصلحت مؤمنین قبول حاكم غیر مسلمان باشد. محقق رشتی می گوید:

«المنفی ـ لن یجعل الله للكافرین علی المؤمنین سبیلاً ـ هو السبیل بجعل الله الاوّلی فلا ینافی ما كان منهم لمصلحة المؤمن بالجعل الثانوی مضافاً الی انّ ادلة الحرج حاكمة علی جمیع ادلة الاحكام التی منها عدم سبیل الكافر علی المؤمن.» (تعلیقه مكاسب، ص513)

البته فقها در این باره استدلال دیگری هم دارند. آن ها می گویند: مسلمان بیدادگر در «حق مردم» ظلم می كند و نامسلمان دادگر در «حق خداوند» ظلم می كند كه كفر و شرك را پذیرفته است، و در دَوَران بین این دو ظلم، خداوند ظلم به خویش را می پذیرد تا ظلم به مردم تحقق نیابد .چرا كه در تزاحم بین حق الله و حق الناس، حق الناس تقدم دارد و حق تعالی به اقتضای رحمت، از حقوق خود می گذرد، ولی از حقوق بندگان خود صرف نظر نمی كند. ملا محسن فیض كاشانی با اشاره به این جمله كه «دولت با كفر بر قرار می ماند ولی با ظلم باقی نمی ماند» به مشیت الهی برای حفظ حكومت مشركانی كه به شایستگی در میان خود رفتار می كنند می پردازد و می گوید:

«و ذلك لفرط رحمته و مسامحته فی حقوق نفسه دون حقوق عباده و لذا قیل الملك یبقی مع الكفر و لایبقی مع الظلم.»(تفسیر صافی، ج2، ص478)

امام فخر رازی نیز بر همین قاعده تأكید دارد كه اگر روابط حسنه در جامعه وجود داشته باشد و حقوق انسان ها رعایت شود، خداوند به علت شرك، در دنیا بر مردم عذاب نازل نمی كند، و سپس می گوید فقهای عامه حقوق الله را مبتنی بر مسامحه و حقوق عباد را مبتنی بر سخت گیری می دانند:

«و لهذا قال الفقهاء حقوق الله تعالی مبناها علی المسامحة و المساهلة و حقوق العباد علی الضیق و الشّح.» (مفاتیح الغیب، ج18، ص410)

و در منابع فقه شیعه، بارها و بارها فقها فرموده اند كه «حقوق الهی» مبتنی بر تخفیف و مسامحه است:

«ان الحقوق الالهیة مبنیة علی التخفیف و المسامحة.» (ریاض المسائل، ج16، ص265)
 

3ـ پایداری دولت نامسلمان دادگر

در جامعه ای كه حقوق انسان ها محترم شمرده می شود و قاعده و قانون خردمندانه و منصفانه بر رفتار دولتمردان و شهروندان حاكم است، مردم با احساس امنیت و رضایت زندگی می كنند و همین احساس، به آرامش روانی و پایداری اجتماعی و ثبات سیاسی می انجامد، در چنین وضعی انگیزه ای برای طغیان و شورش و براندازی وجود ندارد. در این جامعه، كفر و بی دینی با امنیت، رفاه و آسایش، جمع می شود و نامسلمانان با اطمینان از رعایت حقوقشان، تن به حاكمیت دولتمردان می دهند. با این شرایط، خداوند به علت كفر و شرك، آنان را گرفتار عذاب نمی كند و زندگی را بر كامشان تلخ نمی نماید. خداوند در قرآن فرموده است:

«و ما كان ربك لیهلك القری بظلم و اهلها مصلحون.» (سوره هود، آیه117)

بسیاری از مفسران «ظلم» را به معنی شرك دانسته و آیه را چنین معنی كرده اند : تا وقتی كه مشركان در میان خود رفتار شایسته ای داشته باشند، مورد عذاب قرار نمی گیرند. شهید مطهری نیز آیه را به همین معنا می داند:

ـ خدای تبارك و تعالی مردم را به سبب كفر و شرك هلاك نمی كند اگر خود آن ها از لحاظ روابط اجتماعی، مردمی عادل بوده باشند. (مجموعه آثار، ج23، ص733)
ـ چنین نبوده و نیست كه پروردگارتو به مردمی به صرف اینكه منكر خدا هستند اما وضع خودشان را از نظر عدالت اصلاح كرده اند، ظلم كند. (همان، ج26، ص293)

به كار گرفتن واژه «مصلح» درباره ی كسانی كه عقاید باطل داشته و آلوده به شرك و كفر و دیگر گناهان هستند، بسیار شگفت آور است. در نزد بسیاری از مسلمانان، زندگی چنین افرادی یكپارچه پلیدی و تاریكی است و جز فساد، چیزی در جامعه نامسلمانان وجود ندارد و حتی آنچه كه به ظاهر زیبا دیده می شود، در حقیقت نجس است! ولی در منطق قرآن، به دلیل شرك و كفر و یا برخی معاصی دیگر، جلوه های پسندیده زندگی آن ها از قبیل رعایت حقوق یكدیگر و دوری از تعدی و تجاوز نفی نمی شود و «مصلح بودنشان» مورد تأیید قرار می گیرد. از همین روست كه علمای اسلامی گاه اذعان دارند عدالتی كه در برخی از كشورهای مسیحی وجود دارد برای مسلمانان تصور كردنی نیست! مثلاً علامه شعرانی با اطلاعات گسترده اش می نویسد:

«و فی بلاد یحكم فیها النصاری عدل لا یخطر مثله ببال احد من المسلمین.» (تعلیقه بر شرح كافی ملاصالح، ج5، ص278)

آنچه در آیه مذكور با تعبیر «كان ربك» به عنوان «مشیت حتمی و دائمی» خداوند مطرح شده، از قبیل امور خارق العاده و اعجاز گونه نیست كه رمز و راز آن برای بشر مجهول باشد، بلكه سنت الهی در این باره همان قاعده و قانونی است كه بشر با مطالعه در تحولات اجتماعی نیز به آن رسیده و به عنوان یك واقعیت پذیرفته است. این قانون می گوید: در اجتماعی كه مردم از روابط حسنه با یكدیگر برخوردارند و با نیكی و خوش رفتاری تعامل دارند، جامعه از استحكام برخوردار است، و اگر این «روابط انسانی» وجود نداشته باشد، حتی اگر فرض شود كه مردم رابطه قوی با خداوند دارند، جامعه نمی تواند از پیوند و پیوستگی برخوردار باشد. شهید مطهری اذعان دارد:

«آنچه در معنویات نقش اساسی دارد حُسن روابط خَلقی است. یعنی عدل و احسان، نه حُسن روابط الهی، و اگر به فرض، اولی تأمین باشد نه دومی، بقای واحد اجتماعی ممكن است، و الا فلا. »(یادداشت ها، ج2، ص406)

جمله فوق به لحاظ تفاوت نقش روابط خلقی كه به روابط انسان ها با یكدیگر مربوط است با نقش روابط الهی كه به روابط انسان ها با خداوند مربوط است، از اهمیت خاصی برخوردار است. استاد شهید هر چند این نكته را در یادداشت های خود به اشاره و اجمال مطرح كرده است، ولی برای یك جامعه دینی و بخصوص در حكومت دینی، درك درست از این نقش متفاوت، جنبه حیاتی دارد و به متدینان كه دغدغه پایداری حكومت دینی دارند، گوشزد می كند كه اهتمام جدی شما بر انجام تكالیف شرعی از قبیل عدم تظاهر به منكرات، در صورتی كه با مسامحه نسبت به رعایت حقوق اجتماعی شهروندان همراه باشد، در نهایت به ویرانی حكومت می انجامد

شعر: فروغی بسطامی.. مردان خدا



...مردان خدا پرده‌ی پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند

هر دست که دادند از آن دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند

یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند

جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند

چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند

کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
کاین جامه به اندازه‌ی هر کس نبریدند

مرغان نظرباز سبک‌سیر «فروغی»
از دامگه خاک بر افلاک پریدن

حکم بوسیدن دست از نظر امام رضا(ع)

امام رضا(ع): «کسی دست کسی را نبوسد؛ زیرا بوسیدن دست کسی، مثل نماز گزاردن برای اوست»! ...قال علی بن موسی الرضا(ع): (لايقبل الرجل يدالرجل فان قبلة يده كالصلاة له) (تحف العقول، ص 450)

خطبه تطنجیه

از آن جا كه حضرت على عليه‏السلام در قسمتى از اين خطبه مى‏فرمايند: «اَنَا الْواقِفُ
عَلَى التُّطُنْجَيْنِ» ـ من بر تطنجين ايستاده‏ام ـ اين خطبه را تطنجيه گويند و تُطُنج به
معناى خليج است. در برخى كتب از اين خطبه به عنوان خطبه اقاليم نام برده
شده است.

مأخذ ما در مورد خطبه «تطنجيه»، كتاب على عليه‏السلام و خطبه تطنجيه تأليف
مرحوم دكتر عبدالعلى گويا به نقل از كتاب «الزام الناصب فى اثبات الحجة
الغائب» تأليف مرحوم شيخ على حائرى يزدى است.

ناگفته نماند كه غالب گذشتگان، اين خطبه را از مرحوم حافظ رجب بُرسى نقل
كرده و ما نيز از قديمى‏ترين مؤلفينى كه به خطبه «تطنجيه» اشاره نموده‏اند، تنها
از حافظ رجب برسى ياد مى‏كنيم كه در كتاب «مشارق انواراليقين فى اسرار
اميرالمؤمنين عليه‏السلام » اين خطبه را آورده است.

حافظ رجب برسى در كتاب مذكور، پاره‏اى ديگر از خطب نادره‏ى على عليه‏السلام را
نيز نظير «خطبة‏البيان»، خطبه‏ى «افتخاريه» و خطبه «نورانيه» و ... آورده است.

علامه مجلسى در بحارالانوار و سيد هاشم بحرانى، صاحب تفسير برهان در آثار
خود، مخصوصا كتاب لوامع النورانيه، از كتاب‏هاى حافظ رجب برسى استفاده
كرده‏اند و مرحوم علامه امينى هم ضمن مدح و ستايش حافظ رجب، بعضى از
اشعار فصيح و بليغ او را در دوره‏ى الغدير نقل كرده است.

به هرحال، اين واقعيت را بايد پذيرفت كه مندرجات خطبه‏ى «تطنجيه» در
سطح بسيار بالايى قرار دارد و همه‏ى اصول اعتقادى مكتب واقعى اسلام را كه
متَّبَعِ همه‏ى انبيا و رسل مى‏باشد واجد است و براى افراد باهوش و محبّين اهل
بيت عليهم‏السلام مزاياى زايدالوصفى را داراست. خوانندگان اين خطبه، در هر
درجه و مقامى از تقوى و محبّت باشند، مى‏توانند به اندازه‏ى وعاء وجودى
خود از آن بهره‏مند شوند.

اين خطبه، سير مقاله‏ى «حمد» را در طول تاريخ انبيا بيان مى‏كند. در تفضيل اين

مقاله‏ى حمد، ابتدا سخن از خلق اوّل و صادر اوّل مى‏باشد كه در لسان حديث
به صورت «اَوَّلُ ما خَلَقَ اللّه‏ُ الْعَقْلُ»(1) بيان مى‏گردد و اين مقام عقل كه در ابعاد
مختلف داراى مظاهر مختلفى است، از لحاظ ارتباط با موجودات و ماسوى اللّه‏
به صورت نفسِ «لاهوتيه ملكوتيه كليه‏ى الهيه» عنوان مى‏گردد.

اين مقام عقل اوّل، همان «حقيقت محمّديه» است كه نام‏هاى ديگر آن به اتكاى
چند حديث نبوى به صورت «اَوَّلُ ما خَلَقَ اللّه‏ُ رُوحى»(2) يا «اَوَّلُ ما خَلَقَ اللّه‏ُ
نُورى»(3) و ... بيان شده است. همچنين به اتكاى خطبه «نورانيه» اين «عقل» يا
«حقيقت محمديه» همان «ولايت علويه مرتضويه» مى‏باشد.

به هر حال، خلق اوّل كه همان مقام عقل است، با خلق موجودات در ارتباط
است و على عليه‏السلام در اين مقام تحت عنوان «صادر اول» يا «نفس لاهوتيه ملكوتيه
كليه‏ى الهيه» در ماسوى اللّه‏ ظاهر شده است كه يكى از جلوه‏هاى ساده‏ى آن،
فرمايش رسول خداست كه خطاب به آن حضرت مى‏فرمايد: «يا عَلِىُّ اِنَّ اللّه‏َ
تَعالى قالَ لى: يا مُحَمَّدُ بَعَثْتُ عَلِيّا مَعَ الاَْنْبِياءِ باطِنا وَ مَعَكَ ظاهِرا»(4)

اى على، همانا خداوند تعالى به من فرمود: اى محمّد، من على را با پيامبران در
باطن برانگيختم و با تو در ظاهر مبعوث نمودم.

حال، اين صادر اول در خطبه‏ى «تطنجيه» به نطق آمده و به صورت: «اَلْيَوْمَ
اُنْطِقُ لَكُمُ الْعَجْماءُ ذاتَ الْبَيانِ»(5) پرده از رخ برگرفته و اسرارى را بازگو نموده
است.

لازم به تذكر است كه اين اسرار بر سبيل سهل و ممتنع بيان شده است تا هر كس
در خور فهم و استعداد و محبّت خود، از اين بيانات، بهره‏مند گردد.

وجود نازنين على عليه‏السلام براى آنكه شنوندگان اين خطبه در زمان آن حضرت و

خطبه تُطُنجيه(1)

اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى فَتَقَ الاَْجْواءُ وَ خَرَقَ الْهَواءَ وَ شَقَّ الاَْرْجاءَ وَ اَضاءَ الضِّياءَ وَ
اَحْيَى الْمَوْتى وَ اَماتَ الاَْحْياءَ.

اَحْمَدُهُ حَمْدا:

سَطَعَ فَارْتَفَعَ وَ اَيْنَعَ وَ لَمَعَ وَ ابْتَدَعَ فَانْفَزَعَ وَ هاعَ وَ لاعَ وَ شَعْشَعَ فَلَمَعَ

يَتَصاعَدُ فِى السَّماءِ اِرْسالاً وَ يَذْهَبُ فِى الْجَوِّ اعْتِدالاً خَلَقَ السَّمواتِ بِلا دَعائِمَ
وَ اَقامَها بِغَيْرِ قَوائِمَ وَ زَيَّنَها بِالْكَواكِبِ الْمُضيئاتِ وَ حَبَسَ فِى الْجَوِّ سَحائِبَ
مُكْفَهِرّاتٍ وَ خَلَقَ الْجِبالَ وَ الْبِحارَ عَلى تَلاطُمِ تَيّارٍ رَفيقٍ، فَتَقَ وَ لَجاها
فَتَغَطْمَطَتْ اَمْواجُها.

«اَحْمَدُهُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ اَشْهَدُ اَنْ لااِلهَ اِلاَّ اللّه‏ُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ، وَ اَشْهَدُ اَنَّ
مُحَمَّدا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، اِنْتَخَبَهُ مِنَ الْبُحْبُوحَةِ الْعُلْيا، وَ اَرْسَلَهُ فِى الْعَرَبِ الْعَرْباءِ،
اِبْتَعَثَهُ هادِيا مَهْدِيّا، وَ حُلاحِلاً راضِيا مَرْضِيّا طَلِسْمِيّا،

فَاَقامَ بِهِ الدَّلائِلَ وَ خَتَمَ بِهِ الرَّسائِلَ وَ نَصَرَ بِهِ الْمُسْلِمينَ وَ اَظْهَرَ بِهِ الدّينَ، صَلَّى
اللّه‏ُ عَلَيْهِ وَ الِهِ الطّاهِرينَ.»

«اَيُّهَا النّاسُ هَلُمُّوا اِلى بَيْعَتى بِحُسْنِ الْيَقينَ وَ الْمُواظَبَةِ عَلَى الدّينِ وَالاِْقْرارِ
بِوَصِيَّةِ نَبِيِّكُمُ الَّذى نَجَيْتُمْ بِوِلايَتِهِ، وَ اَفْلَحْتُمْ بِحُسْنِ مُنْقَلَبِكُمْ وَ مَثْواكُمْ.»

مقاله‏ى حمد

حمد و سپاس از آنِ خدايى است كه جوّها را گشود و هوا را شكافت و اطراف آن
را پاره كرد، روشنايى را روشنايى بخشيد و مردگان را زنده نمود و زنده‏ها را
ميراند. حمد مى‏كنم او را حمدى كه:

ساطع شده و سپس بلند گرديده و رسيده و درخشيده و نو بيرون آمده، پس پناه
جسته و ترسيده و ... درخشيده و تابان شده است.

[حمدى كه] به سوى آسمان آهسته اوج مى‏گيرد و در فضا با اعتدال مى‏رود.

آسمان‏ها را بدون ستون آفريد و آن‏ها را بدون پايه برپا داشت و آن را به ستارگان
درخشان زينت داد و در جوّ، ابرهاى متراكم را باز داشت و كوه‏ها و درياها را بر
تلاطم موج آفريد ...

شهادت به يگانگى خداوند و رسالت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله

حمد مى‏كنم او (خدا) را و حمد براى اوست و گواهى مى‏دهم كه هيچ خدايى
جز اللّه‏ نيست، تنهاست و شريكى ندارد. گواهى مى‏دهم محمّد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بنده و
رسول خداست كه او را از صل [نژاد] برتر انتخاب فرمود و ميان عربِ اصيل
فرستاد، او را هدايتگر و هدايت يافته و بزرگ قوم و راضى و پسنديده و طلسمى
مبعوث فرمود. دلائل [توحيد [را به وسيله او بپا داشت و رسالت‏ها را به او ختم
فرمود و مسلمان‏ها را به وسيله‏ى او نصرت بخشيد و دين را به سبب او آشكار
كرد. درود خداوند بر او و آل پاكش باد.

تمسّك به ولايت اميرالمؤمنين عليه‏السلام

اى مردم، با حُسن يقين و مواظبت بر دين و اقرار به وصيت پيامبرتان به سوى
بيعت من بشتابيد؛ همان پيامبرى كه به سبب ولايتش نجات يافتيد و با بازگشت
به بهشت كه جايگاه پاداش و ثواب است رستگار شُديد.

«اَنيبُوا اِلَىَّ شيعَتى وَ الْتَزِمُوا بِبَيْعَتى وَ واظِبُوا عَلَى الدّينِ بِحُسْنِ الْيَقينِ وَ
تَمَسَّكُوا بِوَصِىِّ نَبِيِّكُمُ الَّذى بِهِ نَجاتُكُمْ وَ بِحُبِّهِ يَوْمَ الْمِحْنَةِ مَنْجاتُكُمْ.»

فَاَنَا الاْمِلُ وَ الْمَأْمُولُ، وَالْفاضِلُ وَ وَصِىُّ الرَّسُولِ اَنَا قاسِمُ الْجَنَّةِ وَ النّارِ اَنَا
الْواقِفُ عَلَى التُّطَنْجَيْنِ اَنَا النّاظِرُ فِى الْمَشْرِقينِ وَ الْمَغْرِبَيْنِ.

رَأَيْتُ وَاللّه‏ِ الاَْفْرَدُوسَ مِنْ رَأْىِ الْعَيْنِ، وَ هُوَ فِى الْبَحْرِ السّابِعِ الَّذى يَجْرى فيهِ
الْفُلْكُ فى ذَخاخيرَةِ النُّجُومِ وَ الْفُلْكِ وَالْحُبُكِ.

وَ رَأَيْتُ الاَْرْضَ مُلْتَفَّةً كَالْتِفافِ الثَّوْبِ الْمَقْصُورِ، وَ هِىَ فى خَرْقٍ مِنَ التُّطَنْجِ
الاَْيْمَنِ مِنَ الْجانِبِ مِمّا يَلِى الْمَشْرِقَ وَ التُّطَنْجانِ خَليجانِ مِنْ ماءٍ كَاَنَّهُما اَيْسارُ
تُطَنْجَيْنِ، وَ اَنَا الْمُتَوَلّى دايِرَتُها، وَ ما اَفْرَدُوسُ وَ ما هُمْ فيهِ اِلاّ كَالْخاتَمِ فِى

الاَْصْبَعِ.

وَ لَقَدْ رَأَيْتُ الشَّمْسَ عِنْدَ غُرُوبِها وَ هِىَ كَالطَّيْرِ الْمُنْصَرِفِ اِلى وَكْرِهِ، وَ لَوْلاَ
اصْطِكاكُ رَأْسِ اَفْرَدُوسَ، وَ اخْتِلاطُ الْتُطُنْجَيْنِ وَ صَريرُ الْفُلْكِ، لَسَمِعَ مَنْ فِى
السَّمواتِ وَ مَنْ فِى الاَْرْضِ رَميمَ حَميمِ دُخُولِها فِى الْماءِ الاَْسْوَدِ فِى الْعَيْنِ
الْحَمِئَةِ، وَ لَقَدْ عَلِمْتُ عَجائِبَ خَلْقِ اللّه‏ِ ما لا يَعْلَمُ اِلاَّاللّه‏ُ.

«وَ لَقَدْ كُشِفَ لى فَعَرَفْتُ، وَ عَلَّمَنى رَبّى فَتَعَلَّمْتُ، اَلا فَعُوا وَلاتَضِجُّوا وَ لا
تَرْتَجُّوا.

فَلَوْلا خَوْفى عَلَيْكُمْ اَنْ تَقُولُوا جُنَّ اَوِ ارْتَدَّ لاََخْبَرْتُكُمْ بِما كانُوا عَلَيْهِ وَ اَنْتُمْ فيهِ،
وَ ما تَلْقَوْنَهُ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ،

اى شيعيان من، به سوى من بازگرديد و ملازم بيعت من باشيد و با حُسن يقين بر
دين مواظبت نماييد وبه وصىّ پيامبرتان تمسك بجوييد؛ همان كسى كه نجات
شما به سبب اوست و به سبب دوستيش در روز رنج و عذاب، براى شما نجات
است.

مقام شامخ ولايت در خلقت

من آرزو كننده و آرزو شونده‏ام. من صاحب فضيلتم و وصىّ رسول خدايم، من
تقسيم كننده‏ى بهشت و دوزخ هستم. من بر تطنجين ايستاده‏ام. من ناظر بر دو
مشرق و دو مغربم. به خدا سوگند، افردوس را با چشمم ديده‏ام. او در درياى
هفتم است كه در آن [دريا] كشتى‏ها جاريست ...

و ديدم زمين در هم پيچيده شده، مانند پيچيده شدن لباس كوتاه، و او در پاره‏اى
از خليج راست است؛ از طرفى كه دنباله مشرق است. دو تطنج [تطنجان]، دو
خليج از آب است كه گويا در طرف چپ، دو تطنج [تطنجين [هستند و من
متولّى دايره‏ى آن هستم. افردوس و آنچه در اوست [چيزى [نيست مگر مانند
انگشتر در انگشت.

و خورشيد را هنگام غروبش ديده‏ام. او هماننده پرنده‏اى است كه به لانه‏اش
بازمى‏گردد. اگر برخورد سر افردوس و آميخته شدن دو تطنج و صداى كشتى‏ها
نبود، هر آينه، هر كس در آسمان‏ها و در زمين بود صداى وارد شدن فرسوده‏ى
سوزان خورشيد را در آب سياه در چشمه گل‏آلود مى‏شنيد. همانا من عجايبى از
خلق خدا آگاهم كه جز خدا، كسى آن را نمى‏داند.

مقام علم لدنّى على‏بن‏ابى‏طالب عليه‏السلام

همانا براى من كشف شد، پس شناختم و پروردگارم مرا تعليم داد و آموختم.
آگاه باشيد، پس حفظ كنيد و ضجّه نكنيد و نلرزيد. اگر بر شما ترس نداشتم كه
بگوييد جنّى شده است و يا مرتدّ گشته، هر آينه خبر مى‏دادم به آنچه

[گذشتگان [بر آن بوده‏اند و شما در آن هستيد و به آنچه تا روز قيامت با آن
مواجه مى‏شويد.

عِلْمٌ اُوعِىَ اِلَىَّ فَعَلِمْتُ وَ لَقَدْ سُتِرَ عِلْمُهُ عَنْ جَميعِ النَّبِيّينَ اِلاّ صاحِبَ شَريعَتِكُمْ
هذِهِ صَلَّى اللّه‏ُ عَلَيْهِ وَ الِهِ فَعَلَّمَنى عِلْمَهُ وَ عَلَّمْتُهُ عِلْمى.»

«اَلا اِنّا نَحْنُ النُّذُرُ الاُْولى وَ نَحْنُ النُّذُرُ الاْخِرَةَ وَ الاُْولى وَ نُذُرُ كُلِّ وَقْتٍ وَ
اَوانٍ، بِنا هَلَكَ مَنْ هَلَكَ، وَ بِنا نَجى مَنْ نَجى ، فَلا تَسْتَعْظِمُوا ذلِكَ فينا،

فَوَالَّذى فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَى‏ءَ النَّسَمَةَ وَ تَفَرَّدَ بِالْجَبَرُوتِ وَالْعَظَمَةِ لَقَدْ سُخِّرَتْ لِىَ
الشَّمْسُ وَ الرِّياحُ وَالْجِنُّ وَ الْهَوامُّ وَ الطُّيُورِ وَالاَْشْجارُ وَالْبِحارُ وَ اِنَّكُمْ
تَسْتَعْظِمُونَ مُلْكَ سُلَيْمانَ، وَ ما سُلَيْمانُ، لَوْ عَرَفْتُمُوهُ وَ كُشِفَ لَكُمْ رَأَيْتُمُوهُ
لَهَلَكْتُمْ فى اَنْفُسِكُمْ.

نَحْنُ كُنّا مَعَ ادَمَ وَ كُنّا مَعَ نُوحٍ وَ كُنّا مَعَ مُوسى وَ كُنّا مَعَ عيسى وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ
وَ ما بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ النَّبِيّينَ فَكُلٌّ اِلَيْنا وَ فينا وَ بِنا.»

«فَقالَ لَهُ رَجُلٌ: يا اَميرَالْمُؤْمِنينَ اَلا، فَاُديلَ وَ نَقَلْناها عَنْكَ وَ نَتَحَدَّثُ فيها
بَعْدَكَ، وَ نُسْأَلُ عَنْ مَعانيها، فَلا نَدْرى ماهِىَ.

فَقالَ عليه‏السلام : هَيْهاتَ هَيْهاتَ، عِلْمٌ لا حَدَّ لَهُ، جاشَ تَيّارُهُ فَيَقْذِفُ ما فيهِ لَمْ يَسَعْنِى
السُّكُوتُ عَنْهُ، وَ اِلاّ ما سَأَلَ عَمّا اُعْطيتُ وَ الَّذى فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَى‏ءَ النَّسَمَةَ
عُرِضَتْ لِىَ الدُّنْيا وَ اَعْرَضْتُ عَنْها اَنَا كابُّ الدُّنْيا لِوَجْهِها فَحَنى، مَتى يَلْحَقُ بِىَ
اللاّحِقُ، لَقَدْ عَلِمْتُ ما فَوْقَ الْفِرْدَوْسِ الاُْولى، وَ ما تَحْتَ السّابِعَةِ السُّفْلى وَ ما
فِى السَّمواتِ الْعُلْى، وَ ما بَيْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّرى.

كُلُّ ذلِكَ عِلْمُ اِحاطَةٍ لاعِلْمُ اِخْبارٍ.

[اين] علمى است كه ظرفيت آن به من داده شده و من آن را آموختم. اين علم از
تمام انبيا پوشيده شده، جز از صاحب شريعت شما كه درود خداوند بر او و بر
آلش باد. پس رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله علمش را به من ياد داد و ...

ولايت تكوينى و تسخير ماسِوَى اللّه‏

آگاه باشيد كه ما بيم دهندگان نخستين و بيم دهندگان آخرت و دنيا و بيم
دهندگان هر وقت و هر زمان هستيم. به سبب ما هلاك شد آن كس كه هلاك شد
و به سبب ما نجات يافت آن كس كه نجات يافت. پس اين موضوع را در مورد ما
بزرگ نشماريد. قسم به آن خدايى كه دانه را شكافت و مخلوقات را بيافريد، و به
جبروت و عظمت متفرد است، همانا خورشيد، بادها، جنّ، خزندگان گزنده،
پرندگان، درختان و درياها، مسخّر من شده‏اند و شما مُلك سليمان را بزرگ
مى‏شماريد و [در حالى كه مُلك [سليمان چيست؟ اگر او را مى‏شناختيد و براى
شما كشف [حُجُب] مى‏شد و او را مى‏ديديد، در درون نفسهايتان هلاك
مى‏شديد. ما با آدم، نوح، موسى، عيسى، داوود، سليمان و انبيايى كه بين آن‏ها
و بين ساير پيامبران بوده‏اند، همراه بوده‏ايم؛ پس همه‏ى آن‏ها (انبيا)، به سوى ما
حركت مى‏كنند و در راه ما قدم برمى‏دارند و به سبب ما رشد مى‏كنند.

احاطه كلّى بر ماسِوَى اللّه‏

مردى عرضه داشت: اى اميرالمؤمنين، اين سخنان، متداول شده و ما آن را از تو
نقل كرده و بعد از تو درباره‏اش سخن مى‏گوييم و از معانى‏اش سؤال مى‏شويم؛
ولى نمى‏دانيم كه چيست؟ فرمود: بسيار دور است، بسيار دور است [از فهم
شما] اين علمى كه حدّى براى آن نيست. موجش به تلاطم آمده و آنچه را در آن
است بيرون مى‏افكند [مطالبى] كه سكوت در مورد آن‏ها براى من جايز نيست؛
زيرا در غير اين صورت، از آنچه خداوند به من عطا فرمود، احدى سؤال
نمى‏كرد. سوگند به آن خدايى كه دانه را شكافت و مخلوقات را آفريد، دنيا به من
عرضه شد و من از آن اعراض كردم. من واژگون كننده‏ى دنيا بر صورتش هستم تا
آن جا كه از من روى گردان شد. چه زمانى ملحق شونده به من ملحق مى‏شود.
همانا من آنچه را بر فراز فردوس نخستين و آنچه زير زمين هفتم و آنچه در
آسمان‏هاى بلند و آنچه بين آنهاست و آنچه در زير زمين است مى‏دانم.

اُقْسِمُ بِرَبِّ الْعَرْشِ الْعَظيمِ لَوْ شِئْتُ اَخْبَرْتُكُمْ بِابائِكُمْ وَ اَسْلافِكُمْ، اَيْنَ كانُوا، وَ

مِمَّنْ كانُوا، وَ اَيْنَ هُمُ الاْنَ وَ ما صارُوا اِلَيْهِ،

فَكَمْ مِنْ اكِلٍ مِنْكُمْ اَكَلَ لَحْمَ اَخيهِ، وَ شارِبٍ بِرَأْسِ اَبيهِ وَ هُوَ يَشْتاقُهُ وَ يَرْتَجيهِ
غَدَا.

هَيْهاتَ هَيْهاتَ، اِذا كُشِفَ الْمَسْتُورُ، وَ حُصِّلَ ما فِى الصُّدُورِ

وَ اَيْمُ اللّه‏ِ لَقَدْ كُوِّرْتُمْ كَوْراتٍ، وَ كُرِّرْتُمْ كَرّاتٍ،

وَ كَمْ مِنْ بَيْنِ كَرَّةٍ وَ كَرّاتٍ وَ كَمْ مِنْ ايَةٍ وَ اياتٍ، وَ ما بَيْنَ مَقْتُولٍ وَ مَيِّتٍ فَبَعْضٌ
فى حَواصِلِ الطُّيُورِ، وَ بَعْضٌ فى بُطُونِ الْوُحُوشِ

وَ النّاسُ ما بَيْنَ ماضٍ وَ راجٍ، وَ رايِحٍ وَ غادٍ،

لَوْ كُشِفَ لَكُمْ ما كانَ مِنّى فِى الْقَديمِ الاَْوَّلِ، وَ ما يَكُونُ مِنّى فِى الاْخِرِ، لَرَأَيْتُمْ
عَجائِبَ مُسْتَعْظِماتٍ، وَ اُمُورا مُسْتَعْجِباتٍ وَ صَنايِعَ وَ اِحاطاتٍ.»

«اَنَا صاحِبُ الْخَلْقِ الاَْوَّلِ قَبْلَ نُوحٍ الاَْوَّلِ، وَ لَوْ عَلِمْتُمْ ما بَيْنَ ادَمَ وَ نُوحٍ مِنْ
عَجائِبَ اصْطَنَعْتُها، وَ اُمَمٍ اَهْلَكْتُها، فَحَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ، فَبِئْسَ ما كانُوا يَفْعَلُونَ.

اَنَا صاحِبُ الطُّوفانِ الاَْوَّلِ، اَنَا صاحِبُ الطُّوفانِ الثّانى، اَنَا صاحِبُ سَيْلِ الْعَرِمِ،
اَنَا صاحِبُ الاَْسْرارِ الْمَكْنُوناتِ، اَنَا صاحِبُ الْعادِ وَالْجَنّاتِ، اَنَا صاحِبُ ثَمُودَ وَ
الاْياتِ، اَنَا مُدَمِّرُها، اَنَا مُزَلْزِلُها، اَنَا مُرْجِفُها، اَنَا مُهْلِكُها، اَنَا مُدَبِّرُها، اَنَا بانيها،
اَنَا داحيها، اَنَا مُميتُها، اَنَا مُحْييها، اَنَا الاَْوَّلُ وَ اَنَا الاْخِرُ، وَ اَنَا الظّاهِرُ وَ اَنَاالْباطِنُ،
اَنَا مَعَ الْكَوْنِ وَ قَبْلَ الْكَوْنِ،

به پروردگار عرش سوگند، اگر مى‏خواستم به شما از پدرانتان و گذشتگانتان خبر
مى‏دادم كه كجا بودند و از كه بودند و اكنون كجايند و به سوى چه چيزى رفتند.
چه بسيار خورنده‏اى از شما كه گوشت برادرش را مى‏خورد و نوشنده‏اى كه در
سر پدرش مى‏نوشد، در حالى كه به او اشتياق دارد و فردا اميد او را دارد.

دور است دور، هنگامى كه پوشيده آشكار شود و آنچه در سينه‏هاست به بيرون
افتد ...

... اگر بر شما آشكار شود آنچه از من در قديم اوّل بوده و آنچه از من در آخر
صورت مى‏گيرد، هر آينه شگفتيهاى بزرگ و امور اعجاب‏آور و كارها و

احاطه‏هايى را مشاهده مى‏كرديد.

مصاحبت اميرالمؤمنين على عليه‏السلام در خلقت

من صاحب خلق اوّل قبل از نوح اوّل هستم. اگر كارهاى عجيب و غريبى كه در
بين زمان حضرت آدم تا زمان حضرت نوح انجام داده‏ام مى‏دانستيد و
درمى‏يافتيد كه چه امت‏هايى را هلاك كردم، [بسيار متعجب مى‏شديد] همانا
عذاب سزاوارشان بود؛ زيرا بد عمل مى‏كردند.

من صاحب طوفان اوّلم، من صاحب طوفان دوم هستم. من صاحب سيل عرم
طاقت‏فرسا هستم. من صاحب اسرار مكنون و پوشيده‏ام. من صاحب عاد و
باغهايم. من صاحب ثمود و آيات و نشانه‏هايم. من زير و رو كننده‏ى آن هستم.
من لرزاننده و تكان دهنده‏ى آن هستم. من هلاك كننده آن هستم. من تدبير
كننده‏ى آن هستم. من بنا كننده‏ى آن، من گسترش دهنده آن، من ميراننده آن، من
زنده كننده آن هستم. من اوّلم، من آخرم، من ظاهرم، من باطنم. من همراه با
بودن و قبل از آن بودم.

اَنَا فِى الذَّرِّ وَ قَبْلَ الذَّرِّ، اَنَا مَعَ الدَّوْرِ قَبْلَ الدَّوْرِ، اَنَا مَعَ الْقَلَمِ قَبْلَ الْقَلَمِ، اَنَا مَعَ
اللَّوْحِ قَبْلَ اللَّوْحِ، اَنَا صاحِبُ الاَْزَلِيَّةِ وَ الاَْبَدِيَّةِ، اَنَا صاحِبُ جابُلْقا وَ جابُرْسا، اَنَا
صاحِبُ الرَّفْرَفِ وَ بَهْرامَ اَنَا مُدَبِّرُ الْعالَمِ الاَْوَّلِ حينَ لا سَماءُكُمْ هذِهِ وَ لا
غَبْراؤُكُمْ».

«فَقامَ اِلَيْهِ ابْنُ صُوَيْرَمَةَ فَقالَ: اَنْتَ اَنْتَ يا اَميرَالْمُؤْمِنينَ؟

فَقالَ عليه‏السلام : اَنَا اَنَا، لااِلهَ اِلاَّ اللّه‏ُ رَبّى وَ رَبُّ الْخَلائِقِ اَجْمَعينَ، لَهُ الْخَلْقُ وَالاَْمْرُ،
الَّذى دَبَّرَ الاُْمُورَ بِحِكْمَتِهِ، وَ قامَتِ السَّمواتُ وَالاَْرَضُونَ بِقُدْرَتِهِ.

كَاَنّى بِضَعيفِكُمْ يَقُولُ: اَلا تَسْمَعُونَ ما يَدَّعيهِ ابْنُ اَبى طالِبٍ فى نَفْسِهِ، وَ بِالاَْمْسِ
مُكْفَهِرٌّ عَلَيْهِ عَساكِرُ اَهْلِ الشّامِ فَلا يَخْرُجُ اِلَيْها.

وَ الَّذى بَعَثَ مُحَمَّدا وَ اِبْراهيمَ، لاََقْتُلَنَّ اَهْلَ الشّامِ بِكُمْ قَتَلاتٍ وَ اىُّ قَتَلاتٍ، وَ
حَقّى وَ عَظَمَتى، لاََقْتُلَنَّ بِكُمْ اَهْلَ الصِّفّينَ سَبْعينَ قَتْلَةً، وَ لاَءَرُدَّنَّ اِلى كُلِّ مُسْلِمٍ

حَياةً جَديدَةً، وَ لاَُسَلِّمَنَّ اِلَيْهِ صاحِبَهُ وَ قاتِلَهُ اِلى اَنْ يَشْفِىَ غَليلَ صَدْرِهِ مِنْهُ، وَ
لاََقْتُلَنَّ بِعَمّارِ بْنِ ياسِرٍ وَ اُوَيْسٍ الْقَرَنِىِّ اَلْفَ قَتيلٍ، فَسُحْقا لِلْقَوْمِ الظّالِمينَ. اَوَلا
يُقالُ: لَوْلا وَ كَيْفَ وَ اَنّى وَ مَتى وَ اَيْنَ وَ حَتّى؟

فَكَيْفَ بِكُمْ اِذا رَأَيْتُمْ صاحِبَ الشّامِ يُنْشَرُ بِالْمَناشيرِ، وَ يُقَطَّعُ بِالْمَساطيرِ ثُمَّ
لاَُذيقَنَّهُ اَليمَ الْعَذابِ.

اَلا فَاَبْشِرُوا، فَاِلَىَّ يَرِدُ اَمْرُ الْخَلْقِ غَدا، فَلا تَسْتَعْظِمْ بِما قُلْتُ فَاِنّا اُعْطينا عَلْمَ
الْمَنايا وَ الْبَلايا، وَ التَّأْويلِ وَ التَّنْزيلِ، وَ فَصْلَ الْخِطابِ، وَ عِلْمَ النَّوازِلِ وَ
من در عالم ذرّ و قبل از آن بودم. من با گردش فلك و قبل از آن بودم. من با قلم و
قبل از آن بودم. من با لوح و قبل از آن بودم. من صاحب ازليّت و ابديّت هستم.
من صاحب جابلقا و جابرسا هستم. من صاحب رفرف و بهرام هستم. من تدبير
كننده‏ى عالم اوّلم؛ هنگامى كه نه اين آسمان و نه اين زمين شما بود.